کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 39

موضوع: چادرهای سرخ

  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض چادرهای سرخ

    بسم الله
    خاطراتی کوتاه از بانوان شهیده
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز


  2. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض شهیده محبوبه دانش آشتیانی

    بسم الله
    شهیده محبوبه دانش آشتیانی
    در غروب يكي از روزهاي سرد بهمن سال 40 به دنيا آمد. سال*هاي ابتدايي را در مدرسه رفاه كه كانون فرزندان مبارزان سياسي بود، با جديت و كوشش تمام گذراند و در سايه توجهات پدري روحاني و روشنفكر و نيز محيط مساعد خانه و نيز مدرسه، شالوده ايماني عميق در قلبش نهاده شد.
    در دوره راهنمايي تحصيل مي*كرد كه مزدوران رژيم، مدرسه رفاه را بستند و محبوبه به ناچار به دبيرستان هشترودي رفت. محيط دبيرستان براي فعاليت*هاي ديني و سياسي، مساعد نبود. با اين همه محبوبه و دوستانش، از هر وسيله و امكاني براي فعاليت* سود مي*جستند.

    شهيده محبوبه دانش آشتياني در يك نگاه
    در دو سال آخر دبيرستان، همزمان با اوج*گيري مبارزات در سطح جامعه، درس براي محبوبه تبديل به مسئله*اي فرعي شد، هر چند پيوسته شاگرد ممتازي بود. به مرور زمان و با افزوده شدن آگاهي*هاي محبوبه نسبت به مسائل محيط و رشد فكري و پختگي بيشتر، با عزم يك مسلمان رشيد، به شكلي جدي وارد عرصه مبارزات شد. او فردي بسيار منظم، جدي و دلسوز بود كه احساس مسئوليت، با مهرباني و شور در وجودش آميخته بود و مي*توانست مسائل را با دقت تحليل كند.
    او فرياد مردمان مظلوم و بي*پناه را مي*شنيد و ناله آنان، همچون گلوله*اي سربي كه سرانجام قلب او را شكافت، تا عمق جانش نفوذ مي*كرد. چشمان تيزبين او ستم*ها را خوب مي*ديد و گوش*هايش ناله*ها را مي*شنيد و دلش تنها براي ايمانش مي*تپيد و چنين ويژگي*هايي، طبيعتاً چنان فرجام غبطه برانگيزي در پي دارد و بدين گونه بود كه محبوبه در جمعه خونين و در روز 17 شهريور به خون خود در غلتيد تا حضورش مطلع صادقي بر حضور زن مسلمان ايراني در عرصه*هاي نبرد حق و باطل باشد.
    منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27




    ویرایش توسط عطر نماز : چهارشنبه ۰۷ تیر ۹۱ در ساعت ۱۷:۵۴
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  3. 8 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  4. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    اين شهيد نماد مجموعه اي از ايثارها از خودگذشتگي هايي است که متأسفانه اين روزها کمتر مي بينم. اگر بخواهم او را در چند کلمه معرفي کنيم، بايد بگوييم: کنجکاو، سخت کوش، سرسخت، پر جنب و جوش و فعال، پر از انرژي مثبت و جوياي حقيقت..

    یکی از شهدای سرخ هفده شهریور خونین سال ۱۳۵۷ است او در سال 1340 در تهران متولد شد محبوبه در آغوش مادري مؤمن و متعهد و در سايه وجود پربركت پدري فرهيخته، دوران كودكي را گذراند. محبوبه در یک خانواده روحانی و مسلمان متولد شد. پدرش روحانی بود و در حادثه انفجار حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسید. او در سنین نوجوانی، به عنوان یک دختر مبارز و مسلمان به صفوف فشرده مردم مسلمان ایران پیوست و در تظاهرات پر شکوه علیه رژیم شاه به شهادت رسید.پدرش علاقه خاصی داشت که فرزندانش از تربیت اسلامی برخوردار باشند؛ به همین دلیل آنها را به مدارسی می فرستاد که جو آنها مذهبی و مبارزاتی بود. یکی از این مدارس، مدرسه رفاه بود که محبوبه دوره ابتدایی و راهنمایی را در آنجا گذراند مدرسه*اي كه معلمانش همه الگو و اسوه*هاي تقوا و علم و معرفت بودند. او هم‏گام با قيل و قال مدرسه، از رشد سياسي اعتقادي و مطالعاتي قوي برخوردار شد و ذهن خلاق و جست‏وجوگرش به‏خوبي پرورش يافت. محبوبه ضمن تحصیل در این مدرسه، در خانواده نیز آموزش های لازم را می دید و هماهنگی این آموز ش ها با برنامه های مدرسه موجب گردید که از همان ابتدا در محیطی اسلامی رشد کند و پایه های اعتقادی او مستحکم شود. فضای انقلابی جامعه و آشنایی با حرکت های اسلامی مبارزاتی موجب گردید که او در نوجوانی با مسائل اجتماعی آشنایی کافی پیدا کند و برای یافتن پاسخ های مناسب به سئوالات بی شمار خود، به مطالعه دقیق و اصولی قرآن و نهج البلاغه اهتمام جدی داشته باشد و از طریق شرکت در مراکز اسلامی مترقی، بر دانش خود بیفزاید . او همچننین به کار های فرهنگی نیز می پرداخت او پایین تر از خیابان سیروس، کتابخانه ای را اداره می کرد و برای بچه های محروم جنوب شهر کتاب می برد. برای آنها یک برنامه مطالعاتی دقیق را قرار داده بود، برایشان داستان های اسلامی را تعریف می کرد و به این ترتیب، یک حرکت اجتماعی عمیق و به دور از جنجال گروه ها را در میان کودکان و نوجوانان آغاز کرده بود.

    زندگی محبوبه مبتنی بر تربیت اصیل اسلامی و برگرفته از فرهنگ عمیق اسلامی بود؛ لذا این شیوه باید الگوی نسل نوجوان و جوان قرار گیرد. او در صف اول حركت*هاي دانش*آموزي و اسلامي قرار داشت. سال دوم دبيرستان آخرين سال تحصيلي بود كه نام محبوبه، دانش*آموز سنگر علم و مبارزه ر ا براي هميشه ثبت كرد. با حضور در جمع مردم تظاهركننده در ميدان ژاله (شهدا) هفدهم شهريورماه سال ۱۳۵۷ هجري شمسي در جمعه*اي خونين، گل وجود محبوبه چون شقايقي سرخ پرپر شد و ژاله خونش، ميدان ژاله را رنگين ساخت. پيكر پاكش در بهشت زهرا (س) مأوا گرفت. چند سال بعد نيز نامزد(شهيد حسن اجاره دار) و پدر بزرگوارش (شهيد غلام رضا دانش) نيز در حادثه هفتم تيرماه سال ۱۳۶۰ش به شهادت رسيدند و با خون خود انقلاب اسلامي را بيمه كردند
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  5. 8 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  6. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    محبوبه در نگاه مادر؛
    گل سرخ من در بهشت زهرا
    محبوبه از همان هفت هشت سالگی ، خیلی مطالعه می کرد و درباره اسلام و مذهب ، بسیار کنجکاو بود. ارادت عجیبی به ائمه اطهار به خصوص حضرت فاطمه (س) داشت و می گفت خیلی از مردم ما هنوز آن طور که باید و شاید ، حضرت را نمی شناسند.
    عروسی خواهرش بود و ما می خواستیم جشن بگیریم . او اعتراض کرد و گفت : در شیراز عده ای از خواهر برادرهای ما شهید شده اند. شما چطور دلتان می آید جشن بگیرید ؟ خواهرم می تواند با یه مراسم ساده هم عقد شود.
    چند روز قبل از شهادت محبوبه خواب دیدم برای ادامه تحصیل به کلاسی رفته ام تا ثبت نام کنم. خانمی که مسئول این کار بود، از ثبت نام من خودداری می کرد و هر چه بیشتر اصرار می کردم ، کمتر سود داشت. سرانجام پس از اصرار بسیار من، دری را گشود و گفت، نگاه کن! حیرت زده نگاه کردم و دیدم باغی است بی نهایت بزرگ و تا جایی که چشم کار می کند ، غرق در بوته های گل سرخ است، آن هم گل های آتشین و تر و تازه. آن روزی که به بهشت زهرا رفتم آن باغ گل سرخ را دیدم .گل های سرخ مادران دیگر در کنار گل سرخ من آرمیده بودند.
    صبح روز 17 شهریور حدود ساعت شش بود که یک بلوز آبی گشاد و شلوار لی پوشید و مقنعه اش را سر کرد و چادرش را روی سرش انداخت و آمد و گفت: مادر ! دارم می روم با دوستانم در تظاهرات شرکت کنم. گفتم: چیزی نمی خوری ؟ گفت میل ندارم بعد صورت مرا بوسید و با لحنی مهربان و در عین حال جدی گفت: مادر اگر شهید شدم ، غصه نخورید . وقتی داشت از در خانه بیرون می رفت، برگشت و نگاهم کرد. در نگاهش چیزی بود که تنم را لرزاند. انگار با آن نگاه با من وداع می کرد.
    در کنار جسد محبوبه صدها شهید دیگر هم دیده می شد. جوانان سیزده چهارده ساله ، کودکان و حتی زنی پا به ماه که چند گلوله به شکمش خورده و طفل او را هم کشته بود. دیدن آن صحنه به قدری تلخ بود که بی هوش شدم . وقتی به هوش آمدم ، ئدیدم که دارند گل سرخ مرا به خاک می سپارند.
    روز ختم محبوبه ، از کلانتری محل به خبر دادند که نباید مجلس ختم بگیریم ؛ ولی همه همکلاسیها، اهالی محل و اقوام آمده بودند. جمعیت آنقدر زیاد شده بود که حتی حیاط خانه مان پر از جمعیت شده بود. پلیس دائما اخطار می داد که مردم پراکنده شوند.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  7. 8 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  8. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    هیچ وقت با لباس نامرتب یا کثیف ندیدمش؛ حتی تو اوج مبارزات، این برام خیلی عجیب بود.
    تو نظم لنگه نداشه. یادمه وقتی از بیرون میومد و چادرش رو در می اورد، حتم ا باید خیلی قشنگ و دقیق اون رو تا می کرد و یه گوشه می ذاشت.
    ولی بر خلاف ظاهر منضبطش اصلا ادم خشکی نبود؛ بلکه برعکس خیلی هم خون گرم و مهربون بود. هر وقت کسی رو برای اولین بار می دید یه جوری باهاش گرم می گرفت که انگار جند ساله میشناسدش.

    مجله شاهد یاران به نقل از خواهر شهید
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  9. 8 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  10. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض شهیده طیبه واعظی دهنوی

    بسم الله


    خیلی زیبا قالی می بافت

    ولی درآمدش رو برا خودش خرج نمی کرد

    هر چی از راه قالی بافی در می آورد یا برا دخترای فقیر جهیزیه می خرید

    یا برای بچه ها قلم و دفتر تهیه می کرد

    حتی جهیزیه خودش رو هم با اجازه ی من داد به یه دختر دم بخت...



    ... یادمه یه بار برا عیدش یه دست لباس زیبا خریدم

    روز عید باهاش رفت بیرون و وقتی برگشت از تنش در آورد

    گفتم: چرا شب عیدی لباس نو رو در میاری؟

    گفت: وقتی با این لباس رفتم پیش بچه ها احساس بدی داشتم

    همش فکر می کردم نکنه یکی از بچه ها نتونه برا عیدش لباس نو بخره

    واسه همین دیگه نمی پوشمش!



    خاطره ای از زندگی شهیده طیبه واعظی دهنوی

    منبع: کتاب کفش های جامانده در ساحل ، صفحه ۱۰
    ویرایش توسط عطر نماز : پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۱ در ساعت ۰۷:۴۱
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  11. 7 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  12. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    كودك 2 ساله در چنگ ساواك
    خلاصه*اي درباره سوژه:
    محمدمهدي جعفريان متولد اصفهان در دو سالگي توسط ساواك در تبريز دستگير مي*شود.

    تعجب نكنيد؟!
    او فرزند شهيد ابراهيم جعفريان و شهيده طيبه واعظي دهنوي است. پدر محمدمهدي ـ ابراهيم جعفريان ـ از بنيانگذاران گروه مهدويون اصفهان است، *معلمي كه در خرداد 56 گروه او توسط ساواك شناسايي مي*شود. او به همراه همسر جوان خود ـ طيبه واعظي ـ و كودك خردسالش به تبريز مهاجرت مي*كند و در آن ديار غريب به فعاليت سياسي و مذهبي پرداخته و زندگي سختي را شروع مي*كند. اين زندگي چند ماهي به طول نمي*كشد. ساواك خانه را محاصره مي*كند و با ساكنين خانه (ابراهيم و طيبه و محمدمهدي) مسلحانه درگير مي*شود. ابراهيم و طيبه با حالتي مجروح دستگير شده و به همراه كودك خردسال به تهران منتقل مي*شوند. چند روز بعد دربي دادگاه رژيم تيرباران مي*شوند و محمدمهدي توسط ساواك به پرورشگاه منتقل مي*شود. ساواك براي ربوده نشدن محمدمهدي توسط خانواده، او را با نامهاي متعددي چون شهرام، بهروز و شهروز در چندين پرورشگاه جابجا مي*كند و به مسئولين پرورشگاه وانمود مي*كند كه پدر و مادر اين كودك بر اثر اعتياد شديد مرده*اند!
    انقلاب پيروز مي*شود و پدربزرگ محمدمهدي در جستجوي نوه چهار ساله خود است...
    ...
    محمدمهدي هم اكنون دندانپزشكي 33 ساله و در بندر عسلويه زندگي مي*كند.

    محمد مهدی به همراه مادربزرگ در بازدید موزه عبرت
    ویرایش توسط عطر نماز : پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۱ در ساعت ۰۷:۴۳
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  13. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  14. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    گروه مهدویون از جمله گروه هایی بود که در دهه 50 شمسی با رویکرد اسلامی و انقلابی و مشی مسلحانه در تقابل با التقاط فکری سازمان مجاهدین خلق پا گرفت. در شکل گیری این گروه، مجاهد شهید مهدی امیر شاهکرمی نقش محوری داشت. شهید شاهکرمی دانشجوی دانشگاه صنعتی (شریف فعلی) بود و پیش از سال 52 با سازمان مجاهدین خلق (كه عملا" از سال 50 فعالیت عمومی خود را آغاز کرده بود) ارتباط داشت. وی از نخستین کسانی بود که پی به معایب آن سازمان برد و دو سال قبل از تغییر رسمی مواضع ایدئولوژیک مجاهدين خلق یعنی سال 52 ارتباط خود با ایشان را قطع و به همراه برادران مجاهد شهید حسین زینعلی و شهید ابراهیم جعفریان و ... طرح سازمانی نو را در افکند. یاران او گفته اند شاهکرمی (گرچه بضاعت علمی چندانی نداشت اما) از علاقه ای وافر به حکمت اسلامی و صدرالمتالهین برخوردار بود و لذا با این گرایش و در تقابل با شناخت مجاهدین خلق، رساله جدیدی را به رشته تحریر درآورد که آنهم به "شناخت" مشهور شد. در میان شهیدان مهدویون، نام دو خواهر مجاهد یعنی شهیدان فاطمه جعفریان و طیبه واعظی از جلوه ای خاص برخوردار است. مجاهد شهید فاطمه جعفریان در سال 1339 در یکی از روستاهای اصفهان متولد شد. مدرسه نرفت اما به کمک برادرش مجاهد شهید ابراهیم جعفریان خواندن و نوشتن آموخت و با کتب سیاسی و اعتقادی آشنایی یافت .او همچون بسیاری از دختران محروم و مستضعف روستا از کودکی به قالیبافی مشغول شد.
    فاطمه در 15 سالگی با مجاهد شهید مرتضی واعظی دهنوی ازدواج کرد. در پائیز سال 55 همراه با همسرش اقدام به مخفی شدن نمود و به تبریز هجرت کرد تا درتبریز، در تیم مجاهد شهید ابراهیم جعفریان به فعالیت خود ادامه دهد. در بهار سال 56 خانه تیمی آنها در تبریز مورد محاصره مزدوران امنیتی رژیم ستم شاهی قرار گرفت و فاطمه پس از ساعت ها مقاومت و پرتاب نارنجک به سوی دشمن، در حالیکه 17 سال بیش نداشت، به آرزوی همیشگی خود، شهادت نائل آمد.
    مجاهد شهید طیبه واعظی دهنوی در سال 1337 متولد شد. در سال 1350 با پسر خاله اش مجاهد شهید ابراهیم جعفریان ازدواج کرد. در سال 1355 به علت تعقیب ساواک به اتفاق همسر و کودک دو ساله اش به زندگی مخفی روی آورد. پس از دستگیری همسرش ابراهیم جعفریان سریک قرار با برادرش مرتضی، به محاصره نیروهای رژیم درآمد. مرتضی در این درگیری به شهادت رسید اما طیبه پس از خالی کردن خشاب اسلحه اش دستگیر شد. پس از چند روز شکنجه، او، همسرش و فرزند دو ساله وی را به کمیته مشترک ضد خرابکاری در تهران منتقل کردند. سرانجام طیبه در سوم خرداد 56 همچون همسرش، زیر شکنجه، به شهادت رسید. ( نگاه کنید به کیهان 3/2/59)
    احیاء این خاطرات را از آن رو انجام ندادیم که تفننی را صورت داده باشیم یا نخواستیم مطلق اندیشی ها و حماسه سرائیهای بعضاً تو خالی برخی گروه های سیاسی دهه پنجاهی را از نو تکرار کنیم بلکه علاوه بر ذکر خیر شهیدان می خواستیم و می خواهیم که آنرا بهانه ای کنیم برای به یادآوردن یک سبک زندگی از دست رفته!
    وقتی مجاهدانی همچون فاطمه و طیبه، راهی را پیش گرفتند که ذکر آن آمد، در فرهنگ ما، دو الگوی" زن بودن" غالب بود.
    یک الگو، الگویی بود که دستگاه های رژیم ستم شاهی آنرا ترویج می کردند و بسیاری از روشنفکران به اصطلاح مخالف رژیم هم خواسته یا ناخواسته در کار ترویج آن بودند وعملاً هرزگی و بی عفتی را به عنوان "کمال زن" القاء می کردند. الگویی دیگر هم الگوی آبا و اجدادی بود که به موجب آن کمال زن به" تکثیر نسل" و "خدمت به شوهر" تقلیل می یافت.
    البته این دو الگو، به یک میزان از پلشتی و بدي برخوردار نبودند .در الگوی آبا و اجدادی به زنان ظلم می شد اما الگوی ستم شاهی علاوه بر آن که آنان را مظلوم واقع می ساخت، بی شرافت هم می کرد.
    در کنار این دو الگوی غالب، بودند اشخاص یا گروه هایی که بر "مسئولیت اجتماعی زن مسلمان" تاکید می کردند اما اگر سویه های مثبت این تاکید را بپذیریم آن "تاکید" ابعاد منفی قابل توجهی هم داشت. به عنوان مثال در مجاهدین خلق که ظاهراً در اواخر عمر آن سازمان ، زنان به درون بافت های تشکیلاتی راه داده شدند حضور اجتماعی زن همراه با آفات عقیدتی و اخلاقی بود تا آنجا که نهایتاً به نوعی دیگر از استفاده ابزاری از " زن" راه داده می شد. (به عنوان نمونه نگاه کنید به خاطرات احمد احمد)
    سخنرانان و نویسندگانی همچون مرحوم علی شریعتی نیز که بر نقش اجتماعی زن مسلمان تاکید می کردند این تاکید را در متنی (یا Contextای) صورت می دادند که واجد آسیب هایی بود. نخست آنکه تاکید آن مرحوم عملاً تاکیدی نخبه گرایانه از آب در می آمد و دوم اینکه این تاکید در سطح نخبگان نیز دستخوش اعوجاج بود.
    مرحوم شریعتی از یک سو از بازگشت به خویش و پیوند روشنفکر با مردم سخن می گفت، اما گاه آنچنان توده عظیمی از زنان ستمدیده را با عنوان" سنتی" مورد تمسخر و تحقیر قرار می داد که حداقل مخاطبین وی در پیوند با توده مزبور دچار تردید می شدند. این تحقیر در شرایطی صورت می پذیرفت که امام بی آنکه رویکردی همچون مرحوم شریعتی اختیار کند همان زنان به اصطلاح " سنتی" را از کنج خانه ها به صحنه مبارزه با طاغوت کشاند.
    از دیگر نمونه های این جهت گیری در آثار مرحوم شریعتی القاء نوعی غرور کاذب روشنفکرانه نسبت به مردم بود." کاذب" از آنرو که پيروان خاص ایشان به جهت آموزش هایی که از آن مرحوم ذريافت مي كردند عناصری کم توان( به لحاظ معرفتی) با اندیشه هایی پریشان و ناهمساز تربيت مي شدند اما در عین حال خود را یک سرو گردن از مردم که هیچ، از زحمت کشیدگان حوزه و دانشگاه هم بالاتر می دیدند! الگوی" زن بودن" در آثار شریعتی فقط از این جهات آسیب مند نبود. اندیشه مرحوم شریعتی از حیث اعتقادی حداقل دچار پریشانی بود و از حیث تاکید بر ضوابط شرعی گرچه واجد نکاتی ارزشمند است اما نحوه ورودی را به بحث از احکام شرعی اختیار می کند که مي تواند راه را برای تاویل های شخصی بازكند(و حداقل نمي توانست كافي باشد)وبيراه نيست كه رگه های مثبت اندیشه وی اکنون در عمل پیروان او نیز متروک گردیده است .
    به هر تقدیر این الگوها(البته غير از الگوي ستمشاهي) اگرچه بی بهره از جهات مثبت نبوند اما دستخوش آسیب هم بودند.
    در دهه 50 گروه هایی که مستقل از مجاهدین خلق شروع به کار کردند و می توان مجموعه آنها را" مجاهدین امام" نام گذارد کوشیدند تا از بسیاری از آن معایب احتراز کنند. گرچه این تذکر را حتماً باید عرضه داشت که نه آنها به کلی بی بهره از جهات مثبت بودند و نه اینها به کلی مصون از جهات منفی! سخن ما ناظر به چهره كلي گروهها ،اشخاص و جريانها است.
    حرکت" مجاهدین امام" که در قالب گروه های مهدویون ،موحدین، منصورون، توحیدی صف شكل گرفت تا پیوستین به رود بزرگ حرکت امام، پویشي تکاملی را شكل مي داد. در نهضت امام و در گفتار شخص ایشان و شاگردان ایشان، الگویی از زن مسلمان عرضه شد که نه در ادامه الگوی آبا و اجدادی بود که کمال زن را در خانه داری (و نه مادر بودن) می دید و نه همچون الگوهای متجددانه مبتذل ستم شاهی یا الگوهای شبه متجددانه برخی از روشنفکران مسلمان !
    الگویی که در نهضت امام طرح شد، واجد عناصر مثبت دیگر گروه ها و شخصیتهای مسلمان بود اما عناصر منفی آنها را نداشت.
    سوگمندانه باید گفت که هر چه از پیروزی انقلاب بدین سو آمده ایم فدر رسانه ها، دستگاه های تبلیغی و کلا" منابع تولید هنجار نظام آنچه به چشم می خورد نسبتی با این الگو نداشته و ندارد.
    اشتباه نشود! مقصودمان این نیست که الگوی "زن مسلمان متعهد و مسئول" الزاماً می باید در قالب همان سبک زندگی تحقق یابد که در زندگی غبطه انگیز فاطمه و طیبه صورت پذیرفت. تردیدی نیست که گاه زن متعهد و مسئول باید اسلحه به دست گیرد اما الزاماً و همواره این چنین نیست. آنچه در این الگو همیشگی است و می تواند و می باید راهنمای زندگی قرار گیرد، "احساس مسئولیت اجتماعی" و "نقش موثر در این عرصه "همراه با "روحیه ایثار" است. یعنی همان "عنصر" که متاسفانه رسانه هاو دستگاه هاي تربيتي ما آنرا به کلی مهجور قرار داده اند.
    در این چنین فضایی بیراه نیست اگر همچنان فاطمه و طیبه را بیاد آوریم

    منبع: سایت احیا
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  15. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  16. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض شهید ناهید فاتحی کرجو (سمیه کردستان)

    «محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده می*گوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت می*کرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت می*کرد. در راهپیمایی*های انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب می*شد. به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز 12 بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  17. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  18. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض نحوه شهادت

    لیلا فاتحی*کرجو خواهر شهیده می*گوید: ناهید 15 ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و می*گفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیده*ام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد. بعضی وقت*ها رفتار مشکوکی از خود نشان می*داد. چندی بعد او را به خاطر فعالیت*های ضدانقلابی*اش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمی*خواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمی*دانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.

    بعد از قضیه نامزدی*اش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایه*های مردم را می*شنید و تو دلش می*ریخت و دم نمی*زد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل می*کرد. از یک طرف مردم می*گفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر می*گفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختی*هایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا می*رفت، من همراه او بودم.

    لیلا فاتحی* کرجو ادامه می*دهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی* ماه 1360 ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر می*رفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش می*گفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمی*گردد؛ دختر سر به هوا و بی*فکری نیست». مادر به من هم دلداری می*داد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشده*اش به خیابان*ها رفت. از همه کسانی که او را می*شناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسی*ها، مغازه*دارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را می*شناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیده*اند که سوار مینی*بوس شده است». مادرم، راننده مینی*بوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول می*ترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».

    لیلا فاتحی*کرجو می*گوید: مادرم، با کرایه* قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامه*های تهدید کننده به خانه ما می*انداختند، زنگ خانه را می*زدند و فرار می*کردند. در آن نامه*ها، خانواده* را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندان*تان را می*دزدیم یا اینکه می*نوشتند شبانه به خانه*تان حمله می*کنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچه*ها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را می*گشت تا خبری از ناهید بگیرد.

    سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحی*کرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر می*کشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول می*گرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی می*دادند. خیلی او و خانواده*اش را اذیت می*کردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادی*های اطراف شهرهای مختلف، ... هر کجا که می*گفتند کومله مقر دارد، می*رفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا می*گشتند.

    شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه می*کند: خبر به ما رسید که کومله*ها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا می*گردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه* این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کرده*اند.
    ناهید فقط 16سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجه*های بسیار او را در آذر ماه 1361 زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد
    ویرایش توسط عطر نماز : جمعه ۰۹ تیر ۹۱ در ساعت ۱۱:۲۷
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  19. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  20. #11
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض سردار نقدي: در مقابل عظمت شهيده فاتحي احساس حقارت كردم/ مدعيان عرفان عملي بايد در مكتب اين شهيده زانو بزنند

    نقدي با بيان اينكه شهيده ناهيد فاتحي كرجو تاريخ را تكرار كرده است، بيان كرد: اين شهيده با نخستين شهيده اسلام يعني سميه تاريخ را دوباره تكرار كرده؛ به اين معنا كه سميه زن وفاداري بوده كه زير تمام شكنجه*ها صبر، ايستادگي و مقاومت كرده و شهادت را به تسليم بر بت*پرستان ترجيح داد.

    وي افزود: زماني كه داستان زندگي و خاطرات شهيده ناهيد فاتحي كرجو را خواندم در مقابل عظمت اين دختر احساس حقارت كردم.

    رئيس سازمان بسيج مستضعفين در تشريح زندگي اين شهيده توضيح داد: در زمستان بسيار سرد سال 60 كه در ارتفاعات برف و يخبندان وجود داشت، اين شهيده را با پاي پياده و بر كوه*هاي يخبندان *بردند و در سياه*چال زيرزميني در روستايي *ماه*ها تحت شكنجه، آزار و تهديد قرار دادند.

    نقدي ادامه داد: زماني كه از ايشان خواستند عليه امام و رژيم اسلامي سخنراني كند، ايشان مخالفت كرد و او را به قبرستان بردند و قبر او را كندند اما تسليم نشد و ايشان را داخل قبر انداختند، باز هم تسليم نشد و حتي زماني كه بر او خاك ريختند، تسليم شكنجه*هاي دشمنان نشد.

    وي با بيان اينكه تمام شهيدان، راه روشني براي جامعه هستند، گفت: شهيده ناهيد فاتحي كرجو، شهيده برجسته*اي است كه با قدرت صبر و صلابت مانند خورشيدي درخشان مقابل آزاديخواهان راه را به همه نشان داد.

    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  21. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  22. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض خاطراتی از «ناهید فاتحی کرجو» به روایت پدرش

    دختر همسایه، عروسک را که دید به گریه افتاد و گفت خیلی عروسک دوست دارد اما پدرش نمی*تواند مانند او را برایش بخرد؛ ناهید به خانه که آمد عروسک همراهش نبود.

    شهیده «ناهید فاتحی*کرجو» در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج به دنیا آمد. با شروع حرکت*های انقلابی مردم، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شرکت در راهپیمایی*ها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز کردستان قرار گرفت.

    بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیری*های ضد انقلاب در مناطق کردستان، همکاری*اش را با نیروهای ارتش و سپاه آغاز کرد. ناهید بیشتر وقتش را به خواندن کتاب*های مذهبی و قرائت قرآن و انجام فعالیت*های اجتماعی می*گذراند.

    ناهید اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان مرکزی شهر سنندج مراجعه کرد که به دست نیروهای ضدانقلاب اسیر شد و 11 ماه توسط ضدانقلاب شکنجه شد؛ موهای سرش را تراشیده و ناخن دست و پایش را کشیدند تا به امام خمینی(ره) توهین کند اما او شهادت را به زندگی با ذلت ترجیح داد. ناهید فاتحی در حالی که 16 سال بیشتر نداشت توسط ضد انقلاب زنده به گور شد و به شهادت رسید.

    «محمد فاتحی کرجو» پدر این شهیده خاطره*ای از فرزندش را روایت می*کند:

    ناهید از همان کودکی با دیگران فرق داشت. کوچک که بود کلافه می*شدیم، از بس سؤال می*کرد. کنجکاوی او همه را کلافه می*کرد. حتی در مورد مسائل بدیهی هم سؤال می*کرد. انگار می*خواست ته و توی همه چیز را دربیاورد. تا جایی که قادر به جواب دادن نبودیم.

    او از کودکی دلی به وسعت دریا داشت و معنای محبت و همدردی را به خوبی درک می*کرد به طوری که مادرش از دست او کلافه می*شد. هر وقت با بچه*ها بازی می*کرد، در خانه هر چه میوه و خوراکی داشتیم خودش می*برد تا با بچه*ها تقسیم کند و با آنها بخورد.

    من از پرسنل ژاندارمری بودم. زیاد به مأموریت می*رفتم. یک بار که برای او عروسک گران قیمتی آوردم، عروسک را با خودش برد بیرون تا با بچه*های همسایه بازی کند. وقتی برگشت، عروسک همراهش نبود. مادرش پرس و جو کرد که عروسک را چه کرده*ای؟ تو که آن را با اصرار بیرون بردی، چرا آن را با خودت نیاوردی؟ ناهید گفت آن را به دوستم داده*ام تا با آن بازی کند. مادرش از او ناراحت شده بود. عصر آن روز عروسک را برگرداند و گفت دوستم عروسک ندارد. وقتی گریه کرد و گفت بابایم برای من عروسک نمی*خرد دلم برای او سوخت. دختر خوبی ا*ست. عروسک خودم را به او دادم و گفتم عروسکم را خراب نکند. او هم با عروسک بازی کرد و بعد آن را به من برگرداند.

    ***

    رابطه صمیمی و خوبی با بچه*های دیگر داشت. مادرش همیشه نگران او بود. به خاطر همین رفتارهایش نگران بود او را گول بزنند. هر کسی یک نفر دوست صمیمی دارد، ولی او با همه دوست بود و با هر کس متناسب با شخصیتش صمیمی بود.

    چهار، پنج ساله که بود، اگر تا سر کوچه هم می*رفت، محجبه بود. چادر سرش می*کرد. زنبیل کوچکی داشت که دستش می*گرفت. انگار که سال*هاست زن خانه است! همسایه*مان جلو او را می*گرفت و می*گفت چادرت را به من می*دهی؟ و ناهید می*گفت نه، آخه برای تو بزرگ است!

    ***

    به پاکیزگی و تمیزی خیلی اهمیت می*داد. از کوچکی خانم بود. یک روز در حیاط را باز کرده بود و چادرش را دورش پیچیده بود و در چارچوب در نشسته بود و به کوچه نگاه می*کرد. بچه*ها در کوچه بازی می*کردند؛ به او گفتم چرا نمی*روی با بچه*ها بازی کنی؟ گفت دیشب باران آمده، زمین پر از گل است، لباسم کثیف می*شود.

    بچه*های دیگر را مادرشان مجبور می*کند، هر شب مسواک بزنند ولی او هر شب قبل از خواب بدون اجبار مسواک می*کرد. بچه*ها به او می*گفتند «وسواسی»!

    ویرایش توسط عطر نماز : جمعه ۰۹ تیر ۹۱ در ساعت ۱۱:۳۶
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  23. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  24. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض شهیده اعظم شفاهی

    بنج تا بچه در خانه از سر و کول هم بالا می رفتند و او هم مشغول درست کردن ترشی و مربا می شد .

    لابه لای شیشه های رنگارنگ ترشی می نالید و جیغ وداد بچه ها حواسش به خواهر هایش بود.

    یکی از شوهرش می نالید و آن یکی از بچه ها . نصیحتشان می کرد که هوای زندگی و شهر تان را داشته باشید .

    خودش هم بیشتر از همه هوای شوهرش را داشت .

    می دانست کار زیاد باعث شده فکر حج تمتع از ذهن شوهرش بیرون برود، خودش دست به کار شد

    در کارگاه سفید آب سازی مادر شوهرش مشغول شد و بلاخره از پس انداز هایش توانست شوهرش را روانه حج کند.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  25. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  26. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    شهیده اعظم شفاهی" سال 1333 هجری شمسی در شهرستان نهاونددیدگان پاکش را به دنیا گشود. در دامان پدر و مادری دین باور پرورش یافت. تحصیلاتش را تا مقطع ابتدایی بیشتر ادامه نداد و در کارخانه کمک حال مادر گشت. عاطفه بی حدش زبانزد دوستان و آشنایان بود تا جایی که به بیماران بد حال و لاعلاجی که دیگران ابا داشتند نزدیکشان شوند، سرمی زد و از آنان دلجویی می نمود. ما نند سایر دختران آن زمان زود ازدواج نمود و صاحب پنج فرزند شد که یک یکشان را با تربیت دینی و اجتماعی پروراند و سرانجام صبح روز هفدهم فروردین ماه 1364در بمباران هوایی رژیم بعثی در زادگاهش به شرف شهادت نایل آمد.."
    در یکی از خاطرات این کتاب، بردار"شهیده شفاهی" چنین می گوید :
    "

    در خیابان های نهاوند آن زمان، زنی پرسه می زد که بیماری اش واگیردار داشت. او کثیف و ژولیده بود. عقب ماندگی ذهنی داشت. هرجا که ظاهر می شد مردم از جلوش در می رفتند.همه از او دوری می کردند. اما یک نفر بود که مثل بقیه نبود. او برای زن بیمار دل می سوزاند. به دادش می رسید و برایش غذا می آورد. مثل یک مادر کنارش می نشست و به او محبت می کرد. روزی نبود که خورشید در آن غروب کند و خواهرم غذای او را فراموش کند. زنی که در خیابان های نهاوند پرسه می زد، برای نخستین بار از اعظم آموخت که محبت چیست و تا چه اندازه قویست! "
    " آن روز، هشت صبح "، با شمارگان 2200نسخه، در 54 صفحه ، قطع پالتویی و با قیمت4000ریال به همت نشر شاهد منتشر شد.
    نشر شاهد، ناشر برگزیده دفاع مقدس در سال های 1381 تا 1385 و برگزیده بیست و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب (1387) است.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  27. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  28. #15
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    همه کار می کرد؛بچه داری،ترشی انداختن و مربا درست کردن.

    اما هیچ کدام از این ها مانع فعالیت های دیگرش نبود.

    خانم های نهاوندی می رفتند پای جوی قیصریه شاهزاده محمد،پتوها را می انداختند توی آب و یک باره آب قرمز می شد.

    پاک کردن لکه های خون از پتوها راحت نبود، اما آنها همه سعی شان را برای تامین نیاز رزمندگان می کردند.
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــ

    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  29. 7 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  30. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    به گزارش ایبنا کتاب "آن روز، هشت صبح" شامل زندگی*نامه و خاطرات شهیده اعظم شفاهی به قلم لاله جعفری، توسط نشر شاهد منتشر شده است.
    اعظم شفاهی سال 1333 در شهرستان نهاوند از توابع استان همدان به دنیا آمد.

    از ویژگی*های اخلاقی با ارزش این شهیده سر زدن و دلجویی کردن از بیماران بد حال و لا علاجی بود که دیگران از نزدیک شدن به آن*ها ابا داشتند.

    وی سر انجام صبح روز هفدهم فروردین ماه سال 1364 در بمباران هوایی زادگاهش توسط ارتش متجاوز صدام به شهادت رسید.

    در بخشی از کتاب به نقل از عبدالرضا شفاهی، برادر اعظم آمده است: سرانجام اعظم را پیدا کردیم. از زیر آوار بیرونش کشیدیم. از پاهایش که دو تا شلوار پوشیده بود، او را شناختیم. آخر اعظم سر نداشت. سعیده بغلش بود. هیچ کدام نفس نمی*کشیدند. گویی سال*هاست که مرده*اند. سر اعظم در میدان طالقانی، پانصد متر آن طرف*تر پیدا شد.

    "آن روز، هشت صبح" از مجموعه کتاب*های "زنان آسمانی" در قطع پالتویی و 54 صفحه و با شمارگان 2200 نسخه و بهای 4 هزار ریال توسط نشر شاهد منتشر شده است.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  31. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  32. #17
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض شهیده فهیمه سیاری

    «خدایا! به من شناختی عطا کن که در پرتو این شناخت، از همه وابستگی‏ها رهیده باشم.»

    «خدایا! دردها مختلف و سطح بینش‏ها متفاوت. کارهایم نه تنها به خاطر خدا نیست، بلکه به خاطر خود نیز نیست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس می‏خورم.»

    «خدایا! چقدر پستی و ذلت‏به همراه. چقدر توشه راه کم و چقدر راه طولانی و بی‏پایان.»

    اینها آخرین دست نوشته‏های شهید فهیمه سیاری است. او طلبه مکتب توحید قم بود. گلی که در بهار رویید و با وزیدن بادهای مسموم فصل خزان به خاک نشست.

    فهیمه سیاری در بهار سال 1339 (برابر با محرم الحرام سال 1381 قمری) در تهران، در خانواده‏ای مذهبی چشم به دنیا گشود. او از همان ابتدای کودکی و نیز در دوران ابتدایی و راهنمایی، با همسالان خود فرق بسیار داشت. بسیار کنجکاو بود و مرتب برای سؤال‏های خود، دنبال پاسخ می‏گشت. در بین همکلاسانش هم از نظر اخلاقی و هم از نظر درسی، شاگردی ممتاز و برجسته بود و با وجود سن کم‏اش، همیشه همراه با مادر و خواهرش در جلسات قرآن و احکام و اصول عقاید، در حسینیه‏ای که فاصله زیادی با منزلشان داشت، شرکت می‏کرد و از همان زمان تار و پود وجودش با قرآن و مسائل دینی گره خورد. او می‏ بالید و پایه‏ های اعتقادی‏اش روز به روز محکم‏تر می‏شد.

    بعد از دوران راهنمایی، خانواده سیاری به شهر زنجان منتقل شدند و در آنجا فهیمه، در دبیرستان، به تحصیل در رشته ریاضی فیزیک پرداخت. سال‏های پایانی دبیرستان، مصادف بود با سال‏های اوج بیداری مردم. در آن زمان، مسجد ولی عصر (زنجان)، مسجدی بود که فهیمه با حضورش در آنجا، هر روز بیشتر قد می‏کشید و هر روز بیشتر سبز می‏شد. او شاهدی بود که به بار نشستن درخت انقلاب را به نظاره ایستاده بود



    در این میان، بزرگوارانی چون آیه الله مشکینی و رضوانی، نقش مهمی در بیداری مردم ایفا می‏کردند. فهیمه از طریق این مبلغان، از وجود حوزه‏های علمیه زنجان با خبر می‏شود و بعد از اخذ دیپلم در سال 57، برای تحصیل رضای خدا و معارف الهی، به شهر خون و قیام(قم)، هجرت می‏کند. مکتب توحید قم (حوزه علمیه خواهران)، میزبان قدوم گلی می‏شود که با معنویت آبیاری شده بود. فهیمه در آنجا، از محضر اساتیدی چون آیت‏الله شهید قدوسی بهره می‏گیرد و خود با دو بال عشق، پیشاپیش استاد خویش پر می‏گشاید. در آن سال‏ها، فهیمه در مکتب توحید، به خودسازی و عبادت می‏پردازد و معارف الهی چشمه چشمه در زلال قلبش می‏جوشد.

    در مهر ماه سال 59، فهیمه به قم باز می‏گردد و سال سوم تحصیل را در مکتب توحید آغاز می‏کند. در آغاز سال تحصیلی، آموزش و پرورش شهرستان بانه، از مکتب توحید قم می‏خواهد که مبلغی برای کار فرهنگی - تربیتی خواهران به این شهر اعزام کند.

    در تاریخ 6/9/59 فهیمه، علم را به صحنه عمل می‏کشاند و با تمام دوستانش در مکتب توحید خداحافظی می‏کند. او احساس می‏کند که این سفر بازگشتی در پی ندارد. غم در نگاهش موج می‏زند، غم دوری عزیزان بر دلش سنگینی می‏کند.

    ولی او می‏داند که اینها تعلقات دنیوی است. او فراتر از اینهاست. با وجود بال‏های بلندش، دیگر پای ماندن و طاقت‏ بر زمین راه رفتن را ندارد. از این رو، ندای پروردگارش را می‏شنود و عاشقانه این ندا را لبیک می‏گوید. کوله بار سفر بر دوش می‏کشد و از خویش هجرتی سرخ آغاز می‏کند.

    لیکن روح او بی‏قرارتر از این است که صبر کند تا پیروزی. دو روز بعد (12/9/59، برابر با 24 محرم الحرام 1401 ق) روز میعاد وست‏با محبوبش. ماشین حامل فهیمه و دوستش، همراه با دو خواهر دانشجو که آنها نیز برای تبلیغ عازم این سفر بودند، از سنندج به سمت‏ سقز، همراه با یک ستون نظامی حرکت می‏کنند. ساعت 4 بعدازظهر به دیوان دره می‏رسند و آنجا را به سمت‏ بانه ترک می‏کنند. راه پرخطر و منافقان (خطه کردستان)، این حرامیان جان و ناموس و آبروی مردم در پیش. فهیمه به دوستش می‏گوید: «احساس راحتی می‏کنم، دیگر فقط از راه دور شاهد نیستم. زیرا خود نیز در جریان هستم.» در بین راه، با صدایی آرام و دلنشین قرآن را تلاوت می‏کند. توشه راه او قرآنی است که روبروی او باز است و عکسی از امام که بر دامنش قرار دارد.

    ناگهان صدای رگبار گلوله از هر طرف، ماشین آنها را هدف قرار می‏دهد; بارانی از خون و گلوله. در این لحظه راننده فریاد می‏زند: «سرهاتان را پایین بیاورید» و فهیمه آرام سر بر دامن دوستش می‏گذارد. یکی از خواهران دانشجو از ناحیه دست آسیب می‏بیند. راننده از ناحیه کتف زخمی می‏شود ولی با این حال، ماشین را از آن منطقه دور می‏کند. بعد از چند دقیقه ماشین، جلوی درمانگاه متروکی متوقف می‏شود. راننده برای پانسمان کتف خود از ماشین پیاده می‏شود.

    دوست فهیمه برای درمان دوست دانشجویش قصد می‏کند پیاده شود که خونی بر دامن خود می‏بیند. چشم فهیمه خونین، خدا را به تماشا نشسته است.

    خورشید از دور شاهدی است که در خون فرو رفته است. سال‏های سال است که روییدن و بالیدن و در خون نشستن هزاران هزار شقایق سرخ را هر روز به تصویر می‏کشد.

    فهیمه این راه طولانی و بی‏پایان را با بال‏های سرخ و با چشمانی سرخ‏تر اینگونه کوتاه کرد و خط سرخ پیشوای خود حسین‏علیه السلام را اینگونه با خون سرخ خویش ادامه داد

    ویرایش توسط عطر نماز : جمعه ۱۶ تیر ۹۱ در ساعت ۱۹:۳۴
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  33. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  34. #18
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    تهران، خرداد سال ۱۳۳۹ حیات سبز و زیبای فهیمه آغاز می شود. فهیمه چون پیچک سبزی بر ساقه زمان می پیچد، سبز می شود و اوج می گیرد. سالهای ابتدایی و راهنمایی را با کوشش خود با سربلندی تمام پشت سر می گذارد و گلهای لبخند و رضایت را در باغ دل اولیا خانه و مدرسه می کارد او در مکتب و مدرسه همیشه شاگردی است ممتاز و مودب. فهیمه با پایان دوره راهنمایی به همراه خانواده در زنجان رحل اقامت می افکند. در سال ۵۷ در رشته ریاضی- فیزیک با معدلی ممتاز از دبیرستان آزرم فارغ التحصیل می شود. سالهای ۵۶ و ۵۷ فهیمه با حضور سبزش در مسجد ولی عصر (عج) گوش جان به زمزمه های بیداری و آگاهی می سپارد. در این میان او از طریق بزرگانی چون آیت الله مشکینی و رضوانی از وجود حوزه علمیه خواهران در قم آگاه می شود. در سال ۵۷ عازم قم می شود. ((مکتب توحید)) مقدمش را گل می ریزد. او در آنجا در محضر بزرگانی چون آیت الله شهید قدوسی جستجوی ناتمام خود را پی می گیرد.

    طلسم شب شکست و سپیده آزادی سربرآورد. خفاشان شب پرست رویت مهرتابان را برنتابیدند و فتنه ها برانگیختند.

    ناآگاهی و فقر فرهنگ اسلامی ام المصائب بود. باید مشعل داران دین و دانش و آگاهی تن به متن خطر بسپارند. در راستای این رسالت فهیمه در ۶ آذر ۵۹ کوله بار سفر بر دوش کشید و هجرتی دیگر آغاز کرد. او به همراه ۳ تن از خواهران طلبه – دانشجو رهسپار بانه شدند. باشد که قدمی در راستای آگاهی فرزندان مظلوم آن سرزمین بردارند.

    فهیمه از طریق باختران عازم سنندج می شود و در تاریخ ۱۲ آذر آنجا را به قصد سقز و بانه ترک می کند. یک ستون نظامی ماشین آنها را همراهی می کند. راهها شدیدا نا امن است و پر خطر. ستون نظامی در ساعت ۵/۴ بعد از ظهر به دیواندره می رسد و آنجا را به سوی بانه ترک می کند. نیروهای تامین جاده جمع شده اند. دمدمای غروب است. فهیمه عکس امام را روی زانو گرفته و نظاره می کند. جواب دلتنگی خواهری را می دهد: قران می خوانیم دل آرام گیرد به یاد خدا.

    ناگهان صدای رگبار گلوله در فضا می پیچد و بارانی از گلوله روی ماشین باریدن می گیرد. راننده زخمی می شود ولی همچنان ماشین را هدایت می کند. ماشین از تیررس خارج شده و در درمانگاه متروکی توقف می کند. یکی از خواهران در حین پیاده شدن نگاهش به خون سرخ فهیمه می افتد.

    تیر نامردی از نامردان به او اصابت کرده است.

    فهیمه این چنین در خون شکفت و معراج یک زن را به تصویر کشید.

    در پایان بخشی از نوشته کتاب قله های سپید دور دست رو که خیلی تاثیر گذار بود برام رو برای شما هم مینویسم:

    «پدر گفت: … شما اتاق گرم و رختخواب نرم را ول کرده اید و آمده اید توی خر پشته خوابیده اید ؟ آخر دختر، کدام آدم عاقلی می آید در این سرما با این پتو نخ نما در راه پله می خوابد؟… دستش را گرفتی و گفتی: بابا ، این قدر عصبانی چرا می شوید. خب من نمی توانم در آن اتاق گرم و آن رختخواب نرم بخوابم وقتی برادرهای من دارند درسنگرها، در سرما، در برف، بوران، نگهبانی می دهند، دستهایشان از سرما، کرخ می شود و سوز پوست صورتشان را می سوزاند، نه روانداز گرمی دارند نه بخاری درست و حسابی که سنگرشان را گرم کنند. وضع مرا چه جای مقایسه با آنها…»
    (ص۹۱، ۹۲)
    اگه میخواین بیشتر بشناسین فهیمه رو باید کتاب قله های سپید دور دست رو حتما بخونید.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  35. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  36. #19
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    نوشته هایی از خواهر شهید؛ فهیمه سیاری

    خدايا! گواهى به حال من و درد من، احساس مى كنم كه يك مشرك واقعى بدون هيچ قيد و بندى شده ام و از راه هدايت فرسنگ ها دور.
    خدايا! به من شناختى عطا كن كه در پرتو اين شناخت، از همه وابستگى*ها رسته باشم.
    خدايا! دردها مختلف و سطح بينش ها متفاوت، كارهايم نه تنها به خاطر خدا نيست، بلكه به خاطر خود نيز نيست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس مى خورم.
    خدايا! چقدر پستى و ذلت به همراه، چقدر توشه راه كم و چقدر راه طولانى و بى پايان. خدايا! از درگاهت خواستارم كه در رابطه با اجتماع خود را آن طور به من بشناسانى كه خود مى پسندى. خدايا! گمراهى و ذلت پوشيده را از درون هر انسانى محو نما. خدايا! خوب شدنها را از طريق خود به من نمايان كن نه كس ديگر.
    خدايا! خوبى هاى به اين طريق را در نزد من بى ارزش جلوه بده كه رسيدن به آن برايم هدف نباشد. خدايا! اميدوارم اين نوشته ها نيز از روى ريا نباشد.
    خدايا! چقدر پستى و ذلت در خويش احساس مى كنم، اما اگر در راه تو و به خاطر شناخت تو بود، باعث خوشبختى و شادكامى، اما افسوس كه راه مشركان را پيمودم،
    البته هواى نفس در اين منزلت بيكار ننشست و كارى كرد كه اكنون بدون هدف و واقعا سرگردان و چيزى در مقابل ندار، روبروى نعمات بى كران خداوند واحد نشسته ام.
    خدايا! قدرتى ده كه شناخت اصيلى از اسلام داشته باشم.
    خدايا! قدرتى ده كه سنجش ميان عمل خوب و بد خودمان را داشته باشيم.
    ساعات عمر در نزد ما، مانند ظروفى هستند و خدا نكند كه اين ظروف پر از معصيت و گناه و خالى از معنويات اخلاقى باشد. خدايا! قدرتى ده تا ظرفهاى درون خود را از معصيت پر نسازيم. خدايا! قدرتى ده كه ظرفهاى وجودى عمرمان را خالى نگذاريم و به وسيله نيكى*ها آن را پر سازيم. اگر كسى راهى را انتخاب نمود و آن مسير الى الله بود، با اينكه به آن راه ايمان دارد بايد تمام اعمال خود را مورد بررسى قرار دهد تا از اهدافى كه دارد (الله) انحرافى پيدا ننمايد.
    در خود نگريستن شهامت مى خواهد و لازمه شهامت، ايمان و آگاهى است و با رفتن (شهادت) به حقيقت مى*پيوندد.
    در هر جامعه*اى دو نوع استاد وجود دارد: استاد فيزيك و شيمى و استادى كه دانش او در رابطه با خدا باشد و استاد واقعى و عالم واقعى هم از نوع دوم است، ولى جامعه ما استاد از نوع اول را زيادتر داشته است. اكنون نيز بدبختى ما به خاطر همين كمبود (استاد نوع دوم) است. اگر در ادارات فساد اخلاقى هست، اگر در آموزش و پرورش فساد است، در هر كجا انسان دست بگذارد، فساد اخلاق است به خاطر كمبود اين افراد است. (چه زن و چه مرد) اگر اختلافى بين مقامات بالاست، ريشه*اش همين مسئله است. اين انقلاب امروز به كسانى احتياج دارد كه متواضع باشند.
    اميد است كه در ظل توجهات حضرت مهدى (عج) هر روز به پيشرفت بيشتر و بهتر از نظر معنوى نائل آييم.
    مهديا! باز آى و دل پر غممان را مرحم نه. خدا! به همه توفيق طاعت و عبادت عطا نمايد.
    در پايان اگر به قم بازنگشتم از اساتيدم سپاسگزارى نماييد كه مرا به اين راه الهى رهنمون كردند. پس از شهادتم زيارت عاشورا برايم قرائت نماييد.
    بعد از شهادت اگر امكانش بود و زحمتى براى برادران پاسدار نبود جسدم را به شوط، به قم به حرم مطهر حضرت معصومه (عليها السلام) ببريد.



    منبع : اطلاعات موجود در پرونده فرهنگی شهید، اداره کل جمع*آوری و نگهداری آثار شهدا و ایثارگران ؛ معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  37. 5 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  38. #20
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    آنگاه که طلسم شب شکست و سپیده آزادی وایمان در افق به خون نشسته ایران طلوع خورشید اسلام را نوید داد،خفّاشان شب پرست،رویت مهر تابان را برنتابیدند؛ فتنه ها ازهرسو سر بر آورد وشرق وغرب ایران اسلامی راعرصه عرض اندام بازیگران صحنه عداوت و جهالت شد. خطّه غرب را به آتش فتنه کشیدند . مردان قبیله خورشید را سر بریدند، سواران سبزینه پوش رابه کمین نشستند. سفیران سازندگی را در زنجیر کردند و نا آگاهی ونقد فرهنگ اسلامی امّ المصائب بود.باید مشعل داران دین و دانش وآگاهی تن به متن خطر می دادند،باشد که طلوعشان در آن دیار غربت طلیعه آگاهی و بیداری آن سامان گردد.

    ودر راستای این رسالت رسولان بود که فهیمه در 6 آذر 59 کوله بار سفر بر دوش کشید و هجرتی دیگر آغاز کرد، مگر جز این است که درس و مدرسه وسیله است نه هدف؟ او به همراه 3 تن از خواهران طلبه و دانشجو کوله بار رسالت را بستند، و رو به سوی شهر بانه نهادند، باشد که قدمی در راستای آگاهی فرزندان مظلوم آن سرزمین بردارند. فهیمه از طریق باختران عازم سنندج می شود ودر 12 آذرآنجا را به قصد سقز و بانه ترک می کند.راه ها شدیداَ نا امن است وپرخطر یک ستون نظامی ماشین آنها را همراهی می کند . اهریمن در شیار کوه ها ودره ها به شکار مردان عشیره عاشورا نشسته اند. ستون نظامی در ساعت 4:30 بعد از ظهر به دیواندرّه می رسد و آنجا را به سوی بانه ترک می کند. نیروهای تامین جاده جمع شده اند. دمدمای غروب است غروبی که غربت و غم را به خود گرفته، گویا اوفق به رنگ خون نشسته است وخورشید از شرم حادثه ای که در پیش است خود را پشت کوه ها پنهان می کند.

    فهیمه عکس امام را روی زانو گرفته و نظاره می کند.یکی از خواهران همراه رو به فهیمه کرده ومیگوید: احساس دلتنگی می کنم،گویا پیش آمد ناگواری در انتظار ماست.و فهیمه زمزمه میکند که (قرآن می خوانیم ،دل آرام گیرد به یاد خدا)

    و آیه های سبز نور را به تلاوتی عارفانه می نشیند . ناگهان صدای رگبار و گلوله در فضا می پیچد وبارانی از گلوله روی ماشین باریدن می گیرد. راننده از ناحیه کتف زخمی می شود و خون سرخ فوّاره می زند اما اوهمچنان ماشین را هدایت می کند، تا خواهران را از صحنه در گیری خارج کند،راننده در حالی که خون از بدنش جاری است رو به خواهران کرده و می گوید:( سرتان را پایین بیاورید تا دشمن متوجه حضور شما نشود ...... ) و هنوز سخنش به پایان نرسیده استکه فهیمه به آرامیِ نسیم سحری سربردامن دوستش می نهد.چند دقیقه ای می گذرد.ماشین از تیر راس خارج شده و در درمانگاه متروکی توقف می کند. راننده برای درمان پیاده می شود. خواهری که فهیمه سر به دامنش گذاشته برای پانسمان دست یکی از خواهران قصد پیاده شدن می کند که نگاهش به خون سرخ فهیمه می افتد.تمثال مبارک امام که در دامن فهیمه بود به خون رنگین شده است . آری تیر نامردی نامردان اورا نشانه رفته و چشم راست فهیمه چون شقایق سرخی به گل نشست و او به آرامی بی صدا بال بر محمل ملائک به سوی جزیره ابدیت و آرامش بال گشود تا شعر سبز حضور جاودانه را در محضر شاهد زیبا بسراید. آری فهیمه در خون شکفت و راز سجده فرشتگان بر آدم خاکی را فاش ساخت.او معراج یک زن را به تصویر کشید و برزنان ودختران قبیله غفلت و جلوه گری لبخند تمسخر زد.

    فهیمه سیاری در خرداد 1338 مصادف با محرم الحرام 1381 درتهران متولد شد.و در 12 آذر 1359 مصادف با 24 محرم الحرام در سن 21سالگی روح مطهرش به اعلی شتافت.
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  39. 6 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  40. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,495
    سطح : 100
    Points: 122,495, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,138
    تشکر شده 41,992 در 9,339 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    بسی مطالب جالبی بود
    البته کامل نخوندم
    ولی اگه انتشارات زحمت جمع آوری این مطالب برا شهدای فارس رو هم میکرد چقدر زیباتر بود ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  41. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  42. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض



    آزاده فاطمه ناهيدي



    دلم براي معنويت آن روزها تنگ مي شود...


    زنان اين سرزمين كهنسال، پيوسته در عرصه هاي نبرد خير وشر، در كنار مردان با ستم ستمگران به مقابله ايستاده و برگهاي زريني را به تاريخ سراسر جانفشاني و پاسداري از آيين و ميهن افزوده اند. زنان ايراني، دراسارت دشمن جبار نيز ثابت كردند كه اين ملت، در برابر هيچ قدرتي سر تسليم فرود نمي آورد و تعظيم و تكريم را فقط شايسته ”او“ مي داند كه عزت و سربلندي انسانهاي مخلص و صبور را ضمانت كرده است.“

    قبل از اسارت چه مي كرديد؟
    در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم و در مناطق محروم خدمت مي كردم. چند سالتان بود و چه شد كه تصميم گرفتيد عازم جبهه شويد؟ بيست و چهار سال داشتم. در شهر بم بودم كه خبر شروع جنگ را شنيدم و به جبهه رفتم.

    از خودتان نپرسيديد كه زن در جبهه چه مي كند؟
    چرا، ولي با توجه به تخصصي كه داشتم و مخصوصاً با عشقي كه به خدمت به كساني كه به تجربه هاي پزشكي من نياز داشتند، مي دانستم كه حضورم مفيد خواهد بود. نترسيديد؟ چرا. يادم مي آيد كه با صداي هر انفجاري بند دلم پاره مي شد. من هيچ وقت جنگ را آن جور نديده بودم.

    از ابتداي ورود خود به جبهه و احساستان بگوييد؟
    تازه رسيده بوديم دزفول و يكراست رفته بوديم پايگاه وحدتي. من بودم و دكتر صادقي، آقاي زندي و برادر جرگويي با دو نفر ديگر كه امدادگر بودند. من هم كه سال گذشته در رشته مامايي فارغ التحصيل شده بودم. از تهران يك اكيپ شديم و رفيم جبهه. اول رفتيم غرب، اما سه روز بيش تر نمانديم. گفتند جنوب بيشتر به نيرو نياز دارد. رفتيم انديمشك. همه جا پر از دود بود. نيروگاه برق را زده بودند. گفتم ”بهتر است برويم دزفول. شب دزفول بمانيم و صبح حركت كنيم.“ همه موافق بودند. اما دزفول هم دست كمي از جاهاي ديگر نداشت. در پايگاه وحدتي دزفول، فقط نيروهاي ارتشي مانده بودند و زنها و بچه ها را برده بودند. به ما هم اجازه ورود نمي دادند. عموي من آنجا بود. تلفن كردم و او آمد ما را برد داخل پايگاه. شب وحشتناكي بود. از بس آنجا را مي كوبيدند، فكر مي كردم تا صبح زنده نمي مانيم. قبل از جنگ، زياد با خانواده مي رفتيم آنطرف ها. پايگاه وحدتي جاي قشنگي بود. آن شب خيلي ساكت بودم. به جز صداي انفجار يا بمباران صداي ديگري وجود نداشت.
    آيا موردي پيش آمد كه به ترديد بيفتيد و احساس كنيد كه اشتباده كرده ايد كه به منطقه جنگي آمده ايد؟
    بله، زماني كه مجروحان را مي ديدم به خصوص وقتي كه مي ديدم چطوري جوانان ما دست و پا و چشم و اعضاي بدن خود را از دست مي دهند و معلول مي شوند. ولي من از دو دلي بدم مي آيد. دلم مي خواست هر تصميمي مي خواهم بگيرم، زودتر بگيرم. فكر مي كردم كاش به حرف دايي گوش كرده بودم و نمي آمدم.

    آيا كسي با جبهه رفتن شما مخالفت كرد؟
    بله. وقتي مي خواستم بيايم جبهه، دايي من اصرار مي كرد بمانم. مي گفت، ”احساساتي شده اي.“ مي گفت ”ما جنگ جهاني دوم را ديده ايم. به اين سادگيها نيست. كشته شدن دارد، مفقود شدن دارد، اسارت دارد. اگر بروي دست و پايت قطع شود، يك عمر بيچاره مي شوي.“ هرچه برايش توضيح مي دادم بايد بروم، وظيفه است، گوش نمي داد.

    پدر و مادرتان هم مخالفت كردند؟
    خير. مادرم مي گفت، ”داداش! اصرار نكن. بگذار با خيال راحت برود.“ مامان به اين كارهاي من عادت داشت. بابا هم مي دانست وقتي مي گويم ”مي خواهم بروم“، حتماً فكرهايم را كرده ام. چيزي نگفت. از وقتي فارغ التحصيل شده بودم، رفته بودم مناطق محروم. احساس مي كردم وجودم آنجا لازم تر است. حضرت امام در يكي از فرمايشاتشان دستور داده بودند كه هر كس مي تواند برود و به مناطق محروم به مردم خدمت كند. زمان شروع جنگ من در يكي از روستاهاي اطراف بم بودم، كه شنيدم جنگ شروع شده. همانجا تصميم گرفتم بروم جبهه. آمدم تهران. مادربزرگ فوت كرده بود. تازه دفنش كرده بودند. خيلي دوستش داشتم. به هم خيلي نزديك بوديم. همه حرفهايم پيش او بود. اما جنگ همهٔ باورها را عوض كرده بود. حتي نمي توانستم بمانم ختم مادربزرگ تمام شود.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  43. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  44. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    شما را كجا بردند؟
    غروب بود كه رسيديم تنومه. هوا تاريك شده بود كه من را فرستادند آسايشگاه. اسراي آن آسايشگاه همه درجه دار بودند. من كه وارد شدم، يكي از افسرها دودستي زد توي سرش و گفت، ”واي! يعني كار ما به جايي رسيده كه زنهايمان را اسير مي كنند؟“ پريشان شده بود. راه مي رفت و سرش را تكان مي داد. براي من يك تكه مقوا آورد كه روي زمين ننشينم. اما بعضي از آنها جور ديگري بودند، با او فرق داشتند. نگاهشان و حرف زدنشان آدم را اذيت مي كرد. انگار باعث و باني اسيرشدنشان من بودم. مي گفتند، ”شما انقلاب كرديد كه الان وضع ما اين است.“

    آيا قبل از اسارت به آن فكر كرده بوديد و آمادگي داشتيد؟
    من هيچ وقت به اسارت فكر نكرده بودم. فكر مي كردم هركس برود جنگ، يا شهيد مي شود يا مجروح. شب سختي بود. نمي دانستم چه بلايي سرم خواهد آمد. آن شب فقط نيم ساعت همانطور كه نشسته بودم و سرم روي زانوهايم بود، خوابم برد. اذان صبح را گفته بودند كه از خواب بيدار شدم. در باز بود. اما بيرون نرفتم. تيمم كردم و نمازم را خواندم.
    بازجويي هم شديد؟
    بله. از همان روز اول، بازجوييها شروع شد. پنج شش نفر مي آمدند، يك طومار سؤال مي گذاشتند جلويشان و مي پرسيدند؛ از جنگ، از سياست، از اقتصاد ايران. وقتي مي گفتم، ”ماما هستم و آمده بودم براي كمك به مجروحها“، مي پرسيدند؛ ”چرا خنجر همراهت بود؟“ مي گفتم، ”براي پاره كردن لباس مجروح لازم مي شد.“ هر بار گفته بودم، باز مي پرسيدند. توي جيبم شماره تلفن بيمارستان طالقاني را پيدا كرده بودند. فكر مي كردند رمز است. خسته ام مي كردند. سعي مي كردم صبور باشم و حرفهايم يكي باشد كه شك نكنند. در بازجويي به مترجمهايي كه پناهنده ايراني بودند، جواب نمي دادم. گفته بودم ”مترجم فقط از خودتان باشد.“ آنها بهتر سؤال مي كردند. اينها بد و بيراه مي گفتند. تازه معلوم نبود همان را كه من مي گويم ترجمه كنند.

    سرانجام شما را به كجا بردند؟
    آسايشگاه كناري ما، جاي اسراي عادي بود. هر چند وقت يك بار آسايشگاه از اسرا خالي مي شد و معلوم نبود برادرانمان را به كجا مي برند و به جاي آنها يك عده ديگر را مي آوردند. شب سوم چهارم من را بردند آنجا. كنار آنها راحت تر بودم. آن شب نماز را به جماعت خوانديم. بعد از نماز، محمد، سرباز عراقي، من را صدا زد. يك ساندويچ برايم آورده بود. فكر مي كرد خيلي لطف كرده. سه روز بود كه به ما غذا نداده بودند. بعدها تا زماني كه در آنجا بوديم هر دو سه روز، يك وعده غذاي مختصر مي دادند كه نميريم. گفتم، ”اگر ساندويچ هست براي همه بياور، وگرنه، من هم مثل بقيه.“ آن ساندويچ هم شام خودش بود. دور و برش را نگاه مي كرد و با اضطراب اصرار مي كرد كه بگيرم. ساندويچ را گرفتم، دادم به يكي از بچه ها كه لقمه كند و به همه بدهد. بعد از اينكه همه مختصري از آن ساندويچ خوردند بلند شدم و رفتم از محمد تشكر كنم. محمد پشت پنجره بود. چشمهايش پر از اشك شده بود، گفت ”تومسلماني، نه من.“ دو سه بار اين را گفت. بعد از آن احساس صميميت مي كرد. مي آمد درد دل مي كرد. بعضي وقتها برايم اخبار جنگ را مي آورد.
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۱ در ساعت ۱۳:۵۰
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  45. 3 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  46. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    همان جا مانديد؟
    خير. فردا دوباره من را برگرداندند آسايشگاه قبلي. بيشتر وقتها مي نشستم روبه روي پنجره، بيرون را تماشا مي كردم و فكر مي كردم؛ به ايران، به جنگ، به امام، به مادرم، به خودم.

    آيا زنان ديگري را هم به اسارت گرفتند؟
    بله. دو نفر بودند به اسم آذر و معصومه. زياد حرف نمي زدند. اسمشان را هم به زور گفتند. يك روز توي دستشويي داشتم لكه هاي خوني كه از زخم برادر جرگويي به لباسم مانده بود، مي شستم. هنوز نتوانسته بودم خوب تميزش كنم. يك دستي نمي شد. معصومه آمد جلو و با آستين، لباسم را به تنم شست. آن لحظه حس كردم چقدر مي توانيم به هم نزديك باشيم، اما تا شب هرچي باهاشان حرف مي زدم، خودشان را كنار مي كشيدند. جوري نگاه مي كردند، انگار من دشمنم. آخر معلوم شد عراقي ها گفته اند من جاسوسم. آنها باور كرده بودند. گفتم، ”اگر من جاسوس بودم كه نبايد به شما مي گفتند. اون طوري راحت تر مي توانستم از زير زبان شما حرف بكشم.“ به همه مي گفتند، ”يك نفر با ما همكاري كرده، فرستاديمش ايران.“ به من گفته بودند، ”مي بريمت كربلا.“

    فكر مي كردند چون ما زن هستيم و اسارت براي ما سخت تر است، راحت قبول مي كنيم. آن شب تا صبح با هم حرف زديم. با هم اسير شده بودند. براي اينكه از هم جدايشان نكنند گفته بودند خواهرند. با مجروحي كه نخواسته بودند تنها رهايش كنند، اسير شده بودند. بعد از چند روز، تنها شديم. بقيه را بردند جاي ديگر. شبها نمي خوابيديم. تا صبح بيدار مي مانديم. حليمه هم آمده بود. شده بوديم چهار نفر. حليمه هم ماما بود و در بيمارستان خرمشهر كار مي كرد. بين راه شيراز آبادان اسير شده بود. ماشين به بهانه اينكه راهها خطرناك است، آنها را از ب يراهه آورده و تحويل عراق يها داده بود. ابتدا خيلي ب يتابي م يكرد. من خيلي با او حرف مي زدم. ظاهراً شما را به زندان الرشيد بغداد بردند.

    آنجا چه جور جايي بود؟
    آنجا هرچه داشتيم از ما گرفتند. پرسيديم، ”اينجا كجاست؟“ گفتند، ”هتل.“ گفتيم، ”چه جور هتلي است كه وسايلمان را بايد بدهيم؟“ ساك حليمه و ساعت من و هرچه داشتيم حتي يك سنجاق قفلي را تحويل داديم. چشمهايمان را بستند و گفتند ”دست هم را بگيريد.“ نفر جلويي را هدايت مي كردند و ما هم به دنبال او. سوار آسانسور شديم. دو طبقه بالاتر آسانسور ايستاد و ما بيرون آمديم. بويي شبيه بوي كافور مي آمد، انگار وارد سالن تشريح دانشكده پزشكي شده بوديم. جلوي در سلولي چشمهايمان را باز كردند، سلول شماره 25 . وارد سلول شديم و در سلول را پشت سرمان بستند. يك سلول چهارمتري و كف و ديوارها كاشي قهوه اي پررنگ بود. داخل محوطه كوچك نزديك سقف، لامپ كم سويي بود. با دو تا ديوار هشتاد سانتي كوتاه، انتهاي سلول را جدا كرده بودند.پشت آن توالت فرنگي با شير مخلوط كن آب سرد و گرم بود. در آهني دريچهٔ كوچكي داشت كه فقط از بيرون باز مي شد.

    دور در را نوار لاستيكي گرفته بودند. هيچ صدايي نه بيرون مي رفت، نه تو مي آمد. جاي كوچك كثيفي بود. اما براي چند روز قابل تحمل بود. سلول كوچك كثيفي بود. به خيال اينكه قرار نيست زياد آنجا بمانيم، راضي بوديم. يادم هست تا مدتي نمازمان را شكسته مي خوانديم. برايمان دو تا كاسه سبز بزرگ آوردند و چهار تا ليوان با كمي تايد و صابون. هشت تا پتو هم آوردند. بوي بدي مي آمد. با دستمان كف زمين را بوسيلهٔ كمي تايدي كه داشتيم شستيم. بعد سه تا از پتوها را انداختيم كف سلول و يكي را لوله كرديم و جاي بالش گذاشتيم. نفري يك پتو هم براي روانداز داشتيم.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  47. 3 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  48. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    روحيه تان را چگونه حفظ مي كرديد؟
    صبح تا صداي گاري صبحانه در راهرو مي آمد، چهارتايي بسم الله مي گفتيم و درود بر خميني مي فرستاديم. يكي دوبار در روز بلند قرآن مي خوانديم. هر سوره اي بلد بوديم با هم مي خوانديم؛ دسته جمعي. بعد از نمازها دستهايمان را مي داديم به هم و دعاي وحدت مي خوانديم. با اينكارها عراقي ها را ذله كرده بوديم. سر اين مسئله خيلي اذيت شديم. در سلول را باز مي كردند و با كابل به سر و بدنمان مي زدند. اما ما براي قانون شكني و مبارزه با آنها به كار خود ادامه مي داديم. اين يكي از راههاي مبارزه با آنها بود. سربازان بدون اجازه رئيس زندان اجازه باز كردن در سلول ما را نداشتند. چرا؟ فكر مي كردند چون مرا در خط مقدم گرفتند فكر مي كردند حتماً يك فرمانده سپاه يا افسر ارتش هستم. اين هم لطف خدا بود كه البته در نحوه برخورد آنها با ما هيچ تغييري ايجاد نمي كرد اما چون براي مبادله به وجود ما احتياج داشتند در كل براي ما خوب بود. تا روز آخر هم هنوز نسبت به ماهيت ما شك داشتند.

    شكنجه كردن شما به چه شكل بود؟
    خب ما را جور ديگر اذيت مي كردند. صابون و تايد به ما نمي دادند، آب را قطع مي كردند، غذا كم مي دادند. تنظيم دماي سلول دست آنها بود. گاهي وقتها آنقدر سلول را سرد مي كردند، كه مي شد زمهرير. گاهي هم آنقدر گرم مي كردند كه مثل جهنم مي شد. اينجور وقتها صدايمان درنمي آمد. نبايد از ما نقطه ضعفي دستشان مي آمد. مي آمدند، در سلول را باز مي كردند ببينند زنده ايم يا نه. تعجب مي كردند كه اعتراض نمي كنيم.

    ماه محرم چه مي كرديد؟
    دو ماه از اسارتمان گذشته بود. محرم شده بود. تصميم گرفتيم شبها عزاداري كنيم. شب اول ماه، يك ربع سينه زديم و حسين حسين كرديم. شبهاي ديگر هم همينطور. در سلول را باز كردند، ميايستادند به تماشاي ما. ميدانستند اين كارشان چقدر ما را آزار مي دهد. عربده مي زدند، تهديد مي كردند، مي زدند به در. ما صدايمان را بلندتر مي كرديم كه صداي آنها را نشنويم. دههٔ اول محرم عزاداري كرديم. فرداي عاشورا از صبحانه خبرينشد. اين تنبيه هاشان خوب بود. شكنجه هاي جسمي مثل كتك زدن خوب است ولي شكنجه هاي روحي؟ هيچ چيز مثل شكنجه هاي روحي عذاب آور نيست.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  49. 2 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  50. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    چگونه خانواده تان را از اسارت خود خبر كرديد؟
    يك روز چند ساعت ما را بردند يك سلول ديگر. مي خواستند روي لامپ و تنها پنجره 25 سانتي در دو متري سلولي نرده بكشند. در آن سلول يك تكه سراميك پيدا كردم. ديوار سلول گچي نبود. به بچه ها گفتم ”بياييد اسمهامان را روي ديوار سراميكي بنويسيم.“ بچه ها گفتند ”براي چي؟ كي مي خواهد بخواند؟“ گفتم ”حالا بياييد بنويسيم.“ سه چهار ساعتي كه آنجا بوديم، اسمهايمان را با سختي روي ديوار كنديم. اتفاقاً بعد از ما تيمسار محمدي را مي برند به همان سلول. تيمسار محمدي از اول اسارت هميشه توي انفرادي بود. حتي وقتي اردوگاه بود، تك و تنها، توي اتاقي پشت پشت آسايشگاه هاي قاطع افسران نگهش مي داشتند.

    در اردوگاه اتاق ايشان مشابه اتاق ما بود .او اسمها را مي بيند. چند ماه بعد، مي رود اردوگاه. از آنجا براي خانواده اش نامه مي نويسد و اسم ما را هم مي نويسد. وقتي نامه مي رسد ايران، با شماره تلفني كه من كنار اسمم نوشته بودم و تيمسار محمدي آن را حفظ كرده بوده و توي نامه اش نوشته بوده، تماس مي گيرند و خبر اسارت من را به خانواده ام مي دهند. خانواده ام وسايل مراسم ختم را آماده كرده بودند. پيشنماز مسجد، به بابا گفته بودند صبركنيد، جنگ تمام شود، شايد من برگردم. هر خبري كه از من به خانواده رسيده بود، خبر مرگ بود. يك نفر مي گفت خودش ديده آمبولانسي كه من سوارش بوده ام، رفته روي هوا. يكي جنازه من را در بيابان ديده بوده. سيزده ماه بعد خبر رسيد اسير شده ام. تا آن موقع همه فكر مي كردند شهيد شده ام.
    بي خبري از بيرون آزارتان نمي داد؟
    بايد يك كاري مي كرديم. داشتيم دق مي كرديم. از همه جا بي خبر بوديم. حتي نمي دانستيم در سلول بغلي چه كساني هستند؛ ايراني اند يا عراقي. خيلي فكر كردم چكار كنم. تا بتوانم اخباري از ايران به دست آورم. ياد يك خاطره اي كه از مبارزان ايراني در سلولهاي ساواك خواند بودم افتادم كه با ضربه زدن به ديوار مي فهمند يك آدم زنده در پشت ديوار است و آرامش مي گرفتند. به فكر حروف رمز افتادم. بايد ترتيب حروف را دو سلول يكسان مي دانستند.تصميم گرفتيم وانمود كنيم مثل هر روز دعا مي خوانيم و به سلولهاي ديگر بفهمانيم چه جوري ضربه بزنند كه ما بفهميم. مثلاً ”ب“ دو ضربه، ”پ“ سه ضربه. آنها را با ريتم دعاي امن يجيب خوانديم.

    وقت نماز و دعاي هميشگي نبود. نگهبان داد زد ”اين ديگر دعاي چه وقتي است؟“ گفتند سرود مي خوانند. حوصله شان سر رفته. زود تمام مي شود. منتظر بودند. تا صداي ضربه آمد، دويدند پاي ديوار و گوششان را چسباندند؛ پانزده ضربه، بيست و هفت ضربه، يك ضربه، بيست و هشت ضربه ”سلام“. روي پا بند نبودند. بالاخره توانسته بودند با كس ديگري غير از خودشان حرف بزنند. سلول مجاور هم شروع كردند ضربه زدن. خيلي حرف بود كه بايد مي گفتند. اما بيشتر از آن سؤال داشتند. با هر كلمه انگار فاصله ها برداشته مي شد و ديوارها مي ريخت.

    خودمان ر ا معرفي كرديم. آنها هم گفتند كي هستند. معصومه و آذر يكي از آنها را مي شناختند. با هم اسير شده بودند. آنطور كه مي گفتند، هركس را آورده بودند آنجا يا دكتر بود، يا مهندس، يا خلبان و درجه دار. ديگر كارمان شده بود همين. صبح به صبح سلام مي كرديم، حال هم را مي پرسيديم، خوابهايمان را براي هم تعريف مي كرديم. از همهٔ سلولها باخبر بوديم. اسير جديدي كه مي آمد، خبرهاي جديد مي رسيد. تا آن موقع فكر مي كرديم جنگ تمام شده. فكر مي كرديم ما آنجا فراموش شده ايم.

    خبر شهادت هفتاد و دو تن را همين جور گرفتيم. بعضي خبرها شنيدنش در آن شرايط واقعاً سخت بود، ولي بهتر از نشنيدن بود. خبرها از چهار طرف مي رسيد. همين طوري اسم شصت نفر از افسرها و خلبانها را گرفتيم و وقتي آزاد شديم، داديم به صليب سرخ. براي اينكه حساب ضربه ها از دستمان نرود، حليمه گوش مي داد و ضربه ها را مي شمرد، ما جاي حروف را پيدا مي كرديم و كلمه مي ساختيم. قرار گذاشته بوديم جاي هر ده ضربه يك مشت مي زديم. ناراحتي معده را بهانه كرده بوديم. قرص مي گرفتيم، جاي گچ استفاده مي كرديم. مواظب بوديم نگهبان نفهمند. تا حس م يكرديم يك نفر م يآيد طرف سلول ما، تند تند هرچي روي ديوار نوشته بوديم پاك مي كرديم و خودمان را مي زديم به آن راه.
    از وضعيت بهداشتي بگوييد.
    روزي كه اسير شدم، دستمالي كه مي خواستند به چشمهايم ببندند، نميدانم از كجا پيدا كردند بودند. نمي گذاشتم با آن چشمهايم را ببندند. مي گفتم ”مريض مي شوم. كثيف است.“ نمي دانستم قرار است بعداً چه بلاهايي سرمان بيايدو شب قبل از اينكه برويم الرشيد، ما را برده بودند استخبارات، بازجويي. شب همانجا نگهمان داشته بودند.

    آنجا سرمان شپش گذاشته بود. توي زندان شپشها را دانه دانه از سر هم مي جوريديم و ريشه كنشان مي كرديم. نگذاشتيم زياد شوند. مواظب بوديم. هر چند وقت يك بار سرهم را مي گشتيم. كار خنده داري بود. سلولهاي ديگر ساس و شپش داشتند. اسرا خيلي اذيت مي شدند. هركار مي كردند نمي توانستند از بين ببرندشان. به ما هفته اي يك بار ناخنگير مي دادند. مي ايستادند كارمان تمام شود، آن را بگيرند، بروند. ميگفتم ”شما نامحرميد. نميخوريمش كه. كارمان تمام شد، برش مي گردانيم.“ بعضي ها مي گذاشتند پيشمان بماند. از فرصت استفاده مي كرديم، موهايمان را كوتاه مي كرديم. بلند شده بودند. شانه هم نداشتيم. ممنوع بود. با انگشت موهايمان را شانه مي كرديم.

    شبها از بس اعتراض كرده بوديم، مجبور مي شدند چراغ سلول ما را خاموش كنند. اين هم ممنوع بود! فقط آن موقع مي توانستيم روسري هايمان را برداريم. درخواست شانه كرده بوديم. يكي از نگهبانها يواشكي دور از چشم ديگران شانه كوچك خود را به ما داد. چند دانه آن شكسته و بسيار چرك بود. دندانه هاي چركش را تميز شستيم و بعد ازش استفاده كرديم. شانه كوچكي بود. زود شكست. يكي از سلولهايي كه ما را برده بودند، موش داشت. ماه رمضاني جرئت نداشتيم از شب چيزي براي سحري نگه داريم. مي رفتند سرش. كفشهايمان را مي جويدند. آذر كنار ديوار كوتاه حمام مي خوابيد. يك شب از صداي جيغ او از خواب پريديم. موش آمده بود سرش را گاز گرفته بود.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  51. 3 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  52. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    بالاخره با موشها چه كرديد؟
    سوراخشان را پيدا كرديم. پشت ديواري بود كه دوش حمام و توالت فرنگي را از بقيه سلول جدا مي كرد. همسايه ها مي گفتند ”محاصرهٔ اقتصادي كنيد. مي گذارند مي روند.“ هرچي داشتيم از دم دستشان برداشته بوديم. نم يرفتند. م ينشستيم نگاهشان م يكرديم. م يدويدند اين ور آن ور، اگر غذايي بود، خرده ناني بود، مي خوردند. شب كه همه جا ساكت بود، صدايشان را مي شنيديم. پتوهايمان را جويده بودند. هرچي مي گفتيم، سلولمان را عوض نمي كردند. مي گفتند ”خيالاتي شده ايد.“ بايد يكيشان را مي گرفتيم نشانشان مي داديم. يك روز به مدت 45 ساعت بي حركت در داخل دست خودم خرده نان گذاشتم و نزديك سوراخ موشها نشستم.

    بالاخره فضاي ساكت سلول و خرده نان و شكم گرسنه موشها باعث شد از لانه دربيايند. با سرعت پشت گردن موش كوچك را گرفتم. خودم احساس نمي كردم ولي ظاهراً آنقدر فشرده بودم كه خفه شده بود. نگهبان را صدا كردم. تا دريچه باز شد، موش مرده را از دريچه پرت كردم بيرون. فرياد زد و خودش را كنار كشيد. گفت ”اين ديگه چيه؟“ گفتم ”از مهمان نوازيهاي شماست.“ نگهبان رفته بود چغلي ما را به اسرا كرده بود. گفته بود ”اينها ديگر چه زنهايي هستند؟ موش مي گيرند مي اندازند به جان ما.“

    چگونه به و ضعيت خود اعتراض مي كرديد؟
    غسل شهادت كرديم. به نگهبان گفتيم مي خواهيم رئيس زندان را ببينيم. مي خواستيم اتمام حجت كنيم. به مسخره گرفت. گفت ”من رئيس زندانم چيكار داريد؟“ گفتم ”اگر نياوريدش، هر اتفاقي افتاد مسؤوليتش با خودتان. ما ساكت نمي مانيم.“ گفت ”رئيس زندان نمي آيد. هر كار مي خواهيد بكنيد.“ ما شروع كرديم به در زدن و شعار دادن. بچه ها از سلولهاي ديگر فكر كرده بودند چي شده. آمده بودند از زير در اعتراض مي كردند كه با ما چيكار دارند. يكي از نگهبانها كه اسمش را ژنرال گذاشته بوديم عصباني شده بود. در را باز كرد، آمد تو. تهديد كرد كه ”اگر ساكت نشويد، مي زنمتان!“ حليمه داد زد ”هان، چيه؟ كي را مي ترساني؟“ نتوانست اين برخورد شجاعانه او را تحمل كند. در سلول را پشت سرش بست و با كابلي كه دستش بود، افتاد به جان ما، مثل ديوانه ها. به سر و صورتمان مي زد و عربده مي كشيد.

    من تا مي توانستم هر اتفاقي مي افتاد بلند بلند مي گفتم كه زندانيهاي ديگر بشنوند. معصومه را كنج حمام گير آورده بود و مي زد. حليمه هميشه ناخنهايش را بلند نگه مي داشت. مي گفت ”مي خواهم اگر عراقي ها به ما حمله كردند، با ناخنهايم چشمشان را در بياورم.“ يكدفعه حليمه دويد و چنگ انداخت توي صورتش. همه به سرباز عراقي حمله كرديم و كابل را از دست ژنرال گرفتيم.

    يكي از بچه ها شروع كرد به زدن. او او هم تا ديد هوا پس است، از آنجا زد بيرون. لحظه آخر كابل دست معصومه بود به او گفتم، ”زود كابل را بينداز بيرون.“ اگر مي آمدند، مدرك جرم دست ما بود. كتك كه خورده بوديم، محكوم هم مي شديم. صورت و بدنمان زخمي شده بود. من ناخنم افتاده بود و خون مي آمد. زير ناخنهاي آذر خون مرده بود. جاي كابل روي صورت حليمه كبود شده بود. من با خون دستم روي دريچه نوشتم: ”الله اكبر، لااله الاالله“

    . فكر مي كردم خود ”الله اكبر“ كوبنده است. اگر با خون هم نوشته شده باشد كه حتماً خيلي تأثير مي گذارد. مي خواستم هركس آمد دريچه را باز كرد، ببيند. مي خواستم خودشان ببينند چقدر جنايتكارند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  53. 3 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  54. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    واكنش بقيه زنداني ها چه بود؟
    سلولهاي ديگر مي كوبيدند به درها و شعار مي دادند.
    صداي ”الله اكبر“ همه جا را برداشته بود. سربازها آمدند بالا و بچه ها را زدند. كمي بعد، همه جا ساكت شده بود.
    سلولهاي همسايه مي زدند به ديوار و حال ما را مي پرسيدند
    . نگران شده بودند. خودشان هم كتك خورده بودند. اما مي گفتند كتكهايي كه امروز خورده اند، بهشان چسبيده. قرآن بين دستهايشان مي گشت. مثل عزيزي كه سالها از آن دور بودند.
    آن را بو مي كردند، مي بوسيدند و به سينه مي چسباندند. مسح مي كردند و به چشم مي كشيدند.
    هق هق گريه شان بيمارستان را برداشته بود.
    در اين سالها كسي اشك آنها را نديده بود. صليب سرخيها تعجب كرده بودند.
    مي پرسيدند، ”مگر اين كتاب چيه؟ چي توش نوشته؟“ آرام تر كه شديم، گفتند، ”عكس فوري بيندازيد كه با نامه براي خانواده هايتان بفرستيم.“
    سربازها مي گفتند، ”كنار گلها بنشينيد عكس بيندازيد.“ مي خواستند بگويند وضع ما آنجا خوب است. ما قبول نكرديم.
    توي عكسهاي واقعاً وحشتناك افتاده بوديم. مامان با ديدن عكس من گريه كرده بود. فكر كرده بود من تير خورده و ناقص شده، از بس لاغر شده بودم.
    اين عكس بعد از 19 روز اعتصاب غذا گرفته شده بود. يك برگه هاي آبي دادند به ما كه نامه بنويسيم. بيست و چهار ساعته مي رسيد به دست خانواده هايمان. هرچي مي خواستيم مي توانستيم بنويسيم.

    يادتان هست در اولين نامه اي كه براي خانواده نوشتيد از چه چيزهايي حرف زديد؟
    فكر كردم كه حالا مي توانم همه چيز را بنويسم. اينكه چه روزهايي را و چطور گذرانده بودم. اما دلم نيامد چيزي بنويسم كه كسي را نگران كند. بعد از اين همه وقت، بايد نامه ام آنها را تسلي مي داد. به كاغذ آبي خيره شدم. خودكار را روي كاغذ فشار دادم و پررنگ نوشتم، ”من هنوز همان دختر شاد شما هستم.“

    چه موقع جواب نامه را دريافت كرديد؟
    جواب نامه بيست و چهار ساعت بعد آمد.
    نامه كوتاه بود؛ خيلي كوتاه. نوشته بودند حالشان خوب است و دلشان براي من تنگ شده.
    يك عكس دسته جمعي هم فرستاده بودند. پشت عكس نوشته بودند،
    ”تقديم به تو.“ اين بهترين هديه بود. هرچي نامه را مي خواندم، سير نمي شدم.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  55. 2 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  56. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض


    آيا دلتان براي آن روزها تنگ هم مي شود؟

    هيچ كس زندان و اسارت را دوست ندارد. اما من در اسارت خدا را با تمام وجود و تك تك سلولهايم لمس كردم. به تمام سئوالاتي كه ساليان سال در ذهنم بود در آنجا از طريق خداوند بدون دسترسي به هيچ گونه منابعي دست يافته بودم. معنويت خاصي در آنجا حاكم بود. آنجا سرزمين امام حسين بود. سرزمين مولا اميرالمؤمنين بود. قطعاً بايد اين احساس را مي داشتم. اما از همه اينها گذشته ارتباط با خدا و اينكه خداوند در تمامي لحظات حي و حاضر و ناظر بر ما بود. خداوند وجود خود را با امدادهاي غيبي بسيار به من مي شناساند. هر گاه كه احساس كردم دلم تنگ است و فضاي اردوگاه و سلول قبلي برايم تنگ شده و بر وجودم فشار مي آمد، سكينه اي را خداوند بر دلم مي گذاشت به گونه اي كه حس مي كردم اين فضا از بهشت هم زيباتر است. هر چه بود خدا بود. دلم براي معنويت آن روزها تنگ مي شود. دلم براي ارتباط زيبايم با خدا تنگ مي شود. دلم براي صفاي قلب خودم كه خداوند به من هديه داده بود تنگ مي شود. دلم براي عشق و ايمان تنگ مي شود. ولي هرگز دوست ندارم زندان بروم و شكنجه هاي آن روز را دوباره تجربه كنم ولي اگر آن معنويت باز سراغم بيايد حاضرم بدترين زندانها را تحمل كنم و از زندان جسم خارج شوم.

    تولدهايتان را به ياد داشتيد؟ چه مي كرديد؟ آيا در اسارت هم هديه اي از دوستانتان دريافت كرديد؟
    بله. حليمه برايم سجاده و جانماز دوخته و دور آن را قلاب دوزي كرده بود. اين هديه را از باقيمانده پارچه هايي كه برايش مانتو دوخته بودم، درست كرده بود. آذر و معصومه با هم روي يك پارچه گل دوخته بودند. اينها بهترين هديه هايي بود كه در عمرم گرفته بودم. ولابد به كساني كه در ايران بودند! بله. من براي برادرم، علي، يك دستمال كوچك از شعارهاي زيباي الله اكبر گلدوزي كردم. تازه نامزد كرده بود؛ با دخترعمويم. نامه نوشته بودند كه علي و رؤيا مشغول خريد عقدند. از روزي كه فهميدم، دلم مي خواست چيزي براي هر دويشان بفرستم. مي خواستم بهشان بگويم چقدر به فكرشان هستم. چيز زيادي نداشتيم. با خرده پارچه هايي كه داشتيم، يك دستمال برايشان درست كردم. يك طرح ”الله اكبر“ هم رويش كشيدم كه گلدوزي كنم. اما عجيب بود كه هر وقت سوزن دستم مي گرفتم، احساس مي كردم بي خود اينكار را مي كنم. احساس مي كردم هيچوقت به دست علي نمي رسد. جنگ كه شروع شد، ديگر علي در خانه پيدايش نمي شد. با هم رقابتي داشتيم. اول كه شنيده بود من كشته شده ام، گريه كرده بود.

    به مامان گفته بود ”ديدي؟ فاطمه از من جلو زد.“ با روحيه اي كه داشت، هميشه منتظر خبر شهادتش بودم. آن روزها جبهه ها شلوغ شده بود. عمليات بود. خيلي از اسرايي را كه مي آوردند، مجروح بودند. يكي از آسايشگاهها شده بود درمانگاه. دكترهاي خودمان به مجروحها رسيدگي مي كردند. مي گفتند، ”خودتان درمانشان كنيد“ اما دريغ از يك سوزن جراحي. بين مجروحها دنبال علي مي گشتم، ناخودآگاه. نمي دانستم در همان عمليات والفجر مقدماتي شهيد شده است. از همدلي و همراهي بين اسرا بگوييد. بعد از آزادي از زندان در اردوگاه به ما يك و نيم دينار حقوق مي دادند. افسران شش دينار حقوق مي گرفتند. آنهايي كه در زندان الرشيد با ما بودند و حالا هم اردوگاهي شده بوديم، در هر ماه براي هر كدام از سه دينار از پولشان را جمع مي كردند، مي آوردند. هرچه مي گفتيم نمي خواهيم، به خرجشان نمي رفت، به زور مي دادند. شرايطمان بهتر شده بود. مي توانستيم از فروشگاه چيزهايي را كه لازم داريم بخريم، اما خبرهايي كه از آسايشگاه مي رسيد نگرانمان مي كرد.

    چه خبرهايي؟
    براي فاسد كردن اسرا برنامه داشتند. مواد مخدر بينشان پخش مي كردند. آهنگهاي تند و مبتذل پخش مي كردند. يك روز محوطه بوديم. يكدفعه سروصداي اسرا بلند شد و صداي تيراندازي آمد. سريع ما را داخل اتاق كردند. بعد تيراندازي شد. با صداي تير مرگ را جلوي چشمم ديدم. چقدر دنيا به نظرم بي ارزش مي آمد. ما كه نمي دانستيم چه شده؛ بچه ها بعدها گفتند، ”از تلويزيون آمده بودند گزارش بگيرند. روي ميزي وسايل قمار گذاشته بودند، گفته بودند اسرا بنشينند دور ميز كه بگويند ايرانيها به زور مي آيند جبهه. اسير كه مي شوند بهشان خوش مي گذرد و دنبال قمار و خوشگذراني مي روند.“ دو نفر قبول كرده بودند. بقيه نتوانسته بودند ساكت بمانند. درگير شده بودند. كار به تيراندازي كشيده بود و چند نفر هم مجروح شده بودند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  57. کاربر روبرو از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده است .


  58. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,489 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    خبر آزادي را چگونه به شما دادند؟
    آن روزها حرفهاي عجيبي مي شنيديم. اينكه قرار است يك عده را آزاد كنند و ما هم با آنها آزاد مي شويم. گوشمان از اين حرفها پر بود. وقتي زندان بوديم تا اعتراض مي كرديم
    ، ”چرا ما را آزاد نمي كنيد؟“، مي گفتند، ”اگر همهٔ اسرا را بفرستيم ايران، شما را نمي فرستيم. شما آن قدر اذيت كرده ايد كه بايد بمانيد و مجازات شويد.“ نمي خواستيم الكي اميدوار باشيم. اگر راست نبود، تحمل اسارت سخت تر مي شد. تا روزي كه آمدند گفتند، ”وسايلتان را جمع كنيد.

    آزادي شما را مجلس و رئيس صدام امضاء كرده“ من كه تا پايم به ايران نرسيد، نمي خواستم باور كنم. اين خبر به گوش همه رسيده بود. اسرا به ما تبريك م يگفتند و خوشحال بودند. مي گفتند، ”حتماً تا رسيديد ايران، مي رويد پيش امام(ره). سلام ما را برسانيد.“ سرودي براي امام ساخته بودند. براي ما نوشتند و فرستادند تا وقتي رفتيم پيش امام(ره)، هديه كنيم به ايشان. هر كداممان يك تكه از سرود را حفظ كرديم.

    اگر نوشته ها را پيدا مي كردند، مي گرفتند و نمي گذاشتند با خودمان ببريم. از آن لحظات و ساعات بگوييد. يواش يواش آماده مي شديم، اما با شك و دودلي. يك مفاتيح داشتيم. مفاتيح را بايد رد مي كرديم به بچه ها. گلدوزي هايي كه اين مدت كرده و زده بوديم به در و ديوار، برداشتيم. به عراقي ها گفتم يك بشكه برايمان بياورند. آن سال زمستان، براي اولين بار براي ما لباس زمستاني آورده بودند. لباسها نو بودند، اما نپوشيده بوديم. با وسايلي كه نمي خواستيم ببريم و نبايد مي افتاد دست آنها، همه را ريختيم توي بشكه و آتش زديم.

    نهم بهمن، پيش از ظهر، ما را بردند بخش اداري اردوگاه. زني آمد وسايلمان را گشت. كيف من را كه با شلوار لي دوخته بودم خالي كرد روي ميز. من يك جانماز داشتم كه هديه حليمه بود، چند تكه پارچهٔ گلدوزي شده با نامه ها و عكسهاي خانوادگي كه برايم فرستاده بودند. نامه ها و عكسها را گرفت. پشت عكسها نوشته بود. نوشته ها را كند و خود عكسها را برگرداند. بعد همه جاي بدنمان را گشت. لباس كه پوشيديم، گفت، ”حالا جيبهايتان را خالي كنيد!“ قلبم ريخت. اسم مفقوديني را كه در زندان بودند، روي كاغذ سيگار نوشته بودم، تا كرده بودم، اندازه يك نخود، گذاشته بودم توي جيبم. آن را بين انگشتانم قايم كردم و آستر جيبم را را كشيدم بيرون. خدا را شكر نديد.

    بالاخره بازرسي تمام شد. ناهار آوردند. هيچكداممان لب نزديم. نمي توانستيم بخوريم. همه ساكت بوديم و منتظر؛ مثل همه لحظات اسارت. اما چنين اندوهي را تا آن روز احساس نكرده بودم. اولين روز اسارت و روزهاي تنهايي، روزهايي كه تنبيه مي شديم، دردناك بودند. اما غم آن روز با به مراتب سنگين تر بود. احساس اينكه من دارم مي روم ولي برادران من هنوز در اردوگاه هستند. وقتي از اردوگاه بيرون آمدم بچه ها عده اي در محوطه بودند و عده اي پشت پنجره هاي آسايشگاه ها از دور حس مي كردم نگاهشان دارد با من حرف مي زند نگاه خيلي سنگيني بود.

    از طرفي خوشحال بودم. از طرفي حس مي كردم بر سر بچه ها چه خواهد آمد. نگران بودم براي مجروحين. اي كاش به جاي ما آنها را مي فرستادند ايران. سعي مي كردم به آزادي فكر نكنيم. احساس مي كردم همه اينها يك رؤ ياست چون نمي خواستم باور كنم كه دارم برمي گردم. شايد داشتند با ما بازي مي كردند و مي خواستند تنبيه مان كنند. همه چيز امكان داشت. نماز مغرب و عشا را خوانديم كه اتوبوس آمد. بايد مي رفتيم. تمام بچه ها پشت در و پنجره آسايشگاهها ايستاده بودند. حس مي كردم كل اردوگاه يك كلمه شده و به خوش آمد مي گفتند. از اينكه ما چهار دختر به ايران برمي گشتيم همه خوشحال بودند.
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  59. 2 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1