کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محمد حسن ابراهیمی

    در باغ شهادت باز باز است....

    شاید دیگر به ظاهر جنگ نیست ولی هستند کسانی که هنوز بوی شهادت می دهند مگر نیست نبرد درجنگ فرهنگی به مراتب مشکل تر از جنگ نظامی است

    نگاهی به زندگی حجت الاسلام شهید محمدحسن ابراهیمی

    تاریخ ربوده شدن در کشور گویان 14 فروردین 1383 12 _ آوریل 2004 شهادت 16 اردیبهشت 83

    جنگ زده بودند. ده یازده سالش بود که جنگ شروع شد. اهل آبادان بودند و ساکن آن جا. یکی دو ماهی توی شهر ماندند؛ اما وقتی آبادان محاصره شد، بزرگ ترهای خانواده گفتند باید رفت. نمی‏شود زن‏ها و دخترها را این جا نگه داشت. عراقی‏ها داشتند از سمت کوی ذوالفقاری کم کم وارد شهر می‏شدند. سه خواهر بودند و سه برادر. آن موقع هنوز دخترآخر خانواده به دنیا نیامده بود. شهناز بچه دوم بود.

    تمام راه‏ها و جاده‏های خروجی شهر بسته شده بود. رفتند جایی به اسم چوئبده. سه روز در بیابان‏های آن جا سرگردان بودند. زمستان بود و سرد. پیاده راه آمده بودند و چیز زیادی با خودشان برنداشته بودند. شهناز هر وقت یاد آن روز می‏افتد، فکر می‏کند چیزی شبیه صحرای محشر بود. مردم، پیر و جوان و زن و بچه جمع شده بودند وسط بیابان. نه غذایی بود بخورند، نه سرپناهی که کمی گرمشان کند. همه توی نوبت بودند تا هلی‏کوپترهایی که برای بردن مجروحان می‏آمدند، خانواده‏ها را هم یکی یکی با خودشان ببرن؛ بعد از سه روز بالاخره نوبتشان شد. سوار شدند و رفتند ماهشهر.
    [["Arial"][/FONT]

  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به زبان خودش

    سال 1348 آبادان به دنیا آمدم. خانواده‏مان مذهبی بود. بابا توی شیلات کار می‏کرد. تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده بود؛ اما خیلی اهل مطالعه بود. کتاب و مجله زیاد می‏خواند و اطلاعات عمومی‏اش بالا بود. خانه‏مان پربود از کتاب‏ها و رمان‏های تاریخی. کتاب‏های دینی و اسلامی هم خیلی داشتیم.

    محمدحسن اهل بوشهر بود؛ اما خانواده‏اش قم زندگی می‏کردند. پدرش روحانی بود. پدربزرگ‏های مادری و پدری‏اش هم توی بوشهر معروف بودند. جد اندرجد، یک خانواده روحانی بودند. پدرش بعد از ازدواج با مادرش، رفته بود حوزه علمیه نجف درس بخواند. محمد حسن همان جا در نجف به دنیا آمده بود؛ اما شناسنامه‏اش صادره از کربلا بود. وقتی که حسن البکر رئیس جمهور شد، همه ایرانی‏ها را به زور از عراق بیرون کرد. خانواده محمد حسن هم برگشتند ایران؛ اما بوشهر نرفتند. رفتند قم و همان جا ماندند. محمدحسن دیپلم ریاضی داشت. مهندسی هم قبول شد؛ اما خوشش نمی‏آمد، انصراف داد. دلش می‏خواست مثل برادرش پزشکی بخواند، کنکور تجربی داد. مرحله اول قبول شد؛ اما مرحله دوم نه. بعد که رفت سربازی تصمیم گرفت در رشته انسانی امتحان بدهد. در مدتی که برای کنکور می‏خواند، رفت مدرسه علمیه معصومیه قم درس حوزه خواند. با رتبه 200 رشته حقوق دانشگاه قم هم قبول شد. بعد امتحان داد و فوق‏لیسانس حقوق بین الملل را هم به پایان رساند. سال 1379 از طرف سازمان مدارس و حوزه‏های علمیه خارج از کشور، ماموریت دادند تا به کشور گویان در آمریکای جنوبی برود. قرار بود آن جا مدرسه علمیه ای ساخته شود. او رفت تا شرایط را بسنجد و گزارش بدهد. مدتی در مورد کشورهای آمریکای لاتین و حوزه دریای کارائیب تحقیق می‏کرد. سازمان جزوه‏اش را پسندیده بود. بدون لباس روحانی رفت، تا ببیند شرایط این کشور به درد تبلیغ می‏خورد یا نه. مدرسه‏های مخصوص مسلمان‏ها داشتند؛ اما مدیرانش غیر ایرانی و عرب بودند. سفرش سه ماه طول کشید. زبان انگلیسی را خیلی خوب بلد بود. کلاس و این چیزها هم نرفته بود، خودش یاد گرفته بود. استعدادش توی یادگیری زبان، عالی بود. با خارجی‏های انگلیسی زبانی که برای تحصیل به حوزه علمیه قم آمده بودند، رفت و آمد می‏کرد تا خوب مسلط بشود.
    [["Arial"][/FONT]

  3. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    زمان جنگ، سربازی‏اش افتاده بود عسلویه و جزیره خارک. در خارک مترجم مهندس‏های خارجی _ که برای استخراج نفت آمده بودند _ نمی‏گذاشتند برود جبهه. می‏گفتند به مترجم خوب خیلی احتیاج دارند. خودش می‏گفت روحانی باید به همه زبان‏ها مسلط باشد، چون کارش تبلیغ اسلام بین مردم است. برای ارتباط با مردم هم باید به زبان خودشان حرف زد.

    گویان در آمریکای جنوبی، میان حوزه دریای کارائیب قرار دارد. برزیل، ونزوئلا، جامائیکا، سورینام و ترینیداد همسایه های آن هستند.کشور کوچکی است که جمعیتش حتی به یک میلیون نفر هم نمی‏رسد. تقریبا هشتصدهزار نفرند. دولتشان ترکیبی از دین هندو و مسیحی است. گویان سال‏ها مستعمره انگلیس بود. حتی زبان رسمی اش هم انگلیسی بود. شهناز همیشه فکر می‏کرد راست می‏گویند که انگلیسی‏ها سیاست مدارند و روباه صفت. دو قرن قبل برداشته بود آفریقایی های سیاه پوست را از آفریقا، و هندی‏ها را از هندوستان، با کشتی به آمریکای جنوبی (گویان) آورده بود. کشور حاصل خیزی بود. پر از جنگل و نیزار و مرتع‏های سرسبز، مثل شمال ایران. جایی نبود که سبز نباشد. معدن هم زیاد داشت. الماس و طلا، تا دلت بخواهد؛ اما مردمش در فقر مطلق بودند. چون مستعمره بود و استخراج معادن فقط برای انگلیس سود داشت. انگلیس چنان بین آفریقایی و هندوی آسیایی اختلاف انداخته بود که به خون هم تشنه بودند. البته سال‏هاست که گویان دیگر مستعمره انگلیس نیست؛ اما سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن، هنوز هم در این کشور پابرجاست. تبعیض و تفاوت نژادی بیداد می‏کند. جایی که هندو بود، آفریقایی نمی رفت، جایی هم که آفریقایی بود، هندو پایش را آن جا نمی‏گذاشت؛ اما شهناز می‏دید که محمدحسن توانسته این نژادها را به هم نزدیک کند. توی کالج، هم سیاه پوست بود، هم هندو. حتی آمِرِندیُن هم داشتند که بومی‏های خود آمریکای جنوبی بودند. نژاد زردپوستی از ترکیب هندوها و چینی‏ها. سفید پوست هم بود، اما اهل خود گویان نبودند. از برزیل برای کار می‏آمدند. زبان رسمی در کشور انگلیسی بود.
    [["Arial"][/FONT]

  4. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    محمد حسن شیفته تبلیغ بود. می‏گفت «تمام سختی‏ها را به خاطر اهل بیت تحمل می‏کنم.» دوست داشت اهل بیت را به اهل سنت و حتی به همه دنیا معرفی کند. یک سال و خورده‏ای طول کشید تا باهم رفتیم. 28 اسفند 1381 در گویان بودیم. 99 درصد مسلمانان گویان از اهل سنت بودند. تعداد شیعه‏ها، انگشت شمار بود. بارها توی کالج اسلامی که در گویان تاسیس کرد، به سنی‏هایی که برای یادگیری قرآن یا چیزهای دیگر آمده بودند با شوخی و خنده می‏گفت «بابا! بیایید سراغ علی، علی است که شما را به بهشت می برد.»
    [["Arial"][/FONT]

  5. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    کسی که قبلا از ایران به آن جا رفته بود، با هزینه سازمان یک ساختمان مسکونی کوچک دو طبقه را برای کالج خریده بود. محمدحسن خودش طرح معماری داد تا آن را از مسکونی به آموزشی تبدیلش کند. بنایی و تعمیرات را شروع کرد. خودش بالای سر کار بود. یک تنه در عرض چند ماه کاربری ساختمان را تغییر داد. با این که هیچ کس را نمی‏شناخت؛ اما زودآشنا شد و همه کارها را خودش کرد. چند ماه اول خانه نداشتیم. می‏خواست روی کار بنایی ساختمان، خودش نظارت داشته باشد و کار را سریع‏تر تمام کند. برای همین هم همان جا در کالج توی یک اتاق نه متری وسایلمان را چیدیم. این مدت خیلی سختی کشیدیم. اتاق، سرویس بهداشتی و حمام داشت، اما آشپزخانه نه. من هم پشت کامپیوتر مطالبی که می‏خواست برایش تایپ می‏کردم و گاهی هم از سایت‏های اسلامی، مقاله و مطلب به زبان انگلیسی و اسپانیایی یا عربی جمع می‏کردم تا بدهد به طلبه‏های کالج. همان جا، کنار کامپیوتر، روی یک اجاق گاز کوچک، آشپزی می‏کردم. گاهی می‏شد که صبح تا شب از اتاق بیرون نمی‏آمدم. اوایل که کارگرها بنایی می‏کردند و بعد هم که کار تعمیرات تمام شد، فقط در بخش آقایان پذیرش طلبه داشتیم. منتظر می‏ماندم درس طلبه‏ها تمام شود، بعد می‏آمدم بیرون. محمد حسن می گفت «شهناز جان، یک کم این سختی‏ها را تحمل کن، می‏دانم که مردها رفت و آمد می‏کنند و سختت است.» چیزی نمی گفتم. مهم نبود. کنار او می‏توانستم تمام سختی‏های دنیا را تحمل کنم. این همه راه از وطنمان آمده بودیم کشور غریب به خاطر اسلام، من کی بودم که به خاطر این چیزها بهش اعتراض کنم.

    بالاخره ساختمان جای خوب و قشنگی از کار درآمد. جوری که در پایتخت گویان (جرج تاون) زیبایی‏اش زبانزد همه شد. امکانات و تجهیزات آموزشی مثل میز و صندلی و تخته را هم خودش تهیه کرد. می‏گفت «ما باید در همه جای دنیا پایگاهی داشته باشیم تا وقتی امام زمان(عج) می‏آید و می‏گوید اناالمهدی، همه دنیا بدانند کی دارد می‏آید. نباید به مسلمان‏های کشور خودمان قانع باشیم، دو نفر هم که این طرف دنیا با اسلام آشنا بشوند خیلی خوب است. باید کمکشان کنیم که اسلام را بشناسند. آینده اسلام برای همه دنیاست، امام زمان تمام جهان را فتح می‏کند، نه فقط کشورهای اسلامی را. دیگران هم باید با منجی آخرالزمان آشنا شوند.»

    حیف که وقتی فاطمه به دنیا آمد، محمدحسن او را ندید. فاطمه یک ماه و نیم بعد از ربوده شدن پدرش متولد شد. دو روز قبل از تولدش هم جسد پدرش پیدا شد. در آرزوی دیدن دخترش ماند. هیچ وقت انتظار این واقعه را نداشتم؛اما محمدحسن همیشه می‏گفت «اگر قرار است خون من برای امام حسین _ علیه السلام _ ریخته شود، بگذار در همین کشور بریزد.»

    ... هرکس چیزی می‏گفت. یک عده می‏گفتند کار دولتشان بوده، یک عده می‏گفتند کار آمریکایی‏ها بوده. هنوز هم رسما اعلام نشده که چی به سرش آمده یا چه گروهی او را ربوده بود. دولتشان با پلیس بین الملل زیاد همکاری نکرد، جوری که خودِ اینترپل می‏گفت دولت گویان خودش هم دست داشته. در آن یک ماه، هیچ خبری ازش نداشتیم. منتظر بودیم گروهی اعلام موجودیت کند یا بگوید که ما او را دزدیده‏ایم، ولی خبری نشد.

    شبی که ربوده شد، تلفن زدم خانه یکی از دوستانش. لحنش یک جوری شده بود. می‏خواست من نفهمم چه اتفاقی افتاده. فقط گفت «دو نفر آمده‏اند شلیک کرده‏اند به پای موسی، سرایدار کالج، که زخمی شده و رفته بیمارستان.» با عجله پرسیدم «خب شیخ چی شد؟ شیخ را بگو.» کمی مکث کرد و به همان زبان انگلیسی گفت:«کیدنَپ، کیدنَپ.»1

    این همه زبان یاد گرفته بودم، ولی معنی این کلمه را نمی‏دانستم. پرسیدم «یعنی چی؟!» و او توضیح داد:«یعنی آدم‏ربایی. همان دو نفر مسلح او را باخودشان برده‏اند»
    [["Arial"][/FONT]

  6. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    ..گويان در آمريكاي جنوبي، ميان حوزة درياي كارائيب قرار دارد. همسايه هايش برزيل، ونزوئلا، جامائيكا، سورينام و ترينيداد هستند. كشور كوچكي است و جمعيتش يك ميليون نفر هم نمي شود. تقريباً هشتصد هزار نفرند. دولتشان تركيبي از دين هندو و مسيحي است.

    گويان سال ها مستعمره انگليس بود. شهناز هميشه فكر مي كرد كه راست مي گويند كه انگليسي ها سياستمدارند و روباه صفت. دو قرن قبل آفريقائي هاي سياه پوست را از آفريقا و هندي ها را از هندوستان، با كشتي آورده بودند آمريكاي جنوبي در گويان. كشور حاصل خيزي بود پر از جنگل و نيزار و مرتع هاي سرسبز، مثل شمال ايران. جايي نبود كه سبز نباشد. معدن هم زياد داشت. الماس و طلا، تا دلت بخواهد. اما مردمش در فقر مطلق بودند. چون مستعمره بود و استخراج معادن فقط براي انگليس سود داشت. آفريقائي ها و هندوهاي آسيائي را آورده بود و چنان بينشان اختلاف انداخته بود كه به خون هم تشنه بودند. گرچه سالهاست كه گويان ديگر مستعمره انگليس نيست، اما سياست تفرقه بينداز و حكومت كن هنوز هم پابرجاست. تبعيض و تفاوت نژادي بيداد مي كند. جايي كه هندو بود سياه ها و آفريقائي ها نمي رفتند، جايي هم كه سياه ها بودند، هندوها پايشان را آنجا نمي گذاشتند.

    اما شهناز مي ديد كه محمدحسن توانسته اين نژادها را به هم نزديك كند. توي كالج هم سياه پوست بود، هم هندو. حتي آمرندين داشتند، كه بومي هاي خود آمريكاي جنوبي بودند. نژاد زردپوستي از تركيب هندوها و چيني ها. سفيدپوست هم بود، اما اهل خود گويان نبودند. از برزيل براي كار مي آمدند و زبان رسمي در كشور انگليسي بود...»

    «...محمدحسن از كالج آمد بيرون. در ماشين را باز كرد تا سوار شود. موسي هم داشت در بيروني را قفل مي كرد كه يك دفعه صداي ترمز شديد دوتا ماشين را شنيد. يك پاترول سياه رفته بود جلوي ماشين محمدحسن. يكي ديگر هم كنار در سمت راست كه راننده سوار مي شود توقف كرده بود. جوري ترمز كرده بود كه سپرش گرفته بود به در و زخمي اش كرده بود. كاري كردند كه نتواند پياده شود. دو نفر سياه پوش مسلح از هر پاترول پياده شدند. يكي شان رفت سراغ سرايدار كه داشت در را مي بست. فرياد كشيد «دست هات رو ببر بالا و رويت را بكن به ديوار».

    آن يكي هم رفت سر وقت محمدحسن. گفت پياده شو، اما او فهميده بود چه خبر است. نخواست پايين بيايد. مرد مسلح شيشه را با تفنگش شكست و دست محمدحسن را گرفت و در را باز كرد. محمدحسن مقاومت كرد، اما مرد دوم آمد كمك دوستش و به زور كشيدندش بيرون و سوار پاترول خودشان كردند.

    قبل از اين كه راه بيفتند، يك گلوله شليك كردند توي پاي موسي. مي خواستند بترسانندش كه كسي را خبر نكند يا دنبالشان نرود. جلوي ماشين محمدحسن را هم به رگبار بستند و پنچرش كردند تا با ما شين دنبالشان نكنند...».
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1