کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید عباس مطیعی

    جانباز شهید عباس مطیعی- متولد 1340 سمنان- تاریخ شهادت 7مهر 1364 – محل شهادت :کردستان – محل خاکسپاری: گلزار شهدای سمنان پدرش مداح اهل بیت بود واز کودکی عباس را همراه خود به جلسات مذهبی می برد وبه همین دلیل مهر اهل بیت در دل وجان او یشه دوانده بود.او در زمان رژیم شاهنشاهی بارها در تظاهرات علیه رژیم شرکت کرد ونقش فعالی در رساندن اطلاعیه های امام به مردم داشت و او در رشته ریاضی فیزیک تحصیل کرده بود وبعد از انقلاب به سازمان تازه تأسیس عمران امام پیوست وراهی مناطق محروم از جمله کردستان شد.او در لباس پاسداری به سمت جانشین سپاه بیجار منصوب شد ودر یکی از درگیریهای کردستان جانباز شد وسه سال بعد به شهادت رسید.
    [["Arial"][/FONT]

  2. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    هرکه ما را می دید،سلام می کرد.درحقیقت به اوسلام می کردند.
    خیلی آرام حرف می زد وآهسته می خندید.به او گفتم :«عباس آقاچرا این قدر آرام حرف می زنی ؟»
    گفت:«می ترسم بلندحرف زدن بی ادبی باشد ! مسلمان با ادبش شناخته می شود !»
    وشعر زیبایی در مورد ادب :
    باادب باش كه تكليف جوانان ادب است
    فرق مابين بني آدم وحيوان ادب است
    راحت روح زنان،زينت مردان ادب است
    باادب باش كه سرمايه ی خوبان ادب است
    آيه آيه همه جا سوره ی قرآن ادب است
    [["Arial"][/FONT]

  4. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    باادب باش كه تكليف جوانان ادب است
    فرق مابين بني آدم وحيوان ادب است
    راحت روح زنان،زينت مردان ادب است
    باادب باش كه سرمايه ی خوبان ادب است
    آيه آيه همه جا سوره ی قرآن ادب است
    باادب باش كه اندرهمه جا يابي راه
    در قيامت نشود روي سفيد تو سياه
    همچويوسف به سرتخت برآيي ازچاه
    باادب باش كه سرمايه ي خوبان ادب است
    آيه آيه همه جا سوره ي قرآب ادب است
    گرتو خواهي كه دلت دردوجهان شادشود
    هه كس از سخنت خرم و دل شاد شود
    خاطرت يك سره از رنج و غم آزاد شود
    باادب باش كه سرمشق جوانان ادب است
    آيه آيه همه جا سوره ي قرآب ادب است
    بي ادب ميشود از فيض الهي محروم
    خويش راميكندازجهل و شقاوت معدوم
    از احاديث و روايات به ما شد معلوم
    شرف و منزلت مرد سخندان ادب است
    آيه آيه همه جاسوره ي قرآن ادب است
    گشت ازعلم وادب،مذهب اسلام ، عيان
    شرح اين مسئله امروز نگنجد به بيان
    «خوش بودگرمحك تجربه آيدبه ميان »
    محك خالص كافر ز مسلمان ادب است
    آيه آيه همه جاسوره ي قرآن ادب است
    مرد را معرفت علم و ادب مي بايد
    روح را لذت تفريح و طرب مي بايد
    گرچه دركسب هنررنج وتعب مي بايد
    آن كه هرمشكلي ازوی شودآسان ادب است
    آيه آيه همه جا سوره ي قرآب ادب است.
    [["Arial"][/FONT]

  6. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    پدرش مرحوم حاج كريم از مداحان اهل بيت (ع) و مادرش از خانواده*اي با تقوا بود. در مدرسه به دستور مرحوم قوام مدير مدرسه مهران طريقه، وضو گرفتن و نماز خواندن را به ساير دانش*آموزان آموزش مي*داد. او كه از سال*ها قبل از انقلاب با ماهيت رژيم پهلوي آشنا شده بود در حين انقلاب همراه ساير امت حزب*الله فعالانه شركت كرد. پس از اخذ دپيلم در رشته رياضي فيزيك به سازمان عمران امام پيوست تا به محرومان كردستان خدمتي كرده باشد. پس از مدتي به تشويق فرمانده سپاه بيجار به سبزپوشان انقلاب اسلامي پيوست و در سمت جانشين سپاه بيجار مشغول به خدمت شد. در درگيري با يك گروه 20 *نفري در گردنه بيجار از ناحيه نخاع جانباز و پس از سه سال تحمل رنج در هفتم مهرماه 1364به شهادت رسيد. پيكر پاكش در مزار شهداي امامزاده يحيي سمنان آرام گرفت. محمدحسين مطيعي مي گويد: عباس هفته*اي دوبار دياليز مي*شد. بيمارستان*هاي سمنان دستگاه دياليز نداشت. مي*برديمش تهران. کار سختي بود. هم براي عباس و هم براي بابا که هميشه همراهش مي*رفت. او تحت نظر دکتر دانش بود و خيلي به عباس مي*رسيد. يک روز كه پنج*شنبه بود با هم رفتيم پيش او. وقتي كار ويزيتش به پايان رسيد گفت:" او رو ببرين بيرون." به بابا گفت:"حاج کريم! تو بمون". حدس زدم که چي شده. وقتي بابا آمد بيرون اشک تو چشمانش حلقه زده بود اما پيش عباس چيزي نگفت. بعداً به من گفت: "دکتر گفته کليه*هاي عباس به اندازه عدس شدن. ديگه دياليز جواب نمي*ده. با اين حال هفته ديگه او رو بيار" وقتي رسيديم سمنان، آفتاب رفته بود. به پيشنهاد عباس، اول رفتيم گلزار شهدا. شب جمعه اون جا مراسم بود. همين که وارد امامزاده شديم محمد ناظميان مداحي خودش را قطع کرد و گفت:"خدايا! اين جانباز انقلاب رو شفا بده! " جمعيت هم يک صدا «آمين» گفتند. سرش را پايين انداخت. مثل اين که قبول نداشت که جانباز است. هفته بعد من همراهشان نرفتم. بابا برايم تعريف کرد که دکتر بعد از ويزيت با تعجب يک دکتر ديگر را صدا مي*زند و چيزهايي مي*گويد. آقاي دکتر هم با تکرار کلمه:« امکان نداره. » پشت دستگاه مي*آيد. بعدش هم مي*گويد:" درسته، درسته". بابا حساس *شده و به دکتر دانش مي*گويد:" بهم بگين چي شده." دکتر هم جواب مي*دهد: "حاج کريم! کليه*هاش داره خوب مي*شه. از نظر علمي ترميم کليه*هاش غيرممکن بود. تنها علت خوب شدنش همان چيزي است که تو اعتقاد داري و من ندارم. از اين به بعد هفته*اي يک بار بيشتر نياز نيست که دياليز بشه.
    [["Arial"][/FONT]

  8. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خليل قيصر از همرزمان شهيد مي*گويد:اطلاعات زيادي رسيده بود. همه خبر از تحرکات کومله و دموکرات در منطقه مي*دادند، مخصوصاً اطراف ديواندره. اشکال اصلي در تناقض اطلاعات بود. با فرستادن محلي*ها هم مشکل حل نشد. با اصغر نيکخواه به توافق رسيديم خودمان به ديواندره برويم. از شهر خارج شديم. هنوز چند کيلومتر نرفته به اصغر گفتم: ـ دور بزن، دور بزن! ـ دور؟ دور براي چي؟ ترسيدي؟ ـ نه بابا خدا نکنه!راهي که مي*ر*يم معلوم نيست برگشتي در کار باشه. برگرد حکم بگيريم. برگشتيم. صاف آمديم توي اتاق شهيد مطيعي. درخواست حکم کرديم. گفت :" من هم مي*يام" خوشحال شديم. در حقيقت با عباس بودن سعادتي بود. غروب نشده به ديواندره رسيديم. چند روزي آن جا مانديم. اطلاعات و اخبار را با شناسايي خودمان تطبيق داديم. نتيجه خوبي به دست آمد. برگشتيم بيجار. دو روز بعد مي*خواستم بروم سنندج. پيشنهاد کردم با هم برويم. گفت:"نه، من نمي*يام، روزه*ام باطل مي*شه" گفت:« پريروز که به منطقه رفتيم نذر کردم اگه مأموريت ما موفقيت*آميز باشه سه روز روزه بگيرم. الحمدالله مأموريت خوبي بود. دارم نذرم رو ادا مي*کنم. ». جنيدي همرزم شهيد عباس مطيعي هم در اين باره مي*گويد: چه شور و حالي داشت. همه چيز حاضر بود ولي ناراحت به نظر مي*رسيد. پرسيدم:« چيزي شده؟ ». گفت:«ان*شاءالله حل مي*شه!». فهميدم رضايت پدر و مادرش را هنوز نگرفته*. حق هم داشتن رضايت ندهند. آخه عباس هنوز سني نداشت. تصميم گرفتم اگر رضايت ندادند واسطه بشوم. با حاج کريم كه صحبت کرد گفت:«نصفش حل شد». توي دلم خدا را شکر کردم. همسفر خوبي برايم مي*شد. راضي کردن مادرها يک مقدار سخت*تر است. مادرند چه مي*شود کرد. عباس خيلي با مادرش صحبت کرد. وقتي رضايتش را گرفت مثل فنر از جا پريد. پيشاني مادرش را بوسيد و بلند گفت:«به تو مي*گن مادر، مادري قهرمان!». در حالي که از خوشحالي توي پوستش نمي*گنجيد، گفت:« بريم مهندس اگه مادرم رضايت نمي*داد جواب امامو چه جوري مي*دادم؟». گفتم تو هر کسي نيستي، عباس مطيعي هستي. محمد قاسمي همرزم شهيد عباس مطيعي هم مي*گويد: تکاب به بيجار محور مهمي بود. آنها آمده بودند راه را قطع کنند. پس از بررسي فهميده بودند روزها نمي*شود کاري کرد. يک شکاربان محلي آنها را ديده و به سپاه خبر داده بود. براي مقابله با آنها دو تا گروه درست کرده بوديم. حاج عباس با رفتن مطيعي به منطقه مخالفت کرده بود، ولي او مصمّم به رفتن بود . آنها 20 نفر بودند. اسم فرمانده آنها علي ويسي بود. بهش مي*گفتند علي دلير. وقتي به منطقه مي*رسند
    [["Arial"][/FONT]

  9. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  10. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    بهش مي*گفتند علي دلير. وقتي به منطقه مي*رسند سنگر مي*گيرند و شروع به به مقابله مي*كنند. جعفرمرادي با نيروهايش از طرف شرق به آنها حمله مي*کنند.عباس مطيعي هم از شمال وارد منطقه مي*شود. وقتي ما رسيديم دو ساعتي از درگيري*شان مي*گذشت. ماشين شهيد سيدعزيز غياثيان گير کرده بود. اطلاعاتي از ايشان گرفتيم ولي راه را گم کرديم. توي اين سرگرداني ناخودآگاه بالاي سر ضدانقلاب درآمديم. به طرفمان سه تا آرپي*جي شليک شد اما هيچ کدامشان به ما نخورد. ما هم کاليبر پنجاه را گرفتيم طرفشان. مرتب از اين تپه به آن تپه جا عوض مي*کردند. عباس مطيعي با بلندگو به ضد انقلاب اعلام کرد:« اگه خودتونو تسليم کنين کارتون راحت*تره». ولي آنها به طرف او تيراندازي کردند و به سختي مجروح شد. عباس بعد از مجروحيت مجبور شد از منطقه خارج شود ولي ما تا آخر کار با آنها جنگيديم. 18 جنازه توي تپه*ها ماند. يک نفر توانسته بود خودش را تا رودخانه قزل اوزن برساند. نفر بيستم هم بعد از مدت*ها در عمليات بعدي دستگير شد. همان شب راديو اسراييل خبر درگيري را اعلام کرد. معلوم شد با اسرائيل رابطه دارند. يکي از بستگان شهيد عباس مطيعي هم مي*گويد:مشتاقان فراواني به عشق اجراي فرمان امام دست به کار شده بودند. بي*سوادهاي باحوصله پاي درس باسوادها مي*نشستند و بي*حوصله*ها با بهانه*ها مختلف از زير کار در مي*رفتند. البته سخت هم بود. بعد از 60 يا 70 سال سال درس خواندن کار مشکلي است. امام دستور نهضت سوادآموزي را صادر فرموده بودند. شهيد مطيعي نمي*توانست در صف معلم*هاي نهضت جاي بگيرد. از طرفي دائم به فکر فرمان امام بود. مادربزرگ را صدا زد و گفت:"بيا مادر! از امروز من معلم و تو شاگرد. بيا بهت درس بدم" مادربزرگ گفت:" از من گذشته. من ديگه چيزي ياد نمي*گيرم و حوصله هم ندارم". از آن به بعد هر روز يک ساعت مادربزرگ را مجبور مي*کرد تا درس بخواند و تا مدتي بعد او را باسواد کرد. محمدحسن مطيعي هم مي*گويد: به آسايشگاه تجريش در فرمانيه منتقل شده بود . گاهي حالش بد مي*شد. بين مرگ و زندگي روزگار مي*گذراند. تعدادي کارمند جديد هم گرفته بودند. کارمندان قديمي هم با عشق و علاقه خاصي کار مي*کردند. بين کارمندان قديمي بانويي به اسم فاطمه بود. او خيلي به جانبازان مي*رسيد. نمي*دانستم که انگليسي هم بلد است. گفتم: مي*رم بيرون،چيزي نمي*خواي؟ گفت: اگه تونستي يک خودکار و يک دفترچه دو خط انگليسي برام بخر! گفتم: دفترچه انگليسي براي چي مي*خواي؟ گفت: اين خانم پرستار انگليسي بلده. من هم که بيکارم. بگذار لااقل چند کلمه زبان ياد بگيرم. ... هر دو برادر پرفسور بودند. به آنها پرفسور صميمي مي*گفتند. يکي توي بيمارستان*هاي ايران خدمت مي*کرد و يکي هم آلمان بود. خدا خيرشان بدهد. هر دوشان اهل خدمت بودند. آن يکي که ايران بود مجروح*ها را عمل مي*کرد. کساني هم که در ايران امکان درمانشان نبود مي*فرستاد
    [["Arial"][/FONT]

  11. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    وصيت*نامه شهيد عباس مطيعي: شهادت لياقتي مي*خواهد که نه هر کس داراست و نه هر کس شايسته آن. پس خدايا! لياقت شهادت را در ما به وجود آور و شهادت را روزي ما گردان چرا که "ان اکرم الموت القتل " ... سخن بسيار است. قلم شکسته و وقت ناچيز. مدتها بود در فکر اين بودم که آيا من هم بايد وصيت*نامه بنويسم و يا به خاطر اين که من ديگر نمي*توانم در جبهه*ها شرکت کنم، وصيت*نامه را هم نبايد بنويسم اما ديدم نوشتن وصيت*نامه وظيفه هر مسلمان است و من هم خودم را مؤظف دانستم بنويسم. اما اين که چه بنويسم. چرا که نوشتني*ها را به نظر من فقط شهدا مي*نويسند و نوشتن ما چند صباحي دوام دارد ولي نوشتن آنها چون صبغه الهي است و فنا ندارد. شهيد با خون مي*نويسد و ما با جوهر. و تفاوت به قول شاعر: «ميان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمين تا آسمان است. ». … پروردگارا! شهادت را روزي ما بگردان. خدايا! نمي*دانم که اين هداياي مرا که عبارت از نيمي بدن فلجم است پذيرفته*اي يا نه؟ خدايا! تنها آرزويم را که شهادت در راه توست نصيبم گردان
    [["Arial"][/FONT]

  12. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خاطرات:

    خواهر شهيد:
    دبيرستان مي*رفتي. تابستونا هم كار مي*كردي تا پول*توجيبي*ات تأمين بشه.
    هميشه مي*گفتي: « بابا گناه داره. نبايد بهش فشار بياد. او خيلي زحمت مي*كشه!» براي دفترچه و مداد و اين حرفها هم به بابا مراجعه نمي*كردي.
    ساختن خونه*مان تمام شده بود. توي اثاث*كشي خيلي كمكمون كردي. بعدش هم آمدي و گفتي:
    ـ خواهر از اثاث خونه چي كم داري؟
    ـ براي چي مي*پرسي عباس؟
    ـ مي*خوام يه چشم روشني برات بخرم. نمي*دونم چي بخرم!
    ـ از تو ديگه انتظار نداريم. همين كمك هم مي*كني ازت ممنونيم!
    ولي خلاصه خودت كمبود ما را فهميدي. از همون پولهايي كه تابستون درمي*آوردي يه كپسول گاز، چشم*روشني برام خريدي
    [["Arial"][/FONT]

  13. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سيد احمد ربيعي*هاشمي:
    وارد مسجد شدم. مسجد عابدينيه. چراغها را خاموش كرده بودند. نور فقط روي سن متمركز شده بود. سن كه چه عرض كنم، با چندتا آجر و دو تا پرده سن درست كرده بودي.
    بچه*ها مشغول اجراي نمايش شدند. گاهي از گوشه مسجد با دست علامت*هايي مي*دادي. بعد هم تغييراتي در صحنه به وجود مي*آمد. از كارهايت سر در نمي*آوردم.
    نمايشنامه بسيار خوبي بود. بچه*ها هم انصافاً خوب بازي كردند. آخر كار ازت پرسيدم: « كار كي بود؟ »
    گفتي: « چطور بود؟ نظرت چيه؟ ».
    گفتم: « خيلي زيبا بود! ولي كار كي بود؟ ».
    گفتي: « بچه*ها واقعاً خوب كار كردن! ».
    مي*خواستم سؤالم را تكرار كنم ولي ديدم بي*فايده است. چون كار خودت بود جواب نمي*دادي!
    حسين قدس :
    دستهاتو از روي چرخ برنمي*داشتي. چند بار هم بهت گفته بودم «من مواظبم. نمي*گذارم ويلچر به كسي بخوره!» ولي اعتماد نداشتي. حق هم داشتي. چند بار قبلا اين اتفاق افتاده بود. البته از طرف تو مؤاخذه هم شده بودم.
    دركت مي*كردم. مردم هم خيلي دوستت داشتند. يكي يكي كنار رفتند و آمدند پشت سرت. احساس كردم ويلچر به سختي* پيش مي*ره.
    متوجه شدم با دستهات ترمز مي*كني. بهت گفتم: « چيزي شده؟ » گفتي: «آهسته*تر! بذار مردم برن. ما نبايد جلوي مردم باشيم! »
    سرعتو كم كردم. آمديم وسط جمعيت. دوباره همون اتفاق افتاد. بهت گفتم: «عباس*جان تقصير من نيست. مردم خودشان را مديون جانبازا مي*دونن. شماها را دوست دارند. خودشون مي*رن پشت سر! »
    سرتو بلند كردي. نگاهي به من انداختي. گفتي: « مردم لطف دارن. ما هم وظيفه*اي داريم. ما نبايد خودمون رو از مردم بالاتر بدونيم. البته شرمنده*ام كه اين*جوري صحبت مي*كنم. نمي*دونم چه*جوري از زحماتت قدرداني كنم. توي همه راهپيمايي*ها زحمت آوردن من با تو است! ».
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1