کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۸
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    525
    امتیاز : 6,894
    سطح : 54
    Points: 6,894, Level: 54
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 18.0%
    افتخارات:
    SocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 862
    تشکر شده 1,992 در 424 پست
    مخالفت
    21
    مخالفت شده 27 در 22 پست

    پیش فرض شهید سید هادی مشتاقیان








    بسم الله الرحمن الرحیم

    در سحرگاه آن شب بادی وزش آغاز کرد، بادی تندآسا.

    شتابان می گذشت و پیامی را مکرر تکرار می نمود. به اول بار دقیق نشدم، ولی نمی توانستم به او بی تفاوت باشم. روی برگرداندم، خطابش کردم برو، برو، من در اندیشه ای دیگر مغروقم. اما او مکرر می گردید و چیزی میگفت.

    پس از اندکی ناگزیر گوش سپردم و باد آرام گرفت. به آرامی و نجوا کنان آغاز کرد گفتن را، ولی گویی در پی کلمات مناسبی میگشت. به نحوی مِن مِن میکرد.


    اندکی نگران شدم، پرسیدم از کدام دیار می آیی و چرا اینگونه شتابان؟

    اندکی سکوت کرد و نجواکنان گفت: از دیار خون می آیم. من از فراز دشت خونین پیکران می آیم. من از کوچه های رنگین از خون می آیم.

    از فراز شط خون، آرامگاه جنازه های پاره پاره ، جسدهای بی سر و سرهای بی چشم می آیم.

    آنجا که سلحشوران چهچه های سلاحهای مرگبار را نوای شورانگیز یار می دانند. همانجا که آتش خیره کننده سلاح های دشمن چراغانی جشن و سرور شهیدان است.من از مقدس مکانهایی می آیم، من از فراز شط خون گذشتم.

    من از مقدس مکانهایی می آیم که عاشقان از بند رسته و مست باده دیدار جانان، بر خروش بی مهابای اروند، اعتباری بیش از یک نهر فرعی نمیدهند.

    به باد گفتم بس است، بس است، تو را به خدا دیگر بس کن، می دانم از کجا می آیی، میدانم از چه می نالی ....

    خروشید و گفت که نه، تو نمیدانی. از چه می نالم که اگر می دانستی دمی آرام نداشتی، که اگر می دانستی چنین آسوده و آرام ایام نمی گذراندی.

    از کی نگران شدم ، چشمانم را به چشمانش دوختم، او نیز در من نظر دوخته بود. در دیدگانش به تدریج حلقه اشک نمایان شد.

    به وضوح میدیدم لب می چیند و آب از چشمانش می لرزید و خلاصه سرازیر شدند.

    در دل هق هق می زد و من نیز نمی دانم چرا ولی به تدریج همراهش شدم. می گریستم و می گریستم. ولی نمی دانستم چرا؟

    حال دیگر باد نمی نالید، فغان می کرد و چیزی را تکرار می کرد.

    به این دشت و به اروند . سعی می کردم بپرسم. بپرسم که چه شده اند، این سالها چه شده اند.این اسمهای عزیزان را از چه بر زبان راندی؟ آن هم چنین دهشت انگیز .ولی صدایی از حلقوم خارج نشد. لبانم خشک شد و زبانم چون چوب. ولی نالیدم و به هر زحمتی بود پرسیدم : ای باد اینان را چه شده؟! نگاهم کرد، نگاهی طولانی و دقیق.

    نگاهی حسرت بار، نگاهی سراسر افسوس.

    به آرامی چنین گفت: نامشان عبدالله بود و عزمشان الله. هدفشان لقاءالله و ذکرشان لا حول و لا قوه الا بالله.

    نگاهش کردم، این بار باد ساکت شد و به چشمانم خیره گشت. سر به زیر افکند و باز هم اشک می ریخت. گفت آری آری.

    لبیک گفتند دعوت حق را اینان. باید که اینطور هم می بودند تا بر تارک وجود دلبر نشینند.
    آری دوست عزیز.
    دانی که باد چه کسی را می گفت. حسن را، علی را. عامری و کرابی و آزادفر را. رافتی و شادکام و چدنی و حسینی را و نامهای دیگر. آشنایان من و تو .


    می شنیدم، آری شنیدم. آری همشان بودند . یکی از یکی شیرتر و پرتوان تر !

    نامی را میگفت و می گریست. بعد نامی دیگر و باز هم دیگر نامی.

    گوش فرا دادم، حالا دیگر نمی گریستم. سراپا گوش بودم. آخر نامها خیلی آشنا بود خدای من.

    نامها، نامهای برادرانم بود. عزیزانم بودند، خوبانم. کسانیکه دوستشان داشتم.

    آری و گوش سپردم حالا دیگر. او فقط می گفت و می گفت. نعره می زد، خروشان شده بود، تندر شده بود، بی مهابا می گشت، آرام نداشت.

    ناگهان نعره زدم بس است. بس است. خدا را بس است. و باد که گویی دیگر رمقی نداشت و گفت باشد آرام گرفت و باز سر به زیر انداخت و به آرامی گریست.
    باز می نگریستم، باد را می نگریستم. خموش بود و در اندیشه ای عمیق غوطه ور. گویی در میان نبود و به سمتی می نگریست.

    به آن سو گریستم.

    آنجا بیابان بود . به آرامی پرسیدم به چه می نگری؟ اندکی تامل نمود و سپس به آرامی گفت با لبانی خندان: به خیل شهیدان می نگرم.

    خروشنده تر و پر هیبت تر . آری دیدمشان.

    یارانی از تبار هابیل، از تبار ابراهیم، موسی، عیسی، محمد، علی.


    آری شیرانی از تبار کربلائیان. فدائیان طریق حق. هم رکابان مولای شهیدان. سید و سرور شهیدان، امام حسین (ع) .


    آنان که در همواره تاریخ گفته اند و سر بر این راه نهاده اند. همانان که به حق لایق لقب سربدارانند.


    دیده ام در افق دوخته شده بود. افق فکرم در فراسوی دشتها ، بر فراز اروند وحشی، اروند قاتل و جنایتکار دامن گسترده است. از سوئی به سوئی می نگرم.

    در سمتی عزیزی سر ندارد، و در گوشه ای غواصی شهید از هم دریده و به سیم خاردار گیر کرده است.


    در کناری برادری با پیکری خونین و لبانی متبسم، با چشمانی در افق خیره و ثابت مانده. و همین طور در هر گوشه کسی، عزیزی، شهیدی، برادری، غریبی.


    التماس دعا
    خرمشهر 8 / 10 / 65
    بعد از عملیات کربلای 4
    سید محمد انجوی نژاد


    به یاد شهیدان غواص کربلای 4


  2. 5 کاربر از پست مفید شهیدمهدوی تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1