کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 14 , از مجموع 14
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    Lightbulb پا به پای شهدا :: خواستگاری ، ازدواج

    به نام خدا

    شهید جلیل محدثی فر

    من نمی توانم جبهه را رها کنم

    مادر جلیل به آرامی گفت پدر دختر برای جلیل شرط گذاشته بود که دیگر جبهه نرود. گفت که حاضر است هم خانه، هم ماشین و هم سرمایه در اختیار جلیل بگذارد، فقط به شرط این که جلیل از خیر جبهه رفتن بگذرد و مشغول زندگی خودش بشود. گفت: «اگر جلیل کتباً به او تعهد بدهد که قید جبهه رفتن را بزند، حاضر است همان موقع خطبه ی عقد را بخواند.»

    حسین آقا با اشتیاق پرسید: خب بعد چه شد؟

    مادر جلیل به شانه اش تکانی داد و گفت: «جلیل قبول نکرد.»

    هرچقدر به او گفتیم حالا تو یک کاغذی بنویس، تعهدی بده. بعد که عقد تمام شد، هرکاری خواستی بکن، قبول نکرد و گفت که نه. من اگر صحبتی بکنم و قولی بدهم دیگر نمی توانم زیر قولم بزنم. من نمی توانم جبهه را وِل کنم.
    بعد هم خیلی راحت بلند شد و از مجلس رفت بیرون. ما هم به ناچار بلند شدیم و آمدیم خانه.



    مردی از بهشت، صص 101-102


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید محسن علیان نجف آبادی

    خواندن دعای کمیل در اولین شب زندگی مشترک

    یک روز یکی از دوستانش از او پرسیده بود که اگر بخواهی ازدواج کنی ،چه جور همسری انتخاب می کنی و او جواب داده بود: همسری که مطمئن باشم پدرش حداقل از زمان تولد او خمسش را داده باشد .

    حالا چنین دختری را پیدا کرده بود ؛با تقوا و خانواده دار . مراسم خواستگاری تازه انجام شده بود و قرار بود به زودی ازدواج کند .

    صبح زود دوستش آمد دنبالش ؛مثل همه ی روز های دیگر ،برای رفتن به محل کار.
    اما امروز نوبت مادرش بود تا مثل همیشه دوستش را واسطه قرار دهند تا پسرشان را راضی کند .

    - مادر جان، ما دیرمان شده و باید برویم.

    - شما را به خدا، آقا محسن را راضی کنید که مراسم عروسی را در سالن بگیریم و برای مهمان ها کارت دعوت بفرستیم. آخر ما چه جوابی به این همه فامیل و آشنا بدهیم؟

    - آقا محسن، شنیدی حاج خانم چه می گویند؟

    لبخندی زد، گفت چشم و سوار ماشین شد. اصلا رضایت نمی داد که در آن شرایط جنگی مجلس عروسیِ پرخرج بگیرند.

    همین طور هم شد. مراسم عروسی در خانه انجام شد؛ خیلی ساده و معمولی. موقع خرید هم، عروس و داماد تا می توانستند صرفه جویی کردند .

    روز عروسی، محسن میان مهمان ها نشسته بود که خواهرش صدایش زد : «محسن جان، زن ها می خواهند که آقا داماد را ببینند یک تُک پا بیا و برگرد!»

    تنها لبخند زد و هر کاری کردند ،راضی نشد که میان زن ها برود .

    طولی نکشید که دوباره صدایش زدند اما باز هم راضی نشد. حتی - بفهمی ، نفهمی - ناراحت هم شد. طوری که وقتی برای بار سوم صدایش زدند، دو تا انگشتش را به نشانه اسلحه کنار گوشش گذاشت و گفت اگر یک بار دیگر این حرف را تکرار کنید، خودم را –بنگ !- راحت می کنم .

    مجلس زنانه و مردانه تازه گرم شده بود که آقا داماد غیبش زد. انگار که آب شده بود و رفته بود توی زمین. از همه بیشتر، عروس خانم نگران –و البته متعجب – شده بود .

    - شما آقا محسن را ندیدید ؟

    - چرا، ایشان دمپایی اش را پوشید و رفت مسجد تا به نماز اول وقت برسد!

    میهمان ها در حال رفتن بودند که آقا داماد پیدایش شد. او - انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد - رو کرد به عروس خانم ِ نگران و متعجب و گفت : «شب جمعه است. بیایید با هم دعای کمیل بخوانیم!»

    و این چنین بود که عروس خانم، لباس سفید عروسی از تن بیرون آورد، آرایه ها و پیرایه ها را کنار گذاشت و هر دو - در اولین شب زندگی مشترکشان - نشستند به خواندن دعای کمیل .



    مردی با جرعه ای آب در مشت، صص 33-35



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید نوراله کاظمیان

    سرباز خمینی ام، ظاهر و باطن

    تا به حال قیافه اش را به این اندازه شاد و راضی ندیده بودم. همیشه خوش مشرب و گشاده رو بود. اما این بار طور دیگری بود. طاقت نیاوردم و پرسیدم: «نوری راستش را بگو چه شده؟»

    طفره می رفت. از دیدن رنگ و رویش حدس هایی زدم. خوب می شناختمش. خیلی با حیا بود. برای همین هر وقت پدرش حرف ازدواج میزد، با شرم سرش را پایین م انداخت. آخر به حرف آمد: «امروز می خواهیم برویم خواستگاری.»

    خیلی راضی بود. ظاهرا خانواده ی عروس را خوب می شناخت. می گفت خانواده ی با ایمان و مخلصی هستند. به نظرش همین کفایت می کرد.


    - می خواهم همان اول بسم الله به آن ها بگویم که پاسدار خمینی ام، ظاهر و باطن. وقتی این را بگویم خودشان تا آخرش را می خوانند. می فهمند که دنبال دنیا نیستم. می دانند که سرباز خمینی چه می خواهد و چه نمی خواهد. به نظرم بهترین مقدمه برای خواستگاری همین باشد. بله، همین را می گویم.



    داخل زمین، پشت خط، صص 33-34



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  4. #4
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید محمد طاهر (محمد علی) رثایی

    دو روز بعد از عقد، به منطقه رفت!

    گفت: «تا روزی که جنگ باشد باید تو جبهه باشم. تصمیم گرفتم ازدواج کنم تا دینم کامل بشود؛ زودتر شهید بشوم.»
    - اگر شما قبول کردید و خدا خواست شهید بشوم، به اجر و ثوابی می رسید.
    مادرش هم می گفت: «محمدعلی مال شهادت است؛ آن قدر می فرستمش جبهه تا بالاخره شهید بشود. راضی ای زنش بشوی؟»
    قبول کردم. با خودم گفتم: «امثال من باید به این بسیجی ها جواب بدهند.»

    ***


    مراسم یک میهمانی خانوادگی بیشتر نبود. لباس عروسی نگرفته بودیم. یک لباس ساده تنم بود. حلقه هم فقط همانی بود که برای نامزدی آورده بودند.

    دو روز بعد عقد ساکش را بست، رفت منطقه. یک ماه و نیم آن جا بود، یک روز این جا.

    ***

    گفته بود این بار زودتر بر می گرددو همه چیز را برای شروع زندگی مشترکمان آماده کرده بودم. برای اتاق ها پرده می دوختم که خبر شهادتش رسید.



    کاش ما هم (21) ، ش 26.



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  5. #5
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید محمد نصرتی

    می تواند تحمل کند یا نه؟

    خواستیم برایش همسری انتخاب کنیم. می گفت: می خواهم همسرم دیندار باشد. به او بگویید اگر فردا معلول شدم، پا نداشتم، اسارت رفتم، یا شهید شدم، می تواند تحمل کند؟

    به مادرش گفت: این ها را به خاله بگو و بگو فکر فردا را هم بکن.



    آخرین معادله، صص 67-68



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  6. #6
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید محمد علی خورشاهی

    عروسی با نماز جماعت و صلوات

    می گفت مادر کِی می خواهی دامادم کنی؟ ... دیر شد که!

    - مادر جان تو هنوز بچه ای!

    - بچه هم که باشم بالاخره باید بروم. پس بروید و یک دختر خوب انقلابی پیدا کنید که اگر شهید شدم، نرود داد و بیداد کند.

    - این چه حرفی است باد گرفتی. مدام شهید شهید می کنی که چه بشود؟

    ***

    گفت حواستان باشد که من چه کاره ام؟ شاید عقد کردیم، من رفتم جبهه، بر نگشتم. یا جانباز شوم یا اسیر یا مفقود. شما می توانید با این چیز ها کنار بیایید؟

    چیزی به او نمی گفتم. سرم را هم بالا نیاوردم، چه رسد به حرف زدن. اما ته دلم همه ی آن شرایط را قبول کردم و به خودم قول همراهی با او را دادم.

    ***

    نه چراغانی داشتیم و نه سر و صدا. ولیمه ی عروسی را دادیم و همه شاد بودند. روز قشنگی بود. باران نم نم می بارید و محمدعلی بین میهمان ها سخنرانی می کرد.

    آن جا برای اولین بار حلقه ی اتصالش با اهل بیت را یافتم. او در آن عروسی، از عروسی حضرت زهرا (س) سخن می گفت. عروسی زیبایی با نماز جماعت، صلوات و یاد زهرای اطهر!



    آخرین معادله، صص 153-154



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  7. #7
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    این مبحث رو به مناسبت سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت زهرا (س) ایجاد کردم.
    مطالب رو هم از کتاب «پا به پای شهدا - خواستگاری ، ازدواج» تایپ می کنم.

    شما هم اگه مطلب مرتبط داشتید حتما بذارید تا بقیه استفاده کنند.

    بقیه ش باشه برای یه فرصت دیگه ان شاء الله



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  8. #8
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید ولی الله چراغچی

    اصل و نسب، ایمان و رضایت به جبهه،
    شرایط او برای ازدواج بود


    با من بیشتر از همه ی اعضای خانواده صمیمی بود. خیلی وقت ها با هم صحبت می کردیم. صحبت هایی که تنها به من می گفت و من این را خوب می دانستم. در ماجرای ازدواجش، باز ناگفته هایی را به من گفت: «خواهر جان! من می خواهم شهید بشوم، اما گیرم. نصف ایمانم هنوز کامل نشده و با دختری که تو برایم پیدا می کنی، این نیمه را تکمیل می کنم.»

    پرسیدم: «دختر مورد نظرت چه مشخصاتی دارد؟ باید یکی یکی همه ی مشخصاتش را بگویی.»


    گفت: «جز ایمان دختر و اصل و نسب خانواده اش، مشخصه ی دیگری ندارم. مشخصات ظاهری برایم مهم نیست، مهم نیمه ی دیگر ایمان است. دختری برایم انتخاب کن که بعد از شهادت من، هیچ آه و افسوسی پشت سر نداشته باشد. هر جا که خواستگاری می روی، بگو او هدفش شهادت است و هیچ چیزی از مال دنیا ندارد.»


    چند جا رفتم و حرف های او را بازگو کردم. پدر و مادر دختر می گفتند: «خب اگر برادرتان می خواهد راه امام را برود و شهید بشود، پس چرا داماد می شود؟»


    من هم صادقانه می گفتم: «می خواهد نیمه ی ایمانش را تکمیل کند. اگر دخترتان را نمی دهید، برویم جای دیگر؟»


    خلاصه هرجا رفتم، کسی جواب مثبت نمی داد. شنیده بودم که برادرم از فرماندهان جبهه است. آخرین جایی که رفتم، دیگر حرف از شهادت نزدم، گفتم: «برادرم از فرماندهان جنگ است، قصد دارد ازدواج کند، بالاخره شما هم که می دانید اسم شهادت روی همه ی فرماندهان هست.»


    دیدم سردی خانواده های قبلی را ندارند و با آنها یک تفاوت اصلی دارند. آن قدر رفتیم و آمدیم تا بالاخره خدا قسمت کرد. خیلی زود کارها جور شد و پدرم هم با خبر شد. در مورد مهریه به پدرم گفت: «پدر جان! هرچه خودتان میل داشتید برای همسرم مشخص کنید. من که چیزی ندارم، خودتان باید مهریه اش را بپردازید.» بعد خندید و گفت: «اگر نه، ما را آن دنیا یک لنگی نگه می دارند تا سرکار عِلّیه خانم بیایند و رضایت بدهند.»

    پدرم نصف حیاط را قباله کرد و به شوخی گفت: «ازدواج این جوری ندیده بودم!»
    ویرایش توسط آبشار : چهارشنبه ۰۳ آبان ۹۱ در ساعت ۲۰:۴۹



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  9. 9 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  10. #9
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    شهرراز
    نوشته ها
    504
    امتیاز : 6,083
    سطح : 50
    Points: 6,083, Level: 50
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 2,732
    تشکر شده 1,782 در 404 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    به نام خدا
    شهید مصطفی چمران
    بهم گفتند آقا داماد برات هدیه فرستاده!!!!
    رفتم تو اتاق و جعبه رو باز کردم یه شمع داخلش بود همون که تو نقاشی بود خیلی خوشکل و دوسش داشتم....
    چند تا تیکع طلا از تو جعبه برداشتنم آوردم به مهمونا نشون دادم....

  11. 9 کاربر از پست مفید gomnam تشکر کرده اند .


  12. #10
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شهید ولی الله چراغچی

    با همان لباس سبز
    ،
    روی صندلی دامادی نشست



    «ولی» با همه ی تقیّدش به مسائل مذهبی، نسبت به امور دنیوی و ظاهری، بی توجّه بود. شب عروسی اش، هرچه اصرار کردیم: «پسر جان! میهمان داریم، بیا لباسهایت را عوض کن» به خرجش نرفت.

    با همان لباس های سبز جبهه آمد و روی صندلی نشست. قبل از آن خواهر بزرگش که خیلی با او صمیمی بود، گفت: «داداش جان! لااقل یک اصلاح برو!» در جواب گفت: «اصلاح هم لازم نیست، برو ماشین اصلاح را بیاور تا خودم را مرتّب کنم.» بالاخره راضی شد تا جلوی آینه بنشیند و خواهرش، سر و صورتش را اصلاح کند.



    قهر چزابه، ص131.



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل

  13. 7 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  14. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,510 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید حسین دولتی

    سر سفره عقد نشسته بودیم، عاقد که خطبه را خواند، صدای اذان بلند شد.
    حسین برخاست، وضو گرفت و به نماز ایستاد، دوستم کنارم ایستاد و گفت: این مرد برای تو شوهر نمی شود.
    متعجب و نگران پرسیدم: چرا؟ گفت: کسی که این قدر به نماز و مسائل عبادی اش مقید باشد، جایش توی این دنیا نیست.








  15. 10 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  16. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    دعای شهادت سرسفره عقد !

    شنيده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد اجابتش حتمي است». نگاهش کردم و گفتم: چه آرزويي داري؟ در حالي که چشمان مهربانش را به زمين دوخته بودشناسه خبر : 01619 تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۳

    قبل از شروع مراسم عقد، علي آقا رو به من کرد و گفت: «شنيده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد اجابتش حتمي است». نگاهش کردم و گفتم: چه آرزويي داري؟ در حالي که چشمان مهربانش را به زمين دوخته بود . گفت: «اگر علاقه اي به من داريد و اگر به خوشبختي من مي انديشيد، لطف کنيد و از خدا برايم سرانجام با شهادت را بخواهيد.» از اين جمله ي علي تنم لرزيد. چنين آرزويي براي يک عروس، در استثنايي ترين روز زندگي، بي نهايت سخت بود، سعي کردم طفره بروم اما علي قسم داد. در اين روز اين دعا را در حقش کرده باشم، به ناچار قبول کردم ...
    اجابت شد هنگام خطبه عقد از خداوند بزرگ، هم براي خودم و هم براي علي طلب شهادت کردم و بلافاصله با چشماني پر از اشک نگاهم را به صورت علي دوختم، آثار خوشحالي در چهره اش آشکار بود. از نگاهم فهميده بود که خواسته اش را به جاي آوردم. مراسم ازدواج ما در محضر شهيد محراب آيت الله مدني و تعدادي از برادن پاسدار برگزار شد و نمي دانم اين چه رازي است که همه پاسداران اين مراسم، داماد مجلس و آيت الله مدني، همگي به فيض شهادت نائل آمدند!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  17. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  18. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    مهريه یک جلد قرآن و یک اسلحه !

    اي كاش اين حرف را نمي زدم ، چون وقتي اين جمله را گفتم ، حسين رو به گنبد طلايي حرم حضرت رضا (ع) ايستاد ؛ دستانش را بلند كرد و گفت : ‹‹ اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك ! ››


    از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهريه ام يك جلد قرآن و يك اسلحه باشد .
    اينكه چه جوز اسحله اي باشد ، برايم فرقي نداشت .
    پرسيد : ‹‹ نظرتون راجع به مهريه چيه ؟ ››
    گفتم : هر چي شما بگين .
    گفت : ‹‹ يك جلد قرآن و يك كلت كمري ، چطوره ؟ ››
    گفتم : قبول .
    هيچ كس بهش نگفته بود ؛ نظر خودش بود .
    قبلاً به دوستانش گفته بود : ‹‹دوست دارم زنم اسلحه به دوش باشه . ››
    يك جلد كلام الله
    مهريه ام يك جلد كلام الله بود و يك سكه طلا .
    محمد ، آن يك جلد قرآن را پس از ازدواج خريد و در صفحه اولش نوشت :
    ‹‹ اميدم در اين است كه اين كتاب اساس حركت مشترك ما باشد و نه چيز ديگر ؛ كه همه چيز فناپذير است جز اين كتاب . ››
    مانده بود سكه . آن را هم بعد از عقد بهش بخشيدم .
    وفاي به عهد
    بعد از جشن عروسي ، يه سه- چهار روز بعد با هم رفتيم مشهد . براي زيارت به حرم امام رضا (ع) مشرف شديم .
    حسين نگاهي به من كرد و گفت : ‹‹ طيبه خانم! مي خوام يه دعا بكنم ، دوست دارم تو آمين بگي . ››
    خنديدم و گفتم : ‹‹ تا چي باشه ! ››
    جواب داد : ‹‹ تو كارت نباشه . ››
    گفتم : خب ، هر چي شما بگين .
    اي كاش اين حرف را نمي زدم ، چون وقتي اين جمله را گفتم ، حسين رو به گنبد طلايي حرم حضرت رضا (ع) ايستاد ؛ دستانش را بلند كرد و گفت : ‹‹ اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلك ! ››
    عرق سرد تمام وجودم را گرفت . قطرات اشك بي اختيار بر گونه هايم جاري شد . با صدايي گرفته به قولم وفا كردم ؛ گفتم ‹‹ آمین ››
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  19. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  20. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط محمد تیزهوش نمایش پست اصلی







    .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  21. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1