کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 112
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض شهید علی بلورچی

    شهید علی بلورچی

    شناسنامه اش مي گفت اسمش مهران است اما وقتي رفت جبهه گفت صدايم كنيد علي.
    نامه هايش را اينطور امضاء مي كرد؛ الاحقر علي بلورچي. در برخي نامه ها هم نوشته عليرضا.

    خطش آن قدر زيبا هست كه بتوان يكي از نامه هايش را قاب كرد.


    وصيتنامه اش دو خط هم نمي شود! نوشته؛
    ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم
    تنها يك چيز برايتان بنويسم كه خيلي زحمت كشيدم و ناله كردم و شب زنده داري(به اصطلاح شما) كردم اگر شهيد شدم بايد بگويم: «فزت و رب الكعبه»


    شهید-علی-بلورچی.jpg






    متنی که پیش رو دارید دفترچه محاسبات نفس شهید علی بلورچی رتبه ۵ کنکور دانشجوی الکترونیک دانشگاه شریف، شاگرد خاص آیت ا… حق شناس است. خودتان بخوانید و قضاوت کنید. نوشتن این دفترچه را از روز پنجشنبه ۲۲ آذرماه سال ۶۳ شروع کرده بود. جوانی که وقتی شهید شد ۲۱ سال بیشتر سن نداشت. دفترچه محاسبات نفس ما چند گناه فقط این چنینی دارد؟!….


    روي جلدش نوشته بودند؛ دفترچه محاسبات نفس شهيد علي بلورچي.



    علي صفحه اولش نوشته بود:


    بسم الله الرحمن الرحيم
    اعوذ باالله من الشيطان الرجيم
    قال الله العظيم في كتابه الكريم
    اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيباً.
    «من استوي يوماه فهو مغبون»





    ۱٫ نماز صبح را بی حال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خیلی بی حال زیارت عاشورا خواندم.
    ۲٫ خواب بر من غلبه کرد.
    ۳٫ یاد امام زمان علیه السلام کم بودم و هستم.
    ۴٫ الفاظ زائد زیاد به کار بردم.
    ۵٫ مشارطه نکردم.
    ۶٫ زود عصبانی می شوم.
    ۷٫ شهوت شکم داشتم.
    ۸٫ ریا کردم.
    ۹٫ حب دنیا داشتم.
    ۱۰٫ حضور قلب در سر نماز خیلی کم بود.
    ۱۱٫ خود را بهتر از آنچه هستم به دیگران نمایاندم.
    ۱۲٫ نفس را در رفاه قرار دادم و در مضیقه نبود.
    ۱۳٫ دروغ گفتم.
    ۱۴٫ برای غیر خدا کار کردم.
    ۱۵٫ یاد دنیا بودم.
    ۱۶٫ تقوا نداشتم.
    ۱۷٫ وقت را زیاد تلف کردم.
    ۱۸٫ امروز تماماً معصیت و غفلت بود.
    ۱۹٫ نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم.
    ۲۰٫ ذکر را با توجه زیاد نمی گفتم.
    ۲۱٫ شاید غیبت کردم.
    ۲۲٫ نفس در آرامش بود.
    ۲۳٫ خدا را ناظر بر اعمالم ندیدم.
    ۲۴٫ غیبت شنیدم.
    ۲۵٫ کنترل زبان کم بود.
    ۲۶٫ تندخویی کردم.
    ۲۷٫ کم فکر کردم.
    ۲۸٫ به آنچه علم داشتم عمل نکردم.
    ۲۹٫ درسم را خوب نخواندم.
    ۳۰٫ خیلی صحبت بیخود کردم و همین سبب شد که حالت غفلت از خدا داشته باشم.
    ۳۱٫ یاد مرگ و قیامت و روز جزا نبودم.
    ۳۲٫ خود را بزرگ جلوه دادم.
    ۳۳٫ دخالت در امور معصیت آلود کردم.
    ۳۴٫ مراقبت از چشم خیلی کم بود.
    ۳۵٫ بی وضو خوابیدم.
    ۳۶٫ میل زیادی به ریا داشتم و امور را آن گونه جلوه می دادم که حقیقت نداشت تا سببی برای خوشحالی نفس شود.
    ۳۷٫ حب مقام داشتم و آنرا نیز ارضاء کردم.
    ۳۸٫ معاشرت با افراد غیر لازم کردم.
    ۳۹٫ خود بزرگ بینی و عجب داشتم.
    ۴۰٫ از فرصتهایم خیلی کم بهره بردم و استفاده خوبی نکردم.
    ۴۱٫ به طور جدی یاد مرگ نبودم.
    ۴۲٫ زیاد به یاد امام زمان روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء نبودم.
    ۴۳٫ با نفس درگیر نبودم.
    ۴۴٫ کبر داشتم و به خود مغرور شدم.
    ۴۵٫ ذکر درونی و برونی خیلی کم بود و اگر هم بود بی توجه بود.
    ۴۶٫ دقت در اعمال و فکر قبل از آنها کم بود و یا اصلاً نبود.
    ۴۷٫ زخم زبان زدم.
    ۴۸٫ قرآن کم خواندم.
    ۴۹٫ در مهلکه سقوط قرار گرفته ام.
    ۵۰٫ خواطر نفسانی کنترل نشد.
    ۵۱٫ نمازها را با علاقه و شوق نخواندم.
    ۵۲٫ در جهت خود سازی گام برنداشتم.
    ۵۳٫ در حال موتورسواری حب دنیا تاثیر گذاشت و موجب شد معصیت کنم.
    ۵۴٫ یقین و اخلاص نبود.
    ۵۵٫ توجیه می کردم معاصی ام را.
    ۵۶٫ تواضع و زهد نبود.
    ۵۷٫ کمبود شخصیت داشتم و با خود بزرگ نمایی سعی در جبران آن داشتم.
    ۵۸٫ خوف نداشتم.
    ۵۹٫ گستاخی داشتم و حیا نداشتم.
    ۶۰٫ ایذاء مومن نمودم.
    ۶۱٫ نماز را در حالت خواب خواندم و اصولاً به یاد مولایم نبودم.
    ۶۲٫ دعای عهد را نخواندم.
    ۶۳٫ عبرت از احوالات دنیا نگرفتم.
    ۶۴٫ حب دنیا خیلی دارم و حقیقتاً نفس در کنترل شیطان است و نه در کنترل خودم.
    ۶۵٫ واجبات را متوجه نبودم.
    ۶۶٫ دقت در نیات وجود نداشت.
    ۶۷٫ نفس خیلی طغیان کرد.
    ۶۸٫ قلب متوجه خداوند تبارک و تعالی نبود.
    ۶۹٫ آمادگی برای مرگ وجود نداشت.
    ۷۰٫ احساس مسئولیت کم بود.
    ۷۱٫ نظم کم بود.
    ۷۲٫ تفکر و تعمق وجود نداشت.
    ۷۳٫ چشم آزاد بود و بیهوده به اطراف نگاه می کرد و گاهی به محارم الهی برمی خورد که متاسفانه حتماً بر قلب نیز تاثیر سوء گذاشته است.
    ۷۴٫ ذکری که موجب صعود شود وجود نداشت.
    ۷۵٫ آنچه نباید می گفتم، گفتم.
    ۷۶٫ شهوت خواب پیدا کردم.
    ۷۷٫ ریا کردم و خواستم سواد خود را به رخ دیگران بکشم.
    ۷۸٫ در حال خنده نوعی غفلت در خود احساس کردم.
    ۷۹٫ در مقابل روی کردن دنیا سوی خودم سست بودم و دائماً در ذهنم بود.
    ۸۰٫ تعارف و تمجیدها وسوسه می نمودند.
    ۸۱٫ پناه بردن به حضرت حق تعالی و استغاثه حقیقی از او کم بود.
    ۸۲٫ عشق به خداوند را تقویت ننمودم.
    ۸۳٫ حالت انابه وجود نداشت.
    ۸۴٫ دعا را به علت کسب صفات رذیله در روز و سریع خواندن، با توجه کامل نخواندم.
    ۸۵٫ چند شبی است که سوره واقعه را بی رغبت می خوانم.
    ۸۶٫ با آنکه می دانستم دارم اشتباه می کنم اما اشتباه کردم.
    ۸۷٫ چند مورد عجله و شتابزدگی وجود داشت.
    ۸۸٫ علاقه به مدح دیگران وجود داشت.
    ۸۹٫ حفظ سرّ نشد.
    ۹۰٫ سوز و ناله کم بود.
    ۹۱٫ بصیرت نبود.
    ۹۲٫ توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود.
    ۹۳٫ هنگام غروب خوابیدم که حال و صفای قلب گرفته شد.
    ۹۴٫ شهوت خودش را خیلی فعال نشان می دهد، باید مراقب بود.
    ۹۵٫ اگر عنایتی شده بود در اول صبح به واسطه خواب بعد از نماز کم شد.
    ۹۶٫ توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه به نفس چه هنگام وسوسه و چه غیر آن خیلی کم بود، لذا در دام شیطان افتادم و علی الخصوص در دامهایش حب دنیا بود که شدیداً متاثر شدم. آن گونه که در نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و اوقات ما بین اینها تماماً ذهنم مشغول به دنیا بود. لذا از خداوند نجات خود را خواهانیم که ای مولای ما خودت به فریاد ما برس و شیطان و حب دینا را از ما بگیر.

    ۹۷٫ حجابهای قلب خیلی زیاد بود و امروز این مطلب برای عقل درک شد.
    ۹۸٫ زهد و فقر و اخلاص کم بود.
    ۹۹٫ انقطاع از دنیا نبود بلکه برعکسش بود.
    ۱۰۰٫ احساس نمودم که تا چه حد زیادی بین من و رب حق حجاب وجود دارد.
    ۱۰۱٫ خود را همه کاره جلوه دادم و شیطان از این راه خوب موفق شد.






  2. 4 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    پدرم بهايي پروپا قرصي بود. هميشه جلسات مذهبي در خانه مان به راه بود. كاري به كار كسي نداشت. اما همسايه ها از او دل خوشي نداشتند.
    من عزيز كرده اش بودم و پدرم خيلي دوستم داشت. پدرم هيچ گاه گرد كار خلاف نمي گشت. حتي دنبال تفريحات رايج آن زمان نمي رفت. شايد بيشترين تفريحش اين بود كه برود سر يكي از زمين هايش كه كارگرها داشتند ديوارهاي مدرسه اي را بالا مي بردند و بانيش خودش بود. چند تا مدرسه ساخته بود و شاه به پاس اين خدمت به پدرم لقب «امين اعظم» داد.
    مادرم مسلمان بود. پدرم در دينش متعصب بود. ما بچه ها وقتي عقل رس شديم، تحت تأثير پدرمان جذب تشكيلات بهائيت شديم. بچه كه بودم پدرم از مادرم جدا شد و طلاق گرفتند. آن قدر بزرگ شده بودم كه بازي سرگرمم نمي كرد، جاي خالي مادرم را حس مي كردم. دلم كه مي گرفت چادر مي انداختم سرم و مي نشستم گوشه اي قرآن مي خواندم و گريه مي كردم. از بچگي بلد بودم قرآن را خوب بخوانم.
    از پچ پچ اطرافيان زير گوش پدرم حدس زدم خبري است. برايم خواستگار آمده بود. وقتي فهميدم كه چه شخصي است خيلي عصباني شدم. با ازدواج مخالفت كردم، اما پدرم مرا تحت فشار قرار داد. با اين كه هيچ وقت مرا نمي زد آن روز آن قدر كتكم زد كه از خانه اش فرار كردم و به نزد مادرم بازگشتم. به پيشنهاد اطرافيان رفتم شكايت كردم كه پدرم مي خواهد من مسلمان را به زور به پسري بهايي بدهد، آن موقع هنوز مسلمان نبودم، اما در آن شرايط، تنها كاري بود كه مي توانست من را امان بدهد. پدرم وقتي شنيد باور نمي كرد دختر دردانه اش پايش را به دادگاه بكشد، دادگاه به نفع من رأي داد. با يك سال تأخير اسمم را در مدرسه نوشتم و ديپلم گرفتم. يكي از دوستان خواهرم كه به خانه شان رفت و آمد مي كرد من را ديده بود و از من خواستگاري كرد. اسمش حسين بود خودش را كارمند ارشد شركت ديبا، يكي از معتبرترين واردكننده هاي ماشين حساب معرفي كرد. هر چند بعدها فهميدم بيشتر از شش كلاس سواد ندارد و آن جا ويزيتور است. شغلش را دروغ گفته بود مثل خيلي چيزهاي ديگري را كه بعداً معلوم شد و من آن موقع نفهميدم. براي عقد، رضايت و حضور پدرم لازم بود، من كه شرايطم را گفتم به پيشنهاد عاقد براي آن كه بتواند ازدواج مان را ثبت كند و مسلمان بودنم ثابت شود، شهادتين را گفتم و رسماً مسلمان شدم.
    آن موقع براي تضعيف بهائيت عكس كساني را كه مسلمان مي شدند، با رضايت خودشان توي روزنامه چاپ مي كردند. از قرار خيلي ها عكسم را ديده بودند و به روي پدرم آورده بودند و او خجالت زده شده بود. ديگر مي توانستم خودم فكر كنم و فارغ از تأثير ديگران تصميم بگيرم، بهايي ها خودشان را تافته ي جدا بافته مي دانستند و اين آزارم مي داد. بعد از انقلاب هم معلوم شد كه همه كليدهاي سياسي مملكت دست همين بهايي ها بود كه ادعا داشتند نبايد در سياست دخالت كرد. اما وقتي قرآن مي خواندم لذت و اطمينان در دلم مي نشست. مي فهميدمش . اسلام دين پسنديده ام بود با كمال ميل مسلمان شدم و ازدواجمان سر گرفت. دروغگويي و كلاشي چيزهايي بودند كه تحمل شان برايم غيرممكن بود و متأسفانه حسين هر دو اين خصلت ها را داشت.
    دخترم مهتاب يك سال و نيمه بود. آمده بود زندگي مان را شيرين كند. بين جر و بحث هاي روزانه مان گم شده بود. به خاطر همين دلم نمي خواست بچه ي ديگري داشته باشم. بچه ي اولم را هم به حرف ديگران آوردم كه شايد حسين پايبند زندگي شود. وقتي فهميدم پسرم را باردارم، وحشت كردم، نمي خواستمش. چيزهاي سنگين بلند مي كردم، طناب مي زدم و از بلندي مي پريدم كه بيفتد. اما او قصد كرده بود به دنيا بيايد.
    حسين از اول بد تربيت شده بود. برايم تعريف مي كرد كه از دخل صاحب كارش پول كش مي رفته و ته كفشش پنهان مي كرده تا چيزي را كه مي خواهد بخرد. حسين بد بار آمده بود. او با كلك روي كاغذ سفيد از من امضا گرفت و بعد خودش از طرف من نوشت كه مهرم را بخشيدم. كارها سريع پيش رفت و ما از هم جدا شديم. كار پيدا كردم تا خرج زندگيم را در بياورم. هر چند حسين توي طلاق نامه ذكر كرده بود كه بچه ها را به من نمي دهد و حتي حق ديدنشان را ندارم ولي چند ماه بعد كه ازدواج كرد آن ها را به من برگرداند. بعد از چند ماه خبر مرگش را شنيدم. توي هتل مقدار زيادي قرص واليوم خورده بود و ديگر بيدار نشده بود. وقتي شنيدم پاهايم سست شد، با همه ي بدي ها و آزار و اذيتش پدر بچه هايم بود و من مانده بودم و سرپرستي دو بچه كه با بدبختي تمام آن ها را بزرگ كردم. با خيلي چيزها جنگيده ام و هميشه فكر مي كنم زندگي از مرگ سخت تر است.
    ــــــــــــــــــــــ
    ¤ برشي از كتاب «محله هاي زندگي» / سرگذشت لامعه لشگرلو؛ مادر شهيد علي بلورچي (انتشارات روايت فتح، نويسنده مريم برادران)

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  6. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    وصيت نامه شهيد علي بلورچي باسمه تعالي
    ( ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء و عند ربهم يرزقون )
    اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدأ عبده و رسوله و اشهد ان عليا و ابناه المعصومين حجج الله
    و ما انسانها چند صباحي به اين دنيا آمده ايم تا امتحان شويم كه كدامين ما بهترين و زيباترين اعمال را انجام مي دهيم.
    آن انسانهايي مي توانند بهترين عمل را انجام دهند كه هم صراط مستقيم را به نحو احسن بشناسند و هم درحين عبور از آن اخلاص عمل را حفظ كنند. صراط مستقيم نيست مگر راه علي و اولاد علي (عليه السلام) و طريقه چگونه خالص گشتن را نيز مي بايست از همين ها آموخت.
    بكوشيم خود را هرچه بيشتر به دامان اهل بيت و عصمت بيندازيم و از سر چشمه پر فيض اين خانواده نهايت بهره را ببريم و درك مقام امامت و ولايت را بكنيم كه دراين صورت همه چيز داريم والا هيچ.

    مادر عزيزم :
    ميدانم زحمت ما را زياد كشيده اي و هر چند از اين فرزند حقيرت بركتي نديدي امّا برايت سخت است كه خبر شهادت مرا بشنوي ليكن از شما مي خواهم كه همان گونه كه تا به حال در مقابل مشكلات زندگي تك و تنها ايستاده اي و آنها را گذرانده اي، در مقابل اين بظاهر سختي نيز با قامتي بلند، استوار و محكم بايست، و خم به ابرو نياور و با ياد خدا و توكل بر او اين سختي زود گذر دنيوي را نيز، سپري كن. برشما مژده باد ديدار با فاطمه الزهرا (سلام الله عليها) در دار بقاء و هم جواري با اين بانوي عزيز.

    و شما اي بسيجيان و رزمندگان عزيز :
    حسين وار برزميد و زينب گونه در مقابل سختي ها صبر پيشه كنيد و علي وار بر مشكلاتي كه ميبينيد خون دل بخوريد. مبادا صحنه هاي جنگ با دشمنان اسلام را لحظه اي خالي كنيد. تا اسلام هست جنگ با كفر همواره مطرح است و هيچگاه انتظار روزي را نداشته باشيد كه در آن جنگي نباشد كه آن موقع ديگر حقي وجود نخواهد داشت. استوار بايستيد و غيورانه بردشمنان دين و قرآن يورش بريد و انتقام خون هاي ريخته شده مظلومان از هابيل تا حسين (عليه السلام) و از حسين (عليه السلام) تاكنون را بگيريد. و شما بازوان قدرتمند خداونديد كه تجلّي قهر الهي بر كفّار زبون فرود ميايد.
    بكوشيد در جهادتان اخلاص را حفظ كنيد و همواره به ياد خدا و الطاف كريمانه او باشيد. دنيا و محبّت آن را از قلوبتان خارج سازيد و با اين عمل ريشه شك و ترس از قلوبتان بزداييد. در تمامي امورتان تقوي پيشه كنيد و از ياد خدا غافل نباشيد.
    و تا آنجا كه توان عقيدتي خود را چه در جبهه و پشت جبهه، با مطالعه و تحقيق قوي نماييد كه دشمن از همين مي ترسد، چرا كه تا شما علم كافي نداشته باشيد يقين لازمه را نخواهيد داشت. روحيه والاي شهادت طلبي و عشق به جهاد در راه خدا درون شما رشد نخواهد كرد و اين عين ذلت و زبوني نفس است. پس با دريافت معارف صحيح قرآني و عمل به آنها خود را هر چه بيشتر بارور سازيد و با اين عمل حضور خويش را در جبهه هاي رزم عليه دشمنان اسلام تداوم بخشيد.

    و سخني هم با شما دوستان و آشنايان داشتم:
    بكوشيد همواره بيش از دافعه، جاذبه داشته باشيد، مواظب اعمال و كردارتان باشيد، مبادا با برخورد هاي ناصحيح فرد يا افرادي را از خود برنجانيد و موجبات طرد ايشان را از جامعهء اسلامي فراهم سازيد. مي بايست حركات و سكنات شما مصاديق بارز اشدّاء علي الكفار رحماء بينهم باشد.
    سعي كنيد تا جوان هستيد خود را اصلاح كنيد. هر چه از عمر مي گذرد سياهي هاي قلب بيشتر مي شود و صفاي دروني كمتر. تلاش كنيد قلبتان را روز به روز و لحظه به لحظه جلا داده به آن برسانيد كه جز خدا و محبّت او در آن چيزي نباشد. مطمئن باشيد كه آسان است امّا كمي همّت و مردانگي مي خواهد.
    ارزشهاي انقلاب را همواره در ذهن داشته، لحظه اي از ارج نهادن به آنها غافل نباشيد.
    به خانواده هاي شهداء خيلي احترام كنيد، علي الخصوص فرزندان شهدا و بالاخص فرزندان شهداي جنگ تحميلي. خود را غلام اينان بدانيد و از همه چيزتان برايشان مايه بگذاريد. چرا كه اينان، چشم و چراغ اين ملّتند.
    آن چنان با خانواده شهدا برخورد كنيد كه جاي خالي شهيدشان را حس نكنند. مبادا فرزندان شهداء احساس يتيمي نمايند كه هيچ چيز تأثيرش بدتر از اين در روحيّه او نيست. همچو خادمي صبور و حليم، كمر به خدمت خانواده شهداء ببنديد.
    بسيجيها و رزمندگان را خيلي محترم شماريد. اينان خيلي عزيزند و نزد خدا محبوبترين بندگانند. مبادا نسبت به ايشان بي احترامي كنيد. مبادا در پشت جبهه در انجام امورات آنها سستي كنيد و يا خدايي نكرده مشكل تراشي نماييد. تلاش كنيد جهت پيشبرد امورات اينان نهايت سعي را داشته باشيد.
    دست از دامن امام امّت برنداريد، كلامش را با جان و دل شنيده، در راه رضايش تمامي سعي تان را بنماييد. به جانش دعا كنيد كه هرچه داريم از وجود پر بركت اين سيّد و آقاي عزيز است. بيشتر متوجه حالات و عيوب خود باشيد تا عيوب ديگران. مرگ را همواره در نظر داشته باشيد و خود را مهيّاي ديدار دوست نماييد كه ديدار او نزديك است.
    از همه خواهش مي كنم مرا حلال كنند و چنان چه غيبتي كرده و يا تهمتي زده ام و احيانا توهين و اهانتي به فردي شده است از من بگذرند و حلال كنند. همچنين در طول مدتي كه با هم بوده ايم سخنها و حركات و اعمال از اين حقير شنيده و ديده ايد، بعد از شهادتم راضي نيستم كسي آنها را به هر صورت نقل كند، چه آنهايي را كه خوب ديده ايد و چه آنهايي را كه بد مي دانسته ايد و اگر كسي چنين كرده باشد روز قيامت از او راضي نخواهم بود.
    لذا اگر مراسمي برايم تشكيل شد تنها ياد ازشهيدان عزيزي چون "علي حلّاجيان" و "موسي" و "اسماعيلي" و "مفيد" و "عبّاس رضايي" و "محمود" و "مسعود" بنماييد و تنها بر مصائب اهل بيت (عليه السلام) اشك بريزيد. چنانكه جنازه داشتم هر زمان كه به بالاي سرم آمديد، سلامي بر اباعبدالله الحسين (عليه السلام) بدهيد و هر گاه در ذهنتان به يادم افتاديد لفظ يا اباعبدالله(عليه السلام) را بگوييد. فراموش نكنيد كلامي در مورد اين عبد حقير صحبت نكنيد.
    شما را به خدا حلالم كنيد و از من راضي باشيد. اين حقير نيز از همه راضيم و دعا مي كنم انشاءالله تعالي خداوند و امام زمان عليه السّلام نيز راضي باشند.

  8. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    چطور با این شهید آشنا شدم یک روز که کمی کلافه بودم عصری بود رفتم بیرون قدم بزنم ناگهان چشمم به یک کتابفروشی خورد منم ناخودآگاه کتاب محله های زندگی رو برداشتم وخریدم بعد از مطالعه فهمیدم دقیقا سالگرد شهادتشون است ومن همون روز تو رفتن به شلمچه تردید داشتم خلاصه این که احساس کردم این شهید داره منو دعوت میکنه چند روز بعدش عازم جنوب شدم

  10. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض شهیدی با 101 گناه

    شهیدی با 101 گناه +تصاویر



    اول فقط يك اسم بود. «علي بلورچي»؛ اسمي مثل بقيه اسم ها. قرار شد برويم سراغ مادر و برخي رفقايش و پرونده اي درباره اش كار كنيم. تا اينجاي ماجرا، اين هم مثل بقيه كارها بود. بايد مي فهميديم اهل كجا و چند سالش بوده، كجا و چقدر درس خوانده، چطور عازم جبهه شده، اخلاق و رفتارش چطور بوده، كي و كجا شهيد شده و از اين جور اطلاعات. يك روز كه مثل همه روزها بود پيك بسته اي آورد كه ظاهراً مثل همه بسته هاي ديگر بود. يك آلبوم از عكس هاي علي، يكسري نامه و يك دفترچه... و آه از اين دفترچه!





    روي جلدش نوشته بودند؛ دفترچه محاسبات نفس شهيد علي بلورچي.
    علي صفحه اولش نوشته بود:


    بسم الله الرحمن الرحيم

    اعوذ باالله من الشيطان الرجيم

    قال الله العظيم في كتابه الكريم
    اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيباً.
    «من استوي يوماه فهو مغبون»



    و از اينجا بود كه ورق برگشت و ماجرا عوض شد. حالا ديگر علي بلورچي فقط يك اسم نبود، يك راز بود، رازي بزرگ.




    از روز پنج شنبه 22 آذر ماه سال 1363، شروع كرده بود به محاسبه نفس و نوشتن گناهانش! گناهان كه چه عرض كنم... بعضي هايش ... بگذريم، خودتان بايد بخوانيد تا بفهميد. نمي دانم وقتي اين 101 گناه يا لغزش را مي خوانيد چه حسي به تان دست مي دهد و عكس العملتان چيست اما راستش را بخواهيد، من خنديدم! حسابي هم خنديدم! به خودم خنديدم چون ديدم كاري از گريه ساخته نيست.



    شناسنامه اش مي گفت اسمش مهران است اما وقتي رفت جبهه گفت صدايم كنيد علي.

    نامه هايش را اينطور امضاء مي كرد؛ الاحقر علي بلورچي. در برخي نامه ها هم نوشته عليرضا.

    خطش آن قدر زيبا هست كه بتوان يكي از نامه هايش را قاب كرد.


    وصيتنامه اش دو خط هم نمي شود! نوشته؛


    ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم

    تنها يك چيز برايتان بنويسم كه خيلي زحمت كشيدم و ناله كردم و شب زنده داري(به اصطلاح شما) كردم اگر شهيد شدم بايد بگويم: «فزت و رب الكعبه»


    شايد بپرسي چرا علي بلورچي؟ زندگي پرفراز و نشيب شخصي و خانوادگي، رتبه پنج كنكور، دانشجوي الكترونيك دانشگاه شريف، شاگرد خاص آيت الله حق شناس و گمنام بودن عمدي وي براي انتخابش كافي بود.

    به گمانم بهتر است برويم سر اصل مطلب. آنچه در ادامه مي خواني 101 مورد از محاسبات نفس علي است. جواني كه وقتي شهيد شد 21 سال بيشتر نداشت. اگر قرار باشد ما هم دفترچه اي براي محاسبه خودمان... بگذريم!


    اين شما و اين رازي به نام علي بلورچي و ليستي از گناهان، قصور و لغزشهايش!


    1. نماز صبح را بي حال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خيلي بي حال زيارت عاشورا خواندم.
    2. خواب بر من غلبه كرد.
    3. ياد امام زمان عليه السلام كم بودم و هستم.
    4. الفاظ زائد زياد به كار بردم.
    5. مشارطه نكردم.
    6. زود عصباني مي شوم.
    7. شهوت شكم داشتم.
    8. ريا كردم.
    9. حب دنيا داشتم.
    10. حضور قلب در سر نماز خيلي كم بود.
    11. خود را بهتر از آنچه هستم به ديگران نماياندم.
    12. نفس را در رفاه قرار دادم و در مضيقه نبود.
    13. دروغ گفتم.
    14. براي غير خدا كار كردم.
    15. ياد دنيا بودم.
    16. تقوا نداشتم.
    17. وقت را زياد تلف كردم.
    18. امروز تماماً معصيت و غفلت بود.
    19. نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم.
    20. ذكر را با توجه زياد نمي گفتم.


    21. شايد غيبت كردم.

    22. نفس در آرامش بود.
    23. خدا را ناظر بر اعمالم نديدم.
    24. غيبت شنيدم.
    25. كنترل زبان كم بود.
    26. تندخويي كردم.
    27. كم فكر كردم.
    28. به آنچه علم داشتم عمل نكردم.
    29. درسم را خوب نخواندم.
    30. خيلي صحبت بيخود كردم و همين سبب شد كه حالت غفلت از خدا داشته باشم.
    31 ياد مرگ و قيامت و روز جزا نبودم.
    32. خود را بزرگ جلوه دادم.
    33. دخالت در امور معصيت آلود كردم.
    34. مراقبت از چشم خيلي كم بود.
    35. بي وضو خوابيدم.
    36. ميل زيادي به ريا داشتم و امور را آن گونه جلوه مي دادم كه حقيقت نداشت تا سببي براي خوشحالي نفس شود.
    37. حب مقام داشتم و آنرا نيز ارضاء كردم.
    38. معاشرت با افراد غير لازم كردم.

    39. خود بزرگ بيني و عجب داشتم.
    40. از فرصتهايم خيلي كم بهره بردم و استفاده خوبي نكردم.

    41. به طور جدي ياد مرگ نبودم.
    42. زياد به ياد امام زمان روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء نبودم.
    43. با نفس درگير نبودم.
    44. كبر داشتم و به خود مغرور شدم.
    45. ذكر دروني و بروني خيلي كم بود و اگر هم بود بي توجه بود.
    46. دقت در اعمال و فكر قبل از آنها كم بود و يا اصلاً نبود.

    47. زخم زبان زدم.
    48. قرآن كم خواندم.
    49. در مهلكه سقوط قرار گرفته ام.
    50. خواطر نفساني كنترل نشد.
    51. نمازها را با علاقه و شوق نخواندم.
    52. در جهت خود سازي گام برنداشتم.
    53. در حال موتورسواري حب دنيا تاثير گذاشت و موجب شد معصيت كنم.
    54. يقين و اخلاص نبود.
    55. توجيه مي كردم معاصي ام را.
    56. تواضع و زهد نبود.
    57. كمبود شخصيت داشتم و با خود بزرگ نمايي سعي در جبران آن داشتم.
    58. خوف نداشتم.
    59. گستاخي داشتم و حيا نداشتم.
    60. ايذاء مومن نمودم.


    61. نماز را در حالت خواب خواندم و اصولاً به ياد مولايم نبودم.
    62. دعاي عهد را نخواندم.
    63. عبرت از احوالات دنيا نگرفتم.
    64. حب دنيا خيلي دارم و حقيقتاً نفس در كنترل شيطان است و نه در كنترل خودم.
    65. واجبات را متوجه نبودم.
    66. دقت در نيات وجود نداشت.
    67. نفس خيلي طغيان كرد.
    68. قلب متوجه خداوند تبارك و تعالي نبود.
    69. آمادگي براي مرگ وجود نداشت.
    70. احساس مسئوليت كم بود.
    71. نظم كم بود.
    72. تفكر و تعمق وجود نداشت.
    73. چشم آزاد بود و بيهوده به اطراف نگاه مي كرد و گاهي به محارم الهي برمي خورد كه متاسفانه حتماً بر قلب نيز تاثير سوء گذاشته است.
    74. ذكري كه موجب صعود شود وجود نداشت.
    75. آنچه نبايد مي گفتم، گفتم.
    76. شهوت خواب پيدا كردم.
    77. ريا كردم و خواستم سواد خود را به رخ ديگران بكشم.
    78. در حال خنده نوعي غفلت در خود احساس كردم.
    79. در مقابل روي كردن دنيا سوي خودم سست بودم و دائماً در ذهنم بود.
    80. تعارف و تمجيدها وسوسه مي نمودند.





    81. پناه بردن به حضرت حق تعالي و استغاثه حقيقي از او كم بود.
    82. عشق به خداوند را تقويت ننمودم.
    83. حالت انابه وجود نداشت.
    84. دعا را به علت كسب صفات رذيله در روز و سريع خواندن، با توجه كامل نخواندم.
    85. چند شبي است كه سوره واقعه را بي رغبت مي خوانم.
    86. با آنكه مي دانستم دارم اشتباه مي كنم اما اشتباه كردم.
    87. چند مورد عجله و شتابزدگي وجود داشت.
    88. علاقه به مدح ديگران وجود داشت.
    89. حفظ سرّ نشد.
    90. سوز و ناله كم بود.
    91. بصيرت نبود.
    92. توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود.
    93. هنگام غروب خوابيدم كه حال و صفاي قلب گرفته شد.
    94. شهوت خودش را خيلي فعال نشان مي دهد، بايد مراقب بود.
    95. اگر عنايتي شده بود در اول صبح به واسطه خواب بعد از نماز كم شد.
    96. توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه به نفس چه هنگام وسوسه و چه غير آن خيلي كم بود، لذا در دام شيطان افتادم و علي الخصوص در دامهايش حب دنيا بود كه شديداً متاثر شدم. آن گونه كه در نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و اوقات ما بين اينها تماماً ذهنم مشغول به دنيا بود. لذا از خداوند نجات خود را خواهانيم كه اي مولاي ما خودت به فرياد ما برس و شيطان و حب دينا را از ما بگير.
    97. حجابهاي قلب خيلي زياد بود و امروز اين مطلب براي عقل درك شد.
    98. زهد و فقر و اخلاص كم بود.
    99. انقطاع از دنيا نبود بلكه برعكسش بود.
    100. احساس نمودم كه تا چه حد زيادي بين من و رب حق حجاب وجود دارد.
    101. خود را همه كاره جلوه دادم و شيطان از اين راه خوب موفق شد.




    وصيت نامه شهيد علي بلورچي
    باسمه تعالي

    ( ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء و عند ربهم يرزقون )

    اشهد ان لااله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدأ عبده و رسوله و اشهد ان عليا و ابناه المعصومين حجج الله

    و ما انسانها چند صباحي به اين دنيا آمده ايم تا امتحان شويم كه كدامين ما بهترين و زيباترين اعمال را انجام مي دهيم.

    آن انسانهايي مي توانند بهترين عمل را انجام دهند كه هم صراط مستقيم را به نحو احسن بشناسند و هم درحين عبور از آن اخلاص عمل را حفظ كنند. صراط مستقيم نيست مگر راه علي و اولاد علي (عليه السلام) و طريقه چگونه خالص گشتن را نيز مي بايست از همين ها آموخت.

    بكوشيم خود را هرچه بيشتر به دامان اهل بيت و عصمت بيندازيم و از سر چشمه پر فيض اين خانواده نهايت بهره را ببريم و درك مقام امامت و ولايت را بكنيم كه دراين صورت همه چيز داريم والا هيچ.



    مادر عزيزم :

    ميدانم زحمت ما را زياد كشيده اي و هر چند از اين فرزند حقيرت بركتي نديدي امّا برايت سخت است كه خبر شهادت مرا بشنوي ليكن از شما مي خواهم كه همان گونه كه تا به حال در مقابل مشكلات زندگي تك و تنها ايستاده اي و آنها را گذرانده اي، در مقابل اين بظاهر سختي نيز با قامتي بلند، استوار و محكم بايست، و خم به ابرو نياور و با ياد خدا و توكل بر او اين سختي زود گذر دنيوي را نيز، سپري كن. برشما مژده باد ديدار با فاطمه الزهرا (سلام الله عليها) در دار بقاء و هم جواري با اين بانوي عزيز.


    و شما اي بسيجيان و رزمندگان عزيز :

    حسين وار برزميد و زينب گونه در مقابل سختي ها صبر پيشه كنيد و علي وار بر مشكلاتي كه ميبينيد خون دل بخوريد. مبادا صحنه هاي جنگ با دشمنان اسلام را لحظه اي خالي كنيد. تا اسلام هست جنگ با كفر همواره مطرح است و هيچگاه انتظار روزي را نداشته باشيد كه در آن جنگي نباشد كه آن موقع ديگر حقي وجود نخواهد داشت. استوار بايستيد و غيورانه بردشمنان دين و قرآن يورش بريد و انتقام خون هاي ريخته شده مظلومان از هابيل تا حسين (عليه السلام) و از حسين (عليه السلام) تاكنون را بگيريد. و شما بازوان قدرتمند خداونديد كه تجلّي قهر الهي بر كفّار زبون فرود ميايد.
    بكوشيد در جهادتان اخلاص را حفظ كنيد و همواره به ياد خدا و الطاف كريمانه او باشيد. دنيا و محبّت آن را از قلوبتان خارج سازيد و با اين عمل ريشه شك و ترس از قلوبتان بزداييد. در تمامي امورتان تقوي پيشه كنيد و از ياد خدا غافل نباشيد.
    و تا آنجا كه توان عقيدتي خود را چه در جبهه و پشت جبهه، با مطالعه و تحقيق قوي نماييد كه دشمن از همين مي ترسد، چرا كه تا شما علم كافي نداشته باشيد يقين لازمه را نخواهيد داشت. روحيه والاي شهادت طلبي و عشق به جهاد در راه خدا درون شما رشد نخواهد كرد و اين عين ذلت و زبوني نفس است. پس با دريافت معارف صحيح قرآني و عمل به آنها خود را هر چه بيشتر بارور سازيد و با اين عمل حضور خويش را در جبهه هاي رزم عليه دشمنان اسلام تداوم بخشيد.



    و سخني هم با شما دوستان و آشنايان داشتم:


    بكوشيد همواره بيش از دافعه، جاذبه داشته باشيد، مواظب اعمال و كردارتان باشيد، مبادا با برخورد هاي ناصحيح فرد يا افرادي را از خود برنجانيد و موجبات طرد ايشان را از جامعهء اسلامي فراهم سازيد. مي بايست حركات و سكنات شما مصاديق بارز اشدّاء علي الكفار رحماء بينهم باشد.
    سعي كنيد تا جوان هستيد خود را اصلاح كنيد. هر چه از عمر مي گذرد سياهي هاي قلب بيشتر مي شود و صفاي دروني كمتر. تلاش كنيد قلبتان را روز به روز و لحظه به لحظه جلا داده به آن برسانيد كه جز خدا و محبّت او در آن چيزي نباشد. مطمئن باشيد كه آسان است امّا كمي همّت و مردانگي مي خواهد.
    ارزشهاي انقلاب را همواره در ذهن داشته، لحظه اي از ارج نهادن به آنها غافل نباشيد.
    به خانواده هاي شهداء خيلي احترام كنيد، علي الخصوص فرزندان شهدا و بالاخص فرزندان شهداي جنگ تحميلي. خود را غلام اينان بدانيد و از همه چيزتان برايشان مايه بگذاريد. چرا كه اينان، چشم و چراغ اين ملّتند.
    آن چنان با خانواده شهدا برخورد كنيد كه جاي خالي شهيدشان را حس نكنند. مبادا فرزندان شهداء احساس يتيمي نمايند كه هيچ چيز تأثيرش بدتر از اين در روحيّه او نيست. همچو خادمي صبور و حليم، كمر به خدمت خانواده شهداء ببنديد.
    بسيجيها و رزمندگان را خيلي محترم شماريد. اينان خيلي عزيزند و نزد خدا محبوبترين بندگانند. مبادا نسبت به ايشان بي احترامي كنيد. مبادا در پشت جبهه در انجام امورات آنها سستي كنيد و يا خدايي نكرده مشكل تراشي نماييد. تلاش كنيد جهت پيشبرد امورات اينان نهايت سعي را داشته باشيد.
    دست از دامن امام امّت برنداريد، كلامش را با جان و دل شنيده، در راه رضايش تمامي سعي تان را بنماييد. به جانش دعا كنيد كه هرچه داريم از وجود پر بركت اين سيّد و آقاي عزيز است. بيشتر متوجه حالات و عيوب خود باشيد تا عيوب ديگران. مرگ را همواره در نظر داشته باشيد و خود را مهيّاي ديدار دوست نماييد كه ديدار او نزديك است.


    از همه خواهش مي كنم مرا حلال كنند و چنان چه غيبتي كرده و يا تهمتي زده ام و احيانا توهين و اهانتي به فردي شده است از من بگذرند و حلال كنند. همچنين در طول مدتي كه با هم بوده ايم سخنها و حركات و اعمال از اين حقير شنيده و ديده ايد، بعد از شهادتم راضي نيستم كسي آنها را به هر صورت نقل كند، چه آنهايي را كه خوب ديده ايد و چه آنهايي را كه بد مي دانسته ايد و اگر كسي چنين كرده باشد روز قيامت از او راضي نخواهم بود.
    لذا اگر مراسمي برايم تشكيل شد تنها ياد ازشهيدان عزيزي چون "علي حلّاجيان" و "موسي" و "اسماعيلي" و "مفيد" و "عبّاس رضايي" و "محمود" و "مسعود" بنماييد و تنها بر مصائب اهل بيت (عليه السلام) اشك بريزيد. چنانكه جنازه داشتم هر زمان كه به بالاي سرم آمديد، سلامي بر اباعبدالله الحسين (عليه السلام) بدهيد و هر گاه در ذهنتان به يادم افتاديد لفظ يا اباعبدالله(عليه السلام) را بگوييد. فراموش نكنيد كلامي در مورد اين عبد حقير صحبت نكنيد.

    شما را به خدا حلالم كنيد و از من راضي باشيد. اين حقير نيز از همه راضيم و دعا مي كنم انشاءالله تعالي خداوند و امام زمان عليه السّلام نيز راضي باشند.

    منبع:
    پایگاه خبری تهران پرس

  12. 9 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۱۲
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,414
    امتیاز : 38,560
    سطح : 100
    Points: 38,560, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialOverdrive25000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 12,371
    تشکر شده 3,961 در 1,152 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    28
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    اینا که همش ثواب بود





  14. 2 کاربر از پست مفید طنین باران تشکر کرده اند .


  15. #8
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آذر-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    884
    امتیاز : 5,197
    سطح : 46
    Points: 5,197, Level: 46
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 153
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 697
    تشکر شده 2,032 در 767 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    باید بگم کلاه ما پس معرکه اس.
    سلام ما بر این پاره های تن ملت ,که مونسی جز نسیم صحرا و همدمی جز مادرشان زهرا (س) ندارند. حضرت امام خمینی (ره)

  16. 2 کاربر از پست مفید shahid_polarak تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض معرفی کتاب یادادشت هاو دست نوشته هاومحاسبه نفس شهید(مهران) علی بلورچی

    «مهران بلورچی»، به تاریخ 15 اردیبهشت 1345 شمسی، در تهران متولد شد و در مورخه ی 12 اسفتد 1365 در منطقه ی عملیاتی «شلمچه» با اصابت آتش متجاوزان بعثی، بال در بال ملائک گشود. این جوانِ کاشانی الاصل، در سال 1363، با رتبه ی پنجم کنکور سراسری، در رشته ی «مهندسی برق» دانشگاهِ «صنعتی شریف» پذیرفته شده بود. از «مهران بلورچی» تعداد قابل توجهی یادداست و نامه به یادگار مانده است. این یادداشت ها و نامه های خواندنی، توسط «انتشارات یا زهرا(س)» به اهتمام علی اکبری، به صورت کامل و دست نخورده، در قالب کتابی 336 صفحه با نام «کتاب بلورچی»، منتشر شده است. این کتاب در چهار فصل تنظیم شده است. فصل اول؛ محاسبه ی نفس شهید است که در پنچ دفترچه یادداشت جیبی و هم در برگه هایی پراکنده نوشته شده است. فصل دوم؛ نامه هایی است که شهید برای مخاطبین اش، از مادر و خواهر گرفته تا دوستان و هم رزمان و دانشگاه و ... نوشته است. فصل سوم؛ تمام یادداشت ها و دل نوشته های شهید را شامل می شود. عنوان فصل چهارم؛ نامه های مادر و خواهر شهید است که در مقاطع مختلف حضور او در جبهه نگارش شده است و فصل آخر و پنجم؛ مربوط به وصیت نامه هایی است که از شهید به جای مانده است. از ویژگی های خاص این کتاب می توان به مراقبت های شهید از رفتار خود و تذکرات روزانه شهید به خودش اشاره کرد که حقیقتا برای هر انسان جویای رستگاری و تعالی اخلاقی، بسیار راه گشا و مفید به فایده است. ضمن توصیه مجدد به مطالعه ی «کتاب بلورچی»، به عنوان «نقشه ی راهی» ملموس و تجربه شده، بخش هایی از «محاسبه ی نفس» آن شهید عزیز را، که ماه رمضان سال 1365، نگاشته شده است، به حضورتان ارائه می کنیم:
    *یک شنبه 22/2 65- دوم رمضان المبارک «بل الانسان علی نفسه بصیره ولو القی معاذیره، یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم»
    1-نماز صبح خیلی دیر خوانده شد و تعقیبات چندان مورد توجه نبود.
    2-کمی نسبتا زیاد تندویی کردم و صدایم را بلند کردم.
    3-چند مورد چشم نگاه های اضافی به دنیا داشت.
    4-مزاح های غیر لازم در دو مورد دیده شد، باید دقت یبیشتری در مزاح کردن شود.
    5-یاد مرگ اصلا تا ظهر وجود نداشت.
    6-عجب و غرور می خواهد بروز کند.
    7-در قرآن خواندن احساس می کنم شیطان می خواهد نیت را ریا کردن و قیافه گرفتن برای مردم قرار دهد، باید خیلی مواظب باشم.
    8-تواضع و خشوع چندان مورد دقت قرار نداشت.

    * پنجشنبه 25/2/65 5 رمضان
    1-نماز صبح را کمی دیر خواندم.
    2-صبح اول صبح باز هم دنیا داشتم.
    3- غفلت کمی وجود داشت.
    4- توفیق کار کردن برای رضای خدا وجود نداشت و تنبلی کردم.
    5- دو-سه مورد با زبان، موجب ناراحتی دیگران شدم و جلوی دیگران آبرویش را بردم.
    6-شاید غیبت فیاضی را کردم. باید خیلی در این مورد صحبت ها دقت کنم.
    7-محبت دنیا خیلی بیشتر از مقدار لازمه ابراز شد.
    8-حسادت خیلی آزارم می داد.
    9-خیلی بی مورد و بی خود در موارد بسیار زیاد صحبت کردم.
    10- به خدا توجه نکردم.

    11-اخلاص وجود نداشت


    * نتیجه:
    نفس آلوده به نظر می رسد. توجه به نفس، حال به چه دلیل، به دلیل روزه یا چیز دیگر، آسان تر از قبل میسر است، لیکن آن چه دیده می شود، آلودگی نفس است. در ضمن، در نماز یاد احمد وجود داشت، اما برای فهمیدن این مطلب که آیا واقعا این گونه است یا نه، باید بیشتر دقت شود، این گونه حس می کنم که شیطان می خواهد مرا بیهوده سرگرم این قدرت شیطانیه بکند تا از اصل غافل بمانم. اولا نمی دانم اصل مطلب چیست، یعنی باید در رذایل ، کدام کدام یک را از بین برد، اپن گونه که حاج آقا قبلا گفته، خودخواهی است، پس باید حسابی توان روی آن بگذارم. ثانیا نمی دانم چگونه آن را، یعنی خودیت را از بین ببرم.
    باشد که مفهوم «حَاسِبُوا أَنْفُسَکُمْ قَبْلَ أَنْ تُحَاسَبُوا» برای خواننده ی این کتاب بیش از پیش روشن گردد و الگویی شود برای همه ی آنان که اراده کرده اند، به راه «مهران بلورچی» و همرزمان او پای گذارند. راهی که بی شک، به آسمانی راه دارد که بندگان صالح خداوند و ابرار در آن ماوی دارند...
    ویرایش توسط rahaei : پنجشنبه ۰۸ خرداد ۹۳ در ساعت ۱۸:۳۱

  18. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  19. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خدایا این ها کی بودند ما خیلی مانده که اینها را بشناسیم
    [["Arial"][/FONT]

  20. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  21. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام کسی می داند کتاب شهید بلورچی از کدام کتابفروشی گیرمان می آید که بخریم?
    [["Arial"][/FONT]

  22. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دست نوشته های شهید بلورچی
    ویرایش توسط rahaei : پنجشنبه ۰۸ خرداد ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۵

  23. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  24. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    تفأل یک شهید به حافظ

    شهید حسن بختو دیوان حافظ را که همیشه همراهش بود برداشت و گفت " یک فالی به حافظ بزنیم ببینیم شب عید چه در می آید." شهید بلورچی گفت " تا قرآن هست، به حافظ تفأل نمی زنند." شهید بختو گفت...


    خواب دیدم ،جایی بود که بلورچی را دیدم و با او مصافحه کردم و چون من می دانستم شهید شده از فراق و شدّت تنهایی گریه کردم ولی نمی خواستم جلو بلورچی اشک بریزم ولی هر کاری می کردم نمی توانستم جلوی اشکهایم را بگیرم.
    اردوگاه کرخه بود و چادر ارکان گروهان شهادت از گردان انصار و شب عید فطر.
    شهید حسن بختو دیوان حافظ را که همیشه همراهش بود برداشت و گفت " یک فالی به حافظ بزنیم ببینیم شب عید چه در می آید."
    شهید بلورچی گفت " تا قرآن هست، به حافظ تفأل نمی زنند."
    شهید بختو گفت " فعلا بگذار با دیوان حافظ حال کنیم."
    با اصرار ما دیوان حافظ را باز کرد، غزلی با مطلع زیر آمد:
    شب وصل است و طی شد نامه هجر
    سلام فیه حتی مطلع الفجر . . .
    همه - حتی شهید بلورچی - متحیر و مات دیوان را دست به دست گرداندند. (به نقل از معراجیان)

    با اصرار ما دیوان حافظ را باز کرد، غزلی با مطلع زیر آمد:
    شب وصل است و طی شد نامه هجر / سلام فیه حتی مطلع الفجر . . .
    همه - حتی شهید بلورچی - متحیر و مات دیوان را دست به دست گرداندند

    ویرایش توسط rahaei : پنجشنبه ۰۸ خرداد ۹۳ در ساعت ۱۸:۲۳

  25. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  26. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دست نوشته های شهید بلورچی


    ویرایش توسط rahaei : پنجشنبه ۰۸ خرداد ۹۳ در ساعت ۱۸:۱۶

  27. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  28. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    اروند در زیر چتر سیاه شب طنازی می کرد. به نام زهرا (س) به آب زدیم. هرچند دقیقه یک منور...

    متن یادداشت:
    اروند در زیر چتر سیاه شب طنازی می کرد. به نام زهرا (س) به آب زدیم. هرچند دقیقه یک منور در دل سیاه شب می ترکید. باران آرام آرام می بارید. ناگهان سعید فریاد زد: «حاجی! کجایی» ماسکش جر خورده بود. سعید داشت توی آب دست و پا می زد. موج او را گرفته بود. دستانم را روی دهانش گذاشتم. اما دستم را گاز گرفت.
    حاجی جلو آمد، سعید را در آغوش کشید و آرام زمزمه کرد: «سعید جان داداش داد نزن، تو را به خدا داد نزن، عملیات لو می ره» حاجی نگاهم کرد. سعید هنوز داد می زد. نگاهم را از او دزدیدم. چند لحظه بعد برگشتم. حاجی می گریست و دستانش زیر آب بالا و پایین می رفت. سعید نبود. قطرات اشک از صورت حاجی روی اروند می چکید.
    پرسیدم: «سعید کو؟» چیزی نگفت. فقط آسمان را نگریست. سعید بی جان روی آب آمد. منور سبزی بار دیگر دل سیاه شب را روشن کرد. حاجی پیشانی سعید را بوسید و او را به کنار ساحل کشاند. اما دیگر نمی توانست قدم از قدم بردارد و من دیدم که کمرش خم شد.
    منبع:کتاب حنجره های بی تاب راوی:شهید بلورچی
    ویرایش توسط rahaei : پنجشنبه ۰۸ خرداد ۹۳ در ساعت ۱۸:۳۴

  29. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  30. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    گفته بود تیر به قلبم می خورد و خورد

    گفته بود تیر به قلبم می خورد و خورد
    کسانی که جبهه رفته اند، می دانند در هر خطی دو سه نفر بودند که خط را نگه می داشتند و بقیه سیاهی لشکر آن ها بودند.
    در یکی از عملیات ها گردان کمیل جناح چپ عملیات را عهده دار بود. یعنی اگر دشمن می خواست ما را قیچی کند باید از این گردان می گذشت که این گردان 4 ـ 3 روز مقابل دشمن ایستادگی کرد. یکی از آن افراد مؤثر در این مقاومت شهید بلورچی بود. من می خواهم صحنه ای را برای شما تشریح کنم. تصور کنید که در منطقه و لب آب دژی باشد که از قبل از عملیات خیبر در آن جا احداث کرده بودند ، پشت سر ما نی و آب بود و جلوی روی ما دشمن بود. زمانی که مجبور شدیم با کلی شهید و زخمی برگردیم، چندین ساعت آن گوشه را فقط علی تحت نظر داشت. حیدر اسدی کمک او بود.


    علی آن قدر آر.پی.جی زده بود که از هر دو گوشش خون می آمد. بالای دژ ایستاده بود و ما می ترسیدیم که به ما سنگ بخورد. گلوله های آر.پی.جی را با گونی به پایین دژ می آوردم و یکی یکی آن ها را برای پرتاب آماده می کردم و پرت می کردم تا بلورچی بگیرد. یک لحظه ناخودآگاه رفتم بالای دژ. دیدم تانکی که رو به روی بلورچی هست شاید 30 متر با دژ فاصله داشت. تانک مقابل با سرعت در حال حرکت به سمت دژ بود و تیرهایی که می زد از بین پاهای بلورچی رد می شدند و از کنار دژ می گذشتند. لحظه ای به خودش تردید راه نمی داد که این تیرها به او اصابت می کنند یا نه. این شجاعت را کمتر کسی داشت. چیزی که از علی بلورچی در خاطرم می آید مصداق عینی زاهدان شب و شیران روز است.
    در همان عملیات بدر ابتدا تیر به بازوی حیدر اسدی برخورد کرد. بعد از مدتی بلورچی هم تیر خورد و پایین افتاد. با اصرار دست بلورچی را بستیم و او را به عقب فرستادیم. حال و هوای آن لحظات را یک بار تعریف کرد که به طور اتفاقی هم اکنون فیلم آن موجود است؛ ایشان می گوید که بچه ها مراقب باشید بعضی اوقات که شهادت پیشنهاد می شود، دست رد به سینه اش نزنید. من در بدر فلان جا که بودم یکی به من گفتمجروحیت می خواهی یا شهادت؟ من با خودم گفتم حالا که جنگ ادامه دارد، مجروحیت را می خواهم اما طوری نباشد که زمین گیر شوم و باز هم بتوانم بیایم. تا این سخنان در ذهنم خطور کرد، تیر به دستم خورد و افتادم. مراقب باشید درست انتخاب کنید. این مسئله گذشت تا ما خودمان تجربه کردیم و دیدیم واقعاً درست است. تا قبل از کربلای پنج پای من آسیب دیده بود و نمی توانستم به جبهه بروم. ایشان آمدند در منزل از من خداحافظی کردند. خداحافظی بسیار جدی. گفتم این دفعه شما برای شهادت انتخاب شده اید؟! گفت: بله. ایشان کربلای پنج نرفتند. یک بار در همین چهارراه لشکر با موتور می رفتیم. به ایشان گفتم: چرا نرفتید ؟گفت: حمید!آن قدر ضجه زدم اما نشد باید از آن طرف انسان را دعوت کنند؛ دست ما نیست.
    قبل از کربلای هشت معلوم شد که این بار ایشان رفتنی هستند. ایشان خیلی جدی با خواص خداحافظی کردند. به مسخره به ایشان گفتیم: که این بار مثل دفعه قبل است؟ می روی و برمی گردی؟ گفت: نه. شب عملیات ما با هم نبودیم. ولی رفقا می گفتند که چند ساعت قبل از آن غسل کرد و با خوشحالی روی همایل خودش اسامی افرادی که شهید شده بودند را مانند دفعات قبل نوشت. به زور از مسئول خودش خواسته بود که سر ستون باشد. جز اولین نفراتی بود که افتاد. تیر به قلبش خورده بود.خودش از قبل پیش بینی کرده بود که تیر به قلبش می خورد.

    راوی: حمید دادگسترنیا / دوست و همرزم شهید علی بلورچی



    ویرایش توسط rahaei : جمعه ۲۶ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۰۳:۱۶

  31. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  32. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    شهید علی بلورچی یه تیکه بلور بود
    شفاف و شیشه ای
    ملون و رنگی نبود
    بی رنگ و ریا و صاف و صادق
    اگه رنگی هم بود رنگ خدائی بود و بس
    چون علی با بچه محل های ما دوست و رفیق دبیرستانی و با بعضی هاشون دوست و همسنگر جبهه بود لذا گاهی که منم میرفتم به رفقا سر بزنم او را میدیدم
    یه جذبه خاصی داشت و خیلی دوست داشتنی بود
    من که با هرکسی به راحتی اخت نمی شم و اگه هم رفیق بشم به راحتی ولش نمی کنم همش دنبال یه فرصت بودم که علی رو توی تور رفاقت بندازم ولی نشد که نشد
    حتی یک بار که با لندکروز وانت واحد خودمون در جاده مهران با یکی از رفقا در حال حرکت بودم و معمولا سواره ها پیاده ها رو سوار میکردن منم ترمز زدم و دیدم که علی هست و رفیقش و منم ذوق مرگ شدم و تو دلم گفتم آخ جون دیگه علی رو گیر انداختم و باب حرف و رفاقت رو باز میکنم .
    خدائی همچین حسی رو تصور کنین!!!
    اما فک میکنین چی شد؟
    من که گفتم یکی تون بیائین جلو ، ولی گوششون بدهکار نبود و وقتی به علی اصرار کردم عذر آورد و گفت ما با هم هستیم یعنی که رفیق که رفیق نیمه راه نمیشه
    یعنی باید هر دومون کنار هم و عقب وانت باشیم و نه اینکه یکی جلو و دیگری عقب وانت
    خیلی حالم گرفته شد و بخودم گفتم ایکاش این رفیقم نبود تا هردوشون جلو و کنار خودم سوار میشدن و باب گفتگو و صحبت با علی باز میشد
    اما حیف که نشد و نشد و نشد...
    این شاید آخرین شانس من برای ماهیگیری بود ولی چه کنم که تورم همیشه پاره بود...
    یه نامه هم که واسه دوست مشترکمون شهید سید محمد امیری مقدم نوشته بود و هر دو دبیرستان مفیدی بودند رو از پیشنماز مسجد محلمون گیر آوردم و خوندم
    نامه که نه
    راز خلقت هستی ، انسان و ملائکه الله بود
    و بقول حاج آقای مسجد همین 2 صفحه نامه رو باید روزها و هفته ها درس و منبر رفت تا برای عوامی مثل ما تبین و قابل درک و فهم شود.
    یعنی نامه که اهل عرفان و سیر و سلوک از آن بهتر سر در می آوردند تا امثال من.
    علی از لحاظ سنی حدود 6 ماه از من کوچک تر بود اما از لحاظ پختگی و درک و فهم شاید 60 سال از من حقیر روسیاه جلوتر می تاخت.
    لذا گرد و غبار تاخت او را از دور هم نی توانستم ببینم چه رسد به آرزوی رفاقت با او...
    زهی خیال باطل...
    اون روزها خیلی ها نور بالا میزدن و بعضی ها رو میشد از نورانیت چهره اونا شناخت و تشخیص داد که اینا دنیایی نیستن و عنقریبه که مسافرن.
    علی واسه من یکی از اونا بود
    لذا همین باعث میشد که همیشه حسرت رفاقت با او رو بخورم و این غبطه و حسرت ماند و ماند تا این که او رفت و رفت و رفت...
    رفتی و رفتن تو آتش نهاده بر دل از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
    رفتی و بر نگشتی بر این دل خرابم مانده ز دوری تو صد داغ ها که بر دل
    امید که در جهان دیگر و در محضر رفیق اعلی توفیق رفاقت با او و دیگر شهیدان را پیدا کنیم.
    خبر درگذشت مادر فاضله اش را نیز امروز که در سایتها جستجو میکردم دیدم همرزم شهید
    ویرایش توسط rahaei : جمعه ۰۹ خرداد ۹۳ در ساعت ۰۱:۲۱

  33. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  34. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    سه روایت از مردان آسمانی
    روایت اول
    پشت خاکریز، جهنمی بود واسه خودش. پسر عموم صمد که اپراتور توپخونه بود، بعدا میگفت: "ما اصلا گرا نداشتیم. فقط گفته بودن کل منطقه رو پوشش بدید. توپخونه دشمن هم همینطور، هممون فقط اون وسط رو گرفته بودیم زیر آتیش!"

    همه اون پشت کپ کرده بودن. دست و دلا میلرزید. یه دوشکا چی بی صفت هم از اون ور فقط ساق میزد. از وقتی حمید با سر زخمی اومد و گفت که باید کند و رفت جلو، خیلی نگذشته بود. حمید گفته بود که میره پشت، سرش رو ببنده و برگرده. ولی دیگه پیداش نشد. تا اینکه دو روز بعد، تن خوش قامت، ولی آسمونیش رو پیدا کردن.

    علی بی قرار بود. قبلا به همه گفته بود که ایندفعه اگر تو عالم معنا ازش بپرسن میخوای بری یا بمونی، جوابش رو حاضر کرده. گفته بود که بعد از حسین جلایی و مسعود رحمانی، جواب این سوال دیگه براش سخت نیست. اون شب، بعد از مراسم سالگرد مسعود، که تقریبا با چهلم حسین همزمان شده بود، همشون جمع شده بودن و حرفهای آخر رو به همدیگه زده بودن.

    میدونست باید زودتر خاکریز رو رد میکردن، ولی کی دلش رو داشت جز آسمونی ها؟! جایی که همه چمباتمه شده بودن، علی راست وایساد، برگشت با صدای محکم گفت: مرداش بلند شن، بریم جلو. بعد راست خاکریز رو گرفت و رفت بالا. اون بالا که رسید، وایساد ... چرخید ... و افتاد. یه قطره خون رو، گل سینه خودش کرده بود، و یه لبخند آسمونی رو صورتش. برای خودش مردی بود علی. تا علی بود، هیشکی غمی نداشت. هر چند دلش دریای غم بود. اسمش خیلی با مسما بود.

    بچه ها از خاکریز ریختن پایین، اما جهنمی بود اونجا. پروانه ها دونه دونه، با بالهای سوخته میفتادن زمین. خیلی نگذشت که محسن هم پرید و رفت. بقول حاج آقای مظفری نژاد، محسن بوی بهشت میداد. وقتی آورده بودنش، صورتش اینقدر آروم و با وقار بود، که با دیدنش، علیرغم تمام بچگی هام، یهو دلم آروم گرفت.

    بعد از علی، سید حسن، عین پرنده ای که لونه اش آتیش گرفته باشه، بی قرار، جلو، جلو می دوید و به بچه ها روحیه میداد و اونا رو به جلو میخوند. انگار نه انگار که شیش ماه پیش، تو مقدماتی کربلای ٤، زانوی چپش خورد شده بود. دیگه نمی تونست تاش کنه. تو پنج ماه بعد از اون، ندیدم یه روز آروم بگیره. هر روز ورزش میکرد، تا بتونه با یه پا همه کاراش رو بکنه. اون آخرا، با من مسابقه دو میداد: من میدویدم، اون لِی لِی ... حدس بزنید کی میبرد! تو مسابقه بشین پاشو هم، من با دو تا پا حریف یه پای راستش نمیشدم! حسین جلایی که رفت، انگار دیگه اینجا با ما نبود. اونم رفته بود، فقط جسمش پیش ما بود...

    صدای توپ و خمپاره، گوش آدم رو کر میکرد. دوشکاچی حرومی هم که جای خودش. سید حسن با صدای محکمش داشت بچه ها رو به جلو میخوند، که مثل سنبل داس خورده، قامتش اومد پایین. هیشکی یادش نیست، گلوله دوشکا بود یا ترکش خمپاره، ولی هر چی بود، ساق اون پای سالمش رو هم برد. تا جون داشت، باید به یه دردی میخورد. خوابیده رو زمین، سینه میزد، یا حسین میگفت و به بقیه روحیه میداد. امدادگر، پاش رو بسته بود، مشغول یه مجروح دیگه شده بود، که یهو ازش یه صدای کوتاه آه اومد و پر کشید. بقول بچه های جبهه، "اون پسره مو خرمایی" هم آسمونی شد.

    گلوله بعدی، بجای ساقه، خود سنبل رو زده بود. وقتی آوردنش، هنوز دستش رو سینه اش بود و لبش "حسین گویان" باز. صورتش روشن و آروم. انگار خوابیده بود. نه رنجی، و نه مخمصه ای ...

    منصور، خیلی مظلوم بود. چشمای آسمونیش رو هیچوقت فراموش نمی کنم. بچه ها اون شب دیده بودنش که داشته بالا سر سید حسن گریه میکرده. باهم هم هم محله ای بودن و هم همکلاسی. اونم حق همسایگی و دوستی رو خوب بجا آورد. نذاشت حسن تنها بره. اونم همون شب پرید و رفت.

    اینا که گفتم، قصه نبود. از خودم نساختمشون. قهرمانای این داستان، دانشجوهای بیست و یکی، دو ساله ای بودن که تاریخ رو ساختند و رفتند. همشون شاگرد اولهای کلاسشون بودند. هیچکدومشونم به زور نرفتن. بیشترشونم یا فرمانده گروهان بودن، یا فرمانده دسته. همه اینا هم بیست و شش سال پیش، همین ساعت ها، نیمه شب دوازدهم اسفند هزار و سیصد و شصت و پنج اتفاق افتاد.

    روایت دوم

    پشت خاکریز خوابیده بودیم. منتظر بودیم تخریب چی ها میدان مین را پاک سازی کنند. فاصله خاکریز ما تا خاک ریز عراقی ها ۷۰۰ متر بود و پر از مین.


    مثل نقل و نبات توپ و خمپاره می آمد. از آن جاهایی بود که حسابی کپ کرده بودیم. آنجا تعدادی مجروح دادیم. تخریب چی ها زیر نور منور و آتش عراقی ها مین ها را خنثی می کردند.

    ساعت ده گذشته بود که اعلام کردند از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی فرمانده گروهان به من گفت خودش سر ستون میرود و من آخرین نفر ستون بروم که کسی جا نماند.

    گروهان ایمان از خاکریز رد شد و رفت بعد هم گروهان ایثار که ما بودیم. همه یکی یکی رفتند و من هم آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت.

    چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دانم!خودم هم باورم نمی شود که چه به بچه ها گذشت!

    منور های عراقی شب را مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می آمد.

    وقتی میگویم باران، اغراق نمی کنم، توپ و خمپاره و شلیک های بی امان عراقی ها این ۷۰۰ متر را جهنم کرده بود.هر چند همان ۷۰۰ متر سکوی پرش خیلی از دوستان من شد برای رفتن به بهشت. ولی برای مثل منی جهنم بود و بس. بچه ها مثل برگ جلویم می ریختند روی زمین.

    گروهان ایمان به خاک ریز رسید و همان جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوتر و پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را بگیریم. اما مگر می شد از آن پیچ رد شد؟

    آن جا پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشد.همیشه فکر می کردم علی ماندنی است. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.

    علی آخرین بار، از حمید اجازه گرفت که برود آنطرف خاکریز و چند لحظه بعد شهید شد.یک بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازمن می پرسند می خواهی بروی یا نه و من هم گفتم نه می خواهم بمانم. همان موقع یک ترکش خوردتوی دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخاب است و اگر انتخابش نکنی آنرا به دست نمی آوری.

    حالا علی انتخاب کرده بود و صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی آن دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفتد، داشت آن جا پیش می آمد.

    پشت خاکریز نشسته بودیم که حسن کریمیان را یک لحظه دیدم این طرف آنطرف میدود.یاد حرفش افتادم که می گفت:همه را نگه داشتم برای شب عملیات.(حسن ۶ ماه قبل از ناحیه زانو مجروح شده بود و حتی برای راه رفتن معمولی هم از عصا استفاده میکرد)

    ما همه نشسته بودیم و حسن میدوید.انگار نیروی دیگری حسن را جلو میبرد. چون واقعا باور کردنی نبود با آن پا چطوری میشد آنقدر بدو بدو کرد.

    چند دقیقه بعد حسن مجروح شد و هنگامی که مسعود ملکی او را پانسمان میکرد، ترکش دیگری در پهلویش نشست و در حالی که حسین حسین می گفت و به سینه میزد به شهادت رسید.

    آن شب بچه ها از آن خاکریز عبور کردند اما زمانی که با فریاد حمید صالحی خود را در پیچ خاکریز یافتم از انتهای ستون به سر ستون رسیده بودم و چند نفر بیشتر کنارم نبودند.۲۸شهید و ۱۱۳مجروح آمار آن شب اورژانس خط از گردان ما بود...

    شهید حمید صالحی، دانشجوی مهندسی مکانیک
    شهید علی بلورچی، دانشجوی مهندسی الکترونیک، شریف
    شهید محسن فیض، دانشجوی مهندسی عمران، تهران
    شهید سید حسن کریمیان، دانشجوی مهندسی مکانیک، شریف
    شهید منصور کاظمی، دانشجوی مهندسی مکانیک
    شهید مسعود رحمانی، دانشجوی مهندسی مکانیک (والفجر ٨، فاو)
    شهید حسین جلایی پور، دانشجوی مهندسی مکانیک (کربلای ٥، شلمچه)


    روایت آخر
    انگار همین دیشب بود،۶۵/۱۲/۱۲گردان عمار وشلمچه و کانال ماهی، شهید محسن منفرد وقتی عراقیها فرار میکردند فریاد میزد که این پیروزی عیدی امسال ما به مردمه،شهید حبیب محمدی فرمانده دسته شهادت تیر خورد و افتاد،چندبار قلبش محکم تپید و سپس آرام گرفت،شهید اسماعیل اسدی چند آرپی جی زد و افتاد،گفتند بکشید ۱۰۰مترعقبتر پشت خاکریز ،هیچکس دلش نمیومد اما چاره ای نبود!

    ۲ ساعت بعد بارون اومد و بعد تا صبح همه خیس و در حال لرز بودن،شهید سید سعید پادسرا از کنارم رد شد و من سراغ دو برادرش علی و محسن رو ازش گرفتم که خبری ازشون نداشت،شهید محمد احمدی چند قدم عقبتر افتاده بود با تیری در میان جمجمه،شهید کیانپور هم کمی جلوتر افتاده بود و رفیقش یوسفی دنبالش میگشت،امیر وفایی هم همونشب پرید و عباس بیات رو برای همیشه عزادار کرد.

    شهیدمرتضی ستاریان معاون گردان رو دیدم که در حال آخرین فرماندهیش بود،هیچ زمینی مثل شلمچه اونطور با گلوله های توپ و خمپاره شخم زده نشده،مرگ نزدیکتر از زندگی بود .اون شب یکی از اون شبا بود که گردان میرفت خط و گروهان بر میگشت و گروهان میرفت و دسته بر میگشت و دسته میرفت و نفر بر میگشت و ...
    ویرایش توسط rahaei : جمعه ۰۹ خرداد ۹۳ در ساعت ۰۱:۱۹

  35. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  36. #19
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,902
    امتیاز : 28,866
    سطح : 99
    Points: 28,866, Level: 99
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 1,134
    Overall activity: 29.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,722
    تشکر شده 16,978 در 4,215 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 2 پست
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    آقا این قدر پست های طولانی نذار من حوصله ام نمیشه بخونم
    کوتاه کوتاه بنویس و رنگی کن و درشت و با عکس باشه همه می خونن
    اردات

  37. کاربر روبرو از پست مفید motmaene تشکر کرده است .


  38. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    http://radio.irib.ir/persian/modules...40&PortalID=12
    این هم یک پیوند صوتی با صدای شهید بلورچی
    مروري بر زندگي مرحوم «لامعه لشكرلو» مادر شهيد علي بلورچي

  39. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    http://www.sajed.ir/cat/4377
    پیوند تصاویز شهید بلورچی

  40. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    یادداشتی از شهید علی بلورچی
    کنون عزم سفر داریم .کنون قصد هجرت داریم. دیدم که رسول حق پیامبر خاتم محمد مصطفی(ص) به وصی خود امیرالمومنین(ع) چنین گفته بود: یا علی مهاجر آن است که از گناهان هجرت کند.

  41. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    خدا ! تو می دانی که چه اندازه به تو علاقه داریم و آرزوی دیدارت در ذهن مان لحظه ای ما را آسوده نمی گذارد. شهید بلورچی

  42. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    12اسفند مادر علی بلورچی هم رفت.
    خود علی هم دوازرده اسفند رفته بود.
    اطرافیان خانوم بلورچی میگفتن دم دمای همون موقع هایی که علی هم شهید شد ایشونم رفتن
    همون روز
    همون ساعت ها
    بیست چند سال بعد

  43. 3 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  44. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دوست دارم با حماسه شهید شوم.غرق خون شوم .سر بدهم وبی سر از دنیا بروم .دوست دارم بروم.دوست دارم بروم.دوست دارم بروم.خداوند شهادت را آمرزشی برای گناهانم قرار دهد.شهید بلورچی

  45. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  46. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    دوست دارم با حماسه شهید شوم.غرق خون شوم .سر بدهم وبی سر از دنیا بروم .دوست دارم بروم.دوست دارم بروم.دوست دارم بروم.خداوند شهادت را آمرزشی برای گناهانم قرار دهد.شهید بلورچی

  47. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  48. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


    واولین سالگرد آشناییم با شهید
    عهد کرده بودم خادمشون بشم
    اما شهدا نطلبیدند

  49. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  50. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    سالگرد شهادتت مبارک دوست شهید من
    شهید علی بلورچی


  51. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض

    این انتشارات در ایام شهادت این شهید بزرگوار، تصویری از او و همسنگرانش را منتشر کرد و نوشت: 12اسفند، سالگرد شهادتِ «مهران بلورچی» است. این شهید برای «انتشارات یا زهرا(س)» منشاء فیض فراوان و برکات ملموسی بوده است.
    گروه جهاد و مقاومت مشرق - انتشارات یا زهرا(س) فروردین ماه سال 1392 کتابی با نام «بلورچی» حاوی یادداشت ها و دست نوشته های شهید مهران (علی) بلورچی را منتشر کرد.

    این انتشارات در ایام شهادت این شهید بزرگوار، تصویری از او و همسنگرانش را منتشر کرد و نوشت: 12اسفند، سالگرد شهادتِ «مهران بلورچی» است. این شهید برای «انتشارات یا زهرا(س)» منشاء فیض فراوان و برکات ملموسی بوده است.

    «کتاب بلورچی» از ارزشمندترین آثار منتشر شده در این انتشارات است. کتابی آکنده از مفاهیم عمیق دینی و اخلاقی که یادگار مستقیم و بی واسطه یکی از بهترین بندگان حضرت حق بود و به شهادت که «تنها مزد خوبان است» رسید. و تنها دریغ ما این است که مادر مکرمه این والامقام، اندک زمانی پیش از انتشار کتابِ فرزندش، درست در سالگرد او، به دیدارش شتافت.

    عکس زیر را به همین بهانه منتشر می کنیم: پاییز 1363 شمسی، سرپل ذهاب، پادگان ابوذر. از راست: آشی، خسرو جدیدی، ناشناس، علی خسروی، شهید مومیان، شهید علی بلورچی، عباس علی محسنی، شهید طالبی، شهید سید ابوالفضل کاظمی، شهید حسین قضاوت لو



  52. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,118
    امتیاز : 37,520
    سطح : 100
    Points: 37,520, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,868
    تشکر شده 3,422 در 2,268 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 16 در 16 پست

    پیش فرض


  53. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1