کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 85
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهید مصطفی ردانی پور

    شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور
    تولد : 1 فروردین 1337 ، اصفهان
    شهادت : 15 مرداد 1362 ، عملیات والفجر 2
    محل شهادت : حاج عمران
    مسئولیت : فرمانده قرارگاه فتح
    محل دفن : گمنام
    محل یادبود : گلستان شهدای اصفهان ، قطعه شهدای کربلای 5 ، سمت راست شهید خرازی
    ویرایش توسط Shahide gomnam : جمعه ۰۱ مهر ۹۰ در ساعت ۲۲:۴۵


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  2. 9 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مصطفی ردّانی پور، در خانه ای قدیمی در منطقه مستضعف نشینِ شهر اصفهان به دنیا آمد . پدرش از راه کارگری و مادرش از طریق قالی بافی مخارج زندگی را تأمین می کردند . آن ها از عشق و محبت سرشاری به ائمّه اطهار و حضرت زهرا علیهاالسلام برخوردار بودند تا آن جا که با همان درآمد ناچیز، ماهانه جلسات روضه خوانی در منزلشان برگزار می شد . سخت کوشی و تلاش با زندگی مصطفی عجین گردیده بود ، به طوری که در شش سالگی در مغازه کفاشی شاگردی می کرد و در ایام تحصیل نیز نیمی از روز را به کار مشغول بود.


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  4. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هفت هشت سالش بیش تر نبود ، ولی راهش نمی دادند ، چادر مشکی سرش کرده بود ، رویش را سفت گرفته بود، رفت تو ، یک گوشه نشست . روضه بود ، روضه ی حضرت زهرا. مادر جلوتر رفته بود ، سفت و سخت سفارش کرده بود « پا نشی بیای دنبال من ، دیگه مرد شدی ، زشته ، از دم در برت می گردونند . » روضه که تمام شد ، همان دم در چادر را برداشت، زد زیر بغلش و دِ بدو.


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  6. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    «آقا مرتضی ، مصطفی را ندیدی ؟ فرستادمش دنبال چرم .هنوز برنگشته ! » چرم را انداخته بود توی آب ، نشسته بود لب حوض کتاب می خواند . یک دستش کتاب بود ، یک دستش توی حوض . اوستا به مرتضی گفت « حیف این بچه نیست می آریش سرکار؟ ببین با چه عشقی درس می خونه . برادر بزرگش هستی . باید حواست به این چیز ها باشه . » مرتضی گفت «خودش اصرار میکنه . دلش می خواد کمک خرج مادر باشه . درسش رو هم می خونه . کارنامه ش رو دیده م . نمره هاش بد نیست . »


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  8. 7 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یک گوشه ی هنرستان کتاب خانه راه انداخته بود ؛ کتاب خانه که نه ! یک جایی که بشود کتاب رود و بدل کرد ، بیش تر هم کتابهای انقلابی و مذهبی . بعد هم نماز جماعت راه انداخت ، گاهی هم بین نماز ها حرف می زد . خبرش بعد مدتی به ساواک هم رسید .
    9- مادر نشسته بود وسط حیاط ، رخت می شست . مرتضی آمد تو . گفت « یا الله ، مادر چند تا نقاش آورده ام ، خونه را ببینند . یه چادر بنداز سرت . » با لباس شخصی بودند . خانه را گشتند . حسابی هم گشتند . چیزی پیدا نکردند. مصطفی همان روز صبح عکس ها و اعلامیه ها با خودش برده بود . وقت رفتن گفتند « مراقب جوون هاتون باشین یه عده به اسم اسلام گولشون می زنن . توی کارهای سیاسی می اندازنشون . خراب کار می شن . »


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  10. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb





    تصاویر پیوست شده
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  12. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    معلم جدید بی حجاب بود . مصطفی تا دید سرش را انداخت پایین.- برجا ! بچه ها نشستند . هنوز سرش را بالا نیاورده بود ، دست به سینه محکم چسبیده بود به نیمکت . خانم معلم آمد سراغش . دستش را انداخت زیر چانه اش که « سرت را بالا بگیر ببینم » چشم هایش را بست . سرش را بالا آورد . تف کرد توی صورتش . از کلاس زد بیرون . تا وسط های حیاط هنوز چشم هایش را باز نکرده بود.
    گفت : دیگه نمی خوام برم هنرستان .
    گفتم : آخه برای چی ؟
    گفت : معلم ها بی حجابن . انگار هیچی براشون مهم نیست. میخوام برم قم؛ حوزه.


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  14. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چهارده سالش بود که پدرش فوت کرد ، مادرش خیلی که همت می کرد ، با قالی بافی می توانست زندگی خودشان را توی اصفهان بچرخاند ، دیگر چیزی باقی نمی ماند که برای مصطفی بفرستد قم. آیت الله قدوسی ماجرا را فهمیده بود، برایش شهریه مقرر کرده بود، ماهی پنجاه تومان.سر هر ماه ، دوتا پاکت روی طاقچه جلوی آینه بود، هیچ وقت رحمت نفهمید از کجا ، ولی می دانست یکی مال مصطفی است، یکی مال خودش. هر وقت می آمدند حجره یا مصطفی نیامده بود، یا اتفاقی با هم می رسیدند. هرکدام یکی از پاکت ها را بر می داشتند. توی هر پاکت بیست و پنج تومان بود.
    -----------------------------------------------------------
    گفتم « بذار لباسات رو هم با خودمون ببریم، بشوریم تمیز تر بشه برای برگشتن. » گفت « نه لازم نیست.» با خودم گفتم« داره تعارف میکنه.» رفتم سراغ بغچه ی لباس هایش . همه شان خاکی و گچی بودند. گفتم « چرا لباسات گچیه ؟» دستم را گرفت ، برد یک گوشه . گفت «بهت نگفتم که نگران نشی. کوره ی آجر پزی بیرون شهر رو می شناسی؟ فقط پنج شنبه جمعه ها می ریم. با عبدالله دوتایی می ریم. نمی خوام مادر خبردار شه. دلش شور می افته.»
    ویرایش توسط Shahide gomnam : شنبه ۰۲ مهر ۹۰ در ساعت ۱۱:۲۷


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  16. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یک مینی بوس طلبه برای تبلیغ . هرکدام با یک ساک پر از اعلامیه و عکس امام ، پخش شدیم توی روستاها . قرار بود ده شب سخنرانی کنیم ؛ از اول محرم تا شب عاشورا . هر شب ازیکی می گفتیم .یک شب از هویدا ، یک شب ازنصیری ،یک شب از شریف امامی ، شب عاشورا باید از شاه می گفتیم . توی همه ی روستا ها هماهنگ عمل می کردیم . مصطفی ده بالا بود. خبر ها اول به او می رسید . پیغام داده بود « باید از مردم امضا بگیریم . یه طومار درست کنیم؛ بفرستیم قم برای حمایت از امام .» شب ها بعد از سخنرانی امضاها را جمع می کردیم . شب پنجم ساواک خبر دار شد. مجبور شدیم فرار کنیم .
    ----------------------------------------------------------
    مردم ریخته بودند توی خیابان ها ، محرم بود . به بهانه ی عزاداری شعار می دادند . مجسمه ی شاه را کشیده بودند پایین . سرباز ها مردم را می گرفتند ، می کردند توی کامیون ها ، کتک می زدند . شهر به هم ریخته بود . تازه رسیده بودیم شهرضا . نزدیک میدان شهر پیاده شدیم . ده بیست تا طلبه درست وسط درگیری . از هیچ جا خبر نداشتیم . چند روزی بود که برای تبلیغ رفته بودیم روستاهای اطراف کردستان ، ارتباطمان با شهر قطع شده بود . تا سربازها دیدنمان ریختند سرمان تا می خوردیم زدندمان . انداختندمان پشت کامیون . مصطفی زیر دست سرباز ها مانده بود . یک بند ، با مشت و لگد می زدندش . زانوهایش را بغل کرده بود . سرش را لای دست هایش قایم کرده بود . صدایش در نمی آمد .


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  18. 4 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    داد می زد . می کوبید به در . مسئول بازداشتگاه را صدا می زد . می گفت « در رو باز کنین ، می خوام برم دستشویی .» یک از سربازها آمد . بردش دستشویی . خودش هم ایستاد پشت در . امضایهایی که از مردم روستاها گرفته بودند که بفرستند قم برای حمایت از امام ، توی جیبش بود . اگر می گشتند.، حتما پیدا می کردند . آن وقت معلوم نبود چه بلایی سرشان می آمد . طومار امضاها را در آورد . اسم امام رویش بود . نمی توانست بیندازد توی دستشویی . تکه تکه اش کرد . بسم الله گفت . قورتش داد .
    ------------------------------------------------------------------
    توی ایستگاه ژاندارمری ، اتوبوس را نگه داشتند . شک کرده بودند . چهارده تا طلبه با یک بلیت سری . افسر ژاندارمری آمد بالا . دو تا از بچه ها را صدا زد پایین . بلیت خواست ، راننده می گفت « این ها بلیت دارن ، بدون بلیت که نمی شه سوار شد ...» قبول نمی کرد . می گفت « اگر بلیت دارن ، باید نشون بدن .» مصطفی رفت پایین ، بلیت را نشان د اد . همه را کشیدند پایین . ساک ها پر از اعلامیه و عکس امام بود . ساک اول را باز کردند روی میز . رنگ همه پرید .
    – این کاغذ ها چیه چپوندین این تو؟
    - مگه نمی بینی ؟ ما طلبه ایم . این ها هم درس و مشقمونه . الان هم درس تعطیل شده ، داریم می ریم اصفهان .
    بلند شد ساک را پرت کرد طرفمان که « جمع کنید این آت و آشغال ها رو ...»
    مصطفی زود زیر ساک را گرفت که برنگردد روی زمین . زیر جزوه ها پر از اعلامیه و عکس بود.


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  20. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مریض شده بود؛ می خندید . می گفتند اگر گریه کند خوب می شود . نمازم را خواندم . مهر را گذاشتم کنارم . نگاهش می کردم . حال نداشت . صدایش در نمی آمد . یک نگاه به مهر انداخت . گفت « مرتضی ، چرا عکس دست روی مهره ؟»گفتم « این یادگار دست حضرت ابوالفضله که تو راه خدا داده .»گفت « جدی میگی؟» گفتم « آره . میخوای از حضرت ابوالفضل برات بگم ؟» حالش عوض شد، اشکش در آمد . من می گفتم ، او گریه می کرد . صدایش بلند شد . زار زار گریه می کرد . جان گرفت انگار . بلند شد لباس هایش را پوشید . گفت « می رم جمکران .» گفتم « بذار باهات بیام » گفت « نمی خواد . خودم می رم .» به راننده گفته بود « پول ندارم ، اگر پول های مسافرها را جمع کنم ، تا جمکران من رو می رسونی؟»
    -------------------------------------------------------------------
    رفته بود جمکران ؛ نصفه شب ، پای پیاده ، زیر باران . کار همیشه اش بود ؛ هر سه شنبه شب . این دفعه حسابی سرما خورده بود . تب کرده بود و افتاده بود . از شدت تب هذیان می گفت ؛ گریه می کرد . داد می زد . می لرزید . بچه ها نگران شده بودند . آن موقع آیت الله قدوسی مسئول حوزه بود، خبرش کردند. راضی نمی شد برگردد. یکی را فرستادند اصفهان، خانواده اش را خبر کند . مرتضی آمد . هرچی اصرار کرد « پاشو بریم اصفهان ، چند روز استراحت کن ، دوباره برمی گردی حوزه .» می گفت « نه ! درس دارم»آخر پای مادر را وسط کشید « اگه برنگردی ، مادر به دلش بد می آد، ناراحت می شه، پاشو بریم ، خوب که شدی بر می گردی.» بالاخره راضی شد چند روز برود اصفهان .


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  22. 4 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اوایل انقلاب رفته بود کردستان برای تبلیغ و مبارزه با کشت خشخاش . آن جا با بچه های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود . چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند . مزرعه ها ی خشخاش را شخم زده بودند . خیلی ها چشم دیدنش را نداشتند .
    « همان جایی که هستید بمونید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت « بشین سرجات و هر طوری شد تکان نخور..» فوری پیاده شد . عمامه اش را از سرش برداشت ؛ بالا گرفت و داد زد « عمامه من ، کفن منه ، اول باید از رو جنازه من رد شید .»
    ویرایش توسط Shahide gomnam : دوشنبه ۰۴ مهر ۹۰ در ساعت ۰۱:۰۳


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  24. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گفتم «با فرمانده تون کار دارم.» 0
    گفت « الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی کنه.»
    رفتم پشت در اتاقش . در زدم ؛ گفت « کیه ؟»
    گفتم« مصطفی منم.»
    گفت « بیا تو.» 0
    سرش را از سجده بلند کرد، چشم های سرخ ، خیس اشک . رنگش پریده بود.
    نگران شدم. گفتم« چی شده مصطفی؟ خبری شده ؟ کسی طوریش شده ؟»
    دو زانو نشست . سرش را انداخت پایین . زل زد به مهرش . دانه های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت هایش رد می کرد . گفت « یازده تا دوازده هر روز رافقط برای خدا گذاشته ام . برمیگردم کارامو نگاه می کنم . از خودم می پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم.»
    ------------------------------------------------------------------------
    نگاهش را دوخته بود یک گوشه ، چشم بر نمی داشت . مثل این که تو دنیا نبود . آب می ریخت روی سرش ، ولی انگار نه انگار . تکان نمی خورد . حمام پیران شهر نزدیک منطقه بود . دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم . مانده بود زیر دوش آب . بیرون هم نمی آمد .
    یک هو برگشت طرفم، و گفت « از خدا خواسته ام جنازه ام گم بشه . نه عراقی ها پیدایش کنند ، نه ایرانی ها


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  26. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    می گفت « ما دیگه کردستان کاری نداریم . باید بریم جنوب . مرزهای جنوب بیش تر تهدید می شه . »
    فرمانده ها قبول نمی کردند . می گفتند « اگه برید ، دوباره این جا شلوغ می شه . منطقه نا امن می شه .»
    می گفت « ما کار خودمون رو این جا کرده ایم . دیگه جای موندن نیست . جنوب بیش تر به ما احتیاجه .»
    --------------------------------------------------------
    « بچه ها ! کسی حق نداره پاشو توی خونه های مردم بذاره . نماز هم تو خونه های مردم نخونید . شاید راضی نباشن .»
    تازه رسیده بودیم جنوب ؛ پایگاه منتظران شهادت و بعد دارخوین . شصت هفتاد نفری می شدیم . با دو تا سیمرغ و چند تا تیرباری که باخودمان آورده بودیم ، برای خودمان گردانی شده بودیم .
    هنوز عراقی ها معلوم نبودند، ولی مردم خانه ایشان را ول کرده بودند . درها باز، وسایل دست نخورده ، همه چی را گذاشته بودند و رفته بودند .
    مصطفی می گفت « مردم که نمی دونند ما اومده یم این جا . خوب نیست بی خبر سرمون رو بندازیم پایین ، بریم تو.»


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  28. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  29. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-اردیبهشت-۱۸
    محل سکونت
    تهران - ري
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1986
    نوشته ها
    175
    امتیاز : 12,061
    سطح : 72
    Points: 12,061, Level: 72
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 389
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 103
    تشکر شده 555 در 146 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    سه شنبه 5 مهر ساعت 4 عصر برنامه فرماندهان راجع به شهيد رداني پور بود
    گرفته دامن وصلش بدست دل گفتم
    مرا به هيچ خريدي به هيچ هم مفروش
    www.HoseinieH.com

  30. 2 کاربر از پست مفید hosein133 تشکر کرده اند .


  31. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گفت : پس آر پی جی کو؟
    گفتم : آقا مصطفی فعلا ما اومده ایم شناسایی ، دیدم دست و پاگیره ، گذاشتمش لب جاده .
    گفت : حالا دیگه وسط دو تا صف تانک با این ژ-3 ها نمی شه کاری کرد . آرم سپاه رو از لباس هاتون بکنید . هرچی مدرک و کارت شناسایی هم دارید ، در بیارید چال کنید . فقط خدا به دادمون برسه .
    سرش را انداخته بود پایین و تند تند و جعلنا می خواند .
    ازعقب یک گلوله ی آرپی جی خورد به یکی از تانک ها ؛ مسیرشان را عوض کرند. حالا مصطفی جان گرفته بد. پرید لب جاده آرپی جی را برداشت. دنبال تانک ها می دوید. سه تایشان را زد. بعد هم آمد نشست که « خوب حسابشون رو رسیدیم.»
    -------------------------------------------------------------------------
    بچه ها توی محاصره گیر کرده بودند . طاقت نداشت . این پا و آن پا می کرد . نمی توانست بماند . باید خودش را می رساند .
    پرید پشت نفربر و گفت « هرچی مهمات دم دست دارید بریزید بالا .»
    پر که شد ، معطل نکرد.گازش را گرفت و رفت .
    وقتی به هوش آمد ، افتاده بود وسط خاکریز . بدنش تیر می کشید . یک نگاه به دور و برش انداخت . نفربر پر از گلوله و موشک آر پی جی سوخته بود و از چهار ستونش دود بلند می شد .
    هر چه فکر کرد ، نفهمید چه طور از نفربر پرت شده بیرون . دست به بدنش کشید سالم بود؛ سالمِ سالم .
    ویرایش توسط Shahide gomnam : چهارشنبه ۰۶ مهر ۹۰ در ساعت ۰۰:۴۸


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  32. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  33. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چند تا فن کاراته و چند تا فحش حسابی نثارش کردم. یکی از آن عراقی های گنده بود . دلم گرفته بود. اولین بار بود که جنازه ی یکی از بچه ها را می فرستادیم عقب.یک هو یک مشت خورد تو پهلوم و پرت شدم آن طرف. مصطفی بود. گفت « باید یاد بگیری با اسیر چه طور حرف بزنی .
    ------------------------------------------------------------
    آسمان را ابر گرفته بود. نم نم بارون روی رمل ها نشسته بود . رمل ها آن قدر سفت شده بودکه بشود رویش راه رفت. توی هوای ابری دم غروب ، عراقی ها دیدشان کم شده بود . اصلا گمان نمی بردند توی آن هوا عملیاتی بشود.
    افتاده بود به سجده . صورتش را گذاشته بود روی رمل ها و گریه می کرد و شکر می گفت. نیم ساعت تمام سرش را از روی زمین بلند نکرد. بلند که شد، بچه ها را بغل کرد. گفت«دیدید به تون گفتم خدا ملکش را می فرستد برای کمک؟ این بارون به اندازه ی یک لشکر کمک شماست.»


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  34. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  35. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    گفت : علی ! توکه شهید نشده ای ، من هم که تا حالا لیاقتش را نداشتم . این دفعه رسول را بیاریم ، شاید کاری کرد. »
    رسول فقط هفده سالش بود.
    ---------------------------------------------------------
    از پایین تپه دست تکان داد . داد زد « علی بیا پایین کارت دارم .»
    مصطفی بود؛ وسط عملیات . با جیپ فرماندهی آمده بود . گفت «اومده م بهت سر بزنم و برم .» خدا حافظی کرد و رفت .
    رسول شهید شده بود.

    (رسول و علی برادران شهید مصطفی ردانی پور هستند .)


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  36. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  37. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    - تازه به هوش آمده بود . چشم های بی رمقش که به من افتاد ، خنده ای کرد و گفت « به. رسو ل شهید شد.»
    نمیدانستم چه بگویم ؟ رفته بودم تسلیت بگویم . خوش حال بود . می خندید.
    نفهمیدم دوباره کی به هوش آمد . چشم هایش نیمه باز بود ، اشک هایش روی صورتش می ریخت . می گفت « رسول یک تیر خورد و رفت . من این همه تیر خوردم ، هنوز این جام .»
    ----------------------------------------------
    تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود. رنگ به صورت نداشت.
    هر چه اصرار کردم که شما برادر بزرگ رسول هستید ، باید برای مراسم خودتان را برسانید ، می گفت «نه!»
    آخر عصبانی شد و گفت « مگه نمی بینی بچه ها کشیده ند جلو ؟ تازه اول عملیاته . کجا بذارم برم ؟»


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  38. 5 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  39. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مادر! مصطفی اومده !
    چادر راانداخت سرش و تا دم در دوید.
    – پس چرا نمی آد تو؟
    - خجالت می کشه ، می گه « رسول شهید شده ، من با چه رویی بیام خونه؟»
    ضعیف شده بود. بی حال بود. نگاهش که میکردم . نمی توانستم خوب بشناسمش . جلو رفتم . دستش را گرفتم. صورتش را بوسیدم .
    گفت « مادر، ناراحت نشی که بچه ت شهید شده . قرار بود من برم . رسول پیش دستی کرد. سرت رو توی مردم بالا بگیر. تو از این به بعد باید مثل حضرت زینب باشی.»
    ----------------------------------------------------------
    یک اتاق کوچک گوشه ی حیاط بود . آن قدر کوچک که فقط یک تخت تویش جا می گرفت . اتاق نم دار بود . رگه ها ی آب تا سقف بالا رفته بود . هیچ کس را آنجا راه نمی داد، حتی علی را . اگر هم می خواست راه بدهد، جا نمی شد. فقط خودش بود و خدای خودش.
    دراتاق را بسته بود . صدای نوار از اتاقش می آمد . مادر لای در را باز کرد، دید یک گوشه نشسته. عکس رسول را گذاشته جلویش ، با نوار روضه گریه می کند . تا دید مادر دارد نگاه می کند، زود اشک هایش را پاک کرد. خندید . گفت « راستی مادر ، خوش به حال رسول که شهید شد.»


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  40. 7 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  41. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    با یک دستش تکیه داده بود به عصا ، با آن یکی دستش ظرف بنزین را بالا و پایین می برد و نشان ماشین هایی می داد که باسرعت از وسط جاده ی خاکی رد می شدند . توی گرما ، وسط بیابان ، توی تیر رس دشمن ، ماشین بنزین تمام کرده بود . کسی هم منتظر آمدنش نبود . تازه به زور فرستاده بودندش بیمارستان .
    -------------------------------------------------
    یک دستی اسلحه را برداشت و راه افتاد . جنگ تن به تن بود. یکی با سر نیزه عراقی ها را می زد ، یکی با کلاه آهنی . تاریک بود و همه قاطی شده بودند . یک دستش توی گچ بود . هم می جنگید . هم فریاد می کشید « این جا کربلاست . یا حسین بگید بجنگید . دست های ابوالفضل کمکتون می کنه .»


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  42. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  43. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گریه اش بند نمی آمد . فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه ، بیا بریم به درسمون هم برسیم .»
    دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست . خدا این جاست . امام حسین این جاست .»
    نگاهش می کردم ؛ نمی دانستم چه بگویم . دستش را از توی دستم کشید بیرون . شروع کرد به دویدن و گریه کردن . زار زار گریه می کرد . توی سرش می زد . حسین حسین می گفت .
    دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم.
    دویدم زیر بغلش را گرفتم . عذر خواهی کردم . آرام نمی شد . من هم گریه ام گرفت . دوتایی نشستیم گریه کردیم . می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما مونده یم .؟»
    -------------------------------------------------------------------

    رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم ، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟ »
    امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ .» دیگر کسی جلودارش نبود .



    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  44. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  45. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط yasaman14 نمایش پست اصلی
    گریه اش بند نمی آمد . فقط یک جمله گفته بودم « حالا که منطقه آرومه ، بیا بریم به درسمون هم برسیم .»
    دم غروب توی بیابان می دوید. گریه می کرد. به سرو صورتش می زد و می گفت« برم حوزه که چی ؟ همه چی این جاست . خدا این جاست . امام حسین این جاست .»
    نگاهش می کردم ؛ نمی دانستم چه بگویم . دستش را از توی دستم کشید بیرون . شروع کرد به دویدن و گریه کردن . زار زار گریه می کرد . توی سرش می زد . حسین حسین می گفت .
    دم غروب بود. بیابان داشت تاریک می شد. ماندم چه کنم.
    دویدم زیر بغلش را گرفتم . عذر خواهی کردم . آرام نمی شد . من هم گریه ام گرفت . دوتایی نشستیم گریه کردیم . می گفت « مگه نمی بینی همه رفته اند و ما مونده یم .؟»
    -------------------------------------------------------------------

    رفته بود پیش امام که « باید تکلیفم رو معلوم کنم ، بالا خره درس مقدمه یا جنگ؟ »
    امام فقط یک جمله گفتند « محکم بمانید توی جنگ .» دیگر کسی جلودارش نبود .

    مجنون تر از مجنون
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  46. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  47. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    برادر ها بلند شید ؛ نماز شب .» هوا سرد بود. کسی حال بلند شدن نداشت . پتو ها را کشیده بودند تا روی سرشان و خوابیده بودند . دست بردار نبود . هی داد می زد « بلند شید ؛ نماز شب!» یکی سرش را از زیر پتو در آورد . همین طور که چشم هایش بسته بود گفت « از همین زیر پتو العفو.» چند تا پتو دور خودش پیچید و رفت . زیر نور فانوس دعا می خواند ، نماز می خواند ، گریه می کرد.
    ----------------------------------------------
    بلند شده بود نماز شب بخواند. از بین بچه ها که رد می شد، پایش را به پای یکی کوبید . بعد همان طور که می رفت ، گفت « آخ! ببخشید . ریا شد



    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  48. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  49. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آقا مصطفي ! شما فرمانده ای ، نبايد بري جلو . خطر داره .
    عصباني شد . اخمهايش را کرد توي هم . بلند شد و رفت .
    يکي از بچه ها از بالاي تپه مي آمد پايين . هنوز ريشش در نيامده بود . از فرق سر تا نوک پايش خاکي بود . رنگ به صورت نداشت . مصطفي از پايين تپه نگاهش مي کرد . خجالت مي کشيد ، سرش را انداخته بود پايين . مي گفت « فرمانده کيه ؟ فرمانده اينه که همه ي جووني و زندگيش رو برداشته اومده اين جا . »
    ----------------------------------------------------------------------
    پانزده شهيد،بدون پلاک، صورت هاي متلاش شده ، مانده بودند پنچاه متري خط عراق . از روزهاي اول جنگ بودند . بعضي ها وسط ميدان مين ، بعضي ها گوشه و کنار سيم خاردارها .

    شناسايي تمام شده بود . مصطفي منطقه را ديده بود . براي عمليات آماده بوديم . قبول نمي کرد . مي گفت « تا شهيد هايي که تو خط مونده ن روعقب نياريم ، از عمليات خبري نيست .» بيست روزي طول کشيد . جمعشان کرديم ، فرستاديم عقب .


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  50. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  51. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تير خورده بود . مهماتش تمام شده بود . افتاده بود کنار جاده . بلندش کردم . انداختمش روي شانه ام . از زمين و آسمان آتش مي ريخت . دولا شده بودم که تير نخورد . تمام راه را دولا دولا دويدم . مي گفت " نگذار بدون اسلحه بمونم . من رو يه گوشه بگذار . برو برام مهمات جورکن ."
    ترکش خورده بود توي کمرش . خون ريزيش شديد شده بود ، اما چيزي به من نگفته بود . بهداري هم نمي توانست کاري بکند . بايد مي رفت عقب ، بيمارستان صحرايي .
    حمايلش را پرازگلوله کرد . آرپي جي را گرفت توی دستش . خودش را کشيد جلو . چند تا تانک را نشانه گرفت . به هيچ کدام نخورد . گرد و خاک بلند شد . نمي توانست جايش را عوض کند . خاک ريز را زير آتش گرفتند .
    بي هوش شده بود که بردندش عقب . نفهميده بود .


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  52. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  53. #27
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مهر-۱۵
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    18
    امتیاز : 2,390
    سطح : 29
    Points: 2,390, Level: 29
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 265
    تشکر شده 80 در 18 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تب کرده بود ، هذيان مي گفت. مي گفتند سرسام گرفته . دکتر ها جوابش کرده بودند . فقط دو سالش بود، پيچيده بودند گذاشته بودندش يک گوشه . هم سايه ها جمع شده بودند. مادر چند روز يک سر گريه وزاري مي کرد، آرام نمي شد، مي گفت « مرده ،مصطفي مرده که خوب نمي شه .» صبح زود ، درويش آمد دم در ؛ گفت « اين نامه را براي مصطفي گرفتم، برات عمرشه.»
    ویرایش توسط sara f : چهارشنبه ۲۰ مهر ۹۰ در ساعت ۱۶:۲۱

  54. 6 کاربر از پست مفید sara f تشکر کرده اند .


  55. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گلستان شهدای اصفهان ، یادمان شهید ردانی پور در کنار مزار شهید خرازی :


    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  56. 7 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  57. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    قراربود بکشند جلو برای شناسایی ؛ فقط . درگیر شده بودند . یک دسته دیده بان که گرای منطقه را می دادند ، آن طرف آب کمین کرده بودند . مهماتشان تمام شده بود . هر طوری بود خودشان را رساندند این طرف آب . یکی جا مانده بود . سرش را بریده بودند ؛ از پشت گردن ، با سرنیزه ؛.
    چشم هایش سرخ شده بود . عصبانی بود . داد می زد . گریه می کرد و می گفت « دیر بجنبیم سر همه مون این بلا رو میارن . همه چیزمون رو می گیرن . خودتون رو برای یه انتقام سخت آماده کنین . باید بفهمن با کی طرفن »



    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  58. 9 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  59. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تانک عراقی بود . خودش غنیمت گرفته بود ؛ همان شکلی ، دست نخورده . زده بودند به خط . تا سپیده بزند کسی بهشان شک نکرد . صاف رفتند جلو . هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند . دیگر نمی شد جلو رفت . گفت « بچه ها بپرید پایین . از این جلو تر کربلاست . » درگیر شدند ؛ وسط خاک عراق . زیاد طول نکشید . نیم ساعته خط را گرفتند.




    شهدای گمنام اگر در زمین بی نشان و گمنام هستند
    اما در آسمان ها و برای اهل آن شناخته شده اند .
    مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء ...

    .................................................. ...........

    گمنامی
    تنها برای شهرت پرست ها
    درد آور است وگرنه همه اجرها
    در گمنامی است .


  60. 6 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1