کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حاج علی محمدی پور

    زندگی سردار شهید حاج علی محمدی پور ، فرمانده گردان 412 از لشکر 41 ثارالله ، سرشار از شگفتی هاست . یکی از این شگفتی ها این بود ، که دوست داشت قاتل خود ، آن که با تیر او شهید می شود ، را پیدا کند ! و در وصیت نامه خود نیز نوشته است ، که در روز قیامت به دنبال او خواهم گشت ، تا ...

    آیا می توانید حدس بزنید برای چه به دنبال او بود ، یا در قیامت با او چه خواهد داشت ؟! بعید است بتوانید حدس بزنید . به اشاره باید گفت برخی روح ها و شخصیت ها آنقدر بزرگند و به قدری اوج می گیرند که رفتار آنان با قاتل خود نیز جز از سر کرامت و بزرگواری نمی تواند باشد. اینان در حقیقت ، به مولای خود امیرمومنان علی (ع) اقتدا کرده اند که چنان سفارش قاتل خود را به فرزندان خویش می کرد ، که گویی برای میهمان محترم و بزرگواری سفارش می کند که مبادا به او بد بگذرد ! آیا اکنون می توانید حدس بزنید شهید علی محمدی پور چرا به دنبال قاتل خود می گشت و او را « برادر» خطاب می کرد ؟ و در قیامت با او چه کار دارد ؟

    شیمیایی شد ، اما خانواده اش نفهمیدند !

    اجازه بدهید قبل از آن که به سراغ قاتلش برویم ! ببینیم این روح بزرگ و لطیف با خانواده خود چه تعاملی داشت ، آنگاه به بیان آن مطلب بپردازیم.

    یکی از همراهان او می گوید : « زخم های حاجی تاول زده بود. بعد از اینکه دو هفته در بیمارستان خوابید ، او را به خانه اش بردیم. حاجی هنوز هم نیاز به مراقبت جدی داشت. خیلی از کارها را خودش نمی توانست انجام بدهد. مثلا روی سینه و شکم و پشتش پر از تاول بود. به سختی می توانست بخوابد. چند جور پماد به او داده بودند که روی زخم هایش بمالد. خود حاجی نمی توانست این کار را بکند. باید از خانواده اش کمک می گرفت. اما برای این که آنها از دیدن زخم ها ناراحت نشوند ، حاضر می شد درد بکشد و نگذارد آنها متوجه جراحت زیادش بشوند. آن قدر به همان حال می ماند تا این که یکی از بچه های رزمنده به عیادتش برود. آن وقت پیراهنش را در می آورد و از رزمنده ای که به عیادت آمده بود می خو.است که روی زخم ها پماد بمالد. »

    برادرم ، ای قاتلم !

    و اما فرازی از وصیتنامه !

    « ای برادر عرب که دنبال من می گردی تا گلوله ات را در سینه ام بنشانی و مرا شهید کنی ! بدان که تو حالا دنبال من می گردی ، اما روز قیامت من دنبال تو خواهم گشت با این تفاوت که تو دنبال من می گردی که مرا بکشی و من دنبال تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم. »

    باید اذعان کرد که این ارزش ها و فضیلت های شهیدان بزرگوار ما از هزار کرامت و حادثه خارق العاده که از آنان سر می زند. بسی بالاتر و والاتر است. آن کرامت ها تنها از روح هایی این سان بزرگ و شخصیت هایی سترگ سر می زند و بس !
    [["Arial"][/FONT]

  2. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  3. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-فروردین-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    505
    امتیاز : 10,781
    سطح : 68
    Points: 10,781, Level: 68
    Level completed: 83%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 3,210
    تشکر شده 1,068 در 370 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اللهم صل علی محمد و ال محمد
    خدایا بحق شهدا ما رو شهید از دنیا ببر
    اللهم صل علی محمد و ال محمد

  4. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    علی بچۀ خوش قدمی بود . نگاه کردن به صورتش شگون داشت . صبح که از خواب بیدار می شدیم اگر توی صورتش نگاه می کردیم ، آن روز ، برای ما روز خوبی می شد ، روزی که در آن کارها روبراه می شد و مشکلات انگار خود به خود حل می شدند .
    از وقتی که علی به دنیا آمد روزگار ما شروع کرد به بهتر شدن . تنگناها کم کم از بین می رفتند و دیگر فقر مثل گذشته به ما فشار نمی آورد .
    به خاطر دوری راه و مشکلات دیگر مجبور شد مدتی ترک تحصیل کند .
    بعدها به همراه دوستش برای ادامه تحصیل به یزد رفت . با تشدید حرکت مردم در سالهای 55 و 56 به صفت مبارزان پیوست . شهرهای استا ن خوزستا ن و کرمان خاطرات زیادی از فعالیتهای سیاسی و مسلحانه علی در سالهای انقلاب دارند .
    علی بعد از انقلاب عازم کردستان وسپس جبهه های جنگ در جنوب شد و از آن زمان تا آخر عمر پر برکتش ، همواره در جبهه بود .
    در سال 63 هنگام عملیا ت بدر ، فرمانده گروهان بود ، سپس جانشین فرمانده گردان شد و تا عملیات والفجر 8 در این مسئو لیت باقی ماند .
    [["Arial"][/FONT]

  5. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زرنگی

    چند شب قبل از عملیات چهار ، نیروها را به طرف منطقه عملیاتی منتقل می کردند ، کامیونها یکی یکی از راه می رسیدند بچه ها را سوار می کردند و راه می افتادند .
    جا کم بود و به سختی میشد جابه جا شد من و علی محمدی نسب که بیسیم چی حاجی بود با هم بودیم و هر دومان با حاجی کلی رفیق بودیم .
    فکر می کردیم فرمانده ها ن باید جلو سوار شوند تا هم راحت با شند وهم اینکه سرما اذ یتشان نکند و چون ما با حاجی دوست هستیم با د یگران فرق داریم و به واسطه حاجی جلوی ماشین خواهیم نشست ولی .....
    به همین دلیل سر جایمان ایستاده بودیم و بی خیا ل بچه ها را تماشا می کردیم .
    چند دقیقه بعد حاج علی خودش را رساند و پرسید : همه سوار شده اند ؟
    گفتم : بله – پرسید " پس شما اینجا چکار می کنید ، چرا سوار نشده اید؟ "
    گفتیم : ما هم سوار می شویم ، منتظریم ببینیم شما کجا سوار می شوید تا همراه شما باشیم .
    گفت : بیایید دنبالم
    پشت کامیون پر از نیرو بود . حاج علی از کامیون بالا رفت و به زور خودش را بین دیگران جا داد .
    چاره ای نبود خواسته بودیم زرنگی کنیم ، ولی حالا اصلاُ جا گیر نمی آوردیم ، هر کاری کردیم نتوانستیم سوار شویم ، ماندیم و پیاده رفتیم .
    [["Arial"][/FONT]

  6. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    دکترم در قبرستان است
    از طرف بنیاد شهید دفتر بیمه درمانی داده بودند . تمدید دفتر چه ام تما م شده بود که بردم عوضش کنم . دفتر دست نخورده بود . مسئول تعویض با تعجب نگاه کرد و گفت " در اینجا که هیچ چیز ننوشته ای؟ "
    گفتم : سواد ندارم گفت " تو سواد نداری ، دکتر چطور " گفتم : دکتر من در قبرستان است خط هم نمی نویسد . بنده خدا فکر کرد از مردن حرف می زنم . فکر کرد دوست دارم بمیرم .
    گفت : خدا نکـنـد پدر جان ا ن شا ء ا..... صد سا ل عمر کنی ، این چه حرفهـا یی اسـت کـه می زنی ؟ گفتم : من که از مردن حرف نمی زنم ، گفتم دکترم در قبرستان است" وقتی مریض می شوم می روم آنجا و پسرم علی شفایم می دهد ".
    علی واقعاُ چنین قدرتی داشت .
    [["Arial"][/FONT]

  7. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شفا دادن براد ر

    شهادت علی خیلی برایمان سنگین بود . همه ما او را بیش از حد دوست داشتیم شهادت او ، برادرش کاظم را از پا انداخت ، کاظم مریض شد و داشت از دست می رفت . او را برداشتیم و به رفسنجان بردیم ، فایده ای نداشت ، بردیمش یزد باز هم بی فایده بود بردیمش تهران ، انگار نه انگار ! کاظم داشت از د ست می رفت ، رنگش زرد شده و گونه ها یش بیرون زده بود از دکترها کاری ساخته نبود از هیچ کس کاری ساخته نبود کاظم لب به غذا نمی زد یاد علی افتادم فقط او می توانست کمکش کند . به مادر بچه ها گـفـتـم : راه حل را پیدا کـرد م ، می دانم چطوری کاظم را خوب کنم !
    گفت : چطوری ؟
    گفتم : تو چکار داری من کاری می کنم که کاظم دوباره غذا بخورد و چاق شود .
    گفت : خدا از دها نت بشنود خسته شدیم از بس او را پیش دکتر بردیم .
    تکه پنبه ای از روز شهادت حاج علی باقی مانده بود ، آنرا برای یادگاری نگه داشته بودم ، امید م به آ ن بود صـبـح بلند شدم ، وضو گرفتم ، پنبه را برداشتم رو کردم به درگاه خداوند و گفتم: خدایا این مریض برادر علی است و این پنبه یادگار اوست . به روح علی قسمت می دهم که برادرش را شفا بدهی .
    آمدم بالای سر کاظم پنبه را مالیدم به سرو صورتش ، نیم ساعتی نگذشته بود که کاظم بیدار شد و گفت "من گرسنه ام " مادرش با تعجب گفت " من گوید گرسنه ام ، انگار دارد خوب می شود گفتم : غذا خواهد خورد هر چی خواست به او بده .
    کاظم اولین کسی بود که علی شفا یش داد . مردم به علی معتقد ند الان هم افراد زیادی هستند که به روح علی متوسل می شوند . مثلا فردی در کرمان زندگی می کرد از بد حادثه گرفتار اشرار شده بود و چند ماه در دست آنها اسیر بود هیچ کس نمی دانست او کجاست و خودش هم دستش به هیچ جا بند نبود در اسارت نذر کرده بود که یک ختم قرآن برای حاج علی بخواند تا بلکه خداوند نجا تش بدهد درست وقتی جزء سی ام را تمام کرده بود از دست اشرار آزاد شده بود . حالا هم هر وقت یکی از ما مریض می شود می رویم سراغ علی ، دکترمان علی است .
    می رویم کنار قبرش و از او شفا می خواهیم ، چنان سـریع شفا می دهد که ازشب تا صبح اثری از مریضی باقی نمی ماند .
    [["Arial"][/FONT]

  8. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    پروازی آرام و بی تکلف اما سوزناک

    عملیات کربلای 5 بود . همین جور داشتیم می رفتیم ، در آن ساعات آخر عمرش ، مرتب می آمد پیش ما اگر تک لو رفت و اوضاع به هم ریخت همدیگر را گم نکنیم . ناگهان صدای یک خمیاره 60 آمد همه جمع شدیم پشت سیم خاردار . حاجی گفت " تجمع نکنید، تجمع نکنید " صدایش در شلوغی گم می شد ، باید از سیم خاردار عبور می کردیم ، حاج علی به ما گفت " من نبشی ها را خم می کنم ، بیا یید از زیر سیم خادار رد شوید "
    پنج نفر آمدیم سمت راست و رد شدیم . نا گهان یکی از عراقی ها را دیدیم حاجی سلاحش را مسلح کرد تا او را بزند ، تیری شلیک نشد ، گیر کرده بود ناگهان تیری آمد و به بر آمدگی پشت سر حاجی اصابت کرد . لباسهای ما یک رنگ بود برای اینکه حاجی را گم نکنیم دست من و علی محمدی نسب روی شانه های حاجی بود .
    حاجی بدون اینکه چیزی بگوید ، از دست ما پا یین لغزید . همان دم منوری روشن شد دیدم از پشت سر حاجی خون می جوشد . به علی گفتم حاجی رفت علی اشاره کرد چیزی نگویم نمی خواستیم بچه ها این مو ضوع را بفهمند. حدود بیست متر حاجی را روی آب کشیدیم و به نزدیک دژ آوردیمش . کلاه غواصیم را روی صورتش کشیدم تا شناخته نشود . جلو رفتیم ، وقتی افراد گذشتند و راه خلوت شد ، برگشتیم پایین تا حاجی را ببینیم ، دیدم با صورت گل آلود پای دژ افتاده بود ، بچه ها پا می گذاشتند روی جنازه اش و رد می شدند درست همان صحنه ای ایجاد شده بود که خودش آن را پیش بینی کرده بود .
    قبل ازعملیات به یکی بچه ها گفته بود " خوش به حا لت "
    او پرسید بود " برای چی "
    علی گفته بود " برای اینکه فردا شهید می شوی "
    بعد هم سر نوشت چند نفر از بچه ها را پیش بینی کرده بود تا اینکه در مورد خودش پرسیده بودند و گفته بود " من و برادرم حسین ان شاء الله در سی متری خاک ریز دشمن شهید می شویم "
    روح لطیف و به تنگ آمده از جسمش را شما می توانید در وصیت نامه اش ببینید :
    " خدایا من هر وقت به رفسنجا ن یا نوق می رفتم یا وقتی در کرمان یا جیرفت بودم ، دلم آرام نمی گرفت از شهری به شهر دیگر می رفتم تا آرام شوم ، اما آرام نمی شدم تا اینکه آمدم به جبهه و آرام شدم ولی در اینجا هم آ رام نیستم ، روح من بیقراری می کند ، آرامش ندارد و نخواهد داشت تا اینکه به تو پیوندد خدایا بارها به میدان آمده ام و مرا نپذیرفته ای ، به حق پیامبر و چهارده معصوم این بار بپذیر! "
    یا در وصیت نامه دیگرش نوشته است :
    " ای برادر عرب که به دنبا ل من می گردی تا گلوله ات را در سینه ام بنشانی و مرا شهید کنی بدان که تو ، حالا دنبال من می گردی اما روز قیامت من به دنبا ل تو خواهم گشت با این تفاوت که تو د نبا ل من می گردی که مرا بکشی و من به د نبا ل تو خواهم گشت تا تو را شفاعت کنم ."

    " روحش شاد و راهش پررهرو باد"
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1