کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حجت السلام محمد شهاب

    روحانی شهید حاج شیخ محمد شهاب فرزند حاج محمد حسین در سال 1333 در بیرجند در خانواده ای روحانی و اهل علم پا به عرصه حیات نهاد تحصیلاتش را تا اخذ دیپلم ریاضی با نمرات بسیار عالی در بیرجند به اتمام رسانید و با آن که پذیرفته شدن او در بالاترین رشته های تحصیلی دانشگاه محرز بود اما تحصیلات حوزوی و کسب معارف اسلامی را را مرجع دانست و با راهنمایی پدر بزرگوارش در سال 1353 به قم عزیمت کرد و در مدرسه علمیه حقانی که یکی از با سابقه ترین مدارس علمیه ایران است تحت نظارت آیت الله قدوسی اداره می شد ـ به تحصیل علوم حوزوی پرداخت.


    یکی از خاطرات فراموش نشدنی تحصیل در حوزه علمیه عمامه گذاری شیخ محمد است که با دست پر برکت حضرت امام خمینی «ره» انجام شد وقتی که از آن لحظه فراموش نشدنی یاد می کرد لبخند رضایت آمیزی چهره مبارکش را روشن می کرد زیرا رهبر کبیر انقللاب با دست مبارک خود تاج هدایت و وراثت پیامبران را بر سر ایشان گذاشته بودند و در عین حال احساس می کرد پذیرش این مسئولیت بار سنگینی را بر دوش وی گذاشته است
    [["Arial"][/FONT]

  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شیخ محمد که جوانی وارسته و طالب علمی مهذب بود در محیط آماده مدرسه حقانی چنان درخششی از خود نشان داد که بزودی به عنوان یکی از چهره های شاخص انقلاب مطرح گردید او یکی از بانیان و پیام رسانان اصلی شکل گیری انقلاب اسلامی در شهر بیرجند بود پخش نامه ها اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی حضرت امام در سطح شهرستان بیرجند برای اولین بار توسط ایشان صورت گرفت.

    با اوج گیری انقلاب اسلامی و شروع تظاهرات مردمی در بیرجند فعالیت این شهید بزرگوار مضاعف گردید علاوه بر ترتیب دادن اجتماعات مردمی و هدایت تظاهر کنندگان با سخنرانی های آتشین شوق و شور جوانان را دو چندان می نمود از جمله سخنرانی های مهیج این شهید عزیز سخنرانی در روز تاسوعای 1357 است که با عنوان نقطه عطف تظاهرات مردمی این سامان مطرح می شود پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دعوت مسئولین شهرستان بیرجند برگشت و به عنوان دادستان انقلاب فعالیت های سیاسی ـ مذهبی خود را آغاز نمود. مبارزه شهید در این برهه با ضد انقلاب و گروهک های محارب تأثیر مثبتی بر فضای سیاسی و امنیت منطقه گذاشت و بسیاری از افراد محارب بر دست ایشان توبه کردند. زیرا بر خورد شهید با آنان برخوردی فرهنگی و ارشادی بود.

    در ارتباط بیت المال و نحوه استفاده از آن بسیار سخت گیر بود سعی داشت با حداقل امکانات بیشترین خدمت را به مردم ارائه دهد هیچگاه از وسائل نقلیه دولتی استفاده شخصی نمی کرد مصالح انقلاب و اسلام را بر همه چیز مقدم می دانست همواره می گفت بگذارید ما فدا شویم ولی اسلام و انقلاب باقی بماند.
    [["Arial"][/FONT]

  3. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ارتباط بیت المال و نحوه استفاده از آن بسیار سخت گیر بود سعی داشت با حداقل امکانات بیشترین خدمت را به مردم ارائه دهد هیچگاه از وسائل نقلیه دولتی استفاده شخصی نمی کرد مصالح انقلاب و اسلام را بر همه چیز مقدم می دانست همواره می گفت بگذارید ما فدا شویم ولی اسلام و انقلاب باقی بماند.

    پس از کناره گیری از سمت دادستانی انقلاب عازم جبهه های حق علیه باطل شد تا در کنار رزمندگان اسلام سهم خود را در خمدت اسلام و انقلاب ادا نماید.

    سرانجام او که همیشه در آرزوی شهادت بود و پیوسته در نیایشهای خود از خداوند آن رادرخواست می نمود به این فیض عظیم نایل آمد و در تاریخ 23 بهمن 1364 در عملیات والفجر هشت در منطقه عملیاتی «فاو» بر اثر ترکش خمپاره به لقاء الله پیوست.
    [["Arial"][/FONT]

  4. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خاطرات
    محمد حسن دعا گو :
    قبل از سال 1350 در پادگان سالن بزرگی بود که سقفی کوتاه داشت . وقتی هیات های عزاداری وارد سالن می شدند ، سنج ها و شیپورها غوغایی به پا می کردند . هر هیاتی هم در آنجا اجازه مداحی نداشت ، به جز نوحه خوانهای قابل ، رسم بر این بود که هر نوحه خوان پس از رفتن به منبر ، در پایان مداحی برای سلامتی شاه دعا کند . آن روز محمد آقا هم به منبر رفت . با صدایی دلنشین مجلس را گرم کرد.آخر مجلس هر چه بقیه اصرار کردند که به شاه دعا کند گفت : نه چرا به شاه دعا کنم ؟ این همه بنده خدا.بعد شروع کرد به دعا کردن برای واقفین و خیرین و جاروکشهای هیات و از منبر پایین آمد.

    پدر شهیدان نوربخش:
    قبل از انقلاب شبی در مسجد آیتی بیرجند مراسم احیا داشتیم ، پس از تمام شدن برنامه،بعضی همچنان درحال خواندن نمار بودند . وقتی جمعیت تا حدودی متفرق شدند آقای شهاب گفت: « بچه ها بیایید با هم به شوکت آباد برویم. نماز در بیابان صفای دیگر دارد.» جوانهای مجلس با اشتیاق از این پیشنهاد استقبال کردند و با ماشین من به بیابان رفتند.
    از حال و هوای آن شب به یاد ماندنی چنین تعریف می کردند :
    « آقای شهاب در بیابان با سوز دعا می خواند . بچه ها به شدت اشک می ریختند . دلمان نمی خواست سحر از راه برسد . » اگر احتمال نگرانی خانواده یمان را نمی دادیم ، دوست داشتیم باز هم آنجا بمانیم.به ناچار تصمیم به بازگشت گرفتیم.
    داشتیم از جوی آب رد می شدیم که ماشین گیر کرد . هر چقدر هل دادیم فایده نداشت. سحر داشت نزدیک می شد به ناچار با همان کناره نان هایی که به همراه داشتیم سحری خوردیم و با یک تراکتور به طرف شهر حرکت کردیم.

    علی دوستی:
    بعد از مدتی که از خدمت سربازی ام در تهران می گذشت برای مرخصی به بیرجند رفتم، در روستای ما عموی آقای شهاب به کربلایی عباس شهرت داشت. مردی مومن و متعهد.
    روزی در منزلش آدرسی به دستم داد و گفت : «اگر به قم رفتی حتماً احوالی از محمد بپرس . » قبل از اینکه خود را به محل خدمت معرفی کنم به قم رفتم.
    سراغ حجره ی محمد آقا را از مدرسه حقانی گرفتم. وقتی نشانم دادند به خدمتشان رسیدم. پس از پایان مباحثه خودم را معرفی کردم.
    محمد آقا با گشاده رویی مرا در کنارش نشاند و پرسید : « کجا خدمت می کنی ؟» با شنیدن این سووال یاد سفارش مسوولین مان افتادم که می گفتند: « محل کارتان را حتی به اقوام نزدیک نگویید. » محمد آقا با دیدن تردید در نگاهم بحث را تغییر داد . اما بعد از صحبتهای صادقانه و تکان دهنده اش گفتم که در دادرسی سربازی را می گذرانم . گرماگرم صحبت بودیم که محمد آقا از جا بلند شد . گوشه ی حجره دستش را لا به لای کتابی برد و با چند عکس برگشت. عکسها را مقابل صورتم گرفت و گفت : شما این افراد را در کجا دیده اید؟ به چهره ها دقیق شدن . نگاهم روی یک عکس ثابت ماند . اشک در چشمانم حلقه زده بود . خوب می شناختمش . او شهید بهشتی بود . تصویر چهره های دیگر را در ذهنم مرور کردم . آنها را هم در دادرسی دیده بودم . اما اسمشان را نمی دانستم . بعد ها فهمیدم که آن چهره های درخشان ، باهنر و مطهری هستند . سکوت را شکستم و گفتنم : محمد آقا در آنجا به ما می گویند اینها خائنین به مملکت هستند . این سید خدا بهشتی را چرا گرفته اند؟ تا این حرف را شنید اشک از چشمانش سرازیر شد . با صدایی بغض آلود گفت:بلند شو با هم به حرم حضرت معصومه (س) برویم.
    پس از زیارت از مسیر دیگری حرکت کرد . با خود فکر کردم حتماً می خواهد قدم بزند . با عبور از اولین خیابان ، جلو منزلی قدیمی توقف کرد. به اطراف نگاهی انداخت و زنگ را به صدا درآورد. مردی روحانی از لای در ظاهر شد . با اصرارش محمد آقا به داخل رفت و پس از مختصری صحبت برگشت . رو به من کرد و گفت : ایشان استاد من آقای قدوسی هستند . بیا در محضرشان چای بخوریم و صحبتی بکنیم.
    آن شب شهید قدوسی ما را به اتاقی هدایت کرد و از آن بالاتر مرا با کلام موثرش از خواب غفلت بیدار نمود. من که از شنیدن آن همه ظلم کاسه ی صبرم لبریز شده بود با هیجان گفتم : آقا اگر چه به افراد درجه یک دسترسی ندارم اما اگر اجازه دهید می توانم افراد رده دوم امنیتی را به درک واصل کنم . بگذارید ما هم قربانی اسلام شویم.
    آقای قدوسی با طمانینه گفت : در حال حاضر هیچ اقدامی نکنید . به محل خدمت برگردید و مانند گذشته رفتار کنید تا به شما مشکوک نشوند . صحبتش را به دیده منت پذیرفتم و بدون معطلی به محل خدمتم برگشتم . اما با خروج از منزلش با محمد آقا عهد کردم که در خدمت این جمع مخلص باشم . دومین باری که به خدمت آقای قدوسی رسیدم آقای شهاب مقداری اعلامیه و دست خط حضرت امام را به من دادند تا در محل خدمت توزیع کنم. در همان جلسه از راهنمایی های آیت الله مشکینی هم بهره بردم.
    روزی پس از برگشت به محل خدمت و توزیع اعلامیه ها به محل کار تیمسار زمانی در دادرسی رفتم . اعلامیه ای را به او نشان دادم و گفتم : « قربان من این را پیدا کرده ام .» تیمسار از دست من گرفت و با خشونت گفت : این را از کجا آورده ای ؟ گفتم : پیدایش کردم . مرا در بازداشتگاه انفرادی زندانی کرد تا اعتراف کنم . اما لب باز نکردم . پس از اینکه اطمینان کردند از جریان بی اطلاعم آزادم کردند . بعد از رهایی به حجره آقای شهاب و دیدن آقای قدوسی رفتم . جریان را گفتم . اما متوجه شدم آنها کاملاً از قضیه من اطلاع دارند . وقتی ماجرا را پرسیدم گفتند : سپبهد قرنی و تیمسار زمانی از خودیها هستند . برای هر اقدامی با این دو نفر هماهنگ کنید . آنها در جریان بازداشت شما بودند.
    تازه فهمیدم چه سربازان گمنامی برای پیروزی انقلاب و سربلندی اسلام زحمت می کشند .

    شهید صمدیان:
    اردیبهشت پنجاه و شش آقای شهاب یک بسته اعلامیه و یک نوار به منزل ما آورده بود . روی بسته نوشته شده بود (م ـ ش) . بعداً که با دوستم به منزل ایشان رفتیم نحوه توزیع آنها را در شهر برایمان توضیح داد و با صحبتهایش روحیه شهامت را در ما زنده کرد.

    ولی الله سالای:
    قلبی رئوف و مهربان داشت . به کارکنان عیالوار دادسرا سر می زد. از گرفتاریمان سئوال می کرد . نمونه اش خودم . یک بار برای سرکشی به منزلمان آمد و گفت : « راهت تا محل کار دور است ، حواله ای یک دوچرخه تعاونی را میدهم تا رفت و آمدت آسانتر شود.» بعد از چند ماه بار دیگر برای دیدنمان آمد. دید رادیو و تلویزیون نداریم . همان جا دستور داد حواله یک ضبط را به من بدهند تا بچه هایم استفاده کنند . همه اینها در حالی بود که خودش نه محافظ داشت و نه از وسیله نقلیه دادسرا استفاده می کرد.

    محمد موهبتی:
    خصوصیات ایشان بسیار به روحیات شهید مظلوم بهشتی نزدیک بود . شاید ذکر نمونه ای ما را به این واقعیت نزدیک کند . در دادسرای انقلاب بیرجند مشغول خدمت بودم . روزی تعدادی پرونده را روی میز کارم قرار داد. بعد از نگاهی مختصر به آنها متوجه شدم که پرونده ها مربوط به مسایل افراد خاصی در شهر است . هنگامی که علت این کار را پرسیدم در نهایت اخلاص گفت :
    چون شما را شخص بی طرفی میدانم این پرونده ها را به شما واگذار کردم. پس خدا را در نظر داشته باش و بدون هیچگونه حب و بغضی به آنها رسیدگی کن . نمی خواهم شخصاً روی این افراد نظرداده باشم.

    علی رئوفی فرد:
    در عملیات رمضان بر اثر موج انفجار فلج شده بودم و اطباء جوابم کرده بودند. حدود دو ماه از شنیدن محروم بودم و قدرت تکلم هم نداشتم و بعد از مدتی که از ناحیه گوش و زبان بهبودی نسبی پیدا کردم ، بار دیگرشهاب و رحیمی به ملاقاتم آمدند.
    بی اختیار چیزی به ذهنم خطور کرد و گفتم : آقای شهاب می ترسم بمیرم ولی امامم را زیارت نکنم. او با لبخندی گفت : مشکلی نیست کارتان را راه می اندازیم.
    دو روز پس از آن دیدار مطلع شدم که می خواهند مرا با آمبولانس به جماران ببرند. با اینکه باور این مطلب برایم سخت بود لحظه ها سپری شد و خود را در جماران دیدم. فرزند امام مرا مورد لطف قرار داد و گفت : الان وقت نماز است . امام بعد از ظهر با شما دیدار خواهند داشت. بعد ظرف غذایی به همراه یک سیب به من داد و گفت : این را امام از غذای خودشان برای شما فرستادند.
    مسرور از عنایت امام ، برای دیدار با ایشان لحظه شماری می کردم. بعد از ظهر به همراه عده ای مرا با برانکارد به اتاق حضرت امام بردند . به محض دیدن چهره ملکوتیشان پاهایم جان گرفت و برای اولین بار پس از فلج شدنم چند قدم راه رفتم . حضرت امام (ره) با لبخند دستشان را بر سرم کشیدند . چند ماه پس از آن دیدار بی مثال شفا یافتم و همه این لحظات شیرین را مدیون شهید شهاب هستم.

    محمد دیمه ور:
    وقتی پا به مسجد خضر می گذاشتیم بچه های پایگاه ، جوانهایی صادق و بی پیرایه دورش حلقه می زدند و از شمع وجودش نور معرفت می گرفتند. برای بچه ها دوره کتاب خوانی گذاشته بوشد . از کتابهای شهید مطهری در صحبتهایش استفاده می کرد و خلاصه کتابها را در اختیار جوانها قرار می داد. حتی به توصیه ایشان دفترچه هایی تهیه شده بود که در هر کدام جدولهایی برای ثبت گناهان مثل غیبت ، تهمت ، دروغ و ... رسم شده بود . ایشان مکرر سفارش می کرد که هر شب اعمال روزانه ای خود را محاسبه کنید و در دفترچه به ثبت برسانید تا در صدد جبران خطاها برآیید.

    هر وقت از قم به بیرجند می آمد برای دیدار خانواده شهدا برنامه ریزی می کرد . یک روز به منزل شهید هنرمند رفتیم . خانواده ای که تنها نان آورشان شهید شده و فقط یک فرزند از آنها باقی مانده بود . آن روز مادر شهید در کمال صمیمت از خصوصیات اخلاقی فرزندش صحبت کرد و مشکلات خود را مطرح کرد . آقای شهاب تمام حرفهایش را با حوصله گوش داد بعد گویا پیرزن از همه مشکلاتش رهایی پیدا کرده بود . در حالی که عکس شهید را در دست گرفته بود تا جلوی در با شوق و شعف خاصی ما را بدرقه کرد . بعد از عملیات والفجر 4 موفق به دیدن آقای شهاب شدم . از هر دری صحبت کردیم . خوب به یاد دارم سومین سوالی که از من پرسید در مورد خانواده شهید هنرمند بود. وقتی خبر مرحوم شدن مادر شهید را به او دادم به شدت متاثر شد . انگار که یکی از نزدیکانش به رحمت خدا رفته باشد.

    قبل از عملیات بدون حضور آقای شهاب جلسه ای در سنگر فرماندهی داشتیم . همان جا تصمیم گرفته شد با ایشان مانند یک رزمنده عادی برخورد شود، اما از حضورش در عملیات جلوگیری به عمل آوریم. او هم اسلحه ای تحویل گرفته بود و همپای نیروها در تمرینات نظامی و رزمهای شبانه شرکت می کرد . نیمه شب جلسه فرماندهی گردان تشکیل شد . آقای شهاب هم در جلسه حاضر بود . فرمانده گردان با نام خدا صحبتش را آغاز کرد و گفت : برادران انشاءالله فرداشب ، عملیات انجام می شود . گردان ابوذر خط شکن خواهد بود.» در ادامه به تشریح مواضع دشمن پرداخت و در پایان اسامی چند نفر از جمله آقای شهاب را اعلام کرد که این افراد حق شرکت در عملیات را ندارند. آقای شهاب که انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت معترضانه به فرمانده گفت : این چه حرفی است که می زنید ؟ من به عشق حضور در عملیات به جبهه آمده ام . با شما عهد کرده بودم که با من مثل یک بسیجی رزمنده رفتار کنید . شما نمی توانید عهده شکنی کنید.
    شهید آهنی گفت : من فرمانده گردان هستم و الان وقت بحث کردن ندارم و اگر هم اعتراضی دارید به فرمانده تیپ نامه بنویسید. با رد و بدل شدن این صحبتها جلسه به پایان رسید. هیچ وقت آثار تردید در چهره اش دیده نمی شد . اما آن شب حال عجیبی داشت . بدون معطلی نامه ای به فرمانده تیپ نوشت و شهید چراغچی نامه ای را با این عبارت زیر نویسی کرد : « تیپ به شما و سخنان گرم شما نیاز دارد. متاسفم که نمی توانم به شما اجازه شرکت در عملیات را بدهم. »
    با گرفتن جواب نامه آشوبی در وجودش بر پا بود . به امید یافتن آرامش یا او را در حال نماز می دیدیم و یا در حال خواندن قرآن . اما پس از مخالفت فرمانده تیپ دیگر هیچ کس از او خبری نداشت . همه جا را به دنبالش جستجو کردیم تا اینکه یکی از برادران گفت : او را در بین درختان ، کنار نهر آب در حال شکوه و راز و نیاز با خدا دیده ام . نزدیک صبح به دنبالش رفتیم و او را به گردان برگرداندیم. بعد از ظهر نیروها آماده حرکت به طرف محورهای عملیاتی می شدند . از ایشان خواستیم برای بچه ها سخنرانی کند . او در ابتدا مخالفت کرد اما با اصرارمان پذیرفت . نیروها با شوق وصف ناپذیری آماده می شدند . آقای شهاب محور صحبتهایش را شهادت قرار داده بود. از خصوصیات کسانی که توفیق شهادت پیدا می کنند سخن می گفت . همان جا لب به شکایت باز کرد و گفت : من فکر می کنم گناه از شما عزیزان نیست که مانع از حضورم در عملیات شدید بلکه شاید من هنوز به این مرحله نرسیدم که لیاقت حضور در خط مقدم را پیدا کنم. در پایان جمع را قسم داد و گفت تعدادی از شما در این عملیات به شهادت خواهید رسید . از شما می خواهم که ما را شفاعت کنید و از خدا بخواهید که ما را بطلبد.
    فرمانده گردان کنارم آمد و گفت : اسلحه آقای شهاب را ضبط کنید . ایشان با شما باشد تا جایی که برای شام و نماز توقف می کنیم . بعد باید برگردد.
    نزدیک غروب آفتاب، گردان کنار جاده در حال حرکت بود . بچه ها در حال خواندن نوحه بودند. پرچمهای رنگی غروب خورشید را به رنگین کمانی دیدنی تبدیل کرده بود. در وسط گردان با آقای شهاب حرکت می کردم . ایشان در طول مسیر مدام از من می خواست تا بدون اطلاع فرمانده گردان در عملیات حاضر شود . طبق برنامه در محل مقرر به نماز ایستادیم. قرار شد افرادی که ممنوع المصاحبه شده اند از همانجا برگردند. آقای شهاب ملتمسانه از من خواست تا پشت خط همراهمان باشد . شرایط دشواری بود . از طرفی ارادت خاصی به این بزرگوار داشتم از طرف دیگر نمی دانستم جواب فرمانده گردان را چطور بدهم.
    تسلیم شدم و گفتم : تا پشت خط بیایید ولی از آنجا باید برگردید. در طول مسیر شهید آهنی با بی سیم اطلاع داد که بچه های گردان سمت عراقیها پیچیده اند. چون هنوز دستور عملیات نرسیده بقیه ی بچه ها را به حالت آماده باش نگهدارید. در همان موقعیت از آقای شهاب خواستم تا برگردد.
    بی اختیار اشکش سرازیر شد . التماس می کرد : اجازه بده من بمانم. درمانده گفتم : اولاً دستور فرمانده گردان است که شما نیایید. ثانیاً فرمانده تیپ مخالف است. من تا همین جا هم خلاف کرده ام . ثالثاً شما اسلحه برای جنگیدن ندارید.
    در حالی اشک پهنای صورتش را پوشانده بود با تضرع گفت : شما به اسلحه من کار نداشته باشید من از عراقی های می گیرم. دیگر توان مقابله با او را نداشتم . مجبور شدم با بی سیم به فرمانده گردان اطلاع دهم.
    آهنی در آن گیر و دار با عجله خود را از جلوی گردان به عقب رسانید . ابروهایش را در هم کشید و رو به من گفت : تو به چه حقی اجازه دادی ایشان تا اینجا بیاید.
    شرمگینانه عذرخواهی کردم . بدون اینکه به آقای شهاب نگاه کند با تحکم گفت : به عنوان فرمانده گردان شما را موظف می کنم از همین جا برگردید.
    آقای شهاب که می دانست نمی تواند نظر او را عوض کند تسلیم شد و دیگر اطاعت از فرمانده گردان را بر خود تکلیف دانست. از همان جا در یکی از سنگرهای پشت خطر مستقر شد . همراهانش تعریف می کردند : تا صبح در آن سنگر دعای توسل می خواندیم و اشک
    می ریختیم. آقای شهاب از تک تک افراد گردان نام می برد و به ازای هر گلوله که به سنگر می خورد برای بچه ها دعا می کرد.

    محمدعلی کریم زاده :
    یادم هست که اواخر زندگی شوم پهلوی بود که این بزرگوار در میدان شهدا بعد از اینکه مردم تظاهرات بپا کرده بودند و به میدان شهدا منتهی شده بود، بر روی یک سکوی جرثقیل قرار گرفت و در آنجا یک سخنرانی بسیار آتشین و تندی را علیه رژیم ایراد کرد که، بعد از آن به علت تندی سخن های این شهید و گیرندگی مردم از سخنان آن عزیز و روشن شدن مردم، به تعقیب شهید پرداختند که، او بعد از آن تاریخ متواری گشت و بعد از مدتی به قم رسید و برای اینکه بتواند از چنگال مأموران ساواکی رژیم منحوس پهلوی خلاصی یابد، هر شب را در منزل و خانه یکی از دوستان و آشنایان به سر می برد تا به قول معروف آبها از آسیاب بیفتد وبا کمال شجاعت به مأموریت های بعدی خود ادامه می داد .

    قبل از پیروزی انقلاب می خواستیم از قم به مشهد بیاییم . با چند نفر از دوستانشان کتابهای حضرت امام (ره) و اعلامیه ها را آورده بودند . ایشان اعلامیه ها را به خانمشان داده بودند که داخل کیف دستی شان بگذارند . می گفتند : خانمها را دیرتر می گردند ، چون سفر اوّلم بود که، می رفتم و بعد می خواستم به مشهد بیایم ، یک مقداری سوغاتی برای اقوام گرفته بودیم ، آنها را در ساک گذاشته بودند . زیرا آنها را پر از کتاب و نوار کرده بودند . گفتند : اگر در این راه اینها را گرفتند ، نمی گوییم مربوط به ماست ، اگر نگرفتند و به مشهد رسیدیم که به هدف خود رسیده ایم . در این ماشین ، طلبه ها بودند ، چون قبل از محرّم بود ، وقتیکه ما از قوم حرکت کردیم ، خواهران مکتب که خودشان در مکتب الزهراء (س) تدریس می کردند ، داخل ماشین نوار گذاشته بودند . این نوار خیلی نظر ایشان (شهید شهاب) را جلب کرده بود ، نوار خیلی خوب بود . به من گفتند : شما برو ،این نوار را از ایشان امانت بگیر ، چون نمی دانستند که شاگردان خودشان هستند .

    محمدعلی موهبتی :
    شهید شهاب با وجود اینکه به انجمن حجّتیّه تعهّد کتبی داده بود که در امور سیاسی دخالت نکند ، امّا به علّت اینکه عقیده اش بر این بود که باید ریشه ای مبارزه کرد و این امر جز با کار سیاسی میسّر نبود لذا از انجمن اخراج گردید .

    علی دوستی:
    بعد از مدتی که از خدمت سربازی من می گذشت به مرخصی آمدم. در روستای ما عموی آقای شهاب ،به کربلایی عباس ( مرد بسیار مؤمن و روحانی ) معروف بود. ایشان احوال محمد آقا را از من که در تهران خدمت می کردم پرسیدند: گفتم: چون آدرسشان را نداشتم پیش حاج محمد آقا نرفتم. ایشان تأکید کردند که اگر این دفعه فرصت کردی، یک خبری از او بگیر. وقتی برای زیارت حضرت معصومه (س) به قم رفتی احوالی هم از محمد بپرس، چون غریب است و خوشحال می شود. گفتم: چشم، حتما می روم. قبل از اینکه خودم را به محل خدمت معرفی کنم به قم رفتم. در مدرسه حقانی سراغ حجره حاج محمد را گرفتم. با چند نفر دیگر سراغ ایشان رفتم. ایشان داخل حجره بودند. وقتی خدمتشان رسیدم مشغول مباحثه بودند. ایشان آخرهای شب از من سئوال کرد کجا خدمت می کنی؟ در آن زمان مغز مرا شستشو داده بودند که محل خدمتتان را به اقوام هم نگویید ، ابتدا من از اینکه محل خدمتم را به محمدآقا بگویم، خودداری می کردم. گفتند: آیا ما را، نامحرم رازت می دانی که نمی گویی؟ خجالت کشیدم و گفتم: نه بدین صورت موقعیت خدمتی ام ( محل خدمت من در زمان طاغوت دادرسی بود ) را به محمد آقا گفتم. از آن جا می آمدند و شخصیت های مبارز را می بردند. ما هم بزرگواران را می دیدیم. طاغوتی ها آنها را به عنوان مبارزین معرفی نمی کردند. به ما می گفتند: اینها خائنین مملکت هستند. قبل از انجام خدمت سربازیم در سن 14 یا 15 سالگی مدتی در خدمت شهید بهشتی بودم و آشنایی کامل با شهید بهشتی داشتم چون در منزل ایشان بودم و مدتی کنار این شهید پرورش یافتم. محمد آقا یک تعدادی عکس را آورد به من نشان داد و گفت: آیا صاحبان این عکسها را آنجا دیده ای؟ تعدادی از شهدای بزرگواری که در رأس شهدا هستند مانند: شهید بهشتی، شهید باهنر و شهید مطهری با توجه به اینکه لباس زندان تنشان بود ولی چهره درخشانی داشتند که همان موقع نمایان بود، و من حدس می زدم که این ها باید شخصیت های برجسته ای باشند. اینها را آنجا می آوردند. بقیه را نمی شناسم ولی شهید بهشتی را می شناسم. ایشان را آنجا دیدم. یک دفعه متوجه شدم اشک محمد سرازیر شد و گفت: می دانی اینها چه کسانی هستند؟ گفتم: نه، نمی دانم. یک مقداری با من صحبت کرد و گویا آنجا صلاح ندید که کاملا مطالب را برایم تفهیم کند. حالت گرفتگی و غم شهید را احاطه کرده بود. یعنی طوری شد که من هم اشک از چشمانم جاری شد. به محمد آقا گفتم: یک چیزی بگو، درست، از برنامه های اینجا بگو. گفت: بلند شو برویم باهم یک قدمی بزنیم. بلند شدیم باهم به حرم حضرت معصومه (س) رفتیم. از حرم که بیرون آمدیم، با خودم گفتم که احتمالا برای استراحت به مدرسه می رویم. بعد متوجه شدم که از مسیرهای دیگری دارد می رود، گفتم: شاید دلش گرفته و می خواهد قدم بزند تا دلش باز شود. رفت، درب منزل آقای قدوسی را زد. یک نوجوانی آمد درب را باز کرد. بعد از چند دقیقه آقای قدوسی به درب منزل آمدند و تعارف کردند. محمد گفت: تنها نیستم یک نفر دیگر هم با من هست قبل از اینکه آنجا برویم مطلب را بیان کرده بود. خدمت آقای قدوسی رفتم. محمد آقا فرمودند: حاج آقا آیت ا... قدوسی استاد ما هستند ومن شاگرد ایشان هستم و از امر ایشان نباید سر، باز زنیم. بیا برویم یک چایی بخوریم، بعد می رویم. من به اتفاق محمد آقا چند لحظه ای در خدمتشان بودیم. آقای قدوسی صحبت کردند و مطلب آنجا باز شد و من هم آن مسائلی را که قبلا خدمت محمد آقا گفته بودم ( از محل و وضعیت خدمتی ام ) مطرح کردم و آقای قدوسی وضعیت آن زمان را برایم توضیح داد و کاملا توجیه شدم که ما در چه مرحله ای قرار داریم و آن افرادی را که آن زمان ساواک آنها را می گرفتند و می بردند و در گوشه و کنار شکنجه می کردند و اذیت و آزار می دادند . در واقع توضیحات آقای قدوسی باعث شد که من از خواب غفلت بیدار شوم، پی بردم که سردمداران و حکام آن زمان در چه وضعیتی هستند و چه کار می کنند و حالت امام را کاملا برای بنده روشن کردند که، امام در چه موقعیتی حرکت می کند و به هر حال ما باید سعی خودمان را بکنیم که عقب نمانیم. سخنان آقای قدوسی بر روی من تأثیر گذاشت و به محمد گفتم: از همین جا که رفتم می توانم کارهایی انجام دهم که به هر حال در وضعیتی قرار می گیرم که اگر به افراد درجه یک دسترسی پیدا نکنم به افراد درجه دوم دسترسی پیدا کنم و می توانم تعدادی از آنها را به درک واصل کنم. آن بزرگوار گفت: نه شما بدون اجازه حق ندارید که این کار را بکنید. برای دفعه دوم که به خدمت آقای قدوسی رفتم داشتم خودم را برای یک سری درگیریهای علنی آماده کردم. با خودم گفتم که اسلام این همه قربانی داده است ما هم یکی از آنها .مگر من با دیگران چه فرقی دارم. شهید گفتند: نه، شما هیچ کاری را بدون اجازه نمی توانید انجام دهید. ما بدون اجازه هیچ کاری را قادر نیستیم که انجام دهیم مگر اینکه دستور باشد. محمد آقا دستم را گرفت و به دفتر مدرسه ای که درس می خواند رفتیم. داخل دفتر آقای قدوسی و آیت ا... مشکینی بودند. محمد آقا مطالب را عنوان کرد. آقای قدوسی فرمودند : خیر. الان شما حق ندارید که این کار را بکنید. هر دستوری را که به ما دادند به بچه ها خواهیم داد. شما سعی کنید رفتارتان در محل خدمت نسبت به گذشته تغییر نکند تا کسی به شما شک نکند و شما به هیچ عنوان از خود واکنشی نشان ندهید. تعدادی دست خط، از امام (ره) بود که فتوکپی گرفته بودند و تعدادی از این فتوکپی ها توسط خود آقای شهاب به من داده شد. من یکی از دست خطهای امام را خدمت تیمسار زمانی ، جانشین دادرسی که توسط اطرافیانش کشته شد بردم و گفتم یک کاغذی پیدا کردم. گفتند: بیاورید ببینم. کاغذ را دادم وقتی نگاه کرد با خشونت به من گفت: این را از کجا آوردی؟ گفتم: پیدا کردم. من را تحت فشار قرار داد و مدت 24 ساعت به بازداشتگاه انفرادی بردند و تهدید کردند. من نیز در جواب جز کلمه پیدا کردم چیز دیگری نمی گفتم. روز بعد به این نتیجه رسیدند که چیزی دستگیرشان نمی شود و مرا رها کردند و گفتند: او اطلاعی ندارد. بعد از چند روز به قم خدمت آقای شهاب رسیدم. جریان را به آقای شهاب گفتم. آقای شهاب خندید و گفت: جریان را به حاج آقا (شهید قدوسی) خبر دادند! گفتم: مگر حاج آقا با آن ها در ارتباط است! غروب که شد بلند شدیم و برای خواندن نماز به مسجد رفتیم. در مسجد حاج آقا (شهید قدوسی) و جمعی از علما درآنجا حضور داشتند. با آنها آشنا شدم. خدمت حاج آقا رفتیم و موضوع را عنوان کردیم. حاج آقا گفتند: این مطلب به من هم خبر داده شده مرحبا بر تو! آن کسی که مطلب را عنوان کرده از بچه های خود ماست. از جمله شهید سرلشکر قرنی و موحوم زمانی، از بچه های خود ما هستند. اگر مطلبی را با اینها مطرح کردید هیچ اشکالی به وجود نمی آید. ما بنا به امر آقای قدوسی از آن به بعد هر مسئله ای را که می خواستیم عنوان کنیم اولین جایی که می رفتیم و در جریان می گذاشتیم شهید قرنی ( ایشان در آن موقع در وزارت جنگ، کار می کردند ) و مرحوم زمانی بود.

    حسن سپهری :
    شب 22 بهمن ماه سال 1357 شهید شهاب در خانة ما بود و ایشان مرتّب می گفت: امشب شب حسّاسی است و اصلاً خواب نداشت.
    حاج حسن سپهری :
    شهید شهاب و فرزندم مجید در سال 56 به بیرجند آمدند و گفتند : ما یک کارهایی در بیرجند می خواهیم انجام بدهیم، شما به ما کمک می کنید ؟ گفتم : با شناختی که از شما دارم و علاقه ای که نسبت به شما دارم ، حاضرم به هر طریقی که بتوانم با شما همکاری نمایم . ایشان اطّلاعیه های امام و نوارهای سخنرانی ضدّ رژیم ،آیت ا... خلخالی ، هادی خامنه ای و سایر آقایانی که سخنرانی می کردند را به من می دادند و بنده هم آنها را در شهر تکثیر کرده و در بین افراد شناخته شده توزیع می نمودم .

    شهید شهاب در مسجد مرحوم آیتی نمایشگاهی گذاشتند که در آن عدّة زیادی از بچّه های اتّحادیة انجمن اسلامی که اکثراً شهید شده اند شرکت داشتند و حدود 15 روز وسایل آن را در خانه داشتند تا اینکه روز تاسوعا ایشان سخنرانی می کنند ، شب همان روز با وسیله ای که داشتم بدور از چشم مأمورین ایشان را از شهر خارج کردم . مأمورین شهربانی مرا دستگیر کردند . البتّه موقعی که مرا دستگیر نمودند ما خانه را از نوار و اطّلاعیه ها تخلیه نموده بودیم . بعد از بازجویی مرا شکنجه نمودند ، بطوریکه 40 روز در خانه افتاده بودم و شهید شهاب بطور محرمانه به بیرجند آمده و مرا دلداری می دادند که شما از این جریان نهراسید .

    محمدهادی شهاب :
    یک بار شب عاشورای 1355 به هنگام بازگشت از کلاس توسّط پلیس دستگیر شد و در سال 57 ایشان اوّلین کسی بود که ، سخنرانی پی در پی شاه را به هم زد و با شجاعت بر روی جرثقیل رفت و سخنرانی کرد و بلافاصله با ژیان آقای شکیبی از شهر مخفیانه بیرون برده شد و در حالی که عقب ماشین دراز کشیده بود تا مشهد رفت .

    محمدعلی موهبتی :
    وقتی که دو نفر از طرف فرماندهی کل سپاه، مأموریت تشکیل سپاه در بیرجند را بر عهده داشتند، صحبتی برای آقایان علما از جمله مرحوم آقای آیتی ، ربانی ، عبادی، عندلیب ، دیانی و عموی بنده آقای شیخ زین العابدین در باره معرفی شورای فرمانده ای داشتند که، آقایان علما پیشنهادشان این بود که آقای ایزدی به عنوان فرمانده سپاه، آقای شهاب به عنوان مسئول آموزش، آقای شهید به عنوان مسئول واحد اطلاعات ، آقای شکیبی بعنوان مسئول تدارکات ، غلامرضا بازاری به عنوان مسئول مالی و بنده به عنوان مسئول عملیات انتخاب شویم و بدین وسیله سپاه بیرجند را تشکیل دادیم .

    حسن رمضانی :
    در اوایل جنگ که هنوز رفتن به جبهه به عنوان واجب مطرح نشده بود ایشان با تمام گرفتاریهایی که داشت ، حضور در جنگ را واجب مطرح نمود . شهید شهاب در مسجد خضر سخنرانی کرد می گفت : اگر می خواهید گریة حسینی کنید ، امروز حسین در جنوب و غرب کشور حضور دارد و من حضور در جبهه را به هر جای دیگر ترجیح می دهم .

    حسن رمضانی :
    شهید شهاب می گفت : بعد از مسائلی که در بیرجند و دادسرا بوجود آمد ، من در تهران خدمت رئیس دیوان عالی کشور آیت ا... موسوی اردبیلی رفتم و گفتم : من آمده ام که به عنوان مجرم محاکمه بشوم . آیت ا... موسوی اردبیلی به من گفت : در مسیر خدمت این مشکلات هست و من قبول دارم که مسئله ای نبوده است . شما که برای خدمت آمده ای به شیراز برو . گفتم : امروز دیگر نیاز، جنگ است و نپذیرفتم .

    حسن سپهری :
    شرکت در جنگ را، شهید شهاب یک وظیفة الهی می دانست و بقدری بر این امر تأکید داشت که حتّی بنده و مرحوم رئوفی و سه چهار نفر از افرادی که 60 سال به بالا سن داشتیم، به تشویق ایشان به جبهه رفتیم و در چادرهای صلواتی خدمت می کردیم . وقتی هم که ایشان در خطّ مقدّم بودند به ما سر می زدند و ما را تشویق می نمودند .

    جواد خامسان:
    وقتی که ایشان دادستان انقلاب اسلامی بیرجند بودند و ما می خواستیم به جبهه اعزام شویم، به بدرقه ما آمده بودند و گریه هایی که هیچ وقت از یادم نمیرود، سر راه ما داشتند و به ما می گفتند: التماس دعا. که حاکی از دلتنگی ایشان برای جبهه بود.

    حسین چمنی :
    من یادم هست در جبهه، در گردان ابوذر که فرماندهی آن به عهده شهید بزرگوار آهنی بود، مشغول خدمت بودم که خبر ورود شهید بزرگوار در اهواز به گوش شهید آهنی رسید. ما آن زمان در اطراف سوسنگرد مستقر بودیم و داشتیم برای عملیات آزاد سازی خرمشهر آماده می شدیم ، شهید آهنی بلافاصله به اهواز رفت تا به هر نحوی شده ،شهید شهاب را جهت خدمت به گردان بیاورد. شهید آهنی نقل می کرد که: من وقتی به مقر لشگر 92 زرهی رفتم دیدم شهید شهاب به خاطر اینکه زودتر خود را به خط مقدم برساند، در گروه آرپی جی زن ها رفته است . بعد از اصرار شهید آهنی، شهید شهاب با این شرط که روحانی گردان آقای صائب از ایشان نخواهند که در جمع نیروهای گردان صحبت کنند و صرفاً به عنوان یک نیرو، انجام وظیفه کنند، پذیرفته بودند که به گردان شهید آهنی بیایند. یادم است موقع ظهر بود و ما در چادر استراحت بودیم که، مطلع شدیم آقای شهاب وارد سنگر فرماندهان گردان شده است. وقتی خبر ورود شهاب در بین نیروهای گردان پیچید، از تمام چادرها صدای صلوات و تکبیر بلند شد و نیروها همه به طرف چادر فرماندهی برای دیدار شهید شهاب هجوم آوردند. من یادم است یک جلسه ای بدون حضور شهید شهاب و آهنی، و با حضور نیروهای رده فرماندهی گردان برگزار کردیم و تصمیم گرفتیم تا قبل از شروع عملیات بصورت عادی با شهید شهاب برخورد شود و علاوه بر تحویل اسلحه به ایشان در کارهای رزمی و آموزشی هم ایشان را شرکت دهیم. اما شب عملیات از حضور شهید شهاب در در رزم جلوگیری به عمل آمد . ایشان در تمام تمرینات نظامی و آموزشی پا به پای نیروهای رزمنده شرکت فعال داشت. تا اینکه یک شب به عملیات مانده ، مجبور شدیم به شهید شهاب اعلام کنیم که اجازه حضور در عملیات را ندارد . چون احتمال می دادیم که شاید ایشان این ابلاغ را نپذیرد ، از فرمانده تیپ، شهید چراغچی یک نامه ای مبنی بر ممنوعیت شرکت ایشان در خط مقدم گرفتیم . من یادم نمی رود و نیمه شب قبل از عملیات جلسه فرماندهی گردان تشکیل شد. شهید شهاب هم در جلسه حضور داشتند . شهید آهنی با حالت خاصی در آن جلسه حضور پیدا کردند و اعلام کردند که فردا شب عملیات شروع می شود و گردان ابوذر هم به عنوان شروع کننده عملیات خط شکن است . در حین صحبت شهید آهنی اسامی چند تن از جمله شهید شهاب را اعلام کردند که حق شرکت در عملیات را ندارند . شهید شهاب آن شب نسبت به این حکم عکس العمل شدیدی را از خود نشان دادند و برای اولین بار من می دیدم که ایشان برخورد خیلی تندی کردند و گفتند : این چه حرفی است که می زنید ؟ من به جبهه آمده ام ، به عشق این که فقط در عملیات شرکت کنم و با شما (شهید آهنی ) هم عهد کرده بودم و شما نمی توانید عهد شکنی کنید . شهید آهنی گفتند که : من فرمانده گردان هستم و الان هم وقت بحث کردن ندارم . شما نمی توانید در عملیات شرکت کنید . اگر هم اعتراضی دارید ، نامه ای به فرمانده تیپ بنویسید . شهید شهاب نامه ای به فرمانده تیپ می نویسد که متن آن در کتاب شهاب شهیدان چاپ شده است . شهید چراغچی هم نامه شهید شهاب را با این عبارت زیرنویس کرده بودند که ، تیپ به وجود شما و سخنان گرم شما نیاز دارد و متأسفم از اینکه نمی توانم به شما اجازه شرکت در عملیات را بدهم . پس از پاسخ فرماندهی تیپ ، نیمه های شب از داخل گردان بیرون رفته بود و تا صبح دنبال ایشان می گشتیم . سرانجام نزدیکی های صبح، برادران ایشان را در کنار رودخانه ای ، در بین درختان یافته بودند که، مشغول راز و نیاز با خدا است . و شاید هم به خدا شکوه می کرد ، که چرا مسئولین از شرکت او در عملیات مخالفت به عمل می آوردند . شهاب را به محل گردان آوردیم . یادم است آن روز بعد از ظهر که قرار بود گردان حرکت کند ، شهید شهاب را آوردیم ، تا برای بچه ها صحبت کنند. ابتدا ایشان نمی پذیرفت. اما سرانجام با اصرار زیاد قبول کردند . محور کار ایشان در آنجا در باب شهادت و اینکه چه کسانی هستند که توفیق و لیاقت شهادت را پیدامی کنند و چگونه افرادی هستند و چگونه باید پاک و خالص شد و درباره قانع شدن خود از شرکت در عملیات گفت : گناه از شما عزیزان نیست که ،مانع حضور من در عملیات شدید. با اینکه خودم شاید هنوز به آن آمادگی روحی و معنوی نرسیده ام که، لیاقت حضور در خط مقدم را داشته باشم و در پایان چندین بار جمع را قسم دادند و گفتند : تعدادی از شما در این عملیات به شهادت می رسید . از کسانی که شهید می شوید می خواهم که ما را شفاعت کنند و از خدا بخواهند که ما را نیز بپذیرد . شهید آهنی، شهاب را به من تحویل دادند و گفتند : آقای شهاب با شما هستند، برای شام و نماز توقف می کنیم و بعد بر می گردند . نزدیک غروب آفتاب، کنار جاده آسفالت، پیاده داشت حرکت می کرد . من با توجه به مسئولیتی که داشتم وسط گردان باتفاق شهید شهاب حرکت می کردم. نیروها پرچم به دوش سرود می خواندند و حرکت می کردند . شهید شهاب هم در آن لحظه نوحه و سرود هایی را می خواندند و نیروها هم تکرار می کردند. در طول مسیر مرتب از من درخواست می کردند که اجازه دهم ایشان همراه گردان به خط مقدم برود . بعد از اینکه نماز مغرب و عشا را خواندیم قرار بود ایشان برگردند ، اما شهید آنچنان خاضعانه و ملتمسانه از من خواستند که اجازه بدهم همراه گردان به جلو بروند که دیگر من نتوانستم تسلیم نشوم. گفتم: تا پشت خط همراه ما بیایید ولی از آنجا باید برگردید و ایشان هم قبول کردند . اما همین طور مرحله به مرحله جلو می آمد تا جایی که آتش بازی عراقی ها شروع شد. در این هنگام شهید آهنی با ما تماس گرفتند که آماده باشید تا با اعلام رمز عملیات سریع حرکت کنیم. من به شهید شهاب عرض کردم که، شما باید برگردید . در اینجا شهید گریه کرد. من به شهید عرض کردم اولاً دستور فرمانده گردان است. ثانیاً دستور فرمانده تیپ است. ثالثاً شما اسلحه ندارید. شهید در جواب گفتند: من از عراقی ها اسلحه می گیرم. شما چکار دارید. من دیدم حریف ایشان نمی شوم. مجبور شدم به شهید آهنی بی سیم زدم و گفتم که : آقای شهاب تا اینجا آمده و حاضر نیست برگردد. شهید آهنی از جلوی گردان به عقب آمدند و بدون اینکه به شهید شهاب نگاه کنند ، به من به عنوان کسی که دستیار ایشان بودم ، خیلی محکم و با عصبانیت گفتند: تو به چه حقی اجازه دادی که، ایشان اینجا بیاید . بعد به شهید شهاب گفتند : من به عنوان فرمانده گردان شما را موظف می کنم که ایشان همانجا می ماند و در سنگر به قول خودش تعداد گلوله ها را شمارش می کند.

    غلامحسین نارمنجی :
    زمانیکه عزیزان رزمنده برای انجام عملیات بیت المقدس آماده می شدند در گردان ابوذر شهید آهنی هم حضور داشتند و در چادری که خود شهید آهنی در آنجا مستقر بود شهید شهاب نیز در گوشه چادر نشسته و مشغول نوشتن وصیت نامه بود. با توجه به اینکه به ایشان اجازه نداده بودند که به خط برود . ایشان در این زمینه نیز با شهید چراغچی صحبت کرده بود و وصیت نامه اش را هم نوشته بود ، و گویا شهید چراغچی هم با این امر موافقت نکرده بود . شهید آهنی هم به ایشان (شهید شهاب) می گفت که : لازم نیست که وصیت نامه بنویسی . من نمی گذارم تو به خط بیایی ! شهید شهاب با همان حالت مهربانی و با حالت تبسم به ایشان می گفت که : مگذار از این راه باز بمانم و این توفیق نصیبم نشود؟ شهید آهنی هم خیلی جدی می گفت: من دستور دارم و این چیزها سرم نمی شود. اجازه نمی دهم به خط بیایی می خواهی خودت را بکش ! شهید شهاب یک حالت ملتمسانه ای به خود گرفته بود و به هر صورت، خیلی به شهید آهنی توصیه کرد که بگذار درعملیات شرکت بکنم ولی شهید آهنی این کار را نمی کرد. لذا ایشان وصیتنامه را نوشت و آن شب خیلی ناامید از چادر بیرون رفت که استراحت بکند. یک شب 2 مرتبه آمدم و دیدم در فکر فرو رفته و مشغول نوشتن است و با دوستان صحبت می کند با بعضی از عزیزانی که بعضاً شهید شدند ، ایشان صحبتهای را داشت و بحثهایی را با هم مطرح می کردند وقتی شهید آهنی وارد چادر شد ،دومرتبه ایشان جریان را مطرح کرد و شهید آهنی به صورت کاملاً‎‎‎‎‎‎‎‎ جدی مخالفت کرد و گفت: که اگر حتی به خط هم بیایید شما را از همان جا بر می گردانم. به هر صورت شب عملیات شد و همه راه افتادند ضمن اینکه به شهید شهاب نه تجهیزات و نه اجازه آمدن به خط داده شد.با توجه به مسؤلیتی که داشتیم . وقتی گردان به جلو رفت ما حرکت کردیم و رفتیم. اتفاقاً در شروع کار که عزیزان ، ستونی حرکت کردند در پشت ستون قرار گرفتیم و به دنبال آنها حرکت کردیم تا اینکه به محلی رسیدم که بایستی از یک کانالی عبور می کردیم. شهید آهنی آنجا ایستاده بود که بچه های رزمنده را عبور دهد . به محضی اینکه چشمش به شهید شهاب افتاد گفت : مگر نگفتم به خط نیایید شهید شهاب گفت: حالا تا اینجا آمدیم ، بگذار این توفیق نصیب ما بشود یک اسلحه برای ما تهیه کن که ما هم در جوار این عزیزان رزمنده باشیم. ایشان ( شهید آهنی ) کاملاً جدی و مسمم اسلحه را به سمت شهید شهاب گرفت و گفت : یا بر می گردی یا همین جا تو را می کشم! شهید شهاب خیلی حالت مأیوسانه ای گرفت و دید که فایده ای ندارد، یعنی هر چه اسرار بکند شهید آهنی این اجازه را نخواهد داد. با توجه به مسؤلیتی که داشتند آن شب به آنها اجازه رفتن داده نشد و برگشتیم ولی از خط مقدم بیرون نیامدیم .

    سید علی عماد :
    آخرین باری که من، مرحوم شهاب را دیدم، وقتی بود که جنازه مرحوم محمد آقا را به داخل حرم حضرت معصومه برگردانده بودند. بنا بود، آقای شیخ حسن تهرانی برجنازه نماز بخواند. روی تابوت نام شهید هم نوشته بود. ولی به خاطر اطمینان در تابوت را برداشتم. آن روز من، محمد آقا را بشاش و توأم با لبخند دیدم.

    محمد دیمه ور :
    ایشان در عملیات والفجر 8 به همراه بچه های رزمنده در خط مقدم عملیات در جبهه فاو حاضر می شوند. بعد از اینکه خط شکسته می شود و بچه ها شبهای اول عملیات را با پیروزی طی می کنند، عراق برای اینکه دو مرتبه بر منطقه عملیاتی فاو مسلط بشود، پاتکهای سنگینی را شروع می کند. فرمانده گردان، شهید حسین زاده وقتی شهید می شوند طبیعتاً گردان از نظر مدیریتی و روحی به هم می ریزد. آنطور که نقل شده، ایشان در این مقطع کوشش بسیار مضاعفی نسبت به آن چیزی که قبلاً بوده، از خودشان دادند و کفشهای خودشان را درمی آوردند و با لباس بسیجی که عمامه روحانیت نیز بر سر داشتند در خط فعالیت می کردند. با یا حسین گفتن: به بچه ها روحیه می دهند که در مقابل دشمن مقاومت کنند تا دشمن در پاتک موفق نشود. در ضمن همین فعالیتهایی که انجام می داد، ترکش خمپاره ای به ایشان اصابت می کند و از ناحیه گردن مجروح می شود. وقتی ایشان به زمین می خورد از قول یکی از دوستان که لحظه شهادت نزد شهید شهاب بود، با چهره خندان و با جمله اسلام علیک یا ابا عبدا... جان به جان آفرین تسلیم می کند و جالب اینجاست که، ما جنازه ایشان را دیدیم، متوجه شدیم که آن عضلات صورت همچنان خندان باقی مانده بود یعنی با توجه به اینکه چند روز از عملیات می گذشت، لب خندان در صورت ایشان باقی مانده بود و به آرزوی دیرینه خود که همیشه از خدا می خواست رسیده بود.

    حسن رمضانی :
    شبی که خبر شهات شهید صالح پور را آورده بودند، آنقدر شهید شهاب در فراق این شهید گریست و مداحی کرد که باورش مشکل است . می گفت : حمید صالح پور اگر از میان ما رفته ای ، وای به حال ما و خوشابحال تو که به خدا رسیده ای و هیچ چیز از دست نداده ای و همه چیز به دست آورده ای و ما مانده ایم . حالتی داشت که احساس می کردیم جسم برایش زندان است .

    محمدهادی شهاب :
    تاثیر شهادت شهید رحیمی بر این شهید بزرگوار به حدی بود که بعداز شهادت شهید رحیمی گفت: دیگر به بیرجند بر نمی گردم ، مگر اینکه جنازه من را به بیرجند بیاورند . که خیلی هم طول نکشید و ایشان به شهادت رسید و جنازه اش به بیرجند منتقل گردید .

    سید علی عماد :
    یک روز در خیابان صفائیه قم می آمدم ، به شهید شهاب برخورد کردم . بعداز احوال پرسی ایشان سراغ دوستان را گرفت. گفتم: فلاح هم شهید شد . ایشان یک مثال فوق العاده لطیفی زد و گفت :عماد ! این روستاییانی که از ده خودشان راه می افتند و به شهر می آیند ، یک بغچه ای دارند که داخل آن وسایلی می گذارند . یعنی هر چه دارند داخل آن می گذارند و به شهر می آورند و می فروشند . اگر یکی از اینها بیاید و هر چه تولید کرده، بفروشد و نقدش بکند و برگردد، این فرد سود خوبی کرده است . اما آن فردی، بیشتر سود می برد که علاوه بر فروش محتویات بغچه، کسی از او خود بغچه کهنه شده را هم به قیمت خوبی بخرد . این شهدا کسانی هستند ، که این بغچه کهنه شده 25 - 30 ساله را به قیمت بسیار بالایی فروختند و در واقع به آن جمله حضرت امیر که می فرماید (ان ثمن ابدانکم الجنه ) عمل کردند.

    حسن رمضانی :
    شهید شهاب وقتی که نام شهید خامسان را می خواست ببرد می گفت: شهید خامسان به خدا رسیده است و ما مانده ایم.

    علی اسد پور :
    وقتی که برای عملیّات والفجر 9 اعزام شدیم ، از بچّه ها نحوة شهات شهید شهاب را سؤال کردیم . گفتند : منطقة عملیّاتی گردان به شکل نعل اسبی بود که در جلو و سه طرف دشمن بود بعد از شهات شهید حسین زاده، فرماندة گردان ، شهید شهاب با حالت عرفانی و روحانی که داشتند ، پوتین ها را به گردن آویزان کرده و قرآن را در یک دست و اسلحه را در دست دیگر می گیرد و به این وسیله بچّه ها را جمع کرده و مجدّداً آمادة عملیّات می نماید . چون اگر محوری که شهید شهاب بودند شکست می خورد ، تمام آن عملیّات شکست خورده بود و همة زحمات از بین می رفت شهید شهاب تا آخرین قطرة خون از این محور دفاع کرده، آنجا را تثبیت می کند و همانجا به درجة رفیع شهادت نایل می شود .

    حمید فرزین :
    به دیدن پیکر مطهر شهدا رفته بودم، شهیدی به نام شهید سیدین بود که بنده با او، هم مباحثه بودم. همان طور که دنبال اسم این شهید بزگوار می گشتم، چشمم به جعبه ای افتاد که به نظر می رسید بر اثر بلندی قد شهید تاب برداشته است. در همین حال چشمم به یک نوشته ای افتاد که نوشته بود، (محمد شهاب) با خودم گفتم: این اسم آشناست. وقتی جلو رفتم و درب جعبه را برداشتم، دیدم شهید شهاب است.

    محمدهادی شهاب :
    بهمن 64 بود. در قم شبی که، فردایش تشییع جنازه بود، داشتیم در خیابانی می رفتیم. ناگهان دیدم تابلویی جلوی ستاد شهدا زده اند که اسامی شهدا روی آن یادداشت شده است. اسم یکی از شهدا را نوشته بودند: شهید محمد شهاب! با خودم فکر کردم که آیا شهید محمد شهاب اخوی است؟ زنگ زدم به ستاد شهدا. گفتند: بله. اتفاقاً ما دنبال خانواده این شهید می گردیم. سریع بیایید و جنازه اش را ببینید که همان شهید است یا نه. رفتم ستاد شهدا، اولین کسی که جنازه را دید خود من بودم. در حالیکه هیچ کس از شهادت ایشان اطلاع نداشت.

    محمد دیمه ور:
    یادم می آید شهید جهان بین ( ایشان سال 65 شهید شد ) در مسیریکه جنازه شهید شهاب حمل می شد ، حالات و رفتارهای خاصی از خودش نشان می داد که قابل وصف نبود . یعنی مانند یک عاشق که معشوقش را از دست داده بود عزاداری می کرد.البته شهید جهان بینی، خودش 2 یا 3 ماه بعد، شهید شد.

    سید محمد باقر اسلامی خواه :
    شهید حسین زاده و شهید شهاب ، روز قبل از عملیّات والفجر 8 به پشت خط آمده بودند و کارهای مأموریّتی را انجام می دادند . پس از آنکه کارهای مأموریّتی را انجام دادند ، با خانواده هایشان تماس گرفتند و آمادة حرکت به سوی خطّ مقدّم شدند . ماشین حرکت کرد ولی چند قدمی جلوتر نرفته بودند که به عقب برگشتند و از ماشین پیاده شدند و گفتند : ما برای آخرین بار به خط می رویم و دیگر بر نمی گردیم . و 2 عدد پرتقال از ماشین برداشتند ، یکی را به من و یکی را به آقای برزگر دادند . بعد خداحافظی کردند و رفتند . هنوز بیشتر از 2 یا 3 روز نگذشته بود که خبر شهادتش را شنیدیم .

    حسن شهپری :
    در سال 54 یا سال 55 شهید شهاب به من گفتند: فرزند شما مجید را می خواهم با خودم برای تحصیل علوم دینی به قم ببرم. عرض کردم، من با رفتن مجید به قم حرفی ندارم ولی خواهش من این است که شما بگذارید ایشان دیپلم خودش را بگیرد و بعد با همدیگر به قم بروید. شهید بار دیگر به خانه ما آمدند و با یک لحن مخصوصی گفتند: من از شما خواهش می کنم که اجازه بدهید، من و مجید باهم به قم برویم و او را به سلک روحانیت ببرم. پسرم مجید با وجود اینکه هنوز دیپلم نگرفته بود به اتفاق شهید شهاب به قم رفتند.

    محمد کامیار:
    در جبهه، به من اعلام شد برای ثبت نام به تهران بروم. در اینجا بود که بین ماندن در جبهه یا بازگشت از جبهه و به دنبال درس رفتن برایم ایجاد تردید و دودلی شده بود. از بخت خوش، همنشین شهید بزرگوار (شهاب) بودم که ، موضوع را با ایشان مطرح نمودم و درخواست راهنمایی کردم و ایشان خیلی اظهار خوشحالی نمود و با توجه به سابقه ای که در دستگاه قضایی داشتند با توضیحات و توجیهات لازم مرا تشویق نمودند (علی رغم برخوردی که با ایشان در قوه قضائیه شده بود ) که، جبهه را رها کنم و بدنبال درس بروم.

    محمد ابراهیم موهبتی :
    بعد از اینکه شهید شهاب از مسؤولیت دادستانی انقلاب بیرجند عزل شدند به اتفاق، خدمت آیت ا... حائری امام جمعه محترم شیراز رسیدیم تا ضمن دیدار با ایشان از مواعظ و نصایح ایشان بهره مند شویم. بعد از اینکه خدمت ایشان رسیدیم و جریان عزل شدن شهید شهاب را به عرض ایشان رساندیم، ایشان خطاب به شهید شهاب فرمودند: آقای شهاب شما یقین بدان، خدا شما را دوست داشته و خیر شما را می خواسته است، حتماً در جایی کوتاهی صورت گرفته و خدا چون شما را دوست داشته در همین دنیا خواسته مکافاتش را ببینید.

    سید علی عماد :
    تعدادی از پرسنل سپاه روی یک زمین شنی نشسته بودند و به درسهای عقیدتی شهید «شهاب» گوش می دادند. من در حال عبور از آن محل بودم که، ناگهان «شهید» مرا صدا کرد و گفت : فلانی این جا بیا. وقتی جلو رفتم ، گفت : از این روایت حضرت علی (ع) که می فرماید : (الحقّ فلا یجری له الّا و قد جری علیه) چه می فهمی ؟

    محمدعلی کریم زاده:
    منافقینی از سوی دادسرای انقلاب و دادستانی انقلاب برای اعدام محکوم می شدند. اینها در لحظات آخری که، می خواستند به پای چوبه دار بروند، حرکتهایی را انجام می دادند که حرکتهای تدبر انگیز و منتبهی بود.از جمله اعتراف به جرمهای بزرگ بود، نوشتن، توبه نامه بود، حتی از ایدئولوژیست های، بزرگ اینها دیدیم که ،توبه نامه نوشتند و این نبود جز حرکتهای عرفانی و حرکتهای مخلصانه ای که این شهید عزیز و شهید رحیمی در ارتباط با رسوخ به درون این منافقین کرده بودند. با اشکی که در چشمهایشان جاری بود، اعتراف به گناه خود داشتند و امید از خداوند داشتند برای پذیرفتن توبه شان.

    محمد حسین رضائی :
    ایشان می گفت: یک نفر یک جنسی را که قابل خرید و فروش نیست و هیچکس آن را نمی خرد، زمانیکه مردم در تنگنای آن کاملاً قرار داشته باشند آن را می فروشد. مثلاً می گفت: شما اگر خرمای خوراب داشته باشید زمانی که دنیا پر از خرما است کسی آن را را نمی خرد، اما زمانیکه خرما کمیاب می شود می توان آن را به بالاترین قیمت فروخت. می گفت: الان ما با این همه نواقص و گناهی که داریم، اگر قرار باشد که به همین وضع باقی بمانیم، برایمان مشکل است. الان، بازار فروش این جسم ناقابل ما خیلی داغ است. یعنی اگر ما الان برویم و با خدا معامله کنیم، جسم کم ارزش ما را خدا می خرد و ما می توانیم انشاءا... به شهادت برسیم و یک فیضی ببریم. الان باید از فرصت استفاده کرد، بلکه خداوند ما را بپذیرد و از گناهان ما بگذرد یا اینکه به ما یک مرحمتی بکند. ما باید برویم برای اسلام فعالیت بکنیم.

    محمد ابراهیم موهبتی :
    یقیناً نقش ایشان در بیرجند نقش تعیین کننده ای بود. چون وقتی جوانهای حزب اللّهی می دیدند که، یک روحانی مسؤول و خودش نیز پیش قدم و پیشکِسوت است و در صحنه حضور دارد و با توجه به سخنرانی های آتشینی که هنگام اعزام به جبهه انجام می داد، تأثیر فراوان بر روی جوانها می گذاشت. ایشان دوست داشت به عنوان یک بسیجی ساده شرکت کند و در آن، نامه ای که به شهید چراغچی می نویسد از ایشان می خواهد که به صورت بسیجی ساده شرکت کند ولی من فکر می کنم نقش فرهنگی ایشان بیشتر بود، چون وقتی سخنرانی می کرد تعداد زیادی از جوانان حرکت می کردند و به جبهه ها اعزام می شدند.

    علیرضا صالحپور :
    من یادم نمی رود در مورد یکی از دوستان که قبل از انقلاب هم اتاقی ما بود، ایشان در دفتر همکاریهای بنی صدر تا آخرین لحظات که، ظاهراً فعال بود، حضور داشت. با محاکمه اعضای آن دفتر در سطح شهرستان و صدور حکم، منفصل از خدمات دولتی شد. من به شهید شهاب مراجعه کردم و گفتم که، آقا این بنده خدا الان یک چنین وضعی دارد. همان کارمند آموزش و پرورش و آقای مهندسی که در واقع هم اتاقی خود ما بوده است. ایشان خیلی به فکر فرو رفت و راهنمایی خیلی خوبی کرد. گفت : حالا که حکم صادر شده و شما هم درست می گویید. این مطلب که الان او نمی تواند ارتزاق کند، واقعاً معضلی است و هیچ فرد یا تشکیلاتی هم نیست که حمایتش بکند، بیا برویم با حاکم شرع صحبت بکنیم و ببینیم چه راه حلی دارد. حاکم شرع ،آقای حائری بودند. ما صبر کردیم ایشان آمدند و برای تشکیل دادگاهها در بیرجند مستقر شدند. رفتیم خدمت آقای حائری و ما هم در واقع وضعیت این نفرات را به صورت روشن بیان کردیم. آقای شهاب هم دفاع کردند و گفتند که درست می گویید، هر طور که شده بایستی مورد توجه در احکام قرار بگیرد. ایشان برای هر دو مورد چاره اندیشی کردند. از جمله ،من خودم گفتم: شما فقط اغماض بکنید، من خودم ایشان را مشغول به کاری می کنم. ایشان را بردیم در واقع به عنوان مدیر یک کارخانه مستقر کردیم. که دیدیم کار صنعتی، کار تخصصی اش هست و کارخانه ای که زیر ظرفیت اسمی اش کار می کرد. در سال بعد به خاطر روحیه گرفتن این فرد و به خاطر انگیزه هایی که در او پیدا شده بود، هم شخصیتش بازسازی شد و هم توانایی خودش را نشان داد و ظرفیت آن کارخانه را به 30% بالای ظرفیت اسمی آن رساند. خوب این در واقع نگاه درست و دقیقی بود که این بنده خدا خیلی از هستی ساقط نشد.

    سید علی عماد:
    سال 56 بود. من و شهید «محمّد شهاب» از مشهد به طرف تهران با اتوبوس براه افتادیم. وقتی اتوبوس حرکت کرد، راننده ، نوار موسیقی در ضبط صوت ماشین گذاشت و روشن کرد. (از همان نوارهای آن عصر) شهید «شهاب» دنبال موقعیّتی مناسب بود تا برود و با راننده صحبت کند تا ضبط را خاموش کند. مقداری که رفتیم، شهید «شهاب» رفت کنار راننده و به او گفت : ضبط را خاموش کن. راننده آدم بی حوصله ای بود با شهید تند برخورد کرد و با صدای بلند گفت : من می خواهم نوار گوش بدهم. شهید «شهاب» گفت : من نمی خواهم گوش بدهم. راننده گفت : تو اگر خیلی مؤمنی، *کاری کن تا صدا را نشنوی . وقتی محمّدآقا برگشت. گفت : این حرف که، اگر مؤمنی کاری کن ،صدا را نشنوی حرف خوبی بود. مؤمن باید کاری بکند که صدا را نشنود.

    حسین چمنی :
    شهید شهاب می خواست تعدادی از زندانیان گروهکی اعم از برادر و خواهر را به مناسبت بیست و هشتم ماه صفر ، روز رحلت پیامبر گرامی اسلام (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) به زیارت امام رضا (ع) ببرد. من هم در آن سفر توفیق داشتم در خدمت ایشان باشم، صبح به مشهد رسیدیم و به اتفاق در محل یکی از هیأتهای مذهبی بیرجند مستقر شدیم. با توجه به اینکه زندانیان همه سیاسی بوده و حتی بین آنها یکی دو نفر بودند که، حکم اعدام آنها صادر شده بود و برای تأیید به دادگاه تجدید نظر فرستاده بود و خود این متهمین هم مطلع بودند. ولی شهید شهاب به همه آنها مرخصی داد و گفت : بروید و موقع نماز ظهر برگردید. همه ما نگران این بودیم که شاید بر نگردند. اما شهید شهاب با خونسردی می گفتند : من به گونه ای با اینها برخورد نکرده ام که برنگردند. هنگام ظهر همه متهمین برگشته بودند، بجز همین فردی که قرار بود اعدام شود. ما اضطراب داشتیم در حالی که شهید شهاب تسبیح در دست ، ذکر می گفتند : و طمأنینه خاصی بر ایشان حاکم بود و به ما قوت قلب می دادند که، نگران نباشید، انشاءا... می آید. بین نماز ظهر و عصر دیدیم که این فرد محکوم وارد شد و از اینکه دیر آمده بود، عذر خواهی کرد و علت تأخیر را مشکلات ترافیکی عنوان نمود.

    حسن رمضانی :
    یک روز که، در انجمن اسلامی را باز کردیم، دیدیم که، منافقین یک کاغذ داخل انجمن انداخته اند و با کلمات زشت به عنوان دژخیم به شهید شهاب ،اهانت نموده بودند وادامه آن، کلمه ما انتقام خواهیم گرفت درج شده بود.ولی او آنقدر با خدا بود که الفاظ بد منافقین را برای خودش ارزش می دانست.

    هادی اکرامی :
    عملکرد شهید شهاب در دادسرا و زندان طوری بود که منافقین در بند را، تحت عنوان هیئت عزاداری در ایام سوگواری به مشهد می برد. با توجه به شلوغی شهر مشهد، وحشت داشتیم که شاید تعدادی از آنها فرار کنند امّا بر خلاف انتظار ما، حتی یک نفر هم اقدام به فرار ننمود وهمه به محل هیئت مراجعه نمودند.

    محمدعلی موهبتی :
    من فکر می کنم که بیشترین درسها را بعد از جریان عزل ایشان و برخوردهای بزرگوارانة ایشان با مسائل انقلاب و مخالفین، از ایشان گرفته ام، در آن شرایط و آن زمان، نه تنها قهر نکرد و نبرید و موضع گیری اهانت آمیز نکرد، بلکه برعکس در متن انقلاب حاضر شد و با کمال تواضع و اخلاص با کسانی که با او برخورد خوبی نداشتند برادرانه رفتار کرده و به همة کسانی که با ایشان آشنا بودند توصیه می کرد که، مسائل اختلاف آمیز را مطرح نکنند و وحدت را رعایت کنند و در مسیر انقلاب و اسلام و رهبری قدم بردارند و این بزرگترین درسی است که به ما دادند: مصالح انقلاب و اسلام را مدّ نظر داشته باشیم و بگذاریم که خودمان فدا شویم، ولی انقلاب و اسلام باقی بماند.

    حسن رمضانی :
    بعد از اینکه ایشان ناباورانه از ریاست دادسرای بیرجند عزل شدند، به تهران رفتند . ما همه می گفتیم که شهاب رفت و دیگر به بیرجند برنمی گردد و معلوم نیست که دیگر به راه امام و انقلاب بماند، زیرا او را با خود مقایسه می کردیم که، اگر چنین برخوردی با ما بشود دوام نمی آوریم. ولی 20روز و یا یک ماهی طول نکشید که ایشان برگشت. وقتی که در انجمن اسلامی در حسام الدوله خدمت ایشان رسیدیم، پُرشورتر از همیشه شروع به مداحی و اشک ریختن کرد به حدی که بچه ها بی تاب شده بودند. بعد از مداحی گفت: اتفاقی پیش نیامده. ما هدفمان خدمت بوده و در راه خدمت، این چیزها پیش می آید. این ها آزمایش الهی هستند . شما لحظه ای تردید نکنید و اینها را به حساب هیچ کس نگذارید، این چیزهایی است که انقلاب به آن نیاز دارد. بنده که برای خود کار نکردم و حال انقلاب به مانیاز دارد و حالا معامله است که آدم با خدا می کند و ما در راه خدا انجام وظیفه کردیم.

    محمدهادی شهاب :
    قبل از اینکه شهید شهاب ،برای تحصیل دروس حوزه ای به قم مراجعه کند، از آثار دکتر شریعتی در جلساتی که داشت استفاده می کرد. امّا پس از این که پی به وجود ایرادات و اشکالاتی در آثار دکتر برده، بلافاصله تصمیم می گیرد به سراغ تک تک کسانی که از طریق ایشان با آثار دکتر ارتباط برقرار کرده اند، برود و اشکالات را متذکّر شود. حتّی در همین ارتباط، سفری هم به «تبریز» داشته است.

    محمدهادی شهاب :
    در انتخابات اوّل مجلس شورای اسلامی تنها کسی که رفت به سراغ یکی از شخصیّتهایی که بعدها مطرح شدند یعنی، حاج آقای عبادی امام جمعة فعلی مشهد بود.

    صائب :
    در یک محاکمه ای که خودم به عنوان شاهد در دادگاه احضار شده بودم وقتی شهادتم را دادم . بعد از آن درخواست اعدام برای متّهم نمودم . چون جوان بودیم و شهادت داده بودیم ، شهید با لبخندی زیبا به من گفتند : نه . آقاجان! چنین نیست که شما تقاضای اعدام بکنید . چون دادگاه علنی بود ، خیلی ها نشسته بودند و کلّی به ما خندیدند و شهاب نگذاشت که، من تأثیر بر حکم داشته باشم ، با وجود این، متهّم با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم گردید .

    علی رئوفی فرد :
    شهید شهاب در زمان مسئولیّتشان در دادسرا، تمام جنوب خراسان را زیر نظر داشتند و با منافقین برخورد می کردند. به ایشان عنوان می کردیم شما که، تنها می روید فکر نمی کنید ترور بشوید ؟ می گفت : مرگ حق است . هر لحظه که خداخواسته باشد انسان می رود.

    رضا گرجی :
    یکی از همسنگران شهید که نام او را به خاطر ندارم می گفت: شهید شهاب در حالی که پوتین های خودش را بیرون آورده بود، در عملیات، پیشاپیش رزمندگان می دوید و می گفت: آقا امام زمان (عج) در جلوی شماست و در حال تشویق دیگر رزمندگان، در حمله به شهادت رسید.

    سید علی عماد :
    یک نفر از حضرات به شکایت از شهید «محمّد شهاب» رفته بود تهران، خدمت شهید «قدّوسی» که گلایه ای بکند و در نهایت از شهید «قدّوسی» بخواهد که حتی الامکان شهید «شهاب‏‏» را از دادستانی انقلاب بیرجند جا به جا کند . وقتی او حرفهایش را زده بود ، مرحوم شهید «قدّوسی» فرموده بود : خوب ، شما فرمودید ، ولی الان اگر آقای «شهاب» اینجا نماز بخواند ، من به او اقتدا می کنم .

    علی رئوفی فرد :
    شهید شهاب در آخرین اعزام پشت میکروفون قرار گرفته بودند و می گفتند : وحدت را حفظ کنید و دست از تفرقه بردارید . به هوش باشید .منافقین را شناسایی کنید و به آنها امان ندهید .

    مجید سپهر:
    جلسه اولی که شهید شهاب گذاشته بودند از صحبتهای آقای حائری شیرازی که آن موقع از تبعید برگشته بودند برایمان می گفتند ، همانطور که می دانید آقای شهاب از شاگردان آقای حائری شیرازی بود، بحثی که داشتند آنجا بحث Xها و Yها بود ، می گفتند : بعضی ها برای هدایت بعضی دیگر آمده اند . می گفت: یک سری xها اگر خودشان شاخص بشوند، می توانند جامعه را تغییر بدهند. یک سری مردم عادی که به اینها yها می گفت: بعضی ها به سراغ xها م ی روند و آنها را پیدا می کنند و با تغییر دادن و آگاه کردن آنها ، جامعه را عوض می کنند . یک عده هم هستند به طرف عامة مردم ، بدنة جامعه می روند ، بحث این بود که پیامبران معمولاً آمده اند به طرف مردم عادی . آنجا بحث سید جمال الدین اسد آبادی مطرح شد ، روش سید جمال و امام دوتا است. (با اینکه بنیانگذار نهضت اسلام در قرون اخیر و بیداری آن زمان را از سید جمال داریم )، اشکالی که به سید جمال می گرفتند ، این بود که، سید جمال به طرف xها می رود ، به طرف سران جامعه رفت ، فکر کرد که با تغییر اینها می تواند جامعه را تغییر بدهد و نتوانست تغییر بدهد و در آخر هم متوجه شده بود که نباید این کار را می کرد. شب بعد، قرار شد که جلسه باشد. شب قبل از اینکه جلسه برقرار شود ،هم احمد را می گیرند و هم آقای شهاب را ، این دوتا را به شهربانی بیرجند برده بودند و بازجویی کرده بودند و تعهد گرفته بودند . فردا پرسیدم چه شده است ؟ گفتند : دور و بر خانه ما فعلا نیا که، ما تحت نظر هستیم.

    سید علی عماد :
    در سفری به مشهد برای احتیاط، کلتی همراه خود برداشتم و در راه هر وقت شهید شهاب می خواست ، وضو بگیرد ، آن کلت را به من می داد و من به آقای ایزدی می دادم .
    نعمت الله بیجاری :
    یک روز صبح با یک ماشین (پیکان قدیمی) دادگاه انقلاب که، ارزش چندانی هم نداشت به دنبال شهید شهاب به درب منزل رفتیم . ایشان در یک محله قدیمی شهر که ،چهار درخت نام دارد و خانه پدری شان بود زندگی می کرد . وقتی به سمت منزل حرکت کردیم ، ایشان را در میدان شهدای شهرستان بیرجند دیدم که، به سمت محل کار در حرکت است . ماشین را کنار ایشان نگه داشته و گفتم : حاج آقا بفرمائید ، سوار شوید . ایشان قبول نکردند و در حالی که با دمپایی در هوای سرد مشغول پیاده روی بودند . گفتند : می خواهم مسیر را پیاده بروم .

    احمد حاجی زاده :
    یادم هست ، ایشان پشت میز می نشست . در دادستانی یک اتاق موکت شده بود . و یک میز عسلی بود که ایشان کارهای خود را پشت آن میز انجام می داد و سعی می کرد که، از آن کمتر استفاده کند، که خدای ناکرده باعث نشود به ایشان غرور دست بدهد .
    حاج حسن سپهری :
    شهید شهاب بعد از اینکه از دادسرای انقلاب بیرجند عزل شد ، برای ادامه تحصیل خواست به قم مشرف شود . در قم خانه ای را به قیمت سیصد و بیست هزار تومان می خواست بخرد، اما با توجه به چند سال کار در دادسرای انقلاب این مبلغ را نداشتند . مرحوم رئفی، بانی شدند و از بین دوستان نصف مبلغ فوق را تهیه و نصف دیگر آن را، مرحوم پدر شهید شهابی، ملکی در موالید داشت، فروخت و این پول تهیه کرد. ایشان یک منزل 20_30 متری مخروبه در قم خرید و در همان منزل ساکن شد .

    محمد کامیار :
    شهید شهاب گفت : من در حالی که تعدادی پرونده به همراه خود داشتم، برده بودم تا کمیسیون. به طور اتفاقی اخبار، خبر برکناری مرا اعلام کرد که بلافاصله تغییر مسیر داده و بیرون آمدم.

    مجید سپهری:
    شهید شهاب یک سال که از قم آمده بود، شب 19 الی 21 رمضان بود که مراسم احیاء در مسجد آیتی بر پا بود ، شهید شهاب آمد و گفت: بیایید یک کاری بکنیم، برویم در بیابان نماز بخوانیم، با ماشین استیشن پدر مهدی نوربخش رفتیم، شب احیاء همة ما سوار استیشن آقای نوربخش شدیم، خلاصه آقای شهاب ما را برداشت و به شوکت آباد برد . در کنار بیابان شروع کردیم به دعا خواندن . بچه ها آن زمان خیلی حال داشتند، دعا و ثنای مسجد را شهید شهاب می خواند و بچه ها کلی حال پیدا کرده بودند، نزدیک سحر شد، به پدر و مادرهایشان نگفته بودند و مشکل داشتند یک دفعه یکی گفت برویم، خلاصه بلند شدیم برویم. از یک جویی آقای نوربخش خواست که بگذرد ولی ماشین استیشن در آن جوی گیر کرد، من همان زمان به ذهنم آمد که خوب است ماشین بماند، از آن طرف همگی دلهره داشتیم که اطلاعات شهربانی بفهمد. اگر می فهمید خیلی بد می شد، خلاصه تراکتور پیدا کردیم تا موقعی که آمدیم به شهر همة پدر و مادرها دنبال بچه هایشان می گشتند که، من یادم هست مادر شهید رحیمی دنبال بچه اش می گشت و با آقای شهاب دعوا کرد.

    عبد ا.. گرجی:
    در یکی از شبهای جمعه شهید شهاب در حالی که دعا می خواند چنان راز و نیاز می کرد که، در یکی دو مرحله آقا امام زمان (عج) توسط برادر جانباز، آقای علی رئوفی مشاهده شده و جانباز رئوفی تا وسط صحن مصلی دنبال آقا می دوید و بی هوش شد. بعد توسط شهید شهاب به خانه برده شد و وقتی به هوش آمده بود. گفته بود: من آقا را دیدم که در جمع ما نشسته است. وقتی که بیرون رفتند دنبال ایشان دویدم در حالی که فریاد می زدم یابن الحسن ( ع).

    محمد حسن دعاگو :
    در همان هوای سرد زمستان یک شب قرار بود دعای ندبه پیش از طلوع آفتاب برگزار شود همه می گفتند: امروز به علت سردی هوا دعا برگزار نخواهد شد. ولی این مرد (شهید شهاب می گفت): که نه همین امروز اتفاقاً باید برویم و دعا را برگزار کنیم. یعنی این مراسمات مذهبی را در سرما و یا گرما برگزار می کرد و پیشقدم بود.

    صائب:
    سفری از طرف یکی از نهادهای انقلاب به مزار گاهی داشتیم، شهید شهاب در آنجا شاید سه یا چهار دعا از ادعیه طولانی را تنهائی قرائت کرد و در بین آنها روضه خوانی کرد .خدا شاهد است که هیچکس احساس خستگی نکرد چون لحن و صوت ایشان طوری بود که واقعا تا اعماق جان نفوذ می کرد .

    غلامحسین نارمنجی :
    زمانی که موافقت شد شهید شهاب به خط برود در همانجا باز با توجه به همان عشق و علاقه ای که به ائمه داشت ،گفت: از وقت استفاده بکنیم. بگذارید دعای کمیل بخوانیم. در آنجا یک فانوس برای روشنایی با یک سیم آویزان کرده بودند و هر خمپاره های که به محل استقرار آنها اصابت می کرد این فانوس بر اثر لرزشی که به وجود می آمد می افتاد و خاموش می شد و مشکلاتی را بوجود می آورد. شهید شهاب دعای کمیل را حفظ بودند به خواندن ادامه می دادند. دقیقاً یادم می آید در همان لحظات روضه حضرت ابی عبدا... (ع ) عزاداری کردند و برای رزمندگانی که به جلو رفته بودند دعا کردند.

    محمد برزگر :
    من در مسافرتی که به اتفاق شهید شهاب با اتوبوس از تهران عازم قم بودیم، کنار شهید نشسته بودم، شب جمعه بود در داخل اتوبوس یک موکت را روی سرشان کشیدند و دعای کمیل می خواندند، خدا گواه است که صدای ضجه و ناله ایشان در آن شب هنوز در گوشم هست. از ابتدا تا انتهای دعای کمیل تنها آرزویی را که مطرح می کردند شهادت را در راه خدا بود.

    علی دوستی :
    ایشان سمت دادستانی شهرستان بیرجند را بر عهده داشتند و شهید رحیمی به بسیج سفارش کرده بودند که، از منزل ایشان محافظت بکنند. بسیجی ها نگهبانی می دادند. شاید شهید متوجه نبود. بیرون از منزل و دور منزل نگهبانی می دادند. من نیز آنجا بودم، صدای مناجات شهید را در سحرگاه از خانه ایشان شنیدم که واقعاً تکان دهنده بود.

    محمدعلی کریم زاده :
    شهید شهاب در مسائل درسی و آموزشی در کلاس همیشه رتبه اول را داشت و از قاریان درجه یک قرآن بود . و در هر دبیرستانی که درس می خواند بعنوان بهترین قاری و به اصطلاح نوازندگان نوای آسمانی بود . هر روز صبحگاه در دبیرستان، با تلاوت کلام ا... مجید از زبان پاک این شهید شروع می شد و ما درس را بنام خدا و یاد خدا از زبان او آغاز می کردیم .

    محمدعلی موهبتی :
    من وقتی در دادسرای انقلاب اسلامی بیرجند، مشغول خدمت شدم ، شهید شهاب تمام پرونده هایی را که به جناح مقابل ایشان مربوط می شد به من داد و گفت : چون شما را شخص بی طرفی می دانم ، رسیدگی به این پرونده ها را به شما واگذار کردم ، پس خدا را در نظر داشته باش و بدون هیچگونه حّب و بغضی به این پرونده ها رسیدگی کن .

    مجید رمضانی :
    در جریانات اول انقلاب به خاطر مسائل قضایی رو در روی دونفر آدم روحانی که سوابق خانوادگی خیلی طولانی هم داشتند قرار گرفت و آنها را به محکمه کشید . این در حالی بود که حتی دوستان هم تردید داشتند که این کار انجام بشود . ولی ایشان می گفت : بخاطر جو شهر و غیبت و تهمت به من حاضر نیستم ،تا قانون را اجرا نکنم یا مسا محه و چشم پوشی نمایم .و در هر دو مورد ایستاد گی کرد . این در حالتی بود که گاهی بچه ها از کوره در می رفتند و می گفتند این عمل سنجیده ای نبود .

    مجید رمضانی :
    یکی از دوستان شهید شهاب به نام آقای عندلیب که مورد اتهام قرار گرفته بود می گفت : من و شهید شهاب از بچگی با هم بزرگ شده ایم و جوانی و دوران انقلاب را با هم سپری نموده ایم اما روزی که در جریان در گیریهای بیرجند در جایگاه متهم قرار گرفته بودم ، دیدم که، اگر از بقیه با من شدیدتر نیست حاضر هم نیست که اغماض کند .

    مجتبی انگشتری :
    در سفری که به شهر مقدس مشهد داشتیم برای نماز مغرب و عشاء وارد سپاه تربت حیدریه شدیم. داخل نماز خانه، تلوزیونی روشن بود . آقا تقی برادر شهید شهاب به متصدی نماز خانه گفت : صدای تلوزیون را کم کرده یا خاموش کنید . شهید شهاب در جواب آقا تقی گفت : نمازی که به خاطر صدای تلویزیون نشود ادا کرد، نماز نیست . شما وقتی می خواهید نماز بخوانید ،باید طوری به نماز بایستید که هر گونه سر و صدا یا چیز دیگر باعث قطع این ارتباط نشود .

    محمدهادی شهاب :
    در شب نیمه شعبان که مراسم ازدواج ایشان برگزار شد، اقوام برای این که فضای اتاق روشن تر شود چند لامپ روشن کرده بودند . اما شهید شهاب به خاطر شهدای رمضان 57 با این امر مخالفت کرد . چراغهای اضافی را خاموش کردند و نوار مهدی نیامد از بلندگو پخش می شد .

    محمدهادی شهاب :
    شهید شهاب هنگام تولد فرزندش روح ا... به ماًموریتی برای شرکت در سمینار رفته بود . وقتی با خبر شده بود که فرزندش متولد شده است یک جلد مفاتیح الجنان می گیرد و پشت جلد آن چنین یادداشت می کند : امروز روز مباهله است . چون من هنگام تولد نبوده ام ، این مفاتیح را گرفته ام .

    محمدهادی شهاب :
    درسال 65 قبل از شروع ماه مبارک رمضان از مشهد به اتفاق شهید شهاب عازم بیرجند بودیم. شهید از مشهد، ما را به نقطة دور دستی برای دیدن یکی از اقوام برد. اتفاقاً ایشان منزل نبودند. قرار شد به دیدن یکی دیگر از اقوام برویم. ایشان می خواستند طوری برنامه را تنظیم کنیم که روز اول ماه مبارک رمضان به بیرجند برسیم.و در برگشت نتوانستیم وسیله ای که به بیرجند برود پیدا کنیم. در مسیر که می آمدیم، به مردی برخورد کردیم که از ما تقاضای کمک کرد. علاوه بر این که کمکی به این مرد کردیم. توانستیم صلة رحم را نیز بجا آوریم.

    محمدعلی موهبتی :
    بعد از اینکه از دادستانی عزل شده بود ، بارها می گفت : حالا که از دادستانی بیرون آمده ام، می فهمم که، بعضی از مواقع اشتباه کرده و تند رفته ام و شاید هم با آبرو و حیثیت بعضی ها بازی کرده باشم ، و به من سفارش می کرد که از طرف اینگونه افراد حلالیت طلب کنم .

    محمدعلی موهبتی :
    موقعی که من فرمانده سپاه بیرجند بودم ، شهید عزیز و بزرگوار شریف پناه، در باغ سپهری نزد ما آمد و مدرکی ارائه داد و گفت : این مال شهید شهاب است که به انجمن حجتیه تعهد داده است که کار سیاسی نکند و در مبارزه با شاه دخالت نکند . لذا تنها ما نبودیم که انجمنی بودیم بلکه شهید شهاب و تعداد زیادی انجمنی بوده اند : بنده عرض کردم شهید شهاب انجمنی بوده ولی بعد اخراج گردیده است .

    هادی اکرامی :
    شهید شهاب بعد از ورود به قم مبارزه سختی در دفاع از انجمن مجنّیه داشتند. اما بعد از آشنایی با شهید قدوسی و با راهنمایی ایشان، شهید شهاب به این نتیجه رسید که راه انجمن مجنّیه راه انحرافی و باطلی است . لذا برای اینکه مدیون افرادی که با راهنمایی او وارد انجمن شده بودند نشود، به فرد فرد آنها مراجعه کرده و گفته بود که : اگر چه من شما را وارد انجمن نمودم اما اکنون ،ماندن در آن را اشتباه می دانم و با من مسیر میدان امام بیرجند تا پل دژبان را چند دفعه طی کرد و بسیاری از مسائل را برایم روشن کرد و گفت : الان موقعیتی است که باید وارد مسائل سیاسی شد و خط فکری انجمن در رابطه با مسایل سیاسی یک خط فکر انحرافی است و مبارزه با انجمن مجنّیه را شروع کرده و با برگزاری کلاسهای عربی و جلسات مذهبی جوانانی را گرد خود جمع آوری نموده و مبارزه را آغاز کرد.

    حسین چمنی :
    وقتی که می خواستیم به زیارت امام خمینی (ره) به تهران برویم، بنا بود مراسم عمامه گذاری طلبه ها هم توسط امام انجام شود. شهید شهاب به سراغ یکی از دوستان روحانی قم بنام آقای بهشتی رفت و عبا و عمامه ای از ایشان قرض گرفت. آقای بهشتی عمامه را به اندازة سر شهید شهاب پیچیده بودند. شهید وقتی عمامه را آورد، داخل ساک گذاشتیم و رفتیم که سوار اتوبوس شویم و به سمت تهران حرکت کنیم. ساکی را که عمامة شهید شهاب را در آن قرار داده بودیم دست من بود که بر اثر ازدحام و فشار جمعیت باعث شده بود که عمامه حالت پیچش را از دست داده و باز شود. شهید شهاب گفت: بیا عمامه را باز کرده و آن را بشوییم و بعد اطو کنیم، و فردا در محل ملاقات بدهیم دوستان دوباره آن را بپیچند. من مخالفت کرده و گفتم: فردا ممکن است این فرصت را نداشته باشیم. از شهید خواستم اجازه دهند عمامه به همان شکل بماند تا صبح که به محل ملاقات رفتیم، می دهیم آقایانی که واردند عمامه را باز کرده و دوباره بپیچند. ایشان هم قبول کردند. صبح، ما موتور یکی از دوستان را گرفته و به اتفاق شهید شهاب با ساک عازم جماران شدیم. وقتی به محل رسیدیم، مشاهده کردیم تعدادی از دوستان مدرسة حقانی قبل از ما به جماران رسیده اند. در حال احوالپرسی با دوستان بودیم که آیفون درب جماران به صدا در آمد و اعلام کردند که، میهمانان خصوصی حضرت امام (ره) را بگویند هر چه سریعتر داخل شوند که حضرت امام (رض) بعد از این ملاقات عمومی دارند. فرصتی هم برای پیچیدن عمامه وجود نداشت. دوستان رفتند و بنده آنجا منتظر ماندم تا برگردند. بهر حال این افتخار را در بین برادران بیرجندی داشتم که به عنوان اولین فرد ایشان را پس از معمم شدن زیارت کنم. شهید شهاب نقل می کرد: وقتی من وارد اتاق شدم، آنچنان محو جمال حضرت امام(ره) بودم که هیچ صدایی را نمی شنیدم و برادران به من تذکر می دادند که جلو برو و عمامه را بدست امام بده. اما امکان گام برداشتن به سمت امام (ره) را نداشتم. سرانجام عمامه را خدمت امام تقدیم کردم. در حالیکه زیباترین لحظات زندگی ام را سپری می کردم. دست امام را بوسیدم و در ادامه گفتند: عمامه را دست حضرت که دادم فقط یادم است که حضرت امام (ره) دو سه بار این عمامه را چرخاند و سرو ته آن را پیدا نکردند. شهید شهاب گفتند: ظاهراً امام یک شوخی طلبگی کرده بودند زیرا طلبه ها که حاضر بودند همگی می خندیدند. ولی خود شهید می گفت: چون محو جمال امام شده بودم، متوجه سخن امام که چه فرمودند نشدم.

    محمدهادی شهاب :
    هر وقت سخنرانی امام از تلوزیون پخش می شد شهید شهاب عینکش را بر می داشت و با تمام وجود به صحبتهای ایشان گوش می داد و در نامه سال 60 از قم برایم چنین نوشته بود: امروز تسلیم محض خط ولایت فقیه هستیم و کوچکترین انحراف از آن، از وسوسه های شیطانی است .

    محمدعلی موهبتی :
    بعد از اینکه شهید شهاب از دادستانی انقلاب بیرجند عزل شد. خدمتشان رفتیم. ایشان می گفت: من خطاهایی داشتم. گناهانی مرتکب شدم. بالاخره، همة قضاوتهای من درست نبوده، است. خداوند عزیز مقتدر، خواسته به این وسیله کمکم کند و مرا نجات بدهد و من از خدا تشکر می کنم. با اینکه بدترین برخورد با ایشان شد و آبرو و حیثیت ایشان را بردند، از حکومت و نظام و امام دفاع کرد. در سخنرانی که در مسجد خیرآباد ایراد کرد، ضمن بیان توضیحاتی به این مطالب اشاره کرد که، ممکن است خطایی کرده باشم، شاید برخوردهای خوبی هم نداشتم. خوب، شاید لطف خدا بود که در همین دنیا آبروی ما بریزد. چون هر کس مهمترین چیزش در دنیا آبروی اوست پس چه بهتر که برای انقلاب آبرویمان را بدهیم هیچ ایرادی ندارد. ناراحت نیستم، بلکه خوشحالم. من امروز از امام تشکر می نمایم و دست از امامم برنمی دارم.

    حسین چمنی :
    قرار شده بود تعدای از طلبه های مدرسه حقانی با حضرت امام خمینی (ره) ملاقاتی داشته باشند. لذا به همین منظور جلسه ای برای تصمیم گیری در مدرسه حقانی تشکیل شده بود. من درمنزل بودم که دیدم شهید شهاب با اضطراب وارد شدند. از ایشان سؤال کردم چه خبر شده است. شهید گفت: از تصمیمی که گرفته ام مضطرب هستم. و در ادامه چنین گفتند: من که به عنوان سرباز امام زمان(عج) و کسی که سرسفرة آقا نشسته به جبهه می روم، هیچ گونه مشخصه و یا علامتی که بیانگر این باشد که بنده سرباز امام زمان (عج) هستم ندارم. چون می خواهم دیگران بدانند که سربازان امام زمان (عج) هم در خط مقدم جبهه شرکت دارند، اما از طرفی ، احساس می کنم که شاید هنوز شایستگی و لیاقت اینکه لباس مقدس روحانیت را بپوشم پیدا نکرده ام. امشب برای برنامه ریزی ملاقات با حضرت امام (ره) با دوستان دور هم جمع شده بودیم، در جلسه مطرح شد که فقط به بیست نفر از طلبه ها اجازه ملاقات به امام (ره) داده شده است و برای اینکه تعداد 20 نفر را مشخص کنند قرار شده قرعه کشی کنند. در ضمن این استثناء را برای کسانی که قرار است معمم شوند گذاشته بودند که، این افراد بتوانند بدون قرعه کشی در جلسه شرکت کنند. من هم به عنوان یکی از همین افرادی که قرار شد، خدمت امام (ره) معمم شوند، داوطلب شدم، تا ضمن زیارت امام بزرگوار، عمامه را از دست مبارک ایشان دریافت کنم.

    احمد کرمانی :
    یادم می آید یک موقعی در شورای ارگانهای انقلابی، قرار شد که برای پیگیری کارهای ارگانهای مختلف، به تهران مسافرتی انجام بشود . با وجودی که آن زمان همه ارگانها مثل الان وسیله های نقلیة متعدد داشتند ولی ایشان ( شهید شهاب ) پیشنهاد کرد بخاطر اینکه از امکانات دولتی کمتر استفاده شود به گونه ای ارگان ها را با همدیگر هماهنگ کردند که برای پیگیری امور در تهران نمایندة اتحادیة انجمن های اسلامی ، مسئول جهاد ، مسئول سپاه و میئول دادستانی که خود ایشان بود، همه باهم با یک وسیلة نقلیه به تهران عزیمت بکنند تا، هزینة کمتری برای دولت و در نهایت برای مردم داشته باشد .

    محمد حسن دعاگو :
    ایشان در پادگان نوحه می خواندند . پادگان آن موقع یک سالن بسیار بزرگ داشت اما سقف آن کوتاه بود . موقعی که هیئت ها وارد می شدند، سنجها و شیپورها معرکه می کردند . پادگان هم به گونه ای بود که هر نوحه خوانی را به منبر نمی بردند . اما از آنجایی که ایشان کارش واقعاً برای خدا بود . او را به منبر بردند و شروع به نوحه خواندن کرد .بعد از اینکه نوحه خوانی تمام شد هر هیئتی در آخر برای همان نوحه خوان دعا می کرد. هیئت ها بعد از اینکه نوحه خواندند هر چه به محمد آقا گفتند که، برای شاه دعا کن گفت : نخیر هر چه بقیه اصرار کردند که لا اقل یک دعا به جان شاه بکنید ، ایشان گفت: نخیر امکان ندارد چرا برای شاه دعا کنم .

    سید علی عماد :
    جلسه ماهانه طلاب (بیرجند) و( قاین) به مناسبت بازگشت حاج آقای روحانی از بیت ا.. الحرام در منزل ایشان برگزار شده بود . شهید شهاب که در آن جلسه حضور داشت پس از خواندن نماز جماعت فرصت را غنیمت شمرده و به ذکر توسل و مرثیة اهل بیت پرداخت.

    سید علی عماد :
    بعضی وقتها شهید شهاب همراه با دوستان از مدرسه حقانی تا مسجد جمکران پیاده می رفتند و در طی مسیر به مباحثات و مرثیه سرایی و خواندن مصیبت می پرداختند.

    غلامحسین نارمنجی :
    شهید شهاب این جسارت را به خودش می داد و این شهامت را داشت که بیاید در مقابل جمع با داشتن مسئولیت ویژه در کارهای اجرایی و در شهرستان روضه بخواند . این کار را کسر شأن نمی دانست . یا زمانیکه در ایام تاسوعا و عاشورا هیئت بر پا می شد وقتی به سمت قتلگاه می رفت کفشهای خود را در می آورد این کار باعث کسر شأن ایشان نبود بلکه، این را مخصوصاً توصیه می کرد و می گفت : سوز و گداز ما بیشتر می شود و یک حالت عرفانی و روحانی خاصی داشت.

    محمدعلی کریم زاده :
    یادم هست که شهید بزرگوار در دبستان، در سالهای اول دوم و سوم درکودکی بچه های محل را در اطراف خود جمع می کرد و با گردآوری امکانات بسیار اندک و اولیه ای از ابزار آلات، مثل: سنج، زنجیر و شیپورهایی کوچک به نواختن نوای عزای حسینی می پرداخت و بدین وسیله صف کوچکی را تشکیل می داد و خود این عزیز در جلوی این صف بعنوان عزادار، رأس هرم بود و در محله به راه می افتاد و شروع به عزاداری می کرد و بچه های محله هم بی درنگ به صف او می پیوستند .

    محمد دیمه ور:
    شهید شهاب در مراسم عزا داری در وسط جمع قرار گرفته بود و برای امام حسین (ع ) آنچنان به سرو سینه می زد که غیر وصف بود .

    محمد دیمه ور :
    شهید شهاب روز عاشورای حسینی ، با یک وضع خاصی بیرون می آمد و ایشان به همه دوستان توصیه می کرد که این مراسم را انجام دهند . در هیئت مذهبی این عمل به عنوان یک وصیت در روز عاشورا انجام می شود که گل به سرمی زند و پا برهنه راه می روند و یک حالت خاصی که این حالت فقط در همان روز و همان لحظات قابل درک است .

    عباس مکرمی :
    ایشان شدیداً به اهل بیت علاقه داشتند، خصوصاً به حضرت ابا عبد ا... الحسین (ع ) یعنی: ایام محرم هر جا بودند خودشان را به این شهر ( بیرجند ) می رساندند و در جمع هیئت های مذهبی شرکت میکردند . در بین هیئت ها یک پاکباخته ، عاشق ، از خود بی خود شده بودند. یعنی وقتی که در مراسم عزاداری ایشان را می دیدم ، بصورت یک عاشق تمام عیار بود . عاشق اهل بیت ، عاشق امام حسین (ع ). ایشان فردی مهربان ، متواضع سخت کوش ، خوش برخورد و عاشق اهل بیت بود و تلاشهای زیادی می کرد که این خصوصیات را در بچه ها تعمیم بدهند و در واقع ایشان یک محور بود .

    عبد ا.. گرجی :
    ایشان روز عاشورا جلوی هئیت بدون عمامه و لباس با پای برهنه، مانند افراد معمولی ،نوحه مشهور خود را که: خیمه ها خبر کنید که حسین (ع) کشته شده ، شال عزا به سر کنید که حسین (ع) کشته شده ،می خواند و همه را به هیجان وا می داشت.

    غلامحسین نارمنجی :
    یادم می آید زمانیکه از قم به همراه خانواده ایشان به سمت بیرجند راهی شدیم در اتوبوس آقا روح ا... ( فرزند خردسال ایشان ) نوحه ای که آقای حاج صادق آهنگران آن را در جبهه می خواند با صدای بلند شروع کردند به خواندن و ما گفتیم که سعی بکنید که ایشان را آرام بکنید . گفت : نه عیب ندارد بگذارید بخواند . این عشق به ائمه و امام است . بگذارید این عشق در دل این بچه ها از همین سن و سال ایجاد بشود و آقا روح ا... هم شعر،( ای برادر که در سنگری تو را داشتند) با صدای بلند در اتوبوس می خواندند .

    محمد دیمه ور:
    شهید شهاب به من گفت : فلانی من شرکت در جلسات عزاداری و ذکر مصیبت امام حسین (ع) را بزرگترین افتخار می دانم و شما سعی کنید این سعادت را از دست ندهید و فراموش نکنید که ما هر چه داریم و نداریم از امام حسین (ع) است .
    هادی اکرامی :
    شهید شهاب بعد از اینکه از دادسرا عزل شد، تمامی دوستان و همکارانش را دادسرا جمع کرده وگفت : یادتان باشد این مسئله ای که برایم اتفاق افتاد بین من و خدای من است واعمال من به هیچ کس مربوط نمی شود .خدای نکرده این جریان باعث نشود که کوچکترین عقب نشینی داشته باشید.شما باید بیش از پیش عاشق ومدافع انقلاب و رهبری باشید .من خدا را شاکرم ،اشتباهاتی داشته ام که خداوند خواسته در همین دنیا با ریختن آبرویم آنها را پاک کند .

    محمد حسین رضائی :
    شهید حسین هادی نقل می کرد و می گفت : همهمه را افتاده بود که شما و شهید شهاب هم جزو آنهایی هستید که ممکن است کنار بگذارند ، گفتم :ما هم برویم صحبت بکنیم بالاخره ما هم حرفهایی داریم. به همراه شهید شهاب به قم رفتیم .هنوز داشتیم آماده می شدیم که برای زیارت به حرم برویم ، رادیو اعلام کرد که دادستان بیرجند عزل شده ! ایشان اصلا فکرش را نمی کرد که اینطورمی شود . وقتی جلوی ضریح حضرت معصومه (س) رسیدیم دست در گردن هم انداختیم و من و( شهید هادی ) گریه ام گرفته بود . ولی ایشان ،شهید شهاب می گفت : مشکلی نیست بعد که ایشان از قم تشریف آوردند در یک جلسه ای گفت : اصلا این کار برای من مهم نیست و ناراحت نیستم من فقط یک ناراحتی دارم و آنهم این است که پدر من یک فرد آبرومند است ومدتها در بیرجند با آبرومندی زندگی کرده است . من ننگم می آید که پسر او باشم و پدرم بخاطر من ضرر ببیند ،برای خودم مهم نیست مهم پدرم می باشد که ناراحت است و خودم اصلا ناراحت نیستم و می خواستم برای انقلاب یک کاری بکنم وکار هم انجام دادم ولی اینکه در دنیا کسی باشم من چنین نظری نداشتم. بچه ها گفتند : پس شما این قضیه را پیگیری بکنید . گفت : اصلا این کاری که برای من انجام شده، در دنیا قابل طرح نیست .بایستی در یک محکمه دیگری طرح شود ، اصلا دنیا نمی تواند این مسئله مرا دریابد که چه بوده است .همانطور مظلوم وار ایستاده بود ، بچه ها خیلی صحبت می کردند که آقا شما باید قضیه را پیگری می کردید ، شما بیگناه هستید ، می گفت :نه ! این قضیه اصلا برای من مهم نیست ومن فقط برای پدرم غصه می خورم و می ترسم که پدرم از من ناراضی باشد و با خود بگوید که پسرم از لحاظ کاری به من ضربه زده است و من راضی نیستم که پدرم به خاطر من صدمه ببیند .

    محمد ابراهیم موهبتی :
    آقای موسوی نخست وزیر وقت در سمینار فرماندهان سپاه بعد از پیام 8 ماده ای امام گفتند: تند روی هایی وجود داشته که مسائلی را در پی داشته است از جمله: در بیرجند فرمانده سپاه با دادستان به روستایی رفته اند و در آن روستا پیر زنی نزد این آقایان گریه کرده که، من فقیرم و تراکتور ندارم . در صورتی که آقا، سرمایه دار و پولدار دارای تراکتور است . دادستان همانجا حکم مصادره تراکتور سرمایه دار به نفع پیر زن را صادر می کند . لذا ما حکم عزل ایشان را دادیم . من نامه ای به آقای نخست وزیر نوشتم که ، من خودم فرمانده سپاه بیرجند هستم و اصلاً چنین مسأله ای نبوده و ما به چنین روستایی نرفتیم. شاید بیرجند دیگری داریم که من بی اطلاع هستم . در این سمینار خبر عزل شهاب را از رادیو شنیدیم .

    محمد حسین رضائی :
    من در شهرستان با یکی از سران قوم مشکلی داشتم و کارمان به دادگاه کشید و پرونده به تهران منتقل شد . وقتی به تهران رفتیم یکی از قضاتی که بیرجند بود به من گفت :" تو نگویی که من از دوستان شهاب هستم و در دادسرا کار کرده ام . چون بلا فاصله به ضررت تمام می شود. شما بگویید که من از شهاب مأموریت نگرفتم . چون این دادگاه ضد شهاب است ؛ یعنی تا این حد نسبت به این شهید بزرگوار بد بینی ایجاد کرده بودند که در دادگاه تهران به من می گفتند که : شما اسم شهاب را نبرید . یعنی در تهران چنین حالتی بود . می گفت : اسم شهاب را نبرید که اگر اسم ببرید ، باختید!
    وقتی داخل کوچه و بازار می رفتیم ، همین که صدای اذان را می شنید می گفت من وضو ندارم ، ای کاش وضو می گرفتم . دیگر مهلت نمی دادند و می رفتند در نماز شرکت می کردند و می گفتند: شما هم بروید وضو بگیرید و نماز بخوانید . اینقدر اهمیت می دادند که، در طول این چند سال نشد که من در خانه اینها (شهید شهاب) باشم و نبینم که نماز شب نخواند . ایشان به غسل جمعه خیلی اهمیت می داد.

    عبد ا.. گرجی :
    وقتی که حقیر مسئولیت پاسگاه روح ا... را، بعهده داشتم ، شکایتی شده بود . طرف ما یک فرد پول دار بود که خود، شهید شهاب نیز با وی برخورد فکری داشت . بعد از نماز جماعت که به امامت شهید شهاب انجام شد وقتی می خواستم وارد اتاق بشوم ، با لحنی تقریباً تحقیر آمیز گفتم : وضعیت پروندة من و فلانی چه شد؟ یک مرتبه دیدم ، شهید شهاب با چشمانی نافذ و تند به من نگاه کردند و سه بار فرمودند : آقای گرجی روزه هم هستی، التماس دعا.

    محمدعلی موهبتی :
    آقای حائری حاکم شرع بیرجند، بعد از اینکه به قم رفته بودند، یک منزل گران قیمتی برای خودشان خریداری کرده بودند .شهید شهاب سوال کرد که این منزل را از کدام پول خریده اید؟ شما که زندگی ساده ای را تبلیغ و ترویج می کردید و می گفتید : من پول ندارم . این زندگی مجلل و کاخ را از کجا آورده اید ؟ با همه رفاقتی که با ایشان داشت ایشان را مورد بازجویی و محاکمه قرار داد .

    محمد دیمه ور :
    یادم هست برای بچه های انجمن اسلامی به توصیه شهید شهاب دفتر چه هایی تهیه شده بود . داخل این دفترچه ها جدولی بود و در این جدول غیبت ، تهمت ، و گناهان کبیره و صغیره ای که ممکن بود در طول روز انجام شود، یادداشت می شد . ایشان مکرر سفارش می کرد شب که به خانه می روید ،اعمال خود را ، روی همین دفتر چه بنویسید ببینید در طول روزی که گذشت، شما چقدر درجهت رضای خدا گام برداشته اید . سعی کنید با ممارست و مراقبت خودتان را به تقوی برسانید و از خشم و عذاب الهی در امان بمانید .
    اوایلی که هنوز انقلاب پیروز نشده بود ، به قم رفتند . همسرشان در مکتب توحید ثبت نام کرده بودند ، قرار شد که دیگر به مشهد نیایند . 3روز بعد، زنگ درب منزل به صدا در آمد ،درب منزل را که باز کردم دیدم، محمد آقا با خانمش است ،گفتم :شما که قرار بود نیایید ، گفتند :چون در مکتب قبول شدند ما آمدیم ،نذرکرده بودیم که به مشهد بیاییم ،ایشان خیلی متواضع بودند ،طوری بود که وقتی دوستانشان به جبهه می رفتند مثل اینکه آنها مسئولش بودند ،صبح به صبح می رفتند و نان گرم و شیر می گرفتند و می گفتند جیب ما جیب فلانی(رزمندها) ندارد.

    محمد حسن دعاگو :
    ایشان پیاده به نماز جمعه می رفتند و پیاده هم برمی گشتند . به ایشان گفتم : من دوچرخه دارم بیا با همدیگر با دوچرخه برویم . اما ایشان می گفت : نه پیاده رفتن ثواب دارد و حتماً باید پیاده به نماز جمعه بروم .
    یکی از اقوام، ما را به جلگة رخ ( نزدیک مشهد ) که آنجا ملک و باغ داشتند دعوت کرده بودند ، وقتی که به ایشان گفتیم که، بیایید برویم ، گفتند : به این شرط می آیم که از آنجا به نماز جمعه تربت برویم و گرنه نمی آیم .

    علی دوستی :
    یک روز در اردوگاه، دیگ غذا را کنار تانکر گذاشته بودند که، بشویند. تانکر آب نداشت. همانجا گذاشته بودند که اگر تانکر را آب کردند، بعد بشویند. شهید بزرگوار با کمک یک نفر دیگر بلند شدند تا بروند دیگ را بشویند. ما دیدیم که دیگ روی سر یک نفر است و پاهایش از کمر دیده می شود. چون دیگ بزرگ بود، دیگ را روی سرش کشیده بود و یک طرف دیگ را همانطور خمیده کنار نهر می برد، که آن را بشوید. شهید میرحسنی( خدا رحمت کند) گفت:* نگاه کنید دیگ دارد راه می رود، بروید کمک کنید وقتی بچه ها رفته بودند، دیده بودند شهید شهاب است. بندة حقیر رفتم ببینم، دیدم: بله. ایشان است. با خنده گفتم که: این چه کاری است که شما می کنید. شهید با خنده گفت:*بالاخره یک کاری بود که می خواستیم انجام دهیم که، شما آمدید. به من کمک کن که دیگ را کنار نهر آب ببریم و بشوییم. ایشان رفتند و دیگ را شستند و برگرداندند و در همان نقطه ای که برادران تغذیه گذاشته بودند که، بعداً آب بیاورند و دیگ را بشویند، تمیز گذاشتند.

    مجتبی انگشتری :
    اختلافی با یکی از آقایان بوجود آمده بود . به همراه شهید شهاب و تعدادی از عزیزان خدمت آن آقا رسیدیم تا مشکل را حل کنیم . چرا که شهید شهاب می گفت این اختلافات باعث می شود که نظام مقدس جمهوری اسلامی تضعیف بشود و روی اعزام به جبهه تأثیر دارد . روی مسائل دیگر تأثیر دارد و صلاح نیست که به این اختلافات دامن زده شود، وقتی برگشتیم ، من دقیقاً یادم می آید ، شهید شهاب به حالت افسوس بیانی داشت و می گفت : یعنی ما پیرو ولایت فقیه نیستیم . یعنی ما نمازی که خوانده ایم قبول نیست . جبهه ای که رفته ایم در راه خدا نیست و ایشان اینها را در تنهایی مطرح می کرد و حاضر نبود مسائل به جمع کشیده بشود.

    حسین چمنی :
    شهید سید حسین نوّاب از برادران روحانی سازمان تبلیغات اسلامی بودند که در طول جنگ بوسنی حضور داشتند و در آنجا به شهادت رسیدند . این شهید بزرگوار نحوة آشنایی خود با شهید شهاب و رفتن به حوزة علمیه را چنین نقل می کرد: من دانش آموز راهنمایی بودم که روزی به حرم مطهّر امام رضا(ع) جهت زیارت مشرف شده بودم و بصورت اتفاقی کنار شهید بزرگوار شهاب قرار گرفتم. ایشان در همان آشنایی اولیه چنان برخورد گرم و صمیمی با من داشتند که این امر باعث ایجاد یک رابطة طولانی گردید . از صحن حرم که خارج شدیم ، ایشان برای من یک جلد کتاب اسلامی خریداری کردند و پس از آن هم، چند جلسه ملاقات با ایشان داشتم که عشق رفتن به حوزه و نشستن پای سفرة امام زمان (عج) را در دل من کاشتند و این امر باعث شد که، رفتن به حوزه را بر هر کار دیگری ترجیح دهم .

    محمد حسین رضائی :
    در داسرای انقلاب در خدمت ایشان بودم . آن زمان وضعیت کار دادسرای انقلاب با حالا خیلی تفاوت داشت. آن قدر دقیق و بی توقع که شهید شهاب اصلاً حاضر نبودند که بعنوان دادستان انقلاب، حتی یک میز و یک اتاق خیلی ساده برایشان بگذارند و از یک جعبة چهار گوش بعنوان میز که، شبانه روز روی آن مشغول بود، استفاده می کرد. حتی من چند بار دیدم که در مسیر خیابان مطهری بطرف دادسرای انقلاب (آنزمان پشت هنرستان اباذر یعنی در خیابان بهشتی قرار داشت) پیاده و با دمپایی و لباسهای خیلی ساده رفت و آمد می کرد . ایشان از اول زندگی با اورکتی که کمترین قیمت( فکر می کنم قیمت آن حدود 500 تومان بود ) را داشت رفت و آمد می کرد . دو، سه مرتبه من ماشین را نگه داشتم تا ، ایشان سوار شوند ولی ایشان می گفت : نه من پیاده می روم . و گاهی هم ایشان را سوار می کردم و آنجا می رساندم .

    محمد حسین رضائی :
    در بیرجندآقایی گزارش داده بود که آقای محمد شهاب در منطقه اغتشاش به راه انداخته و مردم را بر علیه رژیم تحریک کرده است و خلاصه متوجه شدیم که در ساواک برای آقای شهاب یک پرونده قطوری تشکیل شده ولی من باز هم نمی دانستم . چون اوایل انقلاب بود ، ایشان را ندیده بودم تا اینکه کمیته انقلاب بوجود آمد ودر داد سرای انقلاب هم ،یک دادستان از قبل تعیین شده بود که بعد ،نمی دانم چه برنامه ای بود ،که ایشان به عنوان سمت دادستانی انقلاب انتصاب شد . و این پرونده زمان ساواک هم (آن فردی که این کار را کرده بود)در دادسرا مطرح بود که، این گزارشات را علیه شما داده اند (یکی از خصوصیات این شهید بزرگوار این بود که، ایشان هیچ وقت دنبال کینه توزی نبود.) ایشان بلا فاصله گفت: من این آقا را بخشیدم و اصلا او را احضار هم نکرد . در صورتیکه اول انقلاب آنقدر بازار داغ بود که اگر فرد دیگری بود ،باید به همین دلیل کلی(این گزارش دهنده) محاکمه می شد ،ولی ایشان (شهید شهاب) اصلا گذشت.

    محمدهادی شهاب :
    اولین دفعه ای که شهید شهاب به منظور سکونت به قم می رفت، یکی از روزها در حین باز گشت از منزل دوستش به پارک کوچکی که در آن محل قرار دارد می رود تا بچه هایش چند لحظه ای از فضای پارک استفاده کنند . در حین گشتن در پارک با دو سه خانواده، مواجه می شود که مرد به همراه ندارند . ناگهان به ذهنش خطور می کند که شاید این بچه ها به این دلیل که مرد ندارند شاید فرزندان معظم شهداء باشند . مخصوصاً منظره مادری که دست دو کودک کوچکش را با محبوبیت خاصی گرفته و بر لب حوض بی آب پارک راه می برد . و این ذهنیت را قوی تر می کرد . دیدن صحنه آنقدر برای شهید ناراحت کننده بود که، ضمن سرزنش خود را به خاطر رفتن به پارک، سریع آن محل را ترک می کند .

    محمد دیمه ور :
    یادم هست در جلساتی که خدمت ایشان بودیم . به خانه شهید هنرمند یکی از شهدای بزرگوار رفتیم و از احوال ایشان اطلاع پیدا کردیم و اولین دفعه ای که به خانه این شهید بزرگوار رفتیم شهید شهاب حدود یک ساعت با این پیر زن نشسته بودند و به درد دلها و مشکلات او گوش می داد و در مورد جوانش که به شهادت رسیده بود به او دلداری می داد و مقام شهیدان را برای او باز گو می کرد . لحظه ای که داشتیم از خانه بیرون می آمدیم پیرزن با اینکه تنها نان آور خانواده اش یعنی تنها امید خانواده اش را از دست داه بود با یک شعف و شوق خاصی عکس شهید را گرفته بود و از ایشان تشکر می کرد .

    علی دوستی :
    ایشان شبها بلند می شد و کنار جوی آب می رفت و ظرفها را می شست و همان جا می گذاشت . وقتی که بچه ها متوجه می شدند که این ظرفها شسته شده، تعجب می کردند اما نمی دانستند که چه کسی شسته است . و می خواستند بفهمند که این ظرفها را چه کسی شسته است ؟ همه رزمندگان خوشحال بودند و به خودشان می بالیدند که چنین شخصیتی در جمعشان قرار دارد .

    محمد برزگر :
    تعدای از دانش آموزان انجمن اسلامی درمنزل با ایشان دیدار داشتند . قرار شد که برای آنها چای درست کنم، وقتی چایی آماده شد تعداد استکانهایی که در منزل ایشان موجود بود، 22 عدد نبود که، بتوانیم یک مرتبه به همه افراد چای بدهیم.

    محمدعلی کریم زاده:
    یادم است ایشان زمانی که در خانة یکی از کارمندهای بانک ملی مستأجر بود، وقتیکه ما با خانواده برای دیدن این عزیز به منزل او رفته بودیم ، ایشان در اتاقی اسکان داشت که نصف آن فرش داشت و نصف دیگر آن فرش نداشت ،یک کرسی را تعبیه کرده بود که بر روی این کرسی یک لحاف را بصورت طولی انداخته بود که بتواند به اصطلاح سطح این کرسی را بپوشاند.

    حسن رمضانی :
    وقتی که در مسجد خضر بیرجند هیئت جان نثاران راه اندازی شده بود و جای مشخص وحسینیة مشخصی نداشت، هیئت عزاداری که به مسجد می آمد ،شهید شهاب با لباس عادی جارو می کرد ، در کارها وشستن ظروف به خادم مسجد کمک می کرد . این در حالی بود که شهید شهاب به خاطر سخنرانیهای آتشین خود ،با دفاع از خط امام و تضاد با منافقین و لیبرالها در سطح شهر مشهور شده بود . با این وجود بی پیرایه خدمت می نمود .

    محمد دیمه ور :
    یادم هست از عملیات والفجر 4 که برگشته بودیم . شهید شهاب جلو تر از ما رسیده بود که من به همراه چند نفر از دوستان دیگر در قم خدمتشان رفتیم . بعد از یکی دو سالی که ما کمتر توفیق زیارت ایشان را داشتیم ایشان را دیدم 3، 4 تا سئوال از ما کردند . سومین سئوالی را که کردند ، در مورد خانواده شهید هنرمند بود و گفتند : پیرزن چطور است ؟ و چگونه زندگی می کند . موقعی که به ایشان گفتم : به رحمت الهی پیوسته است . بعد از فهمیدن این موضوع خیلی متأثر شد و ناراحت شد.

    تلواری:
    شهید شهاب یک ستادی بنام حمایت از مستضعفین تشکیل داده بودند و خودم نیز مسئول همان ستاد بودم و برای محصلین مستضعف، دفتر ، قلم و همچنین نفت تهیه می کردند و شبها خود شهید شهاب می بردند و به درب منازل به طوری که کسی متوجه نشود، تحویل می دادند .
    احمد حاجی زاده :
    ایشان نزدیک ایام عید به پایین شهر می رفتند و به محرومین سرکشی می کردند و احتیاجات آنها را تأمین می کردند . احتیاجات محرومین را یا از سطح شهر یا اگر خودش امکاناتی داشت جمع آوری می کرد. نفت نیز از شرکت تهیه می کردند و خودشان ماشین می گرفتند و توزیع می کردند .

    علی رئوفی فرد :
    شهید شهاب به اتفاق شهید رحیمی وشهید فایده، شبهای ماه مبارک رمضان، یخ و غذا به منطقه مستضعف نشین شهر بیرجند می بردند و ناشناس در بین افراد نیازمند توزیع می نمود و تأکید شهید شهاب این بود که اسمی از ایشان برده نشود.

    حسن شهپری :
    کارهای شهید شهاب، علی وار بود به گونه ای که پولی را جمع آوری می کرد وگوشت و مرغ تهیه می نمود و در بسته های 2 کیلویی تنظیم وبه همراه یک پتو از ساعت 10 شب به بعد در بین خانواده های عیال وار پایین شهر توزیع می کردیم. وشهید شهاب اصرار داشت که اسمی از من برده نشود و ایشان اصلا" مایل نبودند که کسی بفهمد شهاب هم در این جمع است.

    حسین چمنی :
    یک روز شاهد بودم خانمی به دفتر ایشان آمده بود که نمی دانم زندانی و یا مشکل دیگری داشت این خانم گفت: من می خواهم دادستان را ببینم . شهید شهاب که روی زمین نشسته بودند گفتند: مادر، حرفتان را بگویید. آن مادر که ظاهراً روستایی هم بود. گفت: نه، من می خواهم با خود آقای دادستان صحبت کنم. شهید شهاب به قدری ساده آنجا نشسته بودند و به قدری راحت با این مادر روستایی برخورد می کردند که ایشان باور نمی کرد که با دادستان دارد صحبت می کند. بالاخره من مجبور شدم که شهید شهاب را معرفی کنم و آن مادر هم توانست به راحتی مسائل خود را مطرح کند.

    حسین چمنی :
    من یادم هست که، در مراسم بدرقة عزیزان رزمنده، گاهی اوقات از شهید شهاب دعوت می شد که سخنرانی کند، ایشان کراهت داشتند از اینکه سخنرانی کنند و می گفتند: آخر من که خودم در جبهه ها نمی توانم حضور پیدا کنم، چگونه برای اینها سخنرانی کنم. من باید پای صحبت عزیزان رزمنده بنشینم.

    فاطمه عباسی :
    همیشه در رابطه با انقلاب برای ما صحبت می کردند و می گفتند: انقلاب حق زیادی به گردن ما دارد، شما الان هر کسی را که می بینید یک نخودی درآش انداخته است ولی ماچی؟همیشه خودشان را پایین می گرفتند و می گفتند که ما کاری برای انقلاب نکرده ایم، من می گفتم: شما که واقعاً از همة مسائلتان در این راه گذشتید ولی ایشان این مسئله را قبول نداشتند. همچنین در رابطة بادفاع مقدس خیلی مقید بودند، می گفتند: ما که روحانی هستیم وظیفة ما سنگین تر هست، ما باید خودمان در جبهه حاضر بشویم برای اینکه مردم نگویند که ما فقط صحبتت می کنیم. یک عمامه در شب عملیات خیلی کار می کند و به رزمنده خیلی روحیه می دهد. ما باید حاضر باشیم همیشه هم در عملیات شرکت می کردند.

    عبد ا.. گرجی:
    شهید شهاب بعد از آمدن از حج گفت : وقتی که می خواستم از دادستانی کل انقلاب تهران خداحافظی نمایم. گفتند: شکایتهای بسیاری علیه تو آمده و یک پرونده 20 ، 30 کیلویی روی هم است نمی خواهی اینها را ببینی که مشخص شود چه کسانی از تو شکایت کرده اند ؟ شهید شهاب در جواب گفته بود : نمی خواهم بدانم شکایت کنندگان چه کسانی هستند.

    محمدعلی موهبتی :
    زمانی که چای قاچاق خیلی وارد شهر بیرجند می شد، بنده صندوق چایی را که گرفته و ضبط کرده بودم به، یک فروشگاه که تحت نظر دادسرا بود تحویل دادم و مقرر گردید که نیروهای دادسرا بدون نوبت بروند و هر کدام 2 کیلو چای تحویل بگیرند. وقتی شهید شهاب متوجه شد به شدت ناراحت شد و با این کار مخالفت کرده و فرمودند نیروهای دادسرا هم مانند دیگر مردم بروند و به نوبت ایستاده سهم خودشان را تحویل بگیرند .

    علی دوستی :
    من شبی خدمت شهید بودم ، خوابیده بودم و بیدار نشدم. زمانی بیدار شدم که صدای ضجّه وناله شهید بلند شد و من فکر کردم ، اتفاقی رخ داده است . وقتی که نزدیک شهید رفتم. چراغ را روشن کردم . بیرون از حجره بود . به خاطر اینکه من در حال خواب و استراحت بودم، بیرون از حجره رفته بود که، مبادا من بیدار شوم . فصل زمستان بود و هوا هم سرد . من به نزدیک شهید رفتم ،دیدم سر به سجده گذاشته و بی اختیار در حال گریه و زاری است، در عالم دیگر بود. کمتر کسی را سراغ دارم که در حالت مناجات با خدا اینگونه از خود بی خود شده باشد یک حالت بی هوشی به او دست داده بود.
    آقای شهاب در جبهه به عنوان روحانی حضور داشت وبه ایشان اجازه رفتن به خط مقدم را نمی دادند که بعد، از زبان یکی از دوستان شنیدم : ایشان باحالتی عصبانی نامه ای خطاب به شهید چراغچی نوشته واز ایشان خواسته که مانع رفتن او به خط مقدم نشود.
    زمانی که آقای شهاب از دادستانی بیرجند عزل شد ما نارا حت شدیم ولی ایشان نارا حت نشد من گفتم : شما لااقل یک دفاعی از خودتان بکنید .گفت : نه ، من این کار رابرای رضای خدا انجام می دهم وبه هیچ کس هم کار ندارم، تا روزی که حکم من لغو نشده باشد به کارم ادامه می دهم و زیر بار زورهیچ کس هم نمی روم وفکر می کنم عده ای از روحانیون هم از روی سادگی و صداقت خودشان تحت تاثیر این ماجرا قرار گرفتند . تا اینکه روزی، آقای همدانی به عنوان بازرس آمد و با عده ای از روحانیون که بر ضد آقای شهاب بودند صحبت کرد و رفت و در بازگشت حکم عزل ایشان را آورد . تعدادی از افراد از این برنامه خیلی ناراحت شدند وبه سراغ آقای طبسی درمشهد رفتیم و جریان را تعریف کردیم که، ایشان هم از خدمات آقای شهاب خیلی تجلیل کردند و گفتند : گاهی در بعضی جاها تند روی هایی می شود ولی من آقای شهاب را می شناسم واز ایشان دفاع خواهم کرد ولی بعد ازچند روز متاسفانه ایشان هم کاری انجام نداد و ما نا امید به بیرجند برگشتیم وخودم به آقای شهاب گفتم : آقا بیا خودت ازخودت دفاع کن. ایشان گفت : نه ، من خیلی خدا را شکر می کنم که همچنین مسئولیتی را از گردنم برداشت من الان سبک شدم . وقتی از ناحیةخود آقای شهاب هم نا امید شدیم ، با حدود 20 نفراز خانوادة شهدا حرکت کردیم و به تهران رفتیم . در بازرسی کل کشور به نزد آقای همدانی رفتیم که ایشان خیلی ناراحت بود چون همزمان با ورود ما نامه ای از بیرجند به دست ایشان رسیده بود که : آقای همدانی شما فردای قیامت چگونه می خواهی جواب آقای شهاب را بدهی . بالاخره با اصرار ما به خدمت آقای محقب داماد رئیس بازرسی کل کشور در آن زمان رسیدیم و ایشان با روی باز از ما استقبال کرد و وقتی جریان را شنید. یادداشتی نوشت و فرماندار وقت بیرجند راکه از مخالفین آقای شهاب بود را عوض کرد و بعد گفت : من می دانم که چه ظلمی به آقای شهاب شده ولی فعلاً کاری از دست ما ساخته نیست . بعد از این جریان ما به بیرجند برگشتیم و آقای شهاب هم برای ادامه تحصیل به قم رفت و در کنار درس هرگاه عملیات می شد در حمله ها شرکت می کرد.
    قبل از جریان عزل آقای شهاب مسئله راهپیمایی یا انتخابات بود که مردم با شور و شوق زیادی شرکت کرده بودند .در این زمان در جلسه ای بودیم که امام (ره) فرمودند: ما باید از این مردم قدردانی کنیم ، اگر دادگاههای انقلاب یا دادگستریها نسبت به مردم برخورد نامناسبی کرده اند باید با آنها برخورد شود. آقای شهاب هیچ گمان نمی کرد که جزو کسانی با شد که مورد خطاب امام است و باید عزل شود گفت : من همیشه منتظر این فرمان امام (ره) بودم که دستوری برسد برای دادگاهها ، ولی نمی دانم چه مصلحت می دانستند که فرمان نمی دادند و امروز ازاین فرمان خیلی خوشحال شدم . بعداز چند روز رادیو اعلام کرد که ایشان نیز یکی از کسانی است که از منصب خود عزل شده است.
    یک روز من در دادسرا بودم که شهید رحیمی وارد شد و با اعتراض و ناراحتی گفت : آقا اگر فلان کار انجام نگیرد من استعفا می دهم ، کارد به گلویم رسیده اگر می توانی کاری بکنی انجام بده وگرنه من که بریدم، چند روز جلو تر امام (ره) سخنرانی داشتند که درآن سخنرانی گفتند : "" یک حرفی به دولت دارم ، ضعیفند آقا "" و آن هم به این خاطر بود که چند تا از وزرای کابینه دست به اعتصاب زده بودند یا استعفا داده بودند که امام ناراحت شده و این جمله را بیان می کنند. آقای شهاب هم همین حرف امام را با خنده به شهید رحیمی گفت: ضعیفید آقا ، شما هم ضعیفید ، باید کار کرد باید تلاش کرد و خلاصه شهید رحیمی را قانع کرد که به سر کارش بر گردد و گفت : ما باید همینطور کار کنیم .
    من دیشب یک کتابی به دستم آمد که فرازهایی از زندگی امام را بیان می کرد. در قسمتی از کتاب نوشته بود که امام آن قدر عشق و ارادتشان به اهل بیت زیاد است که وقتی اسم اباعبدا... برده می شود. اشک ایشان جاری می شود و ما این صحنه را در ماه محرم هنگامی که نزد امام روضه می خواندیم، از طریق تلویزیون شاهد بودیم. و در جایی دیگر از کتاب، نوشته بود که یک روز امام گفتند:" کسی را بیاورید که برایم روضة حضرت زهرا (س) را بخواند." مسئول دفتر می گوید ما یکی از روحانیون را آوردیم تا روضة حضرت زهرا (س) را بخواند، او روضه اش را شروع کرد همین که به السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س) رسید، یکباره دیدیم حال امام منقلب شد و نالة ایشان بلند شد به صورتی که ما از حال امام ترسیدیم و به آن برادر روحانی گفتم که روضه اش را قطع کند. هنگام خواندن این مطلب من به یاد روضة بلال افتادم، لذا امروز من چند کلمه ای در این زمینه می خوانم، شاید حضرت مهدی (عج) به خاطر مادرشان فاطمه یک نظری به این جمع ما کند، روز پنج شنبه است و نامه های اعمال ما بعدازظهر، خدمت آقا امام عصر (عج) عرضه می شود، اگر بنا باشد که توفیق رفتن به جبهه را پیدا کنیم، امروز است، مهدی جان تو می دانی که من با تکیه بر قلوب پاک این برادران است که دارم اسم پاکت را به زبان می آورم و اِِلا اگر به خودم باشد می دانم که لیاقت این کار را ندارم.
    بهمن ماه سال 64 بود و من شب قبل از تشییع برادرم محمد آقا در خیابان قدم می زدم که یک دفعه متوجه شدم که در تابلوی جلوی ستاد شهدا، اسامی شهدا را یادداشت کرده اند. ناخودآگاه جلو رفتم و به تابلوی جلوی ستاد شهدا دقت کردم، تا اینکه به اسم شهید محمد شهاب رسیدم با خود فکر کردم شاید نام کس دیگری است که مشابه اسم اوست ( در پایان برگه نوشته بود که این شهدا فردا در قم تشییع می شوند ) نگران شدم و سریع به نزد آقای بهشتی که منزلشان نزدیک خانة برادرم بود رفتم و به ایشان گفتم که من یک همچین چیزی را در خیابان دیدم. آقای بهشتی گفتند:" برویم، ببینیم چه خبر است." با هم به تلفن همگانی سر خیابان رفتیم و به ستاد شهدا زنگ زدیم و قضیه را سؤال کردیم و پرسیدیم که شهید محمد شهاب کیست؟ و از آن طرف به ما گفتند:" اتفاقاً ما هم به دنبال خانوادة این شهید می گردیم! شما سریع بیایید جنازه را ببینید." ما به اتفاق یکی از همسایگان (حاج محمد نجار) که پیکان داشت به ستاد شهدا رفتیم. در آنجا اولین کسی که جنازه را دید خود من بودم و ایشان را شناسایی کردم و با خود فکر کردم حالا چکار کنم و چگونه در حالی که فردا تشییع جنازه است این مطلب را به خانواده اش خبر دهم. بلافاصله به خانة حاج آقای نواب رفتم و در آنجا دوستان سریع جمع شدند و تصمیم گرفتیم به بهانه ای خانواده را ما از قم به بیرون ببریم تا متوجه تشییع جنازه ایشان نشوند. خانوادة او منزل حاج آقا ایزدی بودند، به آنجا رفتم و گفتم:" که محمد مجروح شده و ظاهراً در بیمارستان مشهد است. و باید امشب به مشهد بروید. و بالاخره ایشان را نیز تشییع کردیم و بعد از دو روز جنازه او را به بیرجند بردیم.
    همان شبی که آقای شهاب مداحی کردند، بچه ها حالت خاصی داشتند چون یک مدتی از ایشان دور بودند. بعد از اینکه مدتی برای بچه ها صحبت کردند گفتند:" بله من به تهران رفتم و به مسئولین گفتم: من آماده ام که شما اعمال غیر اسلامی و غیر انسانی بنده را بازگویید! من آماده ام که اگر مصلحت این انقلاب ایجاب می کند، بنده دستگیر بشوم و به عنوان مجرم محاکمه بشوم. من با پای خودم به اینجا آمده ام و آمادة هرگونه مجازات هستم." آنوقت آقای موسوی اردبیلی به ایشان گفته بودند، بالأخره این مسائل پیش می آید، من قبول دارم که مسئله ای نبوده و سوء تفاهم پیش آمده. حالا شما بیایید، بروید در یک استان دیگر خدمت کنید. ایشان گفتند که:" آقای موسوی اردبیلی گفته است:ُ خوب حالا که آمدی خدمت کنی و خوب توی مسیر خدمت هم این مشکلات و مصائب هست، این ها را بپذیر و برو شیراز. آنجا به وجود شما نیاز هست؛" آقای شهاب هم به آقای موسوی گفته بودند که:" نه من فکر می کنم امروز جبهه به من نیاز دارد. امروز دیگر "جنگ" است و من نمی توانم مسئولیت دادسرای شیراز را قبول کنم." البته پیش از این ، ایشان دوست داشتند به جبهه بروند اما مسئولیتهای متعدد، چنین فرصت گرانبهایی را از او گرفته بود. اما اینک فراغ بالی برای ایشان ایجاد شده بود.
    در یکی از روزها که نماز مغرب و عشا را در خدمت ایشان بودیم و بر ایشان اقتدا کردیم، ایشان در بین دو نماز خطاب به دوستان گفتند:" بسیاری از کارها و چیزها که برای افراد عادی مکروه است بر ما حرام است و بسیاری از چیزهایی که بر بعضی مستحب است بر بنده و جنابعالی که مدعی هستیم واجب است." آقای شهاب مبارزه با منافقین یا حضور در جنگ را بعنوان یک واجب یاد می کرد و آقای شهاب در میان جمعی که با ایشان دوست بودند گفتند:" فکر نکنید که مثلاً یک کار خیری انجام می دهید، این کارها بر شما واجب است."
    زمانی که شهید صالح پور به لقاء ا... پیوست و خبر شهادتش را آوردند، آقای شهاب آن شب در فراق دوست گریست و آنقدر نوحه خواند و مداحی کرد تا دل خود را تسلی داد و دیگران نیز آرام شدند. او گفت:" خوشا به حال حمید( شهید صالح پور ) که به خدا رسید و وای به حال ما که او را از دست دادیم. او چیزی از دست نداد و همه چیز به دست آورد. این ما هستیم که وامانده ایم." وقتی به او نگاه کردم احساس کردم، جسم برایش زندان شده بود.
    آقای شهاب خیلی تحت تاثیر شهادت احمد رحیمی قرار گرفتند. یک حالت عرفانی در ایشان بوجود آمده بود ودائم غبطه می خوردند که، چرا آنان رفتند و ایشان از قافله شهیدان جا ماندند بعد از شهادت سید ا حمد رحیمی به محضر خانواده ی شهید رسیدند . و به آنها ادای احترام کردند واینکار را جزء وظیفه خود می دانستند.
    سری آخری که آقای شهاب در جبهه بود من هم با ایشان بودم یک روز به چادر صلواتی که من و تعدادی از بچه های هیئت در آنجا بودیم آمد و گفت : من به شما می گویم که از طرف من به مردم و جوانان بگویید : این جبهه ها را خالی نگذارند و رو به بچه ها هیئت کرد و گفت : سعی کنید جبهه ها را خالی نگذارید و دیگران را برای آمدن به جبهه تشویق کنید و در حفظ اسلام و انقلاب و خط امام کوشا باشید.
    آقای شهاب بعد از عزل از مسئولیت دادگاه انقلاب تصمیم گرفت که، با زن و بچه اش برای ادامه زندگی وتحصیل به قم برود . در قم برای تهیه مسکن دچار مشکل شد زیرا در طول خدمت در دادگاه انقلاب، نتوانسته بود حتی یک منزل مسکونی کوچک را برای خود فراهم کند . لذا مرحوم زئوفی، (پدر شهید زئوفی) بانی خیر شد و به طور مخفیانه، برای ایشان مبلغ 160 هزار تومان را از بین بچه های هیئت پنج هزار تومان - دوهزار تومان - هزارتومان تهیه کرد و ما بقی، پول خرید خانه که حدود 160 هزار تومان دیگر بود، پدرشان از طریق فروش ملکی در موالیه تهیه کرد و توانستند منزلی مخروبه ای در حد 30 یا 40 متری در قم خریداری کنند .
    شب پیروزی انقلاب اسلامی آقای شهاب منزل ما بود و مرتب راه می رفت و با خودش می گفت : امشب شب حساسی است و تا صبح نخوابید .
    دوستان سرکلاس آموزش سپاه نشسته بودند و محمد آقا ، درس آموزش عقیدتی می داد. موضوع درس قانون اساسی بود و منابع و متون قانون اساسی را بررسی می کردند. ناگهان محمد آقا مرا صدا زد که فلانی بیا اینجا بعد گفت : از این روایت چه می فهمی ؟ ( روایت این بود: این جمله حضرت امیر (ع) : الحق لایجزی له الاوقد جری علیه یا لایجزی لک… وقد جری علیک) تعبیر آن این است که حق به نفع کسی جاری نمی شود، مگر اینکه بر علیه او هم جاری شدنی است یعنی یک شمیشر دو لبه است. این از روایاتی است که جزو منابع قانون اساسی مطرح شده است . ایشان در بین آن 30 نفر که نشسته بودند از من پرسید که این روایت چه چیزی را می خواهد برساند ؟ ایشان درجهت طرح برنامه و درس خیلی خوش فکر بودند.
    من و 15 تن از خانواده ی شهدای بیرجند به اتفاق هم برای دفاع از آقای شهاب به تهران رفتیم . ایشان به جرم عدم رعایت قانون اسلامی از کار برکنار شده بودند. تلاش ما برای رفع سوء تفاهم بی نتیجه ماند و به بیرجند برگشتیم . وقتی ایشان فهمیدند که ما به چه خاطر به تهران رفته بودیم ، پیش ما آمدند و گریه کنان گفتند : من لیاقت این همه محبت شما را ندارم راضی نیستم بخاطر من خانواده شهید به زحمت بیفتد . مصلحت این بوده که از کار بر کنار شوم . مسئولین، صاحب اختیار بوده اند که چنین تصمیمی گرفتند .
    یک بار یادم هست که با هم داشتیم از تهران می آمدیم . در صندوق عقب ماشین حدود 50-60 قبضه سلاح بود که بصورت معمولی پیچیده شده بود . رویش یک پوشش ساده ی برزنتی انداخته بودیم و سلاح یوزی هم داشتیم . برای حراست از این ها با هم سفر کردیم . در یکی از این پاسگاههای بین راه شمال کشور ایستادیم . طرف آمد و گفت : آقا مدارک را نشان بدهید . خیلی دقت نکرد که ما چه چیزی داریم . در عین حال، اسلحه یوزی روی صندلی بود، فقط چراغ قوه را گرفت توی ماشین و بعد مدارک را خواست . در آخرین لحظه ما دیدیم که این فرد خیلی بی دقتی کرد و آقای شهاب گفتند : بهتر است یک تذکری به آنها بدهیم. گفتم : آقا اینها دردسر می شود . ما را نگه می دارند . تازه باید برایشان توضیح بدهیم . گفت : نه حالا شما به آنها بگو . گفتم : باشد. همان نگهبان را صدا کردم . بعد به او گفتم که : اخوی شما خیلی دقیق بازرسی نکردید. گفت : برای چه بازرسی نکردیم ؟ گفتم که بازرسی نکردید دیگر ، بیا این وسط ماشین را نگاه کن . چی هست؟ یوزی روی صندلی ماشین بود نگاه کرد ناگهان گفت : بایستید ببینم . گفتم : نه دیگر حالا بایستید ببینم ندارد ، ما دیگر داشتیم می رفتیم . و خودمان هم به تو گفتیم فقط از باب تذکر . گفت : نه بایستید ببینم . با صدای بلند گفت : آقا بیایید اینها اسلحه دارند . گفتم : تازه فقط همین که نیست . برزنت عقب ماشین را کنار زدم . بنده ی خدا چنان شوکه شده بود که فقط نگاه می کرد . گفتم : نمی خواهد حرص بخوری ، مجوز حمل این سلاحها را به او نشان دادم . آن را گرفت و گفت : باید آن را ثبت کنیم . خوب آقای شهاب ما را وادار کرده بود که این کار را بکنیم .
    وقتی که حکم عزل ایشان را از رادیو شنیدم ، ایشان در تهران بودند . وقتی با ایشان تماس گرفتم گفتم : آقا شما حکم عزلت را شنیدی ؟ با لبخند گفت : آری . گفتم : خوب حالا چه کار می کنی ؟ گفت : کاری نمی خواهد بکنم . آنها اختیار داشته اند و اینکار را کرده اند . ما که راحت شدیم . این عین عبارتی بود که از آقای شهاب شنیدم .
    یادم می آید وقتی جنازه ی ایشان را به بیرجند آوردند با همان لباس بسیجی شان بودند، من با خود فکر می کردم که پدرایشان چطور می توانند شهادت پسرشان را تحمل کنند . ایشان فقط یک نگاهی به جنازه کرد . الله اکبر . واقعاً صحنه کربلامجسم شد . آن لحظه ای که ابا عبدا… حسین به بالین فرزندشان علی اکبر رفته بودند . نگاهی کرد و آهی کشیدند و بدون اینکه هیچ گونه بی صبری نشان بدهند از خدا خواست که به او تحمل دهد و بزرگوارانه تحمل کرد .
    به یاد دارم وقتی که ایشان به مکه مشرف شده بودند بنده را به جای خود مسئول برگزاری کلاس های درسی و آموزشی خود تعیین کردند ، به نظر من حجم درسها زیاد بود، من بنا به عقیده خودم ساعات آموزشی و همچنین مطالب درسی را کم کردم . نمی دانم ایشان چطور متوجه شدند به محض اینکه از سفر حج برگشتند و وارد بیرجند شدند اولین گله ای که از بنده داشتند این بود فلانی من از تو گله دارم چرا این درسها را کم کرده ای ؟ گفتم : حاج آقا به نظر من حجم درس ها زیاد و سنگین بود وبهتر آن دیدم که حجم درسها را کم کنم الان هم نظرم همین است. ایشان فرمودند : نخیر. برنامه کاری من درست است و بایستی همان برنامه را با همان شکل ادامه دهیم .
    وقتی که خبر شهادت شهید شهاب را شنیدم تمام برادران در دادگاه انقلاب در یک لحظه کنترل خود را از دست داده وصدای ناله وشیون همگی بلند شد . حالت دیوانه واری داشتیم و شهادت ایشان برای ما غیر قابل باور بود.

    یک روز صبح ساعت 10:30 آقای شهاب مرا صدا زدند و به من گفتند : چهار هزار تومان از حقوق مرا به حساب دولت واریز کن و سه هزار تومان باقی مانده را به خود من بده . ایشان در یک خانه ای زندگی می کرد که موکت مندرسی داشت و بعلت قدیمی بودن منزلشان ،خیلی هم موریانه وجود داشت . حقوق ایشان شش هزارتومان بود و حقوق من و آقای سالاری حدود 800 تا 1200 تومان که بعداً با تلاش و پیگیری خود ایشان حقوق ما به 4000 تومان رسید . آقای شهاب می گفتند : حقوق شما کفاف زندگیتان را نمی کند اما برای خودشان مهم نبود که چقدر حقوق می گیرند . حتی مقداری از حقوق خودشان را به حساب دولت واریز می کردند.
    مرتبه اولی که من با آقای شهاب در جبهه بودم، پس از دعای کمیل من و آقای شهاب و شهید نوربخش ویک نفر دیگر که اسمش را درحال حاضر بخاطر ندارم ، بدون برنامه بطرف خط مقدم به راه افتادیم . در آن شب، بخصوص ما چهارنفر بوسیله شهید آهنی مواخذه شدیم. در حین حرکت بوسیله بی سیم صدای برادر چمنی را می شنیدم که به شهید آهنی می گفت : این 4 نفر حرکت کرده اند به طرف شما. چند دقیقه ای بعد صدای مرحوم شهید آهنی را در بی سیم شنیدیم که گفتند : چه کسی به شما دستور داده است که بیایید ؟ اگر پنج دقیقه دیگر در اینجا بمانید کشته خواهید شد وشهید هم محسوب نمی شوید. به قرار گاه برگردید. چون دستورخیلی واضح بود باید برمی گشتیم . اسلحه هم نداشتیم . خلاصه اینکه شب عجیبی بود با هم فکر می کردیم که به قرارگاه برگردیم یا اینکه در سنگرهای منطقه تا صبح بمانیم . آقای شهاب گفتند : بیا تا به قرارگاه برگردیم ولی من راه را بلد نیستم . در همین حین صدای شلیک توپ و خمپاره بلند شد . به آقای شهاب گفتم : حالاچه کار کنیم ؟ گفتند : باید داخل سنگر برویم . من و آقای شهاب و شهید نوربخش تا صبح در آن سنگر بودیم در حالیکه خمپاره ها مدام در اطراف سنگر منفجر می شدند و روی ما خاک می ریخت. در آن شب آقای شهاب دائم برای رزمندگان دعا می کردند که، از آسیب گلوله ها در امان باشند. قرآن می خواندند و صبح آن روز ما بوسیله آمبولانس به قرارگاه منتقل شدیم. با اینکه هیچ کدام مجروح نشده بودیم . ایشان درجمع رزمندگان سخنرانی خیلی خوبی کردند . حدیث می خواندند و این شعر را دائم تکرار می کردند .
    دیوانه ام دیوانه، دیوانة.... حسینم اوشمع و من پروانه ، پروانه حسینم.

    آقای شهاب اهل شوخی و بگو بخند بود. ما در اوایل پیروزی انقلاب برای آموزش تیراندازی با دو قبضه کلانشینکف به کوههای (بنده دره) رفتیم . آقای قلی بیگیان فرماندار شهر ، آقای شهید ، آقای جواد جولایی ، شهید ماژانی ، همراه ما بودند . عکسی دسته جمعی گرفتیم که فکر می کنم در دست آقای آیتی می باشد . در روستای، (بنده دره) آقای شهاب خیلی با مردم روستا شوخی می کرد به آنان می گفتیم: آیا شما فرماندار را می شناسید ؟ یا دادستان انقلاب را می شناسید ؟ سوال می کردیم اینها چه جور آدمهایی هستند . این بنده های خدا از خبرهای تو شهر اصلاً اطلاعی نداشتند و از همه جا بی خبر بودند . آقای شهاب خیلی خونگرم و خوش مشرب بودند.
    زمان انتخابات ریاست جمهوری آیت ا… خامنه ای، آقای شهاب در سخنرانی گفت : همه باید در انتخابات ریاست جمهوری ایشان شرکت کنید این یک امری واجب است . اگر شما هم می خواهید ثواب ببرید من تضمین می کنم که ایشان (حضرت خامنه ای ) بر حق است و باید به ایشان رای بدهیم .
    آقای شهاب به هیچ عنوان راضی نبود کسی به عنوان دوستی و رفاقت با ایشان، سوء استفاده ای بکند. من از یکی از افرادی که در دادسرا نام ونشانی داشت و با ایشان کاری می کرد چند مورد خلاف دیدم و به آقای شهاب گفتم : ایشان یک چنین خصلتهایی دارد . آقای شهاب گفت : اگر شما یک مورد خلاف او را برای من مستند بیاوری من این آقا را یک دقیقه هم اینجا نمی گذارم باشد. سپس یک جریان را با سند به ایشان ارائه دادم که این آقا ماشین خود را فروخته و یک حواله ماشین از فرماندار وقت برای خودش به جیب زده است. آقای شهاب با دیدن مدارک لازم و یقین از اینکه ایشان چنین کاری کرده بلافاصله نوشت که آقای فلانی شما دیگر در اینجا پستی نداری و او را از کار برکنار کرد . بعد هم کلیه کار کنان را جمع کرد و گفت : ما باید ساده زیست باشیم الان مملکت نیاز به تلاش دارد.

    زمانی که مرحوم شهید شهاب در خانه شهید رحیمی حاضر شد، ایشان با لحن بسیار حزن آور سوره ی والفجر را قرائت کرد بخصوص سه آیه آخر آن را بطوری خواند که همه افسرده شدیم . بعد از تجسم این صحنه پیش خودم گفتم : حالا چه کسی برای شهید شهاب قرآن را قرا ئت کند و مطالب پرفیضی که ایشان می گفتند بیان کند .
    یکی از رزمندگانی که قبل از شهادت با ایشان بوده می گفت: آقای شهاب بعد از اینکه فرمانده گردان، حسین زداه به شهادت رسید، وقتی دید پاتک دشمن خیلی شدید شده ، بلافاصله کفشهایش را ازپا درآورده و شروع به خواندن مرثیه و ذکر اهل بیت کرد و روضه امام حسین را می خواند و از سنگری به سنگر دیگر می رفت و درست هنگامی که از سنگری بیرون آمد خمپاره ای به نزدیکی ایشان اصابت کرد و ترکش آن به آقای شهاب خورد و ایشان به شهادت رسید .
    بعد از عملیات والفجر 4 من و چند نفر از دوستان خدمت آقای شهاب در قم رسیدیم و ایشان دو روز قبل از ما به قم رسیده بودند در ملاقاتی که با ایشان داشتیم او چند نکته را برای ما گفت که یکی از آنها این بود که : چون در عملیات،در بین بچه های بسیج نبودم خیلی ناراحت بودم و گفت : که از این بابت خیلی متاثر و متاسفم زیرا خلوص وصفایی که در بین بچه های بسیجی هست در جاهای دیگر کمتر یافت می شود و از اینکه این فرصت را پیدا نکردم در بین آنها باشم ناراحت هستم و از طرف دیگر وقتی از جبهه به قم بر می گردم چون مدتها درکنار خانواده ام نیستم ، دوست دارم آنها را برای تفریح به پارک ببرم ، اما نگران این مطلب هستم زمانی که بچه هایم را به پارک یا جاهای تفریحی شهر قم می برم در آنجا یک خانواده شهید یا بچه شهیدی باشد و در مسیر راه، من و بچه هایم را شاد و مسرور ببیند . من نمی خواهم طوری رفتار کنم که آنها احساس کمبود پدر را درک کنند . من قبل از اینکه به بچه های خودم برسم باید آنها را به پارک و مکانهای تفریحی ببرم و سعی کنم که بیشتر با آنها ارتباط برقرار کنم و آنها را از تنهایی در بیاورم . و از این جهت همیشه احساس نگرانی می کنم .

    پس از آن مشکلی که برای برادر حاج محمد شهاب در دارسرا پیش آمده بود، ایشان کلیه دوستان و همکارانش را در دادسرا دور هم جمع کرده و گفت : شما یادتان باشد که این مساله ای که اتفاق افتاده است بین من و خدای من و اعمال من است و به هیچ کس دیگری ربطی ندارد. بنابراین خدای نکرده نکند این جریان باعث شود که شماها کوچکترین خدشه ای در فکرتان وارد شود ویا این که کوچکترین عقب نشینی داشته باشید . شما ها می بایست مدافع انقلاب و رهبری باشید و می بایست بیش از پیش عاشق انقلاب باشید و این مساله نباید تاثیر منفی در روند فکری و زندگی شما داشته باشد، در این مساله من خدا را شاکرم شاید من اشتباهاتی را داشته ام که خداوند می خواسته درهمین دنیا با ریختن آبرویم آنها را پاک کند .

    یک دفعه من ، آقای شهاب را، دیدم( که درآن موقع دادستان بیرجند بودند) در خیابان فلکه سوم، یک بلوز شلوار نظامی که قیمت آن 15 تومان بود به تن داشتند و با یک دمپایی بدون جوراب راه می رفتند . جلوی ایشان را گرفتم و گفتم : آقا شما دادستان این شهر هستید شما باید محافظ داشته باشید، کسی باید شما را ملازمت کند . بااین لباس ساده و بدون محافظ چرا در شهر راه می روید. خدا شاهد است که این مرد بزرگوار چقدر بی آلایش بود که در جواب گفت : فلانی چه می گویی ؟من همان شهابم.
    قبل از انقلاب در یکی از روزهای ماه مبارک رمضان آقای شهاب و پسرم برای برگزاری جلسه دعا به شوکت آباد رفتند که، موقع برگشتن ماشین آنها داخل جویی می افتد وبیرون نمی آید . برای اینکه وقت را از دست ندهند با همان نان خشکی که در ماشین وجود داشته سحری می خورند و روزه می گیرند .
    وقتی که حاج آقای شهاب از سفر حج برگشتند من به اتفاق چند تن از دوستان به دیدار ایشان رفتیم . ایشان در میان جمع صحبتهایی کردند که من هرگاه بنا به اقتضای مسئولیتم به کشورهای خارج می روم ، بیاد می آورم ، ضرورت عمل به توصیه ایشان را. ایشان گفتند : وقتی به مکه و مدینه مشرف شدم ، در مسجد الحرام ، مسجد النبی مسلمانان بسیاری از کشورهای دیگر آنجا بودند گاهی کنارم می نشستند و سوال می کردند . ازامام و از انقلاب اسلامی می پرسیدند :من هم سعی می کردم به زبان عربی به ایشان پاسخ گویم. یک دنیا مطلب دردلم حاضر و آماده داشتم و می خواستم همه را بگویم اما فقط دو یا سه جمله را به زحمت می توانستم ادا کنم . به شدت دچار ناراحتی و استرس شدم و خودم را ملامت می کردم که چرا به عنوان یک طلبه و یک روحانی به دنبال یادگیری زبان عربی نرفته ام و یاد نگرفتم تا بتوانم جواب سوالات مسلمانان مشتاق خارجی، آفریقایی و آسیایی را که ازمن راجع به امام (ره) و انقلاب اسلامی می پرسند را بدهم و آن معنویات را بطور کامل به آنها منتقل کنم . ایشان در آن جلسه به همه برادران اظهار داشتند : البته من نمی گویم حتماً زبان عربی ولی اگر می خواهید یک حزب الهی واقعی باشید باید به صورت انقلابی فکر کنید . برای عمل به این امر مهم باید بروید و یک زبان خارجی یاید بگیرید . به عنوان یک حزب الهی، این روی کار شما تاثیر می گذارد و در همان جلسه خود را مقید اخلاقی کردند و گفتند : من حاضرم در هر ساعتی از شبانه روز که شما صلاح بدانید برای آموزش زبان عربی همان مقدار که می دانم در خدمت شما باشم خلاصه همین موضوع باعث شد صبح های خیلی زود بعد از نماز کلاس عربی را دایر می کردند و دوستان زیادی از این کلاس استفاده می کردند.

    زمانی که آخرین نامه آقای شهاب را خواندم در آن نوشته بود : والدین عزیزم بدانید که برای محمد آرزویی بالاتر ازشهادت باقی نمانده است بخصوص اینکه، تقریباً همه همراهانم به شهادت رسیدند .
    در تاسوعای سال 1357 آقای شهاب با شجاعت به روی جرثقیل رفت و سخنرانی رژیم شاه را برهم زد و بلافاصله آقای حسین شکیبی با ژیانش آمد و ایشان را درقسمت عقب آن خواباند و او را به سمت مشهد فراری داد .

    آقای شهاب چند ماه قبل از شهادتش یادداشتهایی را دریک دفتر نوشت که ما، بعد آن را در داخل یک زونکن قرار دادیم . روزی که من یادداشتهای ایشان را مطالعه می کردم آنچه که در نوشته هایش موج می زد، بررسی اعمال و افکار خودش بود یعنی همان مسئله محاسبه نقش ، در جایی از نوشته هایش خواندم که ایشان خودش را در مقایسه با خودش قرار داده و در مقام قضاوت قرار گیرد و می خواهد روی خودش قضاوت کند و در حقیقت برای خودش کیفر خواست صادر کند و در جایی می گوید که من عزل خودم را به عنوان یک لطف الهی می دانم و آنچه برای من جالب توجه بود این که، ایشان در پایین هر صفحه از نوشته هایش نوشته بود: پس به چه می توانم امید ببندم ؟ و من هیچ چیزی ندارم جز روضه هایی که برای امام حسین (ع) خوانده ام و شهدا. و سرمایه من اینها هستند .
    زمانی که آقای شهاب مسئول دادسرای انقلاب شهر بیرجند بودند برخی به علت حسادت نسبت به ایشان به این بزرگوار تهمت می زدند و آن را از طریق رادیو قبل از تشکیل دادگاه و اثبات جرم به مردم اعلام کردند. ولی من این گفته ها را قبول ندارم زیرا خود من شاهد بودم که ایشان حکم دادستانی را به اجبار قبول کردند و در طی خدمت، بارها پیش آمد که تقاضای استعفاء نمود ولی من به ایشان گفتم: شما تکلیف شرعی داری و این مسئولیت بر دوش شماست . ولی بالاخره ایشان آن مسئولیت را رها کرد و مدت شش ، هفت ماه به قم رفت که دوباره با اصرار مسئولین مربوط به سرکارش برگشت . این جریان ادامه داشت تا پارسال که در ارتباط با قضیه آقای حایری ایشان مجدد برای دادن استعفا به تهران رفت که باز هم مسئولین قبول نکردند و به او گفتند: که این وظیفه برای شما تکلیف است و بعد ایشان مجدد به اجبار به کارش ادامه داد . آقای شهاب زمانی که تهمت تخلف را شنید گفت : گفتن کلمه متخلف هم بالاخره خودش از جهتی بسیار عالی است و این برای من جالب است که من که یک روز ، متخلفی را به زندان می انداختم، حالاخودم متخلف شمرده شدم.

    در زمان جریان بنی صدر من در نامه ای از مصدق و خط مصدق از آقای شهاب سوال کردم چون آن موقع خیلی این مسئله در بیرستان مطرح بود، ایشان در جواب نوشته بود : به نظر من اینکه: از مسئله مصدق خطرناکتر ، مطرح است ، خطی است که ویژگی آن خود محوری است و باید به خط امام نزدیکتر شد .
    آقای شهاب اغلب کلاسهایی را برای آشنایی و مبارزه جوانان با رژیم پهلوی می گذاشت شب عاشورای سال 1375 در یکی از همین کلاسها حدود بیش از50 نفر از جوانان مبارز توسط پلیس دستگیر شد .

    شب نیمة شعبان سال 57 قرار بود که مراسم ازدواج ایشان برگزار شود. در همین اثناء خبردار شدیم که تعدادی از مردم تبریز به شهادت رسیده اند. خوب چون مسئلة ازدواج و مجلس جشن بود یکی از اقوام رفته بود و تعداد چند رشته لامپ تهیه کرده بود و به درب خانه زده بود. ایشان با دیدن لامپ های روشن ناراحت شد و گفت:" با وجود این شهدا چطور می توانیم اینطور شادمان باشیم." و با مخالفت شدید و اصرار زیاد موفق شد که لامپ ها را خاموش کند و بعد هم به داخل منزل رفت و با گذاشتن نوار (مهدی‹ عج ›) نیامد، بر پشت بلندگو گفت: این نوار با این شب مناسبت دارد.
    روزی آقای شهاب به یکی از روحانیون که حاکم شرع بود، گفتند: زندگی کردن شما در این خانه مجلل به مصلحت انقلاب و اسلام نیست. آن حاج آقا هم، حرف ایشان را پذیرفت و خانه اش را عوض کرد.

    ایشان می گفت:من در آن زمان، که تازه شورای سپاه تشکیل شده بود، مسئولیت تشکیل سپاه در بیرجند را پذیرفته بودم. وقتی برای گرفتن حکم به تهران رفتیم آیت الله قدوسی به من پیشنهاد کرد که:" من شما را سزاوار می دانم که، مسئولیت قضایی را بپذیری." من گفتم: من نمی توانم این مسئولیت را بپذیرم. و بعد از آن جریان به بیرجند برگشتیم. در سیزدهم شهریور حکم دادستانی به دستم رسید. اولین برخورد من با این مسئله این بود که آن را نپذیرفتم، بدین منظور با آقای رحیمی مشورت کردم که آیا این حکم را بپذیرم یا نه؟ به خاطر اینکه من کار قضایی نکردم و این مسئله برایم خیلی مشکل است. در همان لحظه هم به ما خبر دادند که مطلّب زاده و بیژن طاهریان از زندان آزاد شده اند و الآن قصد فرار دارند. وقتی این مسئولیت پیش آمد، گفتم: لحظه ای نباید درنگ کرد. تصمیم گرفتم که حکم را نشان دهم و به همین منظور همان لحظه با عده ای از برادران به منزل دادستان قبلی رفتم و حکم خود را نشان دادم و گفتم: چرا شما، این دو نفر را آزاد کردید؟ ایشان گفت:" از نظر من اینها هیچ مسئله ای نداشتند." لذا ساعت 2 بعدازظهر همان روز احضاریه ای برای هر دو فرستادم و آنها را احضار کردم و صبح روز بعد هر دو زندانی شدند و به این ترتیب مسئولیت من در دادسرای انقلاب شروع شد.
    در سال 1361 آقای شهاب به خاطر یکسری مواردی که به ایشان نسبت داده بودند، از ادامة فعالیت در دادسرا باز ماند و جریان عزل ایشان پیش آمد و از بیرجند رفت. ولی او بلافاصله بعد از این مسئله گفت: بر حسب ضرورت ،امروز احساس می کنم که فرزندان انقلاب باید گرد هم جمع شوند و سلیقه ها را کنار گذاشته و وحدت رویه پیش گیرند. ( بدین منظور دوباره به بیرجند برگشت. در صورتی که بدترین برخوردها با ایشان شده بود. ) آقای شهاب تعدادی از بچه ها را در منزل یکی از دوستان جمع کرد و ضرورت وحدت را برای همه، جا انداخت و گفت:" انقلاب ما در شرایطی است که این سلیقه ها به آن ضربه می زند و با صحبتهایش تقریباً دوستان را قانع کرد. بعد به سراغ امام جمعه، آقای فقهی رفت و جلسات مفصلی با ایشان داشت و توانست آقای فقهی را متقاعد کند و این باعث شد که دو جریان در بیرجند به هم نزدیک شوند و اتحاد آنها به شهر نشان داده شود. به دنبال آن جلسات مشترک بین امام جمعه و دوستان اتحادیه برگزار شد.

    در سال 60 اینجانب در خدمت آقای شهاب در دادسرا مشغول به خدمت شدم. با یک برنامة از پیش تعیین شده تعدادی از مسئولین نهادهای انقلاب اسلامی از جمله آقای شهاب به تهران و قم دعوت شده بودند. صبح روز اولی که به قم رسیدیم، اخبار ساعت شش رادیو اعلام کرد که:" محمد شهاب دادستان دادسرای انقلاب بیرجند به دلیل ... از سوی قوة قضاییه عزل گردید." این خبر را مکرر در ساعتهای بعدی اخبار اعلام کردند. با پخش خبر، هیاهویی در بین افراد بر پا شد. اما خود آقای شهاب احساس شادمانی می کرد و نشان می داد که چقدر امور دنیایی برایش بی ارزش و پست است. ظهر همان روز دوستان را به یک نهار دعوت کرد. با اینکه خبر به طور رسمی از صدا و سیما پخش گردید اما همچنان ملاقاتهای پیش بینی شده انجام گرفت و مورد استقبال گرم مسئولین قوه قضائیه قرارگرفتند.
    در سال 63 یک سال قبل از شهادت آقای شهاب، ایشان به اتفاق خانواده ام از قم به مشهد آمدند . چون روز بعد مصادف با اول ماه مبارک رمضان بود سعی کردیم که روز اول ماه رمضان در بیرجند باشیم. ولی ایشان در طول مسیر ما را برای دیدار یکی از رفقا بردند. دوباره حرکت کردیم و به دیدار یکی دیگر از اقوام رفتیم و به همین دلیل ماشین برای حرکت به سمت بیرجند گیرمان نیامد. در حال برگشت بودیم که فردی نیازمند جلوی ایشان را گرفت و تقاضای کمک کرد.
    زمانی که یادداشتهای برادرم آقای شهاب را مطالعه می کردم در مقدمة آن نوشته بود: با آمدن امسال، 31 سال از خدا عمر می گذرد واین سؤالات برایم پیش آمده است که، عمرت را در چه راهی مصرف کردی؟در حال حاضر چه در دست داری؟ اگر امشب تو را به گور منتقل کردند چه چیزی ذخیره کرده ای؟ چه توشه ای در دست داری؟ هیچ. پس چه باید کرد؟ " ربِّ اِنّی بِما اَنْزَلْتَ اِلَیک" ماحصل این عمرت چیست؟ وقتی این نوشته ها را خواندم، با خود گفتم: درست مصداق حدیث است که می فرماید: شما به خودتان با عینک بدبینی نگاه کنید و به دیگران با عینک خوش بینی.

    یک دفعه من به آقای شهاب گفتم: شما که دادستان انقلاب هستید، دشمن دارید، تعدادی از این طاغوتها راهم که بازداشت کردید و ممکن است آنان بلایی بر سر شما بیاورند. لااقل صبح که از منزل بیرون می آیید یکی، دو نفر با شما باشند، تا هنگام آمدن به دادگاه انقلاب و برگشت به منزل آسیبی به شما نرسد. ایشان گفت:" نه، من کار را برای رضای خدا انجام می دهم و هیچگونه ترسی هم از کسی ندارم، اگر هم به شهادت رسیدم، چه بهتر و خیلی هم خوشحال خواهم شد."
    یکی از دوستان برادرم ، گفت:" در سفری که بعد از استعفای ایشان به تهران رفتیم، شهید قدوسی به آقای شهاب گفتند:" اگر بخواهید می توانید برای ادامة کار به بیرجند بروید. ولی در عین حال من پست معاونتم خالی است و شما می توانید در این پست بمانید." اما ایشان گفت:" نه، من اگر قرار باشد که به کارم ادامه دهم، ترجیح می دهم که به کارهای اجرایی در شهر خودم بپردازم. و بعد دوست ایشان ادامه داد : ایشان به دنبال موفقیت نبود. اگر بود،معاونت دادستان کل انقلاب را قبول می کرد.
    یک روز خبر آوردند که منافقین قاین به خیابانها ریخته و عکسهای شهید بهشتی (ره)را، درب هر مغازه ای که دیده اند پاره کرده و عکس بنی صدر ملعون را به جای آن نصب کرده اند و شیشه های آن مغازه را هم شکسته اند. بعد یک تعدادی از افراد حزب الله آمده بودند و می گفتند: آقای شهاب اگر شما اجازه بدهید الان می رویم و خاکهای قاین را بار می زنیم و می آوریم. آقای شهاب فرمودند: کسانی که به آنجا می روند باید برخوردشان اسلامی باشد و کار غیر قانونی انجام نشود و بعد از آن یک ابلاغ به من داد و گفت: شما به عنوان نماینده دادستان به آنجا برو و کسانی را که به عنوان، احیانا مجرم و شیشه شکن معرفی می شوند، ابتدا اظهارات آنها را بگیر و بعد از دستگیری، آنها را به دادسرا بفرست.
    حاج آقای روحانی از سفر حج برگشته بودند. در منزل ایشان جلسه ای تشکیل شد که تمام طلبه های قاین و بیرجند حضور داشتند.پس از اتمام جلسه نماز جماعت برگزار شد. آقای محمد شهاب همانطور که در صف نماز نشسته بودند شروع کردند به روضه خواندن. بااینکه گریاندن طلبه و آخوند کار ساده ای نیست اما ایشان چنان با سوز و گداز روضه خواندند که اشک همه در آمده بود . حاج آقا روحانی هر وقت یاد آن روضه می افتاد، افسوس می خورد که چرا آن برنامه را ضبط نکرده است.
    ظاهرا حاج محمد شهاب پس از ورود به قم در دفاع از انجمن حجتیه مبارزات سختی را داشتند، اما پس از آشنایی ایشان با شهید قدوسی و راهنمایی های ایشان بالاخره آقای شهاب به این نتیجه رسید که، راه انجمن، راه انحرافی است. لذا به خاطر اینکه مدیون نباشد تمامی آدرس افرادی که با تشویق ایشان وارد انجمن شده بودند را گرفته و به آنها گفته بود که اگر من شما را وارد این انجمن کردم، الان می گویم که ماندن شما در این انجمن اشتباه است. برادر شهاب حتی در چند جلسه با خودم مسیر میدان امام بیرجند تا پل دژبان را طی کرد بسیاری از مسائل را برایم روشن کرد و گفت:الان در موقعیتی هستیم که بایستی وارد مسائل سیاسی شویم.
    من به همراه آقای شهاب و برادر کوچکترشان سفری به مشهد مقدس داشتیم.از بیرجند حرکت کردیم، برای استراحت و نماز و… وارد سپاه شهرستان بین راهی شدیم. برای شام و نماز مغرب و عشاءبه سپاه تربت حیدریه رفتیم. توی نمازخانه یک تلویزیون برای آگاهی از اخبار و مسائل روز وجود داشت. بعد از وضو و آماده شدن برای نماز آقا تقی نسبت به روشن نمودن تلویزیون اعتراض کردند و گفتند: تلویزیون را خاموش کنید، ما می خواهیم نماز بخوانیم. آقای شهاب در جواب آقا تقی گفتند: نمازی که به خاطر صدای تلویزیون نتوان ادا نمود، آن نماز نماز نیست.شما وقتی که می خواهید نماز بخوانید باید طوری باشید که هرگونه سروصدا و هر گونه مسئله ای که پیش می آید، رابطه شما با خدا قطع نشود، چون نماز و دعا، ارتباط بین خدا و بنده است.

    در کاروانی که آقای محمد شهاب برای رفتن به حج در آن حضور داشتند تعدادی از مسئولین کشور که به قضیه دادسرای آقای شهاب رسیدگی می کردند هم بودند. وقتی آقای شهاب را با آقای نوراللهیان و آقای محصل(مسئول بازرسی کل کشور)در مکه دیدم به آقای شهاب گفتم:گزارشی که آقای محصل از عملکرد شما نوشته اند را من دیدم. این گزارش کامل نیست. شما الان فرصت دارید بنشینید و اطلاعات را به آقای محصل بگویید. آقای شهاب گفتند: ما به وظیفه خودمان عمل می کنیم. من کاری که وظیفه ام بوده انجام داده ام. آنها اگر وظیفه شان را تحقیق می دانند ، بیایند از من سوال بکنند. من ضرورتی ندارد که بروم توضیح بدهم.
    محمد آقا گاهی اوقات حرفهای جالبی می زد. یکروز ایشان به من گفت: در مباحث اجتهاد و تقلید اگر خداوند از من بپرسد که برای چه از حاج آقا روح الله تقلید می کنی ؟ می گویم: برای اینکه دوستش دارم.

    خبر شهادت احمد رحیمی هنوز قطعی نشده بود. یک روز من به منزل آقای شهاب رفتم تا ببینم واقعا شهید رحیمی به شهادت رسیده است ،یا نه؟ و آیا از شهادت شهید رحیمی خبری دارد؟ درب را زدم، ایشان با یک حالت خاصی درب را باز کرد و به من نگاه کرد. فهمیدم او چیزهایی می داند. مدتی که گذشت به من گفت:اگر خبر شهادت احمد قطعی شود ، نمی توانم تحمل کنم واینجا بمانم.محمد آن روزها خیلی بی تابی می کرد و بعد از شهادت احمد، تحولی در او بوجود آمده بود.
    در ایام ماه مبارک رمضان حاج محمد شهاب طی حکمی به من ابلاغ کردند که، من هر چه سریعتر جهت ورود به زندان و تدریس دروس قرآن و فقه و مسائل شرعیه زندانیان اقدام کنم.که این نشان از توجه بالای ایشان به تمام اقشار حتی زندانیان داشت و می خواست به این وسیله اوقات فراغت زندانیان را پر بار کند.
    آخرین باری که من، شهید محمد شهاب را دیدم، وقتی بود که، جنازه ایشان را برگردانده بودند به حرم حضرت معصومه (س) تا حاج آقای شیخ حسن تهرانی بر آن نماز بخواند. روی تابوت نام محمد شهاب را نوشته بودند. ولی ما به خاطر اطمینان درب تابوت را باز کردیم تا او را ببینیم. چهره اش بشاش و خندان بود.
    در زمان دادستانی آقای شهاب، یک قاضی از دادسرای عمومی یک حواله گازوئیل گرفته بود. در صورتی که ایشان شوفاژ نداشت که بخواهد از گازوئیل استفاده کند. رفته بود آن را با حواله نفت معاوضه کرده بود. آقای شهاب وقتی متوجه جریان شد، دادگاهی که اجازه نیابت قضایی آن را، از شهید بهشتی گرفته بود، تشکیل داد و او رااز قضاوت شهرستان بیرجند عزل کرد و حکم انفصال برای او صادر نمود.

    من پس از 15 روز که از شهادت شهید شهاب می گذشت در بیرجند جنازه او را دیدم. وقتی که اولین لحظه پارچه روی تابوت را باز کردم ، چهره شهید را که دیدم، به آدمی شبیه بود که، فقط خوابیده و یک لبخند هم روی چهره اش بود. چهره حالت انسان زنده را داشت و من این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم . این هم آخرین ملاقات ما با این شهید بزرگوار بود. امیدوارم خداوند ایشان را در جوار رحمتش بپذیرد و از سفره نشینان خاص آقا اباعبدالله الحسین (ع) باشند. چون در این دنیا که بودند، عشق و ارادت خاص نسبت به آقا داشتند. واقعا عجیب بود روزهای محرم که شروع می شد، از ابتدا تا بعد از مراسم ایشان توی تمام صحنه ها می آمدند، مداحی می کردند،به سر و سینه می زدند، پا برهنه حرکت می کردند و این عشق نهایتا ایشان را برد، به راهی که خود آقا رفته بود.
    عملکرد و تاثیر شهید حاج محمد شهاب در دادسرا و زندان طوری بود، که در اوج فعالیت های منافقین در بیرجند، تمام منافقین، که در زندان بودند را( حتی در بین آنها حبس ابدی نیز داشتیم) تحت عنوان یک هیئت عزاداری به مشهد بردیم. در آن ایام عزاداری و شلوغی، که اعضای هیئت ها هم همدیگر را گم می کردند، ما نگران بودیم، نکند این 40 نفر منافق،از شلوغی استفاده کرده و فرار کنند.زمانیکه اطراف ما کاملا شلوغ شد، من و برادر شهاب فقط 3 نفر از این منافقین را در اطراف خود دیدیم و متوجه شدیم دیگران گم شده اند و زمانیکه وارد محل هیئت شدیم، انتظار نداشتیم کسی از این تعداد برگردند. ولی خوشبختانه حتی یک نفر هم فرار نکرد. برادر شهاب به قدری بر روی این افراد منافق کار کرده بود که همگی به ایشان علاقه پیدا کرده بودند. و بعنوان مثال فرد منافقی به نام فرجامی که به حبس ابد محکوم شده بود، آن قدر عاشق فضائل حاج محمد شهاب شده بود که حد نداشت.

    زمانی که آقای شهاب از مسئولیتی که در دادسرا داشت عزل شد،در مسافرت بود . وقتی خبر عزل ایشان از طریق رادیو اعلام شد ، شهید رحیمی همراه ایشان بود.بعد آقای رحیمی برای ما تعریف کرد: وقتی آقای شهاب خبر عزلش را از رادیو شنید، خدا را شکر کرد و چهره اش یک چهره کاملا آرام و خوشحال بود و تنها حرفی که زد این بود تا حالا تکلیف بود که من این کار را انجام دهم و الان از من رفع تکلیف شده است. گر چه خود ایشان هیچ گونه اقدامی برای دفاع از خودش انجام نداد، ولی بچه های سپاه و دوستان دادستانی از او خیلی دفاع کردند، که بعدها منجر به رفع اتهام و عذر خواهی از ایشان شد.
    بعد از شهادت شهید احمد رحیمی، آقای شهاب به من گفت:من دیگر به بیرجند بر نمی گردم، مگر اینکه جنازه ام بیاید .
    به یاد دارم آقای شهاب در دادستانی پشت میز می ایستادند و کارهایش را انجام می دادند. یکروز یکی از دوستان به ایشان گفت: شما چرا کارهایتان را نشسته انجام نمی دهید؟ایشان گفت:پشت میز خطرناک است ممکن است با پشت میز نشستن، به انسان احساس غرور دست بدهد.
    زمانی که شهید بهشتی به شهادت رسیدند من در امور شوراها بودم. ما در شهرستان شورای محلی داشتیم.مسئولین این شوراها گفتند:ما باید برای شهید بهشتی مراسم شب هفتم بگیریم و شورای هماهنگی نهادهای تبلیغات انقلاب اسلامی، باید اجازه برگزاری مراسم را می دادند.ما بدون اجازه ، خودمان جلسه ای گرفتیم و در مصلی شهر پس از نصب شعار و تراکت مراسم را برگزار کردیم وآقای حائری، که حاکم شرع بودند، سخنرانی کردند. مسئولین نهادها و مردم اول فکر کردند، که مراسم طبق برنامه شورای هماهنگی نهادها بوده. اما در خاتمه جلسه متوجه شدند، که مراسم از طرف ما بوده است.مسئولین شوراها به این مسئله اعتراض کردند. آقای شهاب گفتند: چون این جلسه یک جلسه صد در صد خدایی و برای خدا بوده ما عکس العمل خاصی نداشتیم. برادران حزب جمهوری اسلامی در آن زمان از خود حساسیت نشان داده و گفته بودند: چون شهید بهشتی از حزب ما بودند، ما باید این مراسم را برگزار می کردیم.آقای شهاب در پی این اعتراضات، جلسه ای تشکیل دادند و ضمن توضیحات فرمودند: برادران ،من خودم اول نگران شدم که چه کسی جلسه را برگزار کرده، بعد که دیدم این جلسه با خلوص بوده، من ایرادی نگرفتم. کارخوبی صورت گرفته بود و کار خوب ،را نمی شود محکوم کنیم. حالا شما چه می گویید؟ من از این نوع جلسات خوشم می آید، چون بی ریا است.

    بعد از پیام هشت ماده ای امام ره، مسائلی بوجود آمد. در آن زمان من فرمانده سپاه بیرجند و آقای شهاب دادستان بیرجند بودند.سمینار فرماندهان سپاه بعد از پیام امام در تهران تشکیل شد.من هم در آن سمینار شرکت داشتم و آقای موسوی نخست وزیر هم درآن جلسه بیشتر راجع به پیام امام صحبت کردند. ایشان گفتند: یک تندروی هایی در بیرجند صورت گرفته، که مربوط به پیام امام می باشد. از جمله اینکه فرمانده سپاه پاسداران بیرجند به همراه دادستانی به یک روستا رفته اند ،در آن جا پیرزنی آمده و شروع به گریه کرده است و به آقایان گفته : من فقیر هستم و زحمت می کشم و تراکتور ندارم. اما فلان سرمایه دار تراکتور دارد. چرا باید او تراکتور داشته باشد و این پیرزن نداشته باشد؟ به استناد همین قضیه، من هم حکم عزل ایشان را می دهم. بدنبال این جریان همه رادیوهای بیگانه و داخلی نام آقای شهاب را هیجده بار خواندند و از عمل ایشان بعنوان یک رفتار غیر اسلامی و غیر انسانی یاد کردند . من برای آقای موسوی نخست وزیر نامه ای نوشتم و عرض کردم: من بعنوان فرمانده سپاه پاسداران بیرجند اصلا با آقای شهاب به چنین روستایی نرفتیم ، که چنین اتفاقی افتاده باشد و یا شاید بیرجند دیگری در کشور وجود دارد، که ما خبر نداریم؟ خلاصه طولی نکشید که خبر عزل ایشان را از رادیو شنیدم . پس از این موضوع خدمت ایشان رسیدم ،ایشان گفتند: ممکن است من در طول خدمتم بعنوان دادستانی خطاهایی داشته باشم و مرتکب گناهانی شده باشم. بالاخره تمام قضاوتهای من به حق نبوده و تمام برخوردهایم درست نبوده. شاید بدینوسیله خداوند عزیز و مقتدر می خواسته به من کمک کند و مرا نجات بدهد. من خیلی از خداوند ممنون هستم.ولی من با این حرفهااز امام خود دست بر نمی دارم. بدنبال این جریان ایشان در مسجد خیرآبادی بیرجند جلسه ای دایر کردند و بعنوان رفع اتهام از خود صحبت نمودند. ایشان ضمن سخنرانی بیان فرمودند: بله. من قاضی بودم. کار قاضی ساه نیست.قطعا خطاهایی دارم. من هم انسان هستم و انسان جایزالخطاست. لطف خدا بوده که در همین دنیا آبروی ما را بریزد. چون آبرو مهمترین چیز هر کسی در زندگی است . چه بهتر که ما هم آبرویمان را برای انقلاب بدهیم،هیچ ایرادی ندارد. ناراحت نیستم، خوشحال هم هستم. ایشان گفتند: یکی از دوستان حضرت علی(ع) ،دزدی می کند و آن خطا باعث می شود که او را پیش حضرت امیر می برند.حضرت علی(ع)بخاطر دزدی آن فرد، انگشتان دست او را قطع می کنند. او در حالی که از انگشتانش خون می آمد به یکی از منافقین برخورد می کند، منافق جلوی همان فرد را می گیرد و از این موقعیت به نفع حزب و گروه خویش استفاده می کند. گفت:دیدی حضرت علی(ع)که تااین اندازه تعریفش را می کردی، چطور انگشتان دست تو را قطع کرد؟این چه دوستی است؟ آن فرد در پاسخ به او، این قصیده را خواند: قطع یمینی، سیدالوصیین، قائدالقراالمهاجرین، امیرالمومنین. سید و جانشین پیامبران، آقای ما، امیرالمومنین (ع)و مولای ما حضرت امیر است . گفت: شجاعترین مرد مکه، باوفاترین انسان است. گفت:من امروز از امامم تشکر می کنم و دست از امامم بر نمی دارم. گفت:من تا این انقلاب هست، تا این ولایت هست، من ازآن دست بردار نیستم.
    زمانی که آقای شهاب از دادستانی بیرجند عزل شد برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه قم رفت. وقتی من برای دیدن ایشان به قم رفتم،از او پرسیدم: شما اینجا چکار می کنید؟ گفت: من اینجا دارم به آرزویم می رسم. آرزو داشتم که بتوانم درسم را ادامه بدهم و بدنبال علم بروم و حالا این موقعیت برایم فراهم شده. شاید بتوانم از این طریق بیشتر به ائمه معصومین نزدیک شوم.

    وقتی که شهید رحیمی آخرین بار از جبهه برگشتند، مجروح شده بود. من و آقای شهاب برای دیدن او به منزلشان رفتیم. یک ارتباط خاصی بین این دو نفر بود. آقای شهاب به شهید رحیمی گفت:احمد جان به وجود شما در پشت جبهه نیاز است. برای کادر و بسیج نیروها برای جبهه به تو احتیاج دارند. تو به اندازه کافی به جبهه رفته ای. شهید احمد رحیمی با یک لبخندی به آقای شهاب گفت: محمد آقا! آب حمام جبهه خیلی داغ است. بدن ما هم آلوده از گناه و معصیت است . بگذار ماهم یک مدتی را توی این حمام داغ بمانیم، و این چرک ها پاک شود. شما برای چی مانع می شوید؟ تا مدتی، صحبتهای این چنینی با هم ردو بدل کردند. بعد، باهم خداحافظی کردیم. همان شب آقای شهاب به من زنگ زدند و از من پرسیدند: آیا تو در احمد حالت خاصی مشاهده نکردی ؟گفتم: چطور؟ ایشان فرمودند: من احساس کردم که صحبتهای ایشان بوی شهادت و بوی فراغ می دهد. روز بعد که شهید رحیمی برای آخرین بار عازم جبهه شده بود، آقای شهاب به من گفتند: من تمام احساسم را، راجع به صحبتهای دیشب احمد، در نامه ای نوشتم و برای خداحافظی مجدد به منزل ایشان رفتم،اما نتوانستم نامه را به او بدهم و آنرا دوباره بین دفترم گذاشتم. به هرحال ایشان فهمیده بود که، شهادت آقای رحیمی نزدیک است و ما بعدا خبر شهادت سید احمد را شنیدیم.

    در زمانی که حجت الاسلام شهاب دادستان شهر بیرجند بود، یکسری برخوردهایی بین بعضی از گروهها بوجود آمده بود . در همین جریانات ، به بنده توهین شده بود و بخاطراین توهین، در دادستانی بیرجند پرونده ای تشکیل شده بود . پس از چند ماه که بنده برای پیگیری جریان به دادستانی انقلاب مراجعه کردم،ماه مبارک رمضان بود و نزدیک اذان ظهر ، همانجا به امامت آقای شهاب ، نماز رااقامه کردیم . بعد از نماز وارد اتاق آقای شهاب شدم و با یک لحن تحقیر آمیز، نسبت به شخصی که طرف دعوی ما در پروندة مربوط بود، صحبت کردم .( با اینکه آقای شهاب با آن فرد میانه خوبی نداشت و به آقای شهاب ناسزاهایی گفته بود) ایشان با چشمانی تند و نافذ به من نگاه کرد و گفت: " آقای گرجی ، شما روزه هم هستی ؟ التماس دعا ، ما را هم دعا کنید ؟ " یعنی اینکه: این لحن صحبت شما، غیبت و توهین است . این حرکت برادر شهاب برای من عجیب بود، که در آن موقعیت از آن فرد دفاع کرد و بعد از آن هر وقت می خواستم غیبت کنم، به یاد لحن شهید شهاب می افتادم.
    سال 57 آقای شهاب درمیدان شهدا به روی جرثقیل رفت و علیه رژیم شاه صحبت کرد. او را بعد از سخنرانی فراری دادم. بعد از این جریان مامورین شهربانی شب به منزل ما آمدند و من را دستگیر کردند. من هم قبل از ورود آنان نوار و کتاب واطلاعیه ها را از منزل خارج کردم. بعد از دستگیری با شکنجه نتوانستند از من حرفی بشنوند. به ناچار آزادم کردند و بعد از آن برادرم را گرفتند. بر اثر شکنجه آنان من مدت 40 روز در منزل بستری بودم. یک روز آقای شهاب مخفیانه به منزل ما آمد وبا دیدن حالت من خیلی ناراحت شد و گفت : شما نباید از انقلاب دست بردارید . ایشان مرتب مرا تشویق به ادامه راه می کرد. من گفتم : آقای شهاب ما که دراین خط افتادیم و شما را هم شناخته ایم . هر چه که شما بگویید ،اطاعت می کنیم. بعد ایشان گفت : امشب، بچه ها و جوانان را درمسجد جمع کن. شب آقای شهاب آمد و برای بچه ها صحبت کرد. بعد ازآن جلسه به قم رفت و از آنجا برای من اطلاعیه های امام را می فرستاد و بنده هم آن را تکثیر کرده و در بین مردم پخش می کردم.
    یکی ار برادرانی که در عملیات حضور داشتند برایم نقل کرد، که شهید شهاب چگونه به شهادت رسید. فرماندة گردان ایشان شهید حسین زاده بوده است. وقتی که شهید حسین زاده در فاو به شهادت می رسد، آقای شهاب سر او را به دامن خود می گذارد و آیة " یا ایتها النفس المطمئنه" را می خواند. در همین حال ترکشی به سر شهید شهاب می خورد و او نیز به شهادت می رسد.

    در زمان بنی صدر، یکی از محصلین از آقای شهاب طی نامه ای سئوال می کند که " نظر شما نسبت به ،*جریانات اخیر چیست ؟ " ایشان جواب می دهد :" ما اکنون درگیر فرهنگ برخاسته از دانشگاه رفته ها و اروپا رفته ها هستیم که یک سرش به اروپا و غرب متصل است . که این با فرهنگ ما در تضاد است. و این دو فرهنگ در مقابل هم قرار گرفته اند و با شماست که کدام یک را حق ببینید و انتخاب کنید. "
    آقای شهاب قبل از اینکه به قم برود به دلیل آشنایی که با آثار دکتر شریعتی داشت ، در جلسات سخنرانی اش از نوشته های این آثار استفاده می کرد. اما وقتی متوجه شد که ایرادهایی در بعضی از نوشته های آنها است، به سراغ افرادی که از طریق آنها با آن آثار آشنا شده بودند، رفت و اشکالاتی را که در آن آثار بود، متذکر شد و حتی در همین ارتباط یک سفر به تبریز انجام داد.

    من به همراه آقای شهاب در جلسات انجمن حجتیه شرکت می کردم. و در یکی از روزهای تابستان فیلم " گاو" را دیده بودم و برای دوستان جلسه تعریف کردم، نمی دانم چه اتفاقی رخ داد، که آنها مرا به جلسات خود راه ندادند و به من گفتند: دیگر جلسات تعطیل است. خلاصه من مطلع شدم که جلسات ادامه دارد. یک روز یکی از دوستان را تعقیب کردم و محل جلسه را که منزل ابوی ،آقای شهاب بود، پیدا کردم. منتظر شدم تا جلسه تمام شد و همة آنها بیرون آمدند. آقای شهاب تا مرا دیدند خیلی جا خوردند، با هم احوال پرسی کردیم. به من گفتند:" حتماً به خاطر رفتن به سینما بود که شما را اخراج کردند. حالا اگر می خواهید و مایل هستید می توانید برگردید." من گفتم: من به عملکرد شما انتقاد دارم. شما وقتی نمی توانید مرا به عنوان یک بچه مذهبی نگه دارید ، بعید است روش شما برای دیگران نیز مفید واقع شود و بتوانید یک بهایی را مسلمان کنید. من فکر می کنم که با این روحیه دیگر نتوانم در جلسات شما حضور پیدا کنم و همانجا از انجمن بیرون آمدم. هنوز مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود، که ایشان بعد از اولین سفرشان به قم، وقتی به بیرجند برگشتند و ما مجدداً همدیگر را دیدیم، ایشان به سراغ ماآمدند و گفتند:" من حق را به شما می دهم ، اکنون، من با ماهیت این تشکیلات (انجمن حجتیه) آشنا شدم و دیگر این انجمن را قبول ندارم."

    یک روز بازرس از تهران آمده بود. هنگام ظهر که فرا رسید، آقای شهاب به من گفتند: محمدی برو از سپاه غذا بیاور، از تهران مهمان داریم. گفتم: چون این افراد از تهران آمده اند و مهمان ما هستند، غذای سپاه برای آنان مناسب نیست. آقای شهاب گفتند: اشکال ندارد،غذایی که بچه های سپاه می خورند، بازرس ها هم، باید بخورند و در نظام جمهوری اسلامی فرقی بین بازرس و غیره وجود ندارد.

    در یکی از سمینارها یکی از برادران گروه پی گیری، گفته بود: گروه7 نفره، یک تراکتور را به یک نفر فروخته اند و این تراکتور بدون استفاده مانده است. گروه، تراکتور را مجدداَ از ایشان پس می گیرند. آقای شهاب نیز از هیأت7 نفره پشتیبانی می کند، تااین هیأت بتواند تراکتور را بگیرد. بازرسی کل کشور به گروه حکم می کند، که تراکتور را به صاحبش برگردانید. هیأت هم تراکتور را به ایشان برگردانده و حتی استهلاکش را هم به او می دهند. و این جرم ایشان بود. آیا با این جرم باید او را بی آبرو کرد؟آیا یک دادستان پس از 3 یا 4 سال سابقه کاری نمی تواند یک چنین خطایی کرده باشد. من ازآقای شهاب تعبیری شنیدم که نشان می داد ایشان چقدر صداقت دارند .ایشان گفت : یک روزی من متخلف ها را زندانی می کردم، حالا باید خود را بخاطر اشتباهم زندانی کنم.و این نمونه ای از ،اجرای عدالت واقعی در یک کشور است.
    زمانی که تعدادی از شهیدان را برای تشییع به بیرجند آورده بودند، ما برنامه وداع با شهیدان داشتیم. آقای شهاب در آن برنامه مداحی کردند. یک حالت خاصی به همه دست داده بود، که توصیفش برایم مشکل است. آقای شهاب مثل ابر بهار گریه می کرد، وقتی برای عرض تسلیت نزد ایشان رفتیم، گفتند: کمرم شکست، اینها راه خودشان را رفتند، ولی بار مسئولیت ما زیاد شد. ما چطوری می توانیم در آینده پاسخگوی خون شهیدان باشیم؟
    در زمانی که منافقین فعالیتهای ضد انقلابی انجام می دادند، ایشان آنها را در جنوب بیرجند، زیر نظر داشت. من یکبار به ایشان گفتم: شما به تنهایی جایی نروید، که جانتان در خطر است. فکر نمی کنید که منافقین شما را ترور بکنند؟ ایشان گفت: مرگ حق است و هر لحظه انسان باید در انتظارش باشد.

    در سال 62 من در حال فیلمبرداری، مجروح شدم. یک روز آقای شهاب و شهید رحیمی به ملاقات من آمدند. یک دفعه، یک جمله از دهانم خارج شد و بی اختیار گفتم: آقای شهاب من می ترسم، بمیرم و امام را زیارت نکنم و این برای من جای بسی تأسف است که توی این موقعیت، این همه جان فشانی کنم ولی امام را نتوانم ببینیم. ایشان گفتند: مشکلی نیست. ما کار شما را راه می اندازیم. و با یک لبخند خداحافظی کردند. دو روز گذشت. به من خبر دادند که باید خود را برای زیارت امام(ره) آماده کنم. با خود فکر کردم که اینها با من شوخی می کنند؟ گفتم: جریان چیست؟ گفتند: قرار بود شما را با هواپیما به تهران ببریم ولی مخارج آن سنگین است. لازم دانستیم با خودت صحبت بشود. من هم که واقعاً خوشحال بودم، گفتم: هرچه شما صلاح بدانید، من در خدمت شما هستم. اما هنوز هم باورم نمی شد تا اینکه به من گفتند:" ما ملاقات خصوصی گرفته ایم. شما را برای ملاقات خصوصی با امام می بریم." باورم نمی شد که من به ملاقات یک رهبر کشور بروم. تا اینکه ماشین آوردند و آمبولانس آمد و ما را از بیمارستان بردند و زمان ملاقات من با امام، همزمان با زمانی بود که شوراهای انقلاب اسلامی روستاهای خراسان با امام(ره) ملاقات داشتند. ظهر که حاج سید احمدآقا آمدند و گفتند:" الان امام خسته هستند، بعد از ظهر اگر اوضاع مساعد بود، ما ده دقیقه ای اجازة ملاقات خواهیم داد." ایشان یک ظرف غذا به همراه یک دانه سیب ما دادند ، گفتند:" این را امام(ره) از غذای خودشان فرستادند." هنوز هم فکر می کردم، دارم خواب می بینم. آقای رفسنجانی و آقای خلخالی می خواستند خدمت امام برسند. من ایشان را صدا زدم و گفتم سلام مرا به امام برسانید. ایشان با لبخند جواب مرا دادند و رفتند. بعد از ظهر که ما را آنجا بردند ، وقتی قیافه ملکوتی و نورانی امام راحل را دیدم ، هیچ چیز متوجه نشدم. و زمانی به هوش آمدم که دیدم می توانم روی پاهایم بایستم و راه بروم. فقط می خواستم این را به شما بگویم، که آقای شهاب به قولی که داده بود عمل کرد.
    من و آقای شهاب در جبهه بودیم که به من اعلام شد در دانشگاه برای رشته حقوق قبول شدم و باید برای ادامه تحصیل بروم . ولی من تردید داشتم، که بمانم یا بروم؟ وقتی از آقای شهاب نظر خواهی کردم، خیلی از این موضوع خوشحال شد و براساس سابقه و تجربه ای که داشت، برای من توضیحاتی داد و مرا تشویق کرد، که ادامه تحصیل بدهم. بالاخره ایشان مرا قانع کرد و به تهران رفتم.

    هنگامی که آقای شهاب در قوه قضاییه بیرجند بود، یک روز خبر برکناری ایشان را از رادیو شنیدم ، چند روز بعد که او را دیدم برای من تعریف کرد: من در پشت در ،اتاق کمیسیون قوه قضاییه بودم و پرونده هایی زیر بغلم بود و منتظر بودم که وارد کمیسیون بشوم و را جع به پرونده ها صحبت کنم. برحسب اتفاق اخبار ساعت 2 را گوش دادم، که از خبر عزل خودم مطلع شدم و همانجا مسیرم را عوض کردم و بیرون آمدم و بعد با خود گفتم : خداوندا اگر گناهی در زندگییم مرتکب شدم، این را کفاره گناهم قرار بده، تا در نامه اعمالم گناهی باقی نماند .





    آثار منتشر شده دریاره ی شهید
    شیخ، روی لبه ی حوض نشست. با دست چپش آب را کمی به هم زد. ستاره های داخل آب لرزیدند و موج آب به دیواره ی حوض خورد و برگشت و ستاره ها، انگار که در گهواره، به آرامی بالا و پایین می شدند. به آسمان نگاه کرد. یکدست و صاف بود و بی ماه، مخمل سرمه ای که بر پهنه اش منجوق دوزی کرده بودند.
    سبحان الله.
    به این سو و آن سوی آسمان سر گرداند. راه مکه، درخشان مثل همیشه، سوی قبله قد کشیده بود. خیر به آن همه بزرگی، زیر لب زمزمه کرد:
    الله اکبر.
    نگاهش کم کم مات شد. انگار ستاره ها هر لحظه پایین تر می آمدند. نفسش سنگین شد. آهی کشید و چشم بر هم گذاشت.
    قطره اشکی از گوشه ی چشمش روان شد. لحظه ای بعد باز نگاهش را بر آن همه شکوه گشود. ردی بر آسمان درخشی و محو شد. تبسمی کرد و با خودش خواند:
    ستار ه ای بدرخشید و ماه مجلس شد.
    ندانست چرا به یک باره به یاد فرزندی که در راه داشت، افتاد. از ذهنش گذشت:
    اگر پسر باشد، اسمسش را می گذارم محمد.
    فرزندش همین روزها به دنیا می آمد. با خودش زمزمه کرد:
    محمد!
    شهابی دیگر در آسمان درخشید. لبخندش رنگ بیشتری گرفت. سرش را پایین انداخت و دستی بر محاسن بلندش کشید.
    الحمد الله.
    آستین هایش را بالا زد. هر دو دستش را در آب به هم مالید. بسم الهی گفت و مشتی آب به صورتش ریخت. نسیم سحر صورتش را نوازش داد. بانگ خروسی بلند شد. دست نمازش را گرفت و به طرف اتاق راه افتاد.

    بازگشت
    نخیر، پیدایشان نبود. میان آن همه جمعیت، مگر می شد آن ها را پیدا کرد! اصلا مگر ممکن بود در مشهد مانده باشند و باز گردند؟!
    گفته بودم، چند بار گفته بودم:
    برادر شهاب، این کار درست نیست. بر نمی گردند.
    اما گوشش بدهکار نبود که نبود. فقط لبخند می زد و می گفت:
    این قدر بدبین نباش. انشاءالله که بر می گردد.
    دل بزرگی دارد اما با انشاءالله گفتن کار درست نمی شود. از اولش هم نباید این کار را می کرد. نمی دانم اصلا چه جوری یک چنین چیزی به ذهنش رسید. خیلی وقت ها کارهای عجیب و غریب می کند. اما این یکی از آن ها عجیب تر بود وقتی. روز پیش گفت که می خواهد چکار کند، همه مان با تعجب به هم نگاه کردیم. محمدی خندید و گفت:
    شوخی می کنید!
    اما شوخی نبود خیلی جدی حرف می زد.
    چرا شوخی؟ هم زیارتی می کنید و هم عزاداری.
    ولی اخوی روز 28 صفر مشهد غلغله است!
    این را من گفتم. شانه ای بالا انداخت و جواب داد:
    خب باشد.
    پوزخندی زدم.
    شرمنده ی اخلاق ورزشی ات! ولی تو آن شلوغی چه جور می خواهیم مواظب شش هفت تا زندانی ضد انقلاب باشیم؟!
    تازه یکی شان هم از آن ضد انقلاب های اعدامی است.
    صادقی، خنده ی ناباورانه ای روی صورتش بود که این را گفت. شهاب سری تکان داد و ریش روی چانه اش را با دو سر انگشت، پیچاند.
    برای او هم فکر هایی دارم، نگران نباشید.
    نگفت چه فکری، وگرنه همان جا یک جوری منصرفش می کردیم. شاید برای همین هم نگفت. هر چند ناراضی بودیم اما بالاخره مقدمات سفر را آماده کردیم. یعنی باید می کردیم. چون با این که دوست مان بود اما در کار، او دادستان بود و ما نیروهایش.
    جرات می خواست خلاف دستورش عمل کردن. جراتی که حداقل ما نداشتیم. مهربانی و دوستی اش به کنار، در کار سخت گیر بود، بیشتر از همه به خودش و بعد هم به ما.
    صبح خیلی زود، هوا روشن نشده، بعد از نماز راه افتادیم. همه مان با یک مینی بوس، هفت نفر زندانی و هشت نفر ما. من فکر می کردم هر کدام از ما باید مراقب یکی از آن ها باشیم. ولی وقتی به مشهد رسیدیم، او نظر دیگری داشت. نظری که همه ی ما مخالف بودیم. اواسط صبح بود و دسته های عزاداری، تازه راه افتاده بودند به طرف حرم. زندانی ها داخل مینی بوس بودند. ما را بیرون جمع کرد و گفت:
    به همه مرخصی بدهید بروند. فقط تا ظهر باید برگردند.
    من که از تعجب فقط چشمانم گشاد شده بود و دهانم باز مانده بود. صادقی پرسید:
    مرخصی؟!
    حق داشت که باور نکند. اما شهاب، خونسرد گفت:
    بله. فقط برای نماز ظهر برگردید.
    بچه ها نگاهشان به من بود. انگار منتظر بودند چیزی بگویم. به خودم آمدم و کمی نزدیکش شدم. صدایم آهسته بود اما معترض.
    ولی برادر شهاب، این کار درست نیست، بر نمی گردند.
    انشاءالله که این طور نمی شود.
    سری تکان دادم و کمی بلندتر گفتم:
    ولی باز هم می گویم، بر نمی گردند، کار درستی نیست.
    آرام نگاهم کرد. طوری که انگار چیزی را می داند که من نمی دانم. معصومیتی در چشمانش بود که ناخواسته لحنم عوض شد، مثل آدم شرمنده ای از حرف خودش.
    فکر نمی کنید یه خرده...
    نگذاشت حرفم را تمام کنم. با تبسم گفت:
    نه، زیاده روی نیست.
    دست هایم را به کمک طلبیدم و شروع کردم آن ها را مقابلم تکان دادن.
    ولی، یعنی، به این که...
    دنبال کلماتی می گشتم که بتوانم با آن ها حرف بزنم اما انگار فرهنگ لغاتم ته کشیده بود. دستهایم را در دستانش گرفتم و گرم فشار دادم.
    نگران نباش، بر می گردند.
    اگر بر نگشتند؟
    مسئولیت آن ها با من است. شما ها فقط دارید دستورات را اجرا می کنید.
    منظورم...
    نگذاشت حرفم را تمام کنم.
    من چند ماهه روی آن ها کار کردم. می دانم چی کاشتم!
    دهان باز کردم که باز چیزی بگویم. دستش را آرام جلوی دهانم نگه داشت.
    بر می گردند انشاءالله. من مطمئنم.
    دیگر چیزی نگفتم. موقعی که مرخص شان کردیم و داشتند میان جمعیت دور می شدند، باز به شهاب نگاه کردم، نگران و ناراضی. حرف نگاهم را خواند و گفت:
    توکل بر خدا.
    در مقابل، فقط لب هایم را به هم فشار دادم و سرم را این ور و آن ور کردم. اگر هم کارش درست بود، من سر در نمی آوردم. در تمام مدت عزاداری، از او فاصله داشتم. دلخوری ام نمی گذاشت در کنارش باشم. دسته ها می آمدند و می رفتند. ما هم کنار جمعیت، ایستاده بودیم و سینه می زدیم. همه بر سر می زدیم. همه ناله، همه غم. اما چشمان من خشک بود. انگار کدورت، شوره زاری شده بود در پهنای سینه ام و در چاه اشکم، قطره ای هم یافت نمی شد.
    به یکباره شهاب خم شد، کفش از پا کند و بندهایش را به هم گره زد و آن ها را به گردن انداخت. پا برهنه به دنبال دسته ای راه افتاد. به جز یکی دو نفر از بچه ها، ما هم دنبالش زدیم به راه. شوری بود آن میان. هلهله و گرما و فعان. به حرم نزدیک می شدیم. گنبد و گل دسته اش، آغوش گشوده بودند بر جمعیت. ناله ها فریاد ها ضجه ها.
    ضجه ای دلخراش، تنم را لرزاند. شهاب بود چیزی در درونم زیر و رو شد. در اعماق وجودم جوشید. بالا آمد و به یکباره انگار آتشفشانی، سر باز کرد، فوران اشک. به آستانه ی دروازه ی حرم رسیده بودیم. جمعیت من را با خودش می برد. سر ها. و سینه ها زیر باران دست ها بود و فریاد ها به آسمان:
    یا حسین بن علی، کشته ی راه خدا...
    داخل صحن، غوغا که نه محشر کبرا بود و من که گم بودم در آن میان، بالا و پایین می پریدم و بر خود می زدیم. دست ها نبود انگار که بر سینه و سر ها فرود می آمد. و غم بود بر کوه انسان ها.
    وامحمدا، وامحمدا...
    مقابل ایوان حرم، دیگر نفهمیدم چه بود و چه شد. فقط با جمعیت می چرخیدم و هلهله می کردم. من در میان، جمعیت در میان، همه در هم، همه در جایی که دیگر آن جا نبود.
    مقابل در خروجی بود که بالاخره به خود آمدم. میان جمع، فشرده می شدم و رو به بیرون می بردندم. بیرون هم هنوز، پاها به اختیار خود نبودم، تا این که جمعیت، کم کم از هم باز شد و توانستم خدم را از آن ازدحام بیروم بکشم. چند قدمی رفتم تا در جایی توانستم بایستم و دور و بر را بر انداز کنم. دنبال بچه ها می گشتم. کسی صدایم کرد. رو بر گرداندم. محمدی بود. پشت سرش صادقی هم آمد. بقیه هم یکی پس از دیگری پیدایشان شد. اما از شهاب خبری نبود. مدتی منتظر ایستادیم. همه جا را نگاه کردیم اما نشانی از او نبود. یکی از بچه ها گفت:
    شاید تو مانده.
    به ساعتم نگاه گردم.
    نه، نزدیک ظهره. او هیچ وقت دیر نمی کند.
    صادقی هم به ساعتش نگاه و بعد رو به من کرد.
    شاید رفته دم ماشین. قرارمان آن جا بود.
    راست می گوید، حتما رفته آن جا.
    سر تکان دادم و برای آخرین بار، رو نوک پا، جمعیت اطراف را نگاه کردم. نبود. راه افتادیم. همین طور که می رفتیم، مدام اطراف را می پاییدیم شاید ببینیمش. در راه همه اش از کاری که او کرده بود، حرف می زدیم. تقریبا همه مخالف بودند. فقط بعضی می گفتند:
    او کارش را بلد است. هر چی نباشد، بیشتر از ما حالی اش است.
    تا حالا که با این کارهایش پیش برده، شاید این دفعه بتواند. میانه ی راه بودیم که از دور دیدیمش. تنها از کنار دیوار می رفت و در افکار خودش غرق بود. پا تند کردیم. تقریبا پشت سررش بودیم که محمدی با صدایی که و بشنود، گفت:
    او تنها راه می رود. تنها زندگی می کند و تنها می میرد.
    با لبخند، به پشت رو کرد.
    این را پیغمبر برای ابوذر گفته، نه مثل من یک لا قبا!
    بعد آمد و دست انداخت گردن تک تک ما و بغل مان کرد، محکم و گرم. انگار که بخواهد چیزی از تن ما را به خودش جذب کند. کنار گوش هر کدام هم چیزی زمزمه کرد. من آخرین نفر بودم. سرش کنار گوشم بود که کلامش را شنیدم.
    حلالم کن، با دعای خیر.
    هنوز دلخور بودم اما نه مثل قبل. یعنی هیچ وقت نمی شد از او برای مدت طولانی ای ناراحت بود. همیشه یک جوری از دل آدم در می آورد. من هم بوسیدمش. بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:
    عجله کنید سر وقت باید دم ماشین باشیم.
    همین موقع، بچه هایی هم که با ما نیامده بودند، به جمع اضافه شدند. با آن ها هم روبوسی کرد و راه افتادیم. راهی نمانده بود. تند رفتیم و زود رسیدیم. کسی کنار ماشین نبود، زیر لب طوری که شهاب بشنود، گفتم:
    باید این قدر بایستیم تا علف زیر پایمان سبز شود!
    دست خودم نبود انگار کسی در درونم انگولکم می کرد، چیزی به او بگویم. اما او فقط لبخندی زد و تسبیحش را از جیبش در آورد و شروع کرد زیر لب ذکر گفتن. جلوی ماشین ایستادیم و جمعیت را نگاه کردیم. نخیر، پیدایشان نبود. میان آن همه جمعیت، مگر می شد آن ها را پیدا کرد؟! اصلا مگر ممکن بود در مشهد مانده باشند و باز گردند؟ در افکار خودم غرق شدم و به این چند روز فکر کردم. به پیشنهاد او و مخالفت های خودمان. و این که در آن روز چه گذشت.
    نمی دانم چقدر گذشته بود که یکی از بچه ها به شانه ام زد. به خودم آمدم و نگاهش کردم. شهاب را نشانم داد. او تا پشت ماشین رفته بود و داشت می خندید. با سر اشاره کرد که به طرفش برویم. رفتیم و به پشت ماشین نگاه کردیم. سه ت از زندانی ها برگشته بودند. پشت مینی بوس، زیر سایه اش، منتظر نشسته بودند. بچه ها به من نگاه کردند و خنده ی معناداری کردند. زندانی ها ما را که دیدند، بلند شدند. و با همه دست دادند. شهادب آن ها را هم بغل کرد و بوسید. صدای اذان بلند شده بود که او رو به جمع کرد.
    هر کسی وضو ندارد برود وضو بگیرد.
    و به شیر آبی که در آن نزدیکی بود و چند نفر دورش جمع شده بودند، اشاره کرد. چند تا از بچه ها و زندانی ها رفتند و من هنوز نگران بودم و اطراف را نگاه می کردم. شهاب به پشتم زد.
    تو نمی روی؟
    سرم را بالا آوردم.
    نه، وضو دارم.
    چیزی نگفت و تسبیحش را گرداند. لبش به آرامی می جنبید. داخل مینی بوس شد و زیراندازی را که همراه آورده بودیم، بیرون آورد. آن را در سایه ی ماشین انداخت و گوشه ای نشست. خواستم رو برگردانم و میان جمعیت را بگردم که کسی سلام کرد. به پشت سرم نگاه کردم، یکی دیگر از زندانی ها بود. دستش را دراز کرد. دست دادم. تند رفت پیش شهاب. روبوسی و چند کلامی، رد و بدل کردند. بعد هم به طرف شیر آب رفت.
    من به این سو و آن سو خیابان چشم گرداندم، اذان داشت تمام می شد. به ساعتم نگاه کردم. هنوز نگران بودم، هر چند نه مثل قبل. باز هم به اطراف سرگرداندم. پا به پا شدم. چند قدمی راه رفتم و باز جمعیت را کاویدم. به داخل پیاده رو سرک کشیدم. دیدمشان، رو به شهاب کردم. بعضی از بچه ها و زندانی ها، وضو گرفته، برگشته بودند و داشتند با او صحبت می کردند. صدا زدم.
    دو تا دیگرشان دارند می آیند.
    آن ها هم به طرفی که من اشاره می کردم، سرک کشیدند. آخرین کلام اذان تمام شد. دو نفر به هم رسیدند. با هم دست دادند. شهاب بغلشان کرد و بوسیدشان. بعد هم رفتند که وضو گیرند.
    باز به ساعتم نگاه کردم. با این که فقط یکی شان مانده بود اما باز دلم شور می زد. سرم را بلند کردم، نگاهم به شهاب گره خورد. لبخند زد، اما من فقط سر تکان دادم. و رو به جمعیت کردم. وقتی بازگشتم، شهاب کنارم ایستاده بود. بی آن که نگاهش کنم، گفتم:
    بعیده بیاید.
    چیزی نگفت. فقط پچ پچ نامفهوم ذکرش را می شنیدم. گفتم:
    بقیه فقط چند وقتی زندانی داشتند. اما او اعدامی است. اگر برگردد باید، باید جلوی تیر بایستد.
    لبخند زد و ذکر گفت. کمی عصبی شدم.
    بی خیالی؟ خوش به حالت! من که دارم از دلشوره پس می افتم!
    تسبیحش را به طرفم گرفت.
    بیا ذکر بگو هم برای نماز آماده می شوی و هم دلت آرام می گیرد.
    تسبیح خودم را از جیبم در آوردم.
    خودم دارم.
    پس مشغول شو.
    اما حالش نبود، بد جوری دلم را می لرزاند. یکی از بچه ها صدا زد:
    برادر شهاب، بیایید نماز را به جماعت بخوانیم.
    او دست من را گرفت و کشید.
    بیا، هیچی جای نماز اول وقت را نمی گیرد.
    اما. ..
    بیا. شاید تو شلوغی گیر افتاده. انشا الله می آید، من دلم روشن است.
    یک جوری حرف می زد که انگار او را در کنار خودش می بیند. اما من دست خودم نبود. نمی توانستم مانند او آرام باشم. با بی میلی دنبالش رفتم. با اصرار بچه ها، او جلو ایستاد. بقیه پشت سرش به صف شدیم. من با نا امیدی باز هم به این سو و آن سو نگاه می کردم تا شاید آخرین نفر هم بیاید. شهاب قامت بست، بقیه هم. من بار دیگر سرک کشیدم. خبری نبود.
    بسم ا.. الرحمن الرحیم.
    و با صدایی خفه، حمد را شروع کرد. همه ساکت ایستاده بودند.
    من آخرین نفر بودم که قامت بستم. هر چه کردم فکرم به نماز متمرکز نمی شد. زیر چشمی، مدام دور و بر را نگاه می کردم. میان دو سجده هم نگاهم می گشت. سلام را تند دادم و نماز را زودتر از بقیه تمام کردم.
    بلند شدم و با نگاه، باز همه جا را گشتم. سیل جمعیت در رفت و آمد بود. گوشه و کنار، کسانی به فرادا و جماعت نماز می خواندند. خواستم کفش بپوشم و چند قدمی دورتر بروم. صدای شهاب بلند شد. دعای بعد از نماز را می خواند. صدایش به قدری دلنشین بود که نتوانستم بروم. نشستم و همراه بقیه مشغول دعا شدم. همه اش خدا خدا می کردم معجزه ای بشود و طرف بیاید.
    دعا تمام شد. بخش هایی از دعای توسل را هم خواند، آن جا که مربوط به حضرت رسول و امام حسین است. همه زمزمه می کردند. من هم، اما نگاهم مدام به دور و بر بود. صلوات جمع، همه را برای نماز عصر آماده کرد شهاب می خواست از جا بلند شود که یکی سلام کرد. سر ها به طرف صدا برگشت. خودش بود. آمده بود. باورم نمی شد. از زور خوشحالی تازه فهمیدم که چند لحظه پیش چقدر ناامید بودم. با یکی دو تا از زندانی ها دست داد و تند رفت کنار شهاب نشست. رو بوسی کردند. شهاب، پیشانی اش را هم بوسید. اعدامی، چیزهایی گفت که خیلی برایم مفهوم نبود. فقط یکی دو کلمه اش را شنیدم.
    ... شلوغی. خیابان...
    و حرف هایی که شهاب زد و اصلا نشنیدم. بعد هم به شیر آب اشاره کرد، و زود بلند شد و آن سو رفت. شهاب قدری نشست تا او هم برسد. وضو گرفت و برگشت کنار من ایستاد. آن قدر خوشحال بودم که دستی به سرش کشیدم. نماز شروع شد. و او نفر اول بود که تکبیر گفت. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. باید نماز را دوباره می خواندم. آن که خواندم نماز نبود. فقط دولا و راست شده بودم و طوطی وار، کلماتی را گفته بودم. چشم باز کردم. شهاب، آرام داشت نماز می خواند. دیگر من هم آرام بودم. آرام و سبک، دستهایم را تا کنار گوشم بالا آوردم.
    الله اکبر.
    پاهایم دیگر روی زمین نبود.
    مدتی بعد، وقتی که شهاب برای آن اعدامی، یک درجه تخفیف گرفت و به حبس ابد محکوم شد، هنوز هم به درستی، به اهمیت کاری که آن روز کرده بود، پی نبرده بودم. اما بعدها، استاد موفقی در دانشگاه شد، تازه فهمیدم شهاب چه کار برزگی کرده است. در واقع در آن ماجرا، من فقط مو دیده بودم و او پیچ مو را.


    ناشناس
    پیرزن وارد ساختمان شد. به نفس نفس افتاده بود. کمر خمیده اش را کمی صاف کرد و به اطراف چشم دوخت. اتاق ها زیاد بودند و در کنار هر کدام چیزی نوشته بودند. چند نفر از کنارشان رد شدند اما کسی توجه ای به او نداشت. چند قدمی برداشت و باز ایستاد. باز دور و بر را نگاه کرد. نمی دانست به کدام اتاق باید برود. خواست از کسی بپرسد. اما صدایی توجه اش را جلب کرد.
    مادر، با کی کار دارید؟!
    به طرف صدا برگشت. جوانی با لباس نظامی، کنارش ایستاده بود. رویش را کیپ گرفت.
    خدا خیرت بده ننه، اتاق داستان کجاست؟
    جوان با تعجب پرسید:
    اتاق داستان؟!
    پیرزن بی حوصله جواب داد:
    همین که می شود پیش او شکایت کرد.
    آهان دادستان
    آره، آره. همین که گفتی.
    و به بیرون اشاره کرد.
    تو کمیته گفتند، او به شکایت مردم می رسد.
    بله.
    راه پله را نشان داد.
    دنبالم بیایید تا نشان تان بدهم.
    راه افتاد. پیرزن هم به دنبالش. جوان دمپای پلاستیکی به پا داشت و تند راه می رفت. پیرزن صدا زد:
    یواش تر ننه. من که پا ندارم به این تندی بیایم!
    چشم.
    پیرزن، دست به نرده ی کنار پله ها گرفته بود. آهسته و به سختی پله ها را بالا رفت و زیر لب غر زد.
    جا قحط بوده رفته آن بالا؟!
    جوان به پاهای لرزان او نگاه کرد و لبخندش محو شد.
    آسانسور امروز خرابه، شما ببخشید.
    پیرزن، نگاهی به صورت شرمنده ی او کرد و بالا تر رفت.
    ننه خدا ببخشد. همین طوری یک چیزی گفتم.
    جوان راه باز کرد. تا او کنارش بایستد. پیرزن به نرده تکیه داد تا نفسش جا بیاید.
    آدم پیر که می شود،، زود رنج و توقعی می شود.
    چند نفری که از پله ها بالا می رفتند، کنارشان ایستادند و به جوان سلام کردند. جواب شان را داد. یکی شان کنار گوش او آرام چیزی گفت. جوان سرش را بالا گرفت و جواب داد.
    نه، شما بفرمایید. من خودم باهاشان هستم.
    آن ها رفتند. جوان منتظر شد تا همراهش حرکت کند، بعد آهسته، پله پله در کنارش بالا رفت. بالای پله ها باز ایستاد تا او نفسی تازه کند. یکی دو نفری آمدند و رفتند و محترمانه به جوان سلام کردند. او هم جواب شان را داد. پیرزن چادرش را کمی جا به جا کرد و آماده ی حرکت شد. چند اتاقی را رد کردند و جوان کنار اتاقی ایستاد.
    همین جاست
    در اتاق را برای او باز کرد. پیر زن در درگاه اتاق ایستاد.
    خدا خیرت بدهد ننه. حالا برو به کارت برس.
    جوان لبخند زد و گفت:
    چشم.
    و پشت سر او وارد اتاق شد. کسی که پشت میز فلزی نشسته بود، تا جوان را دید، از جا بلند شد.
    سلام حاج آقا.
    جوان جوابش را داد و رو به پیرزن، در اتاق دیگری را نشان داد. بفرمایید.
    و خواست به طرف اتاق برود که پیر زن گفت:
    ننه شما برو من خودم دیگر می روم.
    و به طرف اتاق راه افتاد. جوان لبخند زد و پشت سر او رفت. پیر زن در اتاق را باز کرد. به جز قسمتی کوچکی از جلوی در، بقیه اتاق، موکت شده بود. خواست وارد شود اما کسی در اتاق نبود. با تعجب برگشت. جوان تند اشاره کرد.
    شما بفرمایید.
    پیرزن، مرد کنار در ایستاد و به دفتردار نگاه کرد. جوان، با عجله وارد اتاق شد. دمپایی هایش را کناری جفت کرد و به طرف میز کوتاهی که گوشه ی اتاق بود، رفت. کنار آن ایستاد و باز هم به او تعارف کرد که وارد شود. اما پیرزن بار دیگر به دفتر نگاه کرد. منتظر اجازه ی او بود. دفتردار، کنار در آمد و به داخل اشاره کرد.
    بفرمایید مادر.
    پیرزن، خیالش راحت شد و وارد شد. گالش هایش را کنار دمپایی های جوان کند و رفت کنار اتاق. نزدیک میز نشست. جوان هم پشت میز کوچک، روی زمین نشست دفتردار با پرونده ای وارد اتاق شد و آن را روی میز، جلوی جوان گذاشت. جوان رو به پیرزن کرد.
    خب مادر بگو کارت چیه؟
    او با تعجب پرسید:
    اون که گفتی نمی آید؟
    دفتردار پرسید:
    کی؟!
    همانی که این آقا گفت.
    پاسدار، پرسنده به جوان نگاه کرد. جوان لبخند زد و جواب داد.
    دادستان را می گوید!
    دفتردار، رو به پیرزن خندید.
    ایشان دادستان هستند دیگر.
    پیرزن چادرش را جمع و جور کرد و خواست بلند شود.
    مسخره ام می کنید؟
    دفتردار، با عجله نزدیک او شد و دستش را بالای سر او گرفت که بلند نشود.
    نه مادر، مسخره ی چی؟! ایشان دادستان هستند.
    پیرزن ناباوانه نگاه کرد و بعد عصبانی به دفتردار گفت:
    پیر شدم اما هنوز حواسم سر جاش هست.
    باز خواست بلند شود. دفتردار با عجله رو به روی او پا گذاشت.
    یک لحظه صبر کن، مادر جان. چرا عصبانی می شوی؟! ایشان حاج محمد شهاب، روحانی دادستان بیرجند هستند. می خواهی حکم شان را نشان بدهند تا بخوانی و مطمئن شوی؟
    اگر سواد داشتم که شما ها نمی توانستید اذیتم کنید.
    کدام اذیت مادر من؟! می خواهی برو بیرون، از هر کی می خوای بپرس.
    پیر زن بار دیگر به چهره ی شهاب نگاه کرد. جوان آرام نشسته بود و نگاه نجیبش را به او دوخته بود. پیر زن سری تکان داد.
    پس لباس آخوندیش کو؟!
    محمد خنده اش گرفت. دفتر دار جواب داد:
    لباس روحانیت نمی پوشد. حالا شما با لباس شان کار دارید یا با خودشان؟
    پیرزن دو دل لحظه ای به آن دو نگاه کرد. بالاخره انگار راضی شد.
    نمی دانم ولی اگر دورغ بگویید، حلال تان نمی کنم.
    دفتر دار باز خندید.
    باشد! حالا کارت را بگو.
    پیر زن، زانویش را مالید و به حرف آمد.
    جانم برایتان بگوید...
    محمد حرفش را قطع کرد.
    پای تان را دراز کنید، راحت باشید.
    پیر زن، پاهایش را دراز کرد.
    الهی که درمانده نشوی، مادر! آدم پیر که می شود، هزار و یک جور مریضی می گیرد! زانوهایم سال هاست که درد می کند و. ..
    دفتر دار به ساعتش نگاه کرد و حرف او را برید.
    مادر! ایشان کارش زیاده، برو سر اصل مطلب.
    محمد با دست به دفتر دار اشاره کرد که بگذارد حرفش را بزند. پیر زن سر تکان داد.
    آره داشتم می گفتم. توی ده زمینی است که ما سالها ست روی آن کار می کنیم. اول من و شوهر خدا بیامرزم، حالا هم چند سالیه پسر هایم.
    نفسی چاق کرد و ادامه داد:
    چند وقت پیش از طرف دولت آمدند و زمین را دادند به کشاورزها. این زمین را هم به ما دادند.
    دفتردار پرسید:
    همانی که هیئت پنج نفره ی بند جیم واگذار می کرد؟
    پیرزن شانه بالا انداخت.
    نمی دانم ننه. همانی که آقای خمینی گفته بود.
    خب بعدش.
    این را محمد گفت و پیرزن دنباله حرفش را گرفت.
    آره می گفتم. ..
    و لحظه ای ساکت ماند تا حرفش یادش بیاید. بعد با زبان، لبش را تر کرد و ادامه داد.
    .. ولی از همان اول، خان مخالف بود. می گفت زمین ها مال من است ولی به خدا آقا، از اول ما زمین ها را آباد کردیم. یعنی همه ی اهالی ده. ولی قبل از انقلاب مجبور بودیم به خان باج بدهیم. و گرنه آدم هاش را می فرستاد سراغ مان و روزگارمان را سیاه می کرد. ژاندارم ها هم پشت شان بودند.
    باز نفسی تازه کرد و زبان به لب خشکش کشید. خواست ادامه دهد که محمد رو به دفتردار کرد.
    یک لیوان آب برایشان بیاور.
    دفتر دار از جا بلند شد. پیرزن سرش را به طرف او بلند کرد.
    زحمت نکش مادر من عدت دارم.
    دفتر دار، کنار در ایستاده بود.
    این جا همه چیز مال آقای خمینیه، تعارف ندارد.
    و دفتر دار رفت، محمد گفت:
    خب می گفتید.
    آره.
    و باز مکثی کرد تا دنباله ی حرفش یادش بیاید.
    خان همیشه خودش را صاحب زمین های ده می دانسته. حکومتی ها هم کمکش می کردند. ما هم جرات نداشتیم حرف بزنیم. یعنی اگر کسی حرف می زد، حسابش با کرام الکاتبین بود، ننه.
    این را طوری گفت که جوان بفهمد در این سالها، بر آن ها چه گذشته است. محمد سر به زیر، سرش را تکان داد. او لیوان را نزدیک دهانش برد.
    الهی که خیر از جوانیت ببنی، ننه.
    بسم الهی زیر لب گفت و نیمی از آب لیوان را نوشید.
    فدای لب تشنه ات یا حسین.
    و جرعه ای دیگر. کمی آب، ته لیوان مانده بود که آن را روی زمین گذاشت.
    خدا به اقای خمینی هم عمر نوح بدهد. اگر مثل سابق بود، الان من را انداخته بودند بیرون، اما حالا شما آب یخ برای من می آورید!
    دفتر دار با لبخند مهربانانه ای گفت:
    وظیفه مان است، نوش جان.
    زن به دیوار تکیه داد. قدری ساکت ماند و بعد پی حرفش را گرفت.
    بعد از انقلاب، یک خرده موهای دم خان ریخت و یک خورده هم ترس اهالی، اما بازم هر از گاهی، او از خدا بی خبر، خط و نشانی می کشید. اما از ترسی که تو جان شان مانده بود، جرات نمی کردند چیزی بگویند.
    نفسی کشید و ادامه داد.
    بعد از این که زمینها را دادند به اهالی، خان دیگر آرام و قرار نداشت. وقت و بی وقت پاچه یکی را می گرفت. هر کی هم جان به لب می شد و می خواست جلویش بایستد، آدم هایش دمار از روزگارش در می آوردند. تا چند روز پیش که یکی از پسر های من را هم، حسابی آش و لاش کردند. الهی که دستشان قلم شود، به حق این قبله.
    و دست هایش را به سویی بلند کرد. اشک در چشمانش حلقه زده بود. محمد لبش را گزید و سرش را پایین انداخت. صدای بغض آلود پیرزن را شنید.
    من هم دیگر طاقت نیاوردم. گفتم می روم شهر، می روم پیش پاسدارها، آن ها را آقای خمینی گذاشته که حق این شمر ها را بگذارند کف دست شان. اما بچه هام و اهالی مخالف بودند.
    می گفتند آن ها سرشان این قدر شلوغ است که به این جور کارها نمی رسند.
    صدای پیر زن کمی بلند شد و گفت:
    اگر کاری نکردند می روم پیش خود آقا. می گویم آقای خمینی، قربان جدت، پس چرا نمی آیی تقاص ما را از این خدا بی خبرا بگیری؟ آقا جان، امام زمان تو را فرستاده تا حال و روز ما را سر و سامان بدهی، پس چرا کاری نمی کنی؟
    صدایش در بغض خفه شد. اشک، دور چشمان محمد حلقه بسته بود. دفتردار قطره ای را که گوشه ی چشمش بود گرفت و با کنار دستش پاک کرد. لحظه ای همه ساکت بودند. پیر زن لیوان را برداشت و آخرین جرعه اش را هم سر کشید، بعد، آرام ادامه داد:
    اول رفتم کمیته، گفتند باید بیایم این جا. گفتند یکی این جا هست که از طرف آقای خمینی است، او کارم را راه می اندازد. من هم آمدم، ولی شما. ..
    حرفش را خورد. محمد لبخند گرمی زد:
    حتما فکر می کنی به قیافه من نمی خورد بتوانم کاری بکنم. پیرزن، ساکت فقط نگاهش می کرد. دفتر دار گفت:
    کمی صبر داشته باشی، حتما به حقت می رسی، مادر. گنده تر از آن خان شما را، این حاج آقای ما سر جا نشانده.
    محمد دستش را بلند کرد که ادامه ندهد و خودش به حرف آمد:
    مادر! دوره ی خان و خان بازی گذشته. انقلاب پشتیبان شماست. آقای خمینی این را گفته. ما هم سرباز ایشانیم.
    انگشت اشاره اش را مقابلش رو به آسمان گرفت.
    از کسی هم باکی نداریم، جز خدا.
    لحظه ای ساکت شد و به میزش خیره شد. بعد دوباره حرفش را ادامه داد.
    مطمئن باشید ما رسیدگی می کنیم. یک ذره هم کوتاه نمی آییم.
    اگر نتوانم حق مردم را به آن ها بر نگردانم، به خدا قسم دیگر این جا نمی شینم. آقای خمینی ما را خدمتگذار شما کرده و ما هم از جان مایه می گذاریم.
    و بعد رو به دفتر دار کرد.
    نشانی ایشان را بگیرید. بعد هم تحقیق کامل، طوری که خان و آدم هایش بویی نبرند تا مزاحم مردم نشوند.
    و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
    تا آخر همین هفته، پرونده ی کامل را می خواهم.
    باز نگاهش را به پیر زن برگرداند.
    بعدش هم خودم با حاکم شرع صحبت می کنم تا زودتر حکم بدهند. ان شا الله خیلی زود نتیجه را خواهید دید.
    پیرزن، دست هایش را به حالت دعا به آسمان گرفت.
    خدا کند.
    محمد، دستهایش را روی میز ستون کرد و به زانو شد.
    حالا بفرمایید آن اتاق تا پرونده را تشکیل بدهند.
    و پشت میزش ایستاد. پیر زن پاهایش را جمع کرد تا بلند شود.
    دفتر دار از جا بلند شد و به طرف در رفت. پیر زن به سختی و آرام برخاست و تا جلوی در رفت. گالیش هایش را به پا کرد. دفتر دار در را برایش باز کرد. پیرزن، قدمی برداشت اما پا پس کشید و به طرف جواب برگشت.
    حالا راست راستی، همان که گفتی هستی ننه؟!
    خنده ی دفتر دار کمی با صدا بود. شهاب لبخند زد و سر تکان داد.
    بله مادر، سر تا پای او را بار دیگر نگاه کرد. حالتی به چهره اش داد که گویی هنوز باورش نشده است. بعد از اتاق بیرون رفت. دفتر دار، با خنده دستی برای محمد تکان داد و در اتاق را پشت سر خود بست.
    محمد، پشت میز کوچکش روی زمین نشسته بود و پرونده ای را می خواند. چند ضربه ی آرام به در خورد. سر بلند کرد.
    بفرمایید.
    در باز شد جوانی با صورت آفتاب سوخته و کوتاه قامت وارد شد.
    حاج آقا شهاب؟
    بفرمایید.
    قبل از آن که جوان حرفی بزند، دستی او را کنار زد.
    برو کنار ببینم.
    پیرزن که سعی می کرد کمرش را صاف نگه دارد، نفس زنان وارد اتاق شد. شهاب، از جا برخاست و سلام کرد. پیرزن، بی آن که نگاهش کند، جوابش را داد و گالش هایش را کند. بعد به طرف همان جایی که دفعه ی قبل نشسته بود، رفت و نشست. مرد میان سال هم وارد شدند. سلام کردند و جلوی در، کنار جوان اولی ایستادند. شهاب جواب شان را داد. پیرزن پاهایش را دراز کرد و زانوهایش را مالید.
    پسر هایم هستند حاج آقا.
    شهاب، رو به آنها به زمین جلوی میزش اشاره کرد:
    بفرمایید. خوش آمدید.
    سه مرد وارد شدند. دفتر دار هم با لیوان آبی آمد و آن را جلوی پبرزن گذاشت. همگی نشستند. پیرزن که نفسش جا آمده بود، لیوان خالی را زمین گذاشت و رو به شهاب کرد:
    خدا خیرت بدهد، حاج آقا. ده بالاخره آرام گرفت. آدم های خان را گرفتند و خودش را هم وسط ده شلاق زدند. بعد از آن، طوری شده که از خانه اش بیرون نمی آید. یعنی دیگر رویی برایش نمایده.
    نفسی کشید و ادامه داد .
    خدا شاهده، ما راضی نبودیم کار به این جا بکشد.
    شهاب سرش را زیر بنداخت.
    هیچ کس راضی به این کار نبود.
    پیر زن سر تکان داد.
    آره. هیچ کی راضی نبود. اما او تو این سالها خیلی آتش سوزانده بود! بالاخره خدا هم جای حقی نشسته، برای همینه که آدم هر چه بکارد، همان را درو می کند.
    محمد دستی به ریشش کشید و با تکان سر، حرف او را تایید کرد. پیرزن گفت:
    گفتم با پسیر هایم بیایم، خدا قوتی بگویم. ما که کاری از دست مان نمی آید، خدا عوض تان بدهد.
    محمد می خواست چیزی بگوید اما پیرزن، نگاهش به زانوهایش که آن ها را می مالید، بود و حرفش را دنبال می کرد:
    یک دبه ماست، پیشکش آوردم. توی آن اتاق است.
    و سرش را رو به شهاب بلند کرد. او هم از فرصت استفاده کرد. و حرفش را زد:
    ما وظیفه مان را انجام دادیم. شما هم نباید زحمت می کشیدید. نه ننه، چیز قابل داری نیست. خودم درست کردم. ماست های من توی ده، زبان زد است.
    و رو به پسر هایش خندید، تقریبا دندانی نداشت. با سر به دفتر دار اشاره کرد:
    با این آقا بخورید، قوت جان تان شود!
    ولی این جوری بد عادت می شویم!
    محمد این را با لبخند گفت. پیرزن هم خندید.
    می دانم این جوری نمی شوید، ننه. شما ها را آقای خمینی این جا گذاشته، خودش هم واظبتان است.
    و سری تکان داد.
    بعدش هم، شماها می دانید چوب خدا صدا ندارد، هر کی بخورد، دوا ندارد یعنی چی!
    محمد، خیره به او فقط گوش می داد. پیرزن ادامه داد:
    دوست داشتم یک روزی، چیزی پیش کش ببرم برای آقای خمینی اما پا ندارم.
    و دستی به زانوهایش کشید.
    حالا این را هم می دهم به شماها، انگار دادم به آقا. می دانم آقا دستم را رد نمی کند. شما هم قبول کنید.
    محمد فقط لبخند زد و سرش را پایین انداخت. پیرزن پاهایش را جمع کرد.
    خب دیگر، سرتان را درد نمی آورم. باید زودتر برگردیم سر زمین، کلی کار دارد که پسرهایم باید به آن ها برسند.
    لطف کردید که به ما سر زدید. اگر فرصت شد، می آیم ده دیدنتان.
    قدم تان سر چشم.
    و برخاست، بقیه هم. گالش هایش را که پوشید، دفتر دار در را برایش باز کرد. ولی قبل از آن که بیرون رود، با خنده از او پرسید:
    مادر! بالاخره قبول کردی ایشان دادستان هستند یا نه؟!
    پیرزن، جدی جواب داد:
    آره ننه آقای خمینی او را فرستاده. خدا به هر دوشان عمر بدهد. شما هم خدا نگه دارد.
    در حالی که به زحمت سعی می کرد پشتش را صاف کند بیرون رفت. محمد با پسر های پیر زن دست داد و تا کنار در، دنبال آن ها آمد.
    خوش آمدید.
    همه که بیرون رفتند، در اتاقش را بست. خواست به پشت میزش بر گردد اما نگاهش به پنجره ی اتاق افتاد. به طرف آن رفت.
    درش را گشود. هوای تازه وجودش را پر کرد. نفس عمیقی کشید و به بیرون نگاه کرد. آسمان، یکدست آبی بود و روشن. خورشید تمام مهرش را بی دریغ بر سر شهر می پاشید.
    احساسی راحتی کرد. چشمانش را بست و با تمام وجود، بار دیگر نفس کشید.


    دیدار
    با مهمانش وارد خانه شدند. او رابه داخل اتاقی راهنمایی کرد. ساکی را که در دستش بود، کنار اتاق گذاشت. بیرون رفت. لحظه ای بعد، با ظرفی میوه و دو بشقاب. چاقو برگشت. ساکت بود. رضا نگاهش کرد:
    طوری شده؟
    نه، چطور مگه؟
    صبح که دیدمت، سر حال بودی اما عصری که برگشتم، یک جورایی انگار تو فکری.
    نه چیزی مهمی نیست.
    رضا خندید.
    نکند از این که امشب سرت خراب شدم، ناراحتی.
    محمد هم خندید.
    این را که باید بگذارم پای کفاره ی گناهانم!
    صدای خنده شان کمی پایین آمد.
    نمکدان را روی زمین گذاشت و او را در بغل، روی پای خودش نشاند و بوسیدش.
    چطوری عمو؟
    روح الله در جواب، کف دو دستش را روی صورتش گذاشت.
    بچه ام به خودم رفته، خجالتیه!
    رضا رو به دوستش جواب داد.
    آره، چه جور هم!
    باز خندیدند، روح اله از بغل او بلند شد و به دو، از اتاق بیرون رفت. صدایش را از بیرون شنیدند.
    مامان!
    محمد، پرتقالی در بشقاب مهمان گذاشت.
    مشغول شو.
    به این شرط که بگویی چی شده.
    محمد لحظه ای لب هایش را جمع کرد و بعد به حرف آمد:
    سر دو راهی مانده ام.
    خب، شیر یا خط بینداز!
    و تند حرفش را پس گرفت.
    ببخشید، شماها از این کارها نمی کنید!
    تکه ای از پست پرتقالی را که کنده بود، در دست گرفت.
    این را بینداز هوا. رویش آمد انجام بده. تویش آمد انجام نده.
    محمد لبخند زد و ساکت با گل های فرش بازی کرد. رضا پرتقالی را که پوست کنده بود، نصف کرد و نیمی اش را در بشقاب او گذاشت.
    بالاخره می ریزی بیرون یا نه؟!
    سر بلند کرد.
    چیز مهمی نیست.
    خب، پس بگو.
    و پره ی پرتقالی را جدا کرد تا در دهان بگذارد.
    شاید هم نامحرم هستم و نباید بگویی؟!
    محمد خندید و به دوستش نگاه کرد. کم کم خنده اش محو شد.
    راستش از طرف مدرسه، یک دیدار خصوصی با امام گذاشته اند.
    رضا در حالی که تکه پرتقالی را در دهان گذاشته بود و می جوید، چشمانش گشاد شد.
    جدی؟! این که عالی است.
    ولی فقط چند نفری از بچه ها را می برند.
    شادی رضا فروکش کرد و پرتقالش را پایین داد.
    و لابد اسم تو هم میان شان نیست.
    پس دیگر چه؟ نکند دو دل مانده ای از جاده ی قدیم بروی یا از اتوبان.
    آخه این همه ناز تو فقط این جور می شود ازت حرف کشید.
    رضا تکه پرتقالی را جوید و خونسرد این را گفت. محمد هنوز ته خنده ای به صورت داشت که سر تکان داد.
    امان از دست تو.
    رضا آخرین تکه ی پرتقالش را در دهان گذاشت و با دست، آرام روی دهان خودش زد:
    دیگر لام تا کام حرف نمی زنم. شما سیر تا پیاز را تعریف کن.
    محمد کمی جا به جا شد و شروع کرد به حرف زدن.
    بعد از ظهری توی دفتر مدرسه جلسه بود. گفتند یک دیدار خصوصی با امام گرفته اند و تعداد محدودی می توانند شرکت کنند. برای این کار هم قرعه کشی می کنند.
    رضا چشمکی به او زد.
    به کسی نگویی ها، همان شیر یا خط خودمان است.
    محمد یا گوشه ی چشم و عصبانیت ساختگی نگاهش کرد. رضا سر به زیر انداخت و سیبی را داخل ظرف میوه گذاشت. محمد ادامه داد:
    اما گفته اند، آنهایی که بخواهند لباس بپوشند و عمامه بگذارند، در اولویتند و بدون قرعه کشی می روند.
    رضا سیبی را که دستش بود، شروع کرد به پوست کندن.
    حالا قاطی قرعه کشی ها هستی یا خارج صفی ها؟
    محمد شرمنده سرش را پایین انداخت.
    گفتم حاضرم عمامه بگذارم.
    رضا با بی حوصلگی نه چندان جدی پرسید:
    ای بابا، پس این دو راهی که سرش ماندی کجاست؟!
    محمد باز خنده اش گرفت.
    دندان روی جگر بگذاری می گویم.
    رضا تیغه ی چاقو را روی لبش گذاشت.
    آخ ببخشید، باز هم لام به کامم دست درازی کرد.
    محمد همان طور که می خندید، سر تکان داد.
    از دست تو! می گذاری یک دقیقه آدم باهات جدی درد دل کند.
    اوه، اوه، اوه!
    رضا با لبهای به هم چسبیده، این صدا ها را از خودش در می آورد که یعنی نباید حرف بزند.
    محمد تا لبخندش محو شد، ساکت ماند بعد دوباره کلامش را پی گرفت.
    راستش... کسی به در اتاق زد. محمد بلند شد و به طرف در رفت. از پشت در، سینی چای را گرفت. رضا صدای نامفهوم زنی را از بیرون شنید. محمد رو به دوستش کرد.
    عیال سلام می رساند.
    رضا سیب پوست کنده را نصف کرد.
    و نیمه را داخل بشقاب دوستش گذاشت. محمد، با لبخند سرش را رو به بیرون گرداند. صدایش کمی بلندتر شد. انگار دیگر زنش پشت در نبود که بخواهد بشنود.
    ایشان سلام پرتاب می کنند!
    آمد سر جایش نشست. رضا با اشاره، انگار زیپ دهانش را باز کرد.
    باز جای شکرش باقی است. نگفتی سنگ قلاب می کند.
    و باز مثل زیپ دهانش را بست. محمد یکی از استکان های چای را جلوی او گذاشت و قندان را میان شان. استکان دیگر هم، داخل سینی، جلوی خودش قرار داشت لحظه ای ساکت بود و بعد باز به حرف آمد:
    راستش مانده ام. تو که می دانی، من سالهاست که برای لباس پوشیدن با خودم کلنجار می روم.
    رضا در حالی که تکه سیبی را می جوید، یقه ی خودش را گرفت و ادی کسی را که با خودش درگیر است، در آورد.
    اوه، اوه.
    آره، یه چیزی تو بین مایه ها.
    و ادامه داد:
    ولی تا امروز نتوانسته بودم خودم را کاملا راضی کنم. یعنی همیشه فکر می کردم من لیاقتش را ندارم. وظیفه ی سنگینی است که شانه های مردی من طاقتش را ندارد.
    آخرین کلامش بغض داشت. سرش را زیر انداخت و لحظه ای ساکت شد. رضا، استکان چای به دست، فقط نگاهش کرد. کمی بعد، محمد دوباره به حرف آمد:
    البته بارها توی جبهه وقتی تاثیر خوبی را که این لباس روی رزمنده ها می گذارد، دردم به خودم گفتم حتما باید لباس بپوشم. در واقع این دیگر به لیاقت و طاقت من ربطی نداشته، وظیفه ما است.
    و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
    گاهی از خودم می پرسم، نکند با بهانه ی لیاقت و این جور چیزها، دارم از انجام تکالیف مهمی شانه خالی می کنم.
    و کمی جا به جا شد و به صورت دستش نگاه کرد.
    این اواخر هم دیگر کم کم داشتم راضی می شدم. انگار فقط دنبال فرصتی بودم. وقتی عمامه گذاری پیش امام مطرح شد، گفتم این همان فرصتی است که می خواستم اما وقتی بیرون آمدم...
    لحظه ای ساکت شد و به دیوار پشت سر دوستش خیره ماند. انگار به فکر خودش داشت نگاه می کرد:
    به خودم شک کردم. گفتم نکند برای این است که بروم پیش امام و ایشان را از نزدیک ببینم. آخه این آرزو را همیشه داشتم و دارم. حالا نکند تصمیمم برای خدا نباشد و فقط برای دیدن امام بخواهم این کار را بکنم.
    ساکت شد. رضا لحظه ای در سکوت، به دوست قدیمی اش نگاه کرد و لبخند زد. بعد استکان خالی چای را روی زمین گذاشت.
    همیشه توی این جور چیزها، به خودت سخت می گیری.
    و با سر استکان مقابل اشاره کرد.
    حالا چای ات را بخور که یخ نکند.
    محمد دستش را به استکان گرفت. رضا گفت:
    خودت که می گویی با خودت کنار آمده بودی و فقط منتظر فرصتی بودی. خب، شاید این جوری خدا خواسته کاملا خلع سلاحت کند.
    محمد قندی به دهان گذاشت و جرعه ای از چای اش را خورد و گوشش به رضا بود.
    خودت همیشه می گویی خدا بنده ی مومنش را از جایی که فکرش را نمی کند، یاری می رساند. خوب، این شاید یکی از آن کمک های غیبی باشد.
    محمد جرعه ی دیگری را چایش را خورد. رضا ادامه داد:
    الخیر فی ما وقع. این را که از تو یاد گرفتم. شاید این جور نشانی باشد، یک علامت. یک جورهایی شاید دارند به ات می گویند آماده شو. شاید کار بزرگی باهات دارند.
    تکیه داد و پاهایش را زیرش جا به جا کرد.
    یادته یک بار حدیثی خواندی که. .. دستش را در مقابل سرش، آرام تکان داد.
    فرصت ها مثل ابر از بالای سرکان می گذرند، آن ها را دریابیم. و به چشمان دوستش خیره شد.
    حالا فرصت را در یاب. این ماجرت را به فال نیک بگیر و یا علی، بزن به راه.
    ساکت شد. لحظه ای سکوت، تنها صدای اتاق بود. بعد، محمد لبخندی از سر رضایت زد.
    این که امام معصوم می گوید، دوست زیادش هم کم است، مال این جاست!
    آن هم چه دوستی، از نوع قدیمی اش!
    و به میوه هایی که در بشقاب محمد گذاشته بود، اشاره کرد.
    حالا این ها را بخور و بگو ببینم دیدار کی است؟
    همین فردا عصر.
    نصف سیب جلویش را برداشت و گاز داد. رضا بی اختیار، به ساعتش نگاه کرد.
    ای بابا، وقت هم که نداری. لباس و عمامه چی؟
    محمد به ساکی که وقت آمدن، همراهش بود و گوشه ی اتاق گذاشته بود، اشاره کرد.
    از یکی از دوستان، یک دست لباس قرض گرفتم تا بعدا سر فرصت، برای خودم سفارش بدهم.
    و به طرف ساک رفت و آن را در آورد و باز کرد. عمامه ی سفیدی، روی بقیه ی لباس ها بود. آن را آورد و به دست رضا داد. او هم، پس و پیش عمامه را نگاه کرد.
    عجب چیز حقی هم هست! خودت پیچیدی؟
    من که بلد نیستم. فوت و فن دارد، صاحبش برایم پیچید!
    هر دو خندیدند. بعد عبا و قبای تا شده را هم، از داخل ساک بیرون آورد. رضا همان طور که آن ها را روی دست دوستش نگاه می کرد، سری تکان داد و پرسید:
    حالا چه جوری می روید؟
    به شان گفتم من خودم می آیم تهران، قرارمان جماران.
    پس، فردا صبح با هم می روین تهران من هم می ایم آنجا.
    شاید دری به تخته خورد و من هم توانستم امام را ببینم.
    محمد لباس های تا شده را روی زمین گذاشت و عمامه را روی آن ها و با اشاره کرد که قبول. دستش را آرام روی لباس ها کشید. انگار که داشت نازش شان می کرد.
    نیمه های شب، رضا از خواب بیدار شد. صدای ناله مانندی از اتاق کناری به گوشش خورد. بر جایش نشست و گوش داد. کسی داشت گریه می کرد. دقیق تر شد. زمزمه ی دعا و هق هق گریه ی محمد را شناخت. بارها در مراسم دعا و نوحه خوانی، خواندن او را دیده بود. حالا همان صدا بود. با سوز بیشتر و زمزمه ای بر لب. به ساعتش نگاه کرد. هنوز دو ساعتی به نماز صبح مانده بود. پلک های خسته اش را نمی توانست باز نگه دارد. کمی از لیوان آبی که در کنارش بود، نوشید و باز دراز کشید. چشمانش گرم شده بود که صدای بم و پر بغض محمد، لحظه ای بلند تر شد و کلامش مفهوم.
    الهی العفو. الهی العفو.
    و باز هق هق گریه بود و زمزمه ای ناله وار. به یکباره خواب ذهنش را ربود، بی آن که خود بخواهد.
    بالاخره اتوبوس راه افتاد. رضا نفس راحتی کشید و سرش را به سر دوستش نزدیک کرد.
    شانس آوردیم! تو این شلوغی و نبودن ماشین، کم کم داشتم نا امید شدم.
    بعد از چند روز تعطیلی، همیشه همین جور شلوغه و ماشین سخت گیر می آید.
    ماشین به خیابانی در سمت چپ پیچید و سرعتش بیشتر شد.
    رضا به ساک که روی پایش بود اشاره کرد.
    توی آن ازدحام جمعیت، همه اش نگران این ساک بودم. طفلی بدجوری به هم مالانده شد.
    محمد به یکباره نگران ساک را برداشت و روی پای خودش گذاشت.
    خدا کند خراب نشده باشد.
    و تند زیپ ساک را باز کرد. رضا پرسید:
    چی؟!
    که محمد در جواب، عمامه را از داخل ساک در آورد و نشانش داد. حالتش به هم خورده بود.
    ای وای، این چرا همچین شد.
    و خودش پوزخندی زد و جواب داد:
    خب مرد حسابی، پارچه است دیگر. فولاد که نیست!
    و رو به محمد کرد:
    حالا چه کار کنیم.
    مهم نیست. همان جا می دهم یکی از بچه ها درستش کند.
    و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد.
    فقط خدا کند زود بیایند که وقت داشته باشیم درستش کنیم.
    و از پنجره به بیرون نگاه کرد. اتوبوس، نیمی از میدان بزرگ 72 تن را گشت و به طرف اتوبان تهران سرعت گرف.
    جماران شلوغ بود. می گفتند امام دیدار عمومی دارد.
    انگار من هم دارم به یک نوایی میرسم.
    این را رضا گفت. هنوز هم مدرسه ای های محمد نیامده بودند. مدتی منتظر شدند. شلوغی هر لحظه بیشتر می شد. بالاخره آن ها هم رسیدند. فرصتی برای این که عمامه را باز کنند و دوباره بپیچند نبود. به خاطر دیدار عمومی، وقت برنامه ی ملاقات خصوصی تنگ شده بود. فقط یکی از دوستان محمد توانست دستی به اطراف عمامه بکشد و کمی آن را صاف کند و همان هم بهتر از هیچی بود.
    محمد از آن سوی پرده های فلزی حفاظتی، برای رضا دست تکان داد. و همراه دوستانش راه افتاد. دل تو دلش نبود. هر لحظه بیشتر احساس می کرد که داغ تر شده است. جلوی کوچه ای بن بست، آخرین ردیف نرده های حفاظتی را گذراندند برای چندمین بار بازرسی بدنی شدند. محمد و آن هایی که قرار بود جلوی امام عمامه گذاری کنند، همان کنار کوچه، قبا و عمامه را به تن گردند. عمامه ها را هم تحویل دادند تا بعد از بازرسی، اعضای دفتر امام به حضور ایشان ببرند.
    در کوچک خانه ی امام، انتهای کوچه بود. خانه ای که از بیرون، خیلی معمولی به نظر می رسید. قلب محمد هر لحظه تند تر می زد.
    وارد شدند و خانه عادی تر از آنی بود که او فکرش را می کرد، حیاطی کوچک که از میان آن برای راحتی رفت و آمد امام راه پل مانندی از ایوان خانه به در پشتی حسینیه جماران، می گذشت. از پله های کنار حیاط بالا رفتند و روی ایوان لحظه ای منتظر شدند. محمد لرز زانوهایش را احساس می کرد. در شیشه ای و بزرگی جلوی شان بود. بالاخره پرده های داخلی پشت آن کنار رفت و در کشویی باز شد. وارد اتاق شدند. اتاقی ساده و کوچک که همه ی زینتش فرشی معمولی و مبلی پوشیده با ملحفه ای سفید بود. وضع اتاق و خانه به قدری ساده بود که آن را مثالی برای سادگی می دانستند.
    هنوز در حال و هوای خانه گم بود که صدای صلوات جمع، او را به خود آورد. امام از میان پرده ای که اتاق کناری را از اتاق دیدار، جدا کرده بود، بیرون آمد. برای او مانند این بود که خورشیدی از کسوف در آمده باشد. به یک باره همه ی نگرانی و غوغای درونش به آرامشی سرشار از نور تبدیل شد. امام نشست و تعارف کرد. جمع هم نشستند. بعد رو به تک تک آن ها، با لبخندی گرم، سلام و علیک کرد. به محمد که نگاه کرد، او خود را به یکباره در میان اقیانوسی از روشنایی دید. بعد از آن دیگر نفهمید چه شد. فقط غرق بود، غرق در بیکرانه گی، بی آن که تیک تاک زمان، در آ« سایه ای داشته باشد. تکانی خورد. به خود آمد. بغل دستی اش با آرنج، آرام به او زد. صدای خفه ی او را شنید.
    نوبت توست.
    همه به او نگاه می کردند. بلند شد. نفس نفس می زد. به طرف امام رفت. پاهایش نه بر زمین، که انگار بر ابر ها بود. نگاهش از اشک تار شده بود. طاقت نگاه کردن از نزدیک، به صورت امام را نداشت. سر به زیر، دست امام را گرفت. ریسمانی آسمانی برای او بود. چشمانش را بست و بوسیدش. امام هم دستی به سرش کشید. چشم باز کرد در پس موجی از مه، در دنیایی دیگر بود. انگار. همه چیز را می دید و می شنید. اما خودش نبود. انگار هوش و حواسش در جای دیگری پرواز می کرد.
    عمامه ی او را امام دادند. امام عمامه را گرفت و بگاهی به آن کرد. شکلش عادی نبود. با تعجب آن را گرداند تا شاید پش و پیشش را بیابد. کار ساده ای نبود. لبخندی زد و چیزی گفت که محمد نفهمید. فقط خنده ی جمع را شنید و سنگینی لطیفی که روی سرش گذاشت. باز دست امام را بوسید و از جا بلند شد.
    انگار از خواب بیدار شده بود، وقتی از خانه ی امام بیرون آمدند. کوچه و شلوغی اطراف را لحظه ای نگاه کرد تا از گنگی بیرون آمد. وقت تنگ بود و باید زودتر از محدوده ی حفاظتی خارج می شدند مردمی که دیدار عمومی، پشت اولین نرده ی حفاظتی ورودی جمع شده بودند، بیرون رفتن را مشکل می کردند. میان جمع فشرده شد و به سختی، خودش را به محل خلوتی رساند. دور و برش را نگاه کرد تا رضا را پیدا کند. از پشت، دستی به شانه اش نشست. برگشت. رضا بود. با شوق همدیگر را در آغوش گرفتند. رضا گرماسی سینه ی دوستش را احساس کرد. مدتی در بغل هم ماندند. بالاخره این رضا بود که خودش را به عقب کشید. دست بر شانه محمد، نگاهی به سر تا پای او انداخت. لبهایش را به هم چشباند و سرش را یک وری بالا گرفت.
    اوه! عجب تیپی به هم زدی، اخوی!
    حالتش کم کم جدی شد و خیره به او، یکباره اشک در چشمانش درخشید. بی اختیار، بار دیگر محمد را در آغوش خود کشید و محکم تر از قبل، سینه اش را به سینه ی او چسباند. زمزمه اش در گوش دوست قدیمی اش با بغض بود.
    مبارک باشد.
    و در داغی سینه ی دوستش، بیش از پیش غرق شد. داغی ای که برای او، ارمغان دیدار بود.


    نشانی
    خدمت آقا محمد آقا. شهاب عزیز، سلام.
    راستش غرض از مزاحمت این که، دلم خیلی هوایت را کرده و می خواهم سرت خراب شوم! اگر مهمان بخواهی، قدم رنجه خواهم کرد و پا بر چشمانت خواهم گذاشت، تا چشمانتان به جمال بی مثال ما روشن شود.
    دیگر آن که دلم برای آن کلاس های عقاید و اخلاق و غیره ات یک زره شده و می خواهم یک دل سیر، پای سفره ی حرف هایت بنشینم و حسابی تناول بنمایم! هنو هم مزه ی لذید کباب سلطانی گفته هایت در آن کلاس ها، زیر دندانم است و از نوشیدن حرف هایت، مست و گیجم! باور کن که یک پیاله حرف حساب و یک بشقاب سخن نیک، همراه سالاد فصل گفتگو، برای چند ماه می تواند شارژ شارژم کند. خلاصه آن گه یک دنیا خرابم و منتظره اشاره ای از تو. به قول معروف، از تو به یک اشاره، از ما به سر دویدن.
    اما این همه لنگ سر پنجه ی شماست. چون که این حقیر، نشانی خانه ی شما را در قم ندارم. این نامه را هم توسط یکی از دوستان هم مدرسه ات می فرستم. ایشان می گفت خانه ی شما را حضوری بلد است اما همین طوری (پستی)، نام کوچه و خیابان ها را نمی داند. این هم از شانس ماست!
    پس منتظر نامه ات هستم. نشانی من را می دانم که بلدی، ولی باز هم روی پاکت برایت می نویسم تا بهانه ای برای فرار از دست من نداشته باشی. سرورت من، یعنی خودم.
    خدمت دوست خوبم حسن آقای گل گلاب. سلام علیکم.
    نامه ات را پستچی اختصاصی، در اولین ملاقات به دستم داد. از این که از دیده برفتم اما از دل نه، خوشحالم.
    و اما بعد در نامه ات نوشته بودی که مهمان نمی خواهم؟ و بعد هم گفته بودی می خواهی بیایی قم، به این بنده ی خدا سری بزنی و نشانی خانه را خواسته بودی.
    الان که مهمان حبیب خدا ت و ما کی باشیم که آن را بخواهیم. بخصوص که این مهمان تو هستی و دلم برایت اندازه ی سر جوالدوزی تنگ شده است!
    پس همان طور که گفته ای، قدم رنجه کن. اما این که چه جوری با پایی که بر چشمانم می گذاری، باز هم چشمم به صورت نشسته ات روشن خواهد شد، معمایی برایم شده که حتما حضوری خواهم پرسید.
    بعد از اولا: اگر می دانستم حرف های کلاس هایم را در آن شکم گنده ات می ریزی، مطمئن باش یک جلسه راهت نمی دادم! این هم از بخت من است که شاگردم، با شکمش فکر می کند، نه با عقلش! برای آن مستی ات هم، اگر هنوز دادستان بودم، چند ضربه ی شلاق تجویز می کردم که دیگر لب به این نوشیدنی های نامربوط نزنی.
    بعدش هم این که، نمی دانستم دوستی با من خرابت می کند، و گرنه یک تعمیرگاه راه می انداختم تا هر از چند گاهی، سری به آن جا بزنی و کمی رو به راه شوی.
    تا یادم نرفته این را هم بگویم که دویدن با سر، برای چند قرن پیش بود. این روز ها دیگر کسی با سر نمی دود. اصلا دیگر دویدن منسوخ شده است! هواپیما و قطار و ماشین رنگ و وارنگ را برای همین وقت ها اختراع کرده اند. این طوری، هم خسته نمی شوی و هم زودتر به مقصد می رسی. کله ات هم صحیح و سالم می ماند تا هر از گاهی کمی از آن استفاده بهینه کنی!
    اول نامه ات گفته بودی قدم رنجه می کنی و قدم بر چشم من می گذاری. وسط هایش هم گفته بودی خراب منی و تعارفات دیگر، و در آخر هم با تخلص «سرور» نامه ات را امضا کرده ای یک جورایی شبیه «یکی به نعل یکی به میخ زدن» بود. راستش با این گفته هایت، یاد سخنرانی بعضی ها افتادم، که گاهی مردم را سرور و آقای خود می دانند و خودشان را خادم و نوکر آن ها. بعد همین نوکر ها، با ماشین های آخرین مدل رفت و آمد می کنند. ولی تهمت شان، با اتوبوس واحد و پای پیاده! البته به قول ظریفی، این از خوبی ماست آقاهاست که ماشین هایمان را به نوکر هایمان داده ایم و خودمان با اتوبوس و مینی بوس های درب و داغون، طی طریق می کنیم! و جالب تر این که زندگی و حقوق نوکرها یمان، چند برابر، بهتر از وضع خودمان است! فکر نمی کنم هیچ جای دنیا، چنین سرورهایی پیدا شوند. تو چی، تا به حال دیده ای؟!
    نشانی خانه: شهر خون و قیام. نیروگاه مجتمع مستضعفان. شما بخوان همان بزرگان و سروران. میدان توحید (که ان شا الله جهت گیری نیروها و جذب ها و عشق ها به سوی اوست ). بیست متری آزاد (آزاد و رها از قید و بندها و تعلقات و وابستگی ها و پرواز در فضایی از عشق و روح معنویت ) ده متری صاحب الزمان (غایت آرزو ها و عشق و امید ها ). دست راست. پلاک وفا منزل دل.
    نشانی سر راستی است اما باز هم در کوچه پس کوچه های روز مرگی، گم شدی و به مقصد نرسیدی، می توانی از طریق الی الله که به تعداد محلوقین عالم است، بیایی. یعنی به مدرسه ی منتظریه ی حقانی. برو و در آن جا نشانی را بپرس. حال یا راهنمایی ات می کنند یا همراهی، تا به لقا ء نایل شوید.
    آخر این که، همین نامه، همان اشاره ای است که منتظرش بودی. خواسته ات اجابت شد. بقیه اش، چند گرم همت و معرفتی می خواهد که بی شک تو داری. منتظرتم. مخلصتم محمد.



    دیگ دو پا
    تازه غذا خورده و منتظر بودیم تا شهردار چادر ،چای بعد از ناهار را بیاورد. چند تایی از بچه ها داشتند به وسایل شان ور می رفتند و چند تایی هم، دور هم نشسنه بودند و گپ می زدند. بقیه هم در جایشان دراز کشیده بودند. من هم کنار در چادر، شانه هایم رابه پتو هایم تکیه داده و دراز کشیده بودم و چرت می زدم. نفهمیدم محسن کی آمد و کنارم نشست. فقط موقعی به خودم آمدم که محکم روی پایم زد و چرتم را پراند.
    خوب لم دادی بری خودت.
    چشمان خوب آلودم را مالیدم و خندیدم.
    مستحبه بعد از غذا هفت قدم راه بروی و. ..
    به پاهایم اشاره کرد م.
    بعد هم بنشینی و پای راست روی پای چپ.
    پای راستم را کمی از روی پای دیگرم بلند کردم.
    یعنی این جوری و باز آن را پایین آوردم. محسن فورا از جا بلند شد. یک قد جلو گذاشت.
    یک.
    و باز قدمش را پس کشید و پای دیگرش را جلو برد.
    دو.
    و همین طور پا به پا شد تا:
    هفت.
    نشست و پشتش را به پتو هایش داد. بعد هم پای راستش را روی پای چپش دراز کرد. لحظه ای چشمانش را بست و بعد به حرف آمد:
    ای ول، عجب مستحب با حالیه!!
    خندیدم و گفتم:
    از آن مستحباتیه که به این راحتی ها نمی شود ازش گذشت!
    همان طور با چشمان بسته، فقط گفت:
    اوهوم.
    حسابی کیفوری، نه؟!
    اوهوم.
    انگشتان دستانم را پشت سرم، در هم قفل کردم و سرم را به آن تکیه دادم.
    خوش باش.
    ناله ی ضعیفی کرد.
    انگار داشت چشم هایش گرم می شد. به بیرون نگاه کردم. محوطه ی اردوگاه تقریبا خالی بود. زل گرما بود و آفتاب. بی امان. همه توی چادرهایشان تپیده بودند و فقط تک توک شهرداری چادرها، مشغول ظرف شستن و چای درست کردن، دیده می شدند.
    دستش را گرفتم و تند تر تکانش دادم.
    آن جا را! جان محسن، آن جا را نگاه کن.
    به سختی، چشمانش را باز کرد و با بی حوصله گی پرسید:
    چی؟ کجا؟
    بقیه ی بچه هایی هم که بیدار بودند، نگاه شان به من بود. دستم را دراز کردم و با انگشت، میان محوطه را نشان دادم.
    نگاه کن. آن دیگ که دارد راه می رود!
    بی خیال، دستم را پس زد.
    ای بابا، فقط همین؟!
    کاملا دراز کشید. مجتبی گفت:
    مثل دیگ به سر شده.
    با تعجب و پرسش نگاهش کرد. ایستاده بود. به طرف در آمد و جواب نگاهم را داد:
    بچه که بودیم، وقتی شیطانی می کردیم. بزرگتر ها می خواستند بترساندنمان. ..
    جلوی در چادر، کنار فلاکس آب نشست.
    می گفتند دیگ به سر می آید می بردتان.
    لیوان آب را پر کرد.
    هیچ وقت ندیده بودمش اما...
    و شروع کرد به مزه مزه کردن آب لیوان.
    همیشه تو ذهنم، همچین چیزی را تصور می کردم.
    خنده ام گرفت. محسن، همانطور که خوابیده بود، به حرف آمد:
    حتما بابا مامانت فهمیدن ما از دستت چی می کشیم، فرستادنش سراغت!
    و پشتش را به ما داد. دست هایش را در سینه و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود. ادامه داد.
    خدا کند بیاید تو را ببرد تا ما یک نفس راحت بکشیم!
    مجتبی، خونسرد چشمکی به من زد و آب داخل لیوان را به او پاشید و محسن انگار که چیزی راه نفسش را بسته باشد، از جا پرید.
    هی هی هی.
    و صدای شیهه مانندی با نفسی عمیق، از دهانش خارج شد. مجتبی بی حال، بار دیگر لیوان را زیر شیر فلاسک گرفت تا آبش کند.
    حالا تا می توانی نفس راحت بکش.
    من و بقیه بچه ها داشتیم می خندیدیم. محسن، تکه های خیس لباسش را از تنش جدا گرفته بود و تکانش می داد.
    بگذار، یک دفعه یک کاری باهات می کنم که به دیگ به سر بگویی عمه جان!
    نمی خواهد زحمت بکشی، خودم می کنم.
    و خیلی خونسرد، لیوان آب را روی سرش خالی کرد. سردی آب، لحظه ای نفسش را بند آورد اما خیلی زود سرش را تکان داد و با صدای گرفته، گفت:
    عمه جان!
    صدای قهقهه مان بلند شد. محسن هم نتوانست خودش را نگه دارد و خنده اش گرفت. من باز به محوطه نگاه کردم. دیگ دو پا، از محوطه را پشت سر گذاشته بود و داشت تلو تلو می خورد. بی اختیار نیم خیز شدم.
    دارد می افتد.
    آقا دیگه! شست پا نرود تو جیب بغل صدام!
    تکان های دیگ، بیشتر و زانوهایش کمی خم شد. اما زود، دو دست از داخل آن بیرون آمد و دو طرف دیگ را محکم گرفت.
    لحظه ای ایستاد و زانوهلایش را بار دیگر صاف کرد. باز راه افتاد. داشتم پوتین هایم را پا می کردم که صدای مجتبی را شنیدم:
    ببریمش ثبت اختراعات، به اسم خودمان ثبتش کنیم.
    باز همگی خندیدند. من هم به طرف دیگر دویدم. قدم هایش را تند کرده بود. تندتر دویدم و نزدیکش که شدم، داد زدم.
    آقا دیگه! کمک نمی خواهی!
    پا سست کرد و نیم چرخی زد. حالا رویش به من بود. صدای کلفت و پر طنینی از داخلش بلند می شد.
    نیکی و پرسش، اخوی؟!
    با صدا خندیدم و جلوتر رفتم.
    همینم مانده بودم که داداش دیگ بشوم!
    و کنارش ایستادم. طنین خنده اش بلند شد.
    این هم از برکات جبهه است!
    دستم را به لبه های دیگ گرفتم تا بلندش کنم. دست های خودش هم به کمک آمد. صدای طنین دارش را باز شنیدم:
    یا علی.
    دم به دمش دادم و با هم دیگ را بلند کردیم. صورتش را که دیدم، خشکم زد. خندید و گفت:
    کپ کردی نکند قیافه ام عجیب تر از این دیگ است؟
    خب، انتظارش را نداشتم. شاید هر کس دیگری هم جای من بود، این انتظار را نداشت. چون حاج آقا شهاب بود، روحانی و نیروی آزاد گردان. او سالها تو بیرجند، مسئولیت دادستان انقلاب را داشت. کسی که منافقین و خلافکارها با شنیدن اسمش، سوراخ موش می خریدند. من توی کلاس های معارف و اخلاقش با او آشنا شدم و بعد ها هم مریدش.
    تکانی به دیگ داد و گفت:
    بهتره برگردم تو دیگ. شاید با دیدن آقا دیگه، از ما دربیایی!
    شرمنده لبخند زدم.
    اختیار دارید حاج آقا. ببخشید به خدا، نمی دانستیم شمایید.
    لبخند زد و جواب داد.
    بخشیدم. به این شرط که بگذاری از زیر این لندهور در بیایم. بعد با کناره ی آستینش عرق صورتش را پاک کرد و بعد دستی به سرش کشید. کف همان دستش را که نگاه کرد، گفت:
    مثل این جوان هایی شدم که روغن به سرشان می زنند، مگه نه؟!
    داخل دیگ را نگاه کردم. تک و توک، باقی مانده پلوی ناهار، داخل آن ماسیده بود. نگاهش کردم، هنوز داشت به سرش ور می رفت. گفتم:
    آب و صابون می خواهید؟
    سرش را تکان داد با خجالت پرسیدم.
    برای چی این کار را کردید؟!
    خندید.
    برای خنده!
    و دستش را به طرف چادرها گرداند.
    خنداندن این بچه ها گلی ثواب دارد.
    روی خندیدن نداشتم. دستی به شانه ام زد و تابلو نوشته ی چوبی اش را که کنار اردوگاه بود، نشان داد:
    لبخند بزن رزمنده، لبخند گل زیباست.
    بی اختیار خنده ام گرفت. برگشت کنار دیگ.
    حالا شد.
    و دستش را به کناره ی آن گرفت.
    حالا بیا کمک کن بلندش کنیم.
    جلو رفتم و طرف دیگر دیگ را گرفتم.
    کجا باید برویم؟
    نزدیک آن چشمه.
    و با سرش به طرف چشمه ای که نزدیک ازدوگاه بود، اشاره کرد. قبل از این که باز چیزی بپرسم، طرف خودش را بلند کرد. من هم به ناچار، طرف خودم را بلند کردم. راه افتادیم. قدم هایم که با قدم هایش هماهنگ شد، گفتم:
    ولی این که کار بچه های تدارکات است.
    دیگ، تکانی خورد و انگشتانم زیر لبه اش تیر کشید. لب هایم را به هم فشار دادم و بی آن که بایستم، با دست دیگرم لبه ی آن را روی انگشتانم جا به جا کردم. سعی کردم در صدایم اثری از درد نباشد.
    بعدش هم، همان جا جلوی چادرشان، منبع آب دارند!
    سری تکان داد.
    می دانم، از جلوی همان منبع آب برش داشتم، البته منبع خالی بود.
    او هم انگشتانش را روی لبه دیگ، جا به جا کرد.
    از صبح تا حالا ماشین آب نیامده. این جور که توی چادر فرماندهی حرفش بود، شاید تا آخر شب هم نیاید.
    پایم کمی لغزید اما زود خودم را کنترل کردم. حرفش را پی گرفت.
    داشتم از جلوی تدارکات رد می شدم، دیدم این را گذاشتند کنار منبع، تا آب بیاید و بشویندش. فهمیدم خبر نیامدن آب را ندارند.
    اشاره کرد که آن را زمین بگذاریم. گذاشتیم. با دست دیگرم، انگشتانم را مالش دادم. به طرفم آمد و به پشتم زد.
    برو آن طرفش را بگیر.
    در حالی که می رفتم، گفتم:
    ولی منبع های دیگر آب هست.
    آب آن ها هم دارد ته می کشد. باید تا شب، برای کارهای ضروری تر، با همین یک ذره آب آن ها سر کنیم.
    آن طرف دیگ ایستاده بودم. خم شد و آن را بلند کرد، من هم زوری که برای بلند گردن زده بودم، در صدایم بود:
    ولی خود تدارکاتی هم باید فکری بکنند.
    چه فرقی می کند.
    راه افتادیم. قدم هایمان هماهنگ شد، باز به حرف آمد:
    راستش دیدم بچه های تدارکات خیلی زحمت می کشند و خسته اند. غروب هم برای شام دیگ لازم می شود. بردنش هم تا سر چشمه برایشان سخت است، گفتم آن را خودم می برم و می شویم. این یک کار که از دستم بر می آید.
    پوزخند تلخی زد.
    ولی انگار این کار را هم تنهایی نتوانستم بکنم.
    خندیدم و جواب دادم:
    خدای نخواسته همه ی ثواب ها را تنهایی جمع می کنید!
    لبخند مهربانانه ای روی صورت عرق کرده اش نشست. از فرصت استفاده و حرف را عوض کردم:
    ولی با آب خالی که چربی ها پاک نمی شود.
    فکر این را هم کرده ام.
    دست کرد در جیبش و کیسه ی کوچک پلاستیکی بیرون کشید. توی آن اسکاج و پودر ظرفشویی بود. با خنده گفت:
    پس کاملا به سلاح مجهزید!
    فقط خندید. بعد به اشاره ی او ایستادیم. و دست هایمان را زیر لبه ی دیگ، کمی جا به جا کردیم. گفت:
    موافقی تندتر برویم؟
    با سر آستین، عرق پیشانیم را پاک کردم و جواب دادم.
    برویم.
    و قدم هایمان را تندتر بلندتر شد. تقریبا به دو افتاده بودیم. نفس نفس می زدیم و خنده مان گرفته بود. به طرف چشمه نگاه کردم. دیگر راه زیادی نمانده بود. کمی بعد، صدای چشمه هم شنیده می شد.


    شاهد
    سر حسین در دامنش بود. و آخرین کلام او در ذهنش:
    هوای گردان را داشته باش.
    حسین فرمانده گردان بود و شهید. هر لحظه انفجاری، دل زمین را می لرزاند. گلوله ها بی امان می باریدند. آتش و بوی باروت، زمین و زمان را پرکرده بود. ترکش و بدن های پاره پاره و غبار و بوی خون، فریاد. زمین کربلا و آن روز انگار عاشورا. هر گوشه ی خاکریز، تن زیادی افتاده بر خاک. به یکباره چیزی از عمق وجودش خود را بالا کشید و سینه اش را پر کرد و از باریکه راه خنجره اش، بغضش را در هم پیچید و مثل آشتفشانی، فوران شد:
    یا حسین. نفسش خالی شد اما سینه اش نه، بار دیگر نعره ی سنگین خود را بر سر دوزخ دشمن خالی کرد:
    یا حسین.
    هر آن کس که جانی بر بدن داشت و رمقی برای جنگیدن، صدای او شد و خاکریز طنین فریادش.
    یا حسین.
    پیشانی دوستش را بوسید و سر او را به آرامی بر زمین گذاشت.
    اسلحه اش را بر دست گرفت و بر خواست و بی واهعمه از آن همه ترکش و تیر. خودش نبود انگار، همه ی گردان به پا خاسته بودند.
    شور و ولوله ای تازه در جان سنگر افتاده بود. به یکباره همه آتش شده بودند بر خصم، ایستاده بر سینه ی خاکریز. دست راستش را بلند کرد، به نشانه ی خطابی بر همه آن ها.
    شور حسین است، چه ها می کند!
    دستش را بالا برد و بر سینه ی خود کوفت.
    خون حسین است، چه ها می کند!
    و سینه زن هایی که با رگبار گلوله ها در هم آمیخته بود.
    خون حسین است چه ها می کند!
    خاکریز، سینه بر سینه ی خاکریز دشمن می کوفت. گردان، اشتفشانی شده بود که مهارش دیگر کار آن دشمن زبون نبود. به سرعت به راه افتاد و در میان سنگر ها، نیروها را به آتش بیشتر تشویق کرد. می دوید، از این سو به آن سو، از این سنگر به آن سنگر. از این جناح به آن جناح، از این نیرو به ان نیرو. همه را با فریاد ندا می داد:
    یاران خمینی! چشم امید امام به شماست.
    و باز می خواند و بر سینه می زد که:
    لبیک یا خمینی، لبیک یا خمینی.
    و باز شور آنان بود که لبیک او را اجابت می کردند.
    لبیک یا خمینی، لبیک یا خمینی.
    باز شور آنان بود که لبیک او را اجابت می کردند.
    لبیک یا خمینی، لبیک یا خمینی.
    آتش دشمن سهمگین تر شده بود، اما آن همه بازیچه بود برای نیروهایی که جان بر سر پیمان خود گذاشتند، قماری عاشقانه که همه ی سرمایه ی خود را به پای آن ریختند. بیسیم چی حسین، از وقتی که او شهید شده بود، در کنارش بود و از سر شوق دستی بر سر او کشید.
    قرارگاه را بگیر.
    از خاکریز بالا رفت و رگباری نثار دشمن کرد. صدای بیسیم چی را شنید.
    برادر شهاب، قرارگاه.
    به او نگاه کرد. گوشی بیسیم را به طرفش گرفته بود. نشسته، خود را به پایین سراند. گوشی را گرفت. دکمه ی روی آن را فشار داد تا صدای خش خش خفه شود.
    این جا کربلا، من شهاب.
    و از شهادت حسین بسیاری دیگر گفت. از شوری که در خط به پا بود و دشمن زمین گیر با همه ی آتشش.
    بچه ها مثل کوه ایستاده اند.
    و نگاهی به سرتا سر خاکریز کرد. هر کس، با هر چیزی که دردست داشت، دشمن را نشانه رفته بود و آن ها را پس می راند.
    این مهمانی نقل و نبات شما را کم دارد.
    و لحظه ای سکوت کرد و با خود اندیشید:
    چه حجمی از آتش؟
    بعد محکم تر از قبل، در گوشی دمید.
    جهنم را باید برایشان محیا کنید.
    و طنینی را که در سرش بود، با فریاد تکرار کرد.
    جهنم. جهنم. جهنم.
    و از آن سوی گوشی شنید که نیروهای کمکی هم در راهند.
    گوشی را به طرف بیسیم چی انداخت. زود خودش را از خاکریز بالا کشید و بار دیگر،
    رگباری به آن سو روانه کرد. و زوزه ی گلوله هایی که از مقابل می آمدند و از کنارش
    می گذشتند، انگار سمفونی ناشنیده ای را می نواختند، سمفونی عروج.
    صدای غرش توپخانه ای خودی بلند شد. گلوله از پس گلوله.
    رعدی از پس رعدی دیگر. آتشی که وجب به وجب خاکریز دشمن و زمین های پس و پیش آن را زیر و رو می کرد. سر تا سر خط را با نگاهی تیز، از نظر گذراند. دشمن انگار غافلگیر شده بود، هم از پایداری نیروهای پشت خاکریز و هم برگشته بود.
    بزودی نیروهای کمکی از راه می رسند. در طی خاکریز دوید و به هر سنگری که می رسید، فرمان قرارگاه را می رساند.
    در پیشانی خاکریز، بار دیگر به ان سو نگاه کرد. دو تانک راهی شدند. خودش هم رگباری از پی رگباری دیگر، خالی کرد. خشاب هایش از پس هم خالی شدند. لحظه ای درنگ کرد و بر آن چه در میانه ی کار زار می گذاشت، دقیق شد. در تانک، متوجه نیروهایی که به سویشان می رفتند، شده و همه آتش تیر بار و توپ خود را با سوی آن ها گرفته بودند. اولین گلوله ی آرپی جی، از کنار یکی از تانگ ها گذشت و آسیبی به آن نرساند.
    و ما رمیت اذ رمیت و لکن ال.. رمی.
    این آیه را زیر لب، با خودش خواند. دو گلوله ی آرپی جی، با هم به سوی همان تانک شلیک شدند و به یک باره فوران آتش بود. که از تانک بلند شد.
    الله اکبر.
    صدای تکبیر، همه ی خاکریز را پر کرد. نیروهایی که در تانک دیگر بودند، به سرعت از دریچه ی بالای آن بیرون آمدند. اما چند گلوله ی آرپی جی، امان شان ندادند. انفجار آتش، تانک و خدمه اش رادر خود فرو برد. بار دیگر صدای تکبیر بود که همه جا را پر کرد. نفسی به راحتی کشید و بر جا نشست. تازه متوجه ی آتش توپخانه ی دشمن شد که سنگین تر شده بود. با فریاد از نیروها خواست که در سنگرها بمانند. نگران، به سوی نیروهایی که فرستاده بود، نگاه کرد. به سرعت می آمدند. فریاد کشید:
    خاکریزشان را زیر آتش بگیرید تا بچه ها برسند.
    و خودش اولین رگبار را به سوی دشمن ریخت. غوغا و آتش دو طرف، همه ی آن چیزی بود که تا رسیدن آرپی جی زن ها، پا بود و بالاخره رسیدند، همه سالم، جز یکی که از کتفش خون جاری بود و بر کول دیگری آورده شد.
    مجروح را به دست امدادگری سپرد و بقیه را روانه ی سنگر ها کرد. رفت تا از سنگر ها سر کشی کند. بیسیم چی از پی اش می دوید.
    به هر سنگری که می رسید، رزمندگان را با شوق تشویق می کرد و مژده ی رسیدن نیروهای کمکی را می داد.
    به زودی می رسند.
    دیگر باید پیدایشان شود.
    تو راهند و نزدیک.
    شوق پیروزی همه را به وجد آورده بود و همین او را مطمئن می کرد، مطمئن می کرد از این که کارش را به خوبی به انجام رسانده است.
    لحظه ای بر جا ایستاد. انگار که کسی از او خواسته باشد تا بایستد. ندانست چرا، اما آیه ای را با خود زمزمه کرد:
    یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه.
    سینه اش را از هوایی که به یکباره عطر آگین شده بود، پر کرد، پر کرد تا نفسی تازه کند، اما قبل از آن که آن را بیرون بدهد، انفجاری در نزدیکی اش او را در غبار و دود فرو برد. صدای بیسیم چی را انگار از جایی دور شنید:
    برادر شهاب. برادر شهاب!
    و بعد انگار در خلسه ای فرو رفت، خلسه ای شیری رنگ. سبک و بی حجم شده بود، سیال و روان، چیزی از جنس بودن و نبودن. مثل این بود که او را به جایی می کشیدند، از داخل راهرویی سر شار از روشنایی، آن قدر روشن که چشم را می زد.
    چشمانش را بست و به یکباره انگار سنگینی همه ی دنیا بر او باشد، از بلندی افتاد. طنین افتادنش مانندی ضربه ی پتکی بود بر ناقوسی گیج و منگ از صدای زنگی بی وقفه و کر کننده، چشم باز کرد. انگار از میان مه بیرون می آید. چند نفر ی دورش را گرفته بودند و با فریاد و اضطرابی بی صدا، چیزهایی می گفتند. می دید اما نمی شنید. فقط آن صدای بی امان زنگ در گوش هایش بود.
    خواست تکانی به خود بدهد اما نتوانست. بیسیم چی، سرش را به دامن گرفت. چیزهایی می گفت ولی صدایش نبود. دید که او تند، چفیه ی خودش را باز و در مشتش جمع کرد، و بعد آن را بر گردن او، روی چفیه ای که بر گردنش بود، فشرد، عجیب بود چون او آن قسمت گردنش را احساس نمی کرد، مانند آن که چیزی آن جا نباشد.
    بعد هم قطه اشکی را روی گونه ی بی موی بیسیم چی دید که خاک صورتش را شست و پایین می آمد.
    احساس کرد چیزی در گلویش قفل شده است. به سختی، نفس عمیقی کشید تا شاید راه بند آمده باز شود. گنگی اش به یک باره در درونش فرو رفت. صدای زنگ، پس نشست. همهمه و فریاد و انفجار و تق تق تیر ها هجوم آوردند. صدای نفس کشیدنش مانند صدای سوهانی بود که بر آهنی می کشیدند. خواست چیزی بگوید اما فقط صدای خرخری را از گلویش شنید. کسی فریاد زد:
    بدو ما شا الله، بدو
    و کس دیگری که صدا می زد:
    برادر شهاب، برادر شهاب کجاست؟
    بیسیم چی با بغض و اشک گفت:
    نیروهای کمکی رسیدند برادر شهاب.
    با دست، سرش را کمی بلند کرد تا آنها را ببیند. ستونی از نیروهای تازه نفس، در طول خاکریز می دویدند و در سنگر ها، به نیروهای قبای می پیوستند. سرش را پایین آورد، لبخندی به بسیم چی زد و نگاهش را به آسمان دوخت. آبی بود آبی تر از همیشه. احساس کرد خوابی هزار ساله او را به درون خود می کشد. لبخند هنوز به صورتش بود که چشمانش را بست. سینه اش سبک شد، پرده ای از نور، دیگانش را پر کرد و در کهکشانی از روشنایی بیکران، به پرواز در آمد.
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1