حماسة والفجر 2 یادمان رشادتهای رزمندگان و سرداران غیوری است که کوههای سر به فلک کشیدة حاج عمران رادر صلابت گامهاشان به لرزه در آوردند . خاطرة قهرمانیهای سردار شهید مرتضی جاویدی و همرزمان دلسوختة اودر گردان فجر ،هرگز از خاطر روزگار محو نخواهد شد که آن اسوره ای مردی و مردانگی ،با خلق حماسة تنگة احد ،جاودانگی اسلام و انقلاب را بیمه کردند . چهار روز و پنج شب محاصره ،تکرار زخم هزار و چهارصدسالة امتی است که اولیت تیغ کینه رادر نافرجامی اُحد برجان پذیرفت وآن روز مردان فجر آمده بودند تا بر فراز تپة "بردِزرد" گلوی آن دشمن دیرینه را بفشارد وبر خاک مذلتش بنشانند . خونهای سرخی که در آن حماسة جاوید بر شقایقزاران غرب فرو چکید ،دنبالة خونهای پاکی بود که در بدر و حُنین برزمین تفتیده حجاز فرو ریخت . و اینک شاهد تکرار دوربارة تاریخیم ؛تاریخ خونین ملتی که با مرگ سرخ فرزندان این آب و خاک گره خورده است . سردار شهید ابوالقاسم چوپان از جمله شهیدان به خون خفته والفجر 2،در این مقال مارا به میهمانی نورو ستاره خواهد برد . درروشنای زندگی این سردار شهید ،دیروزهای حماسه رامرور خواهیم کرد :شهر مذهبی استهبان در سال 1341 شاهد تولد کودکی بود که به نام ابوالقاسم افتخار یافت . امیر – پدر ابوالقاسم – اوقاتش رادر انجیرستانی در نشیب کوههای استهبان می گذراند و آنگاه ه مرارتهای اودرنوبرانة شیری میوه ای گره می خورد ،دستان پرپینه اش را به آسمان برافراشت تا شکرگزار ذات مقدسی باشد که توفیق خدمت به خانواده رابه وی ارزانی داشته بود .

.....وراستی چه زیبادر جملاتی ساده وکوتاه باهمان لهجة روستایی اش به تفسیر فرزند می نشیند ،وقتی که از او حکایت سلحشوری ابوالقاسم را می پرسی:

«شهید ابوالقاسم شانزده ساله بود ودر کلاس اول دبیرستان درس می خواند ،در همان سال بود که صدای اعتراض مردم بلند شده بود ،شهید می گفت که مدرسه به دردش نمی خورد ،مدرسه رارها کرد وبه شیراز رفت . در همان جا تا موقع سربازی در مغازه ای شروع به کار کرد ،در سن هجده سالگی دفترچة اماده به خدمت گرفت ،ولی در همین سال جنگ تحمیلی شروع شد . شهید خودرا معاف کرد – به خاطر انگشتان دستش – وبه سربازی نرفت وراهی جبهه های حق علیه باطل شد . شهید خداحافظی کرد و به جبهه رفت . او هر سه ماه یک بار به مرخصی می آمد. در عملیات رمضان مجروح شد . او رادربیمارستان شمارة 2 شهید فیاض بخش تهران بستری کرده بودند . پس از چند روزی از بیمارستان مرخص شد و به استهبان آمد . سه روز بیشتر پیش ما نماند . ما به او اصرار کردیم که همین جا بماند و وقتی خوب شد برود اما او می گفت :نمیروم یا خوب می شوم و برمی گردم یا شهید می شوم . خلاصه گوش نداد و رفت و بعد از سه ماه که برگشت هیچ اثری از جراحت در صورتش نبود . »

وقتی خواست برود مقداری پول برادرانش به او دادند برای جبهه ،شهید بااین پول آبلیمو و کفش و جوراب برای بچه های جبهه خرید . این آخرین باری بود که از خانواده جدا می شد . چند روز بعد از شهید شدنش در عملیات والفجر 2،شهید مرتضی جاویدی به خانة آمد . ایشان می گفتند که درآخرین حمله که ابوالقاسم در آن شرکت داشت یک ترکش به ریه اش خورد . دوستان شهید می خواستند اورابه عقب برگردانند ،ولی شهید به آنها می گفت به فاطمة زهرا(س)قسمتان می دهم که بگذارید برروی خاک جان بدهم .بالاخره بعد از چند روزمحاصره تمام شد و جسد را آوردند . شهید مرتضی جاویدی نقل می کرد که ابوالقاسم در جبهه فعالیتهای زیادی داشتند ،در عملیاتها فرماندة گروهان بودند در حالی که خود شهید هر وقت می خواست از جبهه برای ما بگوید می گفت : " من حتی یک لیوان آب هم نمی توانم به دست کسی بدهم ."

آری پدر شهید اینگونه در سادگی کلام خود،داغ آخرین فرزند رامویه می کند و حسرت روزهای خون وحماسه راسرد ،آه میکشد . وقتی از مرتضی می گوید انگار ابوالقاسم رافریاد می کند ،وقتی ازروزهای محاصره می گوید ،گویی به زندگانی پر دغدغه ای می اندیشد که دور مردم زمانة او حصار ماندن و پوسیدن کشیده شده است . فرازی ازوصیت نامة شهید مجال کوتاهی است برای از خود گسستن و عاشقانه در تغزل کلام نورانی او زیستن :

«دراسلام هرکس باید یک مسؤولیت را به عهده بگیرد . کسانی که می توانند به جبهه بروند و جهاد کنند باید این کار را انجام دهند و خواهرانی که نمی توانند به جبهه بروند با حجاب خود سایه ای باشند برای این نهال که به وسیلة خون شهدا روییده است .. »