کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3
  1. #1
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-فروردین-۰۳
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10
    امتیاز : 724
    سطح : 14
    Points: 724, Level: 14
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 76
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 27 در 10 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهید اردستانی

    ببین! منیر خانم، از امروز این ویلا مال ماست!

    - می خواستم وسط حیاط یه چاه بکنم، داشتم می رفتم دنبال مُغَنّی. مصطفی چند روزی برای مرخصی آمده بود. وقتی متوجه شد گفت: بابا! مُغَنّی نمی خواد که! خودم هستم. گفتم نه مصطفی جان کار سختیه تو نمی تونی، گفت: شما اجازه بده، به امتحانش می ارزه. هر ضربه کلنگ که می زد یه ذکر هم می گفت. چهار روز بعد چاه آماده بود.
    - چند ماه مونده به پیروزی انقلاب. ما توی پایگاه مشهد بودیم. مصطفی دور از چشم مسئولین پایگاه، لباس شخصی می پوشید و خودش رو به تظاهرات می رسوند. وقتی هم که به پایگاه بر می گشت، بقیه رو هم ترغیب می کرد بیان و با مردم باشن. بعد از مدتی، همه ی خلبانهای پایگاه مشهد، توی تظاهرات شرکت می کردند.
    - بعد از بهمن پنجاه و هفت مدارکی پیدا کردیم که ساواک می خواسته شب بیست و دوی بهمن، آقا مصطفی رو توی محل استراحتشون ترور کنه که بحمدالله با پیروزی انقلاب این طرح هم عقیم موند.

    - هر روز صبح دوچرخه ش رو بر می داشت و یه مسیر طولانی رو توی پایگاه رکاب می زد تا برسه به نونوایی. مثل همه توی صف می ایستاد تا نوبتش بشه. هر وقت کارش داشتم و پیداش نمی کردم؛ صبح زود می رفتم در نونوایی.

    - روزهای اول جنگ، حملات دشمن خیلی سنگین بود. پایگاه هوایی دزفول مرکز عملیات هوایی ما به دشمن بود. مثل سایر خلبانهای پایگاه که عمدتا از جاهای دیگه اومده بودن، مصطفی هم با چند تای دیگه از تبریز اومده بود. گاهی روزها چند عملیات هوایی انجام می داد. مصطفی تازه اومده بود اون جا و خیلی از پرسنل پایگاه، ایشون رو نمی شناختن. یه روز داشتم برای خرید به فروشگاه می رفتم. کنار فروشگاه، یه مدرسه دخترانه در حال تعمیر بود که کارگرها داشتن کار می کردن. از دور متوجه یه کارگر شدم که داشت با فرغون ملات می برد تو مدرسه؛ از دور که دیدمش باورم نمی شد، چقدر شبیه مصطفی بود! جلوتر که رفتم دیدم خودشه. بعد از پرواز اومده بود کمک کارگرهای مدرسه.

    - رادیو روشن بود داشتیم با هم اخبار گوش می کردیم. گوینده ی خبر اعلام کرد که به علت کمبود از این به بعد قند، کوپنی عرضه خواهد شد. آقا مصطفی گفت: من دیگه قند نمی خورم. اصلا کی گفته با چایی باید قند خورد؟ تا مدتها چای رو بدون قند می خورد، بعدش هم کلا چای رو ترک کرد.

    - داشتم با وانت ایشون رو می بردم یه جایی که به خاطر بی احتیاطی من، چرخ جلو، سمت راست افتاد توی جوی آب. تا من به خودم بیام، دیدم تیمسار پیاده شده و پاچه ی شلوارش رو هم زده بالا و رفته توی جوی آب. قبل از اینکه پیاده بشم، یه طرف ماشین رو بلند کرده بود. قدرت بدنی عجیبی داشت.

    - امان عراقی ها رو بریده بود؛ گاهی روزی می شد که شش هفت بار پرواز جنگی داشت. خواب رو به چشم دشمن حروم کرده بود. وقتی فرمانده پایگاه پنجم(امیدیه) بود، از رادیوی عراق شنیدم که خود صدام، اعلام کرد: هرکس زنده یا سر بریده ی مصطفی اردستانی رو بیاره، جایزه ی ارزنده ای بهش خواهم داد. بعدها که خبر رو به مصطفی گفتم، لبخندی زد و گفت: صدام هنوز منو نشناخته؛ نمی دونه با کی طرفه!

    - وقتی مسئول نانوایی پادگان بعلت علاقه ای که بهش داشت، براش چند تا بربری خوب با کُنجد آورده بود دفترش، یکی از نون ها رو گرفت و نگاه کرد، پرسید: نون سربازها هم همینطوره؟ وقتی فهمید نون سربازها کنجد نداره، چهره اش عوض شد و با ناراحتی گفت: اینها رو ببرید بیرون؛ بجای این کارها هم بهتره سعی کنید نون سربازها رو بهتر کنید.

    - غیر از ماههای رجب و شعبان و رمضان، اکثر روزها روزه بود و کسی نمی فهمید. حتی بعضی موقع همسرشون هم متوجه نمی شدن. خودش سحر بلند می شد، بعد از نماز و مناجات، بی سر و صدا چند لقمه ای نون و پنیر می خورد.

    - منافقین بارها تهدید کرده بودن که اگر توی عملیات کوتاه نیاد، به خانواده اش حمله می کنن، اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود.

    - می گفت: بعضی ها منتظرن امام زمان بیاد تا در رکاب آقا بجنگن، ولی به نظر من همین الآن آقا توی این جنگ کنار ماست.

    - هوا خیلی گرم بود. قبل از رفتن به غار حرا چندتا بطری نوشابه ی «پپسی» خریدیم. وسط راه که گرما و تشنگی اذیت می کرد نوشابه ها رو در آوردیم که بخوریم اما هر کاری کردیم حاج مصطفی نخورد. فکر کردم شاید چون پولش رو ما دادیم نمی خوره. بعدا فهمیدم علت نخوردن نوشابه این بوده که چون شرکت تولید کننده ی «پپسی» یه شرکت آمریکاییه و بخشی از سود نوشابه ها هم می ره به جیب اسراییلی ها!

    - وقتی معاونت عملیات نیروی هوایی شده بود، یه ویلا بهش داده بودن، اومد خونه. منو سوار ماشین کرد و برد جلوی اون ویلا، گفت: ببین! منیر خانم، از امروز این ویلا مال ماست. همین الآن می تونیم وسایل خونه رو بیاریم اینجا. اختیار با شماست اگه دنیا رو می خواین جمع کنیم بیایم، اگه هم که آخرت می خوای همون آپارتمان کوچیک بسه مونه! گفتم هرچی شما بگید من قبول می کنم. ماشین رو دور زد و برگشتیم به همون آپارتمان کوچیک خودمون.

    - وقتی خبر سانحه ی هوایی و شهادت فرماندهان نیروی هوایی رو به مقام معظم رهبری دادیم، آقا خیلی متأثر شد، پرسیدن: کی ها همراه آقای ستاری بودن؟ عرض کردیم: تیمسار اردستانی و ... . با شنیدن نام حاج مصطفی، چشم های آقا پر از اشک شد، دستمالشون رو در آوردن و گذاشتن روی چشم هاشون، بعد از لحظاتی فرمودند:
    تا وقتی اردستانی توی عملیات بود، قلبم آرام بود. اردستانی عنصری خدایی و شهیدی زنده بود. الآن برید به خانواده اش سلام و تسلیت من رو برسونید.
    - گفتم: چرا فکر می کنی شهید اردستانی پدر تو هم هست؟ گفت: راستش رو بخواهید، وقتی پدرم از دنیا رفت، من و برادر و خواهرم به همراه مادرمون که سرطان داشت، درمانده بودیم. یه روز شخصی اومد خونه ما و خیلی دلداری مون داد. موقع رفتن هم مقدار زیادی پول توی طاقچه گذاشت و رفت. دو سه هفته بعدش دوباره اومد و باز مقداری پول و خوراکی برامون آورد. اون بنده ی خدا مرتب خونه مون می اومد و به ما کمک می کرد، در حالی که ما اصلا نمی شناختیمش تا اینکه امروز عکسش رو توی تشییع جنازه دیدم. او در این مدت برای ما به جای پدر بود.

    - تولد: 11 دی ماه 1328/ روستای قاسم آباد از توابع ورامین

    شهادت: 15 دی ماه 1373 بر اثر سانحه هوایی در نزدیکی اصفهان

  2. 5 کاربر از پست مفید جنبش آنتی حمار تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-آذر-۳۰
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,237
    امتیاز : 15,884
    سطح : 81
    Points: 15,884, Level: 81
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 466
    Overall activity: 17.0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,268
    تشکر شده 10,470 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خیلی عالی. ولی ای کاش تو چن تا پست می زدین مطالب ها رو که همه بخونن.
    اگر خدا بهت فرمود که لیاقت شهادت را نداری؛ بگو : مگر آنچه را که تا بحال به من داده ای لیاقتش را داشته ام!
    کدام نعمت تو را من لیاقت داشته ام که این یکی را داشته باشم؟!
    مگر تو تا بحال در بذل نعمت هایت به لیاقت من نگاه می کردی؟!

  4. 2 کاربر از پست مفید اشنای غريب تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-فروردین-۰۳
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10
    امتیاز : 724
    سطح : 14
    Points: 724, Level: 14
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 76
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکر کردن : 4
    تشکر شده 27 در 10 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام. ببخشید تازه واردم و بی تجربه. ممنون از لطف تون.
    بسی گفتیم و گفتند از شهیدان/شهیدان را شهیدان می شناسند
    سایه رهبر معظم انقلاب مستدام

  6. 4 کاربر از پست مفید جنبش آنتی حمار تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1