کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض شهید عليرضا موحد


    شهيد علیرضا موحددانش، فرمانده لشكر 10سید الشهدا (ع)؛ تولد:* 1337 - تهران شهادت: 13/5/1362 – عمليات والفجر2 – منطقه حاج عمران


    خاطره*اي از پدر شهيد موحددانش

    یک روز دیدم علی با محمدرضا دعوا می کند. محمدرضا، علی را تهدید کرد و گفت: اگر کوتاه نیایی به بابا می گویم در مدرسه چکار می کنی.

    من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم، اما آن موقع به روی خود نیاوردم. آنها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روزها داشت، حسابی هوایشان را داشتم.

    مدتی بعد محمد را کنار کشیدم و گفتم بابا، علیرضا در مدرسه چکار می کند؟ محمد گفت: بابا نمی دانی با پول توجیبی که بهش می دهی چه می کند؟ من ترسم بیشتر شد و حسابی مضطرب شدم، خوب بابا بگو با آن پول چه می کند؟ جواب داد: دفتر و مداد می خرد و می دهد به بچه هایی که خانواده شان فقیر هستند. (نقل از پدر شهيد)

    جوابي كه عليرضا به بني صدر داد

    علی از همان روز اول، به ماهیت بني صدر پی برده بود. می گفت: این آدم درستی نیست؛ وقتی مامور محافظت از کاخ نیاوران بودیم، بنی صدر برای بازدید به آنجا آمد.

    اوایل ریاست جمهوری اش بود. همان طور که کنار بنی صدر راه می رفتیم، بني صدر به علی گفت: برادر! من قصد دارم گارد ریاست جمهوری تشکیل بدهم؛ به همین خاطر می خواهم شما را به فرماندهی این گارد منصوب کنم.

    علی پوزخندی زد و گفت: جناب! ما سپاهی هستیم و کارمان هم عملیاتی است. ما از این کارها بلد نیستیم.

    عمليات «بازى دراز» يكى از حماسى*ترين و افتخارآميزترين عمليات*هاى دوران دفاع مقدس است كه موحددانش به عنوان فرماندهى كارآمد و موثر، همراه ديگر همرزمان و با نيروي اندك، حماسه*اى ماندگار در بازى دراز آفريد.

    دست موحددانش در اين عمليات بر اثر انفجار نارنجك قطع شد.

    مادرش در اين*باره مى*گويد: «يكى از خاطراتى كه در ذهنم باقى است، قطع شدن دست عليرضاست. خبرش را از راديو شنيدم كه گفت: دست على موحد در عمليات بازى دراز قطع شد، به بيمارستان پادگان ابوذر در سر پل ذهاب تلفن زدم و با او حرف زدم و تبريك گفتم.

    پرسيدم كه چطور شد دستت قطع شد؟ با شوخى گفت: تو بازى دراز دست درازى كردم، عراقى ها دستم را قطع كردند!

    به خاطر همین روحيه او بود که يكى از همرزمانش مى*گويد: ما هر وقت با ضعف روبرو مى*شديم و در كار گير مى*كرديم، مى*رفتيم سراغ حاج على و او با متانت و تفكر، مشكل را به راحتى حل مى*كرد.

    حاج علی دستی را که از زیر آرنج قطع شده بود، با بند کفش بست و داخل جیبش گذاشت و تا زمانی که رنگش از خونریزی سفید نشده بود کسی متوجه دست او نشد، خلاصه با زور و کلک حاجی را راضی کردند برود عقب، او هم رفت.

    وقتی به بیمارستان رسید، با کمال خونسردی جلوی یکی از دکترها را گرفت و دست قطع شده اش را روی میز گذاشت و گفت: دکتر جون، این دست قلم شده مال منه؛ ببین اگه می تونی یه کاریش بکن. دکتر با دیدن دست داغون و متلاشی حاج علی یک دفعه پشت میز کارش از حال رفت.

    علیرضا پس از قطع دست راستش، گلنگدن سلاح را با دندان مى*كشيد و مسلح مى*كرد.

    او در عمليات «والفجر2» نيز با شوق زيادى شركت كرد و با روحيه شاد و چهره*اى خندان، به فرماندهى نيروها مبادرت *ورزيد؛ همه نيروها از حالات و سكناتش متوجه *شده بودند كه او طورى ديگر عمل مى*كند و گويى به ضيافتى باشكوه دعوت شده است.

    حاجى در حين هدايت نيروها سخت زخمى شد، اما با همان وضع و حال زخمى به پيش مى*رفت؛ كشان كشان خود را به سيم تلفن صحرايى نيروهاى دشمن *رساند و با دندان آن را جويد و ارتباط عراقى*ها را قطع كرد كه در همان حال، مورد هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت *رسيد.

    روايت شهيد رستگار از شب شهادت موحددانش

    شهيد كاظم رستگار درباره شهید موحددانش مى*گويد: حاجى همواره دو آرزو داشت: يكى اين*كه به درجه رفيع شهادت نايل آيد و ديگر اينكه گمنام شهيد شود.

    شب عمليات والفجر 2 كه مى*خواستيم براى عمليات حركت كنيم، حاج على پيشانى*بندى را از جيبش درآورد و گفت: رستگار! اين را به پيشانى من ببند. با حالت گريه و با يك معنويت خاصى گفت: ديگر اين دفعه آخر است.

    در عمليات، پيشاپيش نيروها حركت مى*كرد. در همان عمليات شهيد شد و به آرزوى اولش رسيد. اما با اينكه جنازه*اش نزديك ما بود و نيروهاى زيادى را براى يافتنش بسيج كرديم، ولى تا چند روز نتوانستيم جنازه*اش را پيدا كنيم. پس از اين*كه همه شهيدان تخليه شدند، جنازه حاجى را هم يافتيم و به اين ترتيب آرزوى دوم او كه دوست داشت گمنام باشد نيز محقق شد.

    مسئوليت رساندن خبر شهادت علي به عهده من گذاشته شد و اين سخت*ترين مأموريتي بود كه تا آن موقع انجام داده بودم. تمام راه را با خودم فكر مي*كردم چگونه و با چه جمله*اي شروع كنم. پدر و مادر علي دو پسر و يك دختر داشتند. يك پسرشان كه در عمليات بيت*المقدس شهيد شده بود، دخترشان هم بعد از ازدواج در ايران نبود و مادر علي هم به خاطر بچه*دار شدن دخترش به آن*جا رفته بود.

    حالا من بايد در اين تنهايي خبر شهادت پسر بزرگشان را مي*رساندم. آقاجان در را به رويم باز كرد. سلام و احوالپرسي گرمي كرديم و براي آن*كه وانمود كنم از علي خبر ندارم پرسيدم: علي برگشته؟ آقاجان نگاه معني*داري به من كرد و گفت: بيا تو. وقتي داخل خانه شديم، آقاجان روبرويم دو زانو نشست. آرام و متين گفت: اومدي خبر شهادت علي رو به من بدي؟ اگر فكر مي*كني ذره*اي ناراحت مي*شم، اشتباه مي*كني.
    ديشب خواب علي*رو ديدم. از من خداحافظي كرد و گفت: بابا منو حلال كن. من ديگه رفتم.

    وصیت نامه شهید علیرضا موحددانش

    سلام علیکم، در زمانی قلم به نیت وصیت بر کاغذ می لغزانم که هیچ گونه لیاقت شهادت را در خود نمی بینم. وقتی به قلم رجوع می کنم، غیر از سیاهی و تباهی و معصیت چیزی نمی یابم و به همین دلیل از پروردگار توانا عاجزانه می خواهم که تا مرا نیامرزیده، از دنیا نبرد.

    پروردگارا! با گناهی زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتی نیست، تقاضای عفو و بخشش دارم؛ الهی! بنده ای که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخ توان دارد؟

    خدایا! توبه ام را بپذیر و از گناهانم درگذر که غیر از تو کسی را ندارم و غیر از تو امیدی ندارم. مردم بدانید راهی را که در آن گام نهاده ایم که همانا راه حسین (ع) است، به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقی که به تن داریم در سنگر رضای خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتی که پشتیبانش خداست، پیشاپیش امام زمان در مقابل تمامی کفر خواهد ایستاد و انشاالله پیروز خواهد شد.

    پدر و مادر عزیزم! همان گونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید، اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هر گاه پدر و مادر در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند، خداوند کریم اجری عظیم نصیبشان می کند.

    شما خوب می دانید که شهید عزادار نمی خواهد، رهرو می خواهد همان طور که من رهرو خون برادرم بودم شما هم با قلم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.

    مادر عزیزم به مادران بگو مبادا از رفتن فرزندان شان به جبهه جلوگیری کنند که فردا در محضر خدا نمی توانند جواب حضرت زینب (س) را بدهند که تحمل 72 شهید را نمود.

    پدر و مادر عزیز! به خاطر تمام بدی ها و ناسپاسی ها که به شما کرده ام مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید. از همسرم که امانتی است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.

    برادران عزیز، برادری داشتم که در راه خدا شهید شد، قبلاً در وصیت نامه ام با او صحبت و درددل می کردم اکنون به شما توصیه می کنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد.

    مبادا در غفلت بمیرید که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.

    پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند، بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند؛ در زنده بودنمان که نتوانستیم در آنها اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد.

    والسلام
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  2. 5 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    سردار شهید حاج عليرضا موحد دانش




    فرماندهي تيپ 10 سيد الشهدا

    عليرضا اولين فرزند خانواده «موحد» در سال 1337 در تهران چشم به جهان گشود و در محيطي با صفا، مذهبي و در سايه پدر و مادري زحمتكش، پرورش يافت. پس از اخذ ديپلم در سال 1355 وارد دانشگاه تبريز شد و در رشته مهندسي برق به كسب علم مشغول گشت. هنگاميكه مبارزات انقلابي مردم اوج گرفت عليرضا نيز به جمع مبارزين پيوست و ادامه تحصيل را به آينده موكول كرد. با شكفتن شكوفه هاي جمهوري اسلامي ايران، او در كميته انقلاب، اولين فعاليتهايش را در ايران اسلامي آغاز نمود و پس از آن در سال 1358 به سپاه پاسداران پيوست و حراست از بيت حضرت امام خميني (ره) را به عهده گرفت. غائله كردستان، آغاز سفر بي*پايان عليرضا به صحنه پيكار با دشمنان اسلام و ايران بود. در عمليات بازي دراز كه به عنوان جانشين عمليات حضور داشت، همچون سردار رشيد كربلا - حضرت ابوالفضل العباس (ع) - دستش را به پيشگاه حق تقديم كرد و پس از شركت در عمليات فتح*المبين و بيت المقدس به عنوان فرمانده گردان حبيب بن مظاهر، به لبنان سفر نمود و مدتي را در آنجا همپاي برادران مسلمان به مبارزه با صهيونيست پرداخت. هنگاميكه از سفر بازگشت موعد عمليات والفجر 1 بود و پس از آن زمان وصل. آري در عمليات والفجر 2 كه عليرضا فرماندهي تيپ 10 سيد الشهدا را برعهده داشت، نداي ملكوتي يار او را به سوي بهشت برين دعوت كرد و شهيد موحد دانش، در تاريخ سيزدهم مرداد سال 1362 به بزرگترين آرزوي عاشقان رسيد.

    فرازهايي از وصيتنامه شهيد عليرضا موحد دانش،

    «... پروردگارا تو شاهدي كه ما براي رضاي تو مي جنگيم و براي رضاي توست كه از شهرمان و از پدر و مادر و وابستگي هايمان به دنيا، بريده ايم و مشتاقانه به سويت آمده ايم. پس تو را به خميني قسم ياريمان كن. مردم بدانيد كه در مكتب ما، شهادت مرگي نيست كه دشمن بر ما تحميل كند. و اين آخرين پيام هر شهيد است كه: «هميشه راه حسين باقي است و يزيديان بر فنا.» مادر جان! يادت باشد كه فرزندت مشتاق (شهادت) بود و از مرگ هراسي نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت ...»

    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  4. 5 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,373
    امتیاز : 28,131
    سطح : 98
    Points: 28,131, Level: 98
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 219
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,143
    تشکر شده 8,650 در 2,666 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض تمدید مرخصی در رستوران

    چند دفعه ای که با علیرضا بیرون رفته بودم متوجه شدم اخلاقش با خانه خیلی متفاوت است. وقتی از جبهه می آمد و من در خانه را باز می کردم خنده روی لبش داشت در حالی که خیلی خسته بود، می گفت: وقتی من می آیم تمام مشکلات و غصه هایم را پشت در می گذارم و وارد خانه می شوم.
    در بین دوستانش هیچ کس فکر نمی کرد او چنین خصوصیات اخلاقی ای داشته باشد.
    می گفت:
    من زمانی که نیستم، نیستم ولی وقتی هستم وظیفه ام این است که تو را بیرون ببرم و در خدمت شما باشم.
    یکبار که با هم شام به رستوران رفته بودیم ناگهان یک آقایی آمد پیش علی و شروع کرد به صحبت کردن. شهید موحددانش به من گفت: شما اینجا بایست تا بیایم و خودش به همراه آن آقا رفتن بیرون. وقتی برگشت دیدم به هم ریخته شد، پرسیدم: چه شده؟ گفت: آن آقا خواسته ای داشت و من هم جوابش را دادم. خیلی پا پیچش نشدم برای اینکه موضوع را بفهمم اما بعد از چند دقیقه خودش گفت: در جبهه رفتارم با خانه زمین تا آسمان فرق می کند. این آقا در منطقه از من مرخصی گرفته حالا می گوید مرخصی مرا تمدید کن در حالی که الان جانشین من فرد دیگری است و او باید از ایشان اجازه بگیرد.


    به نقل از همسر شهید
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  6. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,373
    امتیاز : 28,131
    سطح : 98
    Points: 28,131, Level: 98
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 219
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,143
    تشکر شده 8,650 در 2,666 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض شهید موحد شلوار لی نمی پوشید

    شهید موحددانش به تیپش خیلی اهمیت می داد. تمیز بود و لباس بدون اتو نمی پوشید.
    حسین خالقی می گفت: «خط شلوار علی هنداونه را نصف می کند».
    هر لباسی که می پوشید باید اتو داشت. در عین سادگی خیلی تمیز بود. شلوار پارچه ای، یقه سه سانتی خیلی تمیز و مرتب. شلوار لی نمی پوشید.
    همیشه لباس سپاه و لباس بیرونش ساده و تمیز بود. ریش اش دائم مرتب بود. شب ها من می دیدم که مسواک می زد. خیلی آراسته بود.


    به نقل از همسر شهید
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

  7. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-آبان-۱۷
    محل سکونت
    امامزاده!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,373
    امتیاز : 28,131
    سطح : 98
    Points: 28,131, Level: 98
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 219
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 30,143
    تشکر شده 8,650 در 2,666 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یک ماه از رفتن شهید موحددانش می گذشت اما هنوز به مرخصی نیامده بود. وقتی آمد، گفت: «صبح دوباره باید بروم سپاه، جلسه داریم و بعد بر می گردم منطقه». طبق معمول همیشه که ساکش را خودم می بستم، پرسیدم: «پس وسایلت را جمع کنم؟» گفت: «نه این دفعه نیازی نیست، احتیاج ندارم. ممکنه ماموریتم هم 5-6 ماه طول بکشد». این را که گفت، با ناراحتی شروع کردم به مخالفت.
    تا آن روز اصلاً در مورد اینکه در جنگ فرمانده است و با مشکلات فراوانی رو به روست حرفی نزده بود اما وقتی ناراحتی من را دید گفت: «من فرمانده شده ام و باید بروم»، حکم محسن رضایی را هم به من نشان داد. سپس وصیت نامه اش را داد به من. گفتم: «حاج علی قضیه چیه؟ دیگه نمی خواهی برگردی؟!» خندید و گفت: «بادمجان بم آفت ندارد، خیالت راحت باشد بر می گردم».

    به نقل از همسر شهید
    خانم جان، هنوز به اندازه ی تمام قرن ها با شما فاصله دارم که در برابر تمام عظمتتان شرمسار شوم از این که بگویم فرزندی از فرزندان شمایم...
    اقامتگاه

    السلام علیک یا ابا صالح المهدی
    بر من لباس نوکریم را کفن کنید / نوکر بهشت هم برود باز نوکر است
    انت الهی و سیدی و مولای! اغفر لاولیائنا و کف عنا اعدائنا واشغلهم عن اذانا و اظهر کلمة الحق واجعلها العلیا و ادحض کلمة الباطل واجعلها السفلی انک علی کل شیء قدیر...
    خدایا به امید تو...!!!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1