کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محسن جنگجویان

    فرمانده گروهان دوم از گردان 409لشکر41ثارالله (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

    سال 1342 ه ش وقتی دژخیمان و کوردلان پهلوی امام راحل را تبعید می کردند، به او می گفتند:« تو چطور می خواهی بی یار و یاور در مقابل قدرت همایونی ایستادگی کنی؟» امام فرمود: «سربازان من یا هنوز متولد نشده اند و یا در گهواره اند.» محسن جنگجویان یکی از آن سربازان بود که در اسفند 1342 در خانواده ای مومن و مذهبی در« اصفهان» پا به روی کره خاکی گذاشت. مادرش قبل از تولد او خواب دیده بود بانویی سیاهپوش به بالین او آمده، او را به تولد پسری بشارت می دهد و از او می خواهد نام پسرش را محسن بگذارد. او سومین فرزند و تنها پسر خانواده بود. در سه سالگی همراه پدر خود به نماز می ایستاد و حرکات نماز را تقلید می کرد. در شش سالگی در مدرسه «ده خدا»در« اصفهان» مشغول تحصیل گردید. با شروع قیام گسترده مردمی ایران وی که در سال سوم راهنمایی بود، فعالیت گسترده داشت
    تصاویر پیوست شده
    [["Arial"][/FONT]

  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مقطع دبیرستان به پخش نوار و اعلامیه های امام می پرداخت. همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی در حالیکه در کلاس دوم هنرستان در رشته برق تحصیل می کرد، دست از تحصیل کشید و در سپاه پاسداران ناحیه سیستان و بلوچستان جهت خدمت به میهن و اسلام نام نویسی کرد و در سپاه نیکشهر به خدمت مشغول شد. محسن جنگجویان بارها از طریق سپاه زاهدان به مناطق جنگی اعزام شد و در این راه سه بار زخمی شد. بار اول در سال 1361 در عملیات« بیت المقدس»و در منطقه« دشت عباس» از ناحیه شانه زخمی شد. بار دوم در فروردین سال 1362 در عملیات« والفجر مقدماتی» در منطقه عملیاتی« فکه» از ناحیه شانه و فک مجروح گشت و سومین بار در عملیات« والفجر 4 »در جبهه« مریوان» از ناحیه سر جراحت برداشت و سرانجام در تاریخ 22/ 12/ 1362 در بهار جوانی در حالیکه تنها 20 سال داشت، در منطقه «طلاییه» جاویدالاثر گشت. یعقوب گر به پیرهنی داشت دلخوشی از یوسفم نداد به من پیرهن کسی
    [["Arial"][/FONT]

  3. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    [COLOR="rgb(46, 139, 87)"]خاطرات
    مادر شهید:
    می دانستم می خواهد بگوید. صبر کردم تا از زبان خودش بشنوم. به این و آن پیغام داده بود تا به من بگویند، ولی هر بار می گفتم نه، نمی شود. - راستی مادر، من ... - تو چی میخوای بگی؟ - می خواستم اجازه بگیرم بروم جبهه. وقتی این حرف را زد تمام تنم لرزید. آخر من فقط همین یک پسر را داشتم. اگر او می رفت و شهید می شد، بعد از چند سال انتظار ... محکم گفتم نه! من اجازه نمی دهم. بغض گلویش را گرفت، اشک در چشمهایش حلقه زد و دیگر هیچ نگفت. نه حرف زد و نه غذا خورد. در اندیشه خود غوطه ور بود. نگاهش به زمین خیره بود و از نگاهش التماس می بارید. یک مرتبه بغضش ترکید و گفت: مادر مگر تو به اسلام مقید نیستی؟ اگر قرار باشد هر مادری به خاطر یکی یک دانه بودن فرزندش او را از جبهه منع کند، سر اسلام چه خواهد آمد؟ تو نماز می خوانی؟ تو زیارت نامه می خوانی؟ در دلم آشوب و غوغایی بر پا بود. نه می توانستم مخالفت کنم و نه عاطفه مادری به من اجازه می داد که موافقت کنم. ساکت بودم و به حرفهایی که با خودش می زد، گوش می کردم. تا غروب با او حرف نزدم. هر بار که داخل اتاق می شد، من از اتاق خارج می شدم. او هم ناهار نخورد. عصر پدرش از راه رسید. محسن را غمگین دید. انگار می دانست چه شده. - خانم اجازه بده بره؛ چکارش می شود کرد. برای اسلام و قرآن و رهبر می خواهد برود. دیگر آرام شده بودم. سرم را پایین انداختم و سکوت کردم.[/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  4. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    د[COLOR="rgb(46, 139, 87)"]رش خندید و گفت: سکوت علامت رضاست. محسن گل از گلش شکفت. انگار پرستویی بود که بار سنگینی را از دوشش برداشته اند. پرید و مرا در آغوش کشید و بوسید. همیشه وقتی ما از مجروح شدنش خبردار می شدیم که او از بیمارستان مرخص شده بود. یک روز که به مرخصی آمده بود، می خواست حمام کند. من برایش حوله آوردم و لباس بردم. متوجه شدم محسن در حمام طوری ایستاده که من متوجه پشت او نشوم. گفتم: پشتت چی شده ننه؟ گفت: چیزی نیست مادر؛ و حوله را دور خودش پیچاند. ایستادم، هنوز خشک نشده پیراهن را روی سرش کشید و پوشید تا از نگاه من خلاصی پیدا کند. - تو را به خدا به من بگو ننه. من می دانم تو حتما زخمی شدی. باور کن ناراحت نمی شوم. بگذار ببینم. - گفتم که چیزی نیست. وقتی دید از لحن خشن او ناراحت شدم، آهسته گفت: مادر، زخم کوچکی است. می دانی مادر، در پشتم مهری است که برای قیامت گذاشته ام. فضل الله خاتمی چهارراه گشین: قرار بود نیمه شب گروهان حرکت کند. چند ساعت بیشتر به شروع عملیات نمانده بود. دعای روح بخش کمیل از رادیو به گوش می رسید[/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  5. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    [COLOR="rgb(46, 139, 87)"]همه نیروها پشت خاکریز جمع شده بودند. محسن رو به قبله نشسته بود و دعای کمیل می خواند. یاد صحبتهای او افتادم که می گفت: باید پاک و سبکبال شویم. آن وقت است که می توان به کوی دوست سفر کرد. انسان همان کسی است که به معراج سفر کرد. پس برای ما نیز امکان سفر هست. باید مرد راه بود و از سختی ها نهراسید. آن وقت است که ... رشته افکارم با فرمان آماده باش گسست. شور و حال خاصی حاکم بود. نیروها به حرکت در آمده بودند. سید کاظم حرکت می کرد و با بچه ها حرف می زد و آخرین دستورات را می داد. در زمان حرکت نیروها به طرف دشمن به همرزمانش آهسته گوشزد می کرد که امشب شب عاشوراست. شما یاران حسین هستید. به ائمه معصومین متوسل شوید. دیگر نیروها به آخرین نقطه عملیات رسیده بودند و ساکت و آرام نشسته بودند. نفس در سینه حبس شده بود. همه جا تاریک بود، اما درون بچه ها غوغایی بود. هرکس به نوعی در خودش فرو رفته و مشغول راز و نیاز شبانه با خدای خویش بود. فرمان حمله صادر می شود و در یک لحظه بچه ها به خط مقدم می زنند و خط دشمن شکسته می شود. [/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  6. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    [COLOR="rgb(46, 139, 87)"]محسن با فریاد الله اکبر در زیر باران آتش به بچه ها روحیه می داد. قسمتی از حمله ی ما لو رفته بود و دشمن آتش سنگین خود را در این قسمت متمرکز کرده بود. با صدای خمپاره در سرم احساس سوزش عجیبی کردم. دست می گذارم و خون گرم را احساس می کنم و از هوش می روم. وقتی به هوش آمدم، محسن را دیدم که در وسط میدان و تله های انفجاری معبری را باز می کند. صدا زدم محسن مواظب باش، خطرناکه! به هر زحمتی بود خودم را از معبر به او رساندم و گفتم: محسن می خواهی چکار کنی؟ گفت: فقط همین یک تیر بار دشمن مونده؛ خیلی بچه ها را اذیت می کند. باید آن را خاموش کنم تا نیروهای پشتیبانی بتوانند از خط دشمن عبور کنند. سرم به شدت درد می کرد. دستم را بی اختیار به شانه محسن گذاشتم. بدنم لرزید. احساس کردم دستم خیس شده. چند لحظه ای صبر کردم و در نور یکی از خمپاره های منور دیدم که دستم خون آلود است. گفتم: محسن تو مجروح شده ای؟ گفت: نه؛ و حواسم را به سوی تیربار دشمن جلب کرد. دوباره گفتم: محسن تو زخمی شده ای، بگذار من این تیربار را از کار بیندازم. با منور دیگری که فضا را روشن کرد، او را ورانداز کردم. وقتی برای بار دوم چشمم را باز کردم، صبح شده بود و خبری از محسن نبود.[/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  7. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    رزمندگان موج موج به سوی منطقه مرزی در حرکت بودند. از اینکه دیگر تیربار دشمن کار نمی کرد، خیلی خوشحال بودم، اما در آن شب ظلمانی بر محسن و دیگر همسنگرانش چه گذشت؛ نمی دانم. مرا فورا به عقب بر گرداندند و به بیمارستان شهید بقایی اهواز منتقل کردند. بعد از معالجه وقتی خواستم از بیمارستان مرخص شوم، صحنه ای دیدم که برایم باور کردنی نبود. محسن روی تخت بیمارستان بستری بود. به ملاقاتش رفتم. زخم عمیقی برداشته بود. چشمش که به من افتاد، خندید و گفت: دیدی باز هم تجدید شدیم. ادامه داد: ناراحت نباش. آنقدر در این جبهه ادامه می دهیم تا بالاخره قبول شویم و با خودش از سر ناراحتی این شعرها را می خواند: نگار من غم گلهای باغ کشت مرا جگر درید به ماتم شکست پشت مرا نگار من همه یاران سفر کردند به خط خون شقایق مرا خبر کردند مادر شهید: نهج البلاغه را بست و در قفسه جا داد. حال و هوای دیگری داشت. غرق در فکر بود. گفتم ننه اجازه بده این دفعه برای بدرقه ات تا سپاه بیایم. چیزی نگفت. اولین باری بود که مخالفت نکرد. ساکش را برداشت. من همراهش تا سپاه ناحیه اصفهان آمدم. برف می باید و شهر و خیابان را سفید پوش کرده بود. پدر و مادرهای زیادی برای بدرقه فرزندانشان آمده بودند. همرزمانش را که دید، چهره اش باز شد. من جلو در ساختمان سپاه ایستادم. گفت: مادر بیشتر از این توی این برفها نمون؛ برو خانه! خداحافظ. دلم راضی نمی شد که برگردم. به طرف محوطه سپاه حرکت کرد. بعد از چند قدم دوباره بر گشت و نگاهی به پشت سر انداخت. گفتم: ننه چیزی می خواستی؟ چیزی جا گذاشتی؟ ایستاد و به من خیره شد. گفت: نه مادر! خواستم بگم ... شما که هنوز نرفتی، سرما می خوری، برو دیگه. خداحافظ! گفتم نه. صبر می کنم دیر نمی شه. لباس زیاد پوشیدم. گفت: آخه توی این سرما و برف اذیت می شی مادر! گفتم: تا سوار ماشین نشین، دلم آروم نمی گیره. یک ساعت آنجا ماندم تا اتوبوس از سپاه بیرون آمد. در کوچه ماشین را نگه داشتند تا پدر و مادرها با بچه هایشان خداحافظی کنند. محسن سرش را از ماشین بیرون آورد و من صورتش را بوسیدم و او هم دستم را بوسید و گفت: حلالم کن مادر! تو برایم خیلی زحمت کشیده ای. - ننه این حرفها را نزن. انشاءالله که زود برگردی و من تو را داماد کنم و بچه هایت را ببینم. اتوبوس حرکت کرد و محسن همچنان سرش را از ماشین بیرون نگه داشته بود و به عقب نگاه می کرد. دنبال ماشین دویدم. لحظاتی بعد سر پیچ، ماشین در بین حلقه های اشک و دود اسفند گم شد.
    [["Arial"][/FONT]

  8. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    [COLOR="rgb(46, 139, 87)"]فضل الله خاتمی چهارراه گشین:
    تازه از جبهه برگشته بود که سراغم آمد. چقدر ساده و صمیمی! حال و هوای خاصی داشت. لحن و صورتش و لباسهای خاکی که بر تن داشت، به کلی مرا هوایی می کرد. پس از احوالپرسی چند دقیقه ای مکث کرد و گفت: ببینم تو نمی خواهی بیایی؟ گفتم: کجا؟ گفت: خب معلوم است، جبهه. گفتم: تو که تازه آمده ای حالا کجا با این عجله؟ من تازه ازدواج کرده ام. بگذار چند روزی بگذرد. فعلا در موقعیت سلطان بانو هستم؛ بعد با هم می رویم. باز شوخ طبعیش گل کرد و گفت: تو هم که بند زن و زندگی شدی رفیق، پر و بالت را قیچی کردند و دیگر به درد پرواز نمی خوری و رفت. پس از عملیات خیبر خبر شهادتش را برایم آوردند. من از اینکه علایق دنیوی پاهایم را بست و از قافله عقب مانده ام شب و روز غبطه می خوردم. راستی که او پرنده ای سبکبال بود که هیچ دام و دانه ای او را گرفتار خاک نکرد.[/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  9. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    [COLOR="rgb(46, 139, 87)"]مادر شهید: اذان مغرب بود که بر گشت. یعنی از صبح که از خانه بیرون رفته بود، حالا آمد. کمی خسته به نظر می رسید. گفتم: ننه تو که قرار بود امروز خانه بمانی و کمی استراحت کنی! چقدر کار می کنی. دیگر جمعه که نمی شود کار کرد. جمعه برای عبادت خداست. خدا گفته یک روز جمعه مرخصی به خودتان بدهید. گفت: عذر می خواهم مادر یک کار واجبی داشتم. حتما باید می رفتم. تازه من که مال خودم نیستم. عملیات فتح المبین بود. شب حمله پس از گذر از مسیری طولانی آرام آرام به دژ دشمن رسیدیم. پس از فرمان حمله توانستیم خود را به اهداف از پیش تعیین شده برسانیم و ضربات مهلکی به دشمن بعثی وارد کنیم. فردا صبح که پشت سرمان را نگاه کردیم، همگی یکه خوردیم، چون از روی میدان مین عبور کرده بودیم و به لطف خدا حتی یک مین هم منفجر نشده بود[/COLOR]
    [["Arial"][/FONT]

  10. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    کی از برادران ارتشی گفت: حالا که هیچ آسیبی ندیدیم؛ حتما امام زمان همراه ما بوده است. خواهر شهید: تازه از بلوچستان آمده بود. یک روز به ایشان گفتم: خوشا به سعادتت محسن جان! گفت: چی شده خواهر. گفتم: شما پسر هستید و آزاد و آنطور که اسلام از شما جوانان خواسته می توانید خدمت کنید، ولی ما دخترها نمی توانیم و برای ما محدودیت هست. گفت: نه خواهرم! هرکس به اندازه توان و قدرت خود و موقعیتی که دارد، می تواند خدمت کند. گفتم: مثلا ما دخترها به چه صورت می توانیم دینمان را ادا کنیم؟ با لحنی بسیار متین جواب داد: اسلام بین زن و مرد تفاوتی قائل نشده است. بین مرد و زن در زمینه فعالیت اجتماعی تفاوت نیست و زنان می توانند به فعالیت اجتماعی بپردازند. خودت می دانی که حجاب و زن بودن فعالیت اجتماعی را محدود نمی کند. چه بسیار زنان مومن و محجبه که در رده های بالای مسئولیتهای مهم اقتصادی – سیاسی و حتی در محیطی کاملا مردانه ضمن حفظ حجاب و عفاف خود آزادانه چون مردان به فعالیت خویش مشغولند. من که محو حرفهای او شده بودم، لبخند شوق بر لبانم نشست. دست آخر سید محسن گفت: تو می دانی هجرت کنی خواهر! هجرت! - ولی به کجا؟ - به جایی که به تو نیاز دارند. چه بسیار دختران پاک و معصومی که بر اثر بیسوادی در چنگ اعتیاد و فساد دست و پا می زنند. تو می توانی معلم شوی خواهرم! معلم! پدر شهید: روز جمعه مصلا شلوغ بود. جمعیت موج می زد. رفته بودم لب حوض تا وضو بگیرم. فواره آب با صدای « حی علی خیر العمل» در هم آمیخته بود. چشمم به دوست پسرم افتاد. او مرا دیده بود، ولی نمی دانم چرا نگاهش را دزدیده بود و خودش را لای جمعیت پنهان کرد. چند روز بود از محسن خبر نداشتم و نگرانش بودم. دنبال دوستانش می گشتم تا خبری بگیرم. ولی این یکی که فرار کرد. دنبال او در صفها گشتم، ولی پیدایش نکردم. بیرون مصلی دم در ایستادم تا موقع بیرون رفتن، حال محسن را از او بپرسم. -سلام آقای صغیرا! با ترس و خجالت و شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت سلام علیکم. سرخ شده و چشمانش را به زمین دوخته بود. - از محسن چه خبر؟ مادرش بیتابی می کند. - محسن؟ نمی دانم آقا. ساکت شد و لبهایش را گزید. دوستان و همرزمان دیگر محسن هم یکی یکی آمدند و دور ما را گرفتند. یکی گفت: حاج آقا جنگجویان نگران نباشید. ان شاءالله حالش خوب است. یکی دیگر گفت: مثل اینکه ترکش خورده، البته حالش خوبه. البته ما می خواستیم امروز بعد از نماز خدمت شما برسیم و بگوییم. با خشم گفتم: اگر خبری هست به من بگویید. چرا من و من می کنید؟ اگر پسرم شهید شده بگویید دیگر!! من آماده هر چیزی هستم. رضای محسن رضای خداست. بچه ها ناگهان ساکت شدند. یکی از آنها شروع کرد به گریه. خیابان دور سرم چرخید. فهمیدم چه شده؛ دستم را روی شانه یکی از بچه ها گذاشتم. او مرا در آغوش کشید و زار زار گریست. شانه هایش را نوازش کردم و گفتم خدایا شکر. در آسمان کبوتری سفید در فضای لایتناهی پرواز می کرد؛ می دانم محسن من بود.
    [["Arial"][/FONT]

  11. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    آفضل الله خاتمی چهارراه گشین:
    آتشی که عراقیها روی بچه ها می ریختند، کلافه شان کرده بود. تو گویی از زمین و آسمان آتش می بارید. فشاری بیش از حد هم از لحاظ روحی و روانی به بچه ها وارد می شد و در این وادی آتش و خون و جنگ اعصاب، او بود که با بذله گویی و شوخ طبعی خود انگار آبی سرد بر آتش دشمن می ریخت. چهره خندان و گفتار شیرین و جذابش آنچنان روحیه ای به بچه ها می داد که گاهی اوقات فراموش می کردند که در یک قدمی مرگ ایستاده اند. با رویت عشق دل به دریا زده بود بر هر چه که بود در جهان پا زده بود در مکیده حقیقت آن پاک سرشت جامی زشراب عرش اعلا زده بود .
    [["Arial"][/FONT]

  12. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ضل الله خاتمی چهارراه گشین:
    چفیه به گردن و کتابی در دست. تنهای تنها از قرار گاه خارج شد. حدود دو کیلومتری از قرارگاه فاصله گرفته بود. به درون تپه های منطقه رفت و داخل شیاری خزید که هیچ جنبنده ای در آنجا نبود. با فاصله ای اندک دنبال مخفیانه راه افتادم. متوجه نیت او شده بودم و می دانستم که قصد دارد با خود خلوت کند. خواستم باز گردم، اما حسی ناخودآگاه مرا به سوی او کشاند. شاید در این روز سطری در تاریخ رقم بخورد که می خواستم ناظر آن باشم. در شیار چفیه را پهن کرد و رو به قبله نشست. گاهگاهی دور و برش را نگاه می کرد تا کسی مزاحمش نباشد. با چشمانی اشکبار کتاب را گشود و شروع به نجوا کرد. گویی از خود بیخود شده بود. حال و هوای خاصی داشت. زمزمه می کرد و ناله می زد و آهسته آهسته با کسی سخن می گفت. من نیز با دیدن این صحنه حالم دگرگون شد، ولی مواظب بودم که از حضورم آگاه نشود. هر لحظه سوز و گداز او شدت می گرفت. گریه می کرد و گاهی با التماس و حسرت با دست راستش بر پیشانی و بر پای خود ضرباتی می نواخت. لحظه ای عجیب بود. این بار با صدای بلند و بی اختیار می خواند: اللهم اجعلنی مقامی ممن تناله منک صلوات و رحمته و مغفره للهم اجعل محیای محیا محمدو آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد ... این جمله را بسیار تکرار می کرد و باز ادامه می داد تا به آخر زیارت عاشورا رسید. بعد به سجده رفت و باز ادامه می داد و در حالیکه نمی توانست خودش را کنترل کند، های های گریه می کرد و زیر لب زمزمه می کرد و در آن سجده طولانی اشک می ریخت و با صدای بلند می گفت: الهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود. چند مرتبه این دعا را تکرار کرد. از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد. چون شمع می سوخت و نور می داد و او گام در روشن ترین منازل گذاشته بود. فضل الله خاتمی چهارراه گشین: در شب عملیات بر روی پل طلاییه در خون غلطید. با دوربین مادون قرمز دیده بودند که او و چندین همرزم او زخمی شده اند و مثل کبوتر در خون خود غلطیده اند. افسوس در آن شب، آتش بعثی حتی اجازه دوباره نگاه کردن را نداده بود. فردا صبح که نیروهای کمکی رسیدند، از محسن هیچ خبری نبود. همه جا را زیر و رو کردند، اما محسن در آن شام آتش و خون عروج کرد و به معراج رفت. همان شب مادرش، در خواب کبوتری سفید را دیده بود که آرام آرام بال می زند و لب ایوان خانه می نشیند. گویا از مادر می خواهد که همراهیش کند ولی مادر بال پرواز نداشت. کبوتر پر گشود و تا بی نهایت پرواز کرد. محسن در آن روز 20 سال و 20 روز از عمرش گذشته بود و چه زود به بلوغ روحانی و انسانی خود رسید.
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1