کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 17 , از مجموع 17
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,870
    امتیاز : 113,181
    سطح : 100
    Points: 113,181, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,407
    تشکر شده 41,290 در 8,946 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 76 پست
    مخالفت
    169
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    Lightbulb سردار شهید مهدی ظل انوار

    سردار شهید مهدی ظل انوار
    تولّد: 1336/07/06 - شیراز
    سمت: مسئول ستاد لشکر 19 فجر
    شهادت: 65/10/19 - شلمچه - عملیّات کربلای 5
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,870
    امتیاز : 113,181
    سطح : 100
    Points: 113,181, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,407
    تشکر شده 41,290 در 8,946 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 76 پست
    مخالفت
    169
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض

    بعضی از رزمنده ها جسور بودند و بازوی توانایی داشتند و هم قدرت مدیریّت ستادی . با وجود سطح تحصیلات. مدیریّت و توانایی بالاتر و سمت بهتری که نسبت به ما در لشکر داشت . هیچ گاه رفتاری از او ندیدم که کمترین حس برتری طلبی را نشان دهد ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,870
    امتیاز : 113,181
    سطح : 100
    Points: 113,181, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,407
    تشکر شده 41,290 در 8,946 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 76 پست
    مخالفت
    169
    مخالفت شده 118 در 95 پست

    پیش فرض آسمان در محاصره !

    در درگیری آزاد سازی بستان ، بین میدان مین و عراقی ها محاصره شده بودیم . فرصتی برای باز شدن معبر برای بچه های تخریب نمانده بود. در یک چشم به هم زدن مهدی و یکی دیگر از بچّه ها رفتند توی میدان مین تا با بدنشان معبر باز کنند ولی با کمال تعجّب هیچکدام از مین ها منفجر نشدند و بقیه گروهان هم با عبور از جاپاهای آنها به سلامت از میدان مین عبور کردند .
    بعدا فهمیدیم که قرار گذاشته بودند با هم بعد از انفجار اوّلین مین ، بدنشان را روی مین ها بیاندازند و میدان را تا آن جایی که ممکن است باز کنند ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    با همرزمانم هم قسم شده بودیم تا مشخص شدن نتیجه جنگ در جبهه بمانیم.
    قرارمون این بود یا شهید شویم یا پیروز در جنگ.
    اولین اعزام من به غائله کردستان مربوط می شد.آنجا بود که به علت ارادت و علاقه ای که به ائمه داشتم به حضرت فاطمه (س) متوسل شدم و تا زمان شهادتم همواره این عهد و پیمان را حفظ کردم.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  8. 5 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    نگهبان دانشگاه خودش را به اتاق مسئول حراست رساند و گفت:قربان اونجاست توی حیاط دانشگاه.
    مسئول حراست کنار پنجره ایستاد و مرا زیر نظر گرفت.سر از سجده برداشتم و آرام سلام نماز را دادم.مهر کوچکم را برداشتم.خیسی چمن به جورابم نم داده بود.بلند شدم و به دانشجویان دختر و پسری که به من زل زده بودند نگاه کردم.کتاب هایم را برداشتم تا به کلاس بروم
    _ظل انوار اتاق حراست...ظل انوار...



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  10. 5 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض کمر شیطان را شکستم

    در عملیات تپه های شنام که در منطقه مریوان انجام می شد شرکت کرده بودم.در بین راه به مجروحی رسیدم.امیدی به زنده ماندنش نبود.می خواستم زخمش رو با باندهایی که داشتم ببندم.
    _هی چیکار می کنی؟اگه خودت زخمی بشی چی؟با چی می خوای زخمت رو ببندی؟
    کنار آن مجروح نشستم.ترکش به سرش اصابت کرده بود و خونریزی شدیدی داشت.
    _این دیر یا زود میمیره.نیازی به مراقبت و پانسمان نداره،احمق نشو…
    مردد بودم.چیزی نمانده بود خودم رو تسلیم وسوسه شیطان کنم اما بخودم آمدم.زخم آن مجروح رو پانسمان کردم.پیشانی اش را بوسیدم و راه افتادم سمت ارتفاعات منطقه.
    خودم را بالای صخره ها رساندم.همانجا ترکش خوردم.به زخم هایم نگاه کردم و لبخند زدم.
    ترکش ها بر بدنم نشسته بود اما نمیدانم چرا خونریزی کمی داشتم.
    حالا فهمیده بودم که این هدیه خداوند بخاطر شکستن کمر شیطان بود.بخودم گفتم خداروشکر که من هم در راه دین و عقیده ام زخم خوردم و مقداری از خونم را در راه جهاد از دست دادم…
    حس خوبی داشتم.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  12. 6 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    هوای آن منطقه در تابستان غیر قابل تحمل می شد.هوای داغ سروصورتمان را ملتهب می کرد و آفتاب چنان سوزنده بود که تازه فهمیده بودیم تیغ آفتاب یعنی چه.
    چند نفری از همرزمانم در کانتینر فلزی استراحت می کردند.چاره ای نداشتند و باید گرمای آن اتاقک آهنی را تحمل می کردند.
    دورادور مراقبشان بودم،هروقت برای کاری بیرون می رفتند آنجا را برایشان مرتب می کردم.وقتی برمی گشتند می دیدند همه جا مرتب و تمیز شده و حتی پارچ آب سرد هم روی میز گذاشته شده.
    آنها تا مدتها نمی دانستند چه کسی این کارها را برایشان انجام می دهد و روزی که برای تشکر به سنگرم آمدند هرچقدر اصرار کردم به من نگفتند که از کجا جریان را فهمیده اند.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  14. 6 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    هوا بارانی بود.بعد از ساعت ها دوندگی بالاخره ماشینی برای شیراز پیدا کرد.تویوتا بود و فقط قسمت بارش جا داشت.با اکراه نگاهی به عقب ماشین انداخت.من هم پشت تویوتا بودم و پتویی روی خودم کشیده بودم.
    لبخندی زدم و گفتم: " اگه میای شیراز یا علی بگو احمدآقا...
    _مهدی ظل انوار؟رئیس ستاد لشکر؟پشت ماشین؟!توی بارون!!!
    گفتم: "تعارف تیکه پاره نکن.بپر بالا احمدآقا عمر سفر کوتاهه..."
    آمد بالا.زیر پتو برایش جا باز کردم.راه افتادیم.
    گفتم:"تا شیراز از دل برات می خونم،چیزی می خونم که فرشته ها می خونن"
    پتو رو روی سر هردومون کشیدم و ادامه دادم:هزارتا صلوات بفرستی رسیدیم شیراز
    و خودم شروع کردم" اللهم صل علی محمد و آل محمد"



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  16. 4 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    پزشک جراحم می گفت: "وقتی از دزفول آوردنت بیهوش شدی،خون زیادی از دست داده بودی.
    وقتی بالای سرت رسیدم دیدم بیهوشی ولی لبات تکون میخورد.فکر کردم داری هذیون میگی.
    _ چی می گفتم آقای دکتر؟
    دقیق که شدم دیدم زیر لب میگی "یا کریم و یا رب و انت تعلم ضعفی عن قلیل من بلا الدنیا..."
    دعا میخوندی.مگه نه؟
    _یه قسمت از دعای کمیل بود آقای دکتر.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  18. 4 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    من و جمال و کمال منتظر اعزام به خط مقدم بودیم که یونس سراسیمه خودش را به ما رساند و با ناراحتی گفت:آقا مهدی بیا اینجا...
    رفتم و روبرویش ایستادم.پرسیدم چی شده حاجی؟
    بدون آنکه به چشمانم نگاه کند با ناراحتی ادامه داد:آقامهدی شما وسه برادر توی این گردانید.مگه نه؟
    _بله
    _ممکنه همتون شهید بشین
    خندیدم و گفتم خب که چی؟
    _یه نفرتون بیاد بسه.
    نگاهی به جمال و کمال انداختم و گفتم:نمیشه حاجی
    _پس دونفرتون بیاد یکیتون بمونه اینجا
    پیشانی اش را بوسیدم و گفتم :نمیتونم حاجی.نمیتونم به زور اینجا نگهشون دارم.
    _ببین آقا مهدی!ببین عزیز کاکام،اگه برادرتون جلوی چشمات شهید بشن چی؟چه حالی پیدا می کنی؟
    قرآنش را درآورد و بوسید بر پیشانی اش گذاشت و گفت: " به همین قرآن قسم هر سه نفرمان آرزویی جز شهادت نداری."




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  20. 4 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    تو گیرودار عملیات بود که خبر شهادتم را شنید،خودش را رساند بالای سرم.لبخند همیشگی ام روی لبهام بود.به او خیره شده بودم و او هم به من خیره شده بود.
    زیرلب گفت:سربلند رفتی کاکو،مثل سروای شیراز.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  22. 6 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  23. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,327
    امتیاز : 10,233
    سطح : 67
    Points: 10,233, Level: 67
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 217
    Overall activity: 59.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,915
    تشکر شده 8,775 در 2,153 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 7 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    چند روز بعد از شهادتم چند خانم محجبه بعد از شهادتم برای تسلیت گوئی وارد مجلس شدند و به مادرم و همسرم تسلیت گفتند.
    من شناختمشان ولی مادر و همسرم نه.
    آنها خودشان را معرفی کردند و گفتند: ما از سعادتشهر آمده ایم.
    چند ماه قبل سعادتشهر سیل آمده بود.آقا مهدی با دوستانشان خیلی به مردم منطقه کمک کردند و تا مدت ها بعد از زلزله به وضعیت زندگی ما رسیدگی می کردند.
    آنها هنوز حرف می زدند و خاطره هایشان را می گفتند اما همسرم آرام آرام اشک می ریخت و به عکس من خیره شده بود.




    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  24. 6 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  25. #13
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۰۵
    محل سکونت
    سوّمین حرم اهل بیت (ع) شیراز مقدّس
    نوشته ها
    327
    امتیاز : 12,469
    سطح : 73
    Points: 12,469, Level: 73
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 381
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialTagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,890
    تشکر شده 2,114 در 317 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام علیکم

    خلا صه خلوص کاری از واحد شهدا کانون

    مجموعه فلش کارت

    کارت شهید ظل انوار:


    اندازه اصلی برای چاپ


    اندازه اصلی برای چاپ

    یا الله

  26. 2 کاربر از پست مفید محب تشکر کرده اند .


  27. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شيراز شهر راز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,894
    امتیاز : 36,120
    سطح : 100
    Points: 36,120, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 28.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteranTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,162
    تشکر شده 7,907 در 1,884 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    23
    مخالفت شده 6 در 6 پست

    پیش فرض

    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم اجمعین یا حسین
    تقدیم به سردار شهید مهدی ظل انوار

  28. 2 کاربر از پست مفید رافد تشکر کرده اند .


  29. #15
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Downloads

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۸
    محل سکونت
    ستاره ی غم(زمین)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,809
    امتیاز : 36,232
    سطح : 100
    Points: 36,232, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 51,503
    تشکر شده 8,250 در 1,952 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    مهدی هشت ساله بود که پدرش فوت کرد
    برای خانواده تلخ بود اما این موضوع باعث شد
    ایشان و برادرهایش از همان کودکی متکی به خود باشند.
    تابستان ها همراه برادر بزرگش، کمال در حصیر بافی کار میکرد و از این طریق
    مخارج تحصیل سال بعدش را تامین میکرد


    الهی
    نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
    نه تو آنی که گدا راننوازی به نگاهی
    در اگر باز نگردد
    نروم باز به جایی
    پشت دیوار نشینم
    چو گدا بر سر راهی
    کس به غیر تو نخواهم
    چه بخواهی چه نخواهی
    باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی




  30. کاربر روبرو از پست مفید آب زمزم تشکر کرده است .


  31. #16
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-مرداد-۱۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1
    امتیاز : 12
    سطح : 1
    Points: 12, Level: 1
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 38
    Overall activity: 0%
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 0 در 0 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نمی دونم تا چه حد میتونید تصور کنید که وقتی یک پدر یا مادر از دنیا میرود چقدر التماس می کنه که اطرافیانش حواسشون به بچه هاش باشه. چه برسه به یک شهید. شاید خانواده ایشون رو نشناسید اما من از نزدیک در رفت آمد خانواد گی بودم باهاشون. شاید تنها همسر شهیدی که شوهرش دوباره شهید شد همسر شهید ظل انوار باشه. حاجی خادم صادق بد از شهدات آقا مهدی با خواستگاری از همسرشون باهاشون ازدواج کرد و ایشون هم چند سال بعد شهید میشوند.
    چقدر باید هر ۲ شهید خواستار این باشند که بچه هاشون در راهی  که خون دادند بزرگ بشن. اما بعدها با ورودِ یک پسر جوان که از طرق مختلف به عنوان همسر دختر بزرگ این خانواده در آمد، دردسرهای این خانواده شروع شد. تا آنجایی  که شاید بشود گفت پایه آزار و اذیت دو فرزند بعدی نیز توسط همان جوان گذاشته شد و کاری از دست این همسر شهید بر نمی آمد.

  32. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    888
    امتیاز : 30,527
    سطح : 100
    Points: 30,527, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 24.0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 857
    تشکر شده 1,138 در 549 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    نقل قول شدن
    در 4 پست
    مخالفت
    26
    مخالفت شده 34 در 28 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه ی ایشون...



    بسم رب الشهدا ء والصديقين كل نفس ذايقه الموت هرزى حياتى چشنده مرگ است شكر پروردگارى را كه انسان را آفريد وبراى راهنمايى ورساندن وى به حدتكامل ومرتبت الهى براى آن ها رسول وپيامبرگماشت وبالاخره اين اسلام را برپاكرد درود فراوان برحضرت محمد (ص) واهلبيت ا و با درود برخمينى بت شكن وسلام برهمگى شهيدان به خون خفته ازآغاز تا كنون الان كه شب چهارم محرم است قراربراين است كه فردابراى چندمين بارهمراه با عده اى ازدوستان راهى جبهه هاى جنگ حق عليه باطل باشيم محرم -ماه خون -ماه شهادت - ماهى پرازبركت كه بايد ازآن حداكثر استفاده را كرد آن روزها كه بچه بوديم وماه محرم مى شد هميشه پيش خود مى گفتيم چرا خداوند مارا درآن زمان يعنى زمان اما م حسين (ع) بدنيا نياورد اگر ما درزمان اباعبدالله بوديم حتما خود را پيشمرگ اومى كرديم خوب الان همان زمان است وحسين زمان ما نداى هل من ناصر ينصرنى را سرداده ومنتظر پاسخ نشسته است وما اكنون به نداى اين پير جواب مثبت مى دهيم وخود را براى جنگ با صدام يزيد كافرآماده مى كنيم همان طوركه درراهپيمايى ها ودرشعارهايمان مى گفتيم مااهل كوفه نيستيم حسين تنها بماند اين را درعمل ثابت خواهيم كرد والان كه راهى هستم يكى دو آرزو دارم وچند پيام به مادر وخواهران وبرادران ودوستان اولى آرزوى من پيروز ى اسلام ومسلمين درهمه جبهه ها چه درجبهه خارجى آمريكا وچه درجبهه داخلى منافقين ودرپى آن صحت وسلامت كامل امام خمينى تا انقلاب مهدى (عج) دومين وآخرين آرزوى من اين است كه زمانى كه خدا بخواهد ومن كشته شدم دوست دارم كه اول چنان بردشمن تازيده باشم كه قدرت فكر كردن خود را ازدست داده باشد ودرحال فرار واضمحلال وارازجسمم هيچ باقى نمانده باشد يا چنان بسوزم كه خاكسترشوم ويا چنان بدنم متلاشى شود كه نتوان آن هارا جمع كرد بدون دست وپا وبدون سرباشم زمانى كه امام حسين ما سرنداشت چرا من داشته باشم زمانى كه حضرت عباس دست نداشت چرا من دست داشته باشم وچراهاى ديگر من د رروى هركدام ازاينها واقعا خجالت مى كشم خدايا بخون گلوى حسين (ع) قسمت مى دهم كه بدنم را متلاشى وپاره پاره كن تا درروزقيامت در روى حضرت خجالت نكشم واما نكاتى كه به مادر وخواهران وبرادران ودوستان دارم مادرجان سلام گرم مرا باهزار دعا وآرزوبرايت بپذير انشاءالله كه فرزند كوچكت را مى بخشى كه خوب نفعى بتو داد چه كنم كه اسلام اين چيزهاسرش نمى شود اگر من كه ادعاى مسلمان بودن را مى كنم به جنگ با كفر مى روم توقع داريد كه آمريكا واسراييل بيايد وبا صدام بجنگد زمانيكه اشك چشمان پر ازمحبت تو را ديدم يك لحظه شيطان گولم زد ولى خيلى زود بخود آمدم وديدم كه من نمى توانم به نداى امام زمانم جواب منفى بدهم تنها بخاطر چند قطره اشك وبدنبالش يك عمر پشيمانى نه مادرم هرگز نه آن ها اشك چشم تونمى تواند سد من شود بلكه درحال حاضر فكر مى كنم كه كوهها هم اگر سد شوند حتما همگى را ازسرراه برخواهد داشت زيرا عشق به اسلام عشق به حسين عشق به شهادت وبالاخره عشق به محبوب را هيچكس وهيچ چيز نمى تواند اورا ازدل يك فرد مسلمان بيرون كند مادرتنها خواهش من ازتواين است كه درسرقبرمن زمانيكه بدنم را درقبر مى گذارند اگربدنى باشد زمانيكه خبرمرگ مرا بخواهند به تو بدهند وهرزمانيكه به يادم مى افتى خواهشم اين است كه هرگزمادرگريه نكن زيرا كه دشمن خوشحال مى شود ومن نمى خواهم دشمن مرگم را جشن بگيرد حتى مرده من ازدشمن بيزاراست پس تو بخند ،بخند مادرتا دشمن اسلام گريه كند آنقدر گريه كند كه چشمانش ازحدقه بيرون زند مردن من رابه همگى تبريك بگو حتى جشن بگيريد تا دشمن رمز شهادت را ندانسته بميرد برادران وخواهران من كوچكترازآن هستم كه بخواهم به شما نصيحت كنم ولى ذكر چند نكته ضرورى است دراول هميشه به ياد خدا باشيد وهرگز اورا فراموش نكنيد دلهاى خودر ا با قرآن آشنا كنيد وسعى كنيد وهرروز ويا هرهفته حداقل يك سوره ازقرآن را بخوانيد وبه آن هم عمل كنيد خواند ن قرآن خالى جاير نيست نمازرا هميشه سروقت بخوانيد وحتى المقدور جماعت بخوانيد برادر وخواهرم زياد به مال اندوزى فكر نكن سعى نكن درخانه ات را چهارتا كنى ووسايل خانه ات را لوكس ترازهمه جلو ه دهى غيبت نكن تهمت مزن دل هيچ فردى را نشكن اگر كسى به درخانه ات آمد حتما به ا وچيزى بده حتى اگر يك تكه نان باشد حرص ثروت دنيا را نزن روزى خواهى مرد بالاخره فكر آخرت را بكن دوستان عزيزم همگى شما بايد درخط اصيل الله وامام حركت كنيد ازهيچ چيز وهيچ كس نترسيد حق را بگوييد حتى اگر به ضررتان هست به اسلام كمك كنيد مالا قدما وخطا ازاين به بعد دردرگاه خداهيچ عذرى قابل قبول نيست زيرا كه امام حجت را برهمه تمام كرده است درخاتمه پيروزى ونصرت اسلام ومسلمين راهرچه زودتر آرزومندم صحت وسلامتى كامل امامان را خواهانم كه درزندگى وجودم براى اسلام مفيد نبود شايدمرگم بتواند كارمثبتى را انجام داده باشم
    برمشامم مى رسد هرلحظه بوى كربلا بردلم ترسم بماند آرزوى كربلا
    تشنه آب فراتم اى اجل مهلت بده تا بگيرم دربغل قبرشهيد فاطمه
    كربلا يا كربلا يا كربلا يا كربلا كربلا يا كربلا يا كربلا ياكربلا
    من حسينم كارمن پيكارباشد پيكارم نابودى فرزند استعمار باشد
    كربلا كربلا يا كربلا يا كربلا .والسلام عليكم ورحمه الله وبركاته چهارم محرم الحرام مهدى ظل انوار

    صلوات
    التماس دعا
    صلوات
    شهید مدافع حرم مسعود عسکری

  33. 2 کاربر از پست مفید alirezamn تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1