کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 83 , از مجموع 83
  1. #61
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۰
    محل سکونت
    خوش بحال اون کبوتر که خونش بین...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,534
    امتیاز : 23,941
    سطح : 94
    Points: 23,941, Level: 94
    Level completed: 60%, Points required for next Level: 409
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsOverdriveTagger Second Class
    تشکر کردن : 9,180
    تشکر شده 15,095 در 4,101 پست
    حالت من : Khejalati
    مخالفت
    71
    مخالفت شده 55 در 39 پست

    پیش فرض

    .

    بسم الله الرحمن الرحیم

    الحمدلله من اول الدنيا الي فنائها و من الاخره الي بقائها،
    الحمدلله علي كل نعمه و استغفرالله من كل ذنب و اتوب اليه و هو ارحم الراحمين..




  2. 9 کاربر از پست مفید A pLaneT L aLOne I تشکر کرده اند .


  3. #62
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Downloads

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۸
    محل سکونت
    ستاره ی غم(زمین)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,806
    امتیاز : 36,232
    سطح : 100
    Points: 36,232, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 51,413
    تشکر شده 8,246 در 1,950 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط علی علی نژاد نمایش پست اصلی
    .
    خواب با وضو
    اخر شب بود لب حوض داشت وضو می گرفت.
    باورم نمیشد با تعجب گفتم پسرم تو که اهل نماز اول وقت بودی چرا الان؟؟؟؟
    البته خدا کریم است و بخشنده،حتما کار مهمی داشتی نه!؟
    محمد رضا خندید و مسح سرو پایش را کشید و گفت،اللهی قربون تو ننه ام برم که این قدر به فکر منی
    خیلی مخلصیم ننه جون.
    ادامه داد، نمازم رو مسجد خوندم . میخوام با وضو بخوابم مادر
    شنیدم کسی که قبل خواب وضو بگیره انگار تا صبح عبادت کرده
    با تشکر از جناب علی نژاد که زحمت کشیدن عکس این عزیز رو واسه ما گذاشتن


    الهی
    نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
    نه تو آنی که گدا راننوازی به نگاهی
    در اگر باز نگردد
    نروم باز به جایی
    پشت دیوار نشینم
    چو گدا بر سر راهی
    کس به غیر تو نخواهم
    چه بخواهی چه نخواهی
    باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی




  4. 10 کاربر از پست مفید آب زمزم تشکر کرده اند .


  5. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۶
    محل سکونت
    زير آسمان خدا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,560
    امتیاز : 11,821
    سطح : 71
    Points: 11,821, Level: 71
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 229
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    25000 Experience PointsSocialVeteran
    تشکر کردن : 10,161
    تشکر شده 6,517 در 1,882 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوجواني شهيد محمود پايدار


    هم خوب درس ميخواند و هم كار ميكرد خيلي از هم سن و سال هايش بدون توجه به اوضاع مالي خانواديشان خرج ميكردند درس هم نمي خواندند طوري بود كه بچه هاي سال دوم-سوم راهنمايي هم مي آمدند مشكلات رياضي شان را پيش محمود حل مي كردند از هر فرصتي هم براي كمك به اوضاع مالي خانواده استفاده مي كرد روزي قرار بود ديوار سنگي براي دبيرستان امير كبير بگذارند رفته بود خودش را براي آوردن سنگ معرفي كرده بود تا به اين وسيله پولي به دست بياورد و كمك خرج ما باشد.
    أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ


  6. #64
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۶
    محل سکونت
    زير آسمان خدا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,560
    امتیاز : 11,821
    سطح : 71
    Points: 11,821, Level: 71
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 229
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    25000 Experience PointsSocialVeteran
    تشکر کردن : 10,161
    تشکر شده 6,517 در 1,882 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوجواني شهيد علي بينا
    برادر شهيد مي گويد :اوضاع و احوال زندگيمان خيلي عجيب و غريب بود مانده بودم كه چطور علي تو اون اوضاع درس و مشق انجام ميداد سر ظهر مي رفتيم مكتب بايد حتما جلو ملا چهار زانو مي نشستيم و هوش و حواسمان را جمع درس مي كرديم بعد كه مي آمديم خانه پدرمان ما را ميفرستاد دنبال گوسفند ها هنوز نرسيده مادرمان مي گفت علي اين مشك را بگير و برو سر غنات آب بيار بعد از آوردن آب پدرمان داس ميداد دستمان و ميگفت تا شب نشده بريد هيزوم جمع كنيد تازه شب موقع نوشتن تكاليف مكتب بود ملا گفته بود اگه كسي ننويسه سر و كارش با تركه انار هست با همه اي اين احوال علي اينقدر خوب درس مي خواند كه بار ها ملا تعريفش را پيش بابام كرده بود.

  7. 8 کاربر از پست مفید يا زهرا تشکر کرده اند .


  8. #65
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۶
    محل سکونت
    زير آسمان خدا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,560
    امتیاز : 11,821
    سطح : 71
    Points: 11,821, Level: 71
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 229
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    25000 Experience PointsSocialVeteran
    تشکر کردن : 10,161
    تشکر شده 6,517 در 1,882 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوجواني شهيد علي صياد شيرازي


    هر چقدر به بچه ها مي گفت كم توقع باشيد خودش چند برابر رعايت مي كرد مادرش مي گويد علي آبگوشت نميخورد يكبار كه از مدرسه آمد من توي حياط بودم ديگ آبگوشت را گذاشته بودم روي چراغ و داشتم لباس مي شستم آمد و گفت:عزيز گشنمه ناهار چي داريم؟گفتم:آبگوشت،علي جانببخشيد كار داشتم وقت نگكردم چيز ديگه اي درست كنم بچه ام هيچي نگفت مي دونستم آبگوشت دوست نداره سرش را پايين انداخت و رفت توي آشپزخانه دنبالش رفتم ديدم كتري پر كرد و گذاشت روي چراغ و چاي دم كرد بعدم چاي رو شيرين كرد،با نون خورد و رفت خوابيد.

  9. 8 کاربر از پست مفید يا زهرا تشکر کرده اند .


  10. #66
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۰۶
    محل سکونت
    زير آسمان خدا
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,560
    امتیاز : 11,821
    سطح : 71
    Points: 11,821, Level: 71
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 229
    Overall activity: 99.6%
    افتخارات:
    25000 Experience PointsSocialVeteran
    تشکر کردن : 10,161
    تشکر شده 6,517 در 1,882 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوجواني شهيد علي شريفي


    پدرش مي گويد:در طول مدتي كه در محله خودمان زندگي مي كرديم علي آقا براي همه شناخته شده بود خوصوصا به لحاظ ادب و تواضعي كه نسبت به من و مادرش داشت از سركار كه به منزل مي آمدمعمولا علي توي كوچه با هم سن سال هايش مشغول بازي بودند تا چشمش به من مي افتاد بازي را رها مي كرد و مي دويد به طرف من خيلي مؤدب سلام ميداد و مي رفت به طرف منزل تا آمدن من را اطلاع دهد اين كار علي معمولا هر روز با آمدن من تكرار مي شد فرقي هم نميكرد كجاي بازي باشد بچه هاي هم سن و سالش حسابي تهد تاثير اين حركت علي قرار گرفته بودند.

  11. 7 کاربر از پست مفید يا زهرا تشکر کرده اند .


  12. #67
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    گردان پشت میدون مین زمینگیر شد
    چند نفر رفتن معبر باز کنن
    14ساله بود
    چند قدم دوید سمت میدان.....یکدفعه ایستاد!!
    همه فکر کردند ترسیده!!!
    یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
    پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:"تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"

    و پا برهنه رفت...
    .
    .
    .
    .
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  13. #68
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-فروردین-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,012
    امتیاز : 37,268
    سطح : 100
    Points: 37,268, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.7%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 26,479
    تشکر شده 28,971 در 4,723 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    ^^^ و پابرهنه رفت !!!!

    و من ..... :|
    .
    .
    .



    در هوس دیدن شش گوشه ، دلم تاب ندارد ! نگهم خواب ندارد ........
    قلمم گوشه ی دفتر ، غزل ناب ندارد

    همه گویند : به انگشت اشاره
    مگر این عاشق دیوانه ی دلسوخته ارباب ندارد ؟

    تو كجایی ؟ شده ام باز هوایی ...
    چه شود جمعه این هفته بیایی ؟ ..........


    اللهم عجل لولیک الفرج والعافیـه والنصر واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره

  14. 7 کاربر از پست مفید setarevatan تشکر کرده اند .


  15. #69
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,476
    امتیاز : 59,899
    سطح : 100
    Points: 59,899, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,445
    تشکر شده 36,927 در 2,465 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط علی علی نژاد نمایش پست اصلی
    .
    دفترچه یادداشت شهید16 ساله علی رضا محمودی كه گناهان هر روزش رامى نوشته :
    گناهان یك هفته او به قرار زیر میباشد؛

    شنبه،بدون وضو خوابیدم:

    1شنبه،خنده بلند در جمع:

    2شنبه،وقتی در بازی گل زدم احساس غرور كردم:

    3شنبه،نماز شب را سریع خواندم:

    4شنبه،فرمانده در سلام ازمن پیشی گرفت:

    5شنبه،ذكر روز رافراموش كردم:

    جمعه،تكمیل نكردن 1000 صلوات و بسنده كردن به 700صلوات
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  16. #70
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۳
    محل سکونت
    شیراز - شهر راز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,788
    امتیاز : 7,545
    سطح : 57
    Points: 7,545, Level: 57
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 13,082
    تشکر شده 9,777 در 1,718 پست
    مخالفت
    25
    مخالفت شده 25 در 18 پست

    پیش فرض


    قسمتی از توبه نامه شهید 13 ساله ، علیرضا محمودی



    بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم :


    از این که حسد کردم...
    از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
    از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
    از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
    از این که مرگ را فراموش کردم....
    از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
    از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
    از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
    از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
    از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
    از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
    از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
    از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
    از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
    از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
    از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
    از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
    از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
    از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
    از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
    از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
    از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
    از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
    از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
    از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
    از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
    از ......






    خوشا خون آن عاشقاني كه در راه تو بر زمين ريخت
    خدایا به خون شهیدان - به آوینی و باکری ها
    به چمران و صیاد و همت - به تهرانی و باقری ها
    دل سنگ ما را هم امشب - تو با یادشان با صفا کن
    همانها که در وصفشان است - من المومنینَ رجالٌ
    شده تازه در دل - هوای شهادت
    ببر جان ما را - سوی کربلایت




  17. #71
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اين تاپيك هم خيلي عاليه
    خداقوت



    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا



  18. #72
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آذر-۰۲
    نوشته ها
    1,103
    امتیاز : 13,373
    سطح : 75
    Points: 13,373, Level: 75
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,194
    تشکر شده 3,119 در 909 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نام : رضا پناهی

    تولد : ۱۳۴۹

    محل تولد : کرج - در خانواده*ای مذهبی

    تاریخ شهادت : 1361 در 12 سالگی



    شهید رضا پناهی سال ۱۳۴۹ بود که در کرج به دنیا آمد. در خانواده*ای مذهبی؛ اما بیشتر از ۱۲ سال نتوانست سنگینی تن کوچکش را بر روح بزرگش تحمل کند و به اصرار، پدر و مادر خود را راضی کرد تا سرانجام در دوازدهمین سال زندگی*اش ابدی شود. وصیت نامه*اش را قبل از اعزام مخفیانه در نواری ضبط کرد و در گوشه*ای پنهان؛ که بعد از شهادتش به دست خانواده*اش رسید.

    یک*بار، بلکه چند بار باید این وصیت نامه*ها را بخوانیم تا بفهمیم که چطور جبهه برای بعضی دانشگاهی بود که حتی بدون گذراندن تحصیلات مقدماتی، از آن فارغ التحصیل شدند و مدرک خود را از اباعبدالله علیه السّلام گرفتند. و به راستی چه تفاوتی بین نوجوانان آن زمان ونوجوانان این عصر وجود دارد؟!!



    وصيت نامه شهید ۱۲ ساله رضا پناهی

    بسم الله الرّحمن الرّحیم

    مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیتُه وَ مَن عَلی دِیتُه وَ اَنَا دِیتُه؛

    هرکس من را طلب می*کند می*یابد مرا، و کسی که مرا یافت، می*شناسد مرا، و کسی که من را دوست داشت، عاشق من می*شود و کسی که عاشق من می*شود، من عاشق او می*شوم و کسی که من عاشق او بشوم، او را می*کشم و کسی که من او را بکشم، خون*بهایش بر من واجب است، پس خون*بهای او من هستم.

    هدف من از رفتن به جبهه این است که:

    اولاً به ندای «هل من ناصر ینصرنی» لبیک گفته باشم و امام عزیز و اسلام را یاری کنم و آن وظیفه*ای را که امام عزیزمان بارها در پیام*ها تکرار کرده، که هرکس که قدرت دارد واجب است که به جبهه برود، و من می*روم که تا به پیام امام لبیک گفته باشم. آرزوی من پیروزی اسلام و ترویج آن در تمام جهان است و امیدوارم که روزی به یاری رزمندگان، تمام ملت*های زیر سلطه آزاد شوند و صدام بداند که اگر هزاران هزار کشور به او کمک کنند او نمی*تواند در مقابل نیروی اسلام مقاومت کند. من به جبهه می*روم و امید آن دارم که پدر و مادرم ناراحت نباشند، حتی اگر شهید شدم، چون من هدف خود را و راه خود را تعیین کرده*ام و امیدوارم که پیروز هم بشوم.

    پدر و مادر مهربان من! از زحمات چندین ساله شما متشکرم.

    من عاشق خدا و امام زمان گشته*ام و این عشق هرگز با هیچ مانعی از قلب من بیرون نمی*رود، تا اینکه به معشوق خود یعنی «الله» برسم؛ و به حق که ما می*رویم که این حسین زمان و خمینی بت*شکن را یاری کنیم و به حق که خداوند به کسانی که در راه او پیکار می*کنند، پاداش عظیم می*بخشد. من برای خدا از مادیات گذشتم و به معنویات فکر کردم، از مال و اموال و پدر و مادر و برادر و خواهر چشم پوشیدم، فقط برای هدفم یعنی الله.
    تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...

  19. 6 کاربر از پست مفید arianaz_110 تشکر کرده اند .


  20. #73
    rah
    rah آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    922
    امتیاز : 9,525
    سطح : 65
    Points: 9,525, Level: 65
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 11,153
    تشکر شده 4,702 در 865 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نیم کیلو باش ولی مرد باش

    وقت شهادت. درست ۱۵ سالش بود. زودتر از سن تکلیف، به سن شهادت رسید. تازه داشت ۲ رگه می شد صدایش. تازه داشت پشت لبش سبز می شد. حسن همیشه به من می گفت: برایم با خرده موهای ملت که اصلاح می کنی، ریش و سبیل بگذار! اتفاقاً بالای سرش بودم که شهید شد. بر و بر داشتم صورتش را نگاه می کردم؛ هم می خندیدم و هم گریه می کردم.

    دم آخر نفسش را جمع کرد و گفت: تا جنازه ام را مامان نسرین ندیده، یک مقدار مو به سبیل و ریشم اضافه کن! بعد خندید و گفت: یک جوری موها را تف مالی کن که طبیعی به نظر برسد! از سرت باز نکنی ها! برای ما ناز نکنی ها! می خواهم مادرم وقتی مرا در لباس شهادت می بیند، یک مرد ببیند. این را که گفت، به شهادت رسید. سرش روی سینه ام بود. داشت از سر و صورتش خون می چکید؛ خون داغ. خون سرخ. دست کشیدم به صورتش. به صورت یک مرد که یک عکس امام روی دکمه لباسش آویزان بود.




    دارد دو پای زندگیم لنگ میشود غصه ندیدن تو میکشد مرا


  21. 6 کاربر از پست مفید rah تشکر کرده اند .


  22. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شب بود

    یكی داد میزد: ساكت شو! ساكت شو!
    تو نمیتونی گریه منو دربیاری

    رفتم سمت صدا

    دیدم پسر بچه ای انگشت هایش قطع شده

    این حرف ها رو به دست خونی اش می گفت

    ساكت شو! ساكت شو!
    تو نمیتونی گریه منو دربیاری...








  23. #75
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آذر-۰۲
    نوشته ها
    1,103
    امتیاز : 13,373
    سطح : 75
    Points: 13,373, Level: 75
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 277
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,194
    تشکر شده 3,119 در 909 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    شهید مهرداد عزیز الهی

    «به جبهه اومدم شاید کمکی در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه»

    تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را میان ربنای سبز دستانت دعایم کن ...

  24. 3 کاربر از پست مفید arianaz_110 تشکر کرده اند .


  25. #76
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    این عکس، برای همه*ی ما آشناست






    شرح حالش را از زبان عکاس آن بخوانیم: «حوالی ظهر بود، گرما بیداد می*کرد، دشمن که از ارتفاعات قلاویزان تارانده شده بود، با تمام قوا سعی در باز پس*گیری ارتفاعات داشت... رزمنده*ها که تمام شب مشغول عملیات بودند در این ساعات کمی خسته به نظر می*آمدند. تدارکات نرسیده بود و بچه*ها، تشنه بودند.
    خسته و تشنه کیسه*های شن را پر می*کردند تا از گزند ترکش*های توپ و خمپاره در امان باشند. سنگرها بدون سقف بود، چون نه فرصتی برای این کار بود و نه خبری از تدارکات.
    دوربینم را برداشتم و به قصد روحیه دادن به بچه*ها و گرفتن عکس در مسیر خاکریز حرکت کردم... نمی*دانم برای چند دقیقه چه شد که عراقی*ها جهنمی به پا کردند و آن*چنان آتشی روی ما ریختند که مدتی درازکش روی زمین ماندم و با اصابت هر خمپاره و توپی، بالا و پایین می*شدم. کمی آرامش که ایجاد شد، بلند شدم تا اطرافم را ببینم...، از موج انفجارها کمی گیج بودم.
    دیدم بچه*های زیادی به روی زمین افتاده*اند. در همین زمان نگاهم به صورت نوجوانی افتاد که صورتش از برخورد خمپاره به نزدیکیش سیاه شده بود و ترکش*های آن، تمامی صورتش را گرفته بود. بی*اختیار دوربینم را بالا آوردم و عکسی از او گرفتم. در حال حرکت بود و برای این که به زمین نیفتد، از لبه*های سنگرهای شنی کمک می*گرفت.
    جلو رفتم، صدای زمزمه*اش را می*شنیدم؛ به آرامی می*گفت: "آقا اومدم. حسین جان اومدم."
    وقتی به او رسیدم دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود و به زمین افتاد. او را به آرامی بغل کردم. همچنان نجوا می*کرد. با تمام وجود امدادگر را صدا زدم. صورتش را بوسیدم و به او گفتم: عزیزم! فدات بشم، چیزی نیست و ناامیدانه برگشتم و باز امدادگر را به یاری خواستم...
    حالا اشک*هایم با خون*های زلال او در هم آمیخته شده بود. دیگر نجوا نمی*کرد و به آسمان چشم دوخته بود. امدادگر آمد؛ اما لحظه*ای بعد گفت: "کاری از دستم بر نمی*یاد، شهید شده، برادر زحمت می*کشی ببریش معراج شهدا...!"
    آن*قدر سبک بود که به راحتی در بغلم جای گرفت و از زمین بلندش کردم. امدادگر با دست، محل معراج شهدا را نشان داد. قبل از این که او را در کنار سایر شهدا بگذارم. صورتش را بارها و بارها بوییدم و بوسیدم، به خدا بوی عطر گل یاس می*داد!»{ {سید مسعود شجاعی طباطبایی

    برگرفته از
    hamghadameravi.blog.ir
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  26. 4 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  27. #77
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-شهریور-۰۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    55
    امتیاز : 1,875
    سطح : 25
    Points: 1,875, Level: 25
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 465
    تشکر شده 326 در 53 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    وعده حق

    دوشنبه 1 مهر 1392

    یه نوجوان 16 ساله بود از محله های پایین شهر تهران
    چون بابا نداشت خیلی بد تربیت شده بود
    خودش می گفت: گناهی نشد که من انجام ندم
    تا اینکه یه نوار روضه حضرت زهرا سلام الله علیها زیر و رویش کرد
    بلند شد اومد جبهه

    یه روز به فرمانده مون گفت:من از بچگی حرم امام رضا علیه السلام نرفتم
    می ترسم شهید بشم و حرم آقا رو نبینم
    یک 48ساعته به من مرخصی بدین برم حرم امام رضا علیه السلام زیارت کنم و برگردم ...
    ... اجازه گرفت و رفت مشهد
    دو ساعت توی حرم زیارت کرد و برگشت جبهه
    توی وصیت نامه اش نوشته بود:
    در راه برگشت از حرم امام رضا علیه السلام ، توی ماشین خواب حضرت رو دیدم
    آقا بهم فرمود: حمید! اگر همینطور ادامه بدهی خودم میام می برمت...
    ...یه قبری برای خودش اطراف پادگان کنده بود
    نیمه شبا تا سحر می خوابید داخل قبر
    گریه می کرد و می گفت:یا امام رضا علیه السلام منتظر وعده ام
    آقا جان چشم به راهم نذار...
    توی وصیتنامه ساعت شهادت ، روز شهادت و مکان شهادتش رو هم نوشته بود
    شهید که شد ، دیدیم حرفاش درست بوده
    دقیقا توی روز ، ساعت و مکانی شهیـد شد که تو وصیت نامه اش نوشته بود...

    خاطره ای از زندگی شهید حمید محمودی
    راوی : حاج مهدی سلحشور ، همرزم شهید


    پیوند کوتاه به مطلب
    یاایها العزیز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضعة مزجة فاوف لنا الکیل وتصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین
    «ای عزیز به ما وخاندان ما رنج رسیده وکالایی ناچیز اوردیم ، پس برای ما پیمانه را پر کن ، وبر ما تصدق کن که خدا به تصدق کنندگان پاداش دهد.»

    (یوسف ایه 88)

  28. 4 کاربر از پست مفید آحاد 5 تشکر کرده اند .


  29. #78
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-شهریور-۰۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    55
    امتیاز : 1,875
    سطح : 25
    Points: 1,875, Level: 25
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social3 months registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 465
    تشکر شده 326 در 53 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    به مناسبت سالگرد شهادت بهنام محمدی

    یکشنبه 28 مهر 1392

    شهریور 1359 شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند کسی باور نمی کرد که خرمشهر به دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام که فقط 13 سال سن داشت , تصمیم گرفت بماند. او مردانه ایستاد.هم می جنگید هم به مردم کمک می کرد. بمباران که می شد می دوید و به مجروحین می رسید.او با همان جسم كوچك اما روح بزرگ و دل دريايي*اش به قلب دشمن مي*زد و با وجود مخالفت فرماندهان، خود را به صف اول نبرد مي*رساند تا از شهر و ديار خود دفاع كند. بهنام چندين بار نيز به اسارت دشمن درآمد؛ اما هر بار با توسل به شيوه*اي از دست آنان می گريخت. برای فریب عراقی ها می زده زير گريه و می گفت: «دنبال مامانم می گردم گمش کردم» او با بهره گیری از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندي از موقعيت دشمن را به دست آورده و در اختيار فرماندهان جنگ قرار مي*داد.


    عراقی ها که فکر نمی کردند این نوجوان 13 ساله قصد شناسایی مواضع , تجهیزات و نفرات آنها را دارد , رهایش می کردند .یک بار که رفته بود شناسایی , عراقی ها گیرش انداختند , چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند. اين شیر بچه شجاع و پرتلاش بختیاری در رساندن مهمات به رزمندگان اسلام بسیار تلاش می کرد. گاه آنقدر نارنجك و فشنگ به بند حمايل و فانسقه خود آويزان مي*كرد كه به سختي مي توانست راه برود.
    علاقه به امام
    علاقه عجيبي به امام خميني (ره) داشت، به گونه اي كه اينگونه سفارش كرده بود: از بچه*ها مي*خواهم كه نگذارند امام تنها بماند و خداي ناكرده احساس تنهايي بكند.
    شهادتبا تشدید جنگ و تنگ ترشدن حلقه محاصره خرمشهر , خمپاره ها امان شهر را بریده بودند. درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در 28/مهر/1359 پر گشید این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آبا و اجدادش مدفون است. در سال 1389 طی یک مراسم باشکوه و با شرکت مسئولان و مدیران استان خوزستان و هزاران نفر از اهالی شریف شهرستان مسجد سلیمان ، مزار مطهر این شهید بزرگ به قطعه شهدای گمنام در ورودی شهر مسجد سلیمان انتقال یافت روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

    بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله*ای بود که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه*های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده*ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می*دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور*پذیر نباشد. با خودم فکر می*کنم چه می*شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم*سن و سال*های خود بازی می*کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می*شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می*شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی*تاب اند. بهنام نمونه و تصویری کامل ازحماسه آفرینی رزمندگان اسلاماست کهبه خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. این فرهنگ ناب که شورانگيزترين حركت انقلابي و دینی جهان در دوران معاصر محسوب مي شود ، به واسطه ریشه و خاستگاه هاى تاریخى خود نوعى فرهنگ دینى و ملى است که مى تواند تمامیت ارضی و استقلال کشور را در هر دوره و زمانی تضمین کند.

    نبرد نابرابر ملت شریف ايران در برابر تجاوز همه جانبه دشمنان اسلام، در تاريخ افتخار آفريني مبارزات حق طلبانه،
    برگ زرینی از خود برجای گذاشت که برای همیشه در حافظه تاریخ جاودانه باقی خواهد ماند.تاریخ هیچگاه حماسه آفرینی جوانان رشید این مرزو بوم را که با تاسی از سیره وسنت معصومین علیهم السلام ، الهام از واقعه عاشورا ، پیروی از رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) ، تکیه بر داشته های دینی و ملی ، با وجود تحریم های اقتصادی و سیاسی و در میان هزاران توطئه و دسیسه ای که قدرتهای استکباری طراحی و اجرا کردند ، شجاعانه با دشمن تا دندان مسلح جنگیدند. و از استقلال و تمامیت ارضی کشور دفاع کردند و اقتدار ، قدرت ، عزت و نبوغ خود را برای جهانیان به نمایش گذاشتند.
    وصیت نامه شهید« بسم الله الرحمن الرحیم من نمیدانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود.من می خواهم وصیت کنم , هر لحظه در انتظار شهادت هستم . پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند . به خدا توکل کنند . پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید»
    خاطرات
    1- مادر بهنام در بيان خاطره*اي از اين شهيد مي گويد:
    • هنگام آغاز جنگ تحميلي بهنام ‪ سیزده سال و هشت ماه داشت، نخستين فرزندم بود، او در دوازده سالگي به من مي*گفت: «مي خواهم طوري باشم كه در آينده سراسر ايران مرا به خوبي ياد كنند و يك قهرمان ملي باشم• دوران انقلاب، نخستين شعاري كه يادش مي*آمد، با اسپري روي ديوار بنويسد، اين بود: «يا مرگ يا خميني، مرگ بر شاه ظالم.» شاهش را هم، هميشه برعكس مي*نوشت. پدرش هر چه مي*گفت كه بهنام نرو، عاقبت سربازها مي*گيرندت، توجه نمي*كرد. اعلاميه پخش مي*كرد، شعار مي*نوشت و در تظاهرات شركت مي*كرد. گاهي نيز با تير و كمان مي*افتاد به جان سربازهاي شاه.
    • بهنام را به مدرسه نبردم، چرا كه پدرش نمي*گذاشت، او را به تعميرگاه سپاه به همراه برادرش فرستادم تا كاري ياد بگيرد.
    • يك روز گفت: مادر دلم مي*خواهد بروم پيش امام حسين(ع) و بدانم كه چگونه شهيد شده! روزي ديگر كاغذي به من نشان داد كه درباره غسل شهادت در آن نوشته شده بود. آرام گفت: مادر مرا غسل شهادت بده! چون مي خواهم شهيد شوم، تو هم از خرمشهر برو، اينجا نمان مي*ترسم عراقي ها تو را ببرند. يكي از همرزمانش برايم تعريف كرد كه 28/ 7/ 59 نزديك فروشگاه فرهنگيان در خيابان آرش خرمشهر تركشي به سينه*اش خورد و شهيد شد.










    2- تا زن نگیری، به بهشت نمی روی!
    این خاطره مربوط است به دو سه روز پیش از شهادت بهنام محمدی.
    بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود. آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده. خواهران برای تهیه غذا، از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند. بهنام دو سه بار یا الله می گوید. احترام از فروغ می پرسد: «کیه؟»
    فروغ سر می گرداند، نگاه می کند. می گوید: «کسی نیست، آقا بهنام است»
    بهنام مي گويد: «خواهرها حجابتان را رعایت کنید، یا الله.»
    احترام به فروغ چشمک می زند. بعد با صدای بلند بهنام را صدا می کند: «بهنام جان، تویی؟ بیا داخل تو که نامحرم نیستی».
    احترام هم مي گويد: «آره مثل بچه من می مانی»
    بهنام عصبانی می شود. از در آشپزخانه برمی گردد.
    بچه*ها آماده می*شوند تا به مقابله با دشمن بروند. بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود. مهدی رفیعی را می بیند. با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند. مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد. گاه سر به سرش می گذارد. جوش و خروش بهنام و غرورش را دوست دارد. با شنیدن حرف های بهنام چهره به هم می کشد.
    سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد. مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام، شهره خاص و عام است. بهنام با تمام غرورش در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه، صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو. مهدی با لحنی جدی می گوید: «درست می گویند، تو هنوز دهنت بوی شیر می ده. لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی، نه؟ اصلا اینجا چه کار می کنی؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته بشی؟»
    بهنام جا می خورد. اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت. در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است، هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش. نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند، تا شاید اثری از شوخی ببیند. نمی بیند. یاری خواهانه به صالی نگاه می کند. با آن چشم های معصوم، یا به قول بهروز مرادی، چشم های بهشتی. سید طاقت نمی آورد. نگاه می دزدد. بهنام، بهت زده تصمیم می گیرد، خودش جواب مهدی رفیعی را بدهد. با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید:
    «اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم. ثانیا بچه تو قنداقه! ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم. اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد. تکلیف شرعی است و واجب. آخرش هم می خوام شهید بشوم. آرزو دارم تا به شهادت برسم. مثل خیلی از بچه*ها، مثل پرویز عرب...»
    مهدی نمی گذارد نام شهدا را ردیف کند. به سختی خنده اش را فرو می دهد. با همان لحن جدی ادامه می دهد: «چی بشی؟ شهید؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت. نه؟ آقا را باش، بزک نمیر بهار می آد، خربزه با یک چیز دیگر می آد. اگر به این نیت این جا ماندی، همین حالا راهت را بگیر برو اهواز. برو پیش خانوادت».
    بهنام مي*گويد: «چرا؟ مگر من چی کم دارم؟ بیشتر بچه*هایی که شهید شدند را می شناختم. مثل خودم بودند...»
    مهدي مي*گويد: «پسر جان، علامه دهر، برادر مکلف، برادری که تکلیف شرعی به گردن داری. چه طور نمی دونی که آدم عزب، آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد، اما زن نگرفته باشد ایمانش کامل نیست. نصفه است نه؟ اگر هم کشته شود ـ ولو در میدان جنگ، در وسط میدان ـ شهید حساب می شود، ولی به بهشت نمی رود. ببینم این را شنیده بودی دیدی هنوز بچه ای؟»
    بهنام نوجوان، بهنام سیزده، چهارده ساله، مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو می ریزد. از شدت خشم و ناراحتی، چشمانش گشاد شده بود و می درخشید. چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند. حتی به صالی هم نگاه نمی کند. اشک هایش لب پر می زند. از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود، دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد. می خواست نگهش دارد و آرامش کند. بهنام یک گلوله آتش است. با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود. مهدی اصلا توقع چنین واکنشی نداشت. قبلا هم سر به سرش گذاشته بود؛ اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود. ناراحت می شود. برای توضیح، ابتدا امیر را نگاه می کند. چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است. با لبخند شانه بالا می اندازد. مهدی رو به سید صالح كه چهره اش برافروخته و غمگین است، می کند و مي*گويد: «سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم، بیا با هم بریم سراغش از دلش دربیاریم.»
    سید صالح می گوید: فایده نداره. باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه. اون وقت می*شه باهاش حرف زد. شما خودت را ناراحت نکن. راستش از دست من دلخوره؛ نه از شما و آبجی فروغ و احترام.
    مهدي مي*پرسد: «چطور؟»
    سيد صالح آرام مي*گويد: والله چه عرض کنم؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی می*خواد؟ امروز از کله صبح گیر داده، قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید. می خواهم من هم با عراقی*ها بجنگم. این شهر که همه اش مال شما نیست. ما هم سهم داریم. هر چی توضیح دادم، دلیل آوردم، نشد.

    3- بچه خاكي نق نقوسید صالح موسوی (صالي) مي*گويد: هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشش می*انداخت، نوک اسلحه روی زمین ساییده می*شد. شب*ها که روی پشت*بام می*خوابیدم از من درباره شهادت و بهشت می*پرسید. باز فکر می*کنم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد.
    4-هر بار او را به بهانه*ای از خرمشهر بیرون می*بردیم تا سالم بماند، باز غافل که می*شدیم می**دیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است.
    5- شهر دست عراقي*ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقي پيدا مي*شد كه يا كمين كرده بودند و يا داشتند استراحت مي*كردند. خودش را خاكي مي*كرد. موهايش را آشفته مي*كرد و گريه*كنان مي*گشت. خانه*هايي را كه پر از عراقي بود، به خاطر مي*سپرد. عراقي*ها هم با يك بچه* خاكي نق*نقو كاري نداشتند.
    6- گاهي مي*رفت درون خانه پيش عراقي*ها مي*نشست، مثل كر و لال*ها و از غفلت عراقي*ها استفاده مي*كرد و خشاب و فشنگ و حتي كنسرو برمي*داشت و برمي*گشت. هميشه يك كاغذ و مداد هم داشت كه نتيجه* شناسايي* را يادداشت مي*كرد. پيش فرمانده كه مي*رسيد، اول يك نارنجك، سهم خودش را از غنايم برمي*داشت، بعد بقيه را به فرمانده مي*داد.
    7-يك اسلحه به غنيمت گرفته بود. با همان اسلحه، هفت عراقي را اسير كرده بود. احساس مالكيت مي*كرد. به او گفتند بايد اسلحه را تحويل دهي. مي*گفت به شرطي اسلحه را مي*دهم كه دست کم يك نارنجك به من بدهيد. پايش را هم كرده بود در يك كفش كه يا اين يا آن. دست آخر يك نارنجك به او دادند. يكي گفت: «دلم براي اون عراقي*هاي مادر مرده مي*سوزه كه گير تو بيفتند.» بهنام خنديد.
    8- براي نگهباني داوطلب شده بود. به او گفتند: «يادت باشه به تو اسلحه نمي*دهيم*ها!» بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: «ندهيد. خودم نارنجك دارم!» با همان نارنجك دخل يك جاسوس نفوذي را آورد.
    9- زير رگبار گلوله، بهنام سر مي*رسيد. همه عصباني مي*شدند كه آخر تو اينجا چه كار مي*كني. بدو توي سنگر... بهنام كاري به ناراحتي بقيه نداشت. كاسه آب را تا كنار لب هر كدام بالا مي*آورد تا بچه*ها گلويي تازه كنند.
    10- اولش شده بود مسئول تقسيم فانوس ميان مردم. شهر به خاطر بمباران در خاموشي بود و مردم به فانوس نياز داشتند. بمباران هم كه مي*شد، بهنام سيزده ساله بود كه مي*دويد و به مجروحين مي*رسيد.
    11- از دست بني*صدر آه مي*كشيد كه چرا وعده سر خرمن مي*دهد. بچه*هاي خرمشهر با كوكتل مولوتف و چند قبضه «كلاش» و «ژ3» مقابل عراقي*ها ايستاده بودند،* بعد بني*صدر گفته بود كه سلاح و مهمات به خرمشهر ندهيد. بهنام عصباني بود. مردم در شليك گلوله هم بايد قناعت مي*كردند

    +



    پیوند کوتاه به مطلب
    یاایها العزیز مسنا واهلنا الضر وجئنا ببضعة مزجة فاوف لنا الکیل وتصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین
    «ای عزیز به ما وخاندان ما رنج رسیده وکالایی ناچیز اوردیم ، پس برای ما پیمانه را پر کن ، وبر ما تصدق کن که خدا به تصدق کنندگان پاداش دهد.»

    (یوسف ایه 88)

  30. 4 کاربر از پست مفید آحاد 5 تشکر کرده اند .


  31. #79
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    گردان پشت میدون مین زمینگیر شد...
    چند نفر رفتن معبر باز کنن...
    14ساله بود...
    چند قدم دوید سمت میدان...
    یکدفعه ایستاد!!
    همه فکر کردند ترسیده!!!
    یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
    پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:"تازه از گردان گرفتم ، حیفه! بیت الماله!"
    و پا برهنه رفت...
    .
    .
    .
    .

    آی متصدیان بیت المال حواستون باشه...
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  32. 3 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  33. #80
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مهر-۰۴
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    553
    امتیاز : 4,261
    سطح : 41
    Points: 4,261, Level: 41
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 89
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 4,882
    تشکر شده 4,190 در 545 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    6
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض



    نوجوان بود.... قدش هم خیلی کوتاه بود...

    مادرش بهش گفت:

    تو دیگه کجا میری با این قد و احوالت؟؟؟؟؟

    با خنده گفت:

    به جای یک کیسه شن برای سنگر که می توانند ازم استفاده کنند...
    نفرین به جنگ

    نفرین به ظلم

    دنیا که " دنیا نیست زندونه





  34. 6 کاربر از پست مفید کنعان تشکر کرده اند .


  35. #81
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۳
    محل سکونت
    شیراز - شهر راز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,788
    امتیاز : 7,545
    سطح : 57
    Points: 7,545, Level: 57
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsCreated Album picturesTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 13,082
    تشکر شده 9,777 در 1,718 پست
    مخالفت
    25
    مخالفت شده 25 در 18 پست

    پیش فرض


    ...



    خوشا خون آن عاشقاني كه در راه تو بر زمين ريخت
    خدایا به خون شهیدان - به آوینی و باکری ها
    به چمران و صیاد و همت - به تهرانی و باقری ها
    دل سنگ ما را هم امشب - تو با یادشان با صفا کن
    همانها که در وصفشان است - من المومنینَ رجالٌ
    شده تازه در دل - هوای شهادت
    ببر جان ما را - سوی کربلایت



  36. 3 کاربر از پست مفید کمیل 313 تشکر کرده اند .


  37. #82
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۸
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    525
    امتیاز : 6,894
    سطح : 54
    Points: 6,894, Level: 54
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 18.0%
    افتخارات:
    SocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 862
    تشکر شده 1,992 در 424 پست
    مخالفت
    21
    مخالفت شده 27 در 22 پست

    پیش فرض

    شهید مدافع حرم


    بسم رب الشهداء و الصدیقین

    شهادت مدافع حرمین حضرت زینب و حضرت رقیه (س)

    شهید سید جواد جوادی

    را به اطلاع امت شهید پرور و ولایت مدار شیراز سومین حرم اهلبیت (ع) می رساند.

    مراسم وداع با پیکر شهید سه شنبه 1393/2/9 همراه با نماز مغرب و عشا در امامزاده سید محمد(ع) واقع در دهپیاله برگزار میگردد.

    مراسم تشییع شهید چهارشنبه 1392/2/10 در گلزار شهدای شیراز


  38. 2 کاربر از پست مفید شهیدمهدوی تشکر کرده اند .


  39. #83
    smh
    smh آنلاین نیست.
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-آبان-۰۸
    محل سکونت
    کنار گنبد امام مهربانی
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    507
    امتیاز : 4,834
    سطح : 44
    Points: 4,834, Level: 44
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Blog entryTagger First Class5000 Experience PointsRecommendation Second Class1 year registered
    تشکر کردن : 761
    تشکر شده 446 در 282 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    مخالفت
    34
    مخالفت شده 20 در 13 پست

    پیش فرض

    این جا پست گذاشتم تا عکس عموی خودم رو که 15ساله شهید شد رو شما دوستان ببینید

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فراخوان جشنواره هاي هنري-ادبي
    توسط بهار نارنج در انجمن هنرهای تجسمی
    پاسخ ها: 36
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۱, ۲۱:۱۷

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1