کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید محمد رضا شفیعی

    محمدرضا هميشه با وضو بود، با خدا بود، هيچ* گاه نمازش ترك نشد، مسجد جمكرانش هميشگي بود. روضه امام حسينش ترك نمي*شد، او با دستش اشك*هايش را به سر و صورتش مي**كشيد. گاهي هم كه آب نبود، آب جيره*بندي شده و سهم آشاميدنش را جمع مي**كرد و با آن غسل جمعه مي*كرد. هميشه امر به معروف مي**كرد... مي*گويند شايد همين*ها بود که پيکرش بعد از شانزده سال سالم برگشت.
    يک زندگي خوب

    پایگاه خبری انصارحزب الله:پدر و مادرش اهل قم و محله پامنار بودند. از ابتداي زندگيشان با فقر و تنگدستي شروع كردند. پدرش چرخ تافي داشت و در فصلهاي تابستان بستني فروش و در زمستانها لبو و شلغم فروش بود. چون صداي خوبي هم داشت به او « حسين بلندگو» هم مي*گفتند. مادرش اول زندگي چند تكه طلا داشت. آنها را فروخت و ۱۰۰ متر زمين خريدند و شروع كردند با شوهرش به ساختن. او خشت مي*گذاشت و همسرش گل مي*ماليد، خانه را نيمه كاره سرپا كردند و رفتند مشغول زندگي شدند؛ يک زندگي ساده و باصفا و خوب.


    خانه باصفا وقتي مادر محمدرضا به زيارت عتبات عاليات مشرف شد، عكس و شماره قبر محمدرضا را برداشت و با توكل به خدا راهي شد به اميد آنکه به زيارت محمدرضايش برود. وقتي رسيدند به هر كسي از مأمورين التماس مي*کرد تا بگذارند شده حتي يك ساعت بر سر قبر محمدرضا برود، قبول نمي*كردند و او را منع مي*كردند و مي*ترسيدند خبر به استخبارات برسد. پسر برادرش همراهش بود، او كمي عربي بلد بود، با يكي از رانندگان صحبت كردند و ۲۰ هزار تومان پول نقد به او دادند تا آنها را به قبرستان الكخ رساند و رفت. عكسهاي شهدا را نزده بودند ولي طبق آدرسي كه داشت قبر را پيدا كرد. رديف ۱۸، شماره ۱۲۸. لحظه به ياد ماندني بود، مادر بي تاب بود و خودش را بر روي مزار انداخت. به محمدرضا گفت: شب اول خواب ديدم گلزار بودي، دلم مي*خواهد پيش من بيايي... خيلي التماس كرد و بعد از آن در كربلا سيدالشهداء عليه السلام را به جوان رعنايش علي اكبر عليه السلام قسم داد تا فرزندش را به وي برگرداند...


    مسافر کربلا

    دو سال از سفر عتبات گذشته بود که يك روز اخبار اعلام كرد ۵۷۰ شهيد را به ايران باز گرداندند. مادر محمدرضا با خودش گفت: يعني مي*شود بچه من هم جزو اينها باشد؟!... داشت پرس و جو مي*کرد که در زدند: منزل شهيد محمدرضا شفيعي؟
    گفت: بله محمدرضاي من را آورديد!

    گفتند: مگر به شما خبر دادند كه منتظر او هستيد؟! مادر گفت: سه چهار شب قبل خواب ديدم پدرش آمد به ديدنم با يك قفس سبز و يك قناري سبز و گفت اين مژده را مي*دهم بعد ۱۶ سال مسافر كربلا بر مي*گردد.

    آن برادر سپاهي گفت: بعد ۱۶ سال جنازه محمدرضا صحيح و سالم است و هيچ تغييري نكرده است، الان هم در سردخانه بهشت معصومه سلام الله عليها است. (۴مرداد ماه ۱۳۸۱)

    بعد از شانزده سال

    وقتي مادر وارد سردخانه شد پاهايش سست شده بود، بالاخره او را ديد؛ محمدرضايش را. نوراني و معطر بود، موهاي سر و محاسنش تكان نخورده بود، چشمهايش هنوز با مادرش حرف مي*زد، بعثي*هاي متجاوز بعد از مشاهده جنازه محمدرضا براي از بين رفتن اين بدن آن را ۳ ماه زير آفتاب داغ قرار داده بودند باز هم چهره او به هم نخورده بود، فقط بدنش زير آفتاب كبود شده بود، حتي مي*گفتند يك نوع پودري - آهک و ديگر مواد فاسد کننده - هم ريخته بودند ولي اثر نكرده بود. بعدها مي*گفتند لب مرز، هنگام مبادله شهدا، سرباز عراقي با تحويل دادن جنازه محمدرضا گريه مي*كرده و صدام را لعن و نفرين مي*كرده كه چه انسانهايي را به شهادت رسانده است. مادر، دو ركعت نماز شكر خواند و آماده تشييع شد...



    با خانه نيم*ساز هم مي*ساختند و براي تابستان مشكلي نداشتند ولي زمستان به مشكل بر مي*خوردند. درآمد مرد خانه فقط خانه را كفايت مي*كرد. زن خانه شروع كرد به قالي بافتن. آن روزها من و تويي نبود بين زن و شوهرها. يکدل و همراه بودند در تمام مشکلات. زن خانه يك قالي بافت، خانه را كاه گل كردند. يكي ديگر بافت، برق كشيدند. يكي ديگر را بافت و لوله كشي آب كردند، بالاخره با هزار مشقت يك خشت و گل روي هم گذاشتند تا اينكه خدا « محمدرضا»را به آنها داد و به بركت قدمش وضع زندگيشان كمي بهتر شد و توانستند منزلشان را در همان محل عوض كرده و تبديل به احسن كنند. خانه شان هر جا که بود و هر شکل که داشت باصفا بود، بس که دلهاشان مهربان بود و آدمهاي باخدايي بودند...


    مرد کوچک

    محمدرضا در سال ۱۳۴۶ به دنيا آمد و با آمدنش برکت باريد انگار به زندگي باصفاي پدر و مادرش. رزق و روزي پدرش خيلي رونق گرفت. محمد*رضا خيلي بچه زرنگ و كنجكاو و با استعدادي بود. در هر کاري خودش را وارد مي*کرد، خصوصاً اگر کار سخت بود. مي*خواست همه چيز را ياد بگيرد. بسيار مهربان و غمخوار بود. هميشه كمك حال مادرش بود و نمي*گذاشت يك لحظه مادرش دست تنها بماند. هميشه دوست داشت به همه كمك كند. يازده ساله بود كه پدرش از دنيا رفت و محمدرضا شد مرد کوچک خانه. مادرش وقتي گريه مي*كرد او را دلداري مي*داد و مي*گفت: گريه نكن، من هم گريه ام مي*گيرد. براي مرد هم خوب نيست گريه كند. بابا رفت. من كه هستم.


    طبيب اصلي

    دوران كودكي محمدرضا شيطنت*هاي كودكانه خاصّ خودش را داشت. همه را با خود مشغول مي*كرد، در منزل قديمي كه بودند ايوان كوچكي داشتند كه پله*هاي آن به آب انبار منتهي مي*شد، محمدرضا که مي*خواست سيم برق را داخل پريز كند، برق او را گرفت و با شدت از بالاي پله*هاي ايوان به پايين پله*هاي آب انبار پرت شد. مادرش تنها بود و پايش هم شكسته بود و در اتاق زمين*گير شده بود وبه هيچ وجه نمي*توانست از جايش بلند شود. شروع كرد به يا زهراء و يا حسين گفتن. همسايه*ها را صدا مي*زد كه تصادفاً خواهرش وارد خانه شد. با گريه و التماس از او خواست محمدرضا را از پله*هاي آب انبار بالا بياورد، وقتي بچه را آوردند چهره اش سياه و كبود شده بود و به هيچ وجه حركت و تنفس نداشت.
    او را بردند به سمت بيمارستان. يك بقال در محله بود به نام سيد عباس.


    در بين راه خواهرش را با بچه روي دست ديده بود بعد از شنيدن ماجرا بچه را بغل كرده بود. او سيد باطن دار و اهل معرفت و صاحب نفسي بود. سيد عباس انگشتش را در دهان محمدرضا گذاشت و شروع كرد چند سوره از قرآن را خواندن که به يكباره محمدرضا چشمانش را باز كرد و كاملاً حالش عوض شد. سيد گفته بود: نيازي به دكتر نيست، طبيب اصلي او را شفا داده است.

    هزار تا صلوات

    ۱۴ سال داشت که آمد و تقاضاي جبهه كرد. ناراحت بود و مي*گفت مرا قبول نمي*كنند و مي*گويند سن شما كم است، بايد ۱۵ سال تمام داشته باشيد. مادر به او مي*گفت: صبر كن سال بعد ان*شاء*الله قبولت مي*كنند. ولي محمدرضا براي رفتن به جبهه لحظه*شماري مي*کرد و صبر نداشت و مي*گفت: آنقدر مي*روم و مي*آيم تا بالاخره دلشان به حالم بسوزد.


    بالاخره هم شناسنامه اش را گرفت و دستكاري كرد و يک سال به سن خود اضافه كرد. به مادرش مي*گفت: مادر هزار تا صلوات نذر امام زمان عجل*الله فرجه كردم تا قبولم كنند. با اصرار زياد به مسئول اعزام، بالاخره براي اعزام به جبهه آماده شد. خوشحال بود و سر از پا نمي*شناخت.

    سبزقباي مخلص

    خيلي تودار و مظلوم بود. تا لازم نمي*شد حرفي را نمي*زد و كاري را انجام نمي*داد. مخلص بود و يکرنگ. مثلاً حتي مادرش بعد از دو سال فهميد که به سپاه رفته و پاسدار شده است. يك روز لباس سبزي به خانه آورد و به مادرش گفت كه شلوارش را كمي تنگ كند. و مادرش تازه بعد از کلي پرس و جو فهميد محمدرضا پاسدار شده است! دوست داشت كسي از اين موضوع با خبر نشود.


    خدا با ماست

    مادر به او مي*گفت: من تنها شدم، نمي*گويم قيد جبهه را بزن ولي بيا برويم خواستگاري و يك دختر خوب و مؤمنه پيدا كنيم، هم مونس من باشد، هم شريك زندگي تو.
    محمد رضا با خنده جواب مي*داد كه خدا يار بي كسان است. زنم يك تفنگ است و همينطور خانه ام، سنگر.يك متر بيشتر نيست، ساخته و آماده نه آهن مي*خواهد نه بنا!
    مي*گفت: غصه تنهايي را نخور. خدا با ماست...

    چطور من را نشناختي؟!

    در خانه تلفن نداشتند. محمدرضا به خانه همسايه زنگ مي*زد و جوياي حال مادرش مي*شد. يك روز عيد، تماس گرفته بود. وقتي مادرش رفت پاي تلفن ديد صدايش خيلي نزديك است. وقتي پرسيد: محمدرضا کجايي؟گفت: قم هستم. و از مادرش خواست گوشي را به خواهرش بدهد. به خواهرش گفته بود: من زخمي شده ام و در بيمارستان گلپايگاني هستم. مادر را با احتياط براي ديدنم بياوريد.
    وقتي وارد بيمارستان و بخش مجروحين شدند، يك جوان نشسته روي يك ويلچر روبروي مادرسبز شد. مادر دستپاچه بود تا محمدرضا را زودتر ببيند. به آن جوان گفت: شما محمدرضا شفيعي را مي*شناسي؟


    آن جوان گفت: شما اگر او را ببينيد مي*شناسيدش؟ مادر جواب داد: او پسر من است. چطور او را نشناسم؟! جوان گفت: پس مادر! چطور من را نشناختي؟! يكدفعه مادر گريه اش گرفت، بغلش كرد.

    خيلي ضعيف شده بود و صورتش لاغر شده بود و ظاهراً خون زيادي از او رفته بود. سر و صورتش سياه شده بود، مادرش با ناراحتي گفت: عزيزم چي شده؟ محمدرضا با همان آرامش شگفت انگيز هميشگي اش گفت: چيزي نيست، يك تيغ كوچك به پايم فرو رفته. مهم نيست. دكترها بيخودي شلوغش مي*كنند.

    بعدها مادرش فهميد يك تركش بزرگ از سر پوتين وارد شده پايش را شكافته و از انتهاي پوتين خارج شده بود.

    نذر مادر

    ارتباط عميق و توسل روحاني – معنوي عجيبي به امام زمان عجل*الله فرجه داشت. پايش هم كه پس از سه سال حضور در جبهه مجروح شد، خود امام زمان عليه السلام شفايش داد. چهار عمل روي پايش انجام دادند اما دكترها گفته بودند، اصلاً فايده**اي نكرده است، بايد ۵ يا ۶كيلو وزنش را كمتر كند.
    وقتي به مادر گفت، او خيلي ناراحت شد، بعد هم هزار تا صلوات نذر کرد. از مال دنيا هم دو تا قاليچه بيشتر نداشت که يکي را نذر خوب شدن پاي محمدرضا کرد. محمدرضا رفت جمكران آمد، گفت: مادر، غصه نخور!
    رفته بود پيش پزشك براي ويزيت مجدد، که دکتر گفته بود اين پاي ديروزي نيست.

    چشم به راه من نباشيد

    چند روز بيشتر از وداع محمدرضا نگذشته بود كه شب در عالم خواب مادرش او را ديد...
    در خواب مادر محمدرضا از در خانه داخل آمده بود. يك لباس سبز پر از نوشته بر تنش بود. از در كه آمد يك شاخه گل سبز در دستش بود ولي جلوي مادركه آمد يك بقچه سبز كوچك شد. سه مرتبه گفت: مادر برايت هديه آوردم.


    مادرش گفت: چطوري پسرم؟ اين بار چرا اينقدر زود آمدي؟!
    گفت: مادر عجله دارم، فقط آمدم بگويم ديگر چشم به راه من نباشيد!
    صبح كه مادر بيدار شد از خودش پرسيد چه اتفاقي افتاده است؟ شايد ديشب حمله و عمليات بوده است. با دامادش تماس گرفت و قصه را گفت.

    دامادش خواب را خيلي تاييد نكرد. دوباره شب بعد مادر همين خواب را ديد. محمدرضا گفت: ديگر چشم به راه من نباشيد! وقتي براي بار دوم به دامادش گفت، رفت سپاه و پرس و جو كرد ولي خبري نبود. از آنها خواستند يك عكس و فتوكپي شناسنامه را پست كنند براي صليب سرخ، كه آنها هم همين كار را كردند...

    شهادت

    محمدرضا از نيروهاي واحد تخريب لشکر علي ابن ابيطالب عليه السلام بود. عمليات کربلاي ۴ آخرين عمليات او بود. بعد از ۵ سال حماسه آفريني در جبهه*هاي حق عليه باطل در عمليات كربلاي ۴ مجروح و سپس اسير شد. ۱۱ روز شكنجه سربازان دشمن را تحمل كرد تا عاقبت در تاريخ ۱۴دي ماه ۱۳۶۵ به شهادت رسيد.


    دوستانش مي*گفتند به سختي مجروح شد و پيکرش جا ماند. اينطوري بود که محمدرضا شفيعي به جرگه شهداي گمنام پيوست. برخي مي*گفتند او اسير شده چون دوستاني که در کنار او بودند همگي اسير شدند، اما خانواده اش چشم انتظار او بودند...

    به آنها اطلاع دادند كه محمدرضا در ارودگاه شهر موصل، بعد از ۱۰ روز اسارت به شهادت رسيده و جنازه او را در قبرستان الكخ مابين دو شهر سامرا و كاظمين دفن كرده*اند...
    [["Arial"][/FONT]

  2. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آذر-۰۲
    نوشته ها
    1,103
    امتیاز : 13,373
    سطح : 75
    Points: 13,373, Level: 75
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,194
    تشکر شده 3,119 در 909 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست
    تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...

  4. کاربر روبرو از پست مفید arianaz_110 تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آذر-۰۲
    نوشته ها
    1,103
    امتیاز : 13,373
    سطح : 75
    Points: 13,373, Level: 75
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,194
    تشکر شده 3,119 در 909 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    14 ساله بود که به جبهه اعزام شد(البته با دستکار شناستامه)
    مادرش میگفت وقتی از جبهه برمیگشت نمیگذاشت زیرش تشک بندازم می گفت: «مادر اگر ببینی رزمندگان شبها كجا می خوابند! من چطور روی تشك بخوابم؟»

    تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...

  6. کاربر روبرو از پست مفید arianaz_110 تشکر کرده است .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-فروردین-۰۶
    محل سکونت
    اونجا,اون گوشه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,561
    امتیاز : 16,552
    سطح : 82
    Points: 16,552, Level: 82
    Level completed: 41%, Points required for next Level: 298
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,881
    تشکر شده 4,148 در 1,259 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    چقد شبیه آقای الف.ر هست (یکی از دوستان)

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1