کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 14 , از مجموع 14
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض همسفر شهدا ، شهید سیّد علیرضا مصطفوی

    متن کتاب همسفر شهدا که درباره شهید سیّد علیرضا مصطفوی نوشته شده
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض


    هوالشهيد

    از شهدا مي*گفت. از راه ورسم زندگي آنها، از شجاعت و شهامت آنها، از ايمان و اخلاص آنها، ولي ما بي*خيال بوديم. فكر مي*كرديم كه تمام شده. فكر مي*كرديم ديگر كسي مانند شهدا پيدا نخواهد شد. اما نه، در اشتباه بوديم.

    او جواني بود كه شهدا را نديده بود. ولي بهتر از ما آنها را مي*شناخت. گويي سالها با آنها زندگي كرده. او به ما ثابت كرد؛ مي*توان با گروهي بود حتي اگر آنها را نديده باشي! به ما ثابت كرد: زنده نگه* داشتن ياد شهدا كمتر از شهادت نيست.

    بزرگان دين ما گفته*اند: هر كس به قومي شبيه شود از آنها خواهد شد و با آنها محشور مي*گردد. ومگر نيستند كساني كه قرن*ها پس از عاشورا آمده*اند اما كربلايي*اند. عاشق حسين*اند. همسفر كاروان عشق در مسير تاريخ*اند. وخوب مي*دانند كه:

    راه كاروان عشق از ميان تاريخ مي*گذرد. هر كس از هر كجا بدين صلا لبيك گويد جزء ملازمان كاروان كربلاست...

    پس مي*توان با شهدا بود. حتي اگر آنها را نديده باشي. جوان صالح و مؤمن ما مرد ميدان عمل بود. دل به دريا زده بود. در راه شهدا قدم برمي*داشت. كار مي*كرد فقط براي رضاي خدا. در اين راه مانند شهدا بسيار اذيت شد ولي خسته نه!

    براي آيندگان از شهدا مي*گفت. از صفاي شهدا، از اخلاص شهدا و... . او راه را پيدا كرده بود. چرا كه مقتداي ما فرمودند: با اين ستاره*ها راه را مي*توان پيدا كرد.

    بالاخره سيد نوراني ما همره عشق شد. از ميان همه راهيان نور، او همسفر شهدا شد. عملش عمل آنها، ذكرش ذكر آنها، حتي چهره*اش شبيه شهدا شده بود.

    وقتي با او صحبت مي*كرديم كلامش هم آسماني شده بود. و در اين ميان سيد شهيدان اهل قلم اسوه او بود.

    مي*گفتيم: تمام شد. اينقدر به دنبال شهدا نباش. راه آسمان را ديگر بسته*اند! مي*گفت: اگر از درون اين خاك نردباني به سوي آسمان نباشد. جز كِرمهايي فربه وتن*پرور بار نمي*آيد! و مگر اين عاشق بي*قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني كه كره زمين باشد. براي ماندن در اسطبل خواب و خور آفريده*اند.

    مي*گفتيم: از آن دوران سالها گذشته. شهدا رفته*اند! مي*گفت: پندار ما اين است كه شهدا رفته*اند و ما مانده*ايم. اما حقيقت اين است كه شهدا مانده*اند و گذر زمان ما را با خود برده است!

    مي*گفتيم: به فكر خانه و زندگي باش! به فكر آينده*ات باش. مي*گفت: اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر. پرستويي كه مقصد را در پرواز مي*بيند از ويراني لانه*اش نمي*هراسد.

    بعد ما را نهيب مي*زد كه:

    گوش كن! بانگ الرحيل قافله كربلايي عشق فضا را پر كرده. آن كس كه با پاي اختيار با اين قافله همراه شود مي*داند كه سر مبارك امام عشق بر بالاي ني، رمزي است بين خدا و عشاق، يعني اين است بهاي ديدار...

    و مبادا روزمرگي*ها شما را از حضور تاريخي خويش غافل سازد. پس رفقا جا نمانيد!*

    پس با ما همراه شويد تا برگهايي از زندگي اين رهرو عشق و اين همسفرشهدا را ورق بزنيم. باشد كه ادامه دهنده راه نورانيشان باشيم. انشاء*الله

    *- (جملاتي كه با حروف درشت هستند از شهيد آويني است)
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    امام رضا(ع)

    راوي: خواهرسيد

    پدر خيلي خوشحال است. پس از چهار دختري كه خدا به او عطا كرده، حالا صاحب پسر شده. از قبل هم نيت كرده بود. اگر پسر بود نامش را مي*گذارم سيدعلي. اما ديشب خواب عجيبي ديد. سيدي نوراني گفته بود نام فرزندت را بگذار"جواد" به عشق تنها دردانه امام رضا(ع).

    رابطه پدرم با امام رضا(ع) خيلي عاشقانه بود. مرتب به زيارت آقا مي*رفت. هميشه درد و دلش را با آقا مي*گفت. هر چه از خدا مي*خواست خدا را به حق امام هشتم قسم مي*داد.

    چند سالي گذشت. رفته بوديم مشهد. پدر توسل پيدا كرده بود. مي*گفت: خدايا دوست دارم يك سيدعلي هم داشته باشم. مي*خواهم نام اميرالمومنين(ع)هم در خانه*ام زنده باشد.

    خدا هم دعايش را مستجاب كرد. اوايل تابستان 66 بود. هفدهم تيرماه. پسر دوم خانواده به دنيا آمد. چقدر خوشحال بوديم. پدر اسمش را گذاشت"عليرضا"چرا كه روز تولد او همزمان با ميلاد امام رضا(ع)بود.

    حالا، هم نام مولا اميرالمومنين(ع)در خانه ما بود هم نام زيباي امام رضا(ع).

    پسر عجيبي بود. هنوز خيلي كوچك بود اما سرش را با كنجكاوي بالا مي*گرفت. خيلي باهوش بود. پدر مي*گفت: تا مي*توانيد درگوش او قرآن بخوانيد. بيشتر آيت الكرسي.

    من و خواهرها هميشه در كنارش بوديم لحظه*اي از او جدا نمي*شديم. هر چه مي*گذشت عليرضا دوست داشتني*ترمي*شد.

    ***

    نشسته بوديم دور هم. گفتم: پدر، دقت كردي دور سر عليرضا سفيد است و كمتر مو دارد. پدر باتعجب به فرزند سه ماهه*اش نگاه مي*كرد. من ادامه دادم: انگار اينجا جاي عمامه است! مادر هم خنديد. گفت: پسرم روحاني مي*شه. من مطمئنم!

    مادر آرزو داشت يكي از فرزندانش عالم دين و روحاني شود. اين را بارها شنيده بوديم. پدر ادامه داد: از وقتي اين پسر به دنيا آمده زندگي من خيلي تغيير كرده. خدا به زندگي من بركت عجيبي داده. اينها همه از لطف خدا و بركت وجود امام رضا(ع) است.

    پدر هميشه از خدا تشكر مي*كرد. مي*گفت: بچه*هاي من صدقه سَري آقا هستند. مي*گفت: يا امام رضا(ع)بچه*هام رو به تو سپردم. خودت كمكشان كن.

    صبح جمعه

    سيد جواد مصطفوي

    هشت ساله بودم كه عليرضا به دنيا آمد. خيلي دوست*داشتني بود. همه تفريح و بازي من شده بود عليرضا. مدرسه كه تعطيل مي*شد مي*دويدم به سمت خانه. براي اينكه زودتر به او برسم.

    دوران شيرخوارگي او با موشك باران و سال پاياني جنگ همراه بود. اما هر چه بود گذشت. علي زودتر از آنچه فكر مي*كرديم به حرف افتاد. دست وپا شكسته حرف مي*زد. ما هم مي*خنديديم. چهار دست وپا راه مي*رفت. به همه چيز دست مي*زد.

    هر وقت مي*خواستم تكاليف مدرسه را بنويسم، جايي مي*رفتم كه او نباشد. بارها دفترم را خط*خطي وپاره كرده بود. اما با اين حال خيلي دوستش داشتم.

    در مسجد، جلسه قرآن داشتيم. براي جلسه تمرين مي*كردم. قرآن را باز مي*كردم و به سبك قرائت، آيات را مي*خواندم. عليرضا هم كنار من مي*نشست. يك كتاب را باز مي*كرد. بعد بلندبلند داد مي*زد. كلمات نامفهومي را به همان سبك قرائت مي*خواند. آنقدر مي*خنديدم كه ديگر نمي*توانستم ادامه دهم.

    شيرين كاريهاي علي ادامه داشت تا اينكه ماجراي صبح جمعه پيش آمد.

    ***

    صبحانه را خورده بوديم. نشسته بوديم و راديو گوش مي*كرديم. برنامه صبح جمعه با شما بود. همه مي خنديديم. عليرضا هم براي خودش بازي مي*كرد.

    لحظاتي بعد صداي مهيبي آمد. همزمان كنتور برق قطع شد. تنها صدايي كه مي*آمد گريه عليرضا بود. هرلحظه شديدتر مي*شد. دويديم به سمت او. دهانش سياه شده بود. فكر كردم از جايي افتاده اما...

    عليرضا سيم برق راديو را جويده بود. اتصالي سيم برق باعث جرقه شديد و قطع برق شده بود. تا ساعتها گريه*اش بند نمي*آمد. اما به لطف خدا عليرضا سالم بود.

    اما مشكلي پيش آمد. عليرضا براي مدتي، ديگر حرف نمي*زد. حتي همان كلمات ناقص را هم نمي*گفت. خيلي ترسيده بوديم. نكند قدرت تكلم را از دست داده؟!

    بعدها به حرف افتاد اما لكنت زبان شديدي داشت. تا شش سالگي هم نمي*توانست كلمات را به خوبي ادا كند. هر حرف را چند بار تكرار مي*كرد.

    تا اينكه رفتيم مشهد. پدر روبروي گنبد ايستاده بود. با چشماني اشك بار مي*گفت: آقا جون، بچه*هاي من صدقه سَري شما هستند. ما آرزو داشتيم عليرضا ذاكراهل*بيت و عالم دين بشه. اما حالا... .

    بعد از سفر مشهد كم*كم مشكل تكلم عليرضا برطرف شد! به طوري كه تا زمان شروع دوران تحصيل به حالت عادي بازگشت!

    پدر

    سيد جواد مصطفوي

    مي*گويند آنچه سرنوشت انسان را رقم مي*زند از عوامل: وراثت و همچنين محيطي كه انسان درآن رشد مي*كند به دست مي*آيد.

    برخي گفته*اند اثر محيط بيشتر از وراثت است. بعضي هم مي*گويند: اگر وراثت يا همان خانواده، بنيان و تربيت صحيح داشته باشد محيط تاثير زيادي نخواهد داشت.

    عليرضا در خانواده*اي پا به عرصه وجود نهاد كه كوچكترين مسائل ديني در آن رعايت مي*شد. پدر ما سيد محمود، اصالتاً اهل شهر دارالمؤمنين خوانسار بود.

    او راننده شركت واحد بود. عمري را در سرما وگرما به دنبال روزي حلال بود. پدر خوب مي*دانست كه پيامبر اسلام فرموده*اند: "اگر عبادت ده قسمت داشته باشد، نُه قسمت آن به دست آوردن روزي حلال است."

    مقلد حضرت امام بود. از زمان جواني به حساب سال و پرداخت خمس مال اهميت مي*داد. هر سال براي اين كار نزد حاج آقاي طباطبائي(امام جماعت مسجد موسي*ابن جعفر)مي*رفت.

    پدر از بي*كاري خوشش نمي*آمد. لذا پس از بازنشستگي در يكي از مراكز مذهبي مشغول به كار شد. عصرها به خانه مي*آمد. بعد از كمي استراحت به همراه هم راهي مسجد مي*شديم.

    عليرضا هم مي*آمد اما خيلي خجالتي بود. بعد از ماجراي لكنت زبان از اينكه با كسي صحبت كند مي*ترسيد. همين امر در روحيه*اش تاثير منفي گذاشته بود.

    ذكر وياد اهل بيت در خانه ما قطع نمي*شد. از زماني كه ياد دارم در روز چهارم هر ماه در خانه ما مجلس روضه برپا بود. پدر به اين مجالس روضه بسيار اهميت مي*داد. مي*گفت: بركت خانه ما به وجود همين مجالس آقا اباعبدالله است.

    راست مي*گفت. بسياري از مشكلات و گرفتاري*هايي كه در جامعه مي*ديديم در خانه ما حس نمي*شد.

    اين علاقه و محبت به اهل*بيت كم*كم در وجود عليرضا هم شكل گرفت. ايام محرم هميشه با پدرم به هيئت خوانساريها در مسجد مي*رفت و پرچمدار آن هيئت بود.

    شهيد آويني
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض سيد جواد مصطفوي:

    اوايل سال 82 بود. براي اينكه عليرضا سرگرم باشد براي او كامپيوتر گرفتيم. گفتم شايد با فيلم و بازي و... از فكر پدر و مشكلات خارج شود.

    كار با كامپيوتر را ياد گرفته بود. از دوستانش سي*دي مي*گرفت. چون مي*دانستم بيشتر دوستانش از بچه*هاي مسجدي هستند حساسيت خاصي نداشتم.

    شب بود كه وارد خانه شدم. عليرضا پاي ميز كامپيوتر بود. سلام كردم و گفتم: چه خبر!؟ انگار حواسش به من نبود. فقط به مانيتور نگاه مي*كرد. ساعت را نگاه كرد و گفت: جمله*اي از يه شهيد تمام فكرم رو مشغول كرده. چند ساعت اينجا نشستم. نمي*تونم بلند بشم.

    باتعجب گفتم: چي!؟ وآمدم وكنار او نشستم. گفت: داداش اين شهيد آويني رو مي*شناسي!؟

    گفتم: آره، سال 72 رفته بود براي فيلمبرداري از فكه، پاش رفت روي مين وشهيد شد.

    علي گفت: اين رو من هم مي*دونم. اما آويني چه جور آدمي بوده. متن*هاش رو خواندي؟ صحبت*هاش رو گوش كردي؟!

    گفتم: نه، فقط مي*دونم برنامه روايت فتح رو راه*اندازي كرد. آدم خيلي با اخلاصي بود. تا زماني هم كه حضرت آقا در تشييع ايشان شركت نكرده بود كسي او را نمي*شناخت. حالا مگه چي*شده؟!

    عليرضا گفت: من عصر تا حالا نشستم پاي سي*دي آويني. چه جملات عجيبي داره!

    اولين جمله*اش بدنم را لرزاند. نزديك به پنجاه بار آمدم عقب و دوباره گوش كردم. اصلاً همه جمله را حفظ شدم. اما انگار آويني با من داره صحبت مي*كنه.

    گفتم: كدام جمله رو مي*گي؟! گفت: گوش كن و بعد جمله را پخش كرد:

    راه كاروان عشق از ميان تاريخ مي*گذرد. هر كس از هر كجا بدين صلا لبيك گويد جزء ملازمان كاروان كربلاست...

    مبادا روزمرگي*ها شما را از حضور تاريخي خويش غافل سازد.

    راست مي*گفت. جمله عجيبي بود. همه جملات شهيد آويني عجيب بود. اما اين جمله تمام فكر عليرضا را مشغول كرده بود. گويي اين نواي كربلايي او را صدا مي*كرد.

    فردا رفت وتعدادي از كتابهاي شهيد آويني را خريد. بعد هم رفته بود بهشت*زهرا سر مزار شهيد آويني.

    سيد مرتضي آويني تحولي عجيب در زندگي عليرضا ايجاد كرد كه تا پايان عمر همراهش بود. هر بار هم كه بهشت*زهرا مي*رفت ابتدا سرمزار شهيد آويني مي*رفت. بعد سرقبر پدرش، وقتي هم مي*خواست برگردد سر قبر آويني مي*رفت و خداحافظي مي*كرد.

    آرام آرام به اين نتيجه رسيد كه بسياري از شهدا مانند شهيد آويني جزء مقربان درگاه پروردگار هستند. ارتباط عليرضا روز به روز با شهدا قوي*تر مي*شد.

    ديگر نديدم كه عليرضا براي بازي يا فيلم به سراغ رايانه برود. جمله*اي از رهبر عزيز انقلاب در مورد اهميت فراگيري وكار با رايانه شنيده بود. او هم شروع كرد به كار با رايانه

    هيچ كلاس آموزشي نرفت. اما سي*دي*هاي آموزشي را تهيه مي*كرد و با كمك رفقا فرا مي*گرفت. در طراحي و كار با فتوشاپ فوق*العاده استاد شده بود. بسياري از طراحي*هاي فرهنگي و بسيج و هيئت را خودش انجام مي*داد.

    يكبار گفتم: چرا اينقدر براي كامپيوتر وقت تلف مي*كني!؟ گفت: اين كار مثل جنگ است. هر كليدي كه من فشار مي*دهم مثل گلوله*اي است كه در جنگ فرهنگي به سوي دشمن شليك مي*شود.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض راهيان نور

    يكي از دوستان سيد:

    عليرضا ديگر به يكي از بچه*هاي فعال بسيج مسجد تبديل شده. هر هفته هم در هيئت حضور دارد. او سال اول را در دبيرستان شهدا سپري كرد. بعد هم درسش را در رشته برق صنعتي ادامه *داد.

    نوروز هشتاد وسه بود. شب بعد از نماز در مسجد نشسته بود. آمدم وگفتم: سيد، تو كه اينقدر از شهدا مي*گي، تا حالا راهيان نور رفتي!؟ گفت: نه، خيلي دوست دارم برم. اما تا حالا قسمت نشده.

    گفتم: اگه خدا بخواد ما داريم با يكي از مساجد حركت مي*كنيم براي جنوب. گفت: ببين مي*توني براي ما هم رديف كني؟

    پيگيري كردم. اما جا نبود. از يك هفته قبل ثبت نام تمام شده بود. اما بالاخره با عنايت خدا رديف شد. سيد همراه ما آمد.

    مسئول كاروان از طلاب حوزوي بود. بچه*ها را دوتا دوتا تقسيم كرد. من و سيد در كنار هم بوديم. سفر بسيار خوبي بود. آنجا بود كه او را بهتر شناختم. انساني بسيار متواضع، باادب و... . در راه شروع به خواندن اشعاري براي شهدا نمود. خيلي سوزناك وقشنگ مي*خواند. گفتم: سيد، صداي خوبي داري مداحي را ادامه بده.

    رفتيم آبادان، خرمشهر، اروند و... بعد هم شلمچه وطلائيه و فكه. حالت عجيبي داشت. انگار گمشده*اي را پيدا كرده. توي خودش بود. كمتر حرف مي*زد. بيشتر به صحبتهاي راوي گوش مي*كرد.

    مي*گفت: احساس مي*كنم دراين مناطق به خدا نزديكتريم. اين سفر حال و هواي دروني سيد را خيلي تغيير داد. نگاه سيد به شهدا و جنگ نگاه ديگري شد.

    كانون شهيد آويني

    جمعي از دوستان وشاگردان سيد

    مي*گفت: مسجدي كه بچه*ها در آن نباشد روح ندارد. بايد شور و نشاط انقلابي دوران جنگ را ايجاد كرد. دوران جنگ را نديده بود اما خوب مي*دانست در آن دوران مساجد را جوانها پر كرده بودند.

    در مسجد ما حضور جوانها خوب بود. اما مي*گفت: براي آينده بايد روي بچه*ها كار كرد. بايد بچه*ها را جذب مسجد كرد.

    اواخر بهار بود. ايده تشكيل كانون فرهنگي را داد. مي*گفت: بايد يك مجموعه فرهنگي داشته باشيم. بايد پايگاه تابستاني بزنيم. بايد برنامه*هاي آموزشي، هنري، ورزشي را در كنار كار عقيدتي برگزار كنيم تا بچه*ها جذب مسجد شوند. براي اين كار پس از برنامه ريزي بايد نيرو جذب كرد.

    حرفهايش خوب بود.اما چگونه نيرو جذب كنيم!!

    از آخرين سالي كه مسجد پايگاه تابستاني تشكيل داده بود ده سال مي*گذشت. اما سيد با توكل به خدا خيلي مصمم شروع به كار كرد. همه وقتش را گذاشت براي مسجد.

    تراكتهاي تبليغاتي زيبايي تهيه كرد. در مدارس راهنمايي اطراف نصب نمود. برگه*هاي كوچك هم آماده كرد و بين نمازگزاران توزيع نمود.

    از هر طريقي براي جذب بچه*ها استفاده مي*كرد. برگزاري مسابقه، صحبت با مدير و مربيان مدرسه و...

    كار بسيار سنگين بود. بودجه*اي هم براي اينكار نبود. تا حالا هر چه بود از خودش خرج مي*كرد. از زماني كه پدرش فوت كرده مادر، قسمتي از حقوق ماهيانه را به عليرضا مي*داد.

    رفت پيش حاج آقا طباطبايي امام جماعت مسجد. با آرامش خاصي شروع به صحبت كرد. از طرح ايجاد كانون، از مشكلات كار، از نبود بودجه و...

    حاج آقا هم استقبال كرد. گفت: شما شروع كن، با اخلاصي كه داري خدا شما رو ياري مي*كنه. ما هم آنچه در توان داريم از شما دريغ نمي*كنيم.

    بحمدالله آن سال كانون فرهنگي شهيد آويني افتتاح شد. برنامه*هاي خوبي هم اجرا شد. بچه*ها دوستانشان را هم مي*آوردند و هر روز بر تعداد بچه*ها افزوده مي*شد. اخلاص و صفاي دروني سيد همه مشكلات را برطرف مي*كرد.

    مديريت خوبي روي برنامه*ها داشت. در سخت*ترين شرايط بهترين تصميم*ها را مي*گرفت. نيروهايي كه در كنار او بودند مثل خودش كم تجربه بودند. اما پشت كار واستفاده از تجربيات مربيان ديگر مساجد اين مشكل را حل مي*كرد.

    از مهمترين كارهايي كه انجام مي*داد ارتباط مستمر با اوليا بود. ابتدا افتتاحيه را براي اولياء برگزار نمود. دراين مراسم آنچه در ذهنش بود را گفت. از تهاجم فرهنگي از وضعيت محل، از اينكه تمام تلاش ما از اين فعاليتها، جذب بچه*ها به سوي مسجد است. به سوي خانه خدا.

    در اختتاميه، برنامه*ها را جمع*بندي كرد. هر چند اندك اما به همه بچه*ها هديه داد. بعد هم از برنامه*هاي آينده گفت. جوان هجده ساله طوري كار مي*كرد كه انگار سالها مشغول كار فرهنگي بوده.

    ***

    سيد هميشه مي*گفت: دشمن از ابزارهاي جديد براي تهاجم فرهنگي استفاده مي*كند ما هم بايد با همان ابزار كار فرهنگي كنيم.

    با وجود مشكلات مالي اما تلفن همراه جديد خريد. مي*خواست قابليت فيلمبرداري و بلوتوث و... داشته باشد. كليپ*هاي از شهدا و شهيد آويني و... درست كرده بود .براي رفقا ارسال مي*كرد. از بچه*هاي كانون فيلم تهيه كرده بود. پس از آماده سازي اين فيلم را در اختتاميه پخش كرد. سي*دي فيلم*ها را هم آماده مي*كرد وبه بچه*ها هديه مي*داد.

    زندگي*اش شده بود مسجد. همه كارش شده بود كار فرهنگي. مي*گفت: اگر يك نفر از اين بچه*ها را با خدا ومسجد آشنا كنم براي من بس است.

    حديث معروف پيامبر به علي(ع)را مي*خواند: يا علي اگر يك نفر به واسطه تو هدايت شود از آنچه آفتاب را آن مي*تابد برتر است.

    كار در مسجد ضمانت اجرايي نداشت. بارها مي*شد كه در اوج كار همان دوستان هميشگي، سيد را تنها مي*گذاشتند. سيد مي*ماند و دنيايي كار، ناراحت مي*شد اما خسته نه!

    شهيد آويني الگوي خوبي براي اين لحظات بود. ياد سختي*هايي كه او در صحنه*هاي نبرد براي برنامه روايت فتح كشيده بود مي*افتاد. مي*گفت: همين كه خدا شاهد اعمال ماست كافي است.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض رهروان شهدا

    جمعي از دوستان سيد

    تابستان 84 رو به پايان بود. با اتمام تعطيلات عملاً پاي درس و مدرسه به ميان مي*آمد. در نتيجه ارتباط بچه*ها با مسجد كمتر مي*شد.

    شهريور ماه بود. سيد طرح تشكيل هيئت دانش*آموزي را اعلام كرد. بسياري از نيروها ومربيان فرهنگي با اين كار مخالفت كردند. مي*گفتند: برگزاري هيئت با اهداف ما سازگار نيست. كانون جاي نظم وبرنامه*ريزي است. اما تشكيلات هيئت منظم نيست و...

    سيد اما مصمّم بود. دلايل زيادي هم براي اين كار آورد. مي*گفت: اگر اين بچه*ها را با امام حسين(ع) پيوند دهيم مشكل حل است. مي*گفت: تهاجم فرهنگي دشمن آنجا اثر مي*كند كه ما از اهل بيت دور باشيم. بعد هم ماجراي خواب شهيد ابراهيم هادي را تعريف كرد(1)1-مسئول فرهنگي يكي از مساجد مي*گفت: پايان تابستان بود. مانده بوديم كه چگونه ارتباط بچه*هاي كانون را با مسجد حفظ كنيم. شهيد هادي را در عالم خواب ديدم. همه مربيان را در مسجد جمع كرده بود. مي*گفت: هيئت، هيئت راه بيندازيد. براي بچه*ها صحبت كنيد. كار كنيد. تا بچه*ها با عشق امام*حسين(ع) تربيت شوند.

    فردا شب سيد آمد. با پرچمي كه روي آن نوشته بود: هيئت رهروان شهدا

    هيئت برپا شد. با حضور همان دانش*آموزان. در شبهاي جمعه. سيد مي*گفت: شب جمعه درهاي رحمت خدا باز است. شب زيارتي آقا اباعبدالله است. جمعه هم تعطيل است. براي همين بهترين زمان تشكيل هيئت است.

    جلسات رهروان شهدا به صورت سيار در منازل بچه*ها بود. مي*گفت: با اينكار خانواده*ها هم با مربيان و دوستان فرزندشان آشنا مي*شوند. از طرفي باعث خير و بركت براي آنهاست.

    هيئت رهروان شهدا از يك جلسه مذهبي فراتر بود. سيد اهداف بسياري را با برگزاري اين هيئت دنبال مي*كرد.

    شروع كار جلسه با قرائت قرآن بود. در زماني كوتاه روي آيات و ترجمه كار مي*كرد. بعد قسمتي از وصيتنامه يك شهيد خوانده مي*شد.(تهيه وصيتنامه شهدا به عهده خود بچه*ها بود) بعد موقع سخنراني بود. يا خود سيد يا دوستان حوزوي سخنراني مي*كردند. صحبتهاي آنها در سطح خود بچه*ها بود. بحثهاي اعتقادي، اخلاقي و...

    به ياد دارم چند جلسه در مورد مشكلات جامعه نظير: حجاب، ماهواره، تهاجم فرهنگي، تاريخ انقلاب، فساد و...صحبت كرد. اطلاعاتش خيلي خوب بود. فن نيان خوبي داشت. بچه*ها اصلاً احساس خستگي نمي*كردند.

    پايان برنامه هيئت مداحي بود. يا جشن داشتيم يا عزاداري. هفته *هايي هم كه مناسبت خاصي نبود ذكر توسل داشتيم. در پايان هم مسابقه حديث برگزار مي*شد.

    سيد در بالاي برگه آدرس هيئت حديث هفته را مي*نوشت. بعد هم به كساني كه حديث را حفظ كرده بودند جايزه مي*داد. جوايز او چيزهاي كم هزينه بود.

    تنوع در هيئت رهروان زياد بود. بارها جلسه هيئت را برسر مزار شهداي گمنام پارك چهل تن يا ديگر اماكن مذهبي برگزار مي*كرد. بعضي مواقع به جاي سخنراني برنامه پخش فيلم مذهبي داشتيم. مي*گفت: هميشه سر وقت در هيئت حاضر باشيد. هيچوقت هم به خاطر نيامدن به هيئت خودتان را نبخشيد. با دوري از اين جلسات فقط خودتان ضرر مي*كنيد.

    هميشه تاكيد مي*كرد با خودتان دفتر بياوريد و مطالب مهم را بنويسيد. جلسه فوتبال جداگانه*اي براي بچه*هايي كه در هيئت بودند برپا كرده بود.

    سيد تمام وقتش را براي امام حسين(ع)گذاشته بود.(1) 1-بعد از عروج سيد شبي در عالم خواب او را ديدم. مي*دانستم از دنيا رفته. با تعجب گفتم: سيد، از آنطرف چه خبر!؟ نگاهي كرد و گفت: اگر مي*دانستم اينجا چه خبر است بيشتر براي امام*حسين(ع) كار مي*كردم.

    در هيئت طوري كار مي*كرد كه بچه*ها خسته نشوند. تلاش مي*كرد كه از ميان آنها انسانهايي عاشق خدا و اهل*بيت تربيت شوند.

    ***

    محرم بود. بچه*ها علاقه داشتند دسته عزاداري راه بياندازند. با سيد مطرح كرديم. گفت: خوبه، شب جمعه اول ماه حركت مي*كنيم.

    پنجاه سربند ياحسين(ع)و پنجاه پرچم كوچك كه روي آن نوشته بود: هيهات مناالذله به تعداد بچه*ها تهيه كرد. بلندگو را هم آماده كرد.

    آن شب هيئت در منزل يكي از مربيان برپا بود. بعد از نماز دسته عزادار از جلوي مسجد حركت كرد. از علامت و ديگر وسايل زائد هم خبري نبود.

    جلوه زيبايي ايجاد شده بود. عزاداري سنتي بچه*ها و سوز دروني سيد، باعث شد كه هر رهگذري مجذوب آنها شود. مردم كنار خيابان ايستاده بودند و گريه مي*كردند. اين برنامه همه ساله در اولين شب جمعه ماه محرم برپا مي*شود.

    سفر عشق

    يكي از طلاب علوم ديني

    نشسته بوديم سر كلاس. آن زمان من و سيد هم مباحثه بوديم. در حوزه امام القائم(عج). سيد انگار در اين عالم نبود. خيلي هوايي شده بود. بعد از درس گفتم: چي شده انگار سر درس حواست نبود. گفت: آره، خيلي حال و روزم به هم ريخته. خيلي دوست دارم برم كربلا!

    گفتم: چي* مي*گي!؟

    گفت: يكي از رفقا براي عرفه كاروان مي*بره كربلا. مي*ياي با كاروانش بريم!

    گفتم: من يه عمر آرزو دارم برم كربلا. چي از اين بهتر. اما من نه گذرنامه دارم نه پول.

    سيد گفت: كربلا كه اين چيزها رو نمي*خواد. بايد دلت كربلايي بشه. بايد از خود آقا بخواي. بعد آقا همه چي رو درست مي*كنه!

    سيد ادامه داد: من برات وام مي*گيرم. براي گرفتن گذرنامه هم كمكت مي*كنم.

    ***

    باور كردني نبود. يك ماه بعد از آن ماجرا در راه سفر عتبات بوديم. سيد مبلغ هزينه من را پرداخت كرده بود! در اين سفر سيد را بيشتر شناختم. از آنچه فكر مي*كردم خيلي بالاتر بود.

    سيد انسان بسيار وارسته*اي بود. در اين سفر جداي از عشق به اهل*بيت مرا با شهدا آشنا ساخت. از كربلاي ايران برايم گفت. از شلمچه از فكه و...

    رسيديم نجف. سيد خيلي آرامش داشت. نشاط عجيبي در وجودش بود. مي*گفت: *احساس مي*كنم آمده*ام منزل پدرم. اينجا مثل

    وطن انسان است. لباس سفيد و بلند عربي(دشداشه)خريد و تنش كرد. هر جا مي*رفتيم سيد براي ما مداحي مي*كرد.

    سيد مي*گفت: انسان مي*آيد نجف تا پاك شود. بعد هم با اين پاكي وارد كربلا شود.

    در كربلا ديگر آن آرامش نجف را نداشت. چهره*اش را غم گرفته بود. كمتر غذا مي*خورد. با پاي برهنه راه مي*رفت. من فقطبه دنبال سيد بودم. براي مثل يك معلم بود.

    سيد حال و هوايي داشت كه در كمتر كسي مي*ديدم. واقعاً عاشق بود. نمي*توانست از كربلا دل بكند. او قبل از اينكه به كربلا بيايد هم واقعاً عاشق آقا بود. سوز عجيبي در مداحي داشت. سيد جزء افرادي بود كه با شنيدن نام حسين(ع) اشكش جاري مي*شد.

    پس از يك هفته برگشتيم. اين سفر را مديون سيد بودم. او مرا كربلايي كرد.

    يكروز در مدرسه نشسته بودم. ايام پاياني ماه صفر بود. سيد شروع كرد براي خودش خواندن. از سوز دل براي امام حسين (ع) مي*خواند. بچه*ها و ديگر طلبه*ها هم آمدند و كنار او نشستند.

    مجلس عجيبي شد. چنين عزاداري باحالي را كمتر ديده بودم. اينها همه از صفاي دروني سيد بود.

    بعد از نماز كنارش نشستم. نگاهي به من كرد. اشاره*اي به سينه*اش نمود و بي*مقدمه گفت: اگر اينجا رو بشكافند از عشق امام حسين(ع) و كربلا پاره پاره است اما بايد تحمل كرد!

    مداحي

    جمعي از مربيان كانون

    سيد قاري قرآن بود. بعد از اولين سفر كربلا شروع به مداحي كرد. ابتدا فقط زيارت عاشورا مي*خواند. كم*كم اشعار ديگر مداحان را به همان سبك مي*خواند. با راه*اندازي كانون شهيد آويني هم مسئول كانون بود هم مداح مجموعه.

    در سفرهاي زيارتي، در مراسمات جشن و... مي*خواند. از ديگر مداحان هم براي جلسات دعوت مي*كرد. سيد با شروع به كار هيئت رهروان شهدا مداحي هيئت را هم انجام مي*داد.

    از ذكر وياد شهدا در جلسات هيئت غافل نمي*شد. در پايان عزاداري*ها اشعار زمان جنگ يا اشعاري به همان سبك مي*خواند.

    هيئت منزل خود سيد بود. بعد از پايان برنامه شروع كرد به خواندن شعر قديمي دوران جنگ: اي لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش ... سيد با اخلاص خودش مي*خواند و حال و هواي همه را تغيير داده بود.

    بعد از جلسه با خنده گفتم: سيد با اين لشگركشي كجا رو مي*خواي بگيري!؟ سيد هم خنديد وگفت: كربلا

    سال تحصيلي شروع شده بود. مي*گفت: براي جذب بهتر بچه*ها بايد با مدرسه ارتباط داشته باشيم. لذا صبح*هاي پنج*شنبه به مدرسه شهيد توپچي مي*رفت و زيارت*عاشوراي مدرسه را راه انداخت. يكسال بدون هيچ چشم داشتي مداحي كرد و از اين طريق خيلي از بچه*ها را جذب مسجد كرد.

    بعد از زيارت عاشورا جلوي مدرسه ايستاده بوديم. آقا جواد، برادر سيد آمد و سلام وعليك كرد. بعد با تعجب پرسيد: عليرضا، تو زيارت*عاشورا خواندي!؟ سيد گفت: آره چطور مگه!؟

    آقا جواد سيد را بغل كرد. بعد در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بودگفت: اون موقع كه بچه بودي و لكنت زبان داشتي آرزو مي*كردم كه يه روزي راحت حرف بزني.

    بعد ادامه داد: امروز مي*خواستم از خانه خارج شوم ديدم صوت زيباي زيارت*عاشورا مي*ياد. كمي دقت كردم. ديدم صداي عليرضاست. فقط از خدا تشكر مي*كردم.

    برادرش تعريف مي*كرد: همان شب رفتيم منزل يكي از بستگان. جهت مراسم ختم. قرار بود عليرضا مداحي كند. گفتم: اينجا روضه نخوان. اينها اهل گريه نيستند. اما وسط خواندن دعا شروع به روضه خواني كرد. اخلاص و سوز دروني سيد صداي گريه همه را بلند كرد. چراغها كه روشن شد همه چشمها از اشك سرخ شده بود.

    ***

    سيد در مداحي سبك خاص خودش را داشت. بيشتر مواقع پيشاني*بند ياحسين(ع) را مي*بست و به همان سبك بچه*هاي جبهه مي*خواند.

    خيلي كم روضه مي*خواند. بيشتر سوز دروني سيد بود كه بچه*ها را به وجد مي*آورد. در سينه*زني هرگز لخت نمي*شد. اجازه نمي*داد كسي هم لخت شود.

    به خاطر علاقه بچه*ها، در تابستان 88 كلاس مداحي برگزار كرد. مي*گفت: بايد مداح ولايتي و در خط شهدا تربيت كنيم.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  12. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    جمعي از دوستان سيد

    تابستان 84 رو به پايان بود. با اتمام تعطيلات عملاً پاي درس و مدرسه به ميان مي*آمد. در نتيجه ارتباط بچه*ها با مسجد كمتر مي*شد.

    شهريور ماه بود. سيد طرح تشكيل هيئت دانش*آموزي را اعلام كرد. بسياري از نيروها ومربيان فرهنگي با اين كار مخالفت كردند. مي*گفتند: برگزاري هيئت با اهداف ما سازگار نيست. كانون جاي نظم وبرنامه*ريزي است. اما تشكيلات هيئت منظم نيست و...

    سيد اما مصمّم بود. دلايل زيادي هم براي اين كار آورد. مي*گفت: اگر اين بچه*ها را با امام حسين(ع) پيوند دهيم مشكل حل است. مي*گفت: تهاجم فرهنگي دشمن آنجا اثر مي*كند كه ما از اهل بيت دور باشيم. بعد هم ماجراي خواب شهيد ابراهيم هادي را تعريف كرد(1)1-مسئول فرهنگي يكي از مساجد مي*گفت: پايان تابستان بود. مانده بوديم كه چگونه ارتباط بچه*هاي كانون را با مسجد حفظ كنيم. شهيد هادي را در عالم خواب ديدم. همه مربيان را در مسجد جمع كرده بود. مي*گفت: هيئت، هيئت راه بيندازيد. براي بچه*ها صحبت كنيد. كار كنيد. تا بچه*ها با عشق امام*حسين(ع) تربيت شوند.

    فردا شب سيد آمد. با پرچمي كه روي آن نوشته بود: هيئت رهروان شهدا

    هيئت برپا شد. با حضور همان دانش*آموزان. در شبهاي جمعه. سيد مي*گفت: شب جمعه درهاي رحمت خدا باز است. شب زيارتي آقا اباعبدالله است. جمعه هم تعطيل است. براي همين بهترين زمان تشكيل هيئت است.

    جلسات رهروان شهدا به صورت سيار در منازل بچه*ها بود. مي*گفت: با اينكار خانواده*ها هم با مربيان و دوستان فرزندشان آشنا مي*شوند. از طرفي باعث خير و بركت براي آنهاست.

    هيئت رهروان شهدا از يك جلسه مذهبي فراتر بود. سيد اهداف بسياري را با برگزاري اين هيئت دنبال مي*كرد.

    شروع كار جلسه با قرائت قرآن بود. در زماني كوتاه روي آيات و ترجمه كار مي*كرد. بعد قسمتي از وصيتنامه يك شهيد خوانده مي*شد.(تهيه وصيتنامه شهدا به عهده خود بچه*ها بود) بعد موقع سخنراني بود. يا خود سيد يا دوستان حوزوي سخنراني مي*كردند. صحبتهاي آنها در سطح خود بچه*ها بود. بحثهاي اعتقادي، اخلاقي و...

    به ياد دارم چند جلسه در مورد مشكلات جامعه نظير: حجاب، ماهواره، تهاجم فرهنگي، تاريخ انقلاب، فساد و...صحبت كرد. اطلاعاتش خيلي خوب بود. فن نيان خوبي داشت. بچه*ها اصلاً احساس خستگي نمي*كردند.

    پايان برنامه هيئت مداحي بود. يا جشن داشتيم يا عزاداري. هفته *هايي هم كه مناسبت خاصي نبود ذكر توسل داشتيم. در پايان هم مسابقه حديث برگزار مي*شد.

    سيد در بالاي برگه آدرس هيئت حديث هفته را مي*نوشت. بعد هم به كساني كه حديث را حفظ كرده بودند جايزه مي*داد. جوايز او چيزهاي كم هزينه بود.

    تنوع در هيئت رهروان زياد بود. بارها جلسه هيئت را برسر مزار شهداي گمنام پارك چهل تن يا ديگر اماكن مذهبي برگزار مي*كرد. بعضي مواقع به جاي سخنراني برنامه پخش فيلم مذهبي داشتيم. مي*گفت: هميشه سر وقت در هيئت حاضر باشيد. هيچوقت هم به خاطر نيامدن به هيئت خودتان را نبخشيد. با دوري از اين جلسات فقط خودتان ضرر مي*كنيد.

    هميشه تاكيد مي*كرد با خودتان دفتر بياوريد و مطالب مهم را بنويسيد. جلسه فوتبال جداگانه*اي براي بچه*هايي كه در هيئت بودند برپا كرده بود.

    سيد تمام وقتش را براي امام حسين(ع)گذاشته بود.(1) 1-بعد از عروج سيد شبي در عالم خواب او را ديدم. مي*دانستم از دنيا رفته. با تعجب گفتم: سيد، از آنطرف چه خبر!؟ نگاهي كرد و گفت: اگر مي*دانستم اينجا چه خبر است بيشتر براي امام*حسين(ع) كار مي*كردم.

    در هيئت طوري كار مي*كرد كه بچه*ها خسته نشوند. تلاش مي*كرد كه از ميان آنها انسانهايي عاشق خدا و اهل*بيت تربيت شوند.

    ***

    محرم بود. بچه*ها علاقه داشتند دسته عزاداري راه بياندازند. با سيد مطرح كرديم. گفت: خوبه، شب جمعه اول ماه حركت مي*كنيم.

    پنجاه سربند ياحسين(ع)و پنجاه پرچم كوچك كه روي آن نوشته بود: هيهات مناالذله به تعداد بچه*ها تهيه كرد. بلندگو را هم آماده كرد.

    آن شب هيئت در منزل يكي از مربيان برپا بود. بعد از نماز دسته عزادار از جلوي مسجد حركت كرد. از علامت و ديگر وسايل زائد هم خبري نبود.

    جلوه زيبايي ايجاد شده بود. عزاداري سنتي بچه*ها و سوز دروني سيد، باعث شد كه هر رهگذري مجذوب آنها شود. مردم كنار خيابان ايستاده بودند و گريه مي*كردند. اين برنامه همه ساله در اولين شب جمعه ماه محرم برپا مي*شود.

    سفر عشق

    يكي از طلاب علوم ديني

    نشسته بوديم سر كلاس. آن زمان من و سيد هم مباحثه بوديم. در حوزه امام القائم(عج). سيد انگار در اين عالم نبود. خيلي هوايي شده بود. بعد از درس گفتم: چي شده انگار سر درس حواست نبود. گفت: آره، خيلي حال و روزم به هم ريخته. خيلي دوست دارم برم كربلا!

    گفتم: چي* مي*گي!؟

    گفت: يكي از رفقا براي عرفه كاروان مي*بره كربلا. مي*ياي با كاروانش بريم!

    گفتم: من يه عمر آرزو دارم برم كربلا. چي از اين بهتر. اما من نه گذرنامه دارم نه پول.

    سيد گفت: كربلا كه اين چيزها رو نمي*خواد. بايد دلت كربلايي بشه. بايد از خود آقا بخواي. بعد آقا همه چي رو درست مي*كنه!

    سيد ادامه داد: من برات وام مي*گيرم. براي گرفتن گذرنامه هم كمكت مي*كنم.

    ***

    باور كردني نبود. يك ماه بعد از آن ماجرا در راه سفر عتبات بوديم. سيد مبلغ هزينه من را پرداخت كرده بود! در اين سفر سيد را بيشتر شناختم. از آنچه فكر مي*كردم خيلي بالاتر بود.

    سيد انسان بسيار وارسته*اي بود. در اين سفر جداي از عشق به اهل*بيت مرا با شهدا آشنا ساخت. از كربلاي ايران برايم گفت. از شلمچه از فكه و...

    رسيديم نجف. سيد خيلي آرامش داشت. نشاط عجيبي در وجودش بود. مي*گفت: *احساس مي*كنم آمده*ام منزل پدرم. اينجا مثل

    وطن انسان است. لباس سفيد و بلند عربي(دشداشه)خريد و تنش كرد. هر جا مي*رفتيم سيد براي ما مداحي مي*كرد.

    سيد مي*گفت: انسان مي*آيد نجف تا پاك شود. بعد هم با اين پاكي وارد كربلا شود.

    در كربلا ديگر آن آرامش نجف را نداشت. چهره*اش را غم گرفته بود. كمتر غذا مي*خورد. با پاي برهنه راه مي*رفت. من فقطبه دنبال سيد بودم. براي مثل يك معلم بود.

    سيد حال و هوايي داشت كه در كمتر كسي مي*ديدم. واقعاً عاشق بود. نمي*توانست از كربلا دل بكند. او قبل از اينكه به كربلا بيايد هم واقعاً عاشق آقا بود. سوز عجيبي در مداحي داشت. سيد جزء افرادي بود كه با شنيدن نام حسين(ع) اشكش جاري مي*شد.

    پس از يك هفته برگشتيم. اين سفر را مديون سيد بودم. او مرا كربلايي كرد.

    يكروز در مدرسه نشسته بودم. ايام پاياني ماه صفر بود. سيد شروع كرد براي خودش خواندن. از سوز دل براي امام حسين (ع) مي*خواند. بچه*ها و ديگر طلبه*ها هم آمدند و كنار او نشستند.

    مجلس عجيبي شد. چنين عزاداري باحالي را كمتر ديده بودم. اينها همه از صفاي دروني سيد بود.

    بعد از نماز كنارش نشستم. نگاهي به من كرد. اشاره*اي به سينه*اش نمود و بي*مقدمه گفت: اگر اينجا رو بشكافند از عشق امام حسين(ع) و كربلا پاره پاره است اما بايد تحمل كرد!

    مداحي

    جمعي از مربيان كانون

    سيد قاري قرآن بود. بعد از اولين سفر كربلا شروع به مداحي كرد. ابتدا فقط زيارت عاشورا مي*خواند. كم*كم اشعار ديگر مداحان را به همان سبك مي*خواند. با راه*اندازي كانون شهيد آويني هم مسئول كانون بود هم مداح مجموعه.

    در سفرهاي زيارتي، در مراسمات جشن و... مي*خواند. از ديگر مداحان هم براي جلسات دعوت مي*كرد. سيد با شروع به كار هيئت رهروان شهدا مداحي هيئت را هم انجام مي*داد.

    از ذكر وياد شهدا در جلسات هيئت غافل نمي*شد. در پايان عزاداري*ها اشعار زمان جنگ يا اشعاري به همان سبك مي*خواند.

    هيئت منزل خود سيد بود. بعد از پايان برنامه شروع كرد به خواندن شعر قديمي دوران جنگ: اي لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش ... سيد با اخلاص خودش مي*خواند و حال و هواي همه را تغيير داده بود.

    بعد از جلسه با خنده گفتم: سيد با اين لشگركشي كجا رو مي*خواي بگيري!؟ سيد هم خنديد وگفت: كربلا

    سال تحصيلي شروع شده بود. مي*گفت: براي جذب بهتر بچه*ها بايد با مدرسه ارتباط داشته باشيم. لذا صبح*هاي پنج*شنبه به مدرسه شهيد توپچي مي*رفت و زيارت*عاشوراي مدرسه را راه انداخت. يكسال بدون هيچ چشم داشتي مداحي كرد و از اين طريق خيلي از بچه*ها را جذب مسجد كرد.

    بعد از زيارت عاشورا جلوي مدرسه ايستاده بوديم. آقا جواد، برادر سيد آمد و سلام وعليك كرد. بعد با تعجب پرسيد: عليرضا، تو زيارت*عاشورا خواندي!؟ سيد گفت: آره چطور مگه!؟

    آقا جواد سيد را بغل كرد. بعد در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بودگفت: اون موقع كه بچه بودي و لكنت زبان داشتي آرزو مي*كردم كه يه روزي راحت حرف بزني.

    بعد ادامه داد: امروز مي*خواستم از خانه خارج شوم ديدم صوت زيباي زيارت*عاشورا مي*ياد. كمي دقت كردم. ديدم صداي عليرضاست. فقط از خدا تشكر مي*كردم.

    برادرش تعريف مي*كرد: همان شب رفتيم منزل يكي از بستگان. جهت مراسم ختم. قرار بود عليرضا مداحي كند. گفتم: اينجا روضه نخوان. اينها اهل گريه نيستند. اما وسط خواندن دعا شروع به روضه خواني كرد. اخلاص و سوز دروني سيد صداي گريه همه را بلند كرد. چراغها كه روشن شد همه چشمها از اشك سرخ شده بود.

    ***

    سيد در مداحي سبك خاص خودش را داشت. بيشتر مواقع پيشاني*بند ياحسين(ع) را مي*بست و به همان سبك بچه*هاي جبهه مي*خواند.

    خيلي كم روضه مي*خواند. بيشتر سوز دروني سيد بود كه بچه*ها را به وجد مي*آورد. در سينه*زني هرگز لخت نمي*شد. اجازه نمي*داد كسي هم لخت شود.

    به خاطر علاقه بچه*ها، در تابستان 88 كلاس مداحي برگزار كرد. مي*گفت: بايد مداح ولايتي و در خط شهدا تربيت كنيم.

    ويژگي*ها

    جمعي از دوستان سيد

    عليرضا پسري بود بسيار متواضع. هميشه حتي در مقابل كوچكتر از جا بلند مي*شد و احترام مي*كرد. مي*گويند ادب انسان را به اوج كمالات مي*رساند. همين ادب و احترام باعث شده بود كه بسياري از افراد مجذوب اخلاق سيد شوند. كلمه ببخشيد هميشه در كلام او بود.

    در هنگامي كه كسي حتي كوچكتر، مشغول صحبت بود او سراپا گوش بود. بعد خوب فكر مي*كرد و جواب مي*داد. اخلاقش نمونه اخلاق بزرگان دين بود.

    در كارهاي مسجد و كارهاي فرهنگي جمله حضرت امام را مي*گفت: ما مأمور به انجام وظيفه هستيم. نه گرفتن نتيجه. بر اين اساس سعي مي*كرد كار را خوب انجام دهد و اگر نتيجه مورد نظر را نمي*گرفت ناراحت نمي*شد.

    در خانه خيلي كم حضور داشت. آن زمان محدود را هم مشغول مطالعه بود. از تلويزيون به ديدن اخبار وبعضي از برنامه*هاي سياسي قناعت كرده بود. مي*گفت: بسياري از برنامه*هاي تلويزيون براي سرگرمي است. براي كسي است كه بي*كار وبي*هدف است و نمي*داند وقتش را چگونه پر كند. اما ما هدف داريم. بچه مذهبي نبايد شبانه روزش را پاي تلويزيون تلف كند.

    به مسائل سياسي مسلط بود. از اساتيدي كه در امور سياسي باتجربه بودند استفاده مي*كرد. براي دانش*آموزان خصوصاً دبيرستاني*ها كلاسهايي در مورد تحليل سياسي و... مي*گذاشت.

    ساده بود وبي آلايش. وقتي كار مسجد را شروع كرد، ديوارهاي اطراف بسيار كثيف و خراب بود. لباس كار پوشيد و با بچه*ها مشغول شدند. بيشتر ديوار را گچ*كاري كردند و شعار نوشتند. اين يادگارهاي سيد هنوز هم پابرجاست.

    هيچوقت نديديم كه بي مورد عصباني شود. اگر در اوج عصبانيت بود سريع خودش را كنترل مي*كرد. به اعصاب و رفتارش كنترل داشت. در كارهاي مسجد خيلي حرف شنيد. خيلي اذيت شد اما هيچ برخوردي نكرد. در عمل به ديگران ثابت كرد كه روش او درست بوده
    ویرایش توسط سائل الزهرا : یکشنبه ۲۹ خرداد ۹۰ در ساعت ۱۵:۲۸

  14. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض انفاق

    جمعي از مربيان كانون

    مي*گفت: خداوند در قرآن فرموده مؤمنين از آنچه خدا روزي آنها كرده انفاق مي*كنند. نه اينكه اضافه مال را بدهند. بعد هم براي ما از دل نبستن به مال دنيا مي*گفت و خودش قبل از همه به آن عمل مي*كرد.

    مادرش ماهيانه مبلغي از حقوق پدري را به سيد مي*داد. او هم سعي مي*كرد با همان مبلغ امورات خود را بگذراند. مبالغي را كه از شهريه حوزه يا از منبرها و... دريافت مي*كرد در يك صندوق قرض*الحسنه واريز مي*كرد تا به نيازمندان وام پرداخت شود. سيد از اين طريق به بسياري از دوستانش وام داد تا عازم كربلا شوند. اين پول هنوز هم در اين صندوق جهت وام موجود است.

    وسيله نداشت. براي رفتن به هيئت و رسيدگي به كارهاي مسجد خيلي اذيت مي*شد. براي همين تصميم گرفت موتور بخرد. چهارصد هزارتومان پس انداز كرد.

    با خبر شد كه كاروان كربلا براي عرفه 88 ثبت نام مي*كند. بچه*هاي بسيج و مربيان مسجد را جمع كرد. با آنها صحبت نمود. قرار شد همگي با هم راهي كربلا شوند. پول موتور را بين بچه*ها پخش كرد تا پيگير كار گذرنامه باشند. هر چه داشت خرج بچه*ها كرد. اما با عروج ملكوتي سيد، برنامه سفر كربلا به هم خورد.

    كت و شلوار بسيار زيبايي داشت. در مراسمات جشن اهل بيت مي*پوشيد. يكبار گفتم: سيد اين كت وشلوار رو چند خريدي!؟ اگه

    جايي سراغ داري كه قيمت مناسب مي*فروشه به ما معرفي كن. سيد نگاهي به من كرد و گفت: سايز من به تو مي*خوره، فردا برات مي*يارم!

    همان شب كت وشلوار خودش را داد خشكشويي. فردا آورد و تحويل من داد. هر چه اصرار كردم بي*فايده بود. سيد مي*گفت: اين يك هديه ناقابل است براي شما!

    سيد يكبار هم به همين صورت كفشهايش را هديه داده بود.

    چفيه عربي زيبايي داشت كه ازكربلا آورده بود. خيلي به آن علاقه داشت. در بيشتر اردوها همراهش بود. يكي از بچه*ها گفت: آقا سيد مي*تونم چفيه شما را تا شب نگه دارم.

    سيد چفيه را داد. شب بود كه آن دانش آموز چفيه را آورد. سيد گفت: اين چفيه مال شماست. من به قصد هديه آن را دادم. شما هم قدر اين يادگار كربلا را بدان.

    از جلوي مسجد رد مي*شدم. شب هفت سيد بود. پيرمرد رفتگر خيره شده بود به اعلاميه سيد. از كنارش رد شدم. باتعجب ديدم اشك تمام صورت پيرمرد را گرفته!

    جلو رفتم و سلام كردم. پيرمرد پرسيد: اين سيد چي شده؟ چرا فوت كرده؟!

    ماجرا را تعريف كردم. پيرمرد گفت: خدا رحمتش كنه. من مشكل شديد مالي داشتم. يكي از آقايان مسجدي سفارش من را به ايشان كرد. آقا سيد هم كمك مالي براي من فراهم كرد هم برايم وام گرفت.

    شبيه اين ماجرا را نيز يكي از كسبه اطراف مسجد تعريف كرد.

    آخرين نوروز

    مهدي محمدي

    شنبه اول فروردين 88 بود. به سيد زنگ زدم وگفتم: سال تحويل كجا مي*ري؟ گفت: كجا بهتر از بهشت زهرا(س)

    تحويل سال حدود سه عصر بود. بعد از نماز راه افتاديم. پرسيدم: كجا بريم بهتره!؟ گفت: هر جا شهدا بخوان!

    داخل قطعه 26 شديم. در ميان قبور شهدا به مزار روحاني شهيد سيدحسين علوي رسيديم. شهيدي كه روز مبعث به دنيا آمده بود و ظهر روز عاشورا در عمليات محرم در شمال فكه به شهادت رسيده بود.

    گفت: همين جا مي*مانيم. گفتم:* سيد تحويل سال چه دعايي مي*كني. گفت: من هر كسي را ببينم مي*گم دعا كنيد كه امسال سال ظهور آقا باشه. فقط همين دعا رو دارم.

    بعد از تحويل سال به كنار خيابان رفتيم. شخصي راديو ماشين را روشن كرده بود و پيام رهبرانقلاب را گوش مي*كرد. ما هم نشستيم و گوش كرديم. آقا سال88 را اصلاح الگوي مصرف ناميدند. سيد برايش جالب بود. در مورد اين موضوع با هم صحبت كرديم. مي*گفت: ما هم بايد در مسجد روي اين موضوع كار كنيم.

    بعد رفتيم سر قبر پدرش. در راه با حالت خاصي به قبور خالي نگاه مي*كرد. خيره شده بود به داخل قبر. بعد گفت: مي*خواهم تو يكي از اين قبرها بخوابم!

    رفت و در يكي از قبرها خوابيد. دقايقي ساكت و آرام در قبر دراز كشيده بود!

    شب آمديم مسجد. در ايام تعطيلات و در اوقات بي*كاري مشغول نظافت محل فرهنگي مسجد بوديم. ديوارهاي طبقه سوم را نقاشي كرد. هر قسمت از سالن را به ياد يكي از شهدا نامگذاري كرد.

    ***

    هيئت منزل سيد بود. شب براي شام چلوكباب گرفته بود. گفتم: سيد ولخرجي كردي! گفت: من تا حالا فكر مي*كردم كه ما سيد موسوي هستيم. اما شجره*نامه خانواده را پيدا كردم وديدم. فهميدم از اولاد امام جواد(ع)هستيم. فهميدم فرزند امام رضا(ع) حساب مي*شيم. به اين خاطر شام دادم.

    احساس عجيبي نسبت به سيد پيدا كرده*ام. چهره*اش از سيماي يك جوان كم تجربه خارج شده. نورانيت سيماي او بيشتر جلب توجه مي*كند.

    انتخابات

    جمعي از دوستان سيد

    از همان آغاز سال بحث انتخابات داغ شده بود. سيد هر هفته در تابلوي داخل مسجد مطالبي در مورد انتخابات نصب مي*كرد. بيشتر اين مطالب سخنان مقام معظم رهبري(حفظه الله) بود. در بيشتر جلسات انتخاباتي نامزدها شركت مي*كرد. مي*گفت: بايد بهتر از قبل بررسي كنيم.

    بعد شروع مي*كرد به تحليل كردن. مواضع همه نامزدها را خيلي خوب مطالعه كرده بود. حتي كتابچه*هاي تبليغاتي آنها را تهيه كرده بود.

    بازار بحث و مناظره داغ شده بود. سيد پس از مطالعه وسيع و بررسي وضع موجود تصميم خودش را گرفته بود. بچه*هاي دانشجو و... مي*آمدند و با او بحث مي*كردند. سيد براي انتخاب خودش استدلال*هاي منطقي و خوبي مي*آورد. هر چند برخي زير بار نمي*رفتند.

    هر چه به 22 خرداد نزديكتر مي*شديم شور انتخاباتي بيشتر مي*شد. مناظره*هاي تلويزيوني تنور انتخابات را داغ*تر كرده بود. بحثهاي بچه*ها گاهي تا نيمه شب در مسجد ادامه داشت.

    سيد مي*گفت: آمريكا و همه دشمنان ما، با همه شبكه*هاي خبري خود پشت سر يك كانديدا جمع شده*اند!من نمي*گويم او بد است. ولي امام گفتند: بترسيد از زماني كه آمريكا و دشمنان از شما تعريف *كنند!

    بعد ادامه داد: در كدام مقطع از تاريخ ايران، آمريكا و انگليس به ما خدمت كرده*اند. هر چه بد بختي به سر ما آمده از طرف اين دو خبيث است.

    شما نگاه كنيد، در تاريخ آمده اميركبير با خيانت انگليسي*ها به شهادت رسيد. رضا شاه را انگليسي*ها آوردند. محمد رضا را آمريكايي*ها روي كار آوردند. جنگ هشت ساله با حمايت آمريكا بود.

    حالا همان دولتهاي خبيث به ما توصيه مي*كنند به چه كسي رأي بدهيم. بعد ادامه داد: از همه مهمتر شاخصه*هايي است كه رهبر تعيين مي*كند. ايشان بهتر از همه ما شرايط كشور را مي*داند.

    سيد مي*گفت: اصول وارزشهاي انقلابي واسلامي هيچ معنايي در ميان طرفداران آنها ندارد. خودم ديدم كه در ايام شهادت حضرت زهرا(س) در خلال صحبتهاي آن آقا، سوت و كف مي*زدند. هيچ كس هم واكنشي نشان نداد.

    بعد از انرژي هسته*اي گفت: اينكه چندين سال در دولت قبل همه چيز تعطيل شد و با شجاعت انقلابي دولت جديد همه چيز راه اندازي شد.

    سيد ادامه داد: من نمي*گويم اين دولت بدون مشكل است. نمي*گويم همه چيز آن مطلوب و مورد نظر است. اما از دولتهايي كه در قبل بودند و فقط شعار مي*دادند بهتر است. لااقل در مقابل دشمنان قسم خورده اين ملت سر تعظيم فرود نياورده.

    يكي از بچه*هاي دانشجو گفت: ببين سيد جون، ما رييس*جمهوري كه با سيب*زميني رأي جمع بكنه نمي*خواهيم! سيد فقط نگاه مي*كرد. يكي از بچه*ها گفت: اجازه مي*دي من پاسخ بدم. بعد شروع كرد به صحبت و گفت:

    سيب*زميني خريد تضميني دارد. يعني اگر كشاورز نتوانست محصول خود را بفروشد، دولت آن را مي*خرد. در طي ساليان گذشته اضافه محصول سيب*زميني كشور به دليل نبود انبار در بيابان رها مي*شد واز بين مي*رفت. سال گذشته امام*جمعه يكي از شهرها به رييس*جمهور نامه نوشت و گفت: اضافه محصول استان ما كه صدها تن مي*شود در حال خراب شدن است اگر اجازه مي*دهيد با همكاري كميته امداد و براي جلوگيري از اسراف بين روستاييان استان پخش كنيم.

    با موافقت رييس*جمهور اين كار انجام شد. كميته امداد اين محصولات را بين روستاييان كشور توزيع كرد. حالا تو بگو جلوگيري از اسراف بد است!؟

    ***

    ايستاده بود جلوي مسجد. گفتم: سيد همه حرفهاي تو درست اما نگاه كن. تمام خيابان پر شده از تبليغات آنها شما چي كار كردي!؟

    لبخندي زد وگفت: ميدان را نگاه كن! برگشتم به سمت عقب. در ميدان آيت*ا... سعيدي بَنر بزرگي از رييس*جمهور از بالا تا پايين يك ساختمان نصب شده بود. از فاصله دور هم قابل رويت بود. بعدها فهميدم ازهزينه شخصي خودش آن را تهيه كرده!

    روز 23 خرداد و بلا فاصله پس از اعلام نتايج در مسجد شيريني پخش كرد. بَنر ديگري هم تهيه كرده بود مبني بر اعلام پيروزي رييس*جمهور مردمي ملت ايران.

    با حوادث بعد از انتخابات شيريني حضور چهل ميليوني در كام سيد، مثل بقيه دوستداران ايران تلخ شد.

    با بچه**هاي بسيج براي حفظ امنيت ساختمان صدا وسيما به خيابان ولي*عصر رفتيم. سيد خيلي با دقت به شعارها و عملكرد معترضين توجه مي*كرد. مي*گفت: اين نحوه اعتراض خيلي عجيب است. مگر ما شوراي نگهبان نداريم. مگر مي*شود با اين سطح وسيع تقلب شده باشد.

    چند روز بعد با هم به جلوي دانشگاه رفتيم. خيلي شلوغ بود. اغتشاشگران همه چيز مي*گفتند: همه اصول و مباني را زير سؤال مي*بردند. كمي آنطرف*تر پارچه سياهي نصب شده بود! اسامي مقتولين(دروغين) كوي دانشگاه روي آن نوشته شده بود! سيد از موتور پياده شد و به طرف آن رفت. گفتم: سيد برگرد اينجا جاي ما نيست.

    اما سيد با شجاعت به ميان جمع رفت. با آرامش خاصي جلو رفت و پارچه را از جا كند. بعد هم برگشت و سوار شد. كمي آنطرف*تر ايستادم. سيد خوب به شعارها و حركات معترضين توجه مي*كرد.

    برگشتيم مسجد. يكي از بچه*ها پرسيد: سيد كجا بودي!؟ سيد هنوز توي فكر بود. به اتفاقات جلوي دانشگاه فكر مي*كرد. گفت: رفته بودم جنگ صفين رو ببينم!!

    وقتي قيافه متعجب ما را ديد ادامه داد: نبردي به نام انتخابات صورت گرفت. آنها كه پيروز نشدند براي جبران شكست، به جاي قرآن، پارچه*هاي سبز را برسر نيزه كرده*اند! بعد گفت: بچه*ها ببينيد من كِي اين حرف رو مي*زنم، اينها به هيچ چيز اعتقادي ندارند. نه به دموكراسي، نه به مملكت، نه به ولايت و... .

    اگر نديديد اينها رو در روي رهبر هم بايستند. اينها اگر اعتراض داشتند بايد از طريق قانوني عمل مي*كردند نه از طريق آشوب.

    در آن روزها باز هم بحثها و گفتگو بين بچه*ها در مسجد و هيئت ادامه داشت.

    يكي از محاسن سيد اين بود كه در بحثها بسيار منطقي بود. هيچگاه اين بحثها را عامل كدورت نمي*دانست. دوستاني داشت كه برخلاف او فكر مي*كردند، برخلاف او رأي داده بودند، اما هيچگاه رفاقتشان دچار مشكل نشد.

    با آنها بحث مي*كرد. بسياري از آنها با صحبتهاي سيد نظرشان تغيير كرد. آنها مي*گفتند: دولت در ماه*هاي قبل از انتخابات حقوقها را افزايش داده، سهام عدالت داده و...

    سيد مي*گفت: مگر همه مردم مناظره*هاي تلويزيوني را نديدند. مگر در مناظره*ها همين حرفها زده نشد. بالاتر از اين، با صراحت رييس*جمهور را دروغگو خواندند. ولي مردم با توجه به همه اين مسائل، خودشان انتخاب كردند. پس چرا به دموكراسي احترام نمي*گذاريد.

    در ثاني محل بررسي شكايات در قانون مشخص شده. بايد به آنجا مراجعه كرد. نه اينكه مردم را به خيابان بكشانيم و به اين طريق آشوب و مشكل درست كنيم.

    تابستان88
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  16. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,895
    امتیاز : 61,822
    سطح : 100
    Points: 61,822, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,136
    تشکر شده 13,172 در 2,585 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 5 پست

    پیش فرض

    سلام دستتون درد نکنه بسی عالی . فقط کاش مطالب رو کوتاه تر بزنید . تجربه ثابت کرده مطالب طولانی تو تالار زیاد خونده نمیشن !!



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...

  18. 5 کاربر از پست مفید دريـــا تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    مهدي محمدي

    قبل از شروع تابستان، فضاي طبقه سوم مسجد در اختيار ما قرار گرفت. سيد با كمك بچه*ها اين مكان را جهت برنامه*هاي تابستاني آماده كرد.

    براي شروع تابستان چند ميز فوتبال دستي براي مسجد تهيه كرد. اقلام ورزشي را هم اضافه كرد. اما براي پايگاه تابستاني تبليغات نكرد.

    پرسيدم: چرا تبليغات انجام نمي*دهي!؟

    گفت*: نيرويي كه داريم خوب است. براي جذب هم از ميان بچه*هاي مدرسه راهنمايي توپچي انتخاب مي*كنيم. بعد هم بايد سعي كنيم كيفيت كار فداي كميّت نشود.

    بچه*هايي كه از سال 84 شاگرد مجموعه بودند حالا مي*توانستند به عنوان مربي فعاليت نمايند. چندين جلسه برگزار نمود. برنامه هفتگي بچه*ها را مشخص كرد. هريك از كارها يك مسئول داشت. سيدكاري كرد كه مجموعه وابسته به او نباشد. در نبود او هم كارها روال خود را داشته باشد.

    وقت بچه*ها را هم پر كرد. از برنامه فوتبال تا پينگ*پنگ. براي خودش هم يك كلاس گذاشت. بنا به علاقه بچه*ها كلاس مداحي را راه*اندازي كرد. كلاس زبان هم از برنامه*هاي تابستان 88 بود. برنامه*ريزي اردوها را هم انجام داد.

    هر روزي كه در كانون نبود با تماس تلفني از نحوه كار با خبر مي*شد. حالا ديگر كانون توسط دانش*آموزان گذشته*اش اداره مي*شد! حضور سيد خيلي كم شده بود. نمي*دانم، شايد مي*خواست بچه*ها آهسته*آهسته كانون بدون سيد را تجربه كنند!

    اردوي مشهد برگزار شد. روز آخر اردو داشتم از سيد و بچه*ها كه به سمت حرم مي*رفتند فيلم مي*گرفتم. سيد رو به دوربين گفت: براي آخرين بار، داريم مي*ريم حرم!

    بعد از زيارت، در گوشه جنوب شرقي گوهرشاد كه گنبد پيدا بود(يا به قول سيد، زاويه عشق) نشستيم. سيد شروع به روضه وداع كرد. آنقدر سوزناك مداحي مي*كرد كه جمعيت زيادي در اطراف ما جمع شدند.

    سيد با چشماني اشك آلود مي*گفت: يا امام رضا(ع) اين آخرين زيارت است! آقا جان مي*گن شما سه جا به زائرين خودت سر مي*زني. آقا ما منتظريم!

    صداي گريه بچه*ها لحظه*اي قطع نمي*شد. او با شور عجيبي مي*خواند. ما هم نمي*دانستيم كه اين زيارت، وداع واقعي سيد با آقاست. با سختي بسيار بچه*ها را جمع كرديم و حركت كرديم.

    سيد در داخل قطار هم مشغول گريه بود. گنبد را از راه دور نگاه مي*كرد واشك مي*ريخت.

    اردوهاي تفريحي هم برگزار كرد. بعد از اردوي خوانسار تصميم گرفت مثل سال قبل به اردوي جهادي برود.

    سيد به همراه دوستانش در تابستان سال قبل* به اردوي جهادي در منطقه پيراشگفت رفته بود. آنها به جز كارهاي عمراني در روستا، منشاء خدمات فرهنگي بسياري براي آن منطقه شدند. اما يكدفعه نظرش عوض شد. گفت مي*خواهم بروم راهيان نور!

    همسفرشهدا

    سيد جواد مصطفوي

    رسيدم خانه. يكي از خواهرانم باعجله جلو آمد و گفت: چه خبر از علي، رنگش پريده بود.

    گفتم: دكترها اميدواري دادند. گفتند انشاء الله خوب مي شه. همه ما ناراحت بوديم اما حالت او فرق داشت. باتعجب پرسيدم:

    چيزي شده!؟

    گفت: ديشب خواب عجيبي ديدم. تمام شهداي محل با همان لباسهاي زمان جنگ آمده بودند اينجا! پشت درب خانه جمع شده بودند. همگي باخوشحالي عليرضا را صدا مي*كردند. مي*گفتند: سيد بيا! عليرضا بيا!

    اشك ديگر اجازه صحبت به او نمي*داد. نمي دانستم چكار كنم. رفتم گوشه*اي نشستم. به خدا التماس *كردم. نذر *كردم. هر كاري از دستم برمي*آمد كردم. خيلي خسته بودم و...

    ***

    مادرم صدايم كرد: پاشو نمازت رو بخوان. نماز را كه خواندم مادر گفت: قبل از اذان خواب عجيبي ديدم! علي آمده بود اينجا، نورانيت خاصي داشت. چهره*اش شده بود مثل شهدا. مي*گفت: مادر، ببين من خوب شدم!

    سريع حركت كردم. هوا هنوز تاريك بود. به همراه خواهرزاده*ام رفتيم به سمت بيمارستان. هنوز زياد دور نشده بوديم كه تلفن من زنگ خورد. شماره را نگاه كردم. از بيمارستان بود. همان بخش آي*سي*يو!

    نَفَسم به شماره افتاده بود. دستانم مي*لرزيد. با صدايي لرزان گفتم: بفرماييد!

    خانمي پشت گوشي گفت: آقاي جواد مصطفوي!؟

    گفتم: بله بفرماييد. گفت: ازبيمارستان مزاحم مي*شم. لطفاً سريعتر بياييد! گفتم: چيزي شده!؟ بعد از كمي مكث با صدايي لرزان گفت: بيمار شما، بيمار شما!

    بعد هم ديگر حرف نزد و قطع كرد.

    ديگر حال خودم را نمي*فهميدم. داد مي زدم و عليرضا را صدا مي*كردم. هر چه خواهر زاده*ام دلداري*ام مي*داد بي فايده بود.

    ***

    وارد بيمارستان شديم. بلافاصله به بخش رفتيم. تخت علي خالي بود. از پرستار سؤال كرديم. بي*مقدمه گفت: او را برده اند سردخانه!

    پاهايم سُست شد. عرق سردي روي پيشاني*ام نشست. نمي*دانستم چه كنم. نشستم روي زمين. تمام خاطراتش از كودكي تا حالا در جلوي چشمانم بود.
    منبع : سایت واحد شهدا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  20. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,581
    امتیاز : 123,440
    سطح : 100
    Points: 123,440, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,228
    تشکر شده 42,005 در 9,344 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    207
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    مسافر نجف

    سيد جواد مصطفوي


    مدتي بود احساس مي*كردم برادر خوب چه نعمت بزرگي است. تازه به عنوان يك همزبان، يك يار خوب او را شناخته بودم. اما حالا! تازه مي*فهمم داغ برادر خيلي سخت است.


    روز پنج شنبه گذشت. اصلاً حال و روزم را نمي*فهميدم. رفقا وبچه*هاي مسجد كارها را هماهنگ كردند. جلسه شب جمعه هيئت برگزار شد. مداح جلسه با اشعار خودش آتش به قلب من مي زد.


    بيمار بستري من آخر شفا گرفت اميد من برفت واين دل خونين عزا گرفت


    با ديدن شاگردان سيد، داغ همه تازه مي*شد. نوجواناني با پيراهنهاي مشكي، كه بي*صبرانه ضجه مي*زدند و از فراق او ناله مي*كردند.


    صبح جمعه رفتيم به سمت مسجدموسي*ابن جعغر(ع). مراسم تشييع قراراست از آنجا شروع شود. جلوي مسجد جمعيت زيادي بود. وارد مسجد شدم. داخل هم پر بود. همه گريه مي*كردند.


    ساعتي بعد پيكر سيد را آوردند. نمي*دانم چه كسي هماهنگ كرده بود. خيلي عجيب بود. سيد را داخل تابوت شهيد گذاشته بودند! مي*گفتند مربوط به يك شهيد گمنام است.


    روي تابوت، پرچم سرخ حرم قمربني*هاشم را انداخته بودند. با فرياد ياحسين(ع) پيكر سيد را آوردند داخل مسجد. بعد هم زيارت عاشورا و عزاداري برگزار شد.


    حاج آقا طباطبايي آمد و در غم فراق سيد صحبت كرد. حاج آقا فرمودند: دوستان، امشب شب اول ماه رمضان است. ماه مهماني خدا، اما سيدعلي زودتر به مهماني خدا رفت و... . صداي گريه مردم بيشتر شده بود.


    تشييع پيكر او هم عجيب بود. انگار دسته عزاداري راه افتاده. همه سينه*زني مي*كردند.


    پيرمردها مي*گفتند: ياد نداريم بعد از ايام جنگ چنين تشييع جنازه*اي در محل انجام شده باشد. اما من انگار هيچ چيزي نمي*فهميدم. احساس مي*كردم همه اينها خواب است. به خودم دلداري مي*دادم. مي*گفتم: اشتباه مي*كني، اين كه سيد علي نيست.


    رفتيم بهشت زهرا. در سالن غسالخانه بچه*ها ايستاده بودند و روضه حضرت زهرا مي*خواندند.


    بريز آب روان اسماء به جسم اطهر زهرا(س) ولي آهسته آهسته ...


    يكي از طلبه*هاي حوزه همان موقع از راه رسيد. خيلي عجيب ناله و گريه مي*كرد. خودش را مي*زد. بعد هم آمد جلو و خودش را روي پيكرسيد انداخت. حالت عادي نداشت. به يكي از دوستان گفتم: كمكش كنيد. او را ببريد عقب.


    در حالتي كه از خود بي خود شده بود آمد پيش من. گفت: سيد خيلي حق گردن من داره من رو برد كربلا، من رو با شهدا آشنا كرد. اما من...


    در حالي كه گريه مي*كرد ادامه داد: امروز صبح مي*خواستم بيام براي تشييع. اما خيلي خسته بودم. خوابم بُرد. در عالم خواب سيد را ديدم. آمد و فرياد زد: پاشو، گرفتي خوابيدي! اميرالمومنين(ع) تشريف آوردند تشييع جنازه من!


    من هم از خواب پريدم. وقتي آمدم دير شده بود. شما رفته بوديد.


    كفن سيد را آوردند. اين كفن را دو سال قبل از كربلا خريده بود. داخل كفن مقداري خاك وآشغال بود. باتعجب نگاه مي*كردم. دوستش گفت: سيد كف حرم امام حسين را جارو كرد. بعد هم آنها را ريخت داخل كفنش! سيد را قطعه211 برديم. آنجا هم مراسم بود. پس از يك ساعت، سيد به خاك سپرده شد.


    ***


    بالاخره همه رفتند. عصر دوباره برگشتم. من بودم و عليرضا. باوركردني نبود. به اتفاقات اين پنج روز فكر مي*كردم. خيلي سريع اتفاق افتاد.


    من تازه احساس مي*كردم سيدعلي مَرد شده. خوشحال بودم كه بعد از پدر يك همدم پيدا كرده*ام. اما...


    شب برگشتم مسجد. بعد از نماز بچه*ها گفتند: يكي از خانم*ها دم در شما را كار دارد. رفتم جلوي در. پيرزني ايستاده بود. بعداز سلام پرسيد: شما برادر اين آقا سيد هستيد!


    گفتم: بله، بفرماييد! پيرزن ادامه داد: من حرم امام رضا(ع)بودم. تازه الان آمده*ام. ديشب در عالم خواب ديدم از جلوي اين مسجد شهيد تشييع مي*كنند. شخصي هم مي*گفت: اين شهيد اسمش سيدعلي است. بعد از تشييع او را مي*برند نجف پيش اميرالمومنين(ع)!


    پيرزن مي*گفت: من در خواب چهره آن شهيد را ديدم. همين آقايي است كه عكسش را زده*اند. همين برادر شما!


    حضور


    سيد جواد مصطفوي


    به نقل خواب و خواب ديدن اعتقاد نداشته وندارم. خواب را هم حجت نمي*دانم. اما اينقدر خوابهاي عجيب از سيد نقل شد كه همه باورهاي من را زير سؤال بُرد.


    البته مي*دانم كه قرآن خواب را بشارتي براي مؤمنان مي*داند. به خصوص در ماجراي يوسف پيامبر كه اصل ماجرا با روياي ايشان آغاز مي*شود.


    مدتي از عروج عليرضا گذشته بود. خواب و خوراك نداشتم. همه خانواده مثل من بودند. يكشب به خاطر سنگ كليه درد زيادي داشتم. كار به جايي رسيد كه مرا به بيمارستان منتقل كردند.


    با تزريق آرام بخش به خواب رفتم. همان لحظه عليرضا آمد به سراغم. با خوشحالي به سمتش رفتم. باتعجب پرسيدم: مگر تو از دنيا نرفتي؟! گفت: نه، من زنده*ام همه كارهاي شما را هم مي*بينم.


    به همراه هم حرم امام رضا(ع) رفتيم. شاگردانش هم بودند. جلوي حرم مشغول خواندن اذن دخول شديم. سيد به سمتي رفت و سريع برگشت.


    براي همه بچه*ها خوراكي گرفته بود. به من هم يك ليوان آب خنك داد. همه آب را خوردم. بسيار گوارا بود. يكدفعه از خواب پريدم. هيچ دردي در كليه*ها حس نمي*كردم. سنگ، دفع شد. ديگر مشكلي پيدا نكردم.


    ***


    شب جمعه بود. با مادر رفتيم سرقبر عليرضا. پيرزني آنجا نشسته بود. او را نمي*شناختم. نشستيم ومشغول فاتحه شديم. آن خانم پرسيد: شما اين آقا سيد علي رو مي*شناسيد!؟ مادر باتعجب گفت: پسرمن است. چطور مگه!؟


    آن خانم گفت: شوهر من مدتي پيش از دنيا رفته. قبر او دو رديف جلوتر است. او انساني بسيار باتقوا بود. اما من ناراحت او بودم. نمي*دانستم در برزخ چه مي*كند!


    تا اينكه ديشب در عالم خواب شوهرم را ديدم. پرسيدم: برزخ چه خبر؟! او در جواب گفت: خدا را شكر، ما مشكلي نداريم. ما پيش سيد عليرضا هستيم!


    باتعجب گفتم: كي!؟ گفت: دو رديف پايين*تر از قبر من مزار سيد عليرضا قرار دارد.


    همان روز يكي از آقايان علما و مدرسين حوزه به سر قبر سيد آمد و فاتحه خواند. من هنوز در فكر سخنان آن خانم بودم. آن عالم بعد از فاتحه، بلند شد و بدون مقدمه گفت: آرامشي كه در اين قطعه از بهشت*زهرا وجود دارد به خاطر وجود اين سيد بزرگوار است!


    به دنبالش رفتم و پرسيدم. شما در اينجا چه مي*كنيد. گفت: پدر من مرحوم شده. خدا را شكر در قطعه*اي قرار دارد كه برادر شما هم حضور دارد. اما توضيح بيشتري نداد!


    ***


    اواخر آذر ماه بود. رفته بودم مسجد. چند نفري از شاگردان سيد را ديدم. يكي از آنها جلو آمد. بعد هم سلام كرد و گفت: ديشب خواب آقا سيد را ديدم. آقا سيد در مورد دوستانم به من توصيه*هايي كرد. بعد هم گفت: ما زنده*ايم. همه شما و كارهايتان را مي*بينيم. من هم پرسيدم: آقا سيد مي*گن شب اول قبر خيلي سخته!


    سيد نگاهي به من كرد و آرام گفت: خيلي سخت، خيلي سخت!


    از حرفهاي آن پسر خيلي توي فكر رفته بودم. رفتم خانه خواهرم. بعد از حال و احوالپرسي از من پرسيد: از عليرضا مطلبي چاپ شده!؟


    گفتم: نه، چطور مگه!؟ گفت: ديشب تو عالم خواب ديدم كه برگه*اي را در دست گرفته و خوشحال به سمت ما آمد. بعد هم بلندبلند مي گفت: آبجي، ببين ما چقدر مهم شديم! بيا اينجا رو ببين! بعد جلو آمد برگه* را نشان داد.


    فرداي آن روز علت اين خواب را فهميدم. مادر ما چند روز قبل وصيتنامه و تمام دستنوشته*هاي عليرضا را برده بود بيت رهبري. مي*گفت: پسرم اينقدر عاشق رهبر بوده، حالا مي*خواهم اينها را به حضرت آقا برسانم.


    روز بعد از اين خواب، نامه*اي از بيت رهبري به همراه يك جلد قرآن براي* ما آمد. در آنجا نوشته بود:


    خانم مقيمي، نامه پر اندوه شما به محضر رهبر انقلاب رسيد. معظم*له پس از مطالعه مرقوم فرمودند:


    «خداوند سكينه و سلام بر قلب اين مادر دلسوخته و رحمت بي*منتها بر روح آن جوان صالح عطا فرمايد.»
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  22. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  23. #12
    مدیر جامعه مجازی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۲-اردیبهشت-۲۰
    محل سکونت
    يك قدم آن سوتر
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز : 30,670
    سطح : 100
    Points: 30,670, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,855
    تشکر شده 5,997 در 1,328 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یافتاح
    سلام ببخشید بنده مطالب رو تقریبا کامل خوندم ولی متوجه نشدم ایشون چجوری شهید شدند نمیدونم شاید بد خوندم میشه یک توضیح بفرمایید ممنون
    ویرایش توسط admin : پنجشنبه ۰۲ تیر ۹۰ در ساعت ۱۱:۱۲

    يا اباصالح ارشدنا الي الطريق يرحمكم الله


  24. 4 کاربر از پست مفید admin تشکر کرده اند .


  25. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-خرداد-۳۰
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1988
    نوشته ها
    2,447
    امتیاز : 18,242
    سطح : 85
    Points: 18,242, Level: 85
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 108
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 23,912
    تشکر شده 4,186 در 1,358 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط admin نمایش پست اصلی
    یافتاح
    سلام ببخشید بنده مطالب رو تقریبا کامل خوندم ولی متوجه نشدم ایشون چجوری شهید شدند نمیدونم شاید بد خوندم میشه یک توضیح بفرمایید ممنون
    شهیدنشدندبراثربیماری فوت کردند

  26. 2 کاربر از پست مفید Shahide gomnam تشکر کرده اند .


  27. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۶
    محل سکونت
    شهرراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1987
    نوشته ها
    2,984
    امتیاز : 26,241
    سطح : 96
    Points: 26,241, Level: 96
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranYour first Group50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 17,488
    تشکر شده 7,445 در 2,299 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    جناب سائل لطفا مطالب رو تقسیم کنید وهر مطلبی رو توی چندتا پست بزنید اینجوری هم بهتر خونده میشه هم بهتر درک میشه ممنون از اینکه عنایت میکنید




  28. 3 کاربر از پست مفید مسافرکوچولووووو تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1