کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید عبد المهدی مغفوری

    قائم مقام رئیس ستاد لشگر41ثارالله(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

    تاريخ تولد :1335
    تاریخ شهادت : 5/دي/1365
    محل شهادت :جزيره ام*الرصاص
    مزار شهید :گلزار شهداي كرمان

    عبدالمهدي مغفوري درسال 1335 در شهر كرمان ديده به جهان گشود. خانواده تنگدست او از راه قالي*بافي امرار معاش مي*كردند. او كه از ابتدا با طعم تلخ فقر آشنا بود با سخت*كوشي و تلاش بسيار تحصيلات ابتدايي و متوسطه را به پايان رسانيد و پس از آن در دانشسرا پذيرفته شد و موفق به اخذ مدرك كارداني در رشته برق شد. با پايان تحصيل به سربازي فرا خوانده شد. آن روزها را با مبارزه عليه رژيم طاغوت سپري كرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي با اينكه در دانشگاه پذيرفته شده بود اما تجاوزات ضد انقلاب و شرايط زمان او را به پاسداري از انقلاب واداشت و اينگونه بود كه از رفتن به دانشگاه صرف نظر كرده و به سپاه پاسداران پيوست. در موقعيت*هاي گوناگون و در پست*هاي مديريتي به خوبي درخشيد و سرانجام در حالي كه معاونت ستاد لشگر 41 ثارالله را بر عهده داشت در عمليات كربلاي چهار به لقاء معبود شتافت
    [["Arial"][/FONT]

  2. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خاطرات
    یدالله شاه عابدینی:
    در یک سفر یک روزه که سرمان به مجلس ختمی گرم شد و تا ساعت چهار بعد از ظهر طول کشید، حاجی یک باره به خود آمد و برافروخته گفت :نماز اول وقت را از دست دادیم و با ناراحتی به نماز مشغول شد.
    قرار بود مسئولین بسیج کشور در سمیناری در تهران شرکت کنند. معمولا در چنین مواقعی با وسیله های سواری می روند اما ایشان گفت: همه با اتوبوس
    می رویم .تا سوار شدیم حاج مهدی گفت :برادران از همان جلو هر کس حدیثی بلد است بگوید. بعد در خواست مداحی کرد. چنان حال و هوایی داشت که فکر می کردی در مسجد نشسته. ساعت یک شب بودکه رسیدیم قم. برادر ها گفتند اینجا بمانیم و فردا حرکت کنیم .حاج آقا قبول کرد .بخاری ماشین را روشن کردیم و پتو ها را برداشتیم تا استراحت کنیم .من در صندلی جلو بودم .یک لحظه متوجه تکان ماشین شدم .نگاه کردم دیدم حاج آقا غفوری در آن هوای سرد از اتوبوس بیرون رفت. با چشم تعقیبش کردم .رفت در دور ترین محل برای اقامه نماز شب . خوابم برد و قبل از اذان بود که با صدای ایشان از خواب بیدار شدم. از خودم شرم کردم .
    در سمینار تهران بحث و گفتگو شد که امام فرموده اند باید به جبهه بروید . از سمینار که برگشتیم حاج آقا اصرار داشت:که ما باید تکلیف خو درا انجام دهیم. می گفت :وقتی امام می فرمایند :راه قدس از کربلامی گذرد ،باید همین شود .ایشان از زمانی که به بسیج آمدند هیچوقت ندیدم نماز
    بی جماعت برگزار شود .هر جا که وقت نماز می رسید ،می ایستار و اذان می داد .
    [["Arial"][/FONT]

  4. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زهرا سلطان زاده همسر شهید:
    یادم هست یک شب نزدیک ساعت دو بعد از نیمه شب آمد . گفتم: شام می خوری ؟گفت: آنقدر خسته ام که نمی توانم چیزی بخورم ،اگر هم بخوابم برای نماز بیدار نمی شوم. گفتم: نا راحت نباش هر ساعتی که بخواهید بیدارتان می کنم. گفت: من یک ساعت می خوابم .بی آنکه بیدارش کنم از جا بلند شد .وقتی دید مشغول کار های منزل هستم، تبسمی کرد وگفت که به فکر کارهای دنیا نباش .خلاصه رفت و ضو گرفت و تا نزدیک اذان صبح که من از خواب بیدار شدم دعا می کرد و اشک می ریخت .
    گاهی اوقات می گفتم: فلانی فلان چیز را گفته یا این کار راکرده .می گفت :این قدر جوش دنیا را نزن .اگر کار های واجبت ترک شد ناراحت باش .حرف و کار دنیا همیشه هست .شهید مغفوری به ما توصیه می کرد که خوب نگاه کنیم و ببینیم چه اعمالی جز واجبات و مستحبات موجب رضای خداست که هر چه موجب رضای خدا باشد برای خلق هم خوب است. وقتی خبر اسارت برادرم را به ما دادند، ایشان گفت:
    رضای خدا در این بوده و نباید از خود ضعف نشان دهیم ،امروز دشمن ممکن است دست به هر کاری بزند ما باید با ایمان و مقا ومت توطئه او را خنثی کنیم .

    برای همه احترام قائل می شد مخصوصا برای پدر ومادرش.هر وقت به خانه پدری او می رفتیم دست پدر و مادرش را می بوسید و از موقع ورود به خانه تا داخل منزل به خودش اجازه نمی داد که جلوتر از پدر و مادرش حرکت کند .خدا می داند او چقدر آگاه و محترم بود .
    من تا آنجا که یاد دارم هیچ وقت ندیدم ایشان کنار سفره ای که پدر ومادرش نشسته اند دستش را زود تر ازآنها به سر سفره برده باشد. شبهایی که در منزل پدری حاج مهدی میهمان بودیم ،بنا بر شرایط شغلی، پدرش دیر تر به خانه آمد .اما حاج مهدی رامی دیدم که همین طور با لباس بیرون نشسته بود . می گفتم چرا نمی خوابی ؟می گفت :می تر سم پدرم بیاید و در حالت دراز کش خواب باشم .صبر
    می کرد وقتی پدر می آمد و چراغ را خاموش
    می کرد ،ایشان هم می رفت می خوابید . صبح هم قبل از همه بیدار می شد وبه نماز می ایستاد .
    در رعایت احوال بزرگان به خصوص پدر ومادر بسیار حساس بود .وقتی از ماموریت می آمد ،در حالی که بسیار خسته بود به احترام پدر و مادر نمی خوابید. خمیره وجود این بزرگوار از تلاش و کوشش بود .حتی در دوران تحصیلش از بر جسته ترین دانش آموزان محسوب می شد .
    [["Arial"][/FONT]

  6. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خواهر شهید:
    یادم است می خواستم در یکی از مراکز معتبر علمی و مذهبی ثبت نام کنم .این بزگوار قبل از رفتنم گفت :ممکن است افرادی با داشتن دید گاههای مختلف سیاسی بخواهند افکاری را به ذهن شما تحمیل کنند .مواظب باش که بی تفکر جذب افکار و دید گاههای مختلف نشوی .هر چه شنیدی در باره آن فکر کن و توسلت را با ائمه قطع نکن.
    [["Arial"][/FONT]

  8. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    برای هر کاری ، هر چند کوچک و حتی یک یک امضاء ها می گفت بسم الله الرحمن الرحیم و چون کررو انجام می داد می گفت الحمدالله .



    *******************



    پرسیدم آقا مهدی چه آرزویی داری

    گفت : ظهور آقا امام زمان (عج) و خدمت در رکابش

    بعد هم با تبسمی زیبا کفت : اگر من نبودم و آقا ظهور کرد سلام من رو به او برسانید و بگو ئید مهدی عاشقت بود .



    *******************



    توی صف ایستاده بود ، وقتی نوبتش شد فروشنده فروشگاه سپاه گفت حاج آقا ظرف شما خاک گرفته اجازه دهید بروم بشویمش – اجازه نداد ظرف رو گرفت و رفت بعد از ساعتی با ظرف شسته برگشت .



    *********************

    آقا سید کمال موسوی که استاد اخلاق و عارف به تمام معنی بود می گفت شهید مغفوری مجسمه تقوی بود ، او استاد من بود



    *******************







    دستش را که بوسید مرد افغانی گیج شده بود

    حاجی می گفت : ای برادر من تحمل عذاب آخرت رو ندارم اگر ستمی به شما شده مارو ببخش . مرد افغانی خم شد و صورت حاجی رو تو بغل گرفت حالا هر دو گریه می کردند و مرد افغانی هی می گفت : زنده باد اسلام ، زنده باد شما .



    *******************

    یک زمین خالی بدون دیوار کنار منزلمان بود مردم و ما از وسط آن زمین می گذشتیم تا راه کوتاهتر شود ولی حاج مهدی هرگز از داخل آن زمین رد نمی شد . می گفت شاید صاحب این زمین راضی نباشد .



    *******************



    مسئول بسیج استان که شد ، اولین اقدامش به محض ورود جابجایی میزها و صندلی ها بود ، می گفت همه رو به قبله !
    [["Arial"][/FONT]

  10. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    گفتند: خانمت بیمارستان است.

    موتور را گذاشت کنار خانه و رفت بیمارستان .

    ازش پرسیدم چرا با موتور نمی روی ؟

    گفت امروز باک موتورم رو با بنزین سپاه پر کردم . درست نیست با موتور بروم.

    تاکسی هم گیرش نیامد و پیاده رفته بود بیمارستان .



    *****************



    توی اتاق نشسته بودیم ، داشت حساب و کتاب امور سپاه رو می کرد

    گفتم : حاجی خودکارت رو بده چیزی بنویسم ، گفت چند لحظه صبر کن و از خانه خارج شد . بعد از چند لحظه با خودکار نو وارد شد و اونو به من داد .

    وقتی تعجب من رو دید داستان شمع و علی (ع) را برایم گفت .



    ****************



    با تاکسی به خانه یکی از اقوام می رفتیم .

    نیمه راه حاج مهدی به راننده گفت ترمز کنید پیاده می شویم .

    راننده گفت : هنوز که به مقصد نرسیده اید . حاجی گفت شما این راهی که میروید

    یکطرفه است و خلاف قانون و شرع .

    راننده اصرار داشت که این راه کوتاهتر است و زودتر به مقصد می رسید .

    ولی حاجی راننده رو مجاب کرد که مسیر رو برگردد و از مسیر درست به مقصد برسیم .

    *******************

    سال 57 در سلف سرویس دانشگاه تهران می خواستم با فیش غذای خودم برایش افطاری بگیرم . گفت من نمی خورم پرسیدم چرا ؟ پولش را می دهم . گفت نه این حق دانشجویان است . آمدیم بیرون نان و ماست خرید و افطار کرد



    **********************



    آخرین بار که میرفت جبهه برایش آئینه قرآن گرفتم ، قرآن را بوسید و آن را باز کرد سوره نور آمد " الله نور السموات و الارض " وقتی آیه را خواند حالش دگرگون شد ، گفت چه سوره خوبی انشاء ا... با نور بر می گردم .

    روی تابوت رو که کنار زدم .............
    [["Arial"][/FONT]

  12. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه شهید:

    بسم الله الرحمن الرحیم



    رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّيّاتِنا قُرَّةَ أَعْيُنٍ وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِمامًا**

    همسر عزیزم، زهرا خانم سلام امیدوارم در راه انجام وظایف و تکالیف شرعی و الهی خودت موفق بوده باشی. اعتراف می کنم که در این مدت زندگی شوهر خوبی برای تو نبوده م و اینک امیدوارم که از خطاهایم در گذری و اشتباهاتم را نادیده بگیری و از خداوند بزرگ برایم درخواست آمرزش بنما. تو خود می دانی برایت در این مدت روشن شد که آنچه برای بنده مهم بود، عمل به تکلیف شرعی و انجام وظیفه بود و اگرچه در انجام آنها کوتاهی می کردم ولی حداقل در صحبت هایم این مطلب واضح و روشن بود و لذا تنها چیزی هم که از تو می خواهم این است که به وظایف شرعیت عمل نمایی و آن گونه باشی که خداوند متعال و نبی مکرم اسلام(ص) و ائمه معصومین سلام الله علیهم اجمعین خواسته اند و و به کرمش که بچه هایم همین گونه بار بیایند.(البته این سفارش بنده حقیر به تمام خواهران و برادران ایمانیم هست.)

    اینک چند مطلب است که لازم است با تو در میان بگذارم:

    1- اگر از وسائل و یا کتابها و نوارهای مربوط به سپاه و همچنین جزوه های مربوط به سپاه چیزی در خانه هست آنها را به سپاه برگردان.

    2- بنده از مال دنیا چیزی نداشتم و اگر هم چیزی هست، هرچه شرع مقدس در مورد آنها حکم کرده باید انجام شود، ولی مایلم که دو عدد قالیچه ماشینی به عنوان یادگار به منزل پدرم داده شود. همچنین مبلغ هفت هزار تومان به صندوق قرض الحسنه شهید نصیری لاری سیرجان و هفده هزار تومان به صندوق قرض الحسنه بقیه الله کرمان که مربوط به سپاه اسلام برادر کیانشکی هست(حساب 1116) بدهکارم و مبلغ پنج هزار تومان به برادر وهاب(پاسدار بسیج) بدهکارم. همچنین از ایشان خواهش کرده بودم که راجع به پدرم با بیمارستان شهید باهنر تسویه حساب بنماید که اگر این کار را کرده باشد این مبلغ را نیز به ایشان بدهکارم. لذا می توانید با فروش موتورسیکلت و با بعضی وسایل دیگر بدهکاریها را بپردازید.

    3- بچه هایم همگی در اختیار خودت باشند و کسی حق ندارد آنها را از تو بگیرد. سفارش می کنم که آنها را تحت صحیح ترین تربیتها (تربیت اسلامی) قرار بده و از اینکه بچه ها در اختیار افراد بداخلاق و به دور از تربیت اسلامی قرار گیرند و یا اینکه با آنها معاشرتهای طولانی داشته باشند جداً پرهیز کن.0

    4- بعد از من انتخاب زندگی با خود توست( منظورم ازدواج است که اختیار داری ازدواج نمائی یا ننمائی) و هیچ کس در این رابطه نمی تواند متعرض تو بشود ولی هرکجا که بودی سعی کن که فقط رضایت خداوند تعالی در زندگیت مطرح باشد.

    5- هر چند وقت یکبار حتماً با بچه ها دیداری از خانواده پدرم داشته باش. در این رابطه باید عرض کنم همانگونه که در وصیتنامه ای که به پدر و مادرم نوشتم درباره تو به آنها سفارش کرده ام، درباره آنها نیز به تو سفارش می کنم که با گرمی و صمیمیت با آنها رفتار نمایی و مواظب باش که خدای ناکرده رابطه بین شما تیره نشود.

    6- اگر خداوند تعالی فرزندی به تو عنایت کرد، اگر دختر بود اسم او را مرضیه و اگر پسر بود اسمش را مرتضی بگذار.

    7- در رابطه با تذکرات فوق و سایر مواردی که پیش می آید کسی نمی تواند خارج از شرع مقدس اسلام بر تو تکلیفی را اعمال نماید و ضمناً راجع به سایر مسائلی که پیش خواهد آمد و یا لازم بوده تذکر داده شود و من آنها را فراموش کردم و یا در نظر نداشتم که یادداشت کنم و در این رابطه لازم است کسی اعمال نظر کند، من پدرم را به عنوان وکیل خودم و ولی تو قرار می دهم که با توجه به موارد فوق، امور ضروری را با الطاف پدرانه و بزرگوارانه خودش به انجام برساند. ( البته با عرض پوزش و معذرت از محضر پدر بزرگوارم.)

    عرض دیگری ندارم و از همین موقعیت استفاده می کنم و سلام خودم را خدمت فرزندانم، مریم خانم، فاطمه خانم و آقا مصطفی تقدیم می دارم و امیدوارم که خداوند متعال آنها را در زمرۀ عبادالله المخلصین قرار دهد(آمین). از فرزندانم می خواهم که که خدا را از یاد نبرند و از آنها معذرت خواهی می کنم چون پدر خوبی برای آنها نبوده ام و ممکن است که آنها را به ناحق زده باشم و یا ترسانده باشم و آزار و اذیت کرده باشم و یا تکلیف خودم را در قبال آنها انجام نداده باشم. امیدوارم که مرا ببخشید ...2/10/65
    [["Arial"][/FONT]

  14. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1