کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید علی قمی کردی

    قائم مقام فرمانده لشکر 155 ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
    سال 1339 ه ش در شهر مقدس قم به دنیا آمد و 24 سال بعد درکردستان به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد . در دوران انقلاب شکوهمند اسلامی ،هنگام پخش اعلامیه و نوار ،مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شدت مجروح شد . و این جراحات باعث شد یک پای ایشان مقداری کوتاه شود . پس از انقلاب نیز هنگامی که ایشان مشغول آموزش نظامی به نیروها بودند ،از ناحیه پا ی سالم خود به شدت شکستگی استخوان پیدا می کند و به همین دلیل تا لحظه شهادت از ناحیه پاهای خود ناراحتی و مشکل داشتند .علی رغم مخالفت مسئولان با حضور ایشان در «کردستان» به دلیل وضعیت جسمانی وی ،او بی توجه به هشدار ها و توصیه ها به همراه شهیدان« بروجردی »،«کاظمی»، «محمود کاوه» و «علی گنجی زاده» عازم «کردستان» شد و تیپ ویژه شهدا را که بعد ها تبدیل به لشگر شد .پایه گذاری نمودند و تا سال 63 در سمت فرماندهی عملیات و قائم مقام تیپ مشغول فعالیت بود . پس از شهادت وی تلاش خانواده اش برای یافتند وصیتنامه از او به نتیجه نرسید .تا اینکه شهید «محمود کاوه» در خواب شهید« قمی» را می بیند و «علی» به او می گوید که وصیت نامه ام لای یکی از کتاب هایم قرار دارد و نام کتاب را نیز به شهید« کاوه» می گوید .شهید «کاوه» به منزل او در پیشوای ورامین می رود و وصیت نا مه ای را که در زیر می خوانید در میان اوراق همان کتاب می یابد .[COLOR="rgb(0, 255, 255)"][/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  2. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    علی را در قطعه 24 به خاک سپردند ،بالای قبر چمران و کنار قبر حاجی پور . همان جایی که بار ها رویش نشسته و به برادرش گفته بود :یک روزی مرا درست همان جا دفن خواهند کرد . پدرش که امام جمعه پیشوای ورامین بود تا چندی پیش ،هر شب جمعه بر سر مزار فرزندش روضه ابا عبد الله می خواند .اینک آن روحانی آزاده به دیار باقی شتافته ،امید است که با فرزند مجاهد خود محشور شود .
    علی را تهدید کرده بودند اگر به کردستان بروی حقوقت را قطع می کنیم ،اما او رفت و پس از شهادتش معلوم شد حتی یک بار برای گرفتن حقوق ،اقدام نکرده است .
    [["Arial"][/FONT]

  4. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    خاطرات
    محمد علی صمدی:
    برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
    بدو ما شا الله ...بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) ...
    ایستادی بودی کنار گودال و بچه ها را وادار به پریدن از روی آن می کردی از صبح آن روز مشغول دویدن و با لا و پایین رفتن بودیم و خستگی همه را کلافه کرده بود ،اما تو اصلا توجهی به بدن خیس از عرق ما ، در سرمای استخوان سوز کردستان نداشتی و کار خودت را انجام می دادی .
    بالا خره دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم .آمدم کنار و روی صخره ای نشستم ،هنوز نفسی تازه نکرده بودم که صدای فریادی مرا از جا پراند .
    برادر چکارمی کنی ،بدو بیا تو صف .
    صدای تو بود ،نگاهت که کردم با عجله به سمت من آمدی و برای اولین بار مرا متوجه لنگیدن خود نمودی .با لای سرم ایستادی و محکم گفتی :پاشو وایستا برادر !
    ایستادم ودر چشمانت نگاه کردم .
    چی کار می کنی ؟یا لا برو پیش بقیه .
    خسته شدم برادر ،نفسم دیگه با لا نمی یاد ،یک نفسی تازه کنم ...
    خسته شدم یعنی چه ؟مگه اومدی گردش ؟موقع عملیات ،باید 10 برابر این بدوی و بپری تو این کوه و کمر ،والا سرت رو می ذارن روی سینه ات .
    نمی تونم برادر،اصلا شما خودتون از صبح فقط دستور می دهید .خودتون چقدر همپای ما دویدید که متوجه حال ما بشین ؟
    دیگه حرصم در آمده بود ،حسابی از دستت شاکی بودم ،به خصوص وقتی فهمیدم که پاهایت می لنگد ،آخه چرا باید یک آدم لنگ را مسئول آموزشی بچه ها بکنن ؟تو ی این کوه و کمر ،آدم سالم مشکل راه می ره آن وقت ... نمی دانم در جواب من چه گفتی که من زدم به سیم آخر ...
    اگه راست می گی ،خودت یک بار از روی گودال بپر ،بچه های مردم خسته ان .در حالی که ناراحتی از چهره ات به خوبی آشکار بود به تندی گفتی :اگر قرار باشه من با هر کدام از شما یک بار بپرم که چیزی از من باقی نمی مونه .
    و بعد با مکثی کوتاه ،همراه با اشاره دست و حالتی امرانه دامه داد ی :
    پاشو برادر ،پاشو تنبلی بسه ،پاشو که خیلی معطلمان کردی .
    خیلی جسور شده بودم ،خستگی همه چیز را از یاد برده بود ،بی توجه به حرف دوباره نشستم روی زمین و با پر رویی گفتم :
    من از جایم تکان نمی خورم تا خستگی ام در بره ؛شما هم هر کاری می خواهی بکن ،مگه از من چیزی باقی مونده ؟
    لج کرده بودم ،می دانستم که تو به عنوان مسئول ما می توانی برای این نافرمانی آشکار من تنبیهی در نظر بگیری .اما تو دیگر چیزی نگفتی ،رفتی کنار صف و ...بدو ما شا الله بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) .
    [["Arial"][/FONT]

  6. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    وز 13 تیر ،چند ساعت از ظهر گذشته ،آمدی به قرار گاه ،همان طور خندان و و لنگان دوباره رو به من گفتی :« محمد نان و ماستی بیاور ،48 ساعته ،نه آب خوردم و نه غذا ،بدو که ممکنه از گرسنگی شربت شهادت بنوشم .»
    غذاو آبی تهیه کردم و توی سینی پلاستیکی گذاشتم جلویت .اولین قاشق غذا را که مقابل دهانت گرفتی سر و صدای بیسیم بلند شد و تو را صدا کرد .غذا را لب نزدی و رفتی کنار بیسیم .خبر دادند که ضد انقلاب در محور (نقده – مهاباد ) با بچه ها درگیر شده و آنها احتیاج به کمک دارند .بدون اینکه لبهای ترک زده ات را به آب و غذا بزنی به سرعت اسلحه ات را برداشتی و راهی شدی ،و من هم که لیوان آب در دست ،افتادم دنبالت تا حداقل آن یک لیوان آب را بخوری ،به گرد پایت نمی رسیدم .رفتی و دیگر نیامدی .آمدی اما دیگر گرسنه نبودی ،دیگر نمی لنگیدی ،فقط می خندیدی و به سینه ات اشاره می کردی ، به زخمی که جای بوسه گلو بود ؛و به من می خندیدی ؛به حاج محمود می خندیدی ،می خندیدی همان طور که معروف بود ،بروجردی در لحظه شهادت لبخند ه لب داشته .چقدر پس از شهادت او بی تابی کردی .چقدر بعد از شهاد ت علی گنجی زاده گریه کردی . وحالا ما بودیم که گریه می کردیم و حاج محمود که دائما می گفت :« علی کمر لشکر را شکست ،علی کمرم شکست .»
    [["Arial"][/FONT]

  8. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شت فرمان ،دائما در فکر لحظه ای بودم که مقابل امام قرار می گرفتیم . نمی دانم که آیا تو هم که روی صندلی جلو ،کنار من نشسته بودی در این فکر بودی یا نه ؟چهره ات آرام تر و آسوده تر از همیشه می نمود ،و با نگاهت ذرات برفی را که بر جاده می نشست ،ذوب می کردی ،به چه فکر می کردی ؟خیلی دوست داشتم بدانم ،اما حیفم آمد سکوت و آرامش خاطرات را بر هم بزنم .بعد از آن عملیات فشاید اولین باری بود که فرصت نشستن و استراحت را پیدا کرده بودی .
    از بقیه عقب مانده بودیم ،مجبور شدیم جایی توقف کنیم و همین باعث شد از کاروان عقب بمانی .وقت هم کم بود اگر دیر می رسیدیم .امکان ملاقات با امام را از دست می دادیم .بوران شدید تر شده بود ،ما شبانه از جاده ای مه احتمال کمین ضد انقلاب در آن کمتر بود به سمت تهران در حرکت بودیم .در میان راه ،برای رفع خستگی ،هر چند وقت ،من و تو به نوبت رانند گی می کردیم ؛اما با لا خره تو گفتی:«
    محمد بزن کنار ،یک نیم ساعت چرت بزن ،خدای ناکرده با این چشم های خواب زده می ریم ته دره یا جاده را گم می کنیم .»
    با اینکه می دانستم باید عجله کرد اما از فشار خواب حسابی کلافه شده بودم ،پس برون چانه زدن پاترول را زدیم کنار جاده و بعد از اینکه شیشه ها را خوب بستم و بخاری را روشن صندلی را خواباندم تا متی چرت بزنیم ،تو گفتی :« من نمی خوابم تا بتوانم بیدارت کنم ،زیاد هم خسته نیستم ،تو حسابی استراحت کن .»بی تعارف گفتم :«
    شرمنده ام علی آقا ،پس فعلا یا علی ما رفتیم به عالم هپروت و چشم هایم را روی هم گذاشتم .» نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که احساس کردم کسی دارد به شیشه جلو می کوبد .فکر کردم خواب می بینم ،یا شاید تو هم از ماشین خارج شدی و یا سنگیرزه ای یا تگرگی بوده .اما کسی داشت ،منظم و محکم روی شیشه می کوبید ،با زحمت چشم هایم را باز کردم و به سمت صدا نگاه کردم .کسی آن بیرون زیر بوران شدید ایستاده بود ،صورتش را نتوانستم بشناسم ،هنوز گیج خواب بودم . بلند شدم و نشستم ،آن برادر صدا زد :
    دیر شد برادر ها بجنبید ،تا تهران راه زیادی مانده ،امام منتظره ...
    صدایش انگار از ته چاه به گوشم می رسید . خیالم راحت بود که خودتی . بی اختیار نگاهی به ساعتم کردم . نزدیک بود سکته کنم . به جای نیم ساعت بیشتر از دو ساعت بود که در خواب بودم . رو کردم به تو تا چیزی بگویم ،اما دیدم تو هم داری دهان دره می کنی و به ساعت نگاه می کنی . دو ریالی ام افتاد که بله ،آقا علی هم پشت سر من یا علی را گفته . نگاهی به من کردی و خندیدی .
    ـ ای ولا علی آقا ما که نگفتیم نخواب حد اقل من را بیدار می کردی بعد .
    ـ شرمنده ،اصلا خودم متوجه نشدم . به هر حال کاری است که شده ،پدال را فشار بده بریم .
    به سرعت دست به سویچ بردم و ماشین را روشن کردم ، همان موقع بود که متوجه لرزش حقیقی در بدنم شدم . فضای داخل ماشین مثل یخچال سرد شده بود و تقلاهای بخاری ماشین انگار هیچ تاثیری در دمای اتاق نگذاشته بود . در این فکر بودم که اگر تو از خواب بیدار نشده بودی ممکن بود یخ بزنیم ، چون موتور خاموش شده و بخاری تقریبا از کار افتاده بود که سوال تو مرا به خود آورد :
    ـ بچه ها چطوری ما را پیدا کردن ؟ اونا باید خیلی از ما جلو تر باشن ،تازه از یک جاده ی دیگه رفتن .
    با تعجب جواب دادم :
    کدوم بچه ها ؟ اینجا که خبری نیست .
    اطراف ماشین غیر از باد و بوران ،چیزی به چشم نمی خورد ،چراغها رو روشن کردم ،،برف بود و جاده ای یکدست سفید شده .هیچ چیز دیگری قابل تشخیص نبود .
    پس کی بود که کوبید به شیشه و ما را بیدار کرد ؟
    جاخوردم ،پس تو هم آن مرد را دیده بود ی که به پنجره می کوبید ،پس تو نبودی که ماشین خارج شدی بودی .با وجود اطمینان از این قضیه پرسیدم :« مگه شما نبودی ؟»
    نه بابا ،مرد مومن !من را هم اونا بیدار کردن ،گفت داره دیر می شه .
    سکوت سنگینی در میانمان حکمفرما شد . هزار فکر به سرم خطور کرد ،نکند ضد انقلاب بوده .نکند کمین خورده باشیم ؟اما اگر کمین بوده پس چرا طرف این طوری آمده ما را از خواب بیدار کرده؛ نکند ...
    صدای بازوو بسته شدن در ماشین مرا از جا پراند ،تو از ماشین خارج شده بودی ،بدون احتیاط و با عجله پشت سر تو ،من هم از ماشین خارج شدم .سرما تا مغز استخوانم را سوزاند .تو دائما اطراف ماشین را می کاویدی و این طرف و آن طرف می دویدی ،روی برف ها دنبال چیزی می گشتی ،در ماشین را باز کردم و اسلحه ام را بر داشتم و مسلح کردم ،گر چه اگر کمینی در کار بود ،این کار هیچ فایده ای نداشت .آمدی کنارم و با صدایی که احساس کردم از ترس و یا نگرانی می لرزد و بات فریاد گفتی :« محمد !برف روی جاده دست نخورده ،صاف صافه ،حداقل باید نیم ساعت همین طوری برف بیاد تا جای پا با چرخ ماشین رو پاک کنه ،اما هیچ ردی روی برفها نیست ،هیچ کس غیر از ما ما اینجا رد نشده .»
    با حیرت نگاه نگاه کردم ،چه می خواستی بگویی ؟قدرت فکرن نداشتیم ،
    منظورت را نمی فهمیدم ،دوباره فریاد زدی .
    اما من و تو را یکی بیدار کرد ،یکی به پنجره ماشین زد ،یکی گفت دیرتون شده ،تا تهران خیلی مونده ،به خدا یکی گفت .من خواب نبودم ،توی بیداری بود . دیدی چقدر ماشین سرد شده بود ،اگر بیدرمان نکرده بود ممکن بود یخ بزنیم طرف گفت امام منتظره ...
    در میان برفها زانو زدی و سجده کردی .هق هق گریه ات بلند شد ،ضجه می زدی و بلند فریاد می کردی شانه هایت تکان می خورد ،فریاد زدی یا حسین .اشک در چشم مان حلقه زد ،از خودم لجم گرفت که چرا من متوجه غیر عادی بودن این جریان نشدم ،من هم زانوزدم و سر بر شانه ات گذاشتم و فریاد زدم :
    یا حسین (ع) !
    [["Arial"][/FONT]

  10. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    وصیتنامه
    بسم الله الرحمن الرحیم
    با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و با درود به روان پاک شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی ،بخصوص شهدای مظلوم و گمنام کردستان ،با لا خص شهید مظلوم بروجردی و شهید ناصر کاظمی و شهید گنجی زاده ،قبل از هز چیز از برادران یا خواهرانی که وصیت نامه حقیر را می خوانند عاجزانه تقاضا دارم که از خداوند متعال درخواست آمرزش گناهانم را بنمایند . در دعاها و نیایشهایتان و در مجالسی که روضه ابا عبد الله (ع) خوانده می شود و شما به یاد مظلومیت و غریبی سید الشهدا اشک می یریزید و دلتان می شکند ،خدا را به مظلومیت و غریبی حسین (ع) قسمش بدهید که گناهان مرا ببخشد و از سر تقصیراتم بگذرد . اما بعد ،هر کس از من طلب دارد قرضم را ادا کنید و هر کس هم از من طلب دارد ،مدیون می باشد که اظهار نکند . از کلیه رزمندگان کردستان که با جیره خواران شرق و غرب می رزمند تقاضا دارم که با مردم ،رئوف و مهربان باشند و از کلیه برادرانی که مدتی در منطقه کردستان بودند و تجربه ای کسب کرده اند تقاضا مندم که همچون شهید بروجردی ها و کاظمی ها که چون کوه در کردستان با تمام کمبود ها و نارساییها و سختیها و مشکلات ساختند و تا آخرین نفسهایشان در این منطقه محروم ماندند و شهید شدند ،تا از بین بردن آخرین نفر ضد انقلاب در منطقه بمانند و خدمت به این منطقه محروم بنمایند .مردم را از یوغ ستم این جنایات پیشگان آزاد نمایید .اگر جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا دفن کنید و هر گاه بر سر مزارم برای فاتحه خوانی آمدید روضه ابا عبد الله بخوانید تا به خاطر اشکهایی که به یاد مظلومیت حسین (ع) ریخته می شود .خدا از سر تقصیراتم در گذرد . و السلام علی قمی کردی
    [["Arial"][/FONT]

  12. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  13. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۶-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    تهران
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1
    امتیاز : 12
    سطح : 1
    Points: 12, Level: 1
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 1 در 1 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    واقعا انسان با مطالعه مطالبی که از شهدای جلیل القدر برجای مانده متاثر می شود. روحشان شاد و راهشان پر ره رو باد.

  14. کاربر روبرو از پست مفید gozinehtalaee تشکر کرده است .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,173
    امتیاز : 39,226
    سطح : 100
    Points: 39,226, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,916
    تشکر شده 3,501 در 2,314 پست
    مخالفت
    30
    مخالفت شده 19 در 19 پست

    پیش فرض

    کومله ای که محافظ شهید علی قمی شد






    «علی قمی» متولد شهر قم است اما دوران جوانی و نوجوانی اش را در پیشوای ورامین گذراند. فعالیت های انقلابی را با پخش اعلامیه و نوارهای امام خمینی (ره) در سال های منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی آغاز کرد و یک بار هم به دنبال حضور در تظاهرات مورد اصابت گلوله ساواک قرار گرفت و مجروح شد. با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضو این نهاد شده و پس از طی دوره آموزشی در پادگان امام حسین (ع) برای آموزش نیروها به غرب کشور اعزام شد. در مدت حضورش در غرب، با فرماندهانی چون کاوه، کاظمی، گنجی زاده و بروجردی آشنا و پس از مدتی در کنار شهید محمود کاوه در تیپ ویژه مشغول خدمت شد.

    وی در طی حضور خود در غرب کشور و در مبارزه با ضد انقلاب و کومله فرماندهی عملیات های مختلفی را برعهده گرفت و سرانجام در
    12 تیرماه سال 63
    در درگیری با ضد انقلاب در نزدیک سه راهی نقده به شهادت رسید و پیکر مطهرش در بهشت زهرا (س) در تهران به خاک سپرده شد. در ادامه چند روایت از همرزمان شهید آمده است که آن را می خوانیم.

    برادرم محافظ توست

    علی جعفرخواه: روستای قم قلعه یکی از پایگاه های مهم ضد انقلاب بود که با فرماندهی قمی آزاد شد. رویه قمی برای جذب افراد به انقلاب این بود که ابتدا در مسجد روستا سخنرانی می کرد و پس از آن به کوچه پس کوچه ها می رفت و با مردم خوش و بش می کرد.

    وقتی سخنرانی قمی در قم قلعه تمام شد، با من و عطاران در کوچه های روستا قدم می زد و تا درباره ضد انقلاب، اطلاعات به دست آورد. در یکی از کوچه ها به زنی برخوردیم که خیلی جسور بود. قمی از او پرسید: «اینها کجا رفتند؟» گفت: «کیا؟» قمی گفت: «ضد انقلاب»، زن جواب داد: «ضد انقلاب کیه؟!» قمی پاسخ داد: «کومله و دموکرات را می گویم» به بچه اش اشاره کرد و گفت: «یکی در کنارم است» و به شکمش اشاره کرد و ادامه داد: «یکی هم در شکمم است».

    تبلیغات منفی علیه نیروهای انقلاب زیاد بود و اثرش را بر ذهن زن گذاشته بود. قمی بدون اینکه تحت تاثیر صحبت های زن قرار گیرد یا اینکه عصبانی شود به من گفت: «جعفرخواه! خوراکی چی داری؟» گفتم: «خوراکی ندارم، فقط دو بسته جیره خشک دارم» گفت: «یکی بده به این خانم» دستی به سر پسرش کشید و گفت: «اون یکی را هم به این آقا پسر گل بده»

    امر فرمانده را اطاعت کردم. بعد خود قمی دوتا پنجاه تومنی از جیبش درآورد و با عطوفت تمام به زن گفت: «یک پنجاه تومانی هدیه آن بچه که به دنیا خواهد آمد و یکی هم برای این آقا پسر.»

    قمی با زن حرف می زد تا نگاه او را نسبت به انقلاب برگرداند. حوصله ام سر رفت. من، قمی و عطاران را رها کردم و رفتم. فکر کنم رفت و برگشت من حدود نیم ساعت طول کشید. برگشتم نزد قمی، اما وقتی برگشتم با صحنه ای مواجه شدم که باورکردنی نبود! دیدم زن روستایی که تحت تاثیر افکار ضد انقلاب قرار گرفته بود، رفت و برادرش را آورد و با صدای بلند خطاب به او گفت: «من تو را به عنوان محافظ قمی تعیین می کنم، برادرم از جان قمی محافظت کن.»
    چند ماه بعد برادرش در پاکسازی گردنه مهاباد به سردشت شهید شده و قمی در فراقش خیلی اشک ریخت.




    علی قمی کیست؟


    حمید عسکری: از قرارگاه حمزه هلیکوپتری آمد که قائم مقام تیپ ویژه، علی قمی را برای جلسه به پیرانشهر ببرد. هلی کوپتر آمد کنار ما، خلبان پیاده شد و گفت: با برادر قمی کار دارم. علی قمی خاک و خلی آن طرف تر از ما نشسته بود. اشاره کردم: «اوناهاش، اونم برادر قمی.» از دور نگاهی به قمی انداخت و از نیروهای دیگر پرسید که برادر قمی کیست؟ نیروها هم اشاره کردند همان کسی که آن جا نشسته و خاکی است. خیال کرد ما دستش انداختیم و داریم با او شوخی می کنیم. فکر نمی کرد فردی که این همه معروف است با هیکل نحیف و جثه کوچک و با این سر و وضع بین بچه ها باشد. حرف ما را باور نکرد، سوار هلیکوپتر شد و برگشت قرارگاه.


    یک ساعت گذشت و دوباره هلیکوپتر آمد و خلبان با عصبانیت گفت: «آقا ما را مسخره کردید؟ من برادر قمی را می خواهم و با او کار دارم» یکی از نیروها رفت و قمی را صدا کرد و گفت: «برادر قمی کارت دارند» خلبان با چشمانی سراسر حیرت و تعجب قمی را برانداز کرد و با او راهی پیرانشهر شد.


    بیا کشتی بگیریم


    مجید ایافت: گفت: «بیا کشتی بگیریم» با اینکه معلوم بود خیلی کوچک و جمع و جور است و من کشتی گیر هم بودم و دستی بر آتش داشتم، گفتم: «بعدا» دوباره گفت: «بیا کشتی بگیریم» من گفتم: «بعدا ان شاءالله» وقتی ایشان می گفت بیا با من کشتی بگیر، مخصوصا خودش را در حد ما کوچک می کرد. با بچه ها خاکی بود و با آن ها می جوشید. گفتم: «شان شما بالاتر است بزرگوار» گفت: «اگر من را خاک کردی، این چاقو برای تو». گفتم: «نمی گیرم» گفت: «باید کشتی بگیری و اگر هم بردی این چاقو جایزه توست» می دانستم او به چاقویش دلبستگی دارد. گفتم: «من این چاقو را از شما می گیرم.» آمد و بسم الله، کشتی گرفتیم، نشستم روی سینه اش و قلقلکش دادم، خیلی هم قلقلکی بود و اینجور مواقع نمی توانست خودش را کنترل کند. یک ریز می خندید. از روی سینه اش بلند شدم و گفت: «چاقو را بگیر» گفتم: «نه شوخی کردم.» به زور چاقو را به من داد و الان هم آن چاقو را به یادگار دارم.


    انگار برای کمک به علی ایستاده بود


    حمید عسکری: پس از چهار ماه قمی می خواست مرخصی برود. خیلی دوره های مرخصی اش طولانی می شد. چند ماه یک بار مرخصی می رفت. من هم قصد کردم تا تهران با او بیایم. باهم به سمت تهران حرکت کردیم. قمی راننده بود و من هم کنارش. آمدیم مراغه، هشترود، تاکستان و ... در اتوبان کرج _ تهران قرار گرفتیم. یکدفعه به من گفت: «فکر کنم بنزینمان تمام شده است» تعجب کردم! دوباره با لحن خاصی گفت: «بنزین نداریم» ماشین کمی حرکت کرد، ایستاد و خاموش شد. در سراشیبی قرار گرفت، داشت می رفت و از شیب مقابل هم یک مقدار بالا آمد. دیدم ساعت دو بامداد یک آقای خوش قد و قامتی که کت و شلوار شیک و تمیزی به تن دارد کنار جاده منتظر ایستاده است. طوری که قمی پشت سر ماشینش قرار گرفت. آن مردی که ایستاده بود هیچ عجله ای برای رفتن هم نداشت! رفتیم پایین و قمی پرسید: «شما ماشینتون خراب شده؟» گفت: «نه». قمی گفت: «نمی خواین کمکتون کنیم؟» گفت: «نه». قمی گفت: «شما بنزین دارید» گفت: «بله، باک ماشین من پر است» دوتا گالن بنزین از ماشینش کشیدیم و راه افتادیم.


    ساعت دو بامداد یک آدم کت و شلواری و شیک، هیچ عجله ای هم برای رفتن نداشت! انگار ایستاده بود که فقط ما بیاییم و از او بنزین بگیریم!




    نون ماست


    حسین فاضلی دوست: یکی از دوستانش تعریف می کرد که «مدتی در قسمت تدارکات تیپ ویژه بودم. در همان مدت علی آقا 9 روز متوالی با کومله و دموکرات درگیر بود. صورتش بر اثر تابش مستقیم نور خورشید پوست پوست شده بود و لب هایش عین کویر ترک برداشته بود. خیلی خسته به نظر می رسید. پیدا بود که گرسنگی، رمق جنگیدن را از او گرفته. با خسنگی همراه با محبت گفت: «اگر می شود، یک مقدار نون و ماست برایم تهیه کنید!»


    موتور را برداشتم و با یکی از نیروها به روستای همجوار رفتیم. مقداری نان و ماست از پیرزنی خریدیم. پیرزن که لباس های ما را دیده بود، احترام کرد و پول نان و ماست را از ما نگرفت. هرچه به او گفتیم که مادر پول نان و ماست را بگیر، نگرفت که نگرفت. با نان و ماست اهدایی خوشحال و خندان برگشتیم به مقر تیپ.

    نان و ماست را پیش علی آقا بردیم. نان را داخل ماست زد و تا دم دهانش آورد و با لبخند خاصی گفت: «پولش را دادید دیگه؟» گفتیم: «نه، نگرفت!» گفت: «بروید پولش را بدهید، بعد می خورم!» گفتیم: »صاحبش راضیه، مشکلی نداره!» گفت: «بروید پولش را حساب کنید، با اطمینان کامل بخورم.» دوباره رفتیم پیش پیرزن بقال. این بار هم هرچه گفتیم جواب نه شنیدیم. با هر سختی ای که بود پول را به حیاط خانه اش انداختیم و آمدیم. علی آقا باز تکرار کرد پولش را دادید؟ گفتیم: «نگرفت ولی به زور انداختیم تو خانه اش!» بعد شروع کرد به خوردن نان و ماست!

    صیاد شیرازی شیفته علی قمی


    احمد قمی: عملیات والفجر2، عملیات مهمی بود. شهید صیاد شیرازی که فرمانده عملیات بود در این عملیات واله و شیدای علی می شود که پس از شهادت علی پیام زیبایی داد.

    پیامی بدین شرح: «شهادت سلاح همیشه بران شیعه که از آغاز عاشورای سال 61 هجری تا به امروز در دست فرزندان شجاع اسلام می غرد و می جوشد و در این غرش و جوشش همه یزیدیان تاریخ را در مزبله نیستی به دست فنا می سپارد و ندای هل من ناصر ینصرنی حسین(ع) را در گوش تاریخ طنین افکن کرده و همه ماذنه های ایمان را با عطر گلبانگ محمدی عطرآگین می کند. چه زیبا رفتی به دیار دوست و چه ردای سرخ عشقی بر تن شهید که خدایش او را جاودان کرده. مبارک باد این خلعت خونین الهی بر راهیان راه حسین(ع) و خدایا توفیق عمل و تداوم راهشان نصیب فرما! شهادت فرزند برومند امام و سردار رشید اسلام برادر علی قمی، قائم مقام تیپ ویژه شهدا بر او و فرمانده اش پیر جماران و بر امت امام این رهروان راهش و بر همه همرزمان و هم سنگرانش مبارک باد! مبارک باد این خلود در جوار رحمت حق جل و علا. یا ایتهالنفس المطمئنه! ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی»
    سرهنگ علی صیاد شیرازی
    منبع: کتاب کوچ جنگ

    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۱۸ تیر ۹۶ در ساعت ۱۸:۱۰

  16. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1