کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید جلال عباسی

    شهید جلال عباسی
    تاریخ تولد: ۱۵ آذر ۱۳۴۴
    تاریخ شهادت: ۸ آذر ۱۳۶۰
    محل تولد: شیراز
    طول مدت حیات: ۱۶ سال
    محل شهادت: منطقه عملیاتی آبادان
    مزار شهید: شیراز
    [["Arial"][/FONT]

  2. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  3. #2
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید جلال عباسی

    شهید جلال عباسی، پانزدهم آذرماه سال ۱۳۴۴ش در آغوش گرم خانواده ای متدین و مذهبی در شیراز چشم به جهان هستی گشود. وی از کودکی علاقه زیادی به آموختن احکام و قوانین اسلامی داشت و همین مسأله سبب پیوند ناگسستنی او با مسجد گردید. جلال با شور و عشقی بی مانند پا به سنگر مسجدالنبی گذاشت و در   همان مسجد عضو گروه سرود شد و در سن یازده سالگی با ممارست و پشتکار فراوان، قرآن را به خوبی آموخت و از شاگردان همیشگی و ممتاز جلسات قرائت قرآن گردید. در همین زمان، علی رغم سن کم از ذاکرین اهل بیت (ع) شد و یکی از کسانی بود که به همت خود کتابخانه ای در مسجد دائر کرد. یکی از دوستان شهید درباره او چنین می گوید: «جلال یکی از معتقد ترین نوجوانان بسیج مسجدالنبی بود و با روحیه ای عجیب و باورنکردنی در همه فعالیت ها شرکت می کرد، هیچ وقت احساس نمی کردی او بچه است.
    [["Arial"][/FONT]

  4. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  5. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    چنان حرف های پخته و کاملی می زد که فقط باید می ماندی و به او خیره می شدی. هیچ کس به اندازه او به امر به معروف و نهی از منکر معتقد نبود. حتی سال ۱۳۵۶ با بی حجابی ها برخورد می کرد و تذکر می داد. آگاهی سیاسی فوق العاده ای داشت و یکی از طرفداران حزب جمهوری اسلامی و شهید بهشتی بود، با آن که بسیاری از مردم هنوز ماهیت حقیقی بنی صدر را نمی شناختند، جلال او را شناخته بود. عشق و علاقه وافری به امام زمان (عج) داشت و همیشه سعی می کرد نوحه هایی که نام مقدس امام زمان (عج) را دارند انتخاب کند و هرجا که اسم مقدس امام زمان (عج) را می شنید، اشک هایش جاری می شد درحالی که تنها ۱۳ سال داشت...
    [["Arial"][/FONT]

  6. 2 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  7. #4
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    روزی پس از اتمام نماز ظهر از مسجدالنبی شیراز خارج شدیم. با چند نفر از بچه ها درخصوص ایجاد یک کتابخانه صحبت کردیم در این حین متوجه شدیم کودک ۱۰ ساله ای نگاه کرده و حرف های ما را گوش می دهد، پسرک جلو آمد و گفت که بهتر است اول پول جور کنیم بعد هم خدا کریم است. از فردای آن روز، جمع کردن پول از اهل مسجد را آغاز کردیم. حدوداً ۳۰۰ تومان جمع شد، ۵۰ تومان کم داشتیم. جلال پیش ما آمد و گفت نگران نباشید، ۵۰ تومان با من. ما با تعجب به هم نگاه می کردیم پس از اتمام برنامه مسجد وقتی همه در حال خارج شدن بودند جلال را دیدیم که با لبی خندان و چشمانی اشک بار به طرف ما می آید و وقتی رسید، گفت: «بفرمایید این هم ۵۰ تومان.» بعد مشهدی محمد را دیدم درحالی که خنده اش گرفته بود گفت: «از دست این بچه، بعد از تقسیم چای شیرینی آمد و پای مرا چسبید گریه کنان از من خواست که ۵۰ تومان بدهم من هم با زحمت زیاد این ۵۰ تومان را تهیه کردم.» عشق به درک جستجوشمه های پاک و مطهر اسلام موجب شد که به درس طلبگی روی آورد. در این هنگام بود که رهبر کبیر انقلاب اسلامی ندای قیام را در گوش آگاهان زمزمه نمود و با جوشش خون انقلاب در رگ اجتماع، جلال دوازده ساله نیز به سیل خروشان قیام پیوست.
    [["Arial"][/FONT]

  8. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    او در این راه بار ها و بار ها مورد ضرب و شتم عاملان رژیم قرار گرفت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب و تشکیل نهاد مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، به عضویت نیروی ذخیره سپاه درآمد. وی دوره آموزشی را با موفقیت پشت سر نهاد و در چند مسجد فعالیت های فرهنگی گسترده ای را مثل اداره امور کتابخانه، آموزش، تدریس قرآن و... بر عهده گرفت. پدر بزرگوارش از فعالیت های اجتماعی شهید چنین خاطره ای دارد: «باران سیل آسایی مشغول باریدن بود، همه خیابان را آب فراگرفته بود، مردم در خیابان در حال دویدن بودند تا از این باران رهایی یابند، به طرف مسجد به راه افتادم و سریع و تندتند خود را به آنجا رساندم تا به نماز جماعت برسم. در حیاط مسجد، اسم جلال را شنیدم. تعجب کردم آخر جلال وقت نماز دست از هرکاری برمی داشت و به سوی نماز می شتافت. ناگهان متوجه شدم جلال روی بام مسجد است و درحالی که آستینش را بالا زده راه ناودان را باز می کند، مرا که دید دست تکان داد و گفت: «بابا شما بروید نماز شروع می شود، سرما می خوری.» و مشغول کار شد، از داخل مسجد او را نگاه کردم که با جان و دل کار می کرد. بعد از نماز، از مسجد بیرون آمدم. باران کوبنده بود و باد سردی می وزید. سراغ جلال را گرفتم دیدم با چند نفر گوشه حیاط در حال بردن گونی های برنج ۲۰ کیلویی به انبار هستند. گفتم: «جلال جان سرما می خوری بیا برویم خانه.» اما جلال اصرار داشت که پس از پایان کار و نماز خواندنش به خانه بیاید...»
    [["Arial"][/FONT]

  10. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  11. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    گفتم: «جلال جان سرما می خوری بیا برویم خانه.» اما جلال اصرار داشت که پس از پایان کار و نماز خواندنش به خانه بیاید...» در گیر و دار جنگ تحمیلی، بنا به دستور مقتدایش امام (ره) به عضویت بسیج سپاه درآمد و در گشت های شبانه و مانورهای سطح شهر و هم چنین تظاهرات علیه گروهک منافقین و رئیس جمهور مخلوع (بنی صدر) فعالانه شرکت  کرد به طوری که چندین بار توسط منافقین مجروح شد. گوشه ای از اخلاص شهید عباسی را در خاطره ای به روایت دوستش می توان جست وجو کرد: «پس از عید سال ۱۳۶۰ برای شرکت در یک دوره آموزشی به تهران رفته بودیم. محیطی سرشار از صفا و معنویت و اخلاص بود، جمع نوجوانان و جوانان مؤمن و عاشق روح الله که خود را برای خودسازی معنوی آماده می کردند. در بین بچه ها، نوجوانی بود که می شد فهمید عزمش را جزم کرده تا نمونه باشد. با فروتنی خاصی به عبادت و راز و نیاز می پرداخت و  گاه با صدای شورانگیزش فضای اردوگاه را آکنده از عطر یاد خدا و ذکر اهل بیت (ع) می کرد. چند روزی از اقامت ما نگذشته بود که خبر شهادت دو یار دیرینه انقلاب، شهیدان رجایی و باهنر فضای اردوگاه را در غم فرو برد. همه برای شرکت در مراسم تشییع جنازه آن دو عزیز آماده می شدیم، با هم عهد کردیم که در شلوغی و ازدحام مردم از هم جدا نشویم چون سن اکثر بچه ها بین ۱۴-۲۰ سال بود و همه هم از شهرستان آمده بودند و با تهران آشنایی نداشتند.
    [["Arial"][/FONT]

  12. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  13. #7
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    در بهشت زهرا (س) ناگهان دیدیم که جلال غیبش زده، با خودم گفتم: «عجب پسری! یا سر نترسی دارد که از ما جدا شده و یا در این شلوغی دست و پایش را گم کرده.» بعد از اتمام مراسم هرچه گشتیم او را پیدا نکردیم، ناامید به محل استقرارمان (دهکده المپیک) برگشتیم و چون همه خسته بودند چند ساعتی به خواب رفتیم وقتی بیدار شدیم با کمال تعجب او را دیدم که گوشه اتاق دستانش را به سوی آسمان گرفته و مشغول دعاست. صبر کردم تا دعایش تمام شود، پرسیدم: «جلال! کجا رفتی؟» جلال با چشمانی سرخ شده به صورتم نگاه کرد و گفت: «هرگز در عمرم این قدر ماتم زده نبودم و امکان ندارد چنین روزهای اندوهباری را فراموش کنم. صبح که جمعیت و شیون مردم را دیدم دلم طاقت نیاورد. به خیل عظیم مردم پیوستم و با هر زحمتی که بود خودم را به زیر تابوت آن دو پیکر مطهر رساندم و برای چند لحظه ای دستانم تابوت شهیدان را لمس کرد. دلم می خواست قطره ای از ثواب تشییع جنازه آن دو عزیز هم نصیب من شود.» جلال سال ۱۳۶۰ش، در امتحانات دوم دبیرستان شرکت کرد و پس از موفقیت در آن و پذیرفته شدن در آزمون امور تربیتی، جهت گذراندن دوره ای عازم تهران شد. جلال بلافاصله پس از طی دوره مقدماتی با کسب رضایت خانواده، به عنوان نیروی بسیج شیراز به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت. وی با صدای خوشی که داشت، همواره در مجالس دعا و نماز جماعت حضوری فعال داشت و هر شب صدای گرمش فضای سنگر ها را روحانی می نمود.
    [["Arial"][/FONT]

  14. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  15. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سرانجام روز هشتم آذرماه سال ۱۳۶۰ هجری شمسی در منطقه عملیاتی آبادان پس از به جای آوردن نماز صبح و مناجات، عاشقانه به سوی پروردگارش پرواز نمود. هم رزم شهید، نحوه شهادت او را این طور توصیف می کند: «صبح بود در سنگر نشسته سفره را پهن کرده و آماده خوردن صبحانه بودیم، تقسیم چای که شروع شد نوبت جلال رسید، ناگهان صدای فریادی در سنگر پیچید: «وای سوختم، یا امام زمان (عج) آتش گرفتم.» چای روی پایش ریخته بود، بچه ها همه سراسیمه از سر سفره بلند شدند و جلال را بیرون بردیم. دو تا از بچه ها زود آب رساندند و روی پایش ریختند. یکی از بچه ها هم که پماد سوختگی همراه داشت، آرام بر روی پای جلال کشید. او از درد به خود می پیچید، پایش کاملاً سوخته بود، هنوز در اضطراب و ناراحتی بودیم که ناگهان جلال گفت: «چایتان یخ کرد برویم داخل سنگر.» ی
    [["Arial"][/FONT]

  16. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  17. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    یک هفته بعد از این ماجرا، درگیری سختی با عراقی ها داشتیم، با عجله مشغول سوار کردن نارنجک تفنگی روی اسلحه ژ۳ بودم که جلال را دیدم. خوب راه نمی رفت و چهره اش برافروخته و نورانی بود. گفتم: «انگار پایت خوب نشده، در این موقعیت خطرناک کجا می روی؟» می دانستم دلش طاقت نمی آورد، با لبخند پاسخ داد: «می روم به بچه ها سر بزنم نمی توانم صبر کنم تا پا هایم خوب شوند.» به شوخی گفتم: «پارسال یک نفر همین وضع را داشت خدا از روی کره زمین مرخصش کرد.» او که کم نمی آورد، با خنده گفت: «چه چیز بهتر از مرخصی آن  هم از نوع دائمی اش! حداقل آدم از دست آدم هایی مثل تو راحت می شود!» در حال گفت وگو بودیم که ناگهان سوت خمپاره ای ما را به زمین چسباند و گلوله ای منفجر شد. جلال بلند شد و درحالی که گرد و خاک لباسش را می تکاند، با لبخند زیبایی گفت: «من که طوری نشدم؟» این را گفت و از من دور شد پس از دقایقی احساس کردم، خط مقدم در سکوت سنگینی فرو رفته است، انگار چیزی در دلم فرو افتاد. بعد متوجه شدم کمی آن سو تر و در   همان لحظات، جلال شهید شده است...» پیکر مطهر آن اسوه تقوا درست در روز تولدش در شیراز تشییع شد و آیت الله دستغیب پنج روز قبل از پرواز ملکوتی خود، بر پیکر پاک آن شهید راه حق نماز گزارد. پدر شهید می گوید: «چهار پنج ماه از شهادت جلال گذشته بود. سر ظهر بود، وقت نماز. داشتم برای رفتن به مسجد آماده می شدم، بعد از شهادت جلال یک روز هم نماز جماعت در مسجدالنبی را ترک نکرده بودم. این بزرگ ترین درسی بود که پسرم به من داده بود. او فرزند مسجد و تربیت  شده خانه خدا بود. مشغول وضو گرفتن بودم که صدای زنگ به گوشم رسید. در را باز کردم آقای موتورسواری بود گفت: «از مؤسسه خیریه ولی عصر (عج) خدمت رسیدم.» گفتم: «مثل این که اشتباه شده.» او گفت: «منزل جلال عباسی؟» چشمانم پر از اشک شد. هم چنان که به نامه نگاه می کردم، برایم توضیح داد که چند ماهی است برای پرداخت پول مراجعه نکرده اید، من هم قبض های قبلی را آورده ام. ۵ قبض. متوجه قضیه شدم. جلال، مخفیانه ماهی ۱۰ تومان برای کمک به ایتام و مستمندان به این مؤسسه کمک می کرده است. اشک هایم جاری شد و قضیه را به او گفتم. گفت: «می بخشید ناراحتتان کردم. من اطلاع نداشتم قبض ها را بدهید.» یاد جلال در دلم زنده شد، گفتم: «نه اتفاقاً خیلی لطف می کنید، هرماه قبضی به نام جلال بنویسید. ما پولش را پرداخت می کنیم.» سردار شهید جلال عباسی در زادگاهش شیراز به خاک سپرده شده است تا مزارش فانوس راه عاشقان مسیر الله باشد.
    [["Arial"][/FONT]

  18. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


  19. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سردار شهید جلال عباسی طی فرازی از وصیت ‏نامه ارزشمندش می نویسد: «... درود بر شهیدان که با ایثار و مجاهدت و از خود گذشتگی جان خود را نثار این مملکت و مکتب کردند... اما شهادت حد نهایی تکامل انسان و قله رفیع انسانیت است. شهادت مرگ سعادت آمیزی است که آغاز دیدن و زندگی پرثمر نوین را بشارت می دهد. شهادت مایه افتخاری است که نصیب هرکس نمی شود. شهادت یک تولدی است برای زندگی جدید... به امت مسلمان و قهرمان و دوستان و آشنایان سفارش می کنم که امام را تنها نگذاشته و از دستورات رهبر کبیر انقلاب اسلامی که فقط برای رضای خدا به نفع مستضعفین و علیه مستکبرین رسالت خود را انجام می دهد اطاعت کنید و همیشه یار و یاور اسلام و قرآن باشید... پدر و مادر عزیزم! ممکن است وقتی این نوشته را می خوانید من دیگر نباشم... امیدوارم که با شهادت من اشک نریزید زیرا امام بزرگوار در سوگ فرزندش اشک نریخت چون می دانست رضای خدا در میان است... امیدوارم که قدر این نایب مهدی (عج) را بدانید زیرا اطاعت از او واجب شرعی است... خدا را شکر می کنم که قدری مهلتم داد تا اسلام واقعی را بشناسم و به خاموشی جهل از دنیا نروم. مرگ در راه خدا حجله دامادی ماست.  ای خدا! حجله به آیین ده و دامادم کن.  ای مهدی (عج)!  ای امام! سرانجام روزگار تمام تباهی های منافقین با قیام خورشیدگونه تو به سر خواهد آمد... می کوشیم، می خروشیم و به پا می خیزیم تا انقلاب اسلامی مان را به قیام تو  ای مهدی عزیز پیوند دهیم. انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی در سیر تکامل جهان برای پذیرش قیام امام زمان (عج) است و تا انقلاب جهانی مهدی (عج) راه شهیدانمان از هابیل تا به آخر ادامه می دهیم. درود بر تمام آنان که تا تحقق تمام اهداف امام عصر (عج) در هیچ شرایطی از پای نخواهند نشست، درود بر امام مهدی (عج) که خداوند آمدنش را نوید داده تا نیروهای پراکنده خلق را به هم آورد و نابسامانی های تاریخ را سامان دهد...»
    [["Arial"][/FONT]

  20. کاربر روبرو از پست مفید nada تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1