کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 83
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض عزیمت به سوی جهاد

    فهمیده دوازده ساله بود که حوادث کردستان اتفاق افتاد.او که عشق انقلاب وامامقدس سره را در سر داشت ، خود را به کردستان رساند، ولی به دلیل کمی سن، برادران کمیته او را باز می گردانند و درصدد برمی آیند که در حضور مادرش از او تعهد بگیرند که دیگراز شهرستان کرج خارج نشود. ولی او رضایت نمی دهد و خطاب به آنان می گوید که خودتان را زحمت ندهید. اگر امام بگوید، به هر کجا که باشد، آماده رفتن هستم . من باید به مملکت خدمت کنم و اضافه می کند: من نمی نویسم و اگربنویسم حرفی دروغ زده ام . حتی با تهدید به زندان حاضر نمی شود تعهد بدهد و بالاخره تنها از مادرش امضا می گیرند.

    درهمان روزهای نخست جنگ تحمیلی ، محمد حسین تصمیم می گیرد که به جبهه برود وبا متجاوزان بعثی بجنگد . زمزمه رفتن را در خانواده و بین دوستانش می افکند. دریکی از بیمارستان های کرج خود را به یکی از دوستانش که بستری بود، می رساند و با او خداحافظی می کند و از جبهه و جنگ برای او می گوید و تکلیف الهی خود را گوشزد می کند.

    یک روزکه به بهانه خرید نان از منزل خارج شده بود ، مبلغ 50 تومان را به دوستش می دهد واز او می خواهد که نان را بخرد و به منزل آن ها ببرد و تصمیم خود را برای رفتن به خوزستان به او می گوید و از وی می خواهد که تا سه روز به خانواده اش خبر ندهد تا مانع رفتن او نشوند وسپس آن ها را مطلع کند . دوست ا و یکی ، دو روز بعد خبر را چنین می دهد که :

    من رفتم جبهه نگران من نباشید.



    ادامه دارد...


  2. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    در تهران یکی از پاسداران کمیته متوجه تصمیم او می شده و با وی صحبت و سعی می کند او را از تصمیم خویش منصرف نماید، اما موفق نمی شود . شهید فهمیده که درعزم خود راسخ بود، خود را به شهرهای جنوب کشور می رساند و هرچه تلاش می کند که همراه گروه یا دسته ای که عازم خطوط مقدم جبهه هستند، برود ، موفق نمی شود.

    تا با گروهی از دانشجویان انقلابی دانشکده افسری برخورد کرده و به نزد فرمانده آنان می رود واز او می خواهد که وی را با خود ببرند.

    فرمانده امتناع می کند، اما شهید فهمیده ، آن قدر اصرار می کند تا فرمانده را متقاعد می کند که برای یک هفته اورا همراه خود به خرمشهر ببرد.

    دراین مدت کوتاه هر کاری که پیش می آید حسین پیشقدم شده و استعداد و قابلیت خود را درهمه کارها نشان می دهد.

    درهمین مدت کوتاه حضور درخرمشهر با دوستی که درآن جا پیدا کرده بود، یعنی محمد رضا شمس ، هر دو مجروح می شوند وآن دو را به بیمارستان منتقل می کنند و علی رغم مخالفت فرمانده آن گروه و با حالت مجروحیت، دوباره به خطوط مقدم در خرمشهر بر می گردد.

    درحین برخورد با فرمانده و پس از ممانعت وی از حضور درخط مقدم، چشمان حسین پراز اشک شده و با ناراحتی به فرمانده می گوید:




    من به شما ثابت می کنم که می توانم به خط بروم ولیاقت آن را دارم.

    ادامه دارد...


  3. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    او برای اثبات لیاقت خود یک با ر به تنها یی به میان عراقی ها رفته ولباس و اسلحه ای از عراقی ها به دست می آورد و در هیئت یک عراقی به نیروهای خودی نزدیک می شود،

    به طوری که رزمندگان مشاهده می کنند که یک عراقی کوچک به طرف آنان می آید!

    می خواهند به او شلیک کنند، که یکی از آنان می گوید، صبرکنید با پای خودش بیاید تا اسیرش کنیم .

    هنگامی که نزدیک می شود، می بینند حسین است که خواسته ثابت کند که می تواند با دست خالی هم با عراقی ها بجنگد و شهامت ولیاقت حضور در خط مقدم را دارد.

    مسوول گروه که به توانمندی و توانایی واراده پولادین حسین برای رزم د رجبهه اعتماد واطمینان پیدا می کند،


    به او اجازه ماندن درجبهه را می دهد.


  4. #34
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کیفیت شهادت

    از آن پس او به اتفاق دوست شهیدش
    محمد رضا شمس ، دریک سنگر قرار داشتند تا درهجوم عراقی ها به خرمشهر محاصره می شوند.

    محمد رضا شمس ، دوست و هم سنگر حسین زخمی می شود و حسین با سختی و زحمت زیاد او را به پشت خط می رساند و به سنگر خود بر می گردد و می بیند که تانک ها ی عراقی ( ظاهرا 5 دستگاه ) به طرف رزمندگان اسلام هجوم آورده ودر صدد محاصره آن ها هستند.

    حسین درحالی که تعدادی نارنجک به کمرش بسته و در د ستش گرفته بود به طرف تانک ها حرکت می کند.

    تیری به پای او می خورد واز ناحیه پا مجروح می شود.

    اما زخم گلوله نمی تواند از اراده محکم و عزم پولادین او جلوگیری نماید.

    بدون هیچ دغدغه و تردیدی تصمیم خود را عملی می کند واز لا به لای امواج تیر که از هر سو به طرف او می آمد، خود را به تانک پیشرو می رساند وآن را منفجر می کند و خود نیز تکه تکه می شود .

    افراد دشمن گمان می کنند که حمله ای از سوی نیروهای ایرانی صورت گرفته است ، جملگی روحیه خود را می بازند و با سرعت تانک ها را رها کرده و فرار می کنند.

    در نتیجه ، حلقه محاصره شکسته می شود و نیروهای کمکی هم می رسند و آن قسمت را از وجود متجاوزان پاک سازی می کنند.



    منبع:شهیـد اسمانی


  5. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهیــد محمد تکبیری

    شهيد 13 ساله به مسائل اسلامي بسيار توجه ميكرد

    شهيد دانش آموز «محمد تكبيري» با اينكه 13 سال بيشتر نداشت، به مسائل اسلامي بسيار توجه مي كرد.

    شهيد دانش آموز «محمد تكبيري» فرزند صفدر در سال 1352 در ايلام ديده به جهان گشود و تا مقطع راهنمايي تحصيل كرد.

    وي در انجمن اسلامي نيز فعاليت مي كرد و داراي 2 دوست در جبهه به نام هاي شهيد سعيدد نورآبادي و خيرالله كهزاديان بود؛ همچنين در حال حاضر مدرسه اي به نام شهيد « محمد تكبيري» نامگذاري شده است.


    اين دانش آموز بسيجي، پس از يك سال حضور در جبهه ايلام در سن 13 سالگي در تاريخ 4 بهمن 1365 در شهر ايلام «منطقه بان سفيد» توسط تيربار دشمن به مقام رفيع شهادت رسيد.




    یادنامه شهدای دانش اموز


  6. #36
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    *شهيد تكبيري روي حجاب زنان حساسيت داشت

    محمود تكبيري، عموي شهيد دانش آموز «محمد تكبيري» با بيان خاطراتي از وي اظهار مي دارد: محمد با توجه به اينكه كودكي بيش نبود ولي به مسائل اسلامي بسيار توجه مي كرد.

    وي با بيان اينكه شهيد «محمد تكبيري» در خصوص رعايت حجاب به همه تذكر مي داد، ادامه مي دهد: شهيد روي حجاب زنان حساسيت داشت به همين جهت مورد احترام والدين، فاميل و آشنايان خود قرار گرفته بود؛ براي همه تعجب آور بود كه اين شهيد در سن نوجواني اين گونه عاقلانه رفتار مي كرد.

    عموي شهيد دانش آموز «محمد تكبيري» با بيان خاطراتي از اين شهيد دانش آموز مي گويد: وقتي كه شهيد محمد در منطقه «بان سفيد» ايلام با خانواده خود در چادر زندگي مي كرد، حدوداً نيم ساعت قبل از شهادت وي، نماينده امام خميني (ره) در منطقه غرب كشور جهت بازديد و احوالپرسي مردم و جهت سركشي همراه تعدادي از مقامات استان به محل استقرار چادر ها مراجعه كردند.

    وي ادامه مي دهد: دقيقاً به ياد دارم كه بعد از بازديد از ستاد كمك*رساني به مردم و پرس وجو، شهيد «محمد تكبيري» به همراه پدرش با شعارهاي كوبنده «درود بر خميني (ره) و مرگ بر آمريكا و صدام» همراه با بقيه مردم، نماينده رهبري را همراهي مي*كردند كه بعد از بازديد آنها و خروج شان از منطقه، هواپيماهاي مزدور عراقي اين نقطه را بمباران كردند و محمد و پدرش به شهادت رسيدند


  7. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    * شهيد تكبيري نسبت به سن خود از نظر عقلي بسيار جلوتر بود

    اميد تكبيري، برادر شهيد دانش آموز « محمد تكبيري» نيز در خصوص خاطره از بردار شهيد خود بيان مي كند:

    تنها آرزوي او اين بود كه خلبان شود تا بتواند به جمهوري اسلامي ايران كمك كند تا حق اين همه ظلم را از صدام بگيرد.

    برادر شهيد «محمد تكبيري» تصريح مي كند: محمد هميشه بعد از نماز دعا مي كرد كه
    «اي خدايا به رزمندگان ما نيرو بده تا بتوانند از كشور اسلامي ما دفاع كنند تا اين بي رحم هاي سنگدل به كشور ما تجاوز نكنند».

    وي با اشاره به خصوصيات رفتاري شهيد « محمد تكبيري» مي گويد: شهيد نسبت به سن خود از نظر عقلي و هوشي بسيار جلوتر بود.

    تكبيري ادامه مي دهد: وي به فاميل و اقوام احترام خاصي مي گذاشت و مرتباً به آنها سر مي زد و احوال آنها را مي پرسيد و اگر براي يكي از اقوام مشكلي پيش مي آمد، بسيار ناراحت مي شد و با آن سن كمي كه داشت سعي مي كرد مشكلات آنها را حل كند.

    برادر شهيد دانش آموز «محمد تكبيري» اظهار مي دارد: وي در مدرسه نيز با همكلاسي هايش همين گونه بود و در درس هايش نيز موفق بود به همين دليل دبيران او را دوست داشتند و اقوام نيز نسبت به او ارزش زيادي قائل بودند، به طوري كه همه از اين نحوه برخورد او در اين سن تعجب مي كردند و براي او احترام خاصي قائل بودند.


    منبع: خبرگزاری فارس با همکاری انجمن اسلامی دانش آموزان


    منبع


  8. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهیده زهرا ترکمن

    زهرا عكس امام (ره) و يك گلبرگ محمدي را در دفترش نگهداري مي كرد.

    خواهر شهيد دانش آموز «زهرا تركمن» گفت:

    زهرا هميشه عكس هاي امام خميني (ره) را همراه يك گلبرگ محمدي در هر صفحه از دفترش نگهداري مي كرد اما من هيچ وقت نتوانستم راز اين كار او را بفهمم.

    هفتمين فرزند خانواده محمود تركمن در سال 1348 در اسلام آباد كرمانشاه ديده به جهان گشود؛ پدر و مادر اين خانواده مذهبي زيباترين نام يعني «زهرا» را بر اين دختر نهادند. زماني كه «زهرا» 9 بهار از عمرش را درك كرد، مادرش براي او چادري سفيد با گل هاي صورتي دوخت و مهمان غريبه و نامحرم به خانه زهرا مي آمد، او چادر گلدار صورتي را بر سر مي*كرد و مانند فرشته اي كوچك به استقبال مهمانان مي رفت.
    فاطمه تركمن خواهر شهيد دانش آموز «زهرا تركمن» با بيان خاطرات خواهر كوچكترش اظهار مي دارد: زهرا داراي هوش فوق العاده اي بود؛ وي در انجام واجبات ديني اصرار داشت و در جلسات قرآن شركت مي كرد كه نسبت به كودكان هم سن و سالش زودتر از همه قرآن را فرا گرفت.
    وي ادامه مي دهد: زهرا تركمن در ايام محرم به مادرش اصرار مي كرد كه مراسم روضه خواني در منزل برگزار كند كه بنا بر اصرار زهرا هميشه در ايام محرم نداي «يا حسين (ع)» از منزل ما بر مي*خاست و زهرا خادم امام حسين (ع) در منزل بود.


    منبع


  9. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اسفند-۲۰
    محل سکونت
    شـــی راز
    نوشته ها
    2,895
    امتیاز : 61,822
    سطح : 100
    Points: 61,822, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 5,136
    تشکر شده 13,172 در 2,585 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 5 پست

    پیش فرض

    گلوله توپ 106 چیزی در حدود دو برابر اون قد داشت! چه برسه به قبضه اش
    .....
    بهش گفتم چه جوری اومدی جبهه ؟ اونم اینجا ؟
    گفت : " با التماس ! "
    گفتم : خب چه جوری گلوله توب رو بلند میکنی ، میاری ؟
    گفت : " با التماس ! "
    گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید میشه ؟
    گفت : " با التماس ! "
    یه کم رفت و بعد برگشت. گفت : " اگه شهید شدم ، شما دست از راه امام و ولایت بر ندارید"
    وقتی آخرین تکه های بدنش رو توی پلاستیک ریختیم
    فهمیدم چقدر التماس کرده بود برای شهادت
    برای هر تکه از بدنش
    " با التماس !
    http://kheibarshekan.persianblog.ir/post/315/



    نفسم میگیرد ، در هوایی که نفس های تو نیست ...


  10. #40
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ^^
    خواهر شهيد دانش آموز «زهرا تركمن» بيان مي دارد:

    خواهرم از زماني كه زبان به سخن گشود هيچ يك از اعضاي خانواده را با كلمه «تو» خطاب نمي كرد. او هيچ گاه كاري نمي كرد كه مجبور به معذرت خواهي شود. زهرا با سن كمي كه داشت احساس مسئوليت مي كرد و در مواجهه با مشكلات اجازه نمي داد، كسي مرواريد هاي جاري شده از چشمش را ببيند.

    وي مي افزايد: عصبانيت براي او معنايي نداشت و زماني كه ما عصباني مي شديم، مثل يك خواهر بزرگتر با ما شوخي مي كرد.

    تركمن اضافه مي كند: زهرا هميشه عكس هاي امام خميني (ره) را جمع مي*كرد و همراه با يك گلبرگ محمدي در هر صفحه از يك دفتر نگهداري مي*كرد اما من هيچ وقت نتوانستم راز اين كار زهرا را بفهمم.

    هر وقت از زهرا مي پرسيدم چرا اين كار را مي كني با همان زبان كودكانه و شيرينش مي گفت «اين يك راز بين من و گل محمدي است».

    وي بيان مي دارد:

    آرام آرام همه باورشان شده بود كه زهرا، آسماني است. بالاخره روز 31 شهريور 59 از راه رسيد. زهرا با چادر سفيدش از منزل به قصد رفتن به مغازه پدر خارج شد. هر چقدر به زهرا اصرار كرديم كه از منزل خارج نشود، گوش نكرد و گفت «پدر الان در مغازه است؛ قول مي دهم به مغازه بروم و پدر را به منزل بياورم» زهرا رفت ولي دل من و مادر و برادرم پر از آشوب بود. تا اينكه اين فرشته زميني در بمباران هوايي و در 11 سالگي به آسمان پركشيد و به شهادت رسيد.

    به گزارش توانا، فاطمه بستام، حديث تابش و حسنا كرمي عضو اتحاديه انجمن هاي اسلامي دانش آموزان در زندگي اين شهيد دانش*آموز پژوهش كردند و نيك سيرتي وي را بر صفحه روزگار نوشتند.


    منبع


  11. #41
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض شهید علیرضا محمودی

    توبه نامه شهید 13 ساله کرجی - شهید محمودی

    بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
    از این که حسد کردم...
    از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
    از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
    از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
    از این که مرگ را فراموش کردم....
    از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
    از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
    از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
    از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
    از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
    از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
    از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
    از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
    از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
    از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
    از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
    از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
    از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
    از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
    از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
    از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
    از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
    از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
    از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
    از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
    از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
    از ......
    و.....







    اینجا


  12. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,937
    سطح : 100
    Points: 122,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 42,000 در 9,341 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    یه مدته فعال نیست این صفحه
    صفحه محشری بود
    یازهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  13. 10 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  14. #43
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    در این تصویر که مربوط به خط مقدم می باشد،

    رزمندگانی را می‎توان مشاهده کرد که در حال جنب و جوش هستند.

    اما در این میان تصویر نوجوانی را می‎توان دید که با صورت سیاه و غرقه در خون روی دو پای خود ایستاده است...


    +


  15. #44
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهید حسین رشیدی فر در 20 اسفند سال 1349 مطابق با اول محرم سال 1390 در استان تهران چشم به جهان گشود،

    در 18 ماهگی به همراه خانواده به یزد رفت.

    او در مهر سال 55 وارد دبستان شد، هنوز 2 سال از دوران تحصیلش نمی گذشت که انقلاب شکوهمند اسلامی در سال 57 اوج گرفت.

    وی با اینکه 8 سال بیشتر نداشت در تمام تظاهرات ، بچه های همسن و سال خود را بسیج کرد و در سراسر کوچه با هم شعارهایی علیه حکومت شاه سر می دادند.

    با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، شهید حسین رشیدی فر با شنیدن اخباری از جنایت صدام و بعثیان، با اینکه 10 سال و چند ماه بیش نداشت، هوای جبهه را در سر می پروراند.

    وی پس از پایان دوره تحصیلی مقطع ابتدایی، برای ادامه تحصیل در مهر سال 60 در مدرسه راهنمایی «مدرس» شروع به تحصیل کرد و در این زمان در کلاس های آموزش نظامی نیز شرکت می کرد.

    شهید رشیدی فر در سال دوم راهنمایی پس از گذراندن حدود 4 ماه از کلاس های نظامی توانست در 20 دی سال 62 از مادرش رضایت نامه اعزام به جبهه را بگیرد.

    تاریخ تولد شهید رشیدی فر در شناسنامه سال 49 قید شده بود که به سال 45 تبدیل کرد و با بسیج دانش آموزی راهی جبهه های حق علیه باطل شد.

    وی پس از 2 ماه خدمت در جبهه به منزل بازگشت و تا پایان سال تحصیلی در استان یزد ماند.

    سال 63 در مدرسه رزمندگان برای کلاس سوم راهنمایی ثبت نام کرد اما دائماً می گفت «زکات جسم ما، حضور سالی 3 ماه در جبهه است.»

    تا اینکه دوباره عازم جبهه شد و در 15 مرداد سال 64 در عملیات قدس 5 در منطقه هورالعظیم به درجه شهادت نائل آمد.



    ......


    +


  16. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    وصیت نامه نوجوان شهید حسین رشیدی فر

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اللهم اجعل محیای محیا محمد (ص) و آل محمد(ص) و مماتی ممات محمد(ص) و آل محمد(ص)

    با سلام و درود بر آقا امام زمان (عج)،

    یاری کننده رزمندگان در جبهه و با سلام و درود بر نایب بر حقش امام خمینی (ره) و با سلام و درود بر ارواح طیبه پاک شهدا از بدر رسول الله (ص) تا بدر روح الله.

    به عنوان وظیفه شرعی که هر فرد مسلمان باید وصیت نامه بنویسد، وصیت نامه خود را با نام خدا آغاز می کنم.

    اینک بار دیگر انصار و عشاق حسینی (ع) می روند تا عاشورایی دیگر برپا کنند تا باشد

    که خفتگان بیدار شده و حسین زمان خود را دریابند و به فراز «هل من ناصر ینصرونی اش» لبیک گویند.

    ای ملت مسلمان ایران هوشیار باشید که دشمنان اسلام در کمین شما هستند و می خواهند شما را با اسلام بیگانه کنند.

    ای ملت مسلمان ایران بدانید که ما رزمندگان اسلام پای برگه های رأی انتخابات ریاست جمهوری را با خون خویش امضا می کنیم

    و از شما می خواهیم که در انتخابات شرکت گسترده نمایید؛ هر دانه رأی شما مشتی بر دهان دشمنان اسلام است.

    ای ملت مسلمان مسئله جنگ را فراموش نکنید. ای ملت قهرمان، امام حسین (ع) زمان خود را تنها نگذارید و مانند مردم کوفه نباشید.

    ای دانش آموزان عزیز مسئله درس خود را فراموش نکنید و اگر توانایی جبهه رفتن را داشتید به جبهه*ها بیایید و بر علیه کافران بعثی بجنگید.

    ای مادر عزیزم

    از شما خواهش دارم که فرزند حقیر خویش را حلال کنید.

    مادر جان گرامی می دانم که چه زحمت هایی برای من کشیده اید و اگر تا آخر عمر خواسته باشم زحمات شما را جبران کنم، نمی توانم.

    مادر جان عزیزم

    از شما خواهشی دارم و آن این است که برای فرزند گناهکار خویش حلالیت طلبید

    و هر کسی طلبی را از من دارد به او بپردازید و به تمام فامیل و دوستان بگویید که هیچگونه ناراحت نباشید

    و از آنها بخواهید من گناهکار را حلال کنند.

    در پایان از خداوند منان می خواهم که صبری جمیل به شما عطا بفرماید.

    والسلام.

    روز سه شنبه 15 مرداد64


    +

  17. 6 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  18. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    عهد نامه سه شهید نوجوان مهدی شهری...





    اینجانبان علی سراج،مجتبی سعیدی،احمد مختاری پیمان میبندیم براینکه هرکدام از ما سه تن به درجه ی رفیع شهادت نائل امد

    دونفر دیگر را در روز قیامت شفاعت نموده

    ودر محضر خداروند از خدا بخواهد که از گناهان2 تن دیگر بگذردودر نزد خداوند از 2تن دیگرشفاعت نماید.

    خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار


    شب یکشنبه 63/6/9


    عکس سه شهید و عکس دستنوشتشون خیلی بزرگ بود ضمیمه هم نمیشد میتونین از تو

    منبع ببینین.

  19. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  20. #47
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,937
    سطح : 100
    Points: 122,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 42,000 در 9,341 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb شهيد نوجواني كه براي جبهه رفتن اعتصاب غذا كرد


    مادر شهید میرمجتبی اکبری می گوید: میرمجتبی، متولد سال «1347» است. مهر ماه سال شصت می شد «سیزده ساله»؛ کلاس اول راهنمائی درس می خواند. وقتی گفت: می خواهم به جبهه بروم، دلم لرزید، خیلی کم سن و سال بود.
    گفتم: این چه وَضعشه؟ صبح میری مدرسه، شب هم که تا بانگ خروس، مسجد را ول نمی کنی؟ به*خدا از دست میری، میرمجتبی! بیا مادر، از مدرسه که میای، یک تُک پا برو قنادی، وَر دست پدرت، کمک حالش باش. ناسلامتی تو پسرش هستی، مگه من مادرت نیستم، چرا حرف من را گوش نمی کنی؟
    یک شب که پدرش از قنادی برگشت گفت: من اصلا راضی نیستم که، مجتبی برود به جبهه، جنگ شوخی بردار نیست. میرمجتبی، سرش را انداخت پائین، آهسته گفت: اگر نزارید برم جبهه، از فردا دست به اعتصاب غذا می زنم، وقتی این حرف را زد. نمی دانستم بخندم یا گریه کنم.
    گفتم: حالا این اعتصاب غذا چی هست؟ میرمجتبی گفت: اعتصاب غذا یک نوع مبارزه ایدئولوژیک است. برای رسیدن انسان به هدف بلندی که دارد.
    پدرش خیلی ناراحت شد و گفت: این حرف ها را از کجا یاد گرفتی. تو کتاب تان نوشته!؟ من سرش را دست کشیدم، بوییدمش، بوسیدمش. میرمجتبی زانو زد و پیشانی من را بوسید. بعد رفت پدرش را بوسید. تا از دلش در بیاورد که ناراحت نشود. بدون هیچ حرفی رفت خوابید.
    صبح بدون صبحانه رفت مدرسه، پدرش گفت: گرسنه اش بشود، غذا می خوره، ناراحت نباش، حالا یک حرفی زد. مجتبی ظهر که از مدرسه آمد، غذا نخورد. یک راست رفت خوابید. غروب بیدار شد، نمازش را خواند، باز هم غذا نخورد. رفت خوابید.
    نصفه های شب، با ناراحتی و گریه من بیدار شد. گفتم: اگه غذا نخوری، من هم مثل خودت اعتصاب غذا می کنم. بخاطر این که دل من را نشکند، خندید و رفت یک لقمه غذا خورد و خوابید.
    یک ماه آزگار شبانه روز گرسنه می خوابید و بیدار می شد. نه این که هیچ غذائی نخورد، خیلی کم، دیدم اوضاع اش خیلی نا به سامان شده، دارد همینطور لاغر می شود، جسم و جان هم که نداشت، بخاطر این که از دست نرود، به پدرش گفتم: من طاقت ندارم میرمجتبی مریض بشود، باید کاری کنیم، بدون این که خودش بداند چه کردیم، از رفتن به جبهه منصرف بشود.
    رفتم بسیج، مسئول شان را دیدم، قصه میرمجتبی را عنوان کردم. وقتی فهمیدند که سیزده سالش است گفتند: شما بهش رضایت نامه بدهید، چون خیلی کم سن و سال است و هنوز پانزده سالش هم نشده، قانونی نمی تواند به جبهه برود.
    خوشحال شدم، آمدم به پدرش گفتم: چون کم سن و ساله، رضایت نامه هم که بهش بدهیم، بسیج نمی گذارد که به جبهه برود. باید وانمود کنیم که ما برای رفتنش به جبهه راضی هستیم. وقتی به میرمجتبی گفتم: مثل پروانه پرید، فوری رضایت نامه را آورد، از هردوی ما امضاء گرفت.
    گفتم: مگر نگفتی پدر یا مادر، هرکدام رضایت بدهند، تمامه. پدرت که امضاء کرد. گفت: مادر، رضایت نامه من باید دو قبضه باشه که باز بسیج گیر دو پیچ نده...
    آن شب حسابی غذا خورد، از خوشحالی تا صبح خوابش نبرد. دیگر مدرسه هم نمی رفت، دنبال کارای جبهه رفتن بود، شب و روز دعا می کرد که یک وقت دوباره پشیمان نشویم، ما هم خیال مان راحت، مسئول بسیج، بهمان قول داده بود.
    چند روزی که گذشت، موقع اعزام شد، کیف اش را بست، به خاطر این که شک نکند، همراهش رفتیم بسیج، بچه ها همه آمده بودن، داخل محوطه سپاه گرگان جمع شده بودند. باخانواده هاشان خداحافظی می کردند و یکی یکی، به نوبت می رفتند داخل اتوبوس، نوبت میرمجتبی که شد، مسئول اعزام گفت: شما فعلا نمی توانید بروید، سن تان قانونی نیست. مجتبی زد زیر گریه، زار زار گریه و التماس می کرد، هر چه گریه کرد، قبول نکردند. آنقدر گریه و التماس کرد که من داشتم پشیمان می شدم. آخر من چرا این کار را کردم. بگذار برود. اما دلم نمی گذاشت...
    یک مرتبه، توی جمعیت میرمجتبی غیبش زد، هر چه بین مردم نگاه کردم، نبود، ناگهان دیدم سر و صدای مردم بلند شد، نگاه کردم، سرم سیاهی رفت، دلم هوری فرو ریخت. میرمجتبی نمی دانم از کجا رفته بود، روی دیوار چهارمتری بین سپاه گرگان و زندان شهربانی، ولوله ائی بر پا شد. من گریه افتادم... میرمجبتی از بالای آن دیوار بلند، شروع کرد به فریاد کشیدن: فریاد کشید: آهای مردم! چه کسی می تواند در مقابل دشمن بایستد!؟
    اگر سپاه امروز نگذارد من بروم به جبهه، خودم را از همین بالا، پرت می کنم پائین.
    مردم که انگشت به دهن، مجسمه شده بودن، متحیر نگاه می کردن، مسئول بسیج، هاج و واج مانده بود چه بکند، رفت در گوشی، انگار به مسئول اعزام گفت: بفرستش جبهه.
    مسئول اعزام که آرزوی رفتن به جبهه توی دلش مانده بود، توی آن هوای سرد، خیس عرق، سرخ و کبود، به میرمجتبی حسودی اش شد انگار، یا خجالت کشید...
    داد زد: آهای پسر، بیا مرد، بیا...
    مجتبی داد زد: مرد باش، سر حرفت بمان، من را می فرستی جبهه...
    مسئول اعزام گفت: آره پسر بیا، مردانه قول میدم، همین الان برو جبهه. تو که رضایت نامه دادی، چرا نروی جبهه، بیا برو جبهه... اصلا تو سنت هم قانونی است. بیا...
    خیلی از کسانی که آن روز، سن شان به جبهه قد می داد و عقل ودل شان، قد نمی داد، سرشان را از شرم، انداختند پائین، تا توی چشم های میرمجتبی نیفتد... حتی مسئول اعزام....حتی...
    میرمجتبی توی حیرت حاضرین، من را بوسید و پرید توی اتوبوس...
    رفت و دل من را با خودش برد...در سی ام، آذرماه سال شصت، «میرمجتبی اکبری» در سن سیزده سالگی، حوالی جبهه خونین شهر شهید شد...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  21. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  22. #48
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,510 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض نوجوانی شهید گشتاسب گشتاسبی:



    فقط 14 سالش بود.شب عملیات رمضان دیدمش. تا نزدیکی های اذان صبح، پیش خودم بود. صدای اذان یکی از رزمنده هاآمد؛ اذان صبح شده بود.
    من بودم و گشتاسب و پیرمردی که کنارمان می جنگید(پیرمرد گردان).
    باران آتش و گلوله، لحظه ای تمامی نداشت. پیرمرد گفت: مگر می شود توی این اوضاع، نماز خواندو...؟! هنوز حرف های پیرمرد تمام نشده بود که گشتاسب، حالت مردانه ای به خودش گرفت و گفت:"عمو!حواست کجاست؟! یادت رفته که ما برای همین نماز آمدیم و داریم می جنگیم؟!"








  23. 6 کاربر از پست مفید ترنم تشکر کرده اند .


  24. #49
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۲
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,983
    امتیاز : 17,374
    سطح : 84
    Points: 17,374, Level: 84
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 476
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,804
    تشکر شده 8,279 در 1,565 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    توی جاده داشت می رفت که ترکش خمپاره سرش رو بُرد
    بچه ها در کمال تعجب دیدند سر بریده لبهاش تکون می خوره و " یا حسین " میگه ...

    ... کوله پشتی اش رو باز کردند ، سه تا آرزو کرده بود:
    - خدایا! امام حسین علیه السلام لب تشنه شهید شد ، منم میخام تشنه شهید بشم
    بچه ها تحقیق کردند
    دیدند تانکرای اب گردانشون خالی بوده و فرمانده تقاضای اب کرده
    اولین دعاش مستجاب شد و تشنه لب شهید شد

    - خدایا ! سر مبارک اربابم حسین علیه السلام رو از پشت بریدند
    منم میخام سرم از پشت قطع بشه.
    رزمنده ها میگن ترکش از پشت سر شهید آقاجانی رو قطع کرده
    دومین آرزوش هم برآورده شد

    - خدایا! سر بریده ی امام حسین علیه السلام بالای نی قرآن می خواند
    من دلیلش رو نمی دونم ،اما دلم میخاد وقتی شهید شدم ، سر بریده ام " یا حسین " بگه
    سومین آرزوشم ...

    خاطره ای از زندگی طلبه ی شهید مصطفی آقاجانی
    باز دل تنگم هوای صحبت با تو دارد
    با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی
    ای شهید گمنام!
    من و تو در گمنامی با هم شریکیم
    تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را
    تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را
    تو پلاکت را گم کردی و من خدا را

  25. 6 کاربر از پست مفید یه دوست! تشکر کرده اند .


  26. #50
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,929 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    مادرش به زیرزمین رفت تا علی را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، او با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا مرا بیدار کردید؟ داشتم خواب مي*ديدم كه مي*روم كربلا، اما پدر جلويم را گرفت و نگذاشت...


    روایت شهید علی واعظي*فرد خردسال*ترین شهید استان قزوین از آن حکایت*هایی است که می شود باور نکرد و به راستی چگونه باور کنیم که دانش آموزی دوازده ساله به آن درجه از معرفت برسد که لبیک گوی ندای پیر روشن ضمیری باشد که دلها را با خداوند پیوند داد.

    حکایت این شهید کوچک شنیدنی است؛ آن هم از زبان پدر روحانی*اش که هنوز به مقامی که فرزندش رسیده است، غبطه می*خورد؛ مقام والای شهادت ...

    نخست:

    علی در مدرسه شاگرد نمونه و درس*خوانی بود و هیچگاه نشد معلم*هایش از او گله و شکایتی داشته باشند.

    هرچند او سن کمی که داشت، در جریان انقلاب اسلامی فعال بود و با هم*محله*ای*ها و دوستانش در راهپیمایی*ها شرکت می*کرد. در زیرزمین یک قیف بزرگ داشتیم که برای ریختن نفت استفاده می*کردیم. هرازگاهی می*رفت بالای پشت*بام خانه و قیف را جلوی دهانش گرفته و فریاد مرگ بر شاه سر می*داد. یادم هست که نزدیکی*های پیروزی انقلاب اسلامی یک روز به همراه شهید مرتضی داودی با یک کامیون به آبگرم همدان رفتیم تا برای مردم نان جمع*آوری کنیم، آن روز*ها به دلیل هجوم عوامل ر*ژیم در شهر*ها و به آتش کشیدن مغازه*ها و تعطیلی آن*ها، نان یافت نمی*شد.

    سه شب در آبگرم ماندیم و طول این مدت اهالی روستاهای پیرامون نان*های زیادی پخته و برای رساندن به مردم، تحویل ما می*دادند.

    نزدیک هفتاد خروار نان جمع*آوری شده بود که چهل خروار آن را به منزل آیت*الله طالقانی در تهران فرستادیم که بین مردم تقسیم شود، بیست خروار هم به قم فرستادیم، بقیهٔ نان*ها را هم به کامیون بار زده و رهسپار قزوین شدیم.

    شب که رسیدیم قزوین، حکومت نظامی بود و رفت*وآمد ماشین*ها و آدم*ها ممنوع، اما وقتی ما وارد شهر شدیم و از کنار نیروهای نظامی گذشتیم، انگار همه کور و کر بودند.

    به در منزل که رسیدم، دیدم مادر علی جلوی در ایستاده، گفتم: اینجا چکار می*کنی؟ گفت: علی از سر شب رفته تظاهرات، تا حالا نیامده و من نگرانم.

    شب بود و حکومت نظامی و طبیعتاً هم نمی*شد کاری انجام دهیم، برای همین تا صبح صبر کردیم.

    ساعت ۹ صبح بود که علی آمد. پرسیدم: علی تا حالا کجا بودی؟ گفت: در خیابان سعدی تظاهرات می*کردیم که نیروهای نظامی ما را محاصره کردند، در همین حال پیرزنی در خانه*اش را باز کرد و گفت: پسرای من بیایید درون خانه و ما که نزدیک سی نفر بودیم، همگی رفتیم خانهٔ آن پیرزن. خانهٔ پیرزن بسیار کوچک بود، اما دل بزرگی داشت. رفت هر چی سیب*زمینی داشت ریخت توی قابلمه و آب پز کرد، سپس قابلمه را با مقداری نان که داشت، جلوی ما گذاشت و گفت: ببخشید، بیشتر از این چیزی نداشتم و ما هم شام را با پیرزن خوردیم و تا صبح هم آنجا خوابیدیم.

    دوم:

    علی وقتی خانه بود، با اینکه کل خانهٔ ما هفتاد متر بود، اما وقتی می*گفتم برو فلان کار را توی حیاط انجام بده و یا فلان وسیله را از زیرزمین بیاور می*گفت: من می*ترسم و نمی*رفت، اما پس از شهادتش، یکی از همرزمانش که در پایگاه زینبیه با هم فعالیت می*کردند می*گفت: علی در جریان عملیات بیت*المقدس، با وجود شهدای زیاد و شدت شلیک گلوله*های دشمن، از هیچ چیز ترس و وحشتی نداشت و با شجاعت تمام به قلب دشمن می*زد.

    سوم:

    شاید برایتان سوال باشد که اگر علی در سن دوازده سالگی پدر و مادرش را راضی کرد که به جبهه برود، چگونه با این سن کم از سد تشکیلات اعزام به جبهه گذشته و آن*ها راضی به اعزام وی شدند؟
    باید در این رابطه بگویم که علی با توجه به اینکه سن کمی داشت، درشت اندام و رشید بود، با همهٔ این*ها این موضوع برای ما هم جای سوال داشت تا اینکه ماه*ها پس از شهادت، وسایلش را که جابجا می*کردیم، چشممان به شناسنامه*اش خورد که دیدیم آن را دستکاری کرده تا سنش بیشتر از آنچه بوده، نشان بدهد و به این طریق توانسته از سد مسوولین اعزام به جبهه بگذرد.

    چهارم:

    در مدرسه راهنمايي جهاد قزوين كلاس اول راهنمايي را مي*خواند، اما از مدرسه كه بيرون مي*آمد پاتوقش پايگاه بسيج زينبيه بود. آنجا كلاس قرآن مي*رفت و احكام و طبيعتاً آموزش نظامي كه اين اواخر كمي هم وارد شده بود و همراه ساير بسيجيان به مأموريت*هاي محوله مي*رفت.
    به من كه رويش نمي*شد بگويد، اما رفته بود نزد مادرش و گفته بود: اگر پدر اجازه بدهد، مي*خواهم بروم جبهه.

    مادرش که گفت، صدایش کردم. گفتم: پسرم تو هنوز دوازده سالت است. می*خواهی بروی جبهه چه کار، غیر از اینکه جلوی دست و پای سایر رزمنده*ها را بگیری چه کاری می*توانی انجام بدهی؟

    این را که گفتم، علی سرش را انداخت پایین و رفت توی زیرزمین و همانجا خوابید.
    آن روز*ها علی هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، اما به خواست خودش، هر روز برای نماز صبح بیدار می*شد.

    صبح** همان روز مادرش به زیر زمین رفت تا او را برای نماز بیدار کند و پس از چند بار صدا کردن، علی با حالت خواب آلودگی به مادرش گفت: چرا من را بیدار کردید؟ داشتم خواب می*دیدم که می**روم کربلا، اما پدر جلویم را گرفت و نگذاشت.
    این را که مادرش برایم تعریف کرد، گفتم حتما رمز و رازی در کار است که علی می*خواهد جبهه برود و ما نمی*فهمیم.

    رو به علی کردم و گفتم: می*خواهی بروی جبهه برو. این را که گفتم انگار علی «پر» درآورد.
    هفده، هجده روزی هم رفت پادگان لشکر ۱۶ زرهی قزوین و آموزش نظامی* دید و بعدش هم خداحافظی کرد و رفت.

    پنجم:

    مدتی گذشت و عملیات بیت*المقدس آغاز شد. شور و شوق عجیبی در کشور حاکم بود و هر روز خبرهایی از جبهه و پیشروی رزمندگان اسلام منتشر می*شد.

    من روحانی *ژاندارمری قزوین بودم و در یکی از** همان روز*ها با برخی از همکاران جهت بازدید و بررسی امور به یکی از پاسگاه*ها در ۷۰ کیلومتری شهر زنجان رفته بودیم. در حالی از مردم در خصوص عملکرد پاسگاه پرس*و*جو می*کردم، یکی از افسران نزدیکم شد و گفت: ببخشید، حاج آقای باریک*بین، نماینده امام و امام جمعه قزوین، پیغام داده*اند که اگر آب دستتان هست بگذارید زمین و برگردید قزوین.

    دلم گواهی داد که خبری شده است، چون هنوز در حال و هوای خداحافظی علی بودم. پس گفتم: مگر علی شهید شده؟ افسر گفت: نَه

    بلافاصله با همراهان راهی قزوین شدیم. نزدیکی*های منزل که رسیدیم دیدم آشنایان و دوستان مشغول نصب پرچم و عکس و ... به در و دیوار منزل هستند، صحنه را که دیدم کاری از دستم برنمی*آمد، رو به آسمان کردم و گفتم: الحمدالله، الهی! تو را شُکر.

    ششم:

    تولد علی روز سیزدهم رجب سال۱۳۴۹ و همزمان با میلاد مولایش حضرت علی*ابن‎ابیطالب (ع) است. در حالی که دوازده بهار را پشت سر گذاشته، دوم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۱ به منطقه عملیاتی بیت المقدس اعزام شده و درست هشت روز بعد، یعنی دهم اردیبهشت ماه و در آستانهٔ تولد دوبارهٔ خرمشهر قهرمان و آزادی جاودانه*اش از بند متجاوزین بعثی، شهادت را در آغوش گرفته و به خوابی می*رود که زیارت سید و سالار شهیدان کربلا، حضرت ابا عبدالله*الحسین (ع) تحقق پیدا کند.

    هفتم:

    بخش*هایی از وصيتنامه شهيد على واعظى فرد:

    ممكن است از حال من در اينجا نگران باشيد ولى ناراحتى به خود راه ندهيد زيرا كه حال من بسيار خوب است.
    فعلاً در آبادان هستيم و ممكن است چند روز ديگر براي نبرد با صداميان كافر راهى خرمشهر شويم. پس دعا كنيد كه انشاءالله پيروز شده و موقع بازگشت، با شيرينى و ميوه از من استقبال كنيد.
    زهرا، فاطمه، معصومه، محمد و مهدى را از دور مى بوسم و سلامتى همگى را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم.
    يادتان نرود كه براى پيروزى رزمندگان اسلام و سلامتى امام عزيزمان، دعا كنيد و هر روز بعد از هر نماز، سه مرتبه بگوييد:
    خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدى خمينى را نگهدار
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  27. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    سی ام آذر سال 1365؛
    عقربه های ساعت ، 2:35 دقیقه بعدازظهر را نشان می دهند. نوجوانی هفده ساله، همسفر تندبادی دهشتناک در کوره راهی پرفراز و نشیب، گوشه خانه ای نشسته و برای مجله مورد علاقه خود نامه می نویسد. مدت هاست می خواهد با کسی حرف بزند ؛ درد دل کند و از مشکل بزرگی که بر سر راهشت قرار گرفته دیگران را باخبر کند.
    شاید گوش شنوایی نیافته یا خیال کرده خود به تنهایی می تواند بر این دشواری فائق آید؛ اما سرانجام چه؟بالاخره چاره چیست؟ هوای بارانی ِ آن روز، روح لطیف او را هم به بازی می گیرد و آن بغض مانده در گلو را واژه واژه ، بر صفحه سفید کاغذ می ترکاند.
    او از خودش آغاز می کند؛ از اینکه در خانواده ای مرفه و ثروتمند زندگی می کند. از پدر و مادری می گوید که هر دو پزشک هستند و از صبح علی الطلوع تا پاسی از شب، بیرون خانه! پدر و مادری بی قید ، لاابالی و بی اهمیت به تربیت تنها فرزند خویش!
    او از تنهایی ها، غربت ها و بی کسی خود می گوید... و چاره ای که والدین برای حل این معضل اندیشیده اند که در حقیقت ، آغاز مشکل اوست.
    «مشکل اصلی من از حدود یکسال پیش شروع شد. پدر و مادرم به دلیل اینکه من تنها فرزند خانواده هستم و ضمنا وضع مادی شان هم خوب است، دختر خاله ام را که در خانواده ای متوسط زندگی می کند و همسن خود من است، به سرپرستی قبول کرده اند. از آن تاریخ به بعد، خانه آرام و ساکت ما که در طول روز، کسی جز من در آن زندگی نمی کرد، تبدیل به محل زندگی پسری شد با دختری که به مراتب از شیطان حرفه ای تر است!»
    بگذارید فکر و خیال من به سمت و سوی دیگری نرود. بگذارید نگویم که شاید در میان جوانان و نوجوانان ما کسانی باشند که همین جا [حتی بی مطالعه ادامه ماجرا ] به من نهیب بزنند که: صبرکن! تند نرو؛ مگه چه اتفاقی افتاده؟ آسمون که به زمین نیومده!
    برای بعضی ممکن است آسمان به زمین نیامده باشد؛ اما برای او که خسته از دردی جانکاه، در جاده ای چنین پرپیچ و خم ، نفس نفس زنان می رود؛ تصور این که مبادا بلغزد، کابوسی وحشتناک است:

    «حدود 10 ساعت از روز را بادختر خاله ام در خانه تنها هستیم. او یک لحظه مراتنها نمی گذارد و دائما در سرم فکر گناه می اندازد. بارها در طول روز از من درخواست گناه می کند. البته من پسری نیستم که اسیر خواهش و حرف های او شوم و همیشه سعی می کنم خودم را از او دور کنم؛ ولی او مانند شیطانی است که سر راه هر انسانی ظاهر می شود و او را به قعر جهنم پرتاب می کند برای همین است من از او احتراز می کنم؛ ولی او دست از سر من بر نمی دارد.»
    تا نوجوان و جوان نباشید، تا صدای گروپ گروپ قلب خود را در مقابل غمزه ای و کرشمه ای نشنیده باشید، تا پس از شنیدن صدای نازکی، میزان الحراره ای بر تن داغ خود ننهاده، گرمای ناخودآگاه آن را حس نکرده باشید، مگر می توانید بفهمید که ده ساعت تنهایی با دختری که کَتِ شیطان را از پشت بسته، یعنی چه؛ آن هم با شرایطی که او دارد:
    «البته فکر می کنم همه این بدبختی ها به خاطر این است که من مقداری زیبا هستم. فکر می کنم اگر این موهای طلایی و پست روشن را نداشتم، حتما این مشکل سرم نمی آمد.»
    او در این نامه، چهار بار به صراحت تقاضای کمک می کند و از مخاطبان خویش در آن مجله، عاجزانه می خواهد که نگذارند برادرشان پاکی خود را از دست بدهد. بعد هم نامه را امضا می کند و به نشانی مجله می فرستد. دست اندرکاران آن مجله، پس از دوهفته، پاسخ بسیار کوتاهی را به آدرس دبیرستان محل تحصیل این نوجوان می فرستند:
    برادر گرامی...
    با سلام.حتما موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید؛ زیرا آگاهی خانواده تان می تواند برای شما مؤثر باشد.
    موفق باشید.
    و چند روز بعد، پاسخی دریافت می کنند به انضمام نامه ای دیگر:
    مجله محترم...
    با سلام، برادر امیر... در تاریخ 15/10/65 در عملیات کربلای چهار به شهادت رسیده اند. نامه شهید ضمیمه می شود.
    رئیس دبیرستان
    16/10/65
    من امروز احساس دست اندرکاران آن مجله را پس از رسیدن خبر شهادت امیر و نامه دومش درک می کنم. نامه ای که قرار بود اساسا وقتی به دست آنان برسد که او پر کشیده باشد! در لابلای سطر به سطر نامه دوم، دنبال چیزی می گردیم. هم من و هم مخاطبان آن روز امیر در آن مجله:
    آیا سرانجام او توانست لجام آن اسب سرکش را بگیرد و نلغزد؟ آیا توانست با نفس خویش بجنگد و آن را زمین بزند؟ بخشی از نامه او؛ پاسخ این پرسش است:

    «من می روم؛ اما بگذار این دختر فاسد بماند. من فقط خوشحالم که حالا که عازم جبهه هستم، هیچ گناه کبیره ای ندارم و برای گناهان ریز ودرشت دیگرم از خداوند طلب مغفرت می کنم.»
    منبع : کتاب می شکنم در شکن زلف یار
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  28. 8 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  29. #52
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۸
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 9,354
    سطح : 65
    Points: 9,354, Level: 65
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 296
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,700
    تشکر شده 6,404 در 1,386 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    در تفحص شهدا، دفترچه یادداشت یک شهید 16 ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن یادداشت می کرد،
    گناهان یک روز او این ها بود:

    *سجده نماز ظهر طولانی نبود

    *زیاد خندیدم

    *هنگام فوتبال شوت خوبی زدم که از خودم خوشم آمد.




    + دارم فکر می کنم چقدر از یک پسر 16 ساله کوچکترم

    پ.ن

    هر چه روح به خدا نزدیك تر باشد،آشفتگی اش كمتر است!!
    در لحظه دلشکستگی ، دلت را به ” خدا ” بده

    او بهترین مونس است

    همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند ..




  30. 8 کاربر از پست مفید رضـا منتظر تشکر کرده اند .


  31. #53
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    آقای خامنه*ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند

    رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش می*کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند! -چرا پسرم
    در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲، زمانی آیت الله خامنه*ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می*شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از** همان نزدیکی شنیده می*شد.

    صدا از طرف محافظ*ها بود که چند تایشان دور کسی حلقه زده بودند و چیز*هایی می*گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می*زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه*ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی*دانم حاج آقا! موندم چطور تا اینجا تونسته بیاد جلو. ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می*رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن*ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا! یه بچه اس. می*گه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره. بچه*ها می*گن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا. گفته فقط می*خوام قیافه آقای خامنه*ای رو ببینم، حالا می*گه می*خوام باهاش حرف هم بزنم».
    رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

    لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده*اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می*لرزید، به لهجهٔ غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زدهٔ پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه*ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری*اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

    آقای خامنه*ای دست مرحمت را** رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت: * «افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان!» رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم». آقای خامنه*ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

    مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»

    -آقا! خواهش می*کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!

    -چرا پسرم؟
    مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ ساله ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی*دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می*گوید ۱۳ ساله*ها را نمی*فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله*ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می*خوانند؟» حالا دیگر شانه*های مرحمت آشکارا می*لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می*رسید.

    رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

    آقای خامنه*ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

    کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می*توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می*رود و این بار از خود امام خمینی حکم می*آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا*زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.

    مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آنجا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده*ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله*ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این*ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی*توانست صحبت کند، دستش به کجا می*رسید؟ مجبور بود بی*خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

    مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و می*ه*مان سفرهٔ حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

    از مرحمت بالازاده، وصیت نامه*ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می*خوانید. وصیت نامه*ای که نشان می*دهد روحش نمی*توانست در کالبد ۱۳ ساله*اش آرام بگیرد:

    وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

    به نام خداوند بخشنده مهربان
    از اینجا وصیت نامه*ام را شروع می*کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی*کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین (ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می*دهند.

    آری*ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده*اید و می*ایستید تا آخرین قطره خونتان.

    درود برشما*ای ملت ایران!*ای مشعل داران امام حسین! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

    و*ای پدر و مادر عزیزم! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می*شوید.

    ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفه*مند که ما برای چه می*جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می*کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه*شان را نگذارید در زمین بماند.

    و مادرم و پدرم چنانچه من می*دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی*دانم. یعنی هر کس که شهید می*شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می*شود. و از تمام همسایه*ها و از هم روستایی*هایمان می*خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده*اید و کارهای بدی دیده*اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله*ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می*دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

    خدایا خدایا تو را قسم می*دهم به من توفیق سربازی امام زمان (عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آن*ها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

    کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
    جنگ جنگ تا پیروزی







    و من یتق الله یجعل له مخرجا...


  32. #54
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,937
    سطح : 100
    Points: 122,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 42,000 در 9,341 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط پلاک12 نمایش پست اصلی
    آقای خامنه*ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند

    رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟» -آقا! خواهش می*کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند! -چرا پسرم
    در یکی از روزهای سال ۱۳۶۲، زمانی آیت الله خامنه*ای، رییس جمهور وقت، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری، واقع در خیابان پاستور خارج می*شد، در مسیر حرکتش تا خودرو، متوجه سر و صدایی شد که از** همان نزدیکی شنیده می*شد.

    صدا از طرف محافظ*ها بود که چند تایشان دور کسی حلقه زده بودند و چیز*هایی می*گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می*زد: «آقای رییس جمهور! آقای خامنه*ای! من باید شما را ببینم». رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی*دانم حاج آقا! موندم چطور تا اینجا تونسته بیاد جلو. ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: «حاج آقا شما وایسید، من می*رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش، آن*ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا! یه بچه اس. می*گه از اردبیل کوبیده اومده اینجا و با شما کار واجب داره. بچه*ها می*گن با عز و التماس خودشو رسونده تا اینجا. گفته فقط می*خوام قیافه آقای خامنه*ای رو ببینم، حالا می*گه می*خوام باهاش حرف هم بزنم».
    رییس جمهور گفت: «بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

    لحظاتی پسرکی ۱۲-۱۳ ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده*اش، خیس اشک بود. هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می*لرزید، به لهجهٔ غلیظ آذری گفت: «سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زدهٔ پسرک را در دست گرفت و گفت: «سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت: «اینم آقای خامنه*ای! بگو دیگر حرفت را» ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: «شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری*اش انگار جان گرفته بود، با هیجان و به ترکی گفت: «آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

    آقای خامنه*ای دست مرحمت را** رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت: * «افتخار دادی پسرم. صفا آوردی. چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچهٔ کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: «انگوت کندی آقا جان!» رییس جمهور پرسید: «از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: «بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم». آقای خامنه*ای گفت: «خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»

    مرحمت گفت: «آقا جان! من از ادربیل آمدم تا اینجا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: «بگو پسرم. چه خواهشی؟»

    -آقا! خواهش می*کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!

    -چرا پسرم؟
    مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و کلماتی بریده بریده گفت: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) ۱۳ ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم ۱۳ ساله ام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی*دهد به جبهه بروم. هر چه التماسش می*گوید ۱۳ ساله*ها را نمی*فرستیم. اگر رفتن ۱۳ ساله*ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا می*خوانند؟» حالا دیگر شانه*های مرحمت آشکارا می*لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت: «پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و این بار هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می*رسید.

    رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت: «آقای...! یک زحمتی بکش با آقای... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش. بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»

    آقای خامنه*ای خم شد، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت: «ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...

    کمتر از سه روز بعد، فرمانده سپاه اردبیل، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می*توانست باز هم مرحمت را سر بدواند و لی مطمئن بود که می*رود و این بار از خود امام خمینی حکم می*آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا*زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر ۳۱ عاشورا.

    مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد ۱۳۴۹ در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. ۱۳ ساله که شد، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی، توانست تا خود اردبیل برود، اما آنجا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده*ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت: «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم ۱۳ ساله*ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت: «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این*ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه ۱۳ ساله روستایی که فارسی هم درست نمی*توانست صحبت کند، دستش به کجا می*رسید؟ مجبور بود بی*خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت.

    مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد، در عملیات بدر، به تاریخ ۲۱ اسفند ۱۳۶۳ با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش، مهدی باکری، بال در بال ملائک گشود و می*ه*مان سفرهٔ حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.

    از مرحمت بالازاده، وصیت نامه*ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می*خوانید. وصیت نامه*ای که نشان می*دهد روحش نمی*توانست در کالبد ۱۳ ساله*اش آرام بگیرد:

    وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا، گردان علی اکبر

    به نام خداوند بخشنده مهربان
    از اینجا وصیت نامه*ام را شروع می*کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی*کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین (ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می*دهند.

    آری*ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده*اید و می*ایستید تا آخرین قطره خونتان.

    درود برشما*ای ملت ایران!*ای مشعل داران امام حسین! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.

    و*ای پدر و مادر عزیزم! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می*شوید.

    ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم. اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفه*مند که ما برای چه می*جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می*کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه*شان را نگذارید در زمین بماند.

    و مادرم و پدرم چنانچه من می*دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی*دانم. یعنی هر کس که شهید می*شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می*شود. و از تمام همسایه*ها و از هم روستایی*هایمان می*خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده*اید و کارهای بدی دیده*اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله*ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می*دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.

    خدایا خدایا تو را قسم می*دهم به من توفیق سربازی امام زمان (عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آن*ها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

    کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
    جنگ جنگ تا پیروزی







    اینو که خوندم فهمیدم مرد یعنی چی
    مرررررررررررردددددددددد
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  33. 3 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  34. #55
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,937
    سطح : 100
    Points: 122,937, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 42,000 در 9,341 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    التماس بسیجی نوجوان برای رفتن به جبهه





    همه میخواستند جلوی رفتن او را بگیرند و او اصرار داشت که برود. گریه کنان قسم میداد و التماس میکرد و از ساک سفری اش پیدا بود که این تصمیم را ناگهانی نگرفته است. آخرالامر بچه ها او را از رفتن منصرف کردند اما هیچ جایی برای سرزنش او وجود نداشت.
    جبهه های حق مجلای نوری است که همه پروانه ها را به خود میکشد، و چه کند آن نوجوان اگر پروانه عاشقی دردرون خود دارد؟
    آنچه در اینجا میگذرد جلوه گاه خاص آن پرتوی است که از نورالانوار حق در جان امت ما تابیده است.
    اطلاعات فايل دريافتي :
    حجم : 10 مگابایت | فرمت flv
    زمان : 02:37
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  35. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  36. #56
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۸
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 9,354
    سطح : 65
    Points: 9,354, Level: 65
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 296
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,700
    تشکر شده 6,404 در 1,386 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    طاقت مردانه

    ***

    - مثل ابربهار گریه می کرد

    - چی شده؟

    - این همه آموزش دیدم.حالا دم عملیات نمی ذارن برم

    فرمانده گفت:اگر تیری چیزی بخوره ناله بزنه عملیات لو میره،اونموقع من چیکار کنم.ایشون بچه ست طاقتش کم.مگه چند سال داره؟

    سینه سپر کرد گفت:14سالمه

    هر طوری بود راضیش کرد که همراهمون بیاد.عملیات شروع شد،همه زدیم به اروند،دیگه ندیدمش

    وقتی رسیدم اون طرف دیدم هر دو پاش قطع شده،برای اینکه صدای ناله اش در نیاد،دهنشو پر از گـِل کرده بود

    مثل ماه شده بود.مرد بزرگی بود


    "نقل از کتاب شهدای دانش آموز"
    در لحظه دلشکستگی ، دلت را به ” خدا ” بده

    او بهترین مونس است

    همیشه برای تو وقت دارد و هیچ گاه دل تو را نمی شکند ..




  37. 7 کاربر از پست مفید رضـا منتظر تشکر کرده اند .


  38. #57
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض



    خاطره ای از پدرم که خودم به این سبک نقلش میکنم.

    سکانس اول

    کارش شده بود گریه
    با چشمای پر از اشک اومد پیشم و گفت:
    _حاج علی، شما یه کاری بکن. نمیذارن برم جبهه.
    _خب ابراهیم جان سنت کمه!
    _میدونم حاج علی ولی من باید برم تو رو خدا شما یه کاری بکن
    _باشه ببینم چی میشه.
    رفتم پیش مسئول اعزام و بهش گفتم بذار ابراهیم بره
    بالاخره ابراهیم رفت جبهه

    سکانس دوم(بعد از چند ماه)
    خبر دادن جواد گرجی از بچه های روستای بعدی شهید شده
    رفتیم تشییع جنازه
    کسی جنازه رو ندید و دفنش کردن
    خانواده شهید گرجی از اینکه خانواده شهید شدن افتخار میکردن.

    سکانس سوم
    بعد از چند روز یه نامه برای خانواده شهید گرجی اومد !
    فرستنده: جواد گرجی!!
    یعنی چی؟! جواد ما که شهید شده! مگه میشه از طرف جواد نامه اومده باشه! تاریخ نامه بعد از شهادتشه!!
    خدایا یعنی چی؟؟
    خانواده شهید گرجی رفتن سپاه که پرس و جو کنن قضیه از چه قراره...
    -سلام
    -سلام حاج آقا خوش اومدین. تسلیت میگم. بفرمایید
    -امروز از طرف پسرمون جواد نامه اومده!
    -از طرف جواد؟! جواد که شهید شده!
    -ماهم اومدیم بپرسیم ببینیم فضیه از چه قراره!
    -بذارید با سپاه استان تماس بگیرم

    -الو سلام؛ یه مورد عجیب پیش اومده! یه نامه اومده از شهید جواد گرجی بعد از شهادتش!
    - شهید جواد گرجی؟
    -بله
    -چنین شهیدی با این مشخصات ثبت نشده. توی منطقه شما آخری شهید ابراهیم فرخ بوده!
    -ابراهیم فرخ؟!

    سکانس چهارم
    ابراهیم فرخ اشتباهی به نام شهید جواد گرجی جسدش اومده بود و توی روستای جواد گرجی دفن شده بود.
    بخشی وصیت نامه شهید ابراهیم فرخ:
    مرا در کنار شهید وهب علیخانی به خاک بسپارید...

    سکانس پنجم
    باید از مراجع سوال کنیم ببینیم درباره وصیت نامه نظرشون چیه؟
    -سلام شهیدی وصیت کرده که در کنار یک شهید دیگر به خاک سپرده شود ولی اشتباهی در جای دیگر به خاک سپرده شده است. تکلیف چیست؟
    -نبش قبر کنید و به وصیت شهید عمل کنید.

    سکانس ششم
    -الان چند روز از دفن شهید گذشته. حتما بوی تعفن گرفته. بهتره شب بریم برای نبش قبر عطر وگلاب هم ببریم که بوی جنازه بچه ها رو اذیت نکنه.
    رفتیم سر قبر شهید. نبش قبر کردیم. رسیدیم به جنازه شهید. در کمال تعجب دیدیم که هیچ بوی بدی نمیده و جسد کاملا تازه تازه س و مثل اینکه بدن که توی آب خیس میخوره دستاش سفیدک زده و بدنش نرمه نرمه و اصلا انگار نه انگار که چند روز زیر خاک دفن بوده.
    کلی حسرت خوردیم که چرا روز نیومدیم برای نبش قبر که مردم هم بیان ببینن و عکس و فیلم بگیریم.
    شهید رو با سلام و صلوات از قبر بیرون آوردیم و بردیم طبق وصیتش کنار شهید وهب علیخانی دفن کردیم.

    سکانس آخر
    خانواده شهید گرجی از اینکه لقب خانواده شهید رو ازشون گرفته بودن خیلی ناراحت بودن و از همه ناراحت تر خود جواد گرجی! که آیا شهید میشه یانه؟
    بعد از چند ماه جواد گرجی شهید شد و توی قبر خودش به خاک سپرده شد و خانواده گرجی دوباره خانواده شهید شدن.

    روح تمامی شهدای اسلام متعالی باد.
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  39. 6 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  40. #58
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,617
    امتیاز : 69,907
    سطح : 100
    Points: 69,907, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,216 در 4,040 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    وقتی دو بسیجی یک تیپ بعثی را تار و مار کردند


    سردار «جعفر جهروتی*زاده» از سرداران نام**آشنای دفاع مقدس است؛ او که علاوه بر همرزمی با سرداران بلندآوازه سپاه حضرت رسول (ص)، شهید همت و حاج احمد متوسلیان از جنوب تا غرب را درنوردیده، در چندین عملیات برون*مرزی نیز شرکت داشته است؛ سردار، این روزها روایتگر امین خاطرات دوران حماسه و جهاد و شهادت است و کتابی از خاطراتش به چاپ رسیده که «نبرد درالوک» نام دارد؛ روایت جالب زیر که از این کتاب گلچین شده، مربوط به اجرای عملیات مسلم*بن*عقیل در منطقه سومار است که توسط قرارگاه شهید بهشتی به فرماندهی حاج همت انجام شد:

    نیروها پشت میدان مین رسیدند. در این عملیات پیش*بینی شده بود که حداقل دو سه گردان، شاید هم بیشتر هنگام عبور از میدان مین و موانع عظیم تا رسیدن به ارتفاعات به شهادت برسند اما نیروهای ما ارتفاعات را هم گرفتند و فقط چند نفر مجروح شدند.قبل از اینکه هوا روشن شود، به محض عبور بچه*ها از میدان مین، سریع خودم را رساندم به خط و روی ارتفاعات رفتیم و دیدم الحمدالله هیچ شهیدی نداده*ایم و بچه*ها توانستند ارتفاعات را بگیرند و تعداد زیادی از عراقی*ها را اسیر کنند اما در یکی از ارتفاعات به نام سنگی – گیسکه که در قسمت رودخانه بود، عراقی*ها حسابی مقاومت می*کردند.

    قبل از عملیات، پس از شناسایی این ارتفاع تصمیم بر این شده بود که برای تصرف آن، بچه*ها از نردبان استفاده کنند. آن شب بچه*ها روی سینه ارتفاع و صخره*های آن نردبان گذاشته، بالا رفته و ارتفاع را تصرف کرده بودند.این ارتفاع، بلندترین ارتفاع منطقه بود و اگر عراق آن را می*گرفت به تمام منطقه عملیاتی مسلط می*شد؛ وقتی بچه*ها این ارتفاع را می*گیرند، دشمن آتش شدیدی روی آن می*ریزد؛ صدام حسین کلت کمری خودش را به فرمانده یک تیپ مخصوص هدیه می*کند و او را تشویق می*کند که با نیروهایش بیاید و این ارتفاع را از ما پس بگیرد.

    این تیپ آمد و آن قدر آتش شدید و سنگینی ریخت روی ارتفاع که بچه*ها مجبور شدند پایین بیایند و زیر ارتفاع مستقر شوند اما دو جوان شانزده و هجده ساله بسیجی در نوک این ارتفاع می*مانند و وقتی این تیپ حمله می*کند، تعداد زیادی از نفرات آنان را می*کشند. این دو نفر کار را به جایی می*رسانند که فرمانده تیپ عصبانی می*شود و به تنهایی حمله می*کند که او را هم می*کشند و اسلحه کمری*اش را باز می*کنند؛ همان اسلحه*ای که صدام به او هدیه کرده بود؛ گویا بر روی این اسلحه نشانه*هایی وجود داشته که آن را صدام هدیه کرده است؛ این دو نفر بر روی ارتفاع حتی اسیر هم می*گیرند تا اینکه بچه*ها به کمک*شان رفتند.تیپی را که عراق با امید و با آن همه تشکیلات فرستاده بود که ارتفاع را بگیرد، دو جوان بسیجی تار و مار کردند. این دو جوان بعدها به شهادت رسیدند.



    منبع: خبرگزاری فارس
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز

  41. 4 کاربر از پست مفید عطر نماز تشکر کرده اند .


  42. #59
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۶
    محل سکونت
    زير آسمان خدا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,560
    امتیاز : 11,821
    سطح : 71
    Points: 11,821, Level: 71
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 229
    Overall activity: 99.7%
    افتخارات:
    25000 Experience PointsSocialVeteran
    تشکر کردن : 10,161
    تشکر شده 6,517 در 1,882 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوجواني شهيد علي چيت سازان

    كم توفع بود.اگر از چيزي هم برايش نمي خريديم،حرفي نمي زد. نوروز آن سال كه آمده بود،پدرش رفت و يك جفت كفش نو برايش خريد.

    روز دوم فروردين،قرار شد برويم ديد و بازديد. تاخانواده شال و كلاه كردند،علي غيبش زد.

    نيم ساعتي معطل شديم تا آمد . به جاي كفش،دمپايي پاش بود.
    گفتم:مادر،كفشات كو؟
    گفت:(بچه سرايدار مدرسه مون كف نداشت،زمستان را با اين دمپاي ها سر كرده بود،من رفتم كفش هام رو دادم بهش.)اون موقع،علي12سال بيشتر نداشت.
    أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ

  43. 6 کاربر از پست مفید يا زهرا تشکر کرده اند .


  44. #60
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۳
    محل سکونت
    همین حوالی....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,110
    امتیاز : 15,916
    سطح : 81
    Points: 15,916, Level: 81
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 434
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,215
    تشکر شده 18,827 در 3,677 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 10 در 6 پست

    پیش فرض

    هم قد گلوله توپ بود...
    گفتم چه جوری اومدی اینجا؟...

    گفت: با التماس!...
    گفتم چه جوری گلوله رو بلند می کنی؟...
    گفت: با التماس!...
    به شوخی گفتم می دونی آدم چه جوری شهید میشه؟...
    لبخندی زد وگفت: با التماس...
    تکه های بدنش رو که جمع می کردم فهمیدم خیلی التماس کرده...
    همراه فرشتگان و جبریل امین
    جاروکش کعبه خراسان شده ام
    خوشبخت تر از مرا نشانم بدهید
    دیوانه زنجیری سلطان شده ام....




    ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
    بر معرفت و مرام سلطان صلوات...

    http://psychology7.parsiblog.com/

  45. 5 کاربر از پست مفید حوالی آفتاب تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فراخوان جشنواره هاي هنري-ادبي
    توسط بهار نارنج در انجمن هنرهای تجسمی
    پاسخ ها: 36
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱, ۲۱:۱۷

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1