کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: دعای مادر

  1. #1
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض دعای مادر

    دفعه آخر که اومد خونه خیلی ناراحت و تو خودش بود.
    بلاخره دلو زدم به دریا و ازش سوال پرسیدم : گفتم چیه پسرم ؟ چیزی شده ؟ چرا اینقد ناراحتی ؟
    با احترام کامل رو کرد به من و گفت مامان جون چرا اینقدر برام آیه الکرسی میخونی؟
    گفتم چطور پسرم ؟
    گفت آخه تو جبهه هر وقت خمپاره به سمتمون میاد همه رفیقام یا شهید یا مجروح میشن اما من یه خراش هم برنمیدارم.
    سکوت کردم و بغضمو خوردم.
    و رفت جبهه ........................
    یکی از دوستاش میگفت روز تشیع جنازش مادرشو دیدم ، گریه میکرد و زیر لب یه جمله رو هی تکرار میکرد :

    دیدی پسرم ، دیدی برات آیه الکرسی نخوندم.

    خاطره از شهید اعتمادی نیست.
    ویرایش توسط هاشم : پنجشنبه ۰۹ مهر ۹۴ در ساعت ۱۹:۵۴

  2. 3 کاربر از پست مفید هاشم تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    هر وقت می امد خونه و میدید مادرش ناراحت و دل نگرانه............
    مادرشو روی شونهای پهن و مردونش سوار میکرد
    و اینقدر بهش سواری میداد و مادرو اینور و اونور میبرد که خنده رو لباش نقش میبست
    و اونو زمین میذاشت و می گفت باید برام دعا کنی که شهید بشم
    و تا دعا نمیکرد نمیذاشت بره
    و اینقدر اسرار میکرد که آخر مادر میگفت:
    میسپارمت به حضرت ابوالفضل (ع)
    در آخر هم مثل حضرت ابوالفضل شهید شد.
    قبل از شهادت دستش مجروح شد و بعدش با اثابت گلوله مستقیم به چشمش شهید شد.

  4. کاربر روبرو از پست مفید هاشم تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    با قدی خمیده و قدم های ارام داشت به سمت من می امد
    گفت سلام پسرم
    گفتم سلام مادر جان
    گفت پسرم شلمچه که میگن کجاست؟
    گفتم مادرجان از ابتدای اون خاک ریز و از اون طرف تا انتهای دشت همه اش شلمچه اس
    یهو نا امید شد و شکست............
    اشک تو چشاش جمع شد..........
    دست به کمرش گرفت و یه آه کشید که دلم سوخت...........
    گفتم چی شد مادرجان؟ کمکی از دستم بر میاد؟
    با بغضی که هر لحظه میخواست منفجر بشه گفت :
    به من گفتن پسرم تو شلمچه جا مونده...............
    اومده بودم دنبالش ببرمش خونه.............
    نمیدونستم اینجا انقدر بزرگه............
    حالا اینجا چجوری پیداش کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    منو اتیش زد و رفت
    ............................
    یا زهرا.......................................... ..

  6. 3 کاربر از پست مفید هاشم تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    عکس پسر اولشو نشون داد ،گفت این پسر اولمه.............

    این پسر دوممه...........

    این پسر سوممه.........

    امام اشک تو چشاش جمع شد...........

    سریع عکسارو زیر چادرش قایم کرد
    گفت

    چهارتا پسرامو دادم که اشکاتو نبینم

  8. 3 کاربر از پست مفید هاشم تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    وقتی اومد کلاس ناراحت بود...
    گفتم چیه دخترم چرا ناراحتی؟
    گفت خانم دعا کنید بابام هر چه زود تر شهید بشه ....
    بهت زده و با تعجب ازش پرسیدم این چه حرفیه میزنی دخترم
    گفت آخه خانم معلم بابام موجیه
    گفتم چیزی نیس که ایشالا هز چه زود تر شفا بگیره
    گفت آخه وقتی موجی میشه
    منو مامانم و داداش کوچولوم کتک میزنه
    ولی ناراحتی من از این نیس که کتکمون میزنه
    وقتی بابام حالش خوب میشه و میبینه با ما چیکار کرده هی گریه میکنه و
    خودشون میزنه
    نمیخوام ناراحتی و شرمندگیش رو ببینم...

  10. 3 کاربر از پست مفید هاشم تشکر کرده اند .


  11. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    o-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    540
    امتیاز : 2,408
    سطح : 29
    Points: 2,408, Level: 29
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 5.0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 238
    تشکر شده 303 در 182 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مادر

    او مي گفت: يک روز همسرم از من خواست تا بازن ديگري به گردش بروم.


    همسرم گفت: مرا دوست دارد و ميداند که آن زن هم مرا دوست دارد.


    آن زن کسي نبود چز مادرم.


    زني که سالها پيش بيوه شده بود و من بعنوان تنها فرزندش بدليل مشغله کار و زن و فرزند ماهي يک بار آن هم گاه و بيگاه به او سر ميزدم.

    آن شب با او تماس گرفتم و براي روز بعد قرار گذاشتم.


    با اضطراب پرسيد : اتفاق خاصي افتاده؟؟؟ گفتم : بد نيست اگر يک روز را باهم خوش بگذرانيم. فورا گفت:

    از اين پيشنهاد خوشخال است و مدت هاست که مرا نديده و از دوري ام بي تابي ميکند.


    آن روز وقتي به خانه مادرم رفتم کمي عصبي بودم.


    وقتي به خانه مادرم رسيدم ديدم حاضر و آماده جلو درب خانه ايستاده و با يکي از همسايه ها گرم صحبت است


    که حتي متوجه حضور من نشد. شنيدم که ميگفت .بعداز مرگ همسرش هيچ وقت


    آنقدر خوشحال نبوده . بي وقفه صدايش کردم . مادراماده اي؟؟؟


    باچنان شوقي نگاهم کرد که يک لحظه از نگاهش خنده ام گرفت.

    بازويم را گرفت و به زن همسايه که به تازگي به آن محل امده بودند. نشان داد و گفت . ايناهاش پسرمه. آمده دنبالم تا باهم به گردش برويم . خودمان دوتايي.

    تازه آان روز فهميدم که طي اين سالها چه جفايي به مادرم کرده ام...

    هردو سوار شديم و من حرکت کردم.

    در صول مسير هردو ساکت بوديم اما من متوجه سنگيني نگاهش بودم.

    يک باره گفت:پسرم چقدر پيرشده اي؟

    گفتم مادر همه پير ميشوند .مگر تو پير نشدي؟؟؟

    ديگر سکوت تلخي کرد و چيزي نگفت...

    بعد از رفتن سينما و گشت و گذار براي صرف نهار رستوراني را پيشنهاد دادم گرچه خيلي لوکس نبود اما دنج و زيبا بود.

    بي آن که نطرش را درباره غدا بپرسم غذا را سفارش دادم. بالحني ناراحت گفت:وقتي کودک بودي اين من بودم که غذا را انتخاب ميکردم.

    گفتم:حالا نوبت من شده که براي تو انتخاب کنم.بقيه روز را به يادآوري خاطرات گذشته گذرانديم.

    هنگام خداحافظي تشکر کرد و گفت. بازهم باهم به گردش برويم بشرطي که اينبار من مهمان او باشم.

    پذيرفتم و خدا حافظي کردم.

    و من بازهم درگير مشغله هاي زندگي شدم.

    چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي در گذشت...

    وقتي که براي جمع کردن وسايل منزلش رفتم در ميان آنها دفترچه خاطراتي ديدم.

    خاطراتي که از تولد بيست سالگي اش تا همان روز گردش بامن همه را ثبت کرده بود.

    جمله اي خواندم ک منقلب شدم:

    امروز پسر عزيزم بعد از مدتها به ديدار مادر سالخورده اش مي آيد . اين بزرگترين آرزوي من بود که پيش از مرگم روزي را با او سپري کنم


    و بعد از آن ديگر هيچ آرزويي ندارم و بايد تدارک مرگ را ببينم.


    برای همه مادرهایی که هستنند یک صلوات وبرای اونایی که در غیر حیات نیستند یک فاتحه

  12. 3 کاربر از پست مفید غلام ال یاسین تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    دفعه آخر گفت میخوام برم.


    کی بر میگردی عزیزم؟

    مامان جون ایشالا شب ازدواج دختر خاله برمیگردم

    دختر خاله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اون که فقط شونزده سالشه!!!!!!!

    رفت و ده سال دیگه استخوناش برگشت
    شب ازدواج دختر خاله بیستو شش ساله
    ویرایش توسط هاشم : شنبه ۲۴ بهمن ۹۴ در ساعت ۲۳:۴۹

  14. 3 کاربر از پست مفید هاشم تشکر کرده اند .


  15. #8
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۱۴
    محل سکونت
    واحد شهدا
    نوشته ها
    60
    امتیاز : 3,687
    سطح : 38
    Points: 3,687, Level: 38
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 113
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    1000 Experience PointsVeteranSocial
    تشکر کردن : 102
    تشکر شده 168 در 46 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    هوا فوق العاده گرم بود؛

    که توجهم به دخترک با حجابی جلب شد که اونطرفتر رو صندلی نشسته بود ؛

    تو دلم گفتم خدایا این تو این گرما چطور طاقت میاره ؛

    که راننده تو ایستگاه جلویی توقف کرد ،

    و یه خانم سوار شد که اصلا وضع حجابش خوب نبود و بخاطر گرما هر از گاهی شالش رو تکون میداد ،

    اون خانم هم مثل من داشت به دخترک نگاه میکرد ، بعداز چند دقیقه با پرویی تمام از دختر سوال کرد ،

    دختر تو این گرما با این وضع حجاب و این چادر و مقنعه تیره خفه نمیشی؟؟؟؟؟؟

    دختره با اندکی تامل و با خوشرویی جواب داد:

    چرا ، منم گرممه ، ولی هرچی باشه از آتش جهنم که گرمتر نیس

    ، چون از اون میترسم ایجا رو تحمل میکنم.

    با جوابش اون زن رو آتیش زد و ایستگاه بعد پیاده شد ،

    و زن که همچنان در بهت بود رفتن دخترک رو تماشا میکرد.

  16. کاربر روبرو از پست مفید هاشم تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1