کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید وحید رزاقی

    شهید وحید رازقی لنگرودی در 15/1/1347 در خانواده ای مذهبی ، کشاورز و زحمتکش در کومله پا به عرصه وجود نهاد ،از همان دوران کودکی بچه ای زیبا ، خوش زبان و فعال و پرجنب و جوش بود و گاهی به کمک پدر در امر مغازه نیز مشغول می شد .در کلاس پنجم ابتدائی درس می خواند که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و او عاشق قرآن و اسلام و ائمه معصومین بود با وجودی همانند آئینه صاف و شفاف و قلبی پاک به دنبال فراگیری قرآن و کتباسلامی پرداختند و علاقه مفرط ایشان بهائمه خصوصاً جریان حماسه کربلا برای خانواده مایه تعجب بود و این گفتار را تداعی می کرد که رزمندگان آینده سنگر توحید ، کودکانیهستند که دربغل مادر بهمراسم عزاداری میروند و با اشک و آه شیر مادر می خورند و عشق حسین در رگ های آنها تزریق می شود..
    [["Arial"][/FONT]

  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    در ایام ماه مبارک رمضان با وجود سن کم مکبر نماز جماعت در مسجد بودند ، وقتی برای اولین بار بطور مخفیانه راهی اردوگاههای نظامی شده بودند جای او در مسجد خالی بود که مردم زمزمه می کردند چرا او رفته ، وجود او باعث انسجام نمازها میشد .

    با تشکیل پایگاههای مقاومت ایشان از همان دوران از اعضاء و جنب و جوش پایگاه بودند بعد از دیدن دوره آموزشی که از تابستان 60 شروع شده بود . بطور مخفیانه و با جعل کردن شناسنامه خود راهی جبهه شدند از ناحیه سر درهمان اعزام زخم عمیقی برداشته برای استراحت آمدند . چون شروع سال تحصیلی بود با اصرار خانواده در دبیرستان شهید مصطفی خمینی ثبت نام کرد . ولی برای رفتن به جبهه بی قراری می کردند و یک لحظه آرام و قرار نداشتند . بهر حال باز هم راهی جبهه شدند و این بار رفتن او رفتن دائمی و مستمر شد که مدت 7 سال تا انجام شهادتش انجامید . بطوریکه کلاس درس او را به سوی کلاس خودسازی جبهه راهی می کرد تا درس عرفان ومعرفت بیاموزد و ملاک انسان کامل و نمونه را بگیرد . رفتنی که همه دلبستگی هاو علایق را از دل او ربوده و او را دیوانه یگانه معبود ازلی کرده بود
    [["Arial"][/FONT]

  3. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    همیشه ابیاتی را بر زبان می راند «عشق حسین دیوانه ام نمود ، دور از وطن و خانه ام نمود » وحید شهید ما در جمع دوستانی بود که هر کدام در راه جان به معبود از هم سبقت می گرفتند . دوستان و برادرانی که معرفت حضور رب راداشتند همچون خوش سیرت ها ، لاهوتی ها و... و دیگر بچههای کومله ... وحید هر بار که از جبهه می آمدند با آنکه دست و پا شسته بودند ولی دست از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی برنداشته و از دست آوردهای انقلاب حراست می کردند. اگر چه مدت 7 سال بطور مداوم در جبهه ها حضور داشتند ، با این حال کوچک ترین تزلزلی در امورات خود نداشته و همیشه می گفتند اگر روزی جنگ ایران و عراق تمام شود باز هم ما مسئولیم که به جبهه های نبرد حق علیه باطل بشتابیم و شما بهعنوان اعضای خانواده انتظار نداشته باشید که ما روزی در زندگی آرام دنیایی باشیم . چونکه ماجیم که آسودگی ما عدم ماست.
    [["Arial"][/FONT]

  4. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    برادر شهید ما در عملیات های زیادی شرکت داشته و در تابستان 65 به هنگام رفتن به خط مقدم و عبور از میدان مین بعلت انفجار از قسمت چپ بدن زخمی که از بینایی چشم چپ تا ابد مجروح گشت ولی ایجاد معلولیت نیز او را از پای درنیاورد . باز راهی جبهه شد . تا با رزمندگان لشکر قدس گیلان حماسه دیگر بیافریند . در کربلای 2 در حاج عمران با اینکه زخم عمیقی برداشت و دچار موج انفجار شد با هم ادامه داد تادر عملیات نصر 4 و آزادسازی شهر ماهورت عراق با سرداران لشکر قدس یعنی لاهوتی – خوش سیرت – املاکی در میدان حضور داشته و بعلت اصابت خمپاره صمیمی ترین و عزیزترین یارش یعنی مهدی خوش سیرت را به محضر یار تقدیم داشتند . اما گویا دست روزگار بازیهای بسیاری برای از پایدر آوردن این کوه صبر و تقوا و شهامت و شهادت داشت . مهدیعزیز در 6 تیر 66 رفت وفرهادلاهوتی در 6/6/66 و این خیلی برای وحید دردناک بود . با اینهمه مصمم و استوار لباس مقدس سپاهی را که هدیه فرهاد بودبه تن کرد و راهی جبهه شد و باز هم شاهد شهادت برادر دلاور خود یعنی سردار شهید اسلام املاکی شد و غمی دیگر را به تن خرید .
    [["Arial"][/FONT]

  5. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مدتی به مرخصی آمد . در اواخر تیر ماه 67 بعد از پایان مرخصی دوباره عازم جبهه شد و در 6 مرداد 67 برای آزادسازی شمال خرمشهر وارد عملیات شدند به علت اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر زخمی خطرناک برداشت کرد . امداد او را به بیمارستان صحرائی بعد به بیمارستان خاتم الانبیاء (ص) اهواز بردند ولی به اتاق عمل نرسیده به ندای حق لبیک گفتند و خونین بال به دیدار خدا و دوستان خدا شتافت . اما چون هیچ مشخصاتی از او نداشتند به عنوان شهید مجهول الهویه در سرد خانه بیمارستان گذاشتند تادر 15/5/67 بعد از هزاران سختی خانواده به توسط برادر و دوستان شناسائی و در 20/5/67 با حضور مردم درشهرستان لنگرود تشییع شدند و در جمع گلگون کفنان شهر کومله به خاک سپرده شدند .
    [["Arial"][/FONT]

  6. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهید وحید رزاقی از دلیر مردان گیلانی لشکر 25 کربلا است که در نوجوانی، با سن و سال کم و با جثه ی نحیف و کودکانه اش به جبهه آمد. اولین بار او را در پادگان شهید بیگلوی اهواز دیدم. شهید مهدی خوش سیرت، وحید را می شناخت و به من گفت:

    - «این بچه، قاچاقی وارد اتوبوس شده و به جبهه آمده است. حواست به او باشد.» چند روزی نگذشته بود که گردان ما در منطقه جفیر خط پدافندی گرفت و ما هم در آنجا مستقر شدیم. یک روز شهید خوش سیرت با من تماس گرفت و گفت:

    - «وحید رزاقی در منطقه شما مجروح شده، می ترسم روحیه اش را ببازد، به او سری بزن تا روحیه اش تقویت شود و اگر نیاز بود او را به پشت جبهه منتقل کن.

    به سرعت رفتم سراغ وحید، تا این که او را پیدا کردم. وقتی او را دیدم، بعد از سلام و احوال پرسی می خواستم با شوخی و خنده کردن به او روحیه بدهم که گفت: «من امروز 15 روز است که به سن بلوغ رسیده ام و این ترکشی که به من اصابت کرده، گناهان 15 روزه مرا پاک کرده است. شما دعا کنید که خداوند مرا شهید کند. با حرف های غیرمنتظره ای که از وحید شنیدم. به جای این که من به او روحیه بدهم، روحیه خودم چند برابر شد و برگشتم. بعدها وحید با این روحیه ی ملکوتی اش به شهادت رسید و آسمانی شد.
    [["Arial"][/FONT]

  7. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    . وضعیت وحید هر روز داشت بدتر می شد. حتی آزمایشات و مداوا روی او تاثیری نداشت و تمام دکترها از او قطع امید کرده بودند.

    تمام اقوام و آشنایان به ما دلداری می دادند که خواست خداست و کاری نمی توان کرد.

    دیگر کاملا ناامید شده بودیم، تا این که یک روز به علی آقا -پدر وحید- گفتم:

    - بیا دو نفری دست وحید رو بگیریم و به مشهد پابوس امام رضا(ع) بریم.

    پدر وحید آهی از ته دل کشید و گفت:

    - من حرفی ندارم اما با این وضعیت پسرمون؛ این همه راه، نکنه حالش از اینی که هست...!

    پریدم وسط حرفش و گفتم:

    - هر چی خدا بخواد. امروز ماشین رو آماده کن، فردا حرکت کنیم.

    - فردا!؟ چند روز صبر کن از دکترش سوال کنم ببینم چی می گه.

    - امروز هم می تونی سوال کنی، پس تا دیر نشده تو رو خدا برو.

    فردای آن روز، صبح زود حرکت کردیم و دم دمای ظهر روز بعد بود که به مشهد رسیدیم. از همان دور دست که گنبد طلای امام رضا(ع) را دیدم، بغضم ترکید و با هرچه غم و غصه که در دلم داشتم از امامم خواستم که شفای وحیدم را از خدا بگیرد. وحید هم با چهره ای مبهوت به من نگاه می کرد.

    بالاخره به نزدیکی های حرم رسیدیم، اما صحنه ای را دیدیم که تمام امیدهای ما را ناامید کرد. آن روز راهپیمایی شده بود و رژیم ظالم شاهنشاهی با تانک هایش دور تا دور حرم را بسته بود.

    آهی از ته دل کشیدم، اما همین طور بی هوا در حالی که دست وحید را گرفته بودم به سمت جمعیت رفتم.

    علی آقا سریع از ماشین پیاده شد و دست مرا گرفت و گفت:

    کجا؟ مگه نمی بینی نامردها حرم رو بسته ن؟

    - تو را به خدا بذار برم، من این همه راه رو به امید امام رضا(ع) اومدم، باید برم.

    در میان گفت وگوی من و علی آقا ناگهان خانمی -با چهره ای که غم از آن می بارید- آمد کنارم و گفت:

    - چی شده خواهر؟

    - مگه نمی بینی؟ از شمال این همه راه رو کوبوندیم اومدیم شفای پسرم رو از طرف آقا امام رضا(ع) از خدا بخوایم اما...!

    - اما چی خواهر! این همه نگران نباش. همین که تا این جا اومدی خدا بچه ت رو شفا می ده. مهم نیست که حتما ضریح رو بغل بگیری؛ از هر کجا که امام رضا(ع) رو صدا بزنی صدات رو می شنوه. حالا هم امیدت به خدا باشه، انشاا... که این آقا پسر گل هر چه زودتر خوب بشه.

    خلاصه از آن سفر برگشتیم. چند روزی گذشت، اما چیزی که همه را متعجب کرده بود این بود که وحید دیگر مثل سابق درد نداشت.

    سریع وحید را نزد «دکتر وارما» بردیم. او هم تعجب کرد و هر آزمایشی نیاز بود انجام داد.

    روزی که رفتیم جواب آزمایش را بگیریم، آقای «وارما» دستی بر سر وحید کشید و گفت:

    معجزه...!»
    [["Arial"][/FONT]

  8. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    دم دمای غروب بود و لحظات زیبای حرکت به سوی نبرد با کفار، مثل تمامی عملیات ها همه شوق و حالی وصف ناپذیر داشتند. وقت حرکت فرا رسید، صدایی شنیدم:

    رزاقی... رزاقی...!

    برگشتم دیدم یکی از برادرها با عجله مرا صدا می زند، چشمانم را به چشمش خیره کردم و همان لحظه حس کردم انفجاری در مغزم صورت گرفت. فاصله ای ما بین من و او نبود ولی نمی دانم چرا به من نمی رسید. تو دلم به خدا گفتم راضیم به رضای تو، هر چه تو بخواهی.

    بسیجی گفت:

    سریع برو، هامون کار مهمی با تو داره !

    آهی از ته دل سوخته ام کشیدم و رفتم پیش هامون. او نگاه معنی داری به من کرد و برگه ای که در دستش بود و اسم من در آن نوشته شده بود را به من نشان داد و گفت:

    نمی توانی بیایی!

    من خیلی ناراحت شدم، می خواستم زمین شکاف بردارد و مرا ببلعد و چنین خبری را دیگر نشنوم. گردش دوره زمانه، هر پدیده ای را برای آدمی پیش می آورد و خداوند به هر صورتی که بخواهد بنده اش را در معرض فشار و آزمایش قرار می دهد، چه خوب است بنده اش از این آزمون سربلند بیرون بیاید و چه دردی است این امتحان الهی...!

    بالاخره این مصیبت بر من سنگین نشست تا جایی که به کلی کنترل خود را از دست دادم و بی اختیار و بر اثر درد فراوان که در دلم جمع شده بود اشک از چشمانم سرازیر شد؛ غصه های دلم زیاد بود ولی هیچ غصه ای این قدر مرا غمناک نکرده بود.

    هرگز انتظار چنین لحظه ای را نداشتم که نیروها تکبیر گویان و با خوشحالی خاصی حرکت کنند و من با نگاهی حسرت بار به آنها بنگرم و به حال زارم هی بنالم و هی غصه بخورم.»

    *

    در بعضی از صفحات کتاب عکس هایی مرتبط با خاطره و دستنوشته آمده است که به درک فضای آن موضوع کمک می کند. مانند عکسی مربوط به تنگه ی مورموری در صفحه 24، اعزام شدن به سمت موسیان در صفحه 29، ... و یا عکس هایی از شهید رزاقی سوار بر بلم که برشی از خاطره اش این است:

    «بلم من اولین بلمی بود که وارد آبراه عراقی ها شد. بچه ها درحال تیر اندازی بودند، وقتی متوجه شدند که من به پاسگاه رسیدم از تیراندازی امتناع ورزیدند، از روی بلم خود وارد پاسگاه شدم تا گفتم:

    قف لا تحرک، سلم نفسک ....

    دیدم یک عراقی از کنار شناور زیر آب بیرون آمد و با حالت ترس و گریه گفت:

    التسلیم... التسلیم...

    یک آن دو دل شدم که او را بکشم یا نه؟!

    بعد به این فکر افتادم که فردا به درد ما می خورد، برای نشان دادن آبراه های اصلی که احتمال صد در صد پاتک در آن وجود داشت. در هر صورت او را در گوشه ای نگه داشتم و یک نگهبان بالای سر او قرار دادم، خیلی از عراقی ها فرار کرده بودند، فقط همین یکی اسیر شد (البته راهی جز اسارت جلوی خود ندید در غیر این صورت همین هم فرار می کرد).»
    [["Arial"][/FONT]

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1