کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 63
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    Lightbulb ایثار و اخلاص

    ایثار زمینه اش اخلاص است یعنی کسی که اخلاص نداشته باشد نمیتواند ایثار کند ، نمیتواند در الله فنا شود .
    یاد آن جمله ای که برادرمان همیشه میگفت که :
    "خدایا ببین که مرگ چگونه بازیچه دست جوانان ما شده است . "
    به منطقه عملیّاتی که رسیدیم اوّلین کسی بود که خود را روی مینها انداخت، اوّل پای چپ و بعد پای راست و بعد بدن ، و این مظلومیت و این حماسه ای که این برادر خلق کرد باعث شد کانالی درست شود و نیروها عبور کنند و دشمن را پس از وارد کردن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی کرد .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    بسم الله الرحمن الرحیم
    میخواستم این نامه را 8 روز پیش بفرستم ولی وقت نشد اکنون که 1360/7/11 است در یک محل با برادران نشسته ایم ولی خدایا یاد شهیدان را چه کار کنیم. پیروزی عظیم سپاه اسلام و شکست محاصره آبادان احتیاج به خون شهیدان عزیز داشت که به جوار حق شتافتند ناراحتم از اینکه سالمم و سلامتم و سر حالم ، هیچ ناراحتی ندارم فقط آرزوی کامیابیتان را دارم ، اینجا گلستان است، گلستان شهدا ، چه شهیدانی و چه عزیزانی.
    شب حمله همه بچه ها امام زمان (عج) را دیدند، بخدا دیدمش یاری مان میکرد...
    رهبری مان میکرد...

    یا امام زمان (عج)
    آرزوی سلامتی همه تان را دارم به خانواده شهدا دلداری دهید، بگویید ناله و زاری نکنید ، زیرا که شهیدان همه با امام زمان (عج) رفتند.
    دیگر عرضی خدمت سرورانم ندارم.
    از یکی شنیدم محمّد مهدوی میگفته این شهید بالاترین شهیده
    خیلی از شنیدن این حرف تعجب کردم
    اما حالا یواش یواش دارم میفهمم محمّد چی میگفته!!!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  4. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  5. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    Lightbulb مهدی فاطمه ، آقا مگر نگفتی می آیم

    شب عملیّات همه روحیه بالا و غرور خاصی دارند و عجیب سبک بال میشوند. چون آن شب شب معراج بچه ها و شب ازدواج بچه هاست و میگفت که ما میدیدیم که بچه ها دسته دسته شهید میشوند و روی زمین می افتند . یکی از برادرها در حالی که همه دراز کش خوابیده بودند و آتش شدید بود یک مشت خاک برداشت و مقداری مشت کرد و گفت: :
    "مهدی زهرا ! آقا مگر نگفتی می آیم ؟!"
    با این حرف صدای فریاد و شیون بچه هایی که اطرافش بودند به آسمان بلند شد. میگفت به ده ثانیه نکشید که دیدیم تیر اندازی از طرف دشمن قطع شد.
    میگفت : ما فکر میکردیم اینها میخواهند ما را از زمین بلند و دوباره بزنند . تخریبچی خودش رو کشید جلو و معبر را برای بچّه ها باز کرد ، یکی از بچّه ها رفت اوّلین نارنجک را در سنگر تیربارچی انداخت و بعد بچّه ها با صدای الله اکبر پیش رفتند
    فردا ظهر برادرهایی که برای شناسایی مناطقی که ما فتح کرده بودیم رفته بودند ، ما را خواستند، برگشتیم دیدیم که به تانک آر پی جی نخورده یا به اصطلاح معیوب نیست ، وقتی درب تانک را باز کردیم دیدیم که توپچی تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند.
    دهان همه باز مانده بود ، بعد رفتیم سنگر تیربارچی ، دیدیم آنها هم به همین ترتیب از وسط نصف شده اند.
    میگفت:"مکس کردم بعد ناله های دیشب آن برادر رزمنده به یادم آمد ."
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  6. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  7. #34
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    Lightbulb مهدی فاطمه ، آقا مگر نگفتی می آیم

    شب عملیّات همه روحیه بالا و غرور خاصی دارند و عجیب سبک بال میشوند. چون آن شب شب معراج بچه ها و شب ازدواج بچه هاست و میگفت که ما میدیدیم که بچه ها دسته دسته شهید میشوند و روی زمین می افتند . یکی از برادرها در حالی که همه دراز کش خوابیده بودند و آتش شدید بود یک مشت خاک برداشت و مقداری مشت کرد و گفت: :
    "مهدی زهرا ! آقا مگر نگفتی می آیم ؟!"
    با این حرف صدای فریاد و شیون بچه هایی که اطرافش بودند به آسمان بلند شد. میگفت به ده ثانیه نکشید که دیدیم تیر اندازی از طرف دشمن قطع شد.
    میگفت : ما فکر میکردیم اینها میخواهند ما را از زمین بلند و دوباره بزنند . تخریبچی خودش رو کشید جلو و معبر را برای بچّه ها باز کرد ، یکی از بچّه ها رفت اوّلین نارنجک را در سنگر تیربارچی انداخت و بعد بچّه ها با صدای الله اکبر پیش رفتند
    فردا ظهر برادرهایی که برای شناسایی مناطقی که ما فتح کرده بودیم رفته بودند ، ما را خواستند، برگشتیم دیدیم که به تانک آر پی جی نخورده یا به اصطلاح معیوب نیست ، وقتی درب تانک را باز کردیم دیدیم که توپچی تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند.
    دهان همه باز مانده بود ، بعد رفتیم سنگر تیربارچی ، دیدیم آنها هم به همین ترتیب از وسط نصف شده اند.
    میگفت:"مکس کردم بعد ناله های دیشب آن برادر رزمنده به یادم آمد ."
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    عاشق امام حسین(ع) بود.عشق امام حسین (ع) ایشان را به شناخت بهتر اهل بیت کشاند.
    در مورد اهل بیت تحقیق میکرد و از هر کدام چیزی می آموخت تا رسید به حضرت حجت(عج).
    به دنبال تحقیق بیشتر در مورد امام زمان رفت.تحقیق کرد و کارهایی را که برای شناخت امام زمان(عج) لازم بود را انجام داد تا بالاخره به آن چیزی که میخواست رسید.تا جایی که در وصیت نامه اش خطاب به امام زمان نوشته بود:

    "مولایم،سرورم،از وقتی شما را شناختم،دیگر سر از پای نمی شناسم."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  10. 10 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  11. #36
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,042
    تشکر شده 21,009 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    شب عملیّات همه روحیه بالا و غرور خاصی دارند و عجیب سبک بال میشوند. چون آن شب شب معراج بچه ها و شب ازدواج بچه هاست و میگفت که ما میدیدیم که بچه ها دسته دسته شهید میشوند و روی زمین می افتند . یکی از برادرها در حالی که همه دراز کش خوابیده بودند و آتش شدید بود یک مشت خاک برداشت و مقداری مشت کرد و گفت: :
    "مهدی زهرا ! آقا مگر نگفتی می آیم ؟!"
    با این حرف صدای فریاد و شیون بچه هایی که اطرافش بودند به آسمان بلند شد. میگفت به ده ثانیه نکشید که دیدیم تیر اندازی از طرف دشمن قطع شد.
    میگفت : ما فکر میکردیم اینها میخواهند ما را از زمین بلند و دوباره بزنند . تخریبچی خودش رو کشید جلو و معبر را برای بچّه ها باز کرد ، یکی از بچّه ها رفت اوّلین نارنجک را در سنگر تیربارچی انداخت و بعد بچّه ها با صدای الله اکبر پیش رفتند
    فردا ظهر برادرهایی که برای شناسایی مناطقی که ما فتح کرده بودیم رفته بودند ، ما را خواستند، برگشتیم دیدیم که به تانک آر پی جی نخورده یا به اصطلاح معیوب نیست ، وقتی درب تانک را باز کردیم دیدیم که توپچی تانک و راننده اش از وسط نصف شده اند.
    دهان همه باز مانده بود ، بعد رفتیم سنگر تیربارچی ، دیدیم آنها هم به همین ترتیب از وسط نصف شده اند.
    میگفت:"مکس کردم بعد ناله های دیشب آن برادر رزمنده به یادم آمد ."
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    کاش ...


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  12. 5 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  13. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    Lightbulb لحظه ای که مهدی (عج) به بالین بچه ها می آید ...

    صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی (عج) به بالین بچه ها می آید و آنها را در آغوش میگیرد و آب به دهان آنها میدهد .
    یکی از گروهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور میشوند که به عقب برگردند ، در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گذوهان میخورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست میدهد و در همین حال پایش روی مین رفته و قطع میشود ، آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند میگفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید ، صدای یک نفر که میگوید: " بزرگوار ، آقا ، کجا رفتی؟؟؟ "
    نزدیک که رفتیم گفتیم: " فلانی چرا اینجا نشسته ای؟
    گفت: " آقای بزرگواری آمد ، دیدم که ما را نمیشناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده ، بعد از اینکه با او مقداری صحبت کردم، گفت: که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیج گاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر میکردم الان است که به شهادت برسم، میگفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی میکردم ، در همان حال یک دلشکستگی در من بوجود آمد از خدا خواستم که مهدی (عج) را ببینم و بروم.
    چشمانش نمیدید ، ولی یک لحظه احساس کردم یک دست مانند حریر روی چشمانم ، صورتم و بدنم کشید، یک جام آب به من داد و به من سلام کرد ، با صوتی که در این دنیا نشنیده بودم ، جواب سلام را دادم و از آن آب خوردم . ایشان زیر بغل مرا گرفت و من را از زمین برداشت. حس کردم مقدار زیادی از زمین بلند شده ام ، میدانستم این من نیستم که راه میروم . چون یک پایم را از دست داده بودم . مقدار زیادی من را آورد و روی زمین گذاشت، گفت اینجا بنشین و صبر کن، تا الان که شما آمدید."
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    بعد از شش ماه چند روزی از جبهه به مرخصی آمده بود.روز دوم یا سوم بود که با حالتی غمگین و افسرده وارد خانه شد.گفتم:مادر،چه خبر شده؟
    گفت: "سرکوچه چند پسر را دیدم که زنجیر طلا به گردن انداخته بودند.این شهر،اینجا،دیگر جای من نیست.برادرهای من در جبهه شهید میشوند آنوقت اینجا...!من اینجا بیشتر از دو روز طاقت نمی آورم."
    همان شب ساعت از یک گذشته بود که همسایه زنگ در را به صدا درآورد.گفت:"اتفاقی افتاده؟
    "گفتم:نه!
    با تعجب گفت:"از سر شب تا حالا از اتاق بالای خانه شما صدای گریه می آید،با خودم گفتم شاید اتفاقی افتاده است."
    ترسیدم،به اتاق بالا رفتم.حمید بود.دیدم برسر سجاده نشسته و گریه می کند.دستی به پشتش زدم،دیدم این پسر اصلا در حال خودش نیست.
    گفتم:مادر چرا اینقدر گریه می کنی؟مگر تو چکار کرده ای؟با همان حالت گفت:
    "مادر اگر هر نفسی که میکشیم برای رضای خدا نباشد،گناه است.من خیلی میترسم!"

    صبح خداحافظی کرد و به جبهه بازگشت.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  16. 7 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  17. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    پیش فرض

    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #40
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۱۹
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    10,050
    امتیاز : 39,289
    سطح : 100
    Points: 39,289, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsOverdriveVeteranTagger First Class
    تشکر کردن : 54,935
    تشکر شده 22,260 در 4,593 پست
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 16 پست
    مخالفت
    69
    مخالفت شده 61 در 53 پست

    پیش فرض

    قبلا یه پست رو به همراه چند عکس دیگه رو توی مبحث اتفاق جالب امروزت زده بودم که برمیگرده به 31 خرداد ، خلاصه عکس های مرتبط با شهید رو انتقال دادیم اینجا.

    پیوند پست قبلی:
    http://www.rahpouyan.com/vc/showpost...postcount=1052

    و اما عکس ها

    و در آخر عکسی از سنگ قبر تعویض شده پاسدار فدایی اسلام شهید عبدالحمیدحسینی






    پایان


    ما زنـ-ـ-ـده به آنیـــم که آرام نگیریم
    موجیم که آسودگی ما عدم ماست


    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد........

    الهی هیچ مسافری از رفیقهاش جا نمونه .... آمین

  20. 10 کاربر از پست مفید Arad تشکر کرده اند .


  21. #41
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    Lightbulb



    این سنگ قبر جدیدشه
    چند ماه پیش سنگ قبرشو عوض کردن
    آخه خیلی خراب شده بود
    ***

    قدمگاه شهيدان است اينجا / محل رشد ايمان است اينجا
    كسي كه انس با اين خاك دارد/ برايش كعبه ي جان است اينجا
    جماران قبله ي رزمندگان بود/ صفابخش جماران است اينجا
    به كام ما گذشت اين جا شب و روز/ مسير شهر جانان است اينجا
    در اينجا پاي مهدي بوسه مي خورد / كه تحت رحمت آن است اينجا
    چه ياراني در اينجا پا نهادند/ دل جامانده سوزان است اينجا
    هزاران خاطره در خود نهفته / كتاب عشق بازان است اينجا
    ز اشك فاطمه دارد نشانه / شبيه بيت الاحزان است اينجا
    به خون پهلوي بشكسته سوگند / شكسته دل فراوان است اينجا
    ز شب هاي پر از عطر مناجات/ هميشه نور باران است اينجا
    در اينجا ترك عصيان مي توان گفت/ كه الحق توبه آسان است اينجا
    شب قدري كه گم كرديم اينجا/ محل فهم قران است اينجا
    به ياد قبر هاي عشق بازي / دل عاشق پريشان است اينجا
    دليل اين كه جامندم زياران/ خدا داند نمايان است اينجا
    بگوش دل شنيدم عاشقي گفت / كه مهدي واقعه خوان است اينجا
    شلمچه از دوئيت دور مان كرد / همان توحيد پنهان است اينجا
    شهادت را از اينجا مي گرفتند/ زمين عيد قربان است اينجا
    در اينجا مي توان آرامشي يافت / محل ذكر رحمان است اينجا
    اگر چه كس نفهمد حرف ما را / قدمگاه شهيدان است اينجا


    ویرایش توسط سائل الزهرا : شنبه ۰۹ مهر ۹۰ در ساعت ۰۲:۰۵
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  22. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  23. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    چه روزی بود آن روز.هفتاد شهید همزمان در داالرحمه تشییع شدند و چه شبی بود آن شب.سوت و کور،آن زمان دالرحمه هنوز روشنایی نداشت اما نمیدانم در حین تشییع چرا همه جا روشن بود.
    برادر و خواهر های ایشان و خیلی از پاسداران و دوستانش هم آمده بودند.
    اما به احترام وصیت شهید همه عقب ایستاده بودند و تنها هفت نفر جنازه را بلند کرده و به سمت قبر بردند.
    می خواست همه چیز به غریبی تشییع مادر اهل بیت،بی بی حضرت فاطمه (س) باشد.
    درب تابوت را باز کردند،صورت خندانش را بوسیدم.گفتم:امشب تو را بی عروس به حجله می برم.مادر به من گفتی گریه نکن منافقین خوشحال می شوند،چشم،گریه نم کنم ولی این رسمش نبود!
    همان شب،در خواب عبدالحمید را دیدم.در جایگاهی بهشت گونه قرار داشت و کنارش هم خانمی که چادری از نور به سر داشت ایستاده بود.گفتم:مادر این کیست؟
    خندید و گفت:"دیشب مراسم عقد من با این خانم بود."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  24. 7 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  25. #43
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۱
    محل سکونت
    همین طرفا
    نوشته ها
    796
    امتیاز : 8,650
    سطح : 62
    Points: 8,650, Level: 62
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 100
    Overall activity: 1.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 164
    تشکر شده 2,465 در 689 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی (عج) به بالین بچه ها می آید و آنها را در آغوش میگیرد و آب به دهان آنها میدهد .
    یکی از گروهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور میشوند که به عقب برگردند ، در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گذوهان میخورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست میدهد و در همین حال پایش روی مین رفته و قطع میشود ، آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند میگفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید ، صدای یک نفر که میگوید: " بزرگوار ، آقا ، کجا رفتی؟؟؟ "
    نزدیک که رفتیم گفتیم: " فلانی چرا اینجا نشسته ای؟
    گفت: " آقای بزرگواری آمد ، دیدم که ما را نمیشناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده ، بعد از اینکه با او مقداری صحبت کردم، گفت: که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیج گاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر میکردم الان است که به شهادت برسم، میگفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی میکردم ، در همان حال یک دلشکستگی در من بوجود آمد از خدا خواستم که مهدی (عج) را ببینم و بروم.
    چشمانش نمیدید ، ولی یک لحظه احساس کردم یک دست مانند حریر روی چشمانم ، صورتم و بدنم کشید، یک جام آب به من داد و به من سلام کرد ، با صوتی که در این دنیا نشنیده بودم ، جواب سلام را دادم و از آن آب خوردم . ایشان زیر بغل مرا گرفت و من را از زمین برداشت. حس کردم مقدار زیادی از زمین بلند شده ام ، میدانستم این من نیستم که راه میروم . چون یک پایم را از دست داده بودم . مقدار زیادی من را آورد و روی زمین گذاشت، گفت اینجا بنشین و صبر کن، تا الان که شما آمدید."
    اللهم ارنی الطلعة الرشیدة . . .

  26. 7 کاربر از پست مفید زهرا تشکر کرده اند .


  27. #44
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض

    عبداحمید یکی از ارادتمندان واقعی و مخلصین آقا امام زمان (عج) بود.کسانی که با ایشان در جبهه بودند این حالت و ارادت را بخوبی دیده اند.
    دعای فرج ورد زبانش بود.همیشه توصیه می کرد در قنوت نماز بخوان "اللهم اجعلنی من المحبین المهدی و منتظرین المهدی" یعنی خدایا مرا از محبین و منتظرین مهدی قرار بده.
    یکبار وقتی برای مرخصی از جبهه به شهر آمده بود،در مسجد سخنانی درباره توجه و عنایات خاص امام زمان(عج) به جبهه ها و رزمندگان برای مردم بیان کرد که همه را مجذوب خود نمود.از جمله می گفت:
    "من این را مطمئن هستم.آقا می آیند و رزمندگان تشنه ما را به هنگام شهادت سیراب می کنند."



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  28. 7 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  29. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    از کودکی دست در آب حوض می کرد،آبها را که در دست داشت به آسمان می پاشید و می گفت:"من دوست دارم مثل حضرت علی اصغر شهید شوم."
    به آرزویش هم رسید.ترکش به حنجره اش خورده بود و زخم بزرگی روی گردن ایشان ایجاد کرده بود.هنگامی که ایشان را در قبر گذاشتند و گلباران کردند،یک غنچه از گلها وارد این حفره شده و به خون شهید آغشته شد.
    آن گل را با خود به خانه بردم و در آب گذاشتم.عجیب این گل تا روز چهلم شهید تازه و با طراوت ماند.بعد از مراسم چهلم،ناگهان پژمرد و خشک شد.



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  30. 5 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  31. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    پیش فرض

    امروز سالگرد شهادت عبدالحمیده
    دیشب تو دانشکده پرستاری یه برنامه براش گرفته بودن
    نمیدونم چرا ولی از اول تا آخرش اشک تو چشمام بود
    آقا حمید دمت گرم ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  32. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  33. #47
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-اسفند-۲۵
    محل سکونت
    حسينيه...
    نوشته ها
    254
    امتیاز : 6,370
    سطح : 52
    Points: 6,370, Level: 52
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 180
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,162
    تشکر شده 1,533 در 247 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    من، جمعه صبح ساعت4 شهيد مي شوم.
    جنازه من را براي شما مي آورند.
    مرا شبانه تشييع كنيد، به غير از پدر و مادرم و
    چهار نفر از بچه هاي سپاه(كه اسمشان را گفته بود) كسي در مراسم نباشد.

    قسمتي از وصيت نامه شهيد.
    شهادت:13/2/1361 در فكه

  34. 11 کاربر از پست مفید جند القائد تشکر کرده اند .


  35. #48
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,347
    امتیاز : 10,404
    سطح : 67
    Points: 10,404, Level: 67
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,969
    تشکر شده 8,810 در 2,173 پست
    حالت من : Mehrabon
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 13 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 9 در 7 پست

    پیش فرض


    ارتباطی قلبی اش با ایمام زمان(عج) خیلی قوی بود و می گفت:" یک قدم به طرفشان برداری،صد قدم به طرفت برمی دارند."
    توی قسمتی از نامه هاش نوشته:
    "... با برادران نشسته ایم ولی خدایا یاد شهیدان را چه کنیم؟
    ناراحتم از اینکه سالمم.اینجا گلستان است.گلستان شهدا.چه شهیدانی،چه عزیزانی.شب حمله همه بچه ها امام زمان(عج) را دیدند،بخدا دیدمش یاریمان می کرد،رهبریمان می کرد."
    ویرایش توسط sunset6940 : پنجشنبه ۰۸ تیر ۹۱ در ساعت ۰۱:۴۳



    متبرک آنانند که بی صدا رنج می برند
    و لبخند میزنند...

  36. 9 کاربر از پست مفید sunset6940 تشکر کرده اند .


  37. #49
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۰۵
    محل سکونت
    سوّمین حرم اهل بیت (ع) شیراز مقدّس
    نوشته ها
    327
    امتیاز : 12,469
    سطح : 73
    Points: 12,469, Level: 73
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 381
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialTagger Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,890
    تشکر شده 2,114 در 317 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام علیکم

    خلا صه خلوص کاری از واحد شهدا کانون

    مجموعه فلش کارت

    کارت شهید حسینی:


    اندازه اصلی برای چاپ


    اندازه اصلی برای چاپ

    یا الله

  38. 6 کاربر از پست مفید محب تشکر کرده اند .


  39. #50
    Banned
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۱۳
    نوشته ها
    86
    امتیاز : 3,365
    سطح : 36
    Points: 3,365, Level: 36
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 135
    Overall activity: 1.0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 653
    تشکر شده 252 در 73 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    سلام
    برای یه نشریه به مناسبت سفر آقا به شیراز این مصاحبه انجام شد
    به نظر من همه بچه هایی که برا شهدا کار میکنن باید اینو گوش بدن
    در مورد شهید مهدوی هم توش زیاد حرف میزنه
    یا زهرا
    www.shahidevasl.com/download/sout/KH-Hoseini.mp3
    خیلی عبرت داشت
    از دست ندین

  40. 5 کاربر از پست مفید hunter تشکر کرده اند .


  41. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    نوشته ها
    2,766
    امتیاز : 42,982
    سطح : 100
    Points: 42,982, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,929
    تشکر شده 4,757 در 732 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    28
    مخالفت شده 22 در 18 پست

    پیش فرض سالگرد شهید فدایی امام مهدی

    .
    ویرایش توسط بچه کف کانون : یکشنبه ۱۵ تیر ۹۳ در ساعت ۱۹:۰۸



  42. 7 کاربر از پست مفید بچه کف کانون تشکر کرده اند .


  43. #52
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی

    دستنوشته شهید عبدالحمید حسینی برای شهید فرهاد شاهچراغی



    دستنوشته شهید عبدالحمید حسینی
    خطاب به شهید فرهاد شاهچراغی :|

    شادی روحشون صلوات



    ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  44. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  45. #53
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شيراز شهر راز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,898
    امتیاز : 36,087
    سطح : 100
    Points: 36,087, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteranTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,165
    تشکر شده 7,911 در 1,886 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    23
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    همه میگن این شهید فلانه و اون شهید فلان حاجت رو میده ...
    آره ایندفعه حاجت می خوام !
    جواب دل شکستمو می خوام !
    خستهههههههههههههههههههههه ههههههه شدم ، یا دستمو می گیری و کمکم می کنی یا شک می کنم به مهربونی خودت و بقیه و به اینکه فرق نمی ذاشتین .
    منم آدمم منم نگاتونو می خوام .
    مگه مستجاب الدعوه نیستین ؟
    پس کو؟
    منم نگاه می خوام .
    یا جوابمو میدی یا دیگه حرفی با هیچ کدومتون ندارم و به هر چی شنیدم شک می کنم ...
    بابا اگه رو سیاهم ، اگه هیچی نیستم ، بازم خدا خودش منو آورده ، من هیچی هم که نباشم بازم بنده خدام ...
    خدایاااااااااااااااااااا من قدم کوتاهه ، من روم سیاهه ، من هیچی ندارم ، اما تو که خدایی ، تو که دست کرمت بلنده ، تو که همه چی داری و صاحب هر چی هست و نیست ، هستی .
    نگاه به روی بی نورم نکن نگاه به قلب داغون و خرابم بکن .
    هیچچچچچچچی ندارم که بگیرمش تو دستم و بیام به درگاهت ، اما تو که نیازی نداری به داشته ها و نداشته های من ؛ که بازم همشون از خودته و واسه خودت ...
    به حق شهدات قبولم کن .
    خستمه .
    نگاتو کم دارم .
    چرا ازم قهر کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا

  46. 2 کاربر از پست مفید رافد تشکر کرده اند .


  47. #54
    186
    186 آنلاین نیست.
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۱۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    214
    امتیاز : 6,333
    سطح : 51
    Points: 6,333, Level: 51
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entry5000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 1,614
    تشکر شده 872 در 190 پست
    حالت من : Ashegh
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مجید حسینی نمایش پست اصلی
    به نام خدا
    همیشه با سلام و صلوات بر محمد وآل محمد شروع به عزاداری میکرد و بعد میگفت:(گریه ام به عزات,جانم به فدات, یا اباعبدالله).
    یکی از نوحه هایی که از دل و با شور آن را میخواند:(بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا,بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا).
    و با ذکر:یا حجت ابن الحسن عجل الا ظهورا عزاداری را تمام میکرد.

    ...

  48. #55
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    902
    امتیاز : 30,709
    سطح : 100
    Points: 30,709, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 51.0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 857
    تشکر شده 1,153 در 558 پست
    یاد شده
    در 1 پست
    نقل قول شدن
    در 5 پست
    مخالفت
    27
    مخالفت شده 35 در 29 پست

    پیش فرض

    مکانش رو دقیقا نمی دونم ولی همرزمشون می گفتن: اونجا یه بوته ی یاس بود . عبدالحمید هرشب میرفت اونجا و دعای کمیل می خوند بااشک...
    بهش گفتم این دعا مال شب جمعهس
    گفت :نه
    دعا می خوند و گریه می کرد.

    صلوات برای شهید عبدالحمید حسینی
    التماس دعا

  49. کاربر روبرو از پست مفید alirezamn تشکر کرده است .


  50. #56
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,694
    امتیاز : 35,740
    سطح : 100
    Points: 35,740, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,716
    تشکر شده 2,986 در 1,956 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 33 پست
    مخالفت
    20
    مخالفت شده 9 در 9 پست

    پیش فرض

    امروز سالروز شهادت شهید عبدالحمید حسینی است خیلی خیلی ازش التماس دعا دارم خیلی وقته گلزار نرفتم هرکسی رفت از جانب من سلام برسونه همیشه که میرفتم زنده بودنش رو حس میکردم با اول که میخواستم مزارش رو پیدا کنم هرچی گشتم پیدا نمیشد تا اینکه پیداش کردم کلا خیلی حس و حال خوبی دارم وقتی میرم پیشش

  51. #57
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,694
    امتیاز : 35,740
    سطح : 100
    Points: 35,740, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,716
    تشکر شده 2,986 در 1,956 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 33 پست
    مخالفت
    20
    مخالفت شده 9 در 9 پست

    پیش فرض

    شهیدی که وصیت کرد شبانه خاکش کنند




    من جمعــــه صبـــح، ساعت 4 شهیــــــد می شوم. جنازه من را برای شما می آورند، مرا شبانــــــه( دقیقا ساعت 9 شب) تشییع کنید. به غیر از پدر و مادرم و هفت نفر از بچه های سپاه که اسمشان را گفته بود، کسی در مراسم من نباشد. می خواست تشییع جنازه اش مثل حضرت زهـــــــرا(س) غریبانه باشد.

    شهید عبدالحمید حسینی، در سال ۱۳۴۱در شیراز دریک خانواده مذهبی متولد شد،پس از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و مدتی بعد محافظ سید علی اصغر دستغب شد.
    در سال 60 به جبهه رفت و مهرماه سال 60 در فتح آبادان عملیات ثامن الحجج شرکت کرد. اولین نامه اش فقط چند خط سلام و احوالپرسی بود و مابقی همه مناجات بود «آقاجان امشب (فتح آبادان) این تو بودی که جنگیدی ما نبودیم- این شمشیر برنده تو بود که جنگید ما نبودیم.....» و در آخر نامه اش می نویسد، پاسدار فدایی اسلام عبدالحمید حسینی.



    ارتباط قلبی اش با امام زمان (عج) خیلی قوی بود و می گفت، یک قدم به طرفشان برداری صد قدم به طرفت برمی دارند. این شهید عاشق امام زمان بود و هنگامی که نام مبارک آن حضرت را می شنید به عنوان احترام بلند می شد و ارادت خاصی به آن حضرت داشت. همیشه توصیه می کرد در قنوت نماز بخوانید: « اللهم اجعلنی من المحبین المهدی و المنتظرین المهدی(عج) ».

    آخرین باری که به جبهه رفت وقتی می خواست از زیر قرآن رد شود، گفت: مادر دستت را روی قرآن بگذار و قسم بخور که آن چیزی را که من می خواهم برایم انجام می دهی - مادر خواهش می کنم به وصیت من عمل کنید و من را شبانه به خاک بسپارید.

    مادر عبدالحمید هم می گوید، خدا نکند که تو شهید بشوی، می گوید مادر من خجالت می کشم، وقتی حضرت زهرا (س) را شبانه خاک کردند من روز خاک بشم.




    حدود یک ماهی می شد به جبهه باز گشته بود که به خانۀ آقای آیت الله سید علی اصغر دستغیب، که سه سال محافظ ایشان بود، تماس گرفته و وصیت می کند: من جمعــــه صبـــح، ساعت 4 شهیــــــد می شوم. جنازه من را برای شما می آورند، مرا شبانــــــه( دقیقا ساعت 9 شب) تشییع کنید. به غیر از پدر و مادرم و هفت نفر از بچه های سپاه که اسمشان را گفته بود، کسی در مراسم من نباشد. می خواست تشییع جنازه اش مثل حضرت زهـــــــرا(س) غریبانه باشد.

    تا این که شهید عبدالحمید حسینی در مرحله دوم عملیات بیت المقدس آن طوری که خودش دوست داشت «با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که توی حلقومش خورده بود» شهید شد.



    یکی از دوستانش نقل می کند، هفتمِ شهید فرهاد شاهچراغی، دوست عبدالحمید، به دارالرحمه رفته بودیم، او به جایی اشاره کرد و همان جا نشست. با دست خاک های آن محل را صاف کرد و با انگشت روی آن نوشت: مدفـــن پاسدار شهیــــــد، فدایی امام زمان - عبدالحمید حسینــــی. پنج ماه بعد وقتی پیکر شهیدش از عملیات بیت المقدس بازگشت، پدر شهید علی خضری دوست صمیمی عبدالحمید درخواست کرد که قبر ایشان را بالای سر فرزند او بکنیم و آنجا دفن کنیم. قبـــر اول که کنده شد، به آب رسید. قبـــر دیگری کندند، آن هم به آب رسید و پر آب شد و بالاخره قبر ایشان در همان نقطه ای که خودش اشاره کرده بود آماده شد. بی آنکه ما به کسی از این پیش گویی چیزی گفته باشیم.

  52. #58
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,694
    امتیاز : 35,740
    سطح : 100
    Points: 35,740, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,716
    تشکر شده 2,986 در 1,956 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 33 پست
    مخالفت
    20
    مخالفت شده 9 در 9 پست

    پیش فرض

    توی قسمتی از نامه هاش نوشته: .... بابرادران نشسته ایم ولی خدایا یاد شهیدان را چه کنیم؟ناراحتم از اینکه سالمم. اینجا گلستان است. گلستان شهدا. چه شهیدانی، چه عزیزانی. شب حمله همه بچه ها امام زمان(عج) را دیدند، به خدا دیدمش یاریمان می کرد.رهبریمان می کرد.


    عبدالحمید در یکی از سخنرانیهایش تعریف می کند: « دریکی از عملیاتهاي کردستان بچه ها در يك جاي دره مانندي محاصره شده بودند؛ اصلاً نمی توانستند حرکت کنند با هر حرکتی به رگبار بسته می شدند؛ خارها را از زمین در می آورند و توی دهانشان می گذاشتند تا زنده بمانند.در همین حین یکی از بچه ها می نشیند ویک مشت خاک را برمي دارد و آن را دست به دست مي كند و می گوید آقا امام زمان(عج) قربونت بروم مگر نگفتی اگر یاریم کنید، یاریتان می کنم، مگر خدا نگفته ان تنصرالله ینصرکم ..... و با یک حال معنوی خوبی با امام زمان(عج) رابطه برقرار می کند.


    دیگه صدای تیر نیامد، اول پیش خودشان فکر می کنند حتماً دشمن گذاشته اینها احساس خستگی کنند، حرکت کنند و همه را به رگبار ببندد یا زنده بگیردشان. این آقا اول سینه خیز می رود بعد بلند می شود و به بچه ها می گويد اگر من را زدند که خوب عراقیها هستن ولی اگر نزدند شما هم بیاید.

    و از این صخره به آن صخره می رود و بعد می بیند قرار نیست تیری شلیک بشود، می آید بالا تانکهای عراقی به شکل اریب ایستاده بودند و لوله های تانکشان را به طرف داخل کوه تا آنجایی که می شد آوردند پایین،وقتی سر تانک را باز کردیم دیدیم آدمهای داخل تانک مردند ولی خفه نشدند، تیر و ترکش هم نخوردند ولی گویی با خط کش، یک خطی، از وسط آنها را به دو نصف کرده. آنجا سجده می کنه و قلبش محکمتر می شه» بعد ها ما متوجه شدیم خودش بوده ولی در سخنرانیش گفته بود یکی از بچه ها.

    حمید با اصرار زیاد شهید شاهچراغی به مرخصی آمده بود. بعد از اطلاع از شهادت آن ها همچون از راه مانده ای، مظلومانه گریه می کرد. حمید روز 7 آن ها در گلزار شهدا محل قبرش را به ما نشان داد و روی آن نوشت:مدفن پاسدار فدایی امام زمان عبدالحمید حسینی.


    پنج ماه بعد که شهید شد، پیکرش رو برای دفن آوردند، به تقاضای پدر شهید علی خضری دوست عزیز و محبوب حمید، بالای سر علی برای حمید قبر کندند. اما هر دو قبری که کندند آب داشت و بالاخره همان نقطه ای که حمید نوشته بود را آماده کردند.


    آخرین باری که اومد شیراز عجیب شده بود. از همه خداحافظی می کرد و حلالیت می طلبید سر قبر دوستش فرهاد شاهچراغی آنقدر گریه کرد که بی حال شد. مادر می خواست از زیر قرآن ردش کند، گفت: مادر دستت را روی قرآن بگذار و قسم بخور که آن چیزی را که من می خواهم برايم انجام مي دهي. بعد که مادر قسم خورد عبدالحمید گفت: مادر خواهش می کنم به وصیت من عمل کنید.توی تشییع جنازه فقط پنج نفری که گفتم باشند.مرا شبانه دفن کنید. من خجالت می کشم وقتی حضرت زهرا (س) را شبانه خاک کردند من روز خاک بشم.


    13 اردیبهشت در مرحله دوم عملیات بیت المقدس آن طوری که خودش دوست داشت «با تنی تب دار، لبی تشنه و ترکشی که توی حلقومش خورده بود» شهید شد. شب تشییع شهید بود. هنوز یکی دو قدمی از تشییع نگذشته بود که یکی از دوستانم به حالت گریه و غیر عادی به من گفت: بیا که دارم می بینم. گفتم چه می بینی؟ گفت : امام زمان(ع) را می بینم که جلوی تابوت را گرفته و با تشییع کنندگان می آید.


    تقریبا به بالای سر قبر رسیده بودند. گفتم: حالا چی؟ گفت : حضرت در کنار تابوت ایستاده اند و جنازه بزرگوار را به قبر انتقال دادند. این موضوع را به حاج آقا دستغعیب که حضور داشتند اطلاع دادیم ( نگفتیم چه کسی دیده).همان جا دعای فرج را خواندیم. و ایشان خواستند که این مطلب را برای دیگران هم بازگو کنم و کردم.


  53. کاربر روبرو از پست مفید rahaei تشکر کرده است .


  54. #59
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,694
    امتیاز : 35,740
    سطح : 100
    Points: 35,740, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,716
    تشکر شده 2,986 در 1,956 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 33 پست
    مخالفت
    20
    مخالفت شده 9 در 9 پست

    پیش فرض

    از قول خواهر شهید
    از کودکی دست در آب  حوض می کرد و آب را به آسمان می پاشید و می گفت:
    « من دوست دارم مثل حضرت علی اصغر (ع)شهید شوم»
    به آرزویش هم رسید. ترکش به حنجره ایشان خورده و زخم بزرگی روی گردن ایشان ایجاد کرده بود. هنگامی که ایشان را در قبر گذاشتند و گلباران کردند. یک غنچه، از گل ها وارد این حفره شده و به خون شهید آغشته شد. آقای دستغیب وقتی این شاخه گل را از زخم خارج کردند، خون تازه از محل زخم جاری شد. ایشان آن شاخه گل خون آلود را با خود به منزل برده و در آب گذاشتند. عجیب این گل تا روز چهلم شهید تازه و با طراوت ماند. بعد از مراسم چهلم، ناگهان پژمرد و خشک شد.

  55. 2 کاربر از پست مفید rahaei تشکر کرده اند .


  56. #60
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,046
    امتیاز : 114,413
    سطح : 100
    Points: 114,413, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,878
    تشکر شده 41,488 در 9,045 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 98 پست
    مخالفت
    179
    مخالفت شده 122 در 99 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahaei نمایش پست اصلی
    فدایی امام زمان شهید وصیت نامه پاسدار عبدالحمید حسینی:



    بسم ا... الرحمن الرحیم:در تشییع جنازه ام

    1-پدرم 2-جناب علی اصغر دستغیب 3-علی مردانی 4-مجتبی مینایی فر5-حبیب روزیطلب شرکت کنند،شب مرا دفن کنید،ساعت 9 شب.حتما برایم دعا کنید...



    خاطره به نقل از شهید عبدالحمید حسینی:




    صحنه ای را برایتان بگویم از یک کربلای جدید از لحظه ای که مهدی(عج)به بالین بچه ها می آیدو آنهارا درآغوش می گیرد و آب به دهان آنها می دهدیکی از گرهان هایی که در دزفول به دشمن حمله کرده بودند در آن منطقه مجبور می شوند که به عقب برگردند در راه یک ترکش به شقیقه فرمانده گروهان می خورد و چون قدرت ترکش خیلی نبود فقط بینایی اش را از دست می دهد و در همین حال یک پایش روی مین رفته و قطع میشود آخر از همه که بچه های گروه شناسایی برگشته بودند می گفتند دیدیم داخل دشت یک کیلومتر مانده به خاکریز خودمان صدای ناله می آید صدای یک نفر که می گوید:بزرگوار آقا کجا رفتی؟!

    نزدیک که رفتیم گفتیم فلانی چرا اینجا نشسته ای؟گفت :آقای بزرگواری آمد،دیدم که ما را نمی شناسد فهمیدم که چشمانش را از دست داده بعد از این که با او مقداری صحبت کردم گفت که من پایم روی مین رفت و یک ترکش هم به گیجگاهم برخورد کرد و نابینا شدم آن لحظه ای که فکر می کردم الان است که به شهادت برسم ،می گفت که شدیدا تشنه بودم و در گلویم احساس خفگی می کردم،در همان حال یک دلشکستگی در من به وجود آمد از خدا خواستم که مهدی را ببینم و برم.



    به مناسبت تولد شهید عبدالحمید حسینی
    تولدت مبارک داداش شهید



    تولدت مبارک
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  57. 2 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1