کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 34
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهید محمد معماریان

    دوستانی که اعتکاف امسال بودن،حتما با این نام آشنایی دارن!
    شهیدی که مادر خود را شفا داد!
    سخن رانی مادرشون در اعتکاف امسال:
    http://www.rahpouyan.com/pageSound.asp?tid=2103
    ویرایش توسط گلابی! : چهارشنبه ۱۵ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۰:۲۰
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  2. 4 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    خيلي از كارهاي خانه را كه بلد بود، خودش انجام مي داد. وقتي هم
    مانع مي شديم، مي گفت:*« كجاي اسلام آمده كه همه كارهاي منزل را
    بايد مادر انجام بده؟!»
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  4. 4 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چند ماهي رفت كلاس خياطي؛ زود ياد گرفت.
    باباشم براش يه چرخ خياطي گرفت؛ لباس هاي مردانه مي دوخت.
    كم كم مشتري هم پيدا كرده بود. درآمد هم داشت. پولش رو
    با مشورت و حساب شده خرج مي كرد.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  6. 5 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تصویری از شهید:
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  8. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    از زبان مادر شهید:
    در خواب ديدم در مسجد (المهدي، بلوار امین قم) جمعيت زيادي نشسته اند و من هم با دو عصا زير بغل بودم. يك دسته ي عزاداري در حال ورود به مسجد بود. جلوي دسته، شهيد«سعيد آل طه» داشت نوحه مي خواند. با خود گفتم: اين كه شهيد شده بود! پس اينجا چه كار مي كند؟
    ناگهان ديدم پسرم «محمّد» هم كنارش هست. عصازنان به قسمت زنانه رفته و در حال تماشاي اين ها بودم كه ديدم محمد به سراغم آمده و دستش را دور گردنم انداخت. به او گفتم: مادر، چه قدر بزرگ شده اي؟
    - آره، از وقتي كه به اينجا آمديم، كلّي بزرگ شديم.
    بعد رو به من كرد و گفت: مادر! چه شده؟ مشكلي داري؟
    - چيزي نشده پاهايم كمي درد مي كرد، با عصا آمدم.
    - ما چند روز پيش رفتيم كربلا. از ضريح برايت يك شال سبز آوردم.
    بعد دست هايش را باز كرد و از سر تا مچ پاهايم كشيد، آتل و باندها را باز كرد و شال سبز را به پايم بست و گفت: از استخوانت نيست؛ كمي به خاطر عضله ات است كه آن هم خوب مي شود.
    شال سبز شیهد معماریان
    از خواب بيدار شدم، ديدم باندها همه باز شده و شال سبزي هم به پاهايم بسته شده بود. آهسته بلند شدم و آرام آرام راه رفتم. من كه كف پاهايم را نمي توانستم روي زمين بگذارم، داشتم بدون عصا راه مي رفتم. پايين رفتم و شروع به كار كردم كه پدر محمّد از خواب بيدار شد. وقتي من را در اين حالت ديد زد زير گريه... .
    بعدها اين جريان به گوش آيت الله العظمي گلپايگاني رحمة الله عليه رسيد. ايشان گفتند: او را نزد من بياوريد.
    پيش ايشان رفتم و شال را به ايشان دادم. ایشان گفتند: به جدّم قسم، بوي حسين عليه السلام را مي دهد. سپس به آقازاده ي شان گفتند: آن تربت را بياوريد، مي خواهم با هم مقايسه كنم.
    وقتي تربت را كنار شال گذاشتند، گفتند كه اين تربت و شال از يك جا آمده است. فكر نكنيد اين يك تربت معمولي است! اين تربت از زير بدن امام حسين عليه السلام برداشته شده است، مال قتلگاه است، دست به دست علما گشته تا اكنون به دست ما رسيده است. شما نيم سانت از اين شال را به ما بدهيد، من هم به جايش به شما از اين تربت مي دهم.
    گفتم: بفرماييد آقا، تمام شال براي خودتان. ايشان گفتند: اگر قرار بود اين شال به من برسد، خداوند شما را انتخاب نمي كرد. خداوند خانواده ي شهدا را انتخاب كرد تا مقامشان را يادآور شود.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  10. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژي بود؛ كودكي پرجنب*وجوش كه براي خودش همه كاري مي*كرد، اما اهل بدي كردن نبود. دوران كودكي او تا نوجواني*اش هم*زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلاميه پخش كردن بود و محمد هم دنبال بازي كردن*هاي خودش. اما وقتي هفت ساله شد، خيلي خاص دل به نماز سپرد. بدون اينكه كسي به او تذكر دهد، تا صداي اذان را مي*شنيد بازي*اش را رها مي*كرد، وضو مي*گرفت و به نماز مي*ايستاد. حتي نماز صبحش را هم مقيد شده بود كه بخواند. مي*گفت: بايد بيدارم كنيد. اگر يك روز دير صدايش مي*كردند مي*زد زير گريه و مي*گفت: چرا اين*قدر دير بيدار شديم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببينيد آفتاب دارد درمي*آيد و.... محمد شده بود زنگ نماز اهالي خانه.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  12. 4 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    محمد يك دل*مشغولي مهم*تر پيدا كرده بود. تا كارهايش در خانه و خياطي تمام مي*شد، مي*رفت مسجد و پايگاه. بزرگ*ترها هم به او محبت خاص پيدا كرده بودند. هر وقت مي*رفتند گشت و اردو و تمرينات نظامي و... محمد را هم با خودشان مي*بردند و اين باعث مي*شد كه جسم و روح محمد روزبه*روز بيشتر رشد كند و پرورش يابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتيباني مشغول كارهاي بنايي و ساخت و سازهاي مورد نياز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سيزده سالگي شده بود كه با پدر راهي منطقة سومار شدند. آنجا داشتند براي رزمندگان تنور نان درست مي*كردند. هرچند قبل از آنكه تنور نان داغي براي رزمنده*ها درست كند، عراقي*ها بمب*بارانش كردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و ديدن*ها و شنيدن*ها براي محمد خيلي شيرين و پردرس بود و البته فتح بابي شد براي او. حالا ديگر نمي*شد محمد را در شهر نگه*داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. مي*رفت و مي*آمد.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  14. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ديده بود بعضي از بچه*ها نيمه*هاي شب بلند مي*شوند براي نمازخواندن، آن هم نمازهاي طولاني و اشكي. صبح، همين بچه*ها شيرين*ترين*ها مي*شدند بين همه؛ خواستني و تو دل برو. دنبال اين بود كه نماز شب را ياد بگيرد. يك ورقه و يك خودكار برداشت و رفت پيش فرمانده*شان. كمي اين پا و آن پا كرد. انگار خجالت مي*كشيد. فرمانده نگاه كرد ديد محمد با يك كاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت مي*دهد. بالاخره گفت: من... من... يعني مي*شود نماز شب را برايم بنويسيد. يعني چه*جوري نماز شب مي*خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق كرده بود، اما خيلي جدي ورقه را گرفته بود و با خودكار رويش نوشته بود: نماز شب يازده ركعت است. هشت ركعت نافله كه دو ركعت دو ركعت بايد بخواني و سلام بدهي و سه ركعت ديگر هم كه يك دو ركعت مي*خواني به نيت نماز شفع و يك ركعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا كن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِكَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو...، سي*بار بگو... و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان*ها.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  16. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    كتاب سوم از مجموعه كتاب هاي از او, زندگي نامه داستاني و خاطرات شهيد محمد معماريان است. نوجواني كه در جبهه چنان عظمت يافت كه همه حتي فرمانده, درس بندگي را از او مي آموختند. شهيد نوجواني كه با اقتدا به مولايش امام حسين (ع) سه روز پيكر پاكش زير آفتاب جنوب ماند...
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  18. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شال سبزی که شهید در خوب به مادرشون دادن:
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  20. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تمام نيروها را جمع كردند و فرمانده شروع كرد به صحبت. گفت: عمليات در منطقة حساسي است. كار، سخت و دشوار است. با توكل به خدا و كمك اهل*بيت، ما پيروزيم. اما بايد از بين شما، سيصد نفر داوطلب شوند؛ سيصد نيرويي كه خط*شكن هستند، خط*شكناني كه شهادتشان حتمي است. احتمالاً هيچ*كدام برنمي*گردند. حتي شايد جنازه*هايشان هم بماند. از فرمانده تا تك*تيرانداز شهيد خواهند شد. اين گروه مي*روند تا راه باز شود براي ادامة عمليات و پيشروي نيروهاي ديگر... حالا هركس داوطلب است از اينجا بلند شود و آن طرف بنشيند. بچه*ها كه سرشان پايين بود و در عالم خودشان سير مي*كردند و آنهايي كه مات فرمانده*شان شده بودند، همه سر بلند كردند و امتداد دست فرمانده را نگاه كردند. يكي بايد بلند مي*شد تا هركس دلش مي*تپيد براي يگانه*شدن، براي اول شدن، براي اثبات خليفة اللهي انسان به ملائك. اولي كه بلند شد و در امتداد دست فرمانده حركت كرد، دومي و سومي و... محمد و دويست*ونودونه و سيصد نفر.

    محمد شانزده ساله يكي از اين سيصد نفر شده بود كه انتخاب كرد ديگر در اين دنيا نماند. آن*طرف، آرام روي زمين نشسته بود. دلش مي*خواست راه باز كند براي اينكه يك گام اسلام جلو برود. اسلام يك كل مطلق است و اجزاي ريز و درشت بايد فدا شوند تا آن كل، آن اصل، ثابت بماند، پايدار و باقي باشد و آسيب نبيند. قرار شد كه اين سيصد نيرو براي آخرين خداحافظي به شهر بروند؛ آخرين ديدار، آخرين لبخند، آخرين كلام، آخرين نگاه.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  22. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سحر بود كه به خانه رسيد. مادر بيدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه كرد. محمد خنديد و مادر را بوسيد. مادر نگاهش به موهاي بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط اين بار اين*قدر بلند شده. يك عكس قشنگ براي حجلة شهادتم بگيرم، بعد كوتاهش مي*كنم. مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه كرد. محمد به شيطنت سري تكان داده بود و گفت: باور كن مادر، براي آخرين بار آمده*ام كه همديگر را ببينيم. ديگر نمي*خواهم منتظر باشم. اين آخرين ديدار ماست. وعده*مان ديگر پل صراط.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  24. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    سلام
    کاش طوری مطالب رو میزدین که بشه خوندشون
    یواش یواش
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  26. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    منطقه*اي كه لشكر چادر زده بود، جاي امني نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلكه از جانب مار و عقرب*ها. به بچه*ها اعلام شد كه كسي حق ندارد شب از محل اسكانش بيرون برود. اگر هم رفتيد بايد مسلح برويد و بياييد. اما يكي بود كه بي*خيال همة مار و عقرب*ها، نيمة شب بلند مي*شد. آهسته لباس مي*پوشيد، كفش*هايش را دست مي*گرفت و بي*صدا بيرون مي*رفت. فرمانده*شان متوجه اين كار محمد شد. يك شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند كه محمد وارد گودالي شد. حالا فقط قسمتي از سرش پيدا بود. فرمانده چند دقيقه صبر كرده بود، اما وقتي ديد محمد از آن گودال بيرون نمي*آيد، نزديك شد. ديد محمد قامت بسته و نماز مي*خواند؛ درون قبري گود و چه اشكي مي*ريزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از اين جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب*تر، بي*خيال مار و عقرب*ها نشسته بود و محمد را تماشا كرده بود. وقتي محمد به العفو رسيد، صداي گريه*اش شديدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و... و يك دعا: اللهم ارزقنا الشهاده في سبيلك.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  28. 2 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  29. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط گلابی! نمایش پست اصلی
    منطقه*اي كه لشكر چادر زده بود، جاي امني نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلكه از جانب مار و عقرب*ها. به بچه*ها اعلام شد كه كسي حق ندارد شب از محل اسكانش بيرون برود. اگر هم رفتيد بايد مسلح برويد و بياييد. اما يكي بود كه بي*خيال همة مار و عقرب*ها، نيمة شب بلند مي*شد. آهسته لباس مي*پوشيد، كفش*هايش را دست مي*گرفت و بي*صدا بيرون مي*رفت. فرمانده*شان متوجه اين كار محمد شد. يك شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند كه محمد وارد گودالي شد. حالا فقط قسمتي از سرش پيدا بود. فرمانده چند دقيقه صبر كرده بود، اما وقتي ديد محمد از آن گودال بيرون نمي*آيد، نزديك شد. ديد محمد قامت بسته و نماز مي*خواند؛ درون قبري گود و چه اشكي مي*ريزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از اين جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب*تر، بي*خيال مار و عقرب*ها نشسته بود و محمد را تماشا كرده بود. وقتي محمد به العفو رسيد، صداي گريه*اش شديدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و... و يك دعا: اللهم ارزقنا الشهاده في سبيلك.
    مادرشونم همینطورن
    واقعا اگه این طور نبودن نباید به این مقام میرسیدن
    خیلی زیبا بود
    ممنون
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  30. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  31. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    پنج روز عزيزترين مهمان خانه، محمد بود. مثل هميشه به مادر در كارهاي خانه كمك مي*كرد. مي*رفت و مي*آمد و حرف مي*زد. هيچ*كس چيزي نمي*دانست اما خودش مي*فهميد كه دارد چه مي*كند، چه مي*گويد، چرا مي*گويد، كجا مي*رود، چرا مي*رود، چرا مي*آيد، چگونه مي*نشيند، چرا مي*خندد، چرا گريه مي*كند، چگونه قرآن بخواند و.... همة كارهايش حساب*شده و دقيق بود. روز پنجم خيلي مستأصل شده بود. مي*آمد توي خانه چرخي مي*زد. كمي مادر را نگاه مي*كرد، بعد مي*رفت بيرون. دوباره همين*طور، سه*بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قيافه*ات مي*گويد كه حرفي داري. فكر كنم دربارة جبهه*ات هم باشد. من گوش مي*كنم، بگو مادر جان. محمد انگار باري از روي دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: مي*خواهم تنها با شما صحبت كنم. اگر شد شب تنهايي صحبت كنيم. مادر گفت: شب پدرت هم مي*آيد، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمي*تواند، به خودت مي*گويم. غروب محمد به دامادشان گفت: برويم گلزار، دلم مي*خواهد از شهدا خداحافظي كنم. رفتند گلزار. محمد با حال ديگري قدم برمي*داشت. بين قبرها راه مي*رفت. به عكس شهدا خيره مي*شد. اخم مي*كرد، ساكت مي*شد، مي*خنديد، ذكر مي*گفت.... وقتي هم رفتند كنار قبرهاي خالي آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: يكي از اين قبرها براي من است. تا ده ـ بيست روز ديگر مي*آيم اينجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از اين حرف*ها نزن.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  32. کاربر روبرو از پست مفید گلابی! تشکر کرده است .


  33. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,595 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شب شد. اهل خانه، همه خوابيدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توي اتاق خودش برد. كمي به وسايلش نگاه كرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عميقي كشيد. رويش نمي*شد توي چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه كند. آرام*آرام شروع كرد: مي*داني مادرجان، اين دفعة آخر و لحظات آخر است كه ما همديگر را مي*بينيم. من اين*بار كه بروم ديگر برنمي*گردم. مادر خنديد و گفت: هر خوني لياقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مكثي كرد و گفت: اما من اين دفعه صددرصد شهيد مي*شوم. شما از خدا بخواه كه در نبود من صبر كني. اين وسايلم را هم بين ديگران قسمت كن. چرخ خياطي*ام براي خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فاميل كه وضع چندان خوبي ندارند. بگو محمد گفته يادگاري از من داشته باشيد. بقية وسايلم را بفروشيد و خرج مراسم عزايم كنيد. نمي*خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر يك خواهش هم دارم، اينكه دعا كن طوري شهيد بشوم كه نياز به غسل نداشته باشم. يك كفن از مكه براي خودت آورده*اي، آن را به من بده. آن شال سبزي را هم كه از سوريه آورده*اي روي صورتم بگذارد. راستش من خيلي مسجدمان را دوست دارم. جنازه*ام را ببريد توي مسجد و آنجا بر من نماز بخوانيد؛ تا پيكر بي*جانم آنجا را حس كند. بعد خاكم كنيد. محمد ساكت شد. مادر مانده بود كه چه كند. لبخندي زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف*هايت را بزن، ولي خب خدا كه به هر خوني لياقت شهادت نمي*دهد. محمد سرش را انداخت پايين و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه*ام گريه كني. چون كسي كه انقلاب را نمي*تواند ببيند، اگر گرية تو را ببيند خوشحال مي*شود. اما هر وقت تنها شدي گريه كن. از خدا بخواه كمكت كند امانت الهي*اي را كه بهت داده، خودت به او پس بدهي. دوست دارم توي قبرم بايستي و به خدا بگويي كه خدايا اين امانت الهي را كه به من دادي به تو برگرداندم. مادر دوباره جمله*اش را تكرار كرد. محمد دوباره لبخند شيريني زد و ادامه داد: من خيلي مادرها را ديدم كه بچه*شان را توي قبر گذاشتند، اما موقعي كه مي*خواستند از قبر بيرون بيايند ديگر نمي*توانستند. شما اين*طور نباش. فقط دعا كن كه در شهادتم از امام حسين(ع) سبقت نگيرم. دوست دارم كه بدن من هم سه روز روي زمين نماند. بعد هم كه برايم مراسم مي*گيري خيلي مراقب باش. دوست ندارم بي*حجاب توي عزاداريم شركت كند. اصلاً هركس حجاب درستي نداشت بگو برود بيرون. محمد دوباره ساكت شد، اما اين*بار ديگر حرفش را ادامه نداد. آرام بلند شد و از اتاق رفت بيرون. مادر ماند و چشمان پرسؤالش و دل لرزانش. سرش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت: خدايا، كسي جز من و محمد اينجا نبود، اما يقين دارم كه تو هستي. از همين حال فهم و درك و لياقتش را به من بده تا مقابل حضرت زينب(س) سرشكسته نباشم.
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  34. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  35. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هدیه شهیدی به مادرش/شهید محمد معماریان، از زبان مادرش
    (دوستان ببخشید دو یا سه تا از مطالب ممکنه تکراری باشه ولی چون سلسله وار بود نشد حذف کنم ببخشید)

    گام اول: محبت


    سال 1351 ـ تهران


    دکتر نگاهی به آزمایش های بچه کرد. چند بار معاینه کرد و در آخر گفت: «مننژیت مغزی». بچه تان مننژیت مغزی گرفته، باید بستری شود. تب بالا و تشنج و گریه های شدیدی داشت که امان همه را بریده بود. کودک را بستری کردند. بعد از بیست وچهار ساعت که توی دستگاه بود، دکتر به مادرش گفت: باید آب کمر بچه را بگیریم برای آزمایش های تکمیلی. ممکن است بعد از اینکه آب کمر را کشیدیم، بچه سالم بماند که البته به احتمال نودوپنج درصد فلج می شود. شما رضایت نامه امضا کنید تا ما ادامه دهیم. مادر وقتی این را شنید، رضایت نامه را امضا نکرد. دکتر هم با برخورد تند و توهین آمیز پرونده را برداشت و مطالبی پایین آن نوشت تا دیگر هیچ بیمارستانی این بیمار را قبول نکند. بعد هم پرونده را مقابل مادر انداخت. مادر گفت: خدایی که این مریضی را به بچه من داده، خودش می تواند خوبش کند. خدا می داند که من نمی توانم بچه فلج را نگهداری کنم و کودکش را بغل کرد و رفت خانه. چند روز گذشت. حال بچه روزبه روز خراب تر می شد. حالا دیگر چشمانش بسته نمی شد. یک قطره آب هم نمی خورد. دست و پایش کاملاً خشک و بی حرکت شده و سرش به عقب برگشته بود. مادر سه روز بود که یک آینه گذاشته بود مقابل دهان کودکش تا بفهمد که نفس می کشد یا نه. دیگر مضطر شده بود. دنبال پناهگاه می گشت تا به او پناه ببرد. از همه جا بریده بود. کودکش را بغل کرد و پله ها را بالا رفت و روی بام نشست. کودک را مقابل خودش خواباند. دو رکعت نماز با همان دل شکسته و حال پریشان خواند و هزار بار ذکری گفت که فرج را برایش هدیه آورد: صلی الله علیک یا رسول الله. آخر هم با حال زار گفت: یا رسول الله، اگر کودکم، محمدم، قابل است که بماند شما شفایش بدهید و اگر هم نه، این طفل را از این زجری که می کشد راحت کنید. مادر برای لحظاتی خواب چشمانش را گرفت. سوار سفیدپوشی را دید که آمد و....
    وقتی به خودش آمد، محمد را بغل کرد و از پشت بام پایین آمد، می دانست که اتفاقی می افتد. چشمش به ساعت بود. یکی ـ دو ساعت نگذشته بود که محمد آرام آرام پلک زد. سرش را چرخاند. دست و پایش را تکان داد و با نگاهش مادر را جستجو کرد. مادر آرام صدا زد: محمد، محمدجان، بیا بغل مادر. می آیی محمدجان. محمد روی دو زانو تکیه کرد و خم شد و آهسته کمر راست کرد و به آغوش گرم مادر پناه برد. فردا صبح مادر پروندة پزشکی محمد را برداشت، او را بغل کرد و رفت بیمارستان پیش همان دکتر و....
    ویرایش توسط محب الفاطمه : پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۱ در ساعت ۱۵:۳۱
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  36. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  37. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام دوم: صباوت

    محمد، سالم و سرزنده و پر از انرژی بود؛ کودکی پرجنب وجوش که برای خودش همه کاری می کرد، اما اهل بدی کردن نبود. دوران کودکی او تا نوجوانی اش هم زمان بود با اوج گرفتن انقلاب. مادر هم اهل تظاهرات و اعلامیه پخش کردن بود و محمد هم دنبال بازی کردن های خودش. اما وقتی هفت ساله شد، خیلی خاص دل به نماز سپرد. بدون اینکه کسی به او تذکر دهد، تا صدای اذان را می شنید بازی اش را رها می کرد، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد. حتی نماز صبحش را هم مقید شده بود که بخواند. می گفت: باید بیدارم کنید. اگر یک روز دیر صدایش می کردند می زد زیر گریه و می گفت: چرا این قدر دیر بیدار شدیم. مگر خواب مرگ گرفته بودمان. ببینید آفتاب دارد درمی آید و.... محمد شده بود زنگ نماز اهالی خانه.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  38. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  39. #20
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام سوم: حرکت

    پنجم ابتدایی را تمام کرد، اما درس خواندن خیلی به مغزش فشار می آورد. دکتر گفت: نباید به این بچه فشار درس وارد کنید. برای مغزش ضرر دارد. درس را رها کند. اما محمد مگر می توانست بیکار باشد. کنار تمام کارهای خانه که برای مادر می کرد و البته دلیلش هم این بود که کجای اسلام آمده که همة کارهای خانه را باید مادر انجام دهد، خیاطی هم می رفت. چند ماهی شاگرد خیاطی بود که لباس مردانه می دوخت. خیلی زود یاد گرفت و برای خودش خیاط شد. پدر هم برایش چرخ خیاطی و وسایل کار خرید. محمد حالا توی زیرزمین خانه خیاطی می کرد و درآمد داشت. خیلی هم مردانه عمل می کرد. پولش را حساب شده خرج می کرد، دقیق و با برنامه. هر سه وعده هم کار را تعطیل می کرد و می رفت مسجد برای نماز. البته فرقی نمی کرد برایش چه بازی، چه کارخانه، چه خیاطی، هرچه بود می گذاشت کنار و راهی مسجد می شد و الوعده وفا، یا الله.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  40. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  41. #21
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام چهارم: ارادت

    قم ـ بلوار امین ـ مسجد المهدی(عج)

    پایگاه مسجد خیلی فعال شده بود. گروه گروه اعزام به جبهه داشتند. جوانان در مسجد موج می زدند. محمد هر بار موقع نماز که می رفت مسجد، کلی دلش می خواست که عضو پایگاه شود. آن عقب می ایستاد و بسیجی ها را نگاه می کرد. گاهی هم خودش را قاطی می کرد، اما انگار تا عضو نباشی فایده ندارد. یک روز دیگر طاقت نیاورد. از مسجد که آمد، یک راست رفت سراغ مادر و گفت: من می خواهم بروم بسیج مسجد، عضو بشم. شناسنامه ام را بدهید. مادر هم شناسنامه را داد دست محمد و رفت. هنوز دقایق به ساعت نرسیده بود که محمد با ناراحتی برگشت و رفت گوشة اتاق نشست و صدای گریه اش مادر را خبر کرد. مادر با تعجب بر اشک های مرد کوچکش نگاه کرد و گفت: چی شده؟ محمد گفت: قبولم نکردند. اشکش را با گوشة آستین پاک کرد و گفت: گفتند بچه ای، زود است. صبر کن نوبت تو هم می شود. دوباره هق هق اش بلند شد. مادر کمی نگاهش کرد و گفت: خیلی اشتباه کرده اند که قبولت نکرده اند. حالا بلند شو برویم، درست می شود. مادر چادرش را سر کرد و با محمد رفت. مادر به مسئول ثبت نام گفت: حاج آقا، اگر یک نفر بخواهد پناهنده به اسلام بشود شما ردش می کنید؟ مسئول با تعجب سرش را بلند کرد. مادر ادامه داد: این بچة من می خواهد عضو شود و پناهنده به بسیج شود و.... مسئول، سرش را از ناچاری پایین انداخت. مانده بود که چه بگوید. آهسته گفت: والله مادر، خیلی از مادرها می آیند به ما اعتراض می کنند که چرا بچة هجده ـ بیست ساله شان را عضو بسیج کرده ایم، آن وقت شما خودتان آمده اید اصرار می کنید ما این بچه را عضو کنیم. مسئول بهانه آورد برای اینکه محمد را ننویسد، مادر مقاومت کرد. مسئول دلیل و قانون رو کرد، مادر اصرار کرد و بالاخره پیروز شد.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  42. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  43. #22
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام پنجم: لیاقت

    حالا محمد یک دل مشغولی مهم تر پیدا کرده بود. تا کارهایش در خانه و خیاطی تمام می شد، می رفت مسجد و پایگاه. بزرگ ترها هم به او محبت خاص پیدا کرده بودند. هر وقت می رفتند گشت و اردو و تمرینات نظامی و... محمد را هم با خودشان می بردند و این باعث می شد که جسم و روح محمد روزبه روز بیشتر رشد کند و پرورش یابد. پدر محمد هم مدام جبهه بود و در ستاد پشتیبانی مشغول کارهای بنایی و ساخت و سازهای مورد نیاز رزمندگان بود. محمد تازه وارد سیزده سالگی شده بود که با پدر راهی منطقة سومار شدند. آنجا داشتند برای رزمندگان تنور نان درست می کردند. هرچند قبل از آنکه تنور نان داغی برای رزمنده ها درست کند، عراقی ها بمب بارانش کردند و داغ نان گرم را به دل همه گذاشتند. آن جبهه رفتن و دیدن ها و شنیدن ها برای محمد خیلی شیرین و پردرس بود و البته فتح بابی شد برای او. حالا دیگر نمی شد محمد را در شهر نگه داشت. جبهه شده بود خانة اول و دومش. می رفت و می آمد.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  44. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  45. #23
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام ششم: عنایت

    دیده بود بعضی از بچه ها نیمه های شب بلند می شوند برای نمازخواندن، آن هم نمازهای طولانی و اشکی. صبح، همین بچه ها شیرین ترین ها می شدند بین همه؛ خواستنی و تو دل برو. دنبال این بود که نماز شب را یاد بگیرد. یک ورقه و یک خودکار برداشت و رفت پیش فرمانده شان. کمی این پا و آن پا کرد. انگار خجالت می کشید. فرمانده نگاه کرد دید محمد با یک کاغذ و قلم آمد، اما حرفش را قورت می دهد. بالاخره گفت: من... من... یعنی می شود نماز شب را برایم بنویسید. یعنی چه جوری نماز شب می خوانند. فرمانده ته دلش از داشتن محمد ذوق کرده بود، اما خیلی جدی ورقه را گرفته بود و با خودکار رویش نوشته بود: نماز شب یازده رکعت است. هشت رکعت نافله که دو رکعت دو رکعت باید بخوانی و سلام بدهی و سه رکعت دیگر هم که یک دو رکعت می خوانی به نیت نماز شفع و یک رکعت هم به اسم نماز وتر. در قنوت نماز وتر، چهل مؤمن را دعا کن. هفتاد بار بگو هذا مَقامُ العائِذِ بِکَ مِنَ النار. هفتاد بار بگو...، سی بار بگو... و محمد شد جزو گروه نماز شب خوان ها.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  46. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  47. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام هفتم: مقاومت

    گردان، محاصره شده بود. از شب که عملیات کرده بودند و خط را شکسته بودند تا حالا که غروب روز بعد بود، گردان در محاصره قرار گرفته بود. منطقة فاو، نمک زار بود و آب و غذای بچه ها رو به اتمام. بعد از یک شبانه روز جنگیدن، گرسنگی و تشنگی و خستگی امان همه را بریده بود و حالا هم که محاصره یعنی صبر بعد از جنگ. پنج روز طول کشید؛ پنج روزی که زخمی ها را جزو شهدا کرد، مهمات را تمام کرد. گرسنگی همه را لاغر و رنجور کرد و تشنگی، تشنگی، امان از تشنگی... فدای لب تشنه ات یا حسین(ع). این پنج روز همه عهد کردند که مقاومت کنند که بمانند، که پشیمان و خسته نشوند و... نشدند. تا اینکه محاصره را شکستند و بچه ها را نجات دادند، اما با چه حالی. زخمی هایی که حالا پلاکشان و اسمشان را یادداشت می کردند تا خبر پروازشان را به خانواده هایشان بدهند و سالم هایی که مثل همیشه نبودند؛ رنجور و ضعیف و بیمار. به قول مردم، اسکلتشان مانده بود. محمد با این قیافه به خانه برگشت. سیل متلک ها شروع شد. همه به مادر می گفتند: از بچه ات سیر شدی که این طور به سرش می آوری. مگر دیگر او را نمی خواهی. این چه قیافه ای است که نوجوانت پیدا کرده. مادر هم اعتقادش محکم بود. می دانست که چه کار دارد می کند. برای چه هدفی جان می گذارد. سیر راهش را، مقصدش را می شناخت. محکم جواب همه را می داد: امام حسین(ع) از بچة شش ماهه تا بالاتر را فدا کرد. نکند حسین(ع) هم از سر بچه اش گذشته بود. یک عمری توی روضه ها گفتیم: حسین جان، دوستت داریم؛ پس دروغ می گفتیم؟ بچة من هر وقت خوب بشود دوباره راهی جبهه می شود.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  48. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  49. #25
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام هشتم: عبادت

    منطقه ای که لشکر چادر زده بود، جای امنی نبود؛ نه از لحاظ دشمن، بلکه از جانب مار و عقرب ها. به بچه ها اعلام شد که کسی حق ندارد شب از محل اسکانش بیرون برود. اگر هم رفتید باید مسلح بروید و بیایید. اما یکی بود که بی خیال همة مار و عقرب ها، نیمة شب بلند می شد. آهسته لباس می پوشید، کفش هایش را دست می گرفت و بی صدا بیرون می رفت. فرمانده شان متوجه این کار محمد شد. یک شب فرمانده، آرام دنبال محمد رفته بود. از چادرها دور شده بودند که محمد وارد گودالی شد. حالا فقط قسمتی از سرش پیدا بود. فرمانده چند دقیقه صبر کرده بود، اما وقتی دید محمد از آن گودال بیرون نمی آید، نزدیک شد. دید محمد قامت بسته و نماز می خواند؛ درون قبری گود و چه اشکی می ریزد. حال فرمانده دگرگون شده بود از این جوان چهارده ـ پانزده ساله. رفته بود عقب تر، بی خیال مار و عقرب ها نشسته بود و محمد را تماشا کرده بود. وقتی محمد به العفو رسید، صدای گریه اش شدیدتر و بلندتر شده بود. به سجده افتاده بود و... و یک دعا: اللهم ارزقنا الشهاده فی سبیلک.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  50. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  51. #26
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام نهم: شجاعت

    تمام نیروها را جمع کردند و فرمانده شروع کرد به صحبت. گفت: عملیات در منطقة حساسی است. کار، سخت و دشوار است. با توکل به خدا و کمک اهل بیت، ما پیروزیم. اما باید از بین شما، سیصد نفر داوطلب شوند؛ سیصد نیرویی که خط شکن هستند، خط شکنانی که شهادتشان حتمی است. احتمالاً هیچ کدام برنمی گردند. حتی شاید جنازه هایشان هم بماند. از فرمانده تا تک تیرانداز شهید خواهند شد. این گروه می روند تا راه باز شود برای ادامة عملیات و پیشروی نیروهای دیگر... حالا هرکس داوطلب است از اینجا بلند شود و آن طرف بنشیند. بچه ها که سرشان پایین بود و در عالم خودشان سیر می کردند و آنهایی که مات فرمانده شان شده بودند، همه سر بلند کردند و امتداد دست فرمانده را نگاه کردند. یکی باید بلند می شد تا هرکس دلش می تپید برای یگانه شدن، برای اول شدن، برای اثبات خلیفة اللهی انسان به ملائک. اولی که بلند شد و در امتداد دست فرمانده حرکت کرد، دومی و سومی و... محمد و دویست ونودونه و سیصد نفر.
    محمد شانزده ساله یکی از این سیصد نفر شده بود که انتخاب کرد دیگر در این دنیا نماند. آن طرف، آرام روی زمین نشسته بود. دلش می خواست راه باز کند برای اینکه یک گام اسلام جلو برود. اسلام یک کل مطلق است و اجزای ریز و درشت باید فدا شوند تا آن کل، آن اصل، ثابت بماند، پایدار و باقی باشد و آسیب نبیند. قرار شد که این سیصد نیرو برای آخرین خداحافظی به شهر بروند؛ آخرین دیدار، آخرین لبخند، آخرین کلام، آخرین نگاه.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  52. 2 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  53. #27
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام دهم: شهامت

    سحر بود که به خانه رسید. مادر بیدار شده بود و با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد خندید و مادر را بوسید.
    مادر نگاهش به موهای بلند محمد افتاد. محمد گفت: فقط این بار این قدر بلند شده. یک عکس قشنگ برای حجلة شهادتم بگیرم، بعد کوتاهش می کنم.

    مادر دوباره با تعجب به محمد نگاه کرد. محمد به شیطنت سری تکان داده بود و گفت: باور کن مادر، برای آخرین بار آمده ام که همدیگر را ببینیم.

    دیگر نمی خواهم منتظر باشم. این آخرین دیدار ماست. وعده مان دیگر پل صراط.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  54. 3 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  55. #28
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام یازدهم: رضایت

    پنج روز عزیزترین مهمان خانه، محمد بود. مثل همیشه به مادر در کارهای خانه کمک می کرد. می رفت و می آمد و حرف می زد. هیچ کس چیزی نمی دانست اما خودش می فهمید که دارد چه می کند، چه می گوید، چرا می گوید، کجا می رود، چرا می رود، چرا می آید، چگونه می نشیند، چرا می خندد، چرا گریه می کند، چگونه قرآن بخواند و.... همة کارهایش حساب شده و دقیق بود. روز پنجم خیلی مستأصل شده بود. می آمد توی خانه چرخی می زد. کمی مادر را نگاه می کرد، بعد می رفت بیرون. دوباره همین طور، سه بار و چهاربار، سرانجام مادر گفت: محمدجان قیافه ات می گوید که حرفی داری. فکر کنم دربارة جبهه ات هم باشد. من گوش می کنم، بگو مادر جان. محمد انگار باری از روی دوشش برداشته شود، آرام و خوشحال گفت: می خواهم تنها با شما صحبت کنم. اگر شد شب تنهایی صحبت کنیم. مادر گفت: شب پدرت هم می آید، بهتر است. محمد گفت: نه مامان جان، بابا نباشد. چون نمی تواند، به خودت می گویم. غروب محمد به دامادشان گفت: برویم گلزار، دلم می خواهد از شهدا خداحافظی کنم. رفتند گلزار. محمد با حال دیگری قدم برمی داشت. بین قبرها راه می رفت. به عکس شهدا خیره می شد. اخم می کرد، ساکت می شد، می خندید، ذکر می گفت.... وقتی هم رفتند کنار قبرهای خالی آماده شده، قبرها را نشان داد و گفت: یکی از این قبرها برای من است. تا ده ـ بیست روز دیگر می آیم اینجا. دامادشان با تشر گفته بود: برو بچه، از این حرف ها نزن.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  56. 4 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  57. #29
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام دوازدهم: وصیت

    شب شد. اهل خانه، همه خوابیدند؛ جز مادر و محمد. محمد، مادر را توی اتاق خودش برد. کمی به وسایلش نگاه کرد. مادر منتظر بود. محمد نفس عمیقی کشید. رویش نمی شد توی چشمان منتظر و پرمحبت مادر نگاه کند. آرام آرام شروع کرد: می دانی مادرجان، این دفعة آخر و لحظات آخر است که ما همدیگر را می بینیم. من این بار که بروم دیگر برنمی گردم. مادر خندید و گفت: هر خونی لیاقت شهادت ندارد مادرجان. محمد مکثی کرد و گفت: اما من این دفعه صددرصد شهید می شوم. شما از خدا بخواه که در نبود من صبر کنی. این وسایلم را هم بین دیگران قسمت کن. چرخ خیاطی ام برای خودتان. دوتا شلوار را بده به فلان فامیل که وضع چندان خوبی ندارند. بگو محمد گفته یادگاری از من داشته باشید. بقیة وسایلم را بفروشید و خرج مراسم عزایم کنید. نمی خواهم زحمت پدر باشد. فقط مادر یک خواهش هم دارم، اینکه دعا کن طوری شهید بشوم که نیاز به غسل نداشته باشم. یک کفن از مکه برای خودت آورده ای، آن را به من بده. آن شال سبزی را هم که از سوریه آورده ای روی صورتم بگذارد. راستش من خیلی مسجدمان را دوست دارم. جنازه ام را ببرید توی مسجد و آنجا بر من نماز بخوانید؛ تا پیکر بی جانم آنجا را حس کند. بعد خاکم کنید. محمد ساکت شد. مادر مانده بود که چه کند. لبخندی زد و به زور گفت: آره مادر، شما حرف هایت را بزن، ولی خب خدا که به هر خونی لیاقت شهادت نمی دهد. محمد سرش را انداخت پایین و گفت: مامان دوست ندارم دنبال جنازه ام گریه کنی. چون کسی که انقلاب را نمی تواند ببیند، اگر گریة تو را ببیند خوشحال می شود. اما هر وقت تنها شدی گریه کن. از خدا بخواه کمکت کند امانت الهی ای را که بهت داده، خودت به او پس بدهی. دوست دارم توی قبرم بایستی و به خدا بگویی که خدایا این امانت الهی را که به من دادی به تو برگرداندم. مادر دوباره جمله اش را تکرار کرد. محمد دوباره لبخند شیرینی زد و ادامه داد: من خیلی مادرها را دیدم که بچه شان را توی قبر گذاشتند، اما موقعی که می خواستند از قبر بیرون بیایند دیگر نمی توانستند. شما این طور نباش. فقط دعا کن که در شهادتم از امام حسین(ع) سبقت نگیرم. دوست دارم که بدن من هم سه روز روی زمین نماند. بعد هم که برایم مراسم می گیری خیلی مراقب باش. دوست ندارم بی حجاب توی عزاداریم شرکت کند. اصلاً هرکس حجاب درستی نداشت بگو برود بیرون. محمد دوباره ساکت شد، اما این بار دیگر حرفش را ادامه نداد. آرام بلند شد و از اتاق رفت بیرون. مادر ماند و چشمان پرسؤالش و دل لرزانش. سرش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا، کسی جز من و محمد اینجا نبود، اما یقین دارم که تو هستی. از همین حال فهم و درک و لیاقتش را به من بده تا مقابل حضرت زینب(س) سرشکسته نباشم.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  58. 3 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  59. #30
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گام سیزدهم: وداع

    مادر لباس های محمد را شسته و اتو کرده بود. صبح، ساکش را آورد و گفت: محمدجان، لباس هایت را توی ساکت بگذار. محمد گفت: دلم می خواهد این بار شما ساکم را ببندید. مادر گفت: چه فرقی می کند؟ محمد گفت: فرقش این است که هر وقت در ساک را باز می کنم بوی شما را می دهد و احساس تنهایی نمی کنم. مادر نشست به بستن ساک محمد. محمد هم آماده شد. ساکش را برداشت. مادر رفت تا کاسة آبی پر کند و قرآن بیاورد. محمد پوتین هایش را پوشید. مادر رفت تا از توی حیاط یک گل بکند و توی کاسة آب بیندازد و پشت سر محمد بریزد. در خانه را باز کرد. مادر تا گل را چید، انگار چیزی ته دلش فرو ریخت. محمد منتظر مادر بود. مادر نمی توانست بیاید، آرام نشست و کاسة آب را زمین گذاشت. محمد از همه خداحافظی کرده و منتظر مادر بود. مادر قرآن را برداشت و رفت پیش محمد. محمد، مادر را بوسید. مادر، محمدش را بویید و از زیر قرآن ردش کرد. محمد، آرام گفت: مادر، محمدت را خوب ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی اکبر آقا حسین. محمد پا از خانه بیرون گذاشت. مادر نگاهش می کرد؛ نگاه به راه رفتنش، به قد و بالایش. محمد رسیده بود وسط کوچه، دوباره برگشت و مادر را نگاه کرد و گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر قدمش را از کوچه برداشت و داخل خانه گذاشت و گفت: خدایا، من راضی هستم. نکند دلم بلرزد. محمد رفت سر کوچه. برگشت و دستش را به دیوار گذاشت. مادر دوباره از خانه بیرون آمده بود. محمد با صدای بلند گفت: مادر، دوباره محمدت را ببین که دیگر نمی بینی اش. مادر نگاهش کرد و گفت: برو محمدجان، بخشیدمت به علی اکبر آقا امام حسین(ع). محمد رفت.
    مادر با خود گفته بود: همة جوان های عالم فدای علی اکبر حسین(ع)، نه فقط محمد، همة جوان ها. کاش تاریخ بازمی گشت. عصر عاشورا بود و ما بودیم. آن وقت هیچ گاه نمی گذاشتیم تا علی اکبر برود. کاش و تنها کاش.
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  60. 3 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1