کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 242
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض لبخندهای پشت خاکریز









  2. 6 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض آخ کمرم!

    خدا رحمت کند شهید اکبر جمهوری را، قبل از عملیات از او پرسیدم: در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟ پسر فوق العاده بذله گویی بود. گفت: با اخلاص بگویم؟ گفتم: با اخلاص. گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از انها یک دسته عملیاتی درست کنم خودم فرمانده دسته شان باشم. شب عملیات آنها را ببرم در میدان مینها رها کنم بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط، دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست!








  4. 12 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض جنگ جنگ تا پیروزی

    از خط برگشته بودیم، می رفتیم شهر که به سر و رویمان صفایی بدهیم. زمان تجاوز دشمن به مناطق مسکونی بود. از حمام که بیرون آمدیم آژیر کشیدند و بلا فاصله صدای مهیب انفجار به گوش رسید. به دنبال خلایق خودمان را به محل حادثه رساندیم. مأموران آتش نشانی و امداد رسانی تلاش می کردند اجساد شهدا و احیاناً کسانی که هنوز زنده بودند از زیر خاک بیرون بکشند. الاغ زبان بسته ای نیز زیر آوار مانده بود، در حال جان دادن دست و پایش را تکان می داد. یک از بچه ها گفت: نگاه کن حالا که ما ول کرده ایم این الاغ ول نمی کند. دستش را از خاک بیرو آورده شعار جنگ جنگ تا پیروزی می دهد!

    کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی








  6. 9 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض تو هنوز بدنت گرم است

    اینو خیلی دوست دارم

    يكي از رزمنده ها مي گفت: «در يكي از عمليات ها، برادري مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت و راننده ي آمبولانس كه شهداي منطقه را جمع آوري مي كرد، او را با بقيه ي شهدا داخل ماشين گذاشت و گاز آن را گرفت و رفت.» راننده در آن جنگ و گريز، تلاش مي كرده كه خودش را از تيررس دشمن دور كند، و از طرفي مرتب ويراژ مي داده، تا توي چاله چوله هاي ناشي از انفجار نيفتد. كه اين بنده ي خدا بر اثر جابه جايي و فشار به هوش مي آيد و يك دفعه خودش را در جمع شهدا مي يابد. اول تصور مي كند ماشين حمل مجروحين است، اما خوب كه دقت مي كند، مي بيند نه، انگار همه ي برادران شهيد شده اند و هراسان بلند شده، مي نشيند وسط ماشين و با صداي بلند بنا مي كند به داد و فرياد كردن كه برادر! برادر! منو كجا مي بريد؟ من شهيد نيستم، نگهدار مي خوام پياده بشم، منو اشتباهي سوار كرديد...
    راننده از توي آينه زير چشمي نگاهي به او انداخته و با لحن داش مشتي اش مي گويد: «تو هنوز بدنت گرمه، حاليت نيست، تو شهيد شدي، دراز بكش،دراز بكش، بگذار به كارمون برسيم
    . و او هم كه قضيه را جدي گرفته، دوباره شروع به قسم و آيه مي كند كه من چيزيم نيست. خودت نگاه كن، ببين، و باز راننده مي گويد: بعد معلوم مي شود.
    خودش وقتي برگشته بود، مي گفت: «اين عبارات را گريه مي كردم و مي گفتم. اصلاً حواسم نبود كه بابا! حالا نهايتاً تا آخر هم بروي، تو را كه زنده به گور نمي كنند. ولي راننده هم آن حرف ها را آن قدر جدي مي گفت كه باورم شده بود شهيد شده ام.»
    _________
    _________









  8. #5
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    بعدازظهر یکی از روزهای خنک پاییزی سال 64 یا 65 بود. کنار حاج محسن دین شعاری، معاون گردان تخریب لشگر 27 محمد رسول الله(ص) در اردوگاه تخریب -آنسوی اردوگاه دوکوهه- ایستاده بودیم و باهم گرم صحبت بودیم، یکی از بچه های تخریب که خیلی هم شوخ و مزه پران بود از راه رسید و پس از سلام و علیک گرم، رو به حاجی کرد و با خنده گفت:
    حاجی جون! یه سوال ازت دارم خدا وکیلی راستشو بهم می گی؟
    حاج محسن ابروهاشو بالا کشید و در حالی که نگاه تندی به او انداخته بود گفت: پس من هر چی تا حالا می گفتم دروغ بوده؟!
    بسیجی خوش خنده که جا خورده بود سریع عذر خواهی کرد و گفت: نه! حاجی خدا نکنه، ببخشین بدجور گفتم. یعنی می خواستم بگم حقیقتشو بهم بگین ........
    حاجی در حالی که می خندید دستی بر شانه او زد و گفت: سوالت را بپرس.
    - می خواستم بپرسم شما شب ها وقتی می خوابین، با توجه به این ریش بلند و زیبایی که دارین، پتو رو روی ریشتون می کشید یا زیر ریشتون؟
    حاجی دستی به ریش حنایی رنگ و بلند خود کشید. نگاه پرسشگری به جوان انداخت و گفت:
    - چی شده که شما امروز به ریش بنده گیر دادی؟
    - هیچی حاجی همینجوری !!!
    -همین جوری؟ که چی بشه؟
    - خوب واسه خودم این سوال پیش اومده بود خواستم بپرسم. حرف بدی زدم؟
    - نه حرف بدی نزدی. ولی ....... چیزه ........
    حاجی همینطوری به محاسن نرمش دست می کشید. نگاهی به آن می انداخت. معلوم بود این سوال تا به حال برای خود او پیش نیامده بود و داشت در ذهن خود مرور می کرد که دیشب یا شبهای گذشته، هنگام خواب، پتو را روی محاسنش کشیده یا زیر آن.
    جوان بسیجی که معلوم بود به مقصد خود رسیده است، خنده ای کرد و گفت: نگفتی حاجی، میخوای فردا بیام جواب بگیرم؟
    و همچنان می خندید.
    حاجی تبسمی کرد و گفت: باشه بعداً جوابت رو میدم.
    یکی دو روزی گذشت. دست برقضا وقتی داشتم با حاجی صحبت می کردم همان جوانک بسیجی از کنارمان رد شد. حاجی او را صدا زد. جلو که آمد پس از سلام و علیک با خنده ریز و زیرکی به حاجی گفت: چی شد؟ حاج آقا جواب ما رو ندادی ها ؟؟!!
    حاجی با عصبانیت آمیخته به خنده گفت: پدر آمرزیده! یه سوالی کردی که این چند روزه پدر من در اومده. هر شب وقتی می خوام بخوابم فکر سوال جنابعالی ام. پتو رو می کشم روی ریشم، نفسم بند می آد. می کشم زیر ریشم، سردم میشه. خلاصه این هفته با این سوال الکی تو نتونستم بخوابم.
    هر سه زدیم زیر خنده. دست آخر جوان بسیجی گفت: پس آخرش جوابی برای این سوال من پیدا نکردی؟



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  9. 10 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    آب یخ


    قبل از شروع یکی از حملات، همه فرماندهان لشکر 27، تو جلسه ای توجیهی شرکت داشتند. «حاج محمد کوثری» فرمانده لشکر پشت به دیگران، رو به نقشه، مشغول توضیح منطقه عملیاتی بود و اون رو شرح می داد.


    «حاج محسن دین شعاری» معاون گردان تخریب لشگر، تو ردیف اول نشسته بود. یکی از نیروها، یک لیوان آب یخ رو از پشت سر ریخت تو یقه حاج محسن. حاجی مثل برق گرفته ها از جا پرید و آخش بلند شد. برگشت و به سوی کسی که این کار را کرده بود، انگشتش را به علامت تهدید تکون داد. بعدش، یک لیوان آب یخ از پارچ ریخت و برای پاشیدن، به طرفش نیم خیز شد. حاج محمد که متوجه سر و صدای حاج محسن و خنده های بچه ها شده بود، یک دفعه برگشت و به پشت سرش رو نگاهی کرد. حاج محسن که لیوان آب یخ را به عقب برده و آماده بود تا اون رو به سر و صورت اون برادر بپاشه، با دیدن حاج محمد، دستپاچه شد و یک دفعه لیوان را جلوی دهانش گرفت و سر کشید. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد، گفت: « یا حسین(ع)». با این کار حاج محسن، صدای انفجار خنده بچه ها، سنگر رو پر کرد و فرمانده لشگر، بی خبر از اون چه گذشته بود، لبخندی زد و برا حاج محسن سری تکون داد....




    ویرایش توسط آبشار : چهارشنبه ۱۵ دی ۸۹ در ساعت ۰۰:۱۸



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  11. 10 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  12. #7
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    بخوان !!


    توی گردان ما یک بسیجی بود اهل حال. یک قبر پشت یک تپه کنده بود که هر شب می رفت اونجا برا راز و نیاز. یک روز با بچه ها تصمیم گرفتیم سر به سرش بگذاریم. همون شب که بلند شد بِره برای نیایش، ما هم یک قابلمه از گردان برداشتیم و پشت سر او به راه افتادیم. رفت داخل قبر و شروع کرد به راز و نیاز و ما هم تو کمینش. بعد از مدتی یکی از بچه ها، بطوریکه صداش تو قابلمه می پیچید، گفت: «إقرأ».


    با شنیدن این کلمه، حال اون بنده خدا دگرگون شد. رفیقمون یک بار دیگه گفت: «اقرأ».


    اون عزیز که حالش دگرگون تر شده بود، با همون حال خوشش گفت: چی بخوانم !!؟


    یک دفعه یکی از بچه ها گفت: «باباکَرَم بخوان!»


    با شنیدن این جمله، اون بنده خدا که تازه متوجه جریان شده بود، از قبر پرید بیرون و با عصبانیت دنبال ما کرد. ما هم پا به فرار گذاشتیم.....




    ویرایش توسط آبشار : چهارشنبه ۱۵ دی ۸۹ در ساعت ۰۰:۱۸



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  13. 10 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  14. #8
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض پا خروسی !!

    به نام خدا

    پا خروسی!

    با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد.
    اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز چند سال از انقلاب نگذشته بود و ما داش مشدیهای قداره کش را به یاد داشتیم که چطور چند محله را به هم می زدند و نفس کش می طلبیدند و نفس داری پیدا نمی شد. اسمش «ولی» بود. عشق داشت که ما داش ولی صدایش بزنیم. خدایی اش لحظه ای از پا نمی شست. وقت و بی وقت چادر را جارو می زد، دور از چشم دیگران ظرف ها را می شست و صدای دیگران را در می آورد که نوبت ماست و شما چرا؟ یک تیربار خوش دست هم داشت که اسمش را گذاشته بود: بلبل داش ولی! اما تنها نقطه ضعفش که دادِ فرماندهان را در می آورد فقط و فقط پا مرغی نرفتنش بود. مانده بودیم که چرا از زیر این یکی کار در می رود. تو ورزش و دویدن و کوه پیمایی با تجهیزات از همه جلو می زد. مثل قرقی هوا را می شکافت و چون تندبادی می دوید. تو عملیات قبلی دست خالی با یک سر نیزه دخل ده، دوازده عراقی را درآورده بود و سالم و قبراق برگشته بود پیش ما. تیربارش را هم پس از اینکه یک عراقی گردن کلفت را از قیافه انداخته و اوراق کرده بود از چنگش درآورده و اسمش را با سرنیزه روی قنداق تیربار کنده بود. با یک قلب که از وسطش تیر پرداری رد شده بود و خون چکه چکه که شده بود: داش ولی!
    آخر سر فرمانده گردان طاقت نیاورد و آن روز صبح که بعد از دویدن قرار بود پا مرغی برویم و طبق معمول داش ولی شانه خالی می کرد، گفت:«برادر ولی، شما که ماشاءالله بزنم به تخته از نظر پا و کمر که کم ندارید و همه را تو سرعت عقب می گذارید. پس چرا پامرغی نمی روید؟» داش ولی اول طفره رفت اما وقتی فرمانده اصرار کرد، آبخور سبیل پت و پهنش را به دندان گرفت و جویده جویده گفت: «راسیاتش واسه ما افت داره جناب!»
    فرمانده با تعجب گفت: «یعنی چی؟»
    - آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو، تا کربلاش هم می رم!
    زدیم زیر خنده. تازه شصت مان خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. فرمانده خنده خنده گفت: «پس لطفا پاخروسی بروید!» داش ولی قبراق و خندان نشست و گفت: «صفاتو عشق است!» و تخته گاز همه را پشت سر گذاشت.

    کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 27



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  15. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    کی با حسین کار داشت؟


    یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
    بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
    ترق!
    ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
    چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
    ترق!
    جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

    کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 84



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  17. 7 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  18. #10
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا


    ان الصلوه تنها....

    نه اين كه اهل نماز جماعت و مسجد نباشد، بلكه گاهي همين طوري، به قول خودش براي خنده، ويرش مي گرفت و بعضي از بچه هاي ناآشنا را دست به سر مي كرد. ظاهراً يك بار همين كار را با يكي از دوستان طلبه كرد. وقتي صداي اذان بلند شد، آن طلبه به او گفت: نمي آيي برويم نماز؟ پاسخ مي دهد: «نه، همين جا مي خوانم» آن بنده ي خدا هم از فضايل نماز جماعت و نماز در مسجد برايش گفت. او هم جواب داد: «خود خدا هم در قرآن گفته: «ان الصلوه تنها...» تنها، حتي نگفته دوتايي، سه تايي و او كه فكر نمي كرد قضيه شوخي باشد، يك مكثي كرد، به جاي اين كه ترجمه ي صحيح را به او بگويد، گفت: «گفته، «تن ها» يعني چند نفري، نه تنها و يك نفري» و بعد هر دو با خنده براي اقامه ي نماز به حسينيه رفتند.


    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 164



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  19. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  20. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض استوار بي خيال


    بخشي از خدمت سربازي را در آبادان بودم. قرار بود فرمانده ي سپاه از تيپ بازديد كند. بايد گردان را براي رژه آماده مي كردند. يكي از اين روزها نوبت ما رسيد. به صف شديم. طبل و شيپور نواخته شد. هوا گرم، بچه ها خسته و بي حال، طبيعي بود كه پاها خيلي بالا نيايد.
    معاون فرمانده ي گروهان در جايگاه ايستاده بود و از ما سان مي ديد. وقتي به جايگاه رسيدم و به اصطلاح نظر به راست كرديم، ايشان اگر از رژه راضي مي بودند بايد مي گفتند: «گروهان، خيلي خوب.» اما چون رژه ي ما تعريفي نداشت، با همين آهنگ، به جاي خيلي خوب، حيف نان گفتند. ولي بدون معطلي و به صورت غيرقابل انتظاري در جواب او بسيجي صفر كيلومتري كه در صف جلو پا به زمين مي كوبيد، با صداي بلند گفت: «استوار، بي خيال.» كه تمام فرماندهان در جايگاه زدند زير خنده و بقيه ي تمرين لغو شد و گُل از گُلِ كل گردان شكفته شد.

    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 50
    ویرایش توسط ترنم : یکشنبه ۱۹ دی ۸۹ در ساعت ۰۱:۱۵








  21. 8 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  22. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض آخ كربلاي پنج

    پسر فوق العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود.
    اگر كسي نمي دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي داد و دردش مي آمد، نمي گفت مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي آورد كه آن زخم و جراحت را آن جا داشت.
    مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي گرفت مي گفت: « آخ بيت المقدس» و اگر كمي پايين تر را دست مي زد، مي گفت: «آخ والفجر مقدماتي» و همين طور «آخ فتح المبين»، «آخ كربلاي پنج و...» تا آخر بچه ها هم عمداً اذيتش مي كردند و صدايش را به اصطلاح در مي آوردند تا شايد تقويم عمليات ها را مرور كرده باشند.


    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 48








  23. 7 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  24. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,895
    امتیاز : 61,822
    سطح : 100
    Points: 61,822, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,136
    تشکر شده 13,172 در 2,585 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 5 پست

    پیش فرض

    دو تا از بچه*هاي گردان، غولي را همراه خودشان آورده بودند و*هاي هاي مي*خنديدند. گفتم: «اين كيه؟»
    گفتند: «عراقي»
    گفتم: «چطوري اسيرش كرديد؟» مي*خنديدند.
    گفتند: «از شب عمليات پنهان شده بود. تشنگي فشار آورده با لباس بسيجي*ها آمده ايستگاه صلواتي شربت گرفته بود. پول داده بود!»
    اينطوري لو رفته بود. بچه*ها هنوز مي*خنديدند.




    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...

  25. 12 کاربر از پست مفید دريـــا تشکر کرده اند .


  26. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,895
    امتیاز : 61,822
    سطح : 100
    Points: 61,822, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,136
    تشکر شده 13,172 در 2,585 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 5 پست

    پیش فرض

    پدر و مادر مي*گفتند بچه*اي و نمي*گذاشتند بروم جبهه. يك روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو دارد، لباس*هاي «صغري» خواهرم را روي لباس*هايم پوشيدم و سطل آب را برداشتم و به بهانه*ي آوردن آب از چشمه زدم بيرون، پدرم كه گوسفندها را از صحرا مي*آورد داد زد: «صغری كجا ؟»
    براي اينكه نفهمد سيف*الله هستم سطل آب را بلند كردم كه يعني مي*روم آب بياورم. خلاصه رفتم و از جبهه لباس*ها را با يك نامه پست كردم.
    يك بار پدرم آمده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد. از پشت تلفن به من گفت: «بني صدر! واي به حالت! مگه دستم بهت نرسه.»



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...

  27. 8 کاربر از پست مفید دريـــا تشکر کرده اند .


  28. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض اگرمرغ دلت پريد

    ناسلامتي مي خواست به ما التماس دعا بگويد. نمي دانم، شايد هم مي ديد كه بيش از اين بار ما نيست، و تيپمان به اين حرف ها نمي خورد، آخر مراسم بود. موقع استغاثه و التماس دعا، هركسي از بغل دستيش مي خواست كه براي او هم از خدا طلب بخشش و عفو نمايد، با عباراتي نظير: «اگر رفتي توي حال، اگر سيمت وصل شد، اگر قبول شدي، خودت را گم نكني! فقير فقرا را فراموش نكني! و...»
    او هم يك نگاه اين طرف و آن طرف كرد و آهسته در گوش من گفت: «تو را خدا اگر مرغ دلت پريد... از من مي شنوي بالش را قيچي كن و يك لنگه كفش هم ببند به پايش تا از اين جا تكان نخورد...» و ما را حسابي از خودمان نااميد كرد.

    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 160








  29. 6 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  30. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض امدادگر


    بار اولم بود كه مجروح مي شدم و زياد بي تابي مي كردم. يكي از برادران امدادگر بالاخره آمد بالاي سرم و با خونسردي گفت: «چيه، چه خبره؟» تو كه چيزيت نشده بابا! تو الآن بايد به بچه هاي ديگر هم روحيه بدهي، آن وقت داري گريه مي كني؟!
    تو فقط يك پايت قطع شده، ببين بغل دستي ات سر نداره، هيچي هم نمي گه، اين را كه گفت، بي اختيار برگشتم و چشمم افتاد به بنده ي خدايي كه شهيد شده بود! بعد توي همان حال كه درد مجال نفس كشيدن هم نمي داد، كلي خنديدم و با خودم گفتم: عجب عتيقه هايي هستند اين امدادگرا.



    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 192








  31. 9 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  32. #17
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض یا الله نبود؟! حاج آقا بریم !!

    به نام خدا

    یا الله نبود؟! حاج آقا بریم !!

    وقتی یک شاگرد شوفر مکبر نماز شود بهتر از این نمی شود.نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز رو خیلی سریع شروع می کرد که بچه ها مجبور بودند با سرو صورتی خیس که بغل دستی هاشونو خیس می کردند خودشونو به نماز برسونند یا اشکال از بچه ها بود که وضو رو میذاشتند دم آخر و تند تند یاالله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ... !
    بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ی بود می خوند تا کسی از فیض جماعت محروم نمونه.مکبر هم کوتاهی نکرده و چشماشو دوخته بود به ته سالن تا اگه کسی اومد به جای اون بگه یا الله و رکوع رو کش بده.وقتی برا چند لحظه کسی نیومد ظاهرا بنا به عادت شغلیش بلند گفت : یا الله نبود ... ؟! حاج آقا بریم !
    نمی دونم چند نفر توی نماز زدن زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا رو دیدم که شونه هاش حسابی افتاده بود تکون خوردن !!!



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  33. 7 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  34. #18
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    پدرش اجازه نمی*داد برود. یك روز آمد و گفت: «پدر جان! می*خواهیم با چند تا از بچه*ها برویم دیدن یك مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.
    چند روزی از او خبری نبود... تا این*كه زنگ زد و گفت من جبهه*ام. پدرش گفت: «مگر نگفتی می*روی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  35. 10 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  36. #19
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    سالروز تولد صدام !

    زمانی كه در منطقه خرمال بودیم؛ یكی از دوستان از جنوب كادویی برایم فرستاد كه در نوع خود بی نظیربود. چند بسته مجزا از هم كه بسیار دقیق پیچیده شده بود. هر كدام از بسته ها را برداشتیم و بازكردیم. آدم به هوس می افتاد ولی تصور می كنید چه چیزی می دیدیم؟
    یك بسته پوست پسته اعلاء،
    یك بسته پوست تخم هندوانه،
    یك كیسه پوست سیب،
    یك كیسه پوست خیار قلمی و یك بسته هم پوست هندوانه!
    در میان بسته ها كاغذی بود كه روی آن نوشته شده بود: به مناسبت سالروز تولد صدام!



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  37. 6 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  38. #20
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کمپوت گوجه فرنگی

    به نام خدا


    کمپوت گوجه فرنگی


    از صدا و سیما آمده بودند تا با بچه ها مصاحبه و برای مردم پخش کنند.هر کس از مشکلات می گفت و اینکه چقدر یاری خداوند و امام زمان و اهل بیت به رزمنده ها در حل این مشکلات مشهود است.نوبت به همسنگر ما رسید.خبرنگار میکروفن را جلوی دهانش برد و گفت:خودتان را معرفی کنید و اگر حرفی یا پیامی دارید بفرمایید.این رفیق ما سینه اش را صاف کرد سرش را بالا گرفت و با اخم و بدون مقدمه گفت:
    این چه وضعی است؟چرا این کاغذ دور کمپوت ها را از قوطی جدا می کنید؟آخر ما باید بدانیم چه می خوریم یا نه؟کمپوت آلبالو می خواهیم کنسرو لوبیا در می آید!رب گوجه فرنگی می خواهیم کمپوت گلابی در می آید!آخر ما چه خاکی بر سرمان بریزیم؟به این ملت شهید پرور بگویید حالا که می فرستید درست بفرستید.اینقدر ما را حرص ندهید!



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  39. 7 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  40. #21
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض پرسپولیس هورا ،استقلال سوراخ

    به نام خدا


    پرسپولیس هورا ،استقلال سوراخ



    شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم «علی ناهیدی» از یك هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم.شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد.ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شد!من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی.یك هفته قبل از عملیات،در سنگر طبق معمول داشتیم با هم كركری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می كردیم كه بحثمان جدی شد.علی زد به پروین و یك نفس گفت:
    -شیش ، شیش،شیش تایی هاش!
    منظور او از حرف،یادآوری بازی ای بود كه پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود.من هم كم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم.بعد هم قهر كردیم و سرسنگین شدیم.حالا دلم پیش علی مانده بود.از شب قبل و پس از شروع عملیات ،دیگر علی را ندیده بودم.دلم هزار راه رفته بود.هی فكر می كردم نكند علی شهید یا اسیر شده باشد و نكند بدجوری مجروح شده باشد.ای خدا،اگر چیزیش شده باشد،من جواب ننه باباش را چی بدهم.دیگر داشتم رسماٌ گریه می كردم كه یك هو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می كنند،از سنگر آمدم بیرون و اشك هایم را پاك كردم.یك هو شنیدم عده ای با فارسی لهجه دار شعار می دهند كه:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
    سرم را چرخاندم به طرف صدا.باورم نمی شد.ده ها اسیر عراقی پابرهنه و شعارگویان به طرفمان می آمدند.پیشاپیش آنان علی سوار شانه های یك درجه دار سبیل كلفت عراقی بود و یك پرچم سرخ را تكان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند:
    پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
    باور كنید بار اول و آخر در عمرم بود كه به این شعار،حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم.
    دویدم به استقبال.علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پایین پرید و بغلم كرد.تند تند صورتش را بوسیدم.علی هم صورتم را بوسید و خنده كنان گفت:می بینی اكبر،حتی عراقیها هم طرفدار پرسپولیس هستند!هر دو غش غش خندیدیم.عراقیها كه نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند،با ترس و لرز همچنان فریاد می زدند:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!




    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  41. #22
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,158 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    پسرم این قدر بی تابی کرد تا بالاخره برای 3 روز بردمش جبهه.وروجک خیلی هم کنجکاو بود و هی سوال می کرد.بابا چرا این آقا یه پا نداره؟ بابا این آقا سلمونی نمیره این قدر ریش داره؟ بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه؟ بابا چرا این تانکها چرخ ندارن؟تا اینکه یه روز برخوردیم به یه بنده خدا که مثل بلال حبشی سیاه بود.به شب گفته بود درنیا من هستم.پسرم پرسید بابا مگه تو نگفتی همه ی رزمنده ها نورانین؟ گفتم چرا پسرم.پرسید پس چرا این آقا این قدر سیاهه؟ منم کم نیاوردم و گفتم : بابا جون اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته .فهمیدی؟!




    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  42. #23
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    .....
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    681
    امتیاز : 9,154
    سطح : 64
    Points: 9,154, Level: 64
    Level completed: 35%, Points required for next Level: 196
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,440
    تشکر شده 3,077 در 651 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط آبشار نمایش پست اصلی
    به نام خدا


    پرسپولیس هورا ،استقلال سوراخ



    شهر فاو تازه فتح شده بود و سربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.من و دوستم «علی ناهیدی» از یك هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم.شاید علتش خیلی عجیب و غریب باشد.ما سر تیم های فوتبال استقلال و پرسپولیس دعوایمان شد!من استقلالی بودم و علی پرسپولیسی.یك هفته قبل از عملیات،در سنگر طبق معمول داشتیم با هم كركری می خواندیم و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می كردیم كه بحثمان جدی شد.علی زد به پروین و یك نفس گفت:
    -شیش ، شیش،شیش تایی هاش!
    منظور او از حرف،یادآوری بازی ای بود كه پرسپولیس شش تا گل به استقلال زده بود.من هم كم آوردم و به مربیان پرسپولیس بد و بیراه گفتم.بعد هم قهر كردیم و سرسنگین شدیم.حالا دلم پیش علی مانده بود.از شب قبل و پس از شروع عملیات ،دیگر علی را ندیده بودم.دلم هزار راه رفته بود.هی فكر می كردم نكند علی شهید یا اسیر شده باشد و نكند بدجوری مجروح شده باشد.ای خدا،اگر چیزیش شده باشد،من جواب ننه باباش را چی بدهم.دیگر داشتم رسماٌ گریه می كردم كه یك هو دیدم بچه ها می خندند و هیاهو می كنند،از سنگر آمدم بیرون و اشك هایم را پاك كردم.یك هو شنیدم عده ای با فارسی لهجه دار شعار می دهند كه:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
    سرم را چرخاندم به طرف صدا.باورم نمی شد.ده ها اسیر عراقی پابرهنه و شعارگویان به طرفمان می آمدند.پیشاپیش آنان علی سوار شانه های یك درجه دار سبیل كلفت عراقی بود و یك پرچم سرخ را تكان می داد و عراقی ها هم با دستور او شعار می دادند:
    پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!
    باور كنید بار اول و آخر در عمرم بود كه به این شعار،حسابی از ته دل خندیدم و شاد شدم.
    دویدم به استقبال.علی با دیدن من از قلمدوش درجه دار عراقی پایین پرید و بغلم كرد.تند تند صورتش را بوسیدم.علی هم صورتم را بوسید و خنده كنان گفت:می بینی اكبر،حتی عراقیها هم طرفدار پرسپولیس هستند!هر دو غش غش خندیدیم.عراقیها كه نمی دانستند دارند چه شعاری می دهند،با ترس و لرز همچنان فریاد می زدند:پرسپولیس هورا،استقلال سوراخ!

    از اين قشنگتر نشنيده بودم...

    دستت درد نكنه، اول صبحي حالمون جا اومد..


  43. 5 کاربر از پست مفید آبي تشکر کرده اند .


  44. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض آموزش صندلي

    قرار بود گروهان ما با هلي كوپتر جابه جا شود. وقتي وارد هلي كوپتر شدم، روي يك صندلي خالي نشستم. مدتي بعد كمك خلبان آمد و گفت: «مي خواهي در جاي من بنشيني؟ من كلي آموزش ديدم تا اين صندلي را به من دادند!» من كه تازه متوجه اشتباهم شده بودم، به شوخي گفتم: «روي صندلي نشستن كه آموزش نمي خواهد! شما مي آمدي پيش خودم تا بدون آموزش، دو تا صندلي بهتان مي دادم.»

    منبع :كتاب هلتي - صفحه: 30








  45. 10 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  46. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض اتوشویی کجاست؟!


    لحظه*اي آتش بازي قطع نمي شد. از زمين و آسمان مثل نقل و نبات گلوله مي باريد، فرصت نفس كشيدن نبود. هركس هركجا مي توانست پناه مي گرفت، ولو به اين كه خودش را روي زمين بيندازد و سرش را ميان دو دست پنهان كند.
    آن وقت توي اين محاصره و شدت وحدت آتش، موج گلوله ي توپي، هردومان را به سويي پرت كرد. به خودم آمدم و مي خواستم بگويم، آخر مرد حسابي آن جا چه كار مي كردي كه او زودتر از من پرسيد: «برادر اتوشويي كجاست؟» و من با تعجب گفتم: «اتوشويي؟» سرش را به معناي آره تكان داد. خوب نگاهش كردم؛ احتمالاً موجي بود. پست امداد را نشانش دادم كه آن جاست، برو آن جا.


    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 225








  47. 8 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  48. #26
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-اسفند-۰۴
    محل سکونت
    *shiraZ*
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,448
    امتیاز : 14,149
    سطح : 77
    Points: 14,149, Level: 77
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 301
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,551
    تشکر شده 2,355 در 915 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آجرک ا...

  49. 2 کاربر از پست مفید yalesarate_hosein تشکر کرده اند .


  50. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض الميوالميو



    از سرما مثل بيد داشت مي لرزيد. شده بود موش آب كشيده. داشتيم مي پرسيديم كه: «خوب، حالا كجا رفتي، چه كسي را ديدي؟» و او تندتند مي گفت: يك گربه ديدم. يك گربه. و بچه ها با تعجب: «گربه؟ خوب كه چي؟»
    پوتين هايش را به هر سرعتي بود در آورد و آمد به سمت والر: «گربه ي عراقي.» تعجب ما بيشتر شد كه: «معلوم چي داري ميگي؟ گربه ي عراقي ديگه چيه، ما رو گرفتي؟» خيلي جدي گفت: «نه جون خودم، خودتون بريد سر سه راه ببينيد. گربه ي سياهي است كه به زبان عربي مي گويد: الميو، الميو!»

    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 226








  51. 7 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  52. #28
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-اسفند-۰۴
    محل سکونت
    *shiraZ*
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,448
    امتیاز : 14,149
    سطح : 77
    Points: 14,149, Level: 77
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 301
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,551
    تشکر شده 2,355 در 915 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط آبشار نمایش پست اصلی
    به نام خدا

    یا الله نبود؟! حاج آقا بریم !!

    وقتی یک شاگرد شوفر مکبر نماز شود بهتر از این نمی شود.نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز رو خیلی سریع شروع می کرد که بچه ها مجبور بودند با سرو صورتی خیس که بغل دستی هاشونو خیس می کردند خودشونو به نماز برسونند یا اشکال از بچه ها بود که وضو رو میذاشتند دم آخر و تند تند یاالله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سر هم یا الله بگوید و ان الله مع الصابرین ... !
    بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ی بود می خوند تا کسی از فیض جماعت محروم نمونه.مکبر هم کوتاهی نکرده و چشماشو دوخته بود به ته سالن تا اگه کسی اومد به جای اون بگه یا الله و رکوع رو کش بده.وقتی برا چند لحظه کسی نیومد ظاهرا بنا به عادت شغلیش بلند گفت : یا الله نبود ... ؟! حاج آقا بریم !
    نمی دونم چند نفر توی نماز زدن زیر خنده ولی بیچاره حاج آقا رو دیدم که شونه هاش حسابی افتاده بود تکون خوردن !!!

  53. 3 کاربر از پست مفید yalesarate_hosein تشکر کرده اند .


  54. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض الهي حرامتان باشد


    آن شب يكي از آن شب ها بود، بنا شد از سمت راست يكي يكي دعا كنند، اولي گفت: «الهي حرامتان باشد.» بچه ها مانده بودند كه شوخي است، جدي است، بقيه دارد يا ندارد، جواب بدهند يا ندهند؟ كه اضافه كرد: «آتش جهنم» و بعد همه گفتند: «الهي آمين.»
    نوبت دومي بود. (همه هم سعي مي كردند مطلب بكر و نو باشد.) يك تأملي كرد و دستش را به سوي آسمان بلند كرد و خيلي جدي گفت: «خدايا مار، را بكش.» دوباره همه سكوت كردند و معطل ماندند چه كنند و او اضافه كرد: «پدر و مادر مار، را بكش.» بچه ها بيشتر به فكر فرو رفتند، خصوصاً كه اين بار بيشتر صبر كرد. بعد كه احساس كرد خوب توانسته بچه ها را به اصطلاح «بدون حقوق سركار بگذارد» گفت: «تا ما را نيش نزند.» شرح: منظور مار و پدر و مادر مار است.


    منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 143








  55. 6 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  56. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,513 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض چه خاکی به سرمان بریزیم!

    نوبت به همرزم بسیجی ما رسید، خبرنگار میكروفن را گرفت جلوی دهانش و گفت: خودتان را معرفی كنید و اگر پیامی، حرفی دارید بفرمایید.
    او هم بدون مقدمه با صدای بلند گفت: شما را به خدا بگویید این كاغذ دور كمپوت ها را از قوطی هایش جدا نكنند، آخر ما نباید بدانیم چه می خوریم؟ آلبالو می خواهیم رب گوجه فرنگی در می آید، رب گوجه فرنگی می خواهیم كمپوت گلابی درمی آید. آخر ما چه خاكی به سرمان بریزیم. به امت شهید پرور بگویید شما كه می فرستید درست بفرستید. چرا این قدر ما را حرص و جوش می دهید.








  57. 4 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 9 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1