کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شقایق های کوچک



    شهیده رقیه محسنی





    نام پدر: علی
    تاریخ تولد: 1360
    محل تولد: فریدون شهر
    تاریخ شهادت : 13/10/1365
    محل شهادت: اصفهان
    نحوۀ شهادت: بمباران
    مزار شهید: گلزار شهدای اصفهان



    «دخترم! فرشتگان آسمان هر سال روز شهادتت را جشن می گیرند و برایت ایستگاه صلواتی برپا می کنند. عزیزم نه تنها زمینیان، بلکه فرشتگان آسمان هم بر صدام و صدامیان لعنت می فرستند و می گویند: «به کدامین گناه کودکان بی گناه را به خاک وخون کشیدی.؟»
    «شهید رقیه محسنی با توجه به سن کمی که داشت، از نظم و انضباط خوبی بر خوردار بود رفتارش با بزرگتر ها بزرگ منشانه بود. علاقه زیادی به شرکت در نماز جماعت داشت و با پدر به مسجد می رفت. محجبه بود و احترام زیادی به پدر می گذاشت و برای همه بسیار دوست داشتنی بود.»


    عروج ملکوتی
    «شهید رقیه محسنی در سن 5 سالگی در منطقه اروند کنار موقع حرکت، براثر بمباران دشمن به درجه رفیع شهادت نایل گشت.»


    در حریم عشق بازی، دست پا گم کرده ایم
    عاشقیم خود را به بوی، آشنا گم کرده ایم
    درشب میلاد جانبازی، به رسم اشتیاق
    لحظه ی دیدار جانان دست و پا گم کرده ایم





  2. #2
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض







    شهیده فاطمه طالقانی (بارقه)





    نام پدر: آیت الله حاج سیّد هدایت ا...
    تاریخ تولد: 1357
    محل تولد: تهران
    تاریخ شهادت: 9/4 /1360
    محل شهادت: اصفهان
    نحوۀ شهادت: بدست منافقان-آتش زدن کانتینر جهاد
    مزار شهید :گلزار شهدای اصفهان




    «دخترم امروزکه گاه به گذشته ها ی نه چندان دورمی اندیشم می بینم «بارقه» چه اسم با مسمایی برای تو بود و تو به واقع« بارقه» بودی ! تو همچون بارقه با شتاب آمدی و با سرعت بیشتر رفتی. شاید پدرت می دانست که دخترش، فرشته آسمانی اش، همیشه خردسال می ماند و«بارقه» است که با شتاب از زندگی او خارج می شود. شاید هم خواب دیده بود و یا به او الهام شده بود. نمی دانم او هرگز دلیلش را نگفت.»
    « شهید بارقه طالقانی روز جمعه هشتم ماه شعبان بدنیا آمد. برای تولدش لحظه شماری می کردم دوست داشتم. در منزل متولد شودتا اوّلین کلمه ای که می شنود نام خدا و تسبیح او باشد. قابله ای متدین به منزلمان آمد و از لحظه تولد تا آخر بدنیا آمدنش ذکرگفت. پس از تولد او را غسل مولود داد. سپس پاک و مطهر او را به دست مادربزرگش سپردآن هم مقداری از تربت امام حسین را در آب حل کرد و به قول خودشان سقّ(کام) او را برداشت. اسمش را فاطمه گذاشتیم. اما پدرش دوست داشت او را بارقه صدا کند در هفتمین روز تولدش که مصادف بود با تولد امام زمان (عج) گوسفندی را با نام او عقیقه کردیم. همیشه با وضو به آن شیر می دادم. بارقه خیلی زود زبان باز کرد یک سال و نیمهِ بود که جمله را کامل اداء می کردکمی که بزرگتر شد وقتی با دخترخاله و یا بچّه های هم سن و سال خودش بازی می کرد می گفت:« من مامان هستم و تو بچّه، من از تو مراقبت می کنم و کارهایت را انجام می دهم و تو را با خودم بیرون می برم و همه چیز برات می خرم.» هیچ وقت نمی خواست کوچک باشد. همیشه خودش را بزرگ می دید و هر وقت از دست کسی ناراحت می شد این کلمه را می گفت: «ای بچۀ لوس»عادت داشت قبل از غذا خوردن حتماً بسم الله بگوید.
    یک روزسر سُفره لقمه را در دهانش گذاشت قدری که جوید یادش آمد بسم الله نگفته است، با همان دهان پر با صدای بلند گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم» با گفتن بسم الله غذا از دهنش بیرون ریخت. خیلی خندیدیم. بارقه خیلی دست و دلباز بود اگر خوراکی داشت با زور و اجبار بچۀ های دیگر ر ا وادار می کرد خوراکی هایش را بگیرند و یا با اسباب بازی هایش بازی کنند.»



    عروج ملکوتی
    « هشتم تیر یک روز بعد از شهادت آیت ا...دکتر بهشتی و یارانش در حزب جمهوری اسلامی بود مراسمی گرفتیم. شب برای خوابیدن به کانتینر واحد ارتباط جمعی رفتیم و فردا صبح برای نماز بیدار شدیم. ولی فاطمه هنوز خواب بود به منزلی که در فاصلۀ پنجاه یا شصت متری کانتینر بود رفتیم و نماز صبح را خواندیم. نمازم که تمام شد دوستم با صدای بلندگفت: « بیا ببین چه خبر شده؟با شتاب از منزل خارج شدم و به خیابان رفتم. دیدم شعله های آتش ازکانتینرزبانه می کشد. اطمینان داشتم که دخترم داخل آن است و در شعله های آتش می سوزد اما آتش آن قدر زیاد بود که نزدیک شدن به آن محال بود چه رسد به نزدیک شدن به آن متحیر ایستاده بودم و مات و مبهوت فقط شعله های آتش را نگاه می کردم حتی یک قطره اشک هم نمی ریختم. نمی دانم شوکه شده بودم یا صبری بودکه خدا به من داده بود مردم تلاش می کردند. آتش نشانی هم آمده بودآتش که خاموش شد. بدن سوختۀ دخترم، شقایق زندگی ام را دیدم پارچۀ سفیدی روی بدن سوخته اش انداختند. اما از شدت حرارت استخوانهایش پارچه آتش گرفت و از بین رفت. پارچۀ دیگری انداختند. پزشک قانونی آمد و نوشت: « جسدی زغال شده به اندازۀ تقریبی هشت سانتی متر مشخص گردید و با یک ملحفۀ سفید پوشانده شده است استخوانهای جمجمه سوخته شده، فقط بخشی از ساق پا و نیم تنه بالا مشخص است و در قسمت ها دیگر بدن به علّت شدّت سوختگی قابل تشخیص نیست. خانمی گفت:« من همان اولِ آتش سوزی متوجۀ صدایی شدم که فریاد می زد و با مشت به کانتینر می زد. هیچ کاری نمی توانستم، بکنم فقط همسایه ها را خبر کردم. قاتل«بارقه» پس از دستگیری گفت: «قرار بود ساعت سه بامداد روز سه شنبه نهم تیرماه 1360 عملیات آتش زدن کانتینر جهاد را انجام دهم یعنی درست همان موقعی که پدر و مادر و یک نفر از دوستانشان و خود «بارقه» داخل کانتینر خوابیده بودند. ساعت3 بامداد آمدم تاکانتینررا آتش بزنم، اماآن قدر لرزه بر اندامم افتاد که قادر به انجام آن نبودم آنجا را ترک کردم و ساعت چهار با ارادۀ قوی تری آمدم ولی نمی دانم چرا باز هم همان حالت برایم پیش آمد. لرزش بدنم عجیب بود با سرعت سراغ مسئوول تیم رفتم و جریان را گفتم او گفت:« عملیات بایدهمین الان انجام بگیرد. من هم با تو می آیم و با هم کار را تمام می کنیم.» او وجود « بارقه »را در کانتینر انکار کرده بود ولی مگر می شود کسی پنجره ای را بشکند پتوی نصب شده به دیوار را پاره کند و تمامی نقاط کانتینر را بنزین بریزد کتابها را ببیند ولی کودک سه ساله را سر راهش نبیند؟!
    درد ناکتر زمانی بود که فهمیدیم قاتل کسی نبود جز یکی از دانش آموزان پدر«بارقه»!!»




    عزیزم این حدیث کربلا بود
    حدیث دست از پیکر جدا بود
    بگو اکنون که در آتش چه دیدی ؟
    میان لجه ای از خون چه دیدی ؟


  3. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض



    شهید محمد عبدالحسین فرحان




    محمد عبدالحسین فرحان کودک شش ساله بحرینی از منطقه شیعه نشین «سترة» بوده که در دهم اردیبهشت ماه 1390 بر اثر حمله وحشیانه نیروهای رژیم آل خلیفه و پرتاب گازهای مسموم و به اصطلاح اشک آور به سمت مردم مظلوم و بیگناه، به شهادت رسید.



    پزشک قانونی بحرین علت به شهادت رسیدن «محمد عبدالحسین فرحان» را خفگی اعلام کرد.

  4. 6 کاربر از پست مفید selva تشکر کرده اند .


  5. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض



    شهید انس السعیدی




    شهید انس السعیدی کودک 10 ماهه یمنی در حالی که در آغوش مادر خود در نزدیکی میدان التغییر صنعا بودند توسط سربازان رئیس جمهوری فراری یمن شربت شهادت نوشید.

    در حملاتی نیروهای علی عبدالله صالح به انقلابیون یمنی در میدان التغییر در صنعا عوامل رژیم صالح با انواع اسلحه های سعودی مردم بیگناه را قتل عام می کنند که در طی مدت سه روز بیش از 70 نفر به شهادت می رسند.

    در این بین در روز 29 مرداد ماه 1390 ، انقلاب یمن کوچکترین شهید خود را تقدیم حرکت بیداری اسلامی نمود، شهید انس السعیدی کودک 10 ماهه یمنی در حالی که در آغوش مادر خود به همراه پدر و برادرش در نزدیکی میدان التغییر صنعا بودند توسط سربازان رئیس جمهوری فراری یمن و با گلوله های آل سعود شربت شهادت نوشید.




  6. 5 کاربر از پست مفید selva تشکر کرده اند .


  7. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۷
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 2,583
    سطح : 30
    Points: 2,583, Level: 30
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 159
    تشکر شده 347 در 83 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض




    شهیده مرجان سلیمی پور




    نام پدر:علیرضا
    تاریخ تولد:1359
    محل تولد: اصفهان
    تاریخ شهادت: 23/10/1365
    محل شهادت: اصفهان خیابان فروغی
    نحوۀ شهادت: بمباران
    مزارشهید: گلزار شهدای اصفهان




    «دخترم! در این بیابان خشک و بی آب و علف که انتهایش را ندیدم. یک گل شقایق روییده بود. با دیدن آن برق چشمانم درخشید به سمت آن رفتم. کنار یک مزار بود. مزاری از یک شهید یک شهید کوچک که تو بودی. تویی که بی رحمانه صدام خون آشام جان شیرینت را گرفت. روی گل یک شمع بود که گلبرگهایش را می*سوزاند. در حالی که گل خم به ابرو نمی آورد. شاید می خواست خود را همردیف علی اصغر حسین بداند با خود گفتم، روشنایی بیابان از این شمع است. پس نباید خاموش شود. دستهایم که از گلبرگهای نازک شقایق، ناتوانتر نیست!؟. پس شمع را از شانه*های شقایق برداشتم هر چند اشکهای شمع دست*هایم را می*سوزاند اما تا آخرین نفس آن را بالا می*گیرم، تا بیابان روشن بماند.»


    عروج ملکوتی

    «شهید مرجان سلیمی*پور درحالی*که هفتمین بهار زندگی*اش را پشت سر گذاشته بود ناجوانمردانه زیر ترکش بمباران صدامیان کافر به شهادت رسید. و جسم کوچکش آغشته به خون شد. عکس هفت سالگی*اش هم همراه وسایل منزل نابود شد و از او عکسی بیادگار نماند.»


    آخر ای مرجان من، ای میـوۀ قلـب پدر

    در دیـار نیـستی، مـنزل خـریدن زود بود


    اشک حسرت؛ از دوچشم مادرغم پرورت

    از غم هجر، رخ ماهت چکیدن زود بود


  8. 5 کاربر از پست مفید سلوا تشکر کرده اند .


  9. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    گنــاه یک شهـــید ۱۶ ساله

    در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،گناهان یک روز او این ها بود:
    ۱- سجده نماز ظهر طولانی نبود
    ۲- زیاد خندیدم
    ۳- هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.



  10. 4 کاربر از پست مفید yavar تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1