کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    925
    امتیاز : 32,575
    سطح : 100
    Points: 32,575, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 858
    تشکر شده 1,207 در 583 پست
    مخالفت
    27
    مخالفت شده 35 در 29 پست

    پیش فرض شهید احمد نیکجو-زیباترین شهید لشکر 25 کربلا

    شهید احمد نیکجو

    مادرش او را نذر امام رضا کرده بود
    زیباترین شهید لشکر ۲۵ کربلا چه کسی بود + عکس
    وبلاگ لشکر ۲۵ کربلا: برادر شهید نیکجو می گوید: دفعه آخری
    که احمد را دیدم گفت «من خواسته ای از خدا داشتم و
    فکر می کنم مستجاب شده. اگه شهید شدم منو با لباس
    بسیجی دفن کنید».

    شهید «احمد نیکجو» رزمنده  خوش سیمای لشکر ویژه 25 کربلا بود که در بیست و سوم دی 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید. او رساله امام را حفظ بود و برای بچه ها تو سیدمحله قائمشهر کلاس احکام می گذاشت به طوری که بچه ها تا وقتی او را می دیدند، می گفتند: آیت الله احمد نیکجو آمد.
    *چرا شهید نمی شوم
    پدر شهید می گوید: شب شهادت احمد، خواب دیدم در کربلا هستم، جمع زیادی را دیدم که کلاهخود بر سرشان هست و شال سبزی را هم به کمر بسته اند و همگی به من می گویند: احمد شهید شده!احمد در عملیات ثامن الأئمه (شکست حصرآبادان) به همراه شهید بزرگوار محمدحسین باقرزاده شرکت کرده بود، در حین عملیات ترکشی به شکم احمد اصابت می کند و روده بزرگش پاره می شود. تا 6 ماه برای معالجه و درمان بستری بود. در طول این مدت همیشه می گفت: خدایا! چرا من دارم خوب می شوم؟ چرا من شهید نمی شوم؟
    *اگر شهید شدم با لباس بسیجی دفنم کنید
    محمود نیکجو (برادر شهید) می گوید: به عنوان سرباز در کردستان خدمت می کردم. روزی احمد پیشم آمد. آخرین باری بود که می دیدمش. حال و هوای دیگری داشت. وقتی می خواست به جنوب برگردد تا ترمینال بدرقه اش کردم، در حال رفتن به من گفت: داداش! مراقب زن و بچه ام باش.- این چه حرفیه؟ انشاالله زودتر بر می گردی.- من خواسته ای از خدا داشتم و فکر می کنم مستجاب شده. اگه شهید شدم منو با لباس بسیجی دفنم کنید.
    *احمد نذر امام هشتم بود
    خواهر شهید نیز روایت کرد: احمد نذر امام هشتم، حضرت علی بن موسی الرضا(ع) بود. مادرم چهار پسر بدنیا آورد ولی هیچ کدام زنده نماندند تا اینکه دست به دامن امام هشتم شد و امام رضا(ع)، احمد را به ما هدیه کرد. این بار احمد ماندنی شد؛ احمد به قدری زیبا بود که مثال زدنی نبود، موهای طلایی داشت، واقعاً زیبا بود، مادرم می ترسید بچه را بیرون بیاورد تا از چشم زخم در امان باشد. تا 7 سال مادرم به احترام امام رضا(ع) لباس مشکی به تن احمد می کرد و وقتی احمد را به سلمانی برای اصلاح می برد، موهای زیبا و طلایی سرش را جمع می کرد. بعد از این هفت سال، موهایی را که جمع کرده بود، وزن کرد و مساوی با وزن موها، پول، وزن کرد و به مشهد برد و به پاس تشکر، به درون ضریح حضرت رضا انداخت.من خواهر بزرگتر احمد بودم، خیلی به او علاقه داشتم و به من نزدیک بود. اگر روزی نمی دیدمش، دیوانه می شدم. شب آخری که داشت به جبهه می رفت، گفت: آبجی! من دارم می رم. با او روبوسی کردم و گفتم:احمدجان! خدا تازه 2ماهه که بهت بچه داده، کجا می خواهی بروی؟! بچه پدر می خواد؛ بچه خیلی عزیزه؛ تو چطور می خوای از این بچه دل بکنی؟! صبر کن محمدرضا بزرگتر بشه، بعد برو جبهه.- نه! اگه رضا بزرگتر بشه، به من پایبند می شه و دیگه من تمی توانم رضا را ول کنم. الآن که رضا منو نمی شناسه، باید برم.خواهر کوچکترم هم نشست جلوی احمد و شروع کرد به شانه کردن محاسن طلایی و زیبای احمد و هِی به احمد می گفت: داداش! تو رو خدا نرو!
    *انتظار نداشته باش در کنارت بمانم
    همسر شهید می گوید: پدرم شهید شده بود، احمد آمد به خواستگاری من. شب خواستگاری به من گفت هدف من از ادواج اینست تا نصف دینم را کامل کنم، برای همین می خواهم ازدواج کنم وگرنه به عنوان یک همسر نباید چنین انتظاری داشته باشی که در کنار شما بمانم.بعدالتحریر
    *بگذار ماه تا وسط آسمان بیاید
    احمد برای به دنیا آمدن محمدرضا، مرخصی آمده بود، وقتی محمدرضا دوماهه شد تصمیم گرفت دوباره به جبهه برود. ساعت 12 شب بود، وضو گرفت و نماز خواند، کمی با محمدرضای دوماهه اش بازی کرد و او را نوازش کرد. به همسرش گفت: من دارم می رم و دیگه بر نمی گردم، این دفعه دیگه شهید می شم، جان تو و جان محمدرضای دوماهه ام.رفت ولی این آخرین دیدار با خانواده اش نبود؛ بعد از نیم ساعت برگشت، دل کندن از این دو ماهه مانند خودش زیبا، سخت بود برایش؛ به همسرش گفت: می مانم تا ماه به وسط آسمان بیاید، بعد می روم.نویسنده: سجاد پیروزپیمان

  2. 3 کاربر از پست مفید alirezamn تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1