کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 78 , از مجموع 78
  1. #61
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,877
    امتیاز : 113,264
    سطح : 100
    Points: 113,264, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,439
    تشکر شده 41,304 در 8,951 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    170
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    به روایت شهیدمحمداسلامی نسب:
    ساعت3نیمه شب بود که دیدم غلام آرام بلند شد و به نماز قامت بست، تا اذان صبح نماز میخواند.
    صدای اذان که بلند شد،خودش را زیر پتو کشید.
    یکی از بچه ها وارد سنگر شد و گفت بچه ها اذونه،خواب نمونید!
    غلام سرش را از زیر پتو بیرون آورد،خمیازه ای کشید انگار چند روزه خوابه!
    گفتم غلام تو که وضو داری!
    دست روی بینی گذاشت و گفت:هیس!



    هدیه به شهیدغلامعلی دست بالا صلوات
    "شهدای فارس"
    سردار شهید غلامعلی دست بالا
    تولد: 1341 - شیراز
    سمت: معاونت آموزش لشکر 19 فجر
    شهادت: 20/1/1362 - فکه، عملیات والفجر1
    خاطرات بیشتر در همسفر تا بهشت ۲( پرچمی به رنگ خون!)
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  3. #62
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض



    خاطرات شهید رضا پور خسروانی از شهدای تشنه لب

    قدس 3لشکر 19 فجر شیراز
    ما پنج نفر



    تیر ماه 64، منطقه ی دهلران . عملیات قدس 3 با موفقیت تمام شده بود، باید تا قبل از روشن شدن هوا، منطقه را ترک می کردیم، ما پنج نفر جا مانده بودیم. مصطفی اسداللهی زوج که به شدت مجروح بود، حاج رسول قائد شرفی، مهدی نظیری، محسن رجبی و من.

    شب عملیات هم که به سوی منطقه می آمدیم، هر پنج نفر، در یک ماشین بودیم. مصطفی در مسیر، نحوه ی صحیح شهادتین گفتن را از حاج رسول می پرسید؛ می دانستم رفتنی است؛ چون همه ی وسایلش را قبل از حرکت بخشیده بود. مهدی هم که طلبه ای 16 ساله بود، در بین راه مرتب با شوخی های با مزه اش، ما را می خنداند؛ حال ما پنج نفر، باز با هم بودیم؛ درست در دل دشمن.

    چون دشمن را دور زده بودیم، مسلم بود که به هر طرف می رفتیم به سمت دشمن بود، خود را به شیاری رساندیم که حداقل از دید کمین دشمن، در امان باشیم. همه ی نیروی مخابرات بودیم؛ برای همین تجهیزات و اسلحه ای نداشتیم. اسلحه ی حاج رسول هم خراب شده بود. تنها مهمات ما چند نارنجک بود که نگه داشتیم تا اگر قرار به اسارت یا کشته شدن باشد، حداقل چند نفر از دشمن را به درک واصل کنیم. ارتباط قطع شده بود و عملاً بی سیم ها ناکارآمد؛ به ناچار آن ها را زیر خاک، پنهان کردیم. قبل از هر چیز، من، آب باقی مانده را یک جا کردم، شد یک پنجم قمقمه، برای پنج نفر!

    اول نا امید کننده بود، اگر آفتاب بالا می آمد، دمای هوا به 50 درجه بالای صفر هم می رسید؛ چاره ای نبود؛ به آقا امام حسین(ع) اقتدا و از روش ایشان پیروی کردیم. به پیشنهاد حاج رسول، قرار شد حفره هایی را در خاک ایجاد کنیم تا حداقل سرمان از آفتاب در امان باشد؛ برای این کار، تنها یک سیم چین با حاج رسول بود و یک سرنیزه همراه محسن...

    سَر ما، در سایه بود اما بدن ها زیر تیغ بران آفتاب. گرمای تیر ماه جنوب، از همان اول صبح، طاقت بچه ها را برید؛ به ویژه مهدی و محسن که ضعیف تر بودند و هر دو با تنی بیمار، با شور و شوق وصف ناپذیری با اصرار فراوان به عملیات آمده بودند؛ تشنگی به شدت، آن ها را می آزرد و مرتب با بردن نام و ذکر امام حسین(ع)، خود را دل داری می دادند... اما به هر حال، همان مقدار کم آب که تنها باعث تر شدن لب ما می شد، تا ظهر روز اول، بیشتر دوام نیاورد. از این لحظه به بعد بود که صحرای یک شب سخت!


    .... نماز مغرب و عشا را که خواندیم، پیشنهاد شد تا هوا تاریک است و دید دشمن کم، حرکت کنیم؛ حاج رسول بلند شد؛ دو قدم که برداشت با صورت به زمین افتاد. حال و وضع مهدی و محسن هم بهتر از او نبود. گرما تمام آب بدن را گرفته بود؛ آن یک روز، به اندازه ی ده روز که در زیر آفتاب کار کنم، از من که سالم تر از بقیه بودم، انرژی گرفته بود. از فرط تشنگی و عطش، سرمان را روی زمین می کشیدیم، تا روح از کالبد بیرون شود و از این تشنگی خلاص شویم.



    به نیمه شب که نزدیک شدیم، سرما به وجودمان پیچید؛ حالا تب و لرز بود که امان ما را بریده بود. از صبح تا غروب گرمای بیرون ما را از پا انداخته بود و حالا گرمای سوزنده ای که از درون، ما را به آتش می کشید. متوسل شدیم به ائمه، به ویژه امام رضا (ع). من که از نظر تقوا، خود را پایین تر از بقیه می دیدم، می ترسیدم طاقتم کم شود و خدایی نکرده، دست به کار خطایی بزنم و برای رهایی از این وضع، حاضر به اسارت شوم. او که دیگر رمقی نداشت، نفس های آخر را می کشید. محسن شب قبل با بچه های تخریب آمده بود و به منطقه آشنا تر بود. با آن بی جانی می گفت: «کاغذی بیاورید تا نقشه ای برای شما بکشم؛ شاید راهی پیدا شد و بدانید باید از کجا باید بروید!»



    نیمه شب، برای ساعتی، همه بی هوش شدیم. به هوش که آمدم، دیدم ماه در میانه ی آسمان، بزرگ تر از حد معمولش است؛ شاید صد برابر همیشه، دیگر از تب و لرز خبری نبود. همین امر، قدرت عجیبی به ما داد. به جز مصطفی، همه بلند شدیم، من، حاج رسول، محسن و مهدی. من و حاج رسول به سمت مصطفی رفتیم، غریبانه، شهید شده بود. قدرت حمل او را نداشتیم. همان جا، او را با غم و اندوه فراوان دفن کردیم؛ شدت گرما و آفتاب روز گذشته، چهره ی او را عوض کرده بود؛ به حدی که صورتش قابل شناسایی نبود.



    بی سیم ها را از زیر خاک بیرون کشیدم، تا شانسمان را برای برقراری ارتباط امتحان کنم و کمک بخواهم؛ اما لب و دهان و حنجره ام خشکیده بود؛ نمی توانستم حروف را درست تلفظ کنم؛ منصرف شدم! توان غلتیدن یا سینه خیز رفتن را هم نداشتیم؛ با سختی چهار دست و پا شروع کردیم به حرکت؛ اما چه حرکتی... کربلا به عینه در نظر ما مجسم شد!
    ... با چشم غیر مسلح هم می شد عراقی ها را که در اطراف، در رفت و آمد بودند دید؛ فاصله ی آن ها از ما کم تر از هزار متر بود و به راحتی روی ما دید داشتند. هیچ کدام از ما توان سینه خیز رفتن، یا با استتار حرکت کردن را نداشت. مقداری از راه را، چهار دست و پا حرکت کردیم، مابقی را ایستاده؛ چند قدم می رفتیم و بی حال روی زمین می افتادیم؛ چند دقیقه استراحت می کردیم، چند قدم بر می داشتیم و دوباره از حال می رفتیم. برای در امان ماندن از دید عراقی ها، متوسل شدم به خدا و آیه ی «وَجَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَدّاً و من خَلّفِهِم سَدّاَ...»، واقعاً خداوند آن ها را کر و کور کرد؛ اصلاً انگار نه انگار که ما وجود داریم و در چند قدمی آن ها در حال حرکتیم...



    به شیاری رسیدیم که هنوز آفتاب آن را گرم نکرده بود، ماسه ها و شن های کف آن، هنوز خنکی شب را حفظ کرده بود؛ این امداد خداوند، یک گنج با ارزش بود؛ لباس ها را بالا زدیم و شکم را به این شن های خنک چسباندیم؛ شاید کمی از عطشی که وجودمان را از درون می سوزاند، آرام گیرد. یکی دو کیلومتر دیگر که خود را جلو کشیدیم، دو تا قمقمه ی آب پیدا کردیم که روی هم به اندازه ی نصف قمقمه، آب نداشت. جالب این که، با این که حالا آب داشتیم و هر آن امکان تلف شدن ما، بر اثر تشنگی، بود، هیچ کس حاضر نمی شد پیش از دیگری لب به آن آب بزند و می گفت اول برادرم!

  4. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  5. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض



    خیلی این شهید رو دوست دارم
    با لب تشنه با ذکر یا زهرا(س) شهید میشه

  6. #64
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض


  7. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  8. #65
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض


  9. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  10. #66
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض


  11. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  12. #67
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,877
    امتیاز : 113,264
    سطح : 100
    Points: 113,264, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,439
    تشکر شده 41,304 در 8,951 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    170
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahaei نمایش پست اصلی
    سر مهدی تشنه لب را روی زانو گذاشته بودم. دیدم لب مهدی بهم میخورد
    گوشم را نزدیک بردم،
    گفت: «آقا رضا سرم را روی زمین بگذار.»
    بی هوش بودم. مهدی با لباسی یکپارچه از نور با لبخند کنارم آمد. گفت: «حضرت زهرا میخواستند سرم را به دامن بگیرند، برای همین ازشما خواستم سرم را از روی زانوانت زمین بگذاری!»

    [به روایت شهید رضا پورخسروانی]
    هدیه به طلبه شهید مهدی نظیری صلوات- شهدای فارس
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  13. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  14. #68
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,877
    امتیاز : 113,264
    سطح : 100
    Points: 113,264, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,439
    تشکر شده 41,304 در 8,951 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    170
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    🌹با لبخند شهدا🌹
    🌾خاطرات فاطمی🌾

    🌷شب عملیات والفجر ۸ بود. نماز مغرب و عشا را خوانده و در حال اماده شدن برای عملیات بودیم. باباعلی (سردار قنبر زاده,فرمانده گردن), بی سیم زد که مسلم(سردار شهید مسلم شیرافکن) پیام داده, برادرش, محسن را شب اول نبرید.
    سریع رضا حیدری که رفیق فابریک محسن بود را فرستادم تا جریان را به محسن بگوید!
    چند دقیقه بعد دیدم این نوجوان با عصبانیت به سمت من امد. گفت اقای مهدوی رضا چی میگه, چرا من نباید بیام؟
    گفتم دستور فرماندهیه, قایق ها جا نداره...
    بغضش ترکید, اشک روی گونه اش شروع به غلطیدن کرد و گفت چرا من, منم می خواهم بیام!
    ناگهان پایش سست شد و افتاد روی زمین. رضا رفت زیر بغلش را گرفت.
    گریه می کرد و با لهجه کازرونی التماس می کرد. هی می گفت اقای مهدوی ههههاااانمبری؟
    می گفتم نه !
    شاید صد بار این خواهش تکرار شد. رضا که با محسن هم سن وسال و رفیق جنگ و پایه بود هم به التماس و گریه افتاد که محسن هم بیاد!
    کلافه شدم, سرشان داد زدم و رفتم سمت گروهان. یک مرتبه محسن دوید جلویم با اشک گفت: دیشب خواب حضرت زهرا(س) را دیدم. به من گفت تو میای پیش خودم!
    تعجب مرا که دید ادامه داد: به قران اگه دروغ بگم. اگه نبریم شکایتت رو می کنم!
    خیلی با جذبه وجدی می گفت. یک مرتبه بدنم شل شد. بی اختیار گفتم: برو آماده شو بیا!
    پرید سر و صورتم رو بوسید. بعد دست دور گردن رضا انداخت و همدیگر را بغل کردند.
    رضا گفت: بچه بدو که آخر گرفتی!
    من مبهوت نگاه این دو نوجوان کم سن وسال می کردم و بی اختیار اشک می ریختم.
    همان شب عملیات والفجر هشت هردو پر کشیدند.
    بعد از عملیات فهمیدم که رمز عملیات هم "یا زهرا" بود.
    🌾🌷🌾🌹🌾🌷🌾
    هدیه به شهیدان محسن شیرافکن و رضا حیدری صلوات,,شهدای فارس
    ↘️
    تولد:۱۳۴۷/۸/۲۰-کازرون
    شهادت:۱۳۶۴/۱۱/۲۱-فاو
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  15. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  16. #69
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,877
    امتیاز : 113,264
    سطح : 100
    Points: 113,264, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,439
    تشکر شده 41,304 در 8,951 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    170
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    سردار سعید قاسمی آذرماه سال 87 در شیراز درباره این شهید چنین می گوید:
    شیراز! شیراز هیچی نداشته باشه، یه عبدالله رودکی داشته باشه.

    « عبدالله رودکی که تا قبل از شهادتش همه آمال و آرزوش این بود، به خود من گفت، روی قایق توی خلیج فارس، دستشو کرد طرف آسمون گفت یا فاطمه! از تمام عمرم اگه یه روز مونده که به من این فرصت رو بدید که یه ناو براتون بزنم.


    نشنیده بودی ازش نه؟ نباید بشنوی تو





    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  17. کاربر روبرو از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده است .


  18. #70
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,877
    امتیاز : 113,264
    سطح : 100
    Points: 113,264, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,439
    تشکر شده 41,304 در 8,951 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 77 پست
    مخالفت
    170
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    بعنوان كوچكترين و حقيرترين فرزند شما ملتمسانه درخواست مى كنم كه با تمسك به حبل الله و آشنايى عميق با اسلام و قرآن وحدت و يكپارچگى مهر و محبت را در ميان خويش برقرار نماييد و در پى اين باشيد كه قدر زيستن در پرتو جمهورى اسلامى و ارزش اين نعمت را دريابيد و دنباله رو و مطيع رهبر گرانقدر حضرت آيت الله العظمى امام خمينى باشيد و در هيچ زمانى اين هديه الهى را تنها مگذاريد...


    وصیتنامه شهید علی نوری


    ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  19. #71
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض


    همین که روزهای نزدیک به عملیات می رسید،برای بچه ها فال حافظ می گرفت.
    نزدیک عملیات کربلای 5 بود.

    این بار اولین بازشدن کتاب به نیت من بود.
    بعد از کمی مکث و زمزمه با لهجه شیرین گفت:"نه کاکو جان! دریغ از یک روزنه کوچک، انگار اصلا قرار نیست از دست تو راحت بشیم!"


    با سپری شدن لحظات وضعیت بقیه هم مشخص شد، مرتضی جاویدی، سید محمد کدخدا و... جز، شهدا بودند.
    زنده ها هم معلومه شدند.

    یکی از بچه ها گیر داد که حالا نوبت خودته!
    از بچه ها اصرار از او انکار تا بالاخره چشمها را آرام بست و این بار کمی طولانی تر، قطره اشکی آرام از گوشه چشمانش لغزید، کتاب را باز کرد:

    نفس باد صبا مشک فشان خواهد بود
    عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

    ارغوان جام"عقیقی" به سمن خواهد داد
    چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

    عملیات که تمام شد رفتنی های فال، همه شهید شدند،جاویدی،حق پرست... و خود عقیقی،
    من مانده بودم و صدای محمدرضا که تا امروز در ذهنم مانده
    "دریغ از یک روزنه کوچک".



  20. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  21. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    سرگرم کار بودم که یکی بلند گفت: مادر.
    شروع کرد دورم چرخیدن و تکرار این جمله "مادر حلالم کن"
    گفتم: برای چی؟
    گفت: اول حلالم کن.
    گفتم: بخشیدمت.
    گفت: مادر چند بار صدایت کردم متوجه نشدید، مجبور شدم با صدای بلند صدایتان کنم. ببخشید اگر صدایم را روی شما بلند کردم!

  22. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  23. #73
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض


    زندگینامه طلبه شهید عاشق واصل
    احسان حدائق
    فتوحات سپاه پیروزمند اسلام در جبهه های نبرد نور علیه ظلمت، همه و همه مدیون قطره قطره ی خون مطهّر شهدای عظیم الشّأن انقلاب اسلامی است. قطراتی که در پانزدهم خرداد بر زمین ریخت، بر مسیر زمان جاری گشت و در مسیر خود رژیم طاغوتی 2500 ساله را در بیست و دوم بهمن ماه 57 بنیان کَند.



    با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و باز گردیدن جبهه ی مبارزه ای به وسعت تمامی ایران علیه استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهانخوار و تحمیل شدن جنگ دولت بعثی - صهیونیستی عراق علیه ایران اسلامیمان، خون های پاک شهدا به نهری تبدیل گردیده که می رود تا خار و خاشاک های منطقه را از مسیر خود برداشته، در آینده ای نه چندان دور با امواج خروشان خود ریشه های منافع استکبار جهانی را از منطقه بَر کَنَد و طومارشان را به همّت مستضعفین به پا خاسته ی پیرو قرآن، در سراسر گیتی در هم پیچد و وعده ی بزرگ الهی وراثت مستضعفین بر زمین را تحقّق بخشد.



    شهید احسان حدائق، تلاشگری صادق و خستگی ناپذیر در جهت تحقّق این وعده ی الهی بود.

    او در سال 1340 متولّد گردید و تحصیلات ابتدایی، راهنمایی و متوسّطه را در شیراز گذراند. از ابتدای نوجوانی به امام علاقه پیدا کرده بود و در دبیرستان، جزء عناصر فعّال مسلمان و نیز اعضای فعّال انجمن اسلامی بود.

    در دوره ی دبیرستان به فعّالیت های مخفی نیز در حدّ مسائل مطالعاتی و ساخت موادّ منفجره اشتغال داشت.


    با اوج گیری نهضت اسلامی در سال 57 در کلّیه ی جریانات انقلاب و تنظیم راهپیمایی ها و نیز کمیته ی مخفی پیشبرد مسائل انقلاب در شهر، بستن بازار، درگیری با مزدوران رژیم ستم شاهی و چاپ و توزیع اعلامیه های امام، ایجاد نمایشگاه های کتاب، تظاهرات آذر ماه 68 و نیز در حمله ی مردم به شهربانی شیراز و سقوط آن شرکت فعّال داشت و تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، چندین بار مورد سوء ظنّ عوامل رژیم شاه قرار گرفته و دستگیر و زندانی گردید و مورد ضرب و شتم مزدوران رژیم طاغوتی شاه قرار گرفت.



    با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی در ایجاد اوّلین کمیته ی انقلاب اسلامی نقش داشت. در کمک به کنترل نظم شهر و نیز دستگیری ساواکی ها و مأمورین اطّلاعات شهربانی تلاش فراوان می نمود.پس از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، با این نهاد جوشیده از متن مردم همکاری داشت و سپس در دادگاه های انقلاب اسلامی در خدمت استاد سیّد علی محمّد دستغیب به فعّالیت پرداخت.

    مدّتی بعد در چندین کمیته ی پاکسازی از جمله مخابرات، گمرک و آموزش و پرورش با جدّیت فعّالیت داشت و از همان اوایل پیروزی، با منافقین و گروهک های ملحد شدیداً مبارزه می کرد.



    تا آخرین روز حیات دنیاییش، با سپاه نیز همکاری می نمود. مدّتی را در حزب جمهوری اسلامی شیراز فعّالیت داشت و مدّتی را در تهران با دانشجویان پیرو خطّ امام همکاری می نمود.



    تدیّن و تعبّد نسبت به اسلام عزیز، عشق و علاقه و تبعیّت محض از حضرت امام خمینی(ارواحنا له الفداء)، شجاعت فوق العاده و اخلاص در عمل، مکتوم داشتن کارهایی را که برای اسلام می کرد، بینش سیاسی و ذهن فعّال اطّلاعاتی - نظامی با راستگویی و صداقت در گفتار، تواضع، ساده پوشیدن، اهمّیت دادن به جماعت و پشتیبانی از خطّ امام، خصوصیات بارز اخلاقی وی را تشکیل می داد.

    به کار فرهنگی و تحزّب اسلامی سخت معتقد بود و به همین علّت مدّت ها در حزب جمهوری اسلامی خدمت نمود و همیشه و در همه جا مدافع فکر عظیم سیّد الشّهدای انقلاب اسلامی شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی بود.

    به تجهّد و نماز شب و دعا و راز و نیاز و گریه و توسّل به ائمّه ی معصومین به خصوص امّ الائمّه فاطمه ی زهرا(س) علاقه ی فراوان داشت و به ایشان متمسّک بود. به راحتی بخشش می کرد و همیشه یک حالت انفاق و ایثار مال در او بود. در افشا و طرد افکار ضدّ اسلامی پیشقدم بود و از کودکی از روحیه ی ظلم ستیزی و زیر بار زور نرفتن برخوردار بود.



    دو بار به جبهه های نبرد نور علیه ظلمت عزیمت نمود، اوّلین بار در عملیات طریق القدس شرکت نمود و از ناحیه ی بازو مجروح گردید و در عملیات بیت المقدّس در جریان پاکسازی نخلستان های ابتدای خوئین شهر در تاریخ 2 / 3 / 61 در اثر اصابت تیر مستقیم به قلبش به درجه ی شهادت نائل گردید. پیکر مطهّر شهید حدائق در تاریخ 9 / 3 / 61 پس از برگزاری مراسم باشکوه تشییع توسّط امّت حزب الله و در میان بدرقه ی پرشور ایشان در صحن بارگاه ملکوتی حضرت احمد بن موسی شاهچراغ «علیه السلام» به خاک سپرده شد. یادش گرامی و راهش جاودان باد .

    ویرایش توسط rahaei : شنبه ۱۱ دی ۹۵ در ساعت ۰۰:۴۳

  24. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  25. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    به من گفتند بیا...





    مانع حضورش در عملیات شدند.با ناراحتی در تاریکی شب،پشت خیمه ها ناپدید شد...
    وقتی آمدچشمانش با اشک شسته شده بود.گفت:بهم گفتن بیاکه به آرزوت(شهادت) رسیدی!

    دیگه فرمانده لشکرهم جلودارش نبود.روزآزاد سازی خرمشهر شهید شد!
    هدیه به شهید احسان حدائق صلوات

    شهید احسان حدائق
    تولد: 1341- شیراز
    شهادت: 3/3/1361- خرمشهر





  26. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  27. #75
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    فدایی امام زمان شهید وصیت نامه پاسدار عبدالحمید حسینی:



    بسم ا... الرحمن الرحیم:در تشییع جنازه ام

    1-پدرم 2-جناب علی اصغر دستغیب 3-علی مردانی 4-مجتبی مینایی فر5-حبیب روزیطلب شرکت کنند،شب مرا دفن کنید،ساعت 9 شب.حتما برایم دعا کنید...



    خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی:




    صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی(عج)به بالین بچه ها می آیدو آنهارا درآغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهدیکی از گرهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید:بزرگوار آقا کجا رفتی؟!

    نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟گفت :آقای بزرگواری آمد،دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم ،می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم،در همان حال یک دلشکستگی در من به وجود آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.



    به مناسبت تولد شهید عبدالحمید حسینی
    تولدت مبارک داداش شهید


    ویرایش توسط rahaei : شنبه ۱۱ دی ۹۵ در ساعت ۰۱:۰۴

  28. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  29. #76
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    امداد غیبی!



    🌾یاد شهدای عملیات قدس 3🌷 کمین مرکزی جزیره مجنون افتضاح ترین جای دنیا بود. پشه های عجیبی داشت که صدای هواپیمای ملخی می دادند و حتی از روی پتو هم نیش می زدند. من ابراهیم هم سنگر بودیم. من امدادگر بودم، ابراهیم بی سیم چی. یه روز با ابراهیم توی سنگر بودیم و حرف می زدیم که دیدم یک مار از بین گونی ها بیرون آمد و در سوراخ دیگری در سنگر فرو رفت. من هم به سرم زد، قبل از اینکه مار کامل در سوراخ بخزد، دمش را گرفتم و شروع کردم به کشیدن. من بکش، مار بکش... ناگهان مار از وسط نصف شد و دمش در دست من ماند!

    ابراهیم گفت: حمید این مار زخمی شده، خطر ناکه نیش میزنه، بیا بریم بیرون!
    بی سیمش را برداشت و از سنگر زد بیرون. من هم دنبالش رفتم. بلافاصله چند خمپاره خورد زمین. یادم به رادیو جیبی ام افتاد، برگشتم که از سنگر بردارم، دیدم، یه خمپاره از سقف وارد سنگر شده و منفجر شده و چیزی از سنگر نمانده!
    به راستی که هیچ اتفاقی بی حکمت نیست و آن مار، خود جان داد تا جان ما حفظ شود!


    🌷از وصیت شهید
    "... پدر و مادر مهربانم. خیلی از دوری شما غمگین و ناراحت هستم،اما چه کنم که شور و شوقی که برای رفتن به کربلا دارم، آنچنان وافر است که شب ها خواب می بینم که دست در حجره های قبر شش گوشه امام حسین(ع) دارم و زار زار می گریم. خواب می بینم که مادران و همسران شهدا دست بچه های خردسال خود راگرفته و کاروان کاروان رو به دیار کربلای حسین دارند. پدر و مادر گرامی و ارجمندم ان شاالله تعالی به زودی راه بسته کربلا باز خواهد شد و گره از این کار فروبسته باز و زخم های دردناک با مرهم های آرام بخش باز خواهد گردید.


    ... استادان و معلمان و اولیاء مدرسه ام یک حرف کوچک هم با شما دارم، شما از من می خواستید که تکلیفم را بنویسم من هم تکلیفم را نوشتم اما نه با قلم روی کاغذ بلکه با خون بر روی خاک. شهادت درسی بود که من از جان آن را خواندم و چون یک شاگرد خوب آن را یاد گرفتم و در کلاسی که معلم آن الله بود و به شاگردانش که شهیدان آن را به خوب جواب دادند و اگر خواست پروردگار باشد قبول خواهم شد و به کلاس بالاتر ترفیع خواهم یافت.."
    🌾🌷🌾
    هدیه به شهید ابراهیم دهقانی صلوات




    تولد: ۱۳۴۶- شیراز
    تاریخ شهادت: 20/4/1364 – قدس 3
    تفحص:۱۵/۹/۱۳۶۹



  30. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  31. #77
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    شهید علیرضا هاشم نژاد تولد: تابستان 1341- روستای جلیان بخش نوبندگان فسا شهادت: 25/10/1365- شلمچه کربلای 5 . در هفتمین روز از عملیات کربلای 5 یعنی در روز شهادت حضرت زهرا (س) بنا بر پیشگویی خودش به شهادت رسید.

    به مناسبت سالگرد شهادت شهید
    25 دی




    تابستان 1341 کم کم گرمای سوزان خود را به شهرستان فسا نشان می داد که علیرضا پا به دنیای خاکی گذاشت.

    عشق سرشار او به فراگیری قرآن و مسائل دینی او را به طرف حوزه علمیه در شیراز کشاند. به دنبال اغاز جنگ شوق سربازی حضرت امام خمینی ره باعث شد به کسوت مقدس پاسداری مشرف شود. او در جبهه ها به عنوان مربی


    در رشته های گوناگون به ویژه مخابرات به تعلیم رزمندگان پرداخت.

    حضور در عملیات ها و چندین بار مجروحیت را در کارنامه خود داشت تا انکه در هفتمین روز از عملیات کربلای 5 یعنی در روز شهادت حضرت زهرا (س) بنا بر پیشگویی خودش به شهادت رسید.

    ********************************



    وصیت نامه شهید علیرضا هاشم نژاد

    "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم"

    "بسم الله الرحمن الرحیم"

    الحمدالله الاول قبل الانشاء والاخر بعد فناء الاشیا و صلی الله علی خیر خلقه محمد و اوصیائه الاتقیاء.

    قال الله تبارک و تعالی:

    یا ایها الذین امنو هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون یغفر لکم ذنوبکم و یدخلکم جنات تجری من تحتها الانهار و مساکن طیبه فی جنات عدن ذالک الفوز العظیم.



    ای اهل ایمان!آیا شما را به تجارتی سودمند که شما را از عذاب دردناک آخرت نجات بخشد دلالت کنم؟

    آن تجارت این است که به خدا و رسول ایمان آورید و به مال و جان در راه خدا جهاد کنید این کار از هر تجارت اگر دانا باشید برای شما بهتر است تا خدا گناهان شما را ببخشد و در بهشتی که زیر درختانش نهرهای آب گوارا جاری است داخل گرداند و در بهشت های عدن جاودانی منزل های نیکو و قصرهای عالی عطا فرماید این همان رستگاری بزرگ بندگان است.

    اما بعد چون هیچ انسانی را از مرگ چاره نبود دیر یا زود این شربت را نوشیده و به لقاء الله جل جلاله فائز خواهد شد آن وقت دستش از دنیا کوتاه و اگر در وصیت کوتاهی کرده باشد ای بسا گرفتاری داشته باشد لهذا اینجانب بنده حقیر به خداوند متعال شهادت می دهم که رضیت بالله ربا و بالاسلام دینا و بمحمد"صلی الله علیه و اله" نبیا و بعلی اماما و بالحسن و الحسین و علی و جعفر و موسی و علی و محمد و علی و الحسن والخلف الصالح علیهم السلام ائمه و ساده و قاده بهم اتولی و من اعدائهم اتبر اسلام علیک یا وصی الحسن و الخلف الحجه ایها القائم المنتظر المهدی(عج).

    السلام علیک یا نائب المهدی(عج) سیدنا و مولانا الامام آیت الله العظمی روح الله الموسوی الخمینی علیه السلام.

    السلام علیک یا انصار ابی عبدالله ایها الشهدا و الصدیقین و عبادک الصالحین سلام الله علیه اجمعین.

    امشب شب مبارکی است.در این جبهه های نور،شب تولد نهمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت حضرت امام محمد بن علی النقی علیه السلام است.

    در این شب نورانی و مقدس در جایگاه عاشقان لقاء خداوند تبارک و تعالی کفر ستیزان شجاع اسلام و پیرو معنویات نائب امام زمان(عج) پرچم پر افتخار اسلام را بر دست گرفته و راهی تشرف به حرم مطهر حضرت امام ابی عبدالله الحسین(ع) جهت زیارت و عرض ادب به پیشگاه آن امام همام هستند و این پویندگان راه سرور شهیدان حضرت امام حسین(ع) با یاری گرفتن از مولای خویش نماز جماعت را به امامت فرزند والا گهر آن مولا حضرت امام خمینی در صحن مطهر سرور شهیدان بجای آورده و در ظل توجهات و عنایات و رهبری حضرت امام زمان(عج) به دستور فرمانده کل قوا امام روح الله جهت آزاد کردن قدس و برگزاری نماز جماعت یکپارچه مسلمین جهان به امامت فرمانده کل قوا عازم آن دیار می شوند و آرزویشان این است که تحت عنایات خداوند متعال و ائمه اطهار سلام الله علیهم اجمعین پرچم پر افتخار اسلام را بر کاخ های ظلم و جور ابرقدرت ها به احتراز درآورند و مستضعفین را به نور اسلام و قرآن آشنا کنند.

    و این آرزومندان را آرزویی دیگر است،آرزویی بس بزرگ و مقدس که قلب مظلومین را آرامش می بخشد و به امیدواران امید میدهدو استقامت در جهاد را و اینجاست که مظلومین،منتظر وعده خداوند متعال هستند و این منتظران را انتظاری نیست جز انتظار فرج مولا و سرور خویش.


    بنده بعنوان یک مسلمان شیعه با تمام وجودم شهادت می دهم که نائب حضرت امام زمان(عج) حضرت آیت الله العظمی امام روح الله الموسوی الخمینی رهبر تمام مسلمین و مستضعفین جهان می باشد که خداوند متعال این نعمت آیت عظما را جهت بیداری و آزاد ساختن ملل محروم جهان و آماده ساختن جامعه در جهت ظهور حضرت بقیة الله حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف روحی و ارواح العالمین لتراب لمقدمه العذا به عصر و زمان ما عطا فرموده است و این بنده حقیر خود را کوچکتر از این می دانم که بگویم می توانم شکر این نعمت عظما را بجای آورم و به جرئت می گویم که هیچ فردی نمی تواند شکر این آیت عظمای الهی را بجای آورد مگر اینکه خویش را فنا در ایشان نماید که او فنا در ذات پاک و مقدس خداوند متعال است که بفرموده شهید بزرگوار راه محراب که خود یکی از ارزنده ترین چهره هایی است که پروانه وار گرد شمع وجود پرفروغ روح خدا خون پاک و معطرش را در راه خدا فدای خداوند متعال نمود.

    من اطاع الخمینی فقد اطاع الله.


    اطاعت از حضرت امام خمینی اطاعت از خداوند متعال است.

    زبان این بنده حقیر الکن است که بخواهد توصیف شخصیتی نماید که عمر شریفش را بنام خدا و بیاد خدا و در جهت رضایت خداوند متعال صرف نموده است و خون شهدای معظم و عالی مقام چون آیات عظام مطهری و بهشتی و مفتح،باهنرها و رجایی ها که افتخار شاگردی و تقلید از این چراغ هدایت و کشتی نجات و حسین زمان را داشته اند خود ما نسبت به وظیفه ای که در این برهه از زمان در جهت ذوب شدن در وجود مبارک امام داریم آشنا می گرداند و در این جملات چه خوب است که یادی و نامی از شهید سرجدا و ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین برده باشم که فرموده است: خدایا آن لحظه ای که می خواهی جانم را بگیری ابتدا قلبم را از کار نینداز که با تمام توانم بگویم:"خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار"


    و با توجه به این حالات شهدای راه حق نسبت به امام،خداوند متعال را به حرمت خون پاک و معطر حضرت سیدالشهدا امام حسین(ع) قسم می دهم که همه ما را در جهت شکرگزاری نسبت به مقام و وجود شریف امام روحی خدا و عمل به انجام دستورات و فرمایشات این وجود شریف موفق و موید بفرماید و از درگاه بی نیاز و با عظمتش خواستارم که وجود شریف حضرت امام روحی خدا را تا انقلاب و ظهور حضرت امام عصر حجة بن الحسن العسکری (عج) حتی در کنار حضرتش مصون و محفوظ بفرماید.آمین یا رب العالمین

    از ذات پاک خداوند خواستارم که انقلاب اسلامی ایران را با پیروزی کامل به انقلاب جهانی و ظهور حضرت ولی عصر(عج) متصل بفرماید و تمام کسانی که به هر نحو این انقلاب را یاری می نمایند توفیق جهاد در رکاب امام زمان(عج) عنایت بفرماید.



    بار دیگر دست نیاز به درگاه بی نیاز خداوند متعال بلند کرده و از ذات پاک و مقدسش خواستارم که علمای اسلام و مروجین احکام مقدس اسلام و دولتمردان ما را در جهت نصرت اسلام و یاری محرومان جهان از بلاهای سماوی و اراضی مصون و محفوظ بفرماید و توفیق خدمت به اسلام و مسلمین را به همه شیفتگان خدمت عنایت بفرماید.

    بار دیگر از امت شهیدپرور ایران خواستارم که نمازجمعه را که مشت محکمی است بر دهان آمریکا و منافقین هرچه باشکوه تر برپا نمایند و نماز جماعت را در سنگر مسجد برگزار نمایند که سنگرهای جبهه ها از طریق سنگر مساجد تغذیه می شوند
    .


    در شهرها و روستاها امکانات و احتیاجات جبهه ها را مهیا نمایید که برکات خداوند متعال در همین قطره هایی است که مبدل به دریا می شوند.

    در جهت پاسداری از خون شهدا،راه شهدا را دنبال کنید و اسلحه به زمین افتاده این عزیزان را برداشته و جبهه های حق علیه باطل را با وجودتان گرم نگه دارید و خود نیز از قداست و روحانیت جبهه ها در جهت نزدیک شدن به خداوند متعال کمال استفاده را بنمائید و تا نماز را به امامت امام در صحن مطهر امام حسین(ع) نخوانید از پای ننشسته و بدانید در مقابل خون شهدا مسئول هستید.امیدوارم خداوند متعال ما را در افعال نیک در جهت رضایت خودش موفق بفرماید و از تمام برادران و خواهرانم در سنگرهای جبهه ها حماسه می آفرینند شما نیز با کسب علم با تمام توانتان کوشش کنید که جامعه اسلامی را در نیل به اهداف مقدسشان یاری نمایید و با رفتن به دانشگاه و مدارس عالی با تخصص توام با معنویت در جهت خدمت کردن به مردمی که امام امت آنها را ولی نعمت خویش می دانند وظیفه الهی خود را به سرمنزل مقصود که رضایت خداوند متعال است برسانید و امیدوارم در این جهاد مقدس که نبرد مستقیمی است با ابر قدرت شرق و غرب و منافقین،موفق به تاییدات الهی باشید.ان شاء الله


    الا اولیاء الله لخوف علیهم و لا هم یحزنون(سوره یونس،آیه 62)

    همانا دوستان خدا از هیچ چیز نمی ترسند و هرگز غمگین و ناراحت نمی شوند.

    از برادران و عزیزانی که مدتی را در سنگر مسجد و گروه مقاومت افتخار شاگردی و کسب فیض از محضرشان را داشته ام حلالیت میطلبم و از شما جدا التماس دعا دارم و از ذات پاک و مقدس خداوند متعال توفیق شما را در جهت رسانیدن پیام اسلام به گوش جهانیان مسئلت می نمایم.

    ...ان الارض یرثها عباد الصالحون:(سرانجام زمین برای صالحان است.)سوره انبیا آیه 105

    از برادران و استادان عزیز در مقطع تحصیلاتم که حق بزرگی در جهت رفتن بسوی حق و کمال معنویم بر این شاگرد کوچک خود دارند حلالیت میطلبم و از خداوند متعال توفیق شما را به جهت هدایت جوانان بسوی حضرت حق تعالی مسئلت می نمایم و از تمامی برادران عزیز که در انجمن اسلامی دبیرستان مدتی را در خدمتشان بودم حلالیت میطلبم و امیدوارم خداوند متعال شما را در خدمت به انقلاب و امت شهیدپرور ایران موفق بفرماید.ان شاء ا...

    *************




    برگزیده ای از مصاحبه شهید در جبهه


    بسم الله الرحمن الرحیم

    "یا ایه الذین امنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم تومنون بالله و رسوله و تجاهدون فی سبیل الله باموالکم و انفسکم ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون"

    بنده حقیر علیرضا هاشم نژاد کمتر از آنم که بتوانم کلامی در رابطه با جنگ بگویم لکن چون وظیفه است کلامی هرچند با زبان قاصر می گویم.

    ما امیدواریم در هر کجای جهان به فرمان خداوند تبارک و تعالی بنا به نص صریح قرآن که در مقدمه عرایضم قرائت نمودم که خداوند می فرماید ای مومنین آیا می خواهید شما را به تجارتی سودمند که شما را از عذاب دردناک آخرت نجات بخشد دلالت کنم و می فرماید که آن تجارت این است که به خدا و رسول او ایمان آورید و جهاد کنید به مالتان و جانتان که این کار برای شما بهتر است اگر دانا باشید.

    ما نیز به فرمان حضرت احدیت جل جلاله آمده ایم که در راه او و بنام او و به یاد او و برای رضای او اگر لیاقتی داشته باشیم کاری انجام دهیم و اگر خداوند متعال ما را به فیض عظمای شهادت نایل گرداند ما سراپا آماده هستیم که انشاءالله به این فیض عظما برسیم و امیدواریم که این عملیات به پیروزی کامل مسلمین علیه تمام مستکبرین ختم شود و پرچم پیروز نصرو من الله و فتح قریب بر تمام کاخ های ابرقدرت ها به اهتزاز درآوریم.

    عرضی ندارم جز اینکه بگویم

    "خدایا خدایا تا انقلاب مهدی حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار"

    والسلام



    ***************

    *** لحظه شهادت:

    تا وارد اتاق شدم از خواب پرید
    رو پیشونیش عرق نشسته بود
    گفتم : چی شده داداش؟
    گفت: یه ساعت بود با حضرت زهرا (س) حرف میزدم
    ادامه داد: فقط از خدا میخوام که روز شهادت بی بی شهید شم .
    روز شهادت حضرت زهرا (س) بود
    قنوت نماز صبح بود که ترکش خورد به پهلوش ...

    هدیه به شهید علیرضا هاشم نژاد صلوات


    از کتاب همسفر تا بهشت - خاطرات شهدای فارس

    ***************




    وعده دیدار!
    خواهر شهید
    دنبال کتابم می گشتم، گفتم شاید داخل اتاق علی رضا باشد. وارد اتاقش که شدم، ناگهان از خواب پرید و نشست. عرق از صورت گُر گرفته اش می جوشید و خود نمایی می کرد. گفتم: چیه داداش، خواب بد دیدی؟
    نگاهی به من کرد و گفت: «خیلی وقتِ اینجایی؟»
    گفتم: «نه تازه ۀآمدم، حالا بگو چی شده؟»
    گفت: «به شرطی که بین خودمون بمونه!»
    نفسش که جا آمد، آهی کشید و ادامه داد: « خواهر باورت نمی شه، یه ساعت بود که داشتم با حضرت زهرا(س) حرف می زدم!»
    حالا بدن من بود که به عرق سردی نشست. گفتم: تو را خدا بهش چی گفتی؟


    هر چه پیله کردم چیزی نگفت. تنها آهی کشید و گفت: «خواهر همیشه از خدا یه خواسته بیشتر برای خودم ندارم، اونم اینه که روز شهادت حضرت زهرا از این دنیا برم!»
    ***
    شب شهادت حضرت زهرا، عملیات کربلای 5، با رمز یا زهرا. شب سختی را پشت سر گذاشته بودند. علی رضا گفته بود نگران نباشید، تا فردا صبح ساعت 10 کار دشمن تمامه!
    صبح شهادت حضرت زهرا(س) بود، به نماز ایستاده بود که ترکشی به پهلویش را دریده و علی رضا به آرزویش رسید بود.و همان ساعت که پیش بینی کرده بود کار دشمن تمام شد

    .

    ***************

    کتاب زندگی سردار شهید «علیرضا هاشم نژاد

    محمد محمودی نورآبادی، نویسنده ادبیات دفاع مقدس و انقلاب اسلامی در گفت وگو با خبرنگار فارس بیان داشت: چندی پیش کتابی را با عنوان «نبرد هس جان» به نگارش درآوردم که این اثر منتشر و روانه بازار نشر شد.



    وی اضافه کرد: در سال های اخیر «هس جان» نام نحری در شملچه عراق بود که بخشی از آن متعلق به ایران و بخشی دیگر نیز به عراق اختصاص داشت؛ این نحر در کربلا 5 به تصرف نیروهای ایرانی درآمد.

    محمودی نورآبادی با بیان اینکه این اثر دارای 320 صفحه است، ادامه داد: کتاب «نبرد هس جان» را بر اساس زندگی واقعی شهید «علیرضا هاشم نژاد» از سرداران سپاه استان فارس به نگارش درآورده ام.

    وی افزود: سردار شهید «علیرضا هاشم نژاد» در 25 دی ماه سال 65 و در هفتمین روز از عملیات کربلای 5 یعنی در روز شهادت حضرت زهرا (س) بنا بر پیشگویی خودش به شهادت رسید و بنده هم بر اساس زندگی این شهید به نگارش اثر پرداختم.

    این نویسنده گفت: «نبرد هس جان» یک نبرد کم نظیر در طول تاریخ دفاع مقدس بود یعنی یک نبرد تن به تن چند ساعتی بود که با پیروزی رزمندگان اسلام خاتمه یافت.

    وی اضافه کرد: این اثر از سوی انتشارات «شاهد» منتشرشده است.

    ***************



    *** نگارش داستان کودکی شهید «علیرضا هاشم نژاد»

    فاطمه فروتن اصفهانی رمان کودکی شهدا را می نویسد. وی در اولین قدم نگارش داستان کودکی شهید «علیرضا هاشم نژاد» را در دست دارد.
    فروتن اصفهانی اظهار کرد: از آنجا که در اغلب آثار منتشر شده درباره شهدا، به کودکی و بازی های آن ها کمتر پرداخته شده، در یک مجموعه رمان زندگی و سرگرمی های کودکی های شهدا را خواهم نوشت.
    وی با اشاره به اهمیت باز ی های کودکی شهدا و تاثیر این سرگرمی ها بر شخصیت آن ها، گفت: در این مجموعه، خاطرات و بازی های کودکی تا سن 10 سالگی شهدا برای کودکان در قالب رمان نوشته و در پانوشت به بزرگسالی و حضورشان در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اشاره خواهد شد
    .
    فروتن اصفهانی با اشاره به اولین اثر در دست تدوین خود در این مجموعه، گفت: در این رمان خاطرات و سرگرمی های کودکی شهید «علیرضا هاشم نژاد» به تصویر کشیده می شوند. اطلاعات مورد نیاز برای نگارش آن از گفت وگو با خانواده و هم باز های کودکی این شهید به دست آمده اند.

  32. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  33. #78
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,453
    امتیاز : 34,660
    سطح : 100
    Points: 34,660, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,627
    تشکر شده 2,645 در 1,736 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    19
    مخالفت شده 8 در 8 پست

    پیش فرض

    شهید علیرضا هاشم نژاد




    شهادت 25 دی
    1365
    در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید.
    سالگرد شهادتتون مبارک.

  34. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1