کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 17 , از مجموع 17
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض یک حرف بس است (خاطره از آشنایی با شهدا)

    در خانه اگر کس است:
    یک حرف بس است

    علی اصغر را میشناسی ؟
    با انگشت بر نوک بینی اش گذاشت که:
    هیس...

    فهمید او نمی خواهد در جمع چیزی بگوید. خوشحال شد که بالاخره بهانه ای برای گفت و گو پیدا کرده است.
    دانشجوی گوشه نشین کم دیده بود. آن هم در سفر به جبهه های جنوب که معمولا بچه ها حرف های زیادی برای گفتن دارند.


    تا رسیدند هویزه و رفتند بر سر مزار شهدای هویزه و او دید که چگونه این دانشجوی منزوی، اینجا به تکاپو افتاده، از این سو به آن سو می رود و نوشته های قبرها را می خواند.
    همچنین دید که او چطور وقتی گمشده اش را یافت، قبر او را شست و بر آن فاتحه ای خواند و صفایی کرد.


    وقتی از قبر برخاست و رفت، او آمد و نام آن شهید را به خاطر سپرد: علی اصغر!
    علی اصغر را که میشناسی؟ ... یکدستی زد تا ببیند او چه میکند!


    چیزی نگذشت که او خود سر صحبت را باز کرد:پس مرا دیدی که بر سر آن قبر نشستم و فاتحه خواندم.
    بله ،دیدم.


    ببخش که پیش بچه ها چیزی نگفتم.این یک راز نهفته است میان من و خدا و علی اصغر و تو اولین کسی هستی که برایت می گویم.


    من اهل شهرکردم.وقتی در کنکور شرکت کردم و اهواز پذیرفته شدم،غم دنیا بر دلم سایه افکند. تا آن وقت هیچگاه من از شهر و دیار و خانواده ام جدا نشده بودم.دانشگاه برایم محیط غریبی بود. نمی توانستم با کسی ارتباط بگیرم.
    حتی از پیدا کردن دو سه نفری که هم اتاقی های من در خوابگاه دانشجویی باشند،عاجز بودم....


    خدا می داند که چه کشیدم ! یک هفته ای با همین وضعیت سر کردم. از تنهایی رنج می بردم و از همه چیز ، بوی غربت استشمام می کردم.


    شبی میان بستر دراز کشیده، فکر می کردم خدایا من چگونه در این محیط آن هم برای چند سال تاب بیاورم؟
    از خدا کمک خواستم و با چشم گریان خوابم برد.
    در عالم رویا شهیدی را دیدم ؟ با چهره ای مشعشع و تابان.


    از دیدار او چنان آرامشی به من دست داد که نظیر آن را هیچگاه تجربه نکرده بودم.او رنگ وبوی اجابت دعایی ناب را داشت:


    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
    ای آفتاب رخ، بنما از نقاب ابر
    کان چهره مشعشع تابانم آرزوست



    از احوالم پرسید. به او گفتم. خندید و گفت از این پس هر از گاهی سراغت می آیم.گفتم تو که هستی ؟ گفت نامم علی اصغر است. چیزی نمی گذرد که تو هم به دیدار من می آیی: در مزار شهدای هویزه، سمت چپ، ردیف....قبر مرا پیدا کن.

    از آن زمان هرگاه احساس تنهایی میکنم، علی اصغر می آید،روحی دوباره در من می دمد و می رود....

    با او عالمی دارم. هر چند یک بار بیشتر بر سر مزارش نیامد ام!

    برگرفته از کتاب: می شکنم در شکن زلف یار



    ویرایش توسط rahaei : یکشنبه ۲۱ آذر ۹۵ در ساعت ۰۶:۰۲

  2. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    دوستان اگر خاطره ای از آشنایی با دوست شهیدتون دارید خوشحال میشیم این جا نقل کنید.


    چطور با شهید علی بلورچی آشنا شدم یک روز که از دنیا سیر شده بودم عصری بود رفتم بیرون قدم بزنم سر یه دو راهی مونده بودم یکی اش سمت خونه بود یکی دیگه اش سمت دیگه یه لحطه خلاف خونه رو انتخاب کردم .کمی که پیاده رفتم ناگهان چشمم به یک کتابفروشی خورد منم ناخودآگاه کتاب محله های زندگی (روایت زندگی مادر شهید) رو برداشتم و خریدم بعد از مطالعه فهمیدم دقیقا 12 اسفند روز شهادتشونه و من که همون روز تو رفتن به شلمچه تردید داشتم بعد از خوندن کتاب و کلی گریه کردن از روایت زندگی مادرشون و این که احساس کردم شهید من رو انتخاب کرده دو روز بعدش عازم جنوب شدم. و خاطرات دیگه ای هم از شهدای دیگه دارم که به مرور میذارم.
    ویرایش توسط rahaei : دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ در ساعت ۱۹:۳۲

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    با شهید رضا پور خسروانی از طریق خرید کتاب شمع صراط 8 آشنا شدم تا قبلش فقط شاید عکسشون رو دیده بودم
    کتاب رو به جای خوندن میخوردم از بس روایات زندگی شهید زیبا بود هر کدوم رو چند بار خوندم
    همون روزا که از کتاب خیلی تاثیر پذیرفته و حسابی معنوی شده بودم فال حافظ به نیت شهید گرفتم بعد از دیدن شعر شوکه شدم و این بیت شعر رو گوشه کتاب یادداشت کردم
    فرخنده بخت آنکه به سمع رضا شنید


    حافظ

    بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

    از یار آشنا نفس آشنا شنید

    اینش سزا نبود دل حق گزار من
    کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید

    ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
    کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

    خوش می کنم به باده ی مشکین مشام جان
    کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید

    سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
    در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

    ما باده زیر خرقه نه امروز می کشیم
    صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

    یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
    دل شرح آن دهد که چه دید و چها شنید

    ما می به بانگ چنگ نه امروز می خوریم
    بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید

    ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند
    کان کس که گفت قصه ی ما هم ز ما شنید

    محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
    از گلشن زمانه که بوی وفا شنید

    پند حکیم عین صواب است و محض خیر
    فرخنده بخت آن که به سمع رضا شنید

    حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
    در بند آن مباش که نشنید یا شنید

  6. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-مرداد-۱۰
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    32
    امتیاز : 616
    سطح : 12
    Points: 616, Level: 12
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 34
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class3 months registered500 Experience Points
    تشکر کردن : 38
    تشکر شده 35 در 22 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


  8. 2 کاربر از پست مفید کبوترحرم313 تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط کبوترحرم313 نمایش پست اصلی

    خاطره از آشنایی با شهید؟

  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهید محمدرضا تورجی زاده

    چند بار کتاب یا زهرا رو تو انتشارات حسینیه دیده بودم اما توجه نداشتم تا این که یه شنبه شب خاص گرفتمش

    بعد از خوندنش حدود چند ماه گذاشتمش کنار ولی روز شهادتشون تو ذهنم بود

    5 اردیبهشت سالگرد شهادتشون رسید که جمعه بود عصرش سوره حشر رو به نیابت شهید خوندم

    همون شب دم دمای صبح خواب دیدم (برا اولین بار بود همچین خوابای میدیدم) سر قبر یه شهیدم و یه خانم اونجا نشسته و بالای قبرشون اسم شهید ابراهیم شاطری بود (اسم برام آشنا بود بعدا در کتاب یا زهرا دیدم ایشون زنده و همرزم شهید بودند) نوشته شده و چند بار اسمه اومد جلو چشمام راه میرفتم تا رسیدم به یه حسینیه که از خواب بیدار شدم برا نماز با یه لذت وصف ناپذیر

    حدود بک ماه بعد رفتم به زیارت مزارشون و از اون روز به بعد هر جا روضه حضرت زهرا (س) خونده میشد ازشون یاد میکردم

  11. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  12. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    یادمه کتابای احمد متوسلیانو زیاد میخوندم

    ولی همه چیز عادی بود

    تا اینکه سال 87 پام به تالار باز شد و خاطرات شهدای کانون مخصوصا شهیده کشاورز رو خوندم
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  13. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  14. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شهید مدافع محمدهادی ذوالفقاری

    اتفاقی عکس شهید رو دیده بودم و یه آشنایی کم داشتم

    تا اینکه کتاب پسرک فلافل فروش رو خوندم و باهاش آشنا شدم
    گذشت تا پیاده روی اربعین که رفتم وادی سلام مزارش و همون شب من رو به عنوان دوستش (هر کس اتفاقی یه عکس برای پشت کوله اش انتخاب مبکرد) انتخاب کرد
    زنده بودنش احساس می شد تا اینکه یه مسیر زودتر از بقیه رسیده بودم هر چی منتظر بودم کسی نمیومد و نمیدونستم اسکان شب کجاست واقعا ترسیده بود که به شهید گفتم دعا کنه برام همون لحظه احساس کردم دعام از ته قلب بود چند دقیقه بعد یه نفر که من رو از کوله ام شناخت سر رسید و آدرس رو بهم داد از همون موقع .....




  15. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    دانشجوی مهندسی برق





    "شهید محمد (مجید) ایزدپناه"
    آشنایی با شهید محمد ایزدپناه با کتاب " این تویی که هستی"




  17. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  18. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    طلبه بسیجی
    ذاکر اهل بیت{ع}

    خادم الشهدا

    نوکر امام حسین{ع}

    همسفر شهدا

    "کربلایی سید علیرضا مصطفوی"


    آشنایی با کتاب همسفر شهدا
    در یکی از سفرا به شلمچه

    شهیدی که باعث جذب مدافع حرم
    شهید ذوالفقاری به مسجد و کانون فرهنگیشون میشه



  19. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  20. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض



    یک خاطره از شهید علی بلورچی
    با عکس داداشم همیشه درد و دل میکردم و حرف میزدم
    همش منتظر خاطراتش بودم که چاپ شه و فیلمی که ازش به یادگار مونده بود رو دو سال دنبال پیدا کردنش بودم

    از خودش میخواستم تا اینکه رفتم نمایشگاه کتاب تهران قرار بود اول بریم بهشت زهرا (س) زیارت و بعد نمایشگاه که سوار مترو که شدیم اشتباهی با یه قطار رفتیم که مسیر نمایشگاه بود (قبلش از داداشم خواسته بودم که بار پنجم فیلمش و خاطراتش رو بهم برسونه که اتفاقا بار پنجم بود )

    خلاصه تو نمایشگاه با نویسنده کتابای داداش شهیدم آشنا شدم و فیلم یادگاری شهید رو هم ازشون گرفتم و همچنین خاطرات جدیدی از شهید

  21. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  22. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    خاطره از شهید مدافع حرم امیر لطفی



    روز اولین سالگرد شهادتشون تو بهشت زهرا(س) بود آخرای مراسم بود که رسیدیم من که دوست داشتم مادرشون رو ببینم همش چشمام دنبال پیدا کردنشون بود که مستقیم رفتیم سر مزار شهید پیش یه خانم مسن ایستاده بودم و پرسیدم مجله ای که دستتونه رو از اینجا گرفتید که ایشون گفتند برا شما باشه من زیاد از اینا دارم همینجور که داشتیم به اطراف نگاه میکردیم چند نفر اومدن جلو ایشون و گریه کردن و بغلشون گرفتند تازه ما متوجه شدیم ایشون مادر شهید بودند ا ز خوشحالی خودمون رو معرفی کردیم و گفتیم که اومدیم زیارت خوش آمد گفتند ما هم ذوق زده از اینکه داداشم ما رو مستقیم کشوند پیش مادرشون،مادری که روحیه خوبی داشتند و تازه دیگرون رو هم دلداری میدادند.

  23. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  24. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    داستان واقعی ولی عجیب


    قبل از ورود به#شلمچه، یکی از مربیان اردو بهم گفت #طلبه ای در جمع ما هست که روزهای آخر حضورش در ایران رو پشت سر می گذارد و بعد از اردو بر می گرده به کشورش.
    مادرش #سرطان داره و التماس دعا گفته!

    اینا رو که گفت، سرم سنگین شد و دلم گرفت...


    خواهران آروم آروم وارد خاک شلمچه شدن و روبروی #تانک نشستن؛ پشت تانک دو رکعت #نماز خوندم و توسلی کردم...

    روایتم بی اختیار با #بغضشروع شد!
    فضا عجیب شهدایی بود...

    قصد بی ادبی به محضر#شهدا نداشتم!
    اما بغضم ترکید و وسط روایتگری گفتم:
    "شهدا!

    حاشا به #غیرت و کرم تون...
    این خواهرا از گوشه گوشه دنیا اومدن...
    یکی شون با هزار امید اومده#شفایمادرش رو بگیره...

    آبرو داری کنید...
    وگرنه من دیگه #شلمچه نمیام..."

    دو سه هفته بعد از اردو این پیام با واسطه برام ایمیل شد:
    "الان یک#لبخند بزرگ روی لب من هست. حال مادر خوب شده و عوارض سرطان از بین رفته و در روند بهبود و ریکاوری قرار گرفته..."

    روای: حاج جواد تاجیک

    شهدا #شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و
    هم آنانند که به دیگران #حیاتمی بخشند...

    #شهید_سید_مرتضی_آوینی

  25. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  26. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    خاطره از شهید علی خلیلی

    روزی که به زیارت شهید علی خلیلی رفتم مادرشون رو با یه گروه فیلم برداری که اونجا بودند دیدم و دو تا دختر که اتفاقا وضع حجاب درستی نداشتند
    همون جا نشستم دخترا داشتند با مادرشون و این که چطور شد از این جا سر در آوردند صحبت میکردند
    میگفتند امروز تشییع جنازه پدر یکی از دوستانشون بوده که از قسمت اموات بدلیل نگاه های دیگرون به طور اتفاقی اومدند طرف شهدا که به شهید علی خلیلی رسیدند و با استقبال شما روبرو شدیم
    مادر شهید با رویی گشاده هر سووالی که داشتند رو جواب میدادند اونا که اصلا شهید خلیلی رو نمی شناختند و دلیل شهادتش رو هم نمی دونستند با تعریف های مادرشون گریه میکردند و از این که الان اصلا امنیت برا خانم ها نیست می گفتند مادر شهید میگفتند مطمئن باشید شهید شما رو دعوت کرده و اونا هم گریه میکردند و فیلمبردار از اونا پرسید شما هم دوست دارید بچه های تربیت کنید که به خاطر دفاع از ارزش ها شهید شوند اونا هم میگفتند بله
    ویرایش توسط rahaei : شنبه ۰۹ بهمن ۹۵ در ساعت ۱۵:۰۴

  27. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  28. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    تقدیم به وحید جان توسط محمد محسن


    وقتی دل خسته از تمام عشق های بی سر و ته باشی


    وقتی زخمی از رفاقت های خائنانه و سودجویانه باشی



    رو میاری به عشق و رفاقتی که از نوع زمینی نباشد و آسمانی باشد

    و تو اینگونه شدی #دوست_شهید_من

    .

    .

    .

    خیلی اتفاق ها بین ما گذشت ،خیلی بیشتر از این حرف ها که فکر میکنم:



    اینجا برای از توشتن هوا کم است


    دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است


    برای سال تحویل عازم راهیان نور شدم ، به شوخی میگفتم منم میام، ولی جدی شد

    قبل راه افتادن اتوبوس به سمت مناطق عملیاتی سر مزار وحید رفتم و گفتم وحید جان نشونه های رفاقتمون تکمیل شده ولی من از تو هیچ چیزی نفهمیدم ،یک کاری کن بیام جایی که شهید شدی


    اتوبوس حرکت کرد و من بیخیال به حرف هایی که زده بودم،سرگرم بازی وخنده ،شب شده بود راوی که باما بود میکروفون به دست شد و گفت بچه ها اینجا دیگه نزدیک محل اسکان میشیم اینجا شهدایی بودن که خبر از شهادت خودشون میدادند و حتی نحوه ی شهادتشون را میگفتن مثل شهید وحید …


    ی نگاهی کردم ، دلم آشوب شد ،یعنی همون وحید دوستم را داره میگه

    نرفتم سوال بپرسم


    فردا صبح موقع سال تحویل توی زیارتگاه شلمچه


    آقای راوی باز هم گفت شهید وحید … در همین منطقه شهید شدند و قبل شهادت بهم گفتند چه شکلی شهید میشن


    دل به دریا زدم و پرسیدم آقا ایشون مزارشون کجاست،کجا دقیقا شهید شدند ،گفت توی جاده ای که به موازی اینجا اومدیم با فاصله چند کیلومتری ،گفت فردا اونجا شهید میشم با تیری که میخوره توی سرم


    دیگه گفتم باید برم ببینم کجاست فرقی نداشت از کاروان باز می مونم یا وقت کم هستش گفتم بچه ها میخوام برم از اینطرف ببینم به کجا میرسه (یکی گفت خدا خیرت بده، میدان مینِ اقلا برو از دستت راحت بشیم) خندیدم و با دوتا از بچه ها راهی شدم

    .

    .

    .

    تا بالاخره در محل شهادت وحید جان سال تحویل شد

    پ ن:خیلی حرف ها رو ننوشتم و نمینویسم چون فکر میکنم ……..

    پ ن: وحید جان ….

    پ ن: آقا حرف نمیزنم دیگه

    از جنس گفتن نیست




    ویرایش توسط rahaei : چهارشنبه ۲۰ بهمن ۹۵ در ساعت ۱۹:۱۸

  29. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    توسط محمد محسن






    شهریور دوسال قبل بود

    خسته از یک عشق سوزناک دروغین

    خسته از تمام دروغ هایی که گفته و شنیده بودم

    دل به دریا زدم و رفتم سراغ آرامش شهر همان جایی که امام امت فرمود :
    همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.
    .
    .
    .
    ساعت از نیمه شب گذشته بود در حال قدم زدن میان مزار شهدا بودم ، توجهم به یکی از دوستانم جلب شد که بسیار جای تعجب داشت اصلا اینجاها پیداش بشه
    رفتم جلو و بعد کمی صحبت گفتم محمد تو اینجاها نمیومدی،دستم را گرفت و بالای سر مزار شهیدی کشاند وگفت بزار برات بگم:
    هرباری میومدم به مناسبتی گلزار شهدا میدیدم این قبر کسی بالای سرش نیست و در سکوت وتنهایی به سر می برد، از اونموقع باهاش رفیق شدم و خواستم از تنهایی بیرونش بیارم ،هربار دلم میگرفت میومدم بالا سر مزارش و باهاش حرف میزدم تا بعد یکسالی که گذشت عکسش را توی مسجدی که رفته بودم بیرون شهر نماز بخونم دیدم
    جای تعجب بود،از مردم مسجد سوال کردم وفهمیدم از همین محله اند و آدرس منزلش را گرفتم، رفتم خونشون و دیدم مادری سالخورده تک وتنها زندگی میکند،مادری که انگار منتظر مهمانی بود که با دلی آشوب می آید.
    با مادر صحبت کردم و از اونروز شدم پسرش ،هرباری میومدم دنبالش و می آوردمش مزار شهدا بالا سر پسرش که همیشه همنشین خلوت هایم بود ،تا جایی که پلاک و قران شهید را هم که متبرک به خون شهید بود را بهم داد…
    .
    .

    .
    محمد برایم تعریف میکرد و من توی دلم میگفت چه شکلی بعضی ها اینقدر دلشون صاف و پاک میشه و من هنوز پر از غل وغش هستم تو دلم ی آرزویی کردم کاشکی منم یک دوست شهید داشتم
    نگاهم به سمت شهیدی رفت که فاصله ی یک قدمی داشت، دلم میگفت اینم رفیق شهید ما، ولی با خودم میگفتم بیخیال آخه به همین راحتی که نمیشه باید یک نشونه برام داشته باشه ،انگار شنیده باشه ،توی چشماش نگاه کردم بدجور دلم لرزید وقتی تاریخ شهادتش را دیدم ، گفتم بیا اینم نشونه روز تولد من روز شهادت او

  30. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 36,545
    سطح : 100
    Points: 36,545, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,785
    تشکر شده 3,255 در 2,161 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 69 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 11 در 11 پست

    پیش فرض

    شب جمعه ای گلستان شهدا بودم چون ایام شهدای والفجر 8 و شهادت حضرت زهرا(س) بود میخواستم بیشتر برم زیارت شهدای والفجر8 اما نمیدونستم قطعه شون کجا بود تا اینکه رفتم زیارت شهیدی که بعد از 31 سال برگشته بود و سالها مفقود بود احساس کردم باید برم پیش شهدای کناریشون حرکت کردم اولش به یه شهید گمنام رسیدم که تو عملیات والفجر8 شهید شده بود یه لحظه یه فکر تو ذهنم اومد که چه فرقی بین این شهید گمنام با دیگر شهداست
    و همین طور شهدای کناریشون به ترتیب همه والفجر8ی بودند کلا اون قطعه مخصوصشون بود جالب این بود که خیلی هاشون سید بودند و 18 ساله تو عملیاتی که به نام مادرشون بود
    یه لحظه دو تا خانم دیگه اومدند پیش شهیدی که کنار شهید گمنامه بود یکی شون گفت این شهید گمنامه خودش خواسته بوده که گمنام بشه چون به خواب یکی از دوستان ما رفته بوده و شهید گمنام خیلی سریع جواب فکر مو داد شهدا زنده اند چون زنده بودنشون احساس میشه

  31. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. هوایی که تنفس می کنیم
    توسط زائر بارانی در انجمن ولایت فقیه
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۰ خرداد ۹۳, ۱۹:۵۹
  2. دربی پایتخت ورود 6تایی ها بدون وضوء ممنوع
    توسط بیت المقدس در انجمن ورزش
    پاسخ ها: 106
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۶ آذر ۹۲, ۱۵:۱۶
  3. ◄ آحاد|| به دنیایی سایبری خوش آمدید
    توسط عرض از مبدا در انجمن انجمن آحاد حزب الله
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۸ شهریور ۹۲, ۱۸:۰۲
  4. قیصر/ اثر مسعود کیمیایی
    توسط حضرت عشق در انجمن سینما
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۲ مرداد ۹۲, ۰۰:۰۵

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1