کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 19 , از مجموع 19
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محسن دین شعاری

    اینجا از شهید دین شعاری مینویسیم

    فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله ص
    ویرایش توسط ریش حنایی : سه شنبه ۱۴ آذر ۹۱ در ساعت ۲۲:۲۲


  2. #2
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۳
    محل سکونت
    فکه...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    27
    امتیاز : 1,055
    سطح : 17
    Points: 1,055, Level: 17
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 17
    تشکر شده 69 در 20 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خیلی ام عالیه
    منم بهتون کمک می کنم.
    از ارادتمندان به ایشونم...

    زندگی نامه اش رو بنویسم؟
    متولد 1338
    تهران

    فرمانده گردان تخریب لشگر 27 محمد رسوالله
    شهادت: 15 مرداد سال 66

    جریان شهادتشون هم جالبه...
    جناب ریش حنایی می گین یا بگم؟

    ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد!
    هر کس مرد این راه است ...بسم الله!
    هر کس نیست خدا حافظ...

    سردار بی نشان حاج احمد متوسلیان

  3. 7 کاربر از پست مفید أسراء بی نشان تشکر کرده اند .


  4. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    محسن در یکی از روزهای زیبای سال 1338 در جمع گرم و صمیمی خانواده دین*شعاری به دنیا آمد، روزهای پرنشاط کودکی را زیر سایه تعالیم پدر و مادر گرامی و در پناه تعالیم دین اسلام گذراند.او از همان اوایل نوجوانی علاقه عجیبی به اهل*بیت (ع) داشت و در 13 یا 14 سالگی بود که هیئتی به نام شهدای کربلا تأسیس نمود و خود به تنهایی مسئولیت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدین راه حق پیوست و همواره در تظاهرات*های سال 1357 حضوری فعال داشت در همان ایام به همراه برادرش به خدمت در پزشکی قانونی پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانه*روزی در کار جابجایی و تحویل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت محسن جزء اولین سربازانی بود که به فرمان امام خمینی (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفی کردند او همواره فریضه مقدس امر به معروف و نهی از منکر را انجام می*داد و برای سربازان پادگان به خصوص آنهایی که در انجام فرائض تعلل می*کردند برنامه شناخت ایدئولوژی گذاشته بود.او حدود 5/1 سال در سالهای 57 و 1358 خدمت مقدس سربازی را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خیل سبزپوشان سپاهی پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهه*های نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر27 محمدرسول*الله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت.در عملیات*های طریق*القدس و کربلای1 یادآور دلاوریها و رشادت*های خالصانه او در راه دفاع از میهن است زمانیکه قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیت*هایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیل*وار جان خویش را در حین خنثی*سازی مین ضد تانک در قربانگاه سردشت فدای معبود ساخت و نام خویش را برای همیشه در قلب تاریخ زنده نگه داشت مزار مطهر او در قطعه 29 بهشت*زهرای تهران قرار دارد.
    تصاویر پیوست شده
    ویرایش توسط ریش حنایی : چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ در ساعت ۲۳:۱۶
    حسین جان .....

  5. 5 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  6. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    خنده رو

    محسن همیشه فردی خندان و خوش*رو بود و در هیچ شرایطی گل لبخند از لبانش چیده نمی*شد، حتی در سخت*ترین شرایط جبهه زمانیکه یکی از بچه*ها زخمی شد و روی زمین افتاد محسن بالای سر او رفته بود و می*خندید وقتی بچه*ها از او پرسیدند چرا در این شرایط می*خندد؟ پاسخ داد نمی*دانم چرا می*خندم؟این خنده از شادی است یا ناراحتی؟! محسن خودش تعریف می*کرد که در زمان خدمت سربازی یک روز در مراسم صبحگاه مشترک که اتفاقاً در جلوی صف هم ایستاده بودم ناگهان خنده ام گرفت و نتوانستم خود را کنترل کنم.فرمانده پادگان که مشغول سخنرانی بود از این حرکت من تعجب کرد دستور داد مرا از صف بیرون بکشند و 24 ساعت بازداشت نگه دارند بعد هم به من تذکر دادند که این عمل را انجام ندهم اما من گفتم خنده در ذات من است به هر حال خنده*ای گاه و بیگاه محسن به همه بچه*ها روحیه می داد.
    تصاویر پیوست شده
    ویرایش توسط ریش حنایی : چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ در ساعت ۲۳:۱۷
    حسین جان .....

  7. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  8. #5
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    بسم رب الشهدا و الصدیقین
    السلام علیک یا اباعبدالله و علی*الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام*الله ابداً ما بقیت و بقی*الیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علی*بن*الحسین و ....... با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و تمامی شهدای اسلام و امت شهیدپرور ایران و با سلام به خانواده محترم و درود و رحمت به روح پدر و مادرم. شهادت یعنی انتقال یافتن از زندگی مادی به زندگی معنوی و الهی و شهادت در مکتب اسلام یک مسأله انتخابی است که انسان کامل با تمام آگاهی آن را انتخاب می*کند و با شهادت خویش شمع راه انسان*های پاک و نورانی می*شود و من با انتخاب آگاهانه راه شهیدان را تا رسیدن به ساحل سعادت ادامه خواهم داد. نظر به اینکه اگر لیاقت شهادت داشته باشم بنابراین من راهم را انتخاب کردم امیدوارم که شما هم دست *خط مرا (ولایت فقیه و برگزیدن راه شهادت) را انتخاب کنید.برادران در زمانی که اسلام در خطر است همانطوریکه امام عزیز قلب تپنده امت فرمود* : به کسانیکه توانایی داشته باشند واجب می*شود که برای پاسداری از حریم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن برخیزند و مواظب باشید که این جنایتکاران هر روز برای نابودی جمهوری اسلامی ایران نقشه می*کشند اما شما همانطوریکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کردید حالا هم هوشیار باشید که انشا*الله کاری از دستشان ساخته نیست اما نگذارید ریشه بگیرند و چند جمله از جملات گهربار امام امت و مسئولین کشور که می*فرمایند فراموش نکنیم که در جنگ با آمریکا هستیم و ما متکی به خدا هستیم و با اتکال به خدا از هیچ ابرقدرتی ترسی نداریم و ما مثل امام حسین (ع) در جنگ وارد شویم و مثل حسین (ع) باید به شهادت برسیم و تا آنجایی در خاک عراق پیش می*رویم که خواسته*هایمان را بگیریم و هرگز زیر بار ذلت نخواهیم رفت. هیهات من الذله. در آخر از رزمندگان می*خواهم که جبهه را گرم نگاه داشته و گوش به فرمان رهبر و تا آخرین نفس استقامت کنید که الان استقامت لازم است. در آخر وصایای شخصی من..... وسایل ارتباط نظامی من از قبیل لباس و غیره را بعد از شهادتم کسی استفاده کند در غیر این صورت به مراکز سپاه تحویل دهید مقدار پولی هست برای کفن و دفن که انشا*الله لازم نمی*شود چون آرزویم این است که در صحنه نبرد تکه تکه شوم تا در روز قیامت در پیش سالار شهیدان اباعبدالله و سایر شهدا سرافکنده نباشم..... درمراسم عزاداری من روضه بی*بی حضرت زهرا (س) خوانده شود چون من از داشتن مادر و پدر محروم بوده*ام در آخر از همه خواهران و برادران و آشنایان می*خواهم که اگر از من بدی دیده*اند حلال کنند برادران از استغفار و دعا دور نشوید (دعای کمیل و نماز جمعه) که بهترین درمان برای تمکین دردها است..... امام را تنها نگذارید که او حسین زمان است و هرکس او را تنها گذاشته امام زمان را تنها گذاشته است.....
    تصاویر پیوست شده
    ویرایش توسط ریش حنایی : چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ در ساعت ۲۳:۲۲
    حسین جان .....

  9. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  10. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک......
    تصاویر پیوست شده
    ویرایش توسط ریش حنایی : پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۱ در ساعت ۰۰:۵۷
    حسین جان .....

  11. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  12. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۳
    محل سکونت
    فکه...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    27
    امتیاز : 1,055
    سطح : 17
    Points: 1,055, Level: 17
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 17
    تشکر شده 69 در 20 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ایشون سال 1363 که دعوت شدن سفر حج، لبیک گفتن و رفتن.

    سال 66 باز هم بهشون گفتن که می تونی بری حج.
    حاج محسن ما هم دید عملیاته سمت سردشت- ارتفاعات دوپازا- گفت من کجا برم؟
    حج من خنثی کردن مین هاییه که مونده تو منطقه!

    اینه که راهی دوپازا شد.

    آقای مرتضی شادکام، از بچه های تخریب چی می گن :
    حاج محسن عادت داشت موقع مین خنثی کردن از کمر خم می شد- به دلیل جراحات زیاد و اینکه چندین بار مجروح شده بود زانوهاش خم نمی شد- دست می نداخت وسط شاخک های مین والمری و می گفت: گوگوری مگوری! بیا بغل عمو...

    تو دوپازا هم مشغول خنثی کردن مین ها بودیم و حاج محسن به هر مینی که می رسید همینو می گفت و مام می خندیدیم.
    یه بار تا گفت گوگوری ... صدای انفجار همه جا پیچید و دویدیم سمت حاج محسن...دیدیم اون ریش های حنایی و قشنگش و صورتش همه رفته...


    جالبه که ایشون روز عید قربان به شهادت رسیده ان.
    یه شهید دیگه ای هم هستن که روز عید قربان سال 66 شهید شده ان: خلبان عباس بابایی

    جالبه که ایشونم حج دعوت بودن اما انگار از حاجی ها زودتر رسیده ان به خدا

    بی خود نیست که آقا سید مرتضی آوینی می گن:
    مکه برای شما...فکه برای من
    بالی نمی خواهم
    با این پوتین ها هم می شود پرواز کرد....

    ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد!
    هر کس مرد این راه است ...بسم الله!
    هر کس نیست خدا حافظ...

    سردار بی نشان حاج احمد متوسلیان

  13. 5 کاربر از پست مفید أسراء بی نشان تشکر کرده اند .


  14. #8
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile

    سلام به این وبلاگ سریع بزنید و جواب سوالاتون رو پیدا کنید بله با شما هستم خود شما

    1. www.188015martyr.blogfa.com


    قسمت کافه شهدارو فراموش نکنید ......یا همان چای خانه سنتی شهدا
    شادی روح شهید محسن دین شعاری
    صلوات
    ویرایش توسط ریش حنایی : چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ در ساعت ۲۳:۰۷
    حسین جان .....

  15. 6 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  16. #9
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
    دعا کنید همه درراه خدا شهید بشیم انشال....
    همیشه برای بدترین دوستانتان آرزوی شهادت کنید

    ویرایش توسط ریش حنایی : چهارشنبه ۱۵ آذر ۹۱ در ساعت ۲۳:۲۹
    حسین جان .....

  17. 4 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  18. #10
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    بعدازظهر يکي از روزهاي خنک پاييزي سال 64 يا 65 بود. کنار حاج محسن دين شعاري، معاون گردان تخريب لشگر 27محمد رسول الله(ص) در اردوگاه تخريب -آنسوي اردوگاه دوکوهه- ايستاده بوديم و باهم گرم صحبت بوديم، يکي از بچه هاي تخريب که خيلي هم شوخ و مزه پران بود از راه رسيد و پس از سلام و عليک گرم، رو به حاجي کرد و با خنده گفت:

    حاجي جون! يه سوال ازت دارم خدا وکيلي راستشو بهم مي گي؟

    حاج محسن ابروهاشو بالا کشيد و در حالي که نگاه
    تندي به او انداخته بود گفت: پس من هر چي تا حالا مي گفتم دروغ بوده؟!!

    بسيجي خوش خنده که جا خورده بود سريع عذر خواهي کرد و گفت:
    نه! حاجي خدا نکنه، ببخشين بدجور گفتم. يعني مي خواستم بگم حقيقتشو بهم بگين ........

    حاجي در حالي که مي خنديد دستي بر شانه او زد و گفت:
    سوالت را بپرس.

    -
    مي خواستم بپرسم شما شب ها وقتي مي خوابين، با توجه به اين ريش بلند و زيبايي که دارين، پتو رو روي ريشتون مي کشيد يا زير ريشتون؟

    حاجي دستي به ريش حنايي رنگ و بلند خود کشيد. نگاه پرسشگري به جوان انداخت و گفت:

    -
    چي شده که شما امروز به ريش بنده گير دادي؟

    -
    هيچي حاجي همينجوري !!!

    -
    همين جوري؟ که چي بشه؟

    -
    خوب واسه خودم اين سوال پيش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدي زدم؟

    -
    نه حرف بدي نزدي. ولي ....... چيزه ........

    حاجي همينطوري به محاسن نرمش دست مي کشيد. نگاهي به آن مي انداخت. معلوم بود اين سوال تا به حال براي خود او پيش نيامده بود و داشت در ذهن خود مرور مي کرد که ديشب يا شبهاي گذشته، هنگام خواب، پتو را روي محاسنش کشيده يا زير آن.

    جوان بسيجي که معلوم بود به مقصد خود رسيده است، خنده اي کرد و گفت:
    نگفتي حاجي، ميخواي فردا بيام جواب بگيرم؟

    و همچنان مي خنديد.


    حاجي تبسمي کرد و گفت:
    باشه بعداً جوابت رو ميدم.

    يکي دو روزي گذشت. دست برقضا وقتي داشتم با حاجي صحبت مي کردم همان جوانک بسيجي از کنارمان رد شد. حاجي او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و عليک با خنده ريز و زيرکي به حاجي گفت:
    چي شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادي ها ؟؟!!

    حاجي با عصبانيت آميخته به خنده گفت:
    پدر آمرزيده! يه سوالي کردي که اين چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتي مي خوام بخوابم فکر سوال جنابعالي ام. پتو رو مي کشم روي ريشم، نفسم بند مي آد.مي کشم زير ريشم، سردم ميشه. خلاصه اين هفته با اين سوال الکي تو نتونستم بخوابم.

    هر سه زديم زير خنده. دست آخر جوان بسيجي گفت:
    پس آخرش جوابي براي اين سوال من پيدا نکردي؟
    حسین جان .....

  19. 5 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  20. #11
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    پيش از شروع يکي از حملات، همه مسئولين و فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص) در جلسه اي توجيهي شرکت داشتند. «حاج محمد کوثري» - فرمانده لشکر- پشت به ديگران، رو به نقشه، مشغول توضيح منطقه عملياتي بود و آنرا شرح مي داد. «حاج محسن دين شعاري» در رديف اول نشسته بود. يکي از نيروها، يک ليوان آب يخ را از پشت سر ريخت توي يقه حاج محسن. حاجي مثل برق گرفته ها از جا پريد و آخش بلند شد. برگشت و به سوي کسي که اين کار را کرده بود، انگشتش را به علامت تهديد تکان داد. بلافاصله يک ليوان آب يخ از پارچ ريخت و به قصد پاشيدن، به طرف او نيم خيز شد. حاج محمد که متوجه سر و صداي حاج محسن و خنده هاي بچه ها شده بود، يک دفعه برگشت و به پشت سرش نگاهي کرد. حاج محسن که ليوان آب يخ را به عقب برده و آماده بود تا آن را به سر و صورت آن برادر بپاشد، با ديدن حاج محمد دستپاچه شد و يک باره ليوان را جلوي دهانش گرفت و سر کشيد. انگار نه انگار که اتفاقي افتاده باشد، گفت:«يا حسين(ع)». با اين کار حاج محسن،صداي انفجار خنده بچه ها سنگر را پر کرد و فرمانده لشگر، بي خبر از آن چه گذشته بود، لبخندي زد و براي حاج محسن سري تکان داد.
    حاج محسن دين شعاري را، بعدها يک مين والمري تو «ماووت»آسماني کرد.
    حسین جان .....

  21. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  22. #12
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض عکس دیده نشده از شهید محسن دین شعاری

    سلام
    حسین جان .....

  23. 4 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  24. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۱۲
    محل سکونت
    یعنی کجا میتونه باشه؟
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    274
    امتیاز : 3,704
    سطح : 38
    Points: 3,704, Level: 38
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 96
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 631
    تشکر شده 310 در 139 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهید حاج محسن دین شعاری، معاون گردان تخریب لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) است. شاید به جرات به توان گفت که تمامی رزمندگان لشکر حاج محسن را با آن ریش بلندش می*شناختند.
    فارس: برادر شهید حاج محسن دین شعاری معاون گردان تخریب لشگر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تعریف می*کند:

    چند هفته قبل از شهادت حاج محسن با هم به مزار پدر و مادرمان که قبلاً مرحوم شده بودند رفته بودیم.
    حاج محسن حال و هوای دیگری داشت گفت: با هم بر سر مزار شهدا نیز برویم وقتی وارد قطعه شهدا شدیم حاجی انگار دنبال چیزی می*گشت علت سرگردانی*اش را پرسیدم؟ گفت: می*خواهم مزار شهید حاج علیرضا نوری را پیدا کنم. حاج علیرضا نوری قائم*مقام شهید لشگر ۲۷ بود که در عملیات کربلای ۵ و منطقه شلمچه به شهادت رسیده بود.

    پس از کمی جستجو مزار شهید نوری را پیدا کردیم که در کنار او یک قبر خالی بود. حاج محسن با دیدن آن آرام نشست دستش را بر روی قبر خالی گذاشت و گفت: من را این*جا دفن کنید.

    با تعجب گفتم: داری چی می*گی؟

    اما محسن آرام گفت: این*جا قبر من است.


    جالب این بود که بعد از شهادتش با این*که ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمی*دانم برنامه*ها چطور ردیف شده بود که بچه*های تخریب هماهنگ کردند و محسن را در** همان جایی که پیش*بینی کرده بود به خاک سپردند. یعنی به تعبیری محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.

    یا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب و گریه ی سحرگاهم ده
    در راه خود اول ز خودم بیخود کن بیخود چو شدم ز خود، به خود راهم ده

  25. 5 کاربر از پست مفید هلال ماه تشکر کرده اند .


  26. #14
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    اللهم الرزقنا زیارت الحسین
    حسین جان .....

  27. 6 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  28. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۶
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,370
    امتیاز : 19,829
    سطح : 88
    Points: 19,829, Level: 88
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 21
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 12,151
    تشکر شده 10,281 در 2,612 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 6 در 4 پست

    پیش فرض

    هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟
    همون صورت تراشیده گفت:
    - ... می ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
    ... اهلشی بیا بالا .

    جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
    - مشتی... مارو نشناختی؟
    جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
    - ... بابا این منم حاج محسن.
    حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
    - ... منم حاج محسن دین شعاری.
    جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! «حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب؟ آن هم با این قیافه؟ پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟





  29. 5 کاربر از پست مفید خط شکن تشکر کرده اند .


  30. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    ماشاالله چه عکسای باحالی هم داره این حاج محسنا . . .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  31. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  32. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    آه جبهه کو برادر های من ............
    بچه هاجمعه ها گلزار شهدا قطعه شهدای گمنام خبری هست..! هم کافی میکس میدن هم پخش کلیپ از شهدا هست ......؟!
    شادی روح شهدای گمنام

    صلوات
    ویرایش توسط ریش حنایی : شنبه ۱۸ آذر ۹۱ در ساعت ۱۲:۵۳
    حسین جان .....

  33. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  34. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Smile سلام

    هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله(ص) در «اردوگاه کرخه» مستقر بودند. محل استقرار از بچه های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت.آن روز می خواستم به آن جا بروم تا به چند تا از بچه محله مان سر بزنم. کنار جاده خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و... هم آنجا بود، می آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهراً صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم برادر کجا میرید؟
    همون صورت تراشیده گفت:
    - ... می ریم صفا... کوچه وفا... پلاک هزارش .
    ... اهلشی بیا بالا .

    جا خوردم. آخه این لات بازی ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از اون و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هر چه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست اندازهای جاده شنی، بالا و پایین می شد و او همچنان می خندید و با همان لفظ حرف می زد. انگار که می خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند. وقتی دید بدجوری نگاهش می کنم، با خنده ای گفت:
    - مشتی... مارو نشناختی؟
    جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
    - ... بابا این منم حاج محسن.
    حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من که حاج محسنی با این قیافه نمی شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
    - ... منم حاج محسن دین شعاری.
    جل الخالق! به حق چیزهای ندیده! «حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب؟ آن هم با این قیافه؟ پس آن همه ریش انبوه حنایی رنگ چی شد؟
    حسین جان .....

  35. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


  36. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    758
    امتیاز : 6,144
    سطح : 50
    Points: 6,144, Level: 50
    Level completed: 97%, Points required for next Level: 6
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 2,169
    تشکر شده 3,371 در 639 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    : ۲۵ سال از زندگی ات در بهشت گذشت … همان قدر که در آسمان معروفی ، در بین زمینی ها هم داری معروف تر می شوی عزیز… برایت کتاب چاپ می کنند و سر مزارت هم دیگر نمی شود دلی از عزا درآورد، از بس که مشتری پیدا کرده ای! اما جغرافیای مهربانی ات آن قدر وسیع هست که همه ی ما قبرستان نشینان عادات سخیف را در برگیرد… بیش تر بتاب خواهشا … الوعده وفا…
    حسین جان .....

  37. 3 کاربر از پست مفید ریش حنایی تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1