کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 24 , از مجموع 24
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb فدائی حضرت زهرا(س) سردار شهید علی ماهانی

    سردار زهرایی علی آقا ماهانی
    فرمانده واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله کرمان
    تولّد : 1336 - کرمان
    شهادت: 1362/5/8 - والفجر3
    بازگشت پیکر: 1376
    مزار: گلزار شهدای کرمان
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb


    تصاویر پیوست شده
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb برای حضرت زهرا(س)

    اونقدر با اسم بی بی انس گرفته بود که اگه توی بهترین لحظه های زندگیش از حضرت فاطمه (س)میگفتی شروع میکرد به اشک ریختن.
    یه روز رفتم تو اتاقش دیدم واسه خودش مجلس روضه گرفته از حضرت زهرا (س) میخوند و گریه میکرد ، پرسیدم: " علی چرا گریه میکنی؟؟؟ "
    گفت: " برای مظلومیت حضرت زهرا (س) شما هم وقتی من شهید شدم ، بیایید سر و خاکم و روضه حضرت زهرا رو بخونید... "
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    توی سردخانه ، جنازه های شهدا را جابه جا میکرد ، به جنازه علی آقا که رسید ، حس کرد لبهایش دارند تکان میخورند.
    سرش را نزدیک تر برد و به دقّت گوش کرد ، داشت روضه حضرت زهرا (س) میخواند.
    بلافاصله منتقلش کردند بیمارستان برای مداوا.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  5. #5
    قفل شده
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-خرداد-۰۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5
    امتیاز : 35,650
    سطح : 100
    Points: 35,650, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,811
    تشکر شده 13,539 در 3,046 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    73
    مخالفت شده 45 در 34 پست

    پیش فرض

    مزارشون تو ردیف و به فاصله ی چند سنگ قبر از مزار بابامه، همیشه هم زائر داره. گلزار شهدای کرمان جای غریبی است.


  6. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلشاد نمایش پست اصلی
    مزارشون تو ردیف و به فاصله ی چند سنگ قبر از مزار بابامه، همیشه هم زائر داره. گلزار شهدای کرمان جای غریبی است.
    مگه پدرتون شهید شدن؟؟؟
    یازهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  7. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  8. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb

    زخمی شده بود و ترسیده بود ، گریه میکرد و میگفت: برادر منو نذار اینجا ، من میترسم ، برادر ...
    علی آقا که دیدش ، از روی برانکارد گفت:
    " منو بزارین اینجا و اون بسیجی رو ببرین عقب . "
    اصرار امدادگر ها فایده نداشت . گفت: " همین که گفتم ، منو بزارین اینجا و ... "
    روز بعد عراق پاتک کرد و منطقه رو گرفت .
    چند روز بعد که شهدای والفجر سه تشییع شدند ، جنازه علی آقا هم ماند توی همان معبر ...
    بعد از 14 سال گمنامی (76) یک مشت استخوان پوسیده آوردند با همان پیراهن خاکی ، همان پیراهن که رنگش عوض شده بود ولی انگار هنوز به تن علی آقا باشد ، سالم بود ...
    محبوب قلبی علی ماهانی
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  9. 12 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    علي
    على به سال 1336 در محله شاهزاده محمد، سه راه بابايي شهرستان كرمان به دنيا آمد.
    از محله هاي فقير نشين بدون هيچ امكاناتي.
    به عشق اميرالمؤمنين گذاشتند. « علي » عليه السلام، نامش را
    خانواده او فقير بودند، مثل خيلي از خانواد ه ها كه آن روز با مشقت روزگار ميگذراندند.
    پدر و مادرشان روز و شب پشت دار قالي مينشستند تا لقمه اي نان حلال به فرزندانشان بدهند.
    و راستگويي و امانتداري و دلپاكي و يكرنگي كه علي از همان ابتدا داشت دنياي او را متمايز از همسن و سالانش ميكرد.
    علي در خانواد هاي مذهبي و زحمتكش به دنيا آمد.
    اولين درسهاي زندگي را از پدر و خانه و زادگاهش ميآموخت.
    مرارت فقر همراه جدّيت و تلاش پيگير در كار كارگري، با اعتقاد و ايمان و باورهايي كه از خانواده داشت، در او تاثير زيادي گذاشته بود.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  11. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  12. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض روح بزرگ

    دوران ابتدايي را در شهرستان كرمان گذراند و در همين دوران پي به جنايتهاي رژيم ستمشاهي برد و ظلمي كه از ناحيه اين رژيم سفاك و حاميان جهانخوار او بر مردم مسلمان ايران ميرفت را دريافت.
    او كه سايه شوما برقدرتهاي جهانخوار را بر آسمان كشورش و بر ملت ايران م يديد ، تصميم گرفت عليه ظلم و تزوير به مبارزه برخيزد، در نتيجه فعاليتهاي سياسي خود را عليه رژيم آغاز كرد.
    وي با سن كم، اما روحي بزرگ و سرشار از ايمان و عشق به اسلام با انشاءهايي كه م ينوشت اشاراتي هر چند مختصر به اين جنايات م ينمود كه بارها مورد توبيخ از طرف اولياي مدرسه قرار گرفته بود.
    پس از تحصيلات دبستان وارد دبيرستان شد، در اين دوران دامنه فعاليتهاي خود را گسترش داده و با بيپروايي بيشتري به كار خود ادامه داد.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  13. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  14. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb با همه وجود ...

    علي در رشته برق موفق به اخذ مدرك ديپلم گرديد و يك سال بعد به خدمت سربازي رهسپار شد.
    با توجه به تنفري كه از رژيم داشت اقدام او براي خدمت باعث تعجب بود و در رابطه با اين قضيه هدف خود را بيان نمود كه بايد در رژيم نفوذ كرده وطاغوتيان را از درون مورد حمله قرار دهيم.
    وقتي كه موج انقلاب از گوشه و كنار، فرياد خودش را از حنجره آزادي خواهان مسلمان به بام جامعه شهر طنين افكند
    به ياوري قد برافراشت.
    بي پروا در تظاهرات و راهپيماييها شركت جست و در اين راه رنج فراواني كشيد و با همه وجودش به انقلاب خدمت كرد.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  15. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  16. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb تويي كه خود حسيني ...

    علي و چند نفر ديگراز بچه ها ميرفتند جلوي هيئتهاي عزاداري و سينه ميزدند.
    جمعيت كه زياد ميشد و فرصت را مناسب ميديدند ، همه با هم فرياد ميزدند:
    "برخيز اي خميني، تويي كه خود حسيني. "
    وسط جمعيت مخفي ميشدند تا برسند به يك هيئت ديگر و...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  17. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  18. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb همه علي ها!

    در يك خانه به اصطلاح دانشجويي عليه رژيم ستمشاهي فعاليت ميكردند.
    يكي كتاب بسته بندي ميكرد.
    يكي اعلاميه هاي امام را مينوشت.
    يكي...
    هركسي مشغول كار خودش بود.
    از يك نفرشان پرسيد: اسم شما چيه؟
    گفت: علي.
    از بعدي كه پرسيد،
    او هم گفت: علي.
    هشت نفر بودند كه اسم بود.
    جمع شان « علي » هفت نفرشان كه لو رفت علي مسئوليت كار همه ها را به عهده گرفت.
    « علي »
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  19. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  20. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض به دستور امام خميني

    بچه هاي مذهبي پادگان براي مخالفت با دستورات فرمانده فقط به يك نتيجه رسيدند؛ اعتصاب غذا.
    برنامه اعتصاب غذا كه توي پادگان مطرح شد،
    قرارشد اولين كساني كه اعتصاب ميكنند نيروهاي گردان علي باشند.
    اعتصاب كه شروع شد،
    ضد اطلاعات علي را شناسايي كرد؛
    باز داشتش كردند وچهار ماه زنداني اش كردند.
    چهار ماه شكنج ه اش ميكردند.
    در پادگان شهر كازرون توسط مامورين ضد اطلاعات ارتش دستگير و سپس به اتفاق 3 نفر از هم فكرانش زنداني شدند.
    وي در بازجويي كه توسط بازپرس انجام گرفت كه به چه دليل اعلاميه پخش ميكردي چنين اظهار نمود:
    " به دستور امام خميني و براي براندازي رژيم شاهنشاهي... "
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  21. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  22. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb همين روزا امام مياد ...

    رفت به ملاقات علي؛ توي زندان.
    گفتند: حق نداري باهاش صحبت كني،
    فقط ببينش. زير باران منتظر بود.
    وقتي آوردندش، دست وپايش را بسته بودند و سربازها محاصره اش كرده بودند.
    سر و صورت خون آلودش را كه ديد، نتوانست طاقت بياورد.
    رفت جلوي سربازها وگفت: چرا اين كار رو كردين؟ خدا رو خوش نمياد.
    علي سرش فرياد كشيد و گفت: حسين... التماس نكن.
    همين روزا امام ميآد؛
    منم آزاد ميشم. تمام كشور آزاد ميشه.
    سربازها افتادند به جانش و تا جايي كه ميتوانستند زدندش.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  23. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  24. #15
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نامه شهید علی آقا ماهانی به برادر مصطفی مؤذن زاده مورخ 14/3/62
    بسم الله الرحمن الرحیم
    خدمت استاد عزیز و برادر گرامی مصطفی مؤذن زاده سلام عرض می کنم امیدوارم که خدواند بیش از پیش توفیق خدمتگزاری به اسلام را به شما عنایت فرماید. قبلاً که انسان می خواست نامه بنویسد معمولاً در مسائل ساده و احوالپرسی و امثال این امور خلاصه میشد. اما حالا که در پرتو انقلاب ارزشها و معیارها دگرگون شده حرفها هم عوض شده گاهی که برای دوستان نامه می نویسم خیلی از مسائل را در نامه منعکس می کنم اما برای شما چیزی ندارم که بنویسم شما خودتان زبان گویای اسلام اصیل هستید و به گردن ما حق استادی و برادری دارید. اینجانب از زمانی که با شما آشنا شدم شبی بود که شهید اکبر محمد حسینی را آورده بودند و ما همگی رفتیم خانة علی آقا ارجمندی، آن شب همه بچه ها بودند همة بچه هائیکه شهید شدند، بودند. یادم نمی رود من همانشب فکر می کردم و به خودم می گفتم که این بچه ها یکی پس از دیگری می روند هر کس آن طور می رود که زندگی می کند. اولین جلسه ای بود که شما سوره های والضحی و الم نشرح را تفسیر کردید که اثری عمیق در من گذاشت و دریچه ای از معارف اسلامی آنهم به سبکی نو به روی من باز شد ناصر در همان جلسه می گفت ای کاش می توانستم بیشتر استفاده کنیم. من مطالب آن جلسه را اگر خداوند کمک کند می توانم کنفرانس بدهم و بازگو کنم تا این حد مرا مجذوب خود کرد. من با آمدن به آن جلسه زندگی دیگری یافتم با بچه هائی آشنا شدم که به قول امام از مصادیق بارز "رجال صدقوا "بودند و اینهائی هم که مانده اند مصادیق بارز "و منهم من ینتظر "هستند من در تمامی عمرم این چنین جمعی را ندیده بودم و نخواهم دید آن روزی که با شما در گیلان غرب بودیم شما پیشنهاد کردید که برویم کوه در بین راه من از شما خواستم که مرا ارشاد فرمائید جمله ای فرمودید که بهترین درس برای من بود.
    فرمودید این کوه را می بینی درونش غوغاست ذره ذره وجودش در حال حرکت تسبیح است در ذاتش هیاهوست ببین چه قامت بلندی دارد، چطور مقاوم ایستاده است، اما ظاهرش آرام است، افتاده است، متواضع است. یعنی انسان مؤمن دلش خون است اما ظاهرش آرام و ساکت.
    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
    کجا دانند حال ما، سبکباران ساحلها
    امروز آن بچه ها رفتند و ما ماندیم در حالی که قدر آن جلسات و دقایق عمرمان را ندانستیم. امیدوارم که ما را ارشاد فرمائید. خدا می داند نشد که من شما را ببینم و با شما بنشینم اما درسی یاد نگرفته باشم، نشد. همیشه از شما درسها آموخته ام که امیدوارم بتوانم مانند یکی از غلامان و خدمتگزاران یاران حسین درسها را پس بدهم. به امید پیروزی اسلام بر کفر، عدالت بر ظلم، معنویت بر مادیت و به امید سلامتی رهبر انقلاب یک حمد قرائت فرمائید.
    والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
    علی ماهانی ۱۴/۳/۶۲
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  25. 4 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  26. #16
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کنار کارون بود ، بچه ها مشغول شستن پتو بودند ، علی آقا لب کارون نشسته بود و بچه ها پتوهای مخابرات را می شستند و علی حاجبی هم کنارش نشسته بود . علی آقا همین که بچه ها مشغول بودند و هوا هم گرم بود گفت اگر هندوانه خنکی بود خیلی می چسبید به خدا قسم به اندازه یک نگاه برداشتن از علی ، یک هندوانه بزرگ را آب می آورد و شاید به خنکی و شیرینی آن هندوانه هیچکس نخورده بود .
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  27. 6 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  28. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    روزی دیدم علی اقا مظلومانه ایستاده سرجاده و دو سه دستگاه بی سیم تعمیری هم همراهش است . هوا آنقدر گرم بود که در همان چند دقیقه که ایستادیم ، ‏انگار بدنمان را در گرما تفت دادند . گفتیم : « علی آقا ، ‏الحمدالله مخابرات که ماشین دارد ؛ به خصوص برای کارهای تعمیری ! چرا استفاده نمی کنی؟ خدا نکرده مریض می شوی . » ‏بدون اینکه بخواهداظهار وجودی بکند، ‏خیلی خودمانی و صمیمی گفت: «نیازی نیست اخوی. ما که وقت داریم، سوار یکی از ماشینهای تو راهی می شویم. یک گردشی می کنیم ، ‏بنزین بیخودی هم دود نمی شود .»
    ‏حالا ببینید این الگوی ما چطور نصیحت می کند .
    ویرایش توسط محب الفاطمه : پنجشنبه ۰۹ شهریور ۹۱ در ساعت ۰۰:۴۵
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  29. 5 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  30. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    جالبـــــــــــــــــــــ ــــــه-
    همراه ده پانزده نفر از بچه ها ناهار می خوردیم که علی آقا رو به برادرش کرد و گفت : « محمود ، ‏ما شاید دیگر همدیگر را نبینیم . بگذار نصیحتی به تو بکنم. سعی کن به درجه ای برسی که خوردن یکی دو لقمه نان کفایتت بکند. بقیه را از قرآن تغذیه کن . » ‏در منطقه مرسوم بود که بچه ها برای گرفتن غذا یا خوراکی دیگر به صف می ایستادند. روزی علی آقا برای گرفتن کمپوت در صف ایستاده بود که مسئول تحویل کمپوت او را با کسی دیگر اشتباه می گیرد و می پرسد : « شما دفعه دوم است که کمپوت می گیرید؟»
    ‏بچه ها می گوید آن روز علی آقا به حدی متاثر شد که به چند نفر از بچه ها گفت : « این دفعه آخر من بود که برای شکم به صف ایستادم . » بعد از آز جریان هم هیچ وقت او را ندیدیم که غذا یا چیزی از جایی بگیرد . نصیحت آن روز او به برادرش هم برای ما تعجبی نداشت ؛ چون چنین حالی را از خود او دیده بودیم . قبل از او هم طلبه ای داشتیم که سیزده روز بین نیروهای خودی و عراقی گرفتار شده بود و از ریشه گیاهان خورده بود. بعد از رهایی از آن وضعیت تعریف می کرد که در این سیزده روز ، ‏مرا فقط ذکر خداوند و تلاوت آیات قرآن زنده نگه داشت .
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  31. 5 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  32. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    علی آقا هم که به برادرش گفت از قرآن تغذیه کن ، به مراحلی رسیده بود که می دانست توصیه اش جای عملی دارد. ‏و همین بزرگوار در جایی قرار گرفته است که سردار سلیمانی که احتیاجی به تعریف از ایشان نیست، ‏ گفته است: هروقت فشارهای روحی جانم را به عذاب می کشید ، ‏می رفتم پیش علی آقا. وقتی می گفتم چرا آمده ام ، فقط نگاه می کرد . همان نگاه ، ‏همان آرامش و اطمینانی که در حرکات او بود ، ‏دلم را آرام می کرد، چه رسد به اینکه دو آیه از قرآن هم بخواند و قسمتی از آن را هم تفسیر کند. »
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  33. 6 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  34. #20
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۳
    محل سکونت
    گردان نسل پنجم!!!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    691
    امتیاز : 26,771
    سطح : 97
    Points: 26,771, Level: 97
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 579
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,504
    تشکر شده 3,327 در 618 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نماز وصال
    ‏نزدیک غروب ، صف نماز جماعت در کنار رودخانه شکل گرفت .
    اول فکر کر دیم چون نماز شکسته است زود تمام می شود ؛ چون شبهای عملیات، ‏بچه ها سعی می کردند به محض غروب آفتاب حرکت کنند تا در نقطه رهایی یا موضع انتظار جاگیر بشوند .
    ‏ایستادیم به نماز . صفها به هم فشرده بود و حدود دویست نفر از بچه های گردان، ‏نماز مغرب را شروع کردند . چه نمازی بود! بیش از ربع ساعت طول کشید تا حاج آقا و بچه ها توانستند از رکوع بالا بیایند . هوا ، هوای وصال بود . به سجده رفتیم. تنها خدا می داند بر قلب ما چه گذشت . کاش فیلمی ا‏ز آن نماز تهیه می شد . نماز مغرب در آن شورو حال به یاد ماندنی تمام شد . حاج آقا گرچه خودش هم نمی توانست ، ‏به گریه و زاری ، التماس کرد که چون عازم هستیم، ‏به شکلی از سجده بلند شویم . ا‏و می دانست رفتن به رکوع یا سجده ، ‏همان و بیتابی دل بچه ها هم همان .
    ‏نماز عشا شروع شد . در صف ما ، ‏علی آقا و برادرش و بیسیم چی ها ‏بودند . به سجده که رفتیم ، ‏بوی عطربه مشامم خورد . نماز عشا هم در همان حال و هوا نماز مغرب تمام شد . بعد بچه ها دعا خواندند و آرزوی شهادت کردند . خوب که نگاه کردم ، ‏دیدم در این جمع عاشقانه ، ‏همه هستند،‏معلم ، ‏دانشجو، محصل و . .. چقدر با صفا !
    ‏در همین حال دیدم علی آقا اشاره می کند. جلو رفتم و گفتم :
    ‏« بفرمایید علی آقا ! »
    ‏گفت : « ‏حمید آقا ، ‏شما بوی خوش عطری به مشامتان نخورد؟ »
    ‏گفتم : « چرا ، ‏موقع سجده ! »
    ‏اشک در چشمایش حلقه زد و گفت : « آقا اینجا حضور داشتند . خوشا به سعادت این بچه ها . »* ‏سپس سکوتی طولانی کرد . دوباره موقع ‏حرکت ، ‏سر صحبت را باز کرد و گفت : « چه سعادتی در این غروب ارزانی ما شد . »
    ‏گفتم : « علی آقا ، ‏دستم به دامنت . من که لیاقت ندارم ، تو را به خدا دیگر نگویید . »
    ‏وسایل را آماده کر دیم . نیمه های راه که یکی_ دو کیلومتر به موانع دشمن مانده بود ، ‏نزدیک قلاویزان ، ‏بچه ها از آوردن نرده بام خسته شده بودند و می گفتند ما حاضریم خودمان به هرشکلی شده ، ‏از موانع رد بشویم و این نردبام بدبار را حمل نکنیم .
    ‏وقتی علی آقا دید بچه ها اینقدر خسته شده اند ، با اینکه یک بی سپم چندین کیلویی به پشت داشت ، ‏نرد بام را از بچه ها گرفت و درست نزدیک میدان مین به زمین گذاشت . بچه های تخریب ، آرام آرام ، ‏ضمن جمع آوری مینها ، ‏به مواضع دشمن نفوذ کرده بودند . نزدیک یک کانال عراقیها ، ‏علی آقا گفت : « حمید آقا ، ‏اجازه می دهید این نردبام را ببرم تحویل بچه های تخریب بدهم؟»
    گفتم : « علی آقا ، ‏شما الان کارتان این است که روی ارتباطات بیسیم کار کنید»
    ‏به برادرش اشاره کرد و گفت : « در حال حاضر، ‏من در اینجا فایده ای ندارم . اخوی هم که هست، برای رضا خدا اجازه بدهید کمکی به این بچه های تخریب بکنیم که لااقل آمار شهدا کمتر بشود . »
    ‏با اینکه از رفتن او می ترسیدم، قبول کردم .
    ‏همین که رفت، سردار سلیمانی ، ‏رمز شروع عملیات را گفتند . انتظارم شروع شده . هرچه می گذشت ، ‏بیشتر نگران می شدم . در آن حال بحرانی گفتم : « یا فاطمه زهرا ، ‏سه روز نذر امانت تو ، علی آقا را برسان»
    ‏هنوز این واگویه های ذهنی تمام نشده بود که دیدم علی آقا کنارم ایستاده است . بدون سؤالی گفت : « در خدمتم حمید آقا .»
    ‏در همین حال ، ‏ده پانزده نفر از بچه های آموزش دیده ، ‏خودشان را به سیمهای خاردار رسانده و از روی آن به سمت جبهه دشمن پریده بودند . یادم است برادر یار رضوی ، ‏با یک جست پرید آن طرف سیم خاردار . در همان حال هم تیراندازی کرد و دونفر عراقی را زد؛ اما در شکاف کانال عراقیها افتاد . چندثانیه بعد،‏یک عراقی از سنگری، ‏بیرون آمد و یار رضوی را با رگبار گلوله به شهادت رساند . هیچ فرصتی نبود . از زمین و آسمان ، ‏آتش و گلوله می بارید .
    ‏همراه علی آقا و بچه های دیگر ، ‏با پوتین به زیر مینها می زدیم و کنار می انداختیم . عراقیها ، ‏مینها را از ترس عملیات بچه ها ، ‏همین جور کنارهم چیده بودند روی خاک . ماهم می دانستیم اگر این کار را نکیم ، ‏با فشارهای هجومی که بچه ها می آورند، شهادت اکثرشان حتمی است . با اینکه در حین ضربه های ما ، ‏ترکشهای زیادی به دست و پایمان می خورد ، ‏اما از بس گرم درگیری بودیم ، ‏متوجه نمی شدیم . فقط می زدیم و جلو می رفتیم که ناگهان یک پای علی آقا روی مین رفت . همان دم صدای «خط شکسته شد» بچه ها در گوشم پیچید و اندوه متلاشی شدن پای او ، ‏چشمم را از اشک پر کرد .
    ‏... علی آقا کناری افتاده بود . نه ناله می کرد ، ‏نه حرف می زد . انگار اتفاقی نیفتاده بود . خوشبختا نه در آن لحظات خونریزی نداشت ، اما رنگ از چهره اش پریده بود . کنارش رفتم . لبحدی به لب داشت که یعنی هیچ نگو . دیگر معنای نگاهش را می دانستم . به زخمش نگاه می کردم که خلیلی را دیدم . ایستاده بود و نگاه می کرد . گفتم : « کاری ‏داری ؟ » مظلومانه نگاهم کرد و گفت : « تیر خورده ام حمید آقا . » در دل ، به روحیه اش « الله اکبر» گفتم . پرسیدم : از کجا؟ »
    دستش را از زیر شکم برداشت و نشان داد . تیر به بدترین جای زیر شکمش خورده بود . با اندوه زیاد بغلش کردم و بوسیدمش . دیگر رمقی ‏برایش نمانده بود . ناگهان به زمین افتاد . کشان کشان آوردمش داخل کانال ، سریع چهار نفر از بچه های امدادگر را مأمور علی آقا کردم تا ببرندش عقب. برای اطمینان بیشتر، اسم آنها را پرسیدم و به آنها گفتم : « اگر برگشتم، این علی آقا را از شما می خواهم . »
    آنها هم قول دادند . سه نفر دیگر را هم مامور خلیلی کردم . نشستم ‏داخل کانال تا از حجم آتش کم بشود . نیم ساعت بعد که خواستم راه بیفتم ، دیدم یکی از بچه های امدادگر که علی آقا را به آنها سپرده بودم ، می آید . گفتم : « چی شد؟ علی آقا را بردید عقب؟ »
    با شرمندگی سرش را به زیر انداخت و گفت :
    - خدا شاهد است وسط راه خودش را از برانکارد به زمین انداخت و گفت : «حال من خوب است . بروید علی خلیلی را زودتر به عقب برسانید . « سه نفر از بچه ها هم که با من بودند، زخمی شدند؛ اما موفق نشدیم ایشان را به عقب ببریم . فقط می گفتند : « خلیلی ، خلیلی را برسانید.»
    اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم

  35. 5 کاربر از پست مفید محب الفاطمه تشکر کرده اند .


  36. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb صبح پیروزی

    در همین بحبوحه بود که انقلاب شکوهمند اسلامی به پیروزی رسید
    از زبان شهید نقل شده است که : در سلول انفرادی مشغول نماز و عبادت بودم
    که صدای همهمه ای از بیرون به گوشم رسید
    عده ای از مردم داخل آمدند و در سلول باز شد
    و زمانی که بیرون آمدیم به توصیه افسری که قبلا به ما اعلامیه میداد و افسر ضد اطلاعات بود که در رژیم نفوذ کرده بود ، مانع از دزدیدن پرونده ها شدیم
    در میان پرونده ها پرونده خود و سه نفر از دوستانم را مشاهده نمودم که محکوم به اعدام شده بودیم
    اما به علت مسائل موجود در پادگان این کار را به تعویق انداخته بودند
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  37. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  38. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb غائله كردستان

    پس از پيروزي انقلاب و اتمام دوران خدمت
    علي با چند تن از دوستانش از جمله:
    سيداكبر علوي، حميد ايران منش و منصور صومعه اقدام به تشكيل گروه مقاومت كرده
    و مسجد هاشمي را به عنوان پايگاه عملياتي خود برگزيدند.
    و با جوانان پرشور و حزب اللهي به تبليغات و ادامه نهضت تا پيروزي كامل پرداختند
    تا زماني كه غائله كردستان پيش آمد
    دنبال درگيري در كردستان با عده اي از برادران از جمله:
    سيد اكبر علوي و شهيد محمود اخلاقي ، شهيد محمد نگارستاني، شهيدعلي اكبرمحمدحسيني ، شهيد
    محموديوسفيان ، شهيد ناصر فولادي، نوروزي، عباسي به كردستان اعزام شدند
    و در آنجا بودند كه رژيم بعثي به مرزهاي ايران حمله كرد و جنگ آغاز شد.
    در روز عاشورا به بالاي تپه هاي سومار رفته و به مزدوران عراقي حمله ور شدند كه
    منجر به عقب راندن بعثيون شدند و در همين عمليات بود كه محمودا خلاقي به درجه رفيع شهادت نايل آمد
    و علي نيز از ناحيه فك پايين مورد اصابت گلوله اي از نزديك قرار گرفت.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  39. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  40. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb كوله پشتي بزرگتر

    آماده ميشدند كه بروند كردستان.
    هر كسي داشت كوله پشتي اش را آماده ميكرد.
    كوله پشتي علي از همه بزرگ تر بود.
    كردستان كه بودند، گفتند اي كاش ميشد كاري بكنيم تا وقتمان هدر نرود و از وقت استفاده كنيم.
    علي رفت كوله پشتي اش را آورد و باز كرد؛
    سه جلد تفسير نمونه، قرآن،نهج البلاغه
    و چند جلد كتاب مذهبي ديگر!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  41. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  42. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۰
    محل سکونت
    خوش بحال اون کبوتر که خونش بین...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,534
    امتیاز : 23,941
    سطح : 94
    Points: 23,941, Level: 94
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 409
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsOverdriveTagger Second Class
    تشکر کردن : 9,180
    تشکر شده 15,095 در 4,101 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    71
    مخالفت شده 55 در 39 پست

    پیش فرض

    .

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله من اول الدنيا الي فنائها و من الاخره الي بقائها،
    الحمدلله علي كل نعمه و استغفرالله من كل ذنب و اتوب اليه و هو ارحم الراحمين..




  43. 5 کاربر از پست مفید A pLaneT L aLOne I تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1