کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb کربلای هویزه

    مطالبی که از قتلگاه هویزه دارین اینجا بذارین
    تقدیم به همه شهدای هویزه مخصوصا شهید علم الهدی و شهید شجیعی صلوات

    یازهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض



    کربلای هویزه 1
    کتاب «حماسه هویزه»، مشاهدات عینی نویسنده، از وقایع عملیات هویزه است که در آن سید حسین علم*الهدی به همراه جمعی از یارانش مظلومانه به شهادت می*رسند. این کتاب نخستین بار در سال 1364 به چاپ رسید و در نخستین دوره انتخاب کتاب سال دفاع*مقدس، به عنوان اثر برگزیده معرفی شد. حضرت آیت*الله خامنه*ای در زمان ریاست جمهوری، این کتاب را تقریظ کرده*اند:
    «بخشی از این یادداشت*ها را - که سرگذشت شورانگیز و عاشقانه جمعی از جوانان انقلابی ما در میدان نبرد با دشمن متجاوز است - مطالعه کردم. درسی که این خاطره حماسه*آمیز و جانگداز می دهد پیام جاودانه*ای برای همه ملت*ها و همه نسل*ها است. درس مقاومت مردانه انسان*های بزرگی است که اراده پولادین و قدرت والای بشری خود را به اراده الهی متصل ساختند و آگاهانه قدم در میدان فداکاری نهادند و صحنه نبرد با دشمن اسلام را با خون خود رنگین ساختند.
    دو روز پیش از این عاشورای خونین، من خود در دل بیابان*های جنوبی و شرقی هویزه این عزیزان را دیدم که شجاعانه و عاشقانه به قلب عرصه جنگ و به سوی خط تماس پیش می*رفتند. تجهیزات ابتدایی و کمبودهای تدارکاتی و حتی دلسوزی*ها و توصیه*ها، در همت بلند و عزم راسخ آنان فتوری پدید نمی*آورد و دل مؤمن و مشتاق و خون گرم و جوشانشان همه سختی*ها را بر آنان هموار می*کرد.
    معجزه انقلاب و کوره*های جنگ تحمیلی از جوانان خداجوی، انسان*های بزرگی پدید آورده است که توکل عارفان و متانت پیران را با امید جوانان و صفای کودکان در خود جمع کرده*اند. سراسر دوران جنگ سرشار از ماجراهای رؤیاگونه این راهبان شب و شیران روز است، و گروه شهیدان هویزه از برجسته*ترین آنانند.
    بی شک اگر لحظات پرمعنا و پرماجرای هر یک از این شهادت*ها ثبت می*شد و - چنانکه در این یادداشت*ها آمده - به چشم می*آمد، غنی*ترین میراث معنوی برای تاریخ به*جا می*ماند افسوس که بدین مهم، به قدری که باید، همت گماشته نمی*شود.
    لذا این نوشته*ها - که در نوع خود بسیار کم*نظیر است - باید قدر دانست وکوشش فراهم*آورنده آن را ارج نهاد.
    از خداوند متعال توفیق همه این جوانان عزیز و پیروزی اسلام و مسلمین و حاکمیت و رواج ارزش*های والای قرآنی را مسئلت می*کنم.»
    کتاب «حماسه هویزه» با اندکی تلخیص:
    شروع در پست بعدی


    منبع: http://www.jahadi.ir
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    برای پنجمین روز متوالی عبور تانک*های ارتش از جاده هویزه - سوسنگرد ادامه داشت. از این جابجایی بوی حمله می*آید. به همین دلیل شاید هیچ نوایی لطیف*تر و روح بخش*تر از صدای خشن چرخ*های تانک نبود و هیچ منظره*ای نمی*توانست به قدر گرد و غباری که این تردد در هوا می*پراکند، زیبا و دل*انگیز باشد.
    آثار ترکش*های گلوله بر روی تابلوی سبز «سوسنگرد» در مدخل شهر، نشان از نظامی بودن شهر داشت. از چهار ماه قبل که جنگ شروع شد، تاکنون دوبار این شهر به دست ارتش عراق افتاده بود و سپس نیروهای خودی آن را آزاد کرده بودند. اگر چه هر دقیقه گلوله خمپاره و توپی در شهر می*نشست، اما شور و غلغله شهر صدا را در خود گم می*کرد.
    بیشتر نیروهای سپاه در اطراف رودخانه نیسان که در قسمت غربی سوسنگرد واقع است و اکنون مرز بین نیروهای ما و عراق به حساب می*آمد، متمرکز بودند.
    نزدیک غروب تصمیم گرفتم سری به اسماعیل بزنم. از وقتی خبر حمله را شنیده بود، دمغ و گوشه*گیر شده بود. هنوز چند قدمی تا سنگرش فاصله داشتم که صدای آشنای قرآنش پاهایم را سُست کرد. صوت قرآن اسماعیل معروف بود. نمی*شد از آن گذشت. به سنگر نزدیکتر شدم و جلوی در، آن طوری که بتوانم راحت صدایش را بشنوم نشستم. نفهمیدم آیه*های کدام سوره بود، اما هر چه بود حزن*انگیز بود. بی اختیار گریه*ام گرفت. شنیدم یکی مرا صدا می*زند.
    صدا، صدای اسماعیل بود. برخاستم، پرده پتویی سنگر را کنار زدم. سرم را خم کردم و وارد شدم. کوله پشتی و وسایلش را مثل کسی که مهیای سفر باشد بسته بود و آماده کرده بود. در کنار کوله*پشتی*اش پرچم سبزی با شعار «لااله*الاالله» خودنمایی می*کرد. تفنگ براق و تمیزش را به طرف دیگر کوله*پشتی تکیه کرده بود و چند خشاب و نارنجک هم کنار آن گذاشته بود. سرش را بلند کرد و گفت:
    - من می*خوام تو حمله شرکت کنم. هیچ وقت به اندازه حالا مشتاق نبودم. بگو من چی کم دارم که نتونم این پرچمو همراه بچه*ها تا بالای خاکریزهای دشمن نگه دارم؟ بعد از اینکه سوسنگرد رو از چنگ اونها آزاد کردیم تا حالا هیچ حرکتی از طرف ما نشده.
    گفتم: من هم به اندازه تو آرزو دارم. دعا کن خدا قسمتمون کنه.
    سوسنگرد، در مقر سپاه بچه*ها دسته*دسته دور هم جمع شده بودند و خودشان را مجهز می*کردند. فرمانده سپاه را پیدا کردم و خلاصه خبرها را از او گرفتم. بعد از روشن شدن تکلیف سوار ماشین شدم و با سرعت خودم را به مقر رساندم. بچه*ها به محض دیدن من به سنگرم هجوم آوردند و شروع کردند:
    - خبر چی بود؟
    - حمله کجاست؟
    - ما که هستیم؟ نه؟
    تصمیم گرفتم بی*مقدمه و صریح همه چیز را بگویم.
    - حمله هست، اما از گروه ما فقط پنج نفر می*تونن شرکت کنن.
    - حالا این پنج نفر رو چطور انتخاب می*کنن؟
    اسماعیل بود. عجیب بود که اصلاً به این مسأله فکر نکرده بودم. مشکل*ترین قسمت کار، همین*جا بود. یکی از بچه*ها گفت:
    - قرعه بکشیم.
    به اسماعیل نگاه کردم و بقیه. همه موافق بودند. کاغذ آوردند، تکه تکه کردند و اسم همه را نوشتند.
    کاغذهای تاشده را درون کلاه یکی از بچه*ها ریختند و کلاه را به من دادند. کاغذها را که به هم می*زدم به روشنی پیدا بود که اسماعیل بیش از بقیه ملتهب و نگران نتیجه قرعه*کشی است. به اسماعیل گفتم:
    - پنج تا از کاغذها را در آر، یکی، یکی.
    اسماعیل نگران اما با تأنی اولین کاغذ را برداشت و باز کرد امیر!
    امیر از جا پرید و فریاد زد:
    - الله اکبر، الله اکبر...
    قاسم با شنیدن اسمش به سجده افتاد. علی با بالا بردن دست*هایش خدا را شکر گفت و رضا از خوشحالی گریه کرد.
    اسماعیل روحیه*اش را کاملاً از دست داد. همه دیدند که برای درآوردن آخرین اسم چطور دست*هایش می*لرزد.
    - غلام!
    غلام را طوری گفت که انگار غم*انگیزترین خبرهای دنیا را اعلام می*کند. کاغذ را به من داد و رفت.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    وارد هویزه که شدیم رفتیم به طرف مقر سپاه، قرار بود تمام گروه*ها در این محل جمع شوند. در میان چهره*ها به دنبال کسی می*گشتم که دیدارش حداقل به اندازه خود حمله برایم جذابیّت داشته باشد. یکی*یکی چهره*ها را از نظر گذراندم تا نگاهم بر روی چهره*اش متوقف شد. صورت نورانی*اش را چفیه*ای که به دور گردن انداخته بود نورانی*تر کرده بود.
    دلم نیامد پیش بروم. گفتم مدتی بمانم و قیافه دوست داشتنی*اش را از دور تماشا کنم، ولی او این فرصت را به من نداد. در سلام پیش*دستی کرد و بعد همدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. گفت:
    - خسته نباشین. مثل اینکه همسفریم ان*شاءالله.
    گفتم: اگه خدا بخواهد، کی شروع می*شه؟
    - قراره شب با ارتش هماهنگ بشیم و صبح زود حمله رو شروع کنیم.
    پرسیدم: شما چند نفرید؟
    گفت: باید پنجاه تا باشیم ولی دوست داشتیم یکی دو تا دیگه از اون بچه*های زبده همراه می*شدن.
    یاد اسماعیل افتادم. همانی بود که او می*خواست گفتم:
    - ما یک نفر داریم که خیلی هم عشق داشت تو حمله شرکت کنه. تا ده دقیقه دیگه می*آرمش.
    منتظر پاسخش نشدم. سریع دویدم طرف ماشین و از هویزه در آمدم.
    در راه همه*اش به حسین فکر می*کردم، به ایمانش، به اراده و استواریش و به صلابت و معنویتش، صلابت و معنویتی که توانسته بود این همه نیروی بومی را شیفته خود کند، آنها را سازمان بدهد و در حملات رشادت و قهرمانی بیافریند.
    اسماعیل بالای تپه*ای نشسته بود و به دوردست*ها خیره بود. معلوم نبود به کجا نگاه می*کند. پیش رفتم و دست به شانه*اش زدم و سلام کردم. انتظار دیدن مرا نداشت. گفت:
    - علیک سلام، چرا برگشتی؟ چیزی جا گذاشتی؟
    گفتم:
    - آره تو رو.
    با ناباوری گفت:
    - آخه چه جوری؟
    گفتم:
    - دعاشو به جون حسین علم*الهدی کن. جزء سهمیه او هستی.
    - حسین علم*الهدی؟ اون آنقدر توی این منطقه به مردم خدمت کرده که احتیاج به دعای امثال من نداره. اگر منطقه پنجاه تا آدم مثل حسین داشت، هیچ وقت دست عراقی*ها نمی*افتاد. بریم تا پشیمون نشده برسیم.
    مشتاق و بی*تاب رفت و با کوله*پشتی و تفنگ و پرچم برگشت. انگار جان گرفته بود. تمام راه پرچم را از ماشین بیرون نگاه داشت و نگاهش به حرکت*های آن خیره ماند. وقتی وارد هویزه شدیم، همه چشم*ها به سوی اسماعیل و پرچم برگشت. انگار این پرچم نیاز بود که همه احساسش می*کردند، اما به زبان نمی*آوردند. صدای تکبیر از جمعیت برخاست.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,710
    سطح : 100
    Points: 122,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    بچه*ها برای نماز صبح پراکنده شدند. معلوم نیست این لحظه*های نزدیکی حمله چه دارد که بچه*ها همگی نماز فرادی را به جماعت ترجیه می*دهند.
    این صدای حسین بود:
    - آماده باشین! اول بی*سروصدا حرکت می*کنیم، وقتی هم که دشمن متوجه پیشروی ما شد، توپخانه از پشت حمایتمون می*کنه. حواستون جمع باشه. تا زمانی که به اولین سنگر اونها نرسیدیم پیشروی متوقف نمی*شه. کسی معطل مجروحین نشه، چند نفر مشخص شدن که افراد مجروح رو منتقل کنن. سست نشید. هر جا موندید از امام زمان کمک بگیرید و جلو برید. حالا روی خاکریز درازکش بشید تا علامت بدم.
    هیچ صدایی حتی از جبهه مقابل برنمی*خاست. با یک الله*اکبر آرام اما محکم و استوار، بچه*ها از خاکریز کنده شدند و دشت مقابل را زیرپا گرفتند.
    دشت در یک لحظه تبدیل به میدان مسابقه شد. همه علی*رغم داشتن اسلحه و خشاب و کوله*پشتی*های سنگین سعی می*کردند که از دیگری عقب نمانند.
    بچه*ها که از جنوب شهر هویزه حرکت کرده بودند تا آن جایی که امکان داشت جلو کشیدند و فاصله خودشان را از پشت سر با دشمن کمتر کردند. وقتی عراقی*ها متوجه بچه*ها شدند که کار از کار گذشته بود. کم*کم آتش دشمن به سمت بچه*ها کشیده شد. در حالی که بچه*ها اعتنایی به آتش آنان نداشتند، حسین مدام آنان را تشویق به دویدن می*کرد. حسین پیشاپیش فریاد می*زد:
    ادامه بدین، از رگبارشون نترسین، هر چه زودتر به سنگرها برسیم کمتر زخمی می*دیم، چیزی نموده، یاعلی.
    هر قدر که به سنگرهای عراقی نزدیک*تر می*شدیم تیراندازی کمتر و کمتر می*شد تا زمانی که صدای تیراندازی قطع شد. دقیق*تر که شدم سنگرهای عراقی را در سی - چهل متری دیدم؛ یک پرچم لااله*الاالله که بالای آنها برافراشته شده بود توجهم را جلب کرد. قدم*هایم را تندتر کردم. پرچم، پرچم اسماعیل بود و خودش هم در کنار آن با چهره*ای فاتح و خندان ایستاده بود و تلاش می*کرد پایه پرچم را در خاک استوار کند.
    بچه*های دیگر هم عراقی*ها را تسلیم کرده و دست بر سر، از سنگرها در آورند و ردیف کردند. تمام این حوادث چنان سریع اتفاق افتاد که باورکردنی نبود.
    - به پیشروی ادامه بدین، تا توپخانه*شونو نگرفتیم توقف نمی*کنیم. تانک*هامون هم رسیدن. در کنار تانک*ها پیش می*ریم. یک لحظه هم معطل نشین.
    حسین بود که این دستور را می*داد و کنار خاکریز حرکت می*کرد.
    معطل نشدیم. همراه تانک*ها راه افتادیم. دیگر مانعی سر راه نداشتیم. عراقی*ها بی هیچ مقاومتی تسلیم می*شدند و راه باز می*کردند. عجیب بود! توپخانه هم بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد. عراقی*ها اغلب با لباس زیر و همه با دست*های بالا تسلیم شدند و توپخانه را تحویل نیروهای ما دادند. وضعیت همان*قدر که به نظر مطلوب و رضایت*بخش بود، به نظر من نگران کننده بود.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  10. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1