کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    927
    امتیاز : 33,082
    سطح : 100
    Points: 33,082, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 859
    تشکر شده 1,211 در 585 پست
    مخالفت
    27
    مخالفت شده 35 در 29 پست

    پیش فرض شهید عباس سهیلی

    گفتم، گفت!
    1-
    براي اینکه پابندش کنیم دختر عمه اش را برایش نشان کردیم. گفتم: مادر بیا عقد کن!
    گفت: مادر تو چه کار به من داري، او که سرجاي خودش هست و فرار نمی کند!
    گفتم: مادر تو می خواهی نامزدت به این زیبایی را رها کنی و به جبهه بروي!
    گفت: مادر من حوریه هاي بهشتی را می خواهم، زیبایی هاي دو روزه این دنیا را نمی خواهم.
    گفتم: مادر من دلم می خواهد برایت جشن عروسی بگیرم.
    گفت: تا جنگ تمام نشود، من قصد عروسی ندارم.
    خودم رفتم رخت لباس عروسی برایش گرفتم تا مجبور شود. گفت: این دفعه هم صبر کن، وقتی برگشتم...
    گفتم: مادر تو چند بار رفته اي، این دفعه رفتی بر نمی گردي!
    گفت: مادر، نگه دار من آن است که شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد.
    گفتم: مادر، من یتیم بودم، تو پسر بزرگ منی، برایم مثل برادري، نرو!
    گفت: برادرم مهدي هم شکل و رفتارش مثل من است، مهدي برادرت!
    برادرش هادي 12 روزه بود. هادي را روي دست جلویش گرفتم و گفتم: مادر ترا به خدا از این نوزاد شرم کن و نو، تو چهار بار رفتی، نگذار بشود پنج بار.
    گفت: مادر تو پنج پسر داري، بگذار یک نفر از آنها برود و جانش را در راه اسلام و امام فدا کند!
    هی گفتم و مرتب جوابم گفت. آخر گفت: مادر خدا کریم است، بگذار بروم، ان شالله بر می گردم و عروسی می کنم!
    2-
    عشق امام حسین(ع) در سینه اش بود. می گفت: امام حسین(ع) بدنش سه روز جنازه اش روي زمین بود، من از خدا می خواهم که جنازه ام سه ماه پیدا نشود!
    سه ماه از شهادتش می گذشت که با عده اي از همرزمانش در گودالی پیدا شدند. بعد ها یک سرباز عراقی را اسیر کرده بودند که پیشش نامه اي از عباس من بود. در نامه نوشته بود: مادر می خواهند ما را زنده به گور کنند!
    همان سرباز آنها را زنده به گور کرده و این نامه را برداشته بود.
    هدیه به شهید عباس سهیلی صلوات- شهدای فارس

  2. کاربر روبرو از پست مفید alirezamn تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1