کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 12 , از مجموع 12
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb مرد بزرگ ، شهید بهنام محمدی

    بهنام محمدی نوجوان 13-12 ساله*ای است که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماند. و به قول تمام بچه*های خرمشهر باعث دلگرمی رزمنده*ها بود. اینکه نوجوانی در آن سن و سال و با آن قد و قواره کوچک در شهری که بیشتر از اینکه بوی زندگی بدهد بوی مرگ و خون می*دهد مانده، شاید امروز برای من و تو باور*پذیر نباشد. با خودم فکر می*کنم چه می*شود نوجوانی که تا قبل از 31 شهریور در کوچه با هم*سن و سال*های خود بازی می*کرد و آماده شروع سال تحصیلی جدید می*شد بعد از2 الی 3 هفته به مدافعی تبدیل می*شود که بعد از رفتنش همه مدافعان بی*تاب اند و از همه بیشتر سید صالح موسوی. سید صالح را صالی صدا می*کرد

    شادی روح این شیر مرد ، صلوات
    تصاویر پیوست شده
    • نوع فایل: jpg beh.jpg (81.4 کیلو بایت, 16 نمایش)
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    شب ها که روی پشت بام می خوابیدم از من در مورد شهادت و بهشت می پرسید.
    باز فکر می کنم مگر نوجوان 13- 12ساله از مرگ و شهادت چه تصویری دارد که آرزوی آن را دارد...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  3. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  4. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    هر بار او را به بهانه ای از خرمشهر بیرون می بردیم تا سالم بماند باز غافل که می شدیم می دیدیم به خرمشهر برگشته و در مسجد جامع مشغول کمک است
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  5. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  6. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb این خاطره مربوط به دو سه روز قبل از شهادت بهنام محمدی 12 ساله است

    بهنام برای گرفتن یک تکه نان به سوی آشپزخانه می رود . آشپزخانه بخشی از محوطه حیاط مسجد است که با برزنت جدا شده . خواهران برای تهیه غذا , از اذان صبح تا پاسی از شب رفته زحمت می کشند . بهنام دو سه بار یا الله می گوید . احترام از فروغ می پرسد

    « کیه ؟ » فروغ سر می گرداند , نگاه می کند . می گوید : « کسی نیست , آقا بهنام است

    -« خواهرها حجابتان را رعایت کنید , یا الله
    احترام به فروغ چشمک می زند . با صدای بلند بهنام را صدا می کند

    -« بهنام جان , تویی ؟ بیا داخل , تو که نا محرم نیستی

    -« آره مثل بچه من می مانی

    بهنام عصبانی می شود . او که از کله صبح , از وقت اذان صبح , کلافه است جوش می آورد . از آستانه آشپزخانه بر می گردد . بچه ها آماده می شوند تا به مقابله با دشمن بروند . بهنام از دیدن این صحنه طاقتش طاق می شود . مهدی رفیعی را می بیند . با دلخوری و ناراحتی از خواهرها گله می کند . مهدی رفیعی علاقه زیادی به بهنام دارد . گاه سر به سرش می گذارد . جوش و خروش بهنام , قد بودن و غرورش را دوست دارد . با شنیدن حرفهای بهنام , چهره به هم می کشد . سر بهنام پایین است و نگاه به زمین دارد . مهدی به سید صالح چشمکی می زند تا سید مطمئن باشد که قصد شوخی دارد. رابطه برادرانه و صمیمانه سید صالح و بهنام , شهره خاص و عام است . بهنام با تمام غرور و قدی اش , در برابر سید صالح موسوی که صمیمانه صالی صدایش می زند آرام است و حرف شنو . مهدی با لحنی جدی می گوید

    -« درست می گویند , نه ؟ تو هنوز دهنت بوی شیر می ده . لابد پیش خودت خیال می کنی مرد شدی , نه ؟ اصلا اینجا چه کار می کنی ؟ نمی گی یک وقت ممکن است نا غافل کشته شوی

    بهنام جا می خورد . اصلا توقع چنین برخوردی را نداشت . در تمام مدتی که در خرمشهر مانده است , هیچ کس از گل نازک تر نگفته بودش . نگاه از زمین می کند و به مهدی نگاه می کند , تا شاید اثری از شوخی ببیند . نمی بیند . یاری خواهانه به صالی نگاه می کند . با آن چشمهای معصوم , یا به قول بهروز مرادی , چشمهای بهشتی . سید طاقت نمی آورد . نگاه می دزدد. بهنام , بهت زده تصمیم می گیرد , خودش جواب مهدی رفیعی را بدهد . با صدایی که مثل همیشه بلند و محکم نبود می گوید

    -« اولا همه چیز سرم می شود و می فهمم . ثانیا بچه تو قنداق است . ثالثا خودم می دانم نامحرم هستم . اگر امر به معروف و نهی از منکر نکنم معصیت دارد . تکلیف شرعی است و واجب . آخرش هم میخوام شهید بشوم . آرزو دارم تا به شهادت برسم . مثل خیلی از بچه ها , مثل پرویز عرب
    مهدی نمی گذارد اسامی شهدا را ردیف کند . به سختی خنده اش را فرو می دهد . با همان لحن جدی ادامه می دهد

    -« چی بشی ؟ شهید ؟ لابد توقع داری فوری بری بهشت , نه ؟ آقا را باش , بزک نمیر بهار می آد خربزه با یک چیز دیگر می آد . اگر به این نیت این جا ماندی , همین حالا راهت را بگیر برو اهواز , برو پیش خانوادت

    « چرا ؟ مگر من چی کم دارم ؟ بیشتر بچه هایی که شهید شدند را می شناختم . مثل خودم بودند


    -« پسر جان , علامه دهر , برادر مکلف , برادری که تکلیف شرعی به گردن داری . چه طور نمی دونی که آدم عزب , آدم مجرد که به سن تکلیف رسیده باشد , اما زن نگرفته باشد , ایمانش کامل نیست . نصفه است , نه ؟ اگر هم کشته شود – ولو در میدان جنگ , در وسط میدان – شهید حساب می شود , اما به بهشت نمی رود , نه ؟ ببینم این را شنیده بودی , دیدی هنوز بچه ای

    بهنام نوجوان , بهنام سیزده – چهارده ساله , مثل یک خانه قدیمی و کلنگی فرو میریزد . از شدت خشم و ناراحتی , چشمانش گشاد شده بود و می درخشید . چند لحظه مردد و بلا تکلیف درجا می ماند . حتی به صالی هم نگاه نمی کند . اشک هایش لب پر می زند . از جا بلند می شود و می دود. امیر دم در مسجد ایستاده بود دست می اندازد تا کتف بهنام را بگیرد . می خواست نگهش دارد و آرامش کند . بهنام یک گلوله آتش است . با خشونت شانه اش را از پنجه امیر بیرون می کشد و می دود . مهدی اصلا توقع چنین عکس العملی را نداشت . قبلا هم سر به سرش گذاشته بود . اما هرگز تا این حد ناراحت نشده بود . ناراحت می شود . برای توضیح , ابتدا امیر را نگاه می کند . چهره امیر مثل همیشه آرام و باز است . با لبخند شانه بالا می اندازد . مهدی رو به سید صالح می کند . چهره سید برافروخته و غمگین است

    -« سید به جدت نمی خواستم این قدر ناراحتش کنم , بیا باهم بریم سراغش از دلش در بیاریم

    سید صالح می گوید : فایده نداره . باید چند ساعتی بگذره تا کمی آروم بشه . اون وقت میشه باهاش حرف زد . شما خودت را ناراحت نکن . راستش از دست من دلخوره , نه از شما و آبجی فروغ و احترام
    «چه طور
    والله چه عرض کنم ؟ چون همه می دونید حرفش چیه و چی می خواد ؟ امروز از کله صبح گیر داده , قسم و آیه که من را هم با خودتان ببرید . می خواهم من هم با عرقی ها بجنگم . این شهر که همه اش مال شما نیست . ما هم سهم داریم . هر چی توضیح دادم , دلیل آوردم , نشد . مرغ یک پا داره . از همان ساعت حسابی دلخور بود . دنبال بهونه می گشت با کسی جرو بحث کنه
    ویرایش توسط سائل الزهرا : دوشنبه ۲۹ اسفند ۹۰ در ساعت ۰۱:۱۵
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  7. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  8. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  9. 7 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  10. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-خرداد-۲۷
    نوشته ها
    2,207
    امتیاز : 13,736
    سطح : 76
    Points: 13,736, Level: 76
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 314
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,548
    تشکر شده 7,998 در 1,960 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 6 در 6 پست

    پیش فرض

    واقعآ ممنون. منتظر ادامه ش هستم..

  11. 2 کاربر از پست مفید اسماءالحسني تشکر کرده اند .


  12. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۱
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    562
    امتیاز : 11,978
    سطح : 71
    Points: 11,978, Level: 71
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Album pictures10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,635
    تشکر شده 2,323 در 490 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    واقعا بهنام مرده.......................

    طلائیه
    عجب طلائیه !!!

    الهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.

  13. 2 کاربر از پست مفید طلائيه تشکر کرده اند .


  14. #8
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۲
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    16
    امتیاز : 1,250
    سطح : 19
    Points: 1,250, Level: 19
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 50
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 48 در 15 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام کتابی هست که زندگینامه ی شهیدبزرگوارتوش باشه؟؟؟؟؟؟؟/ داداشم خیلی وقته که دنبال کتابی درموردایشون هست اماپیدانکرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    #الهم عجل لولیک الفرج#

  15. 2 کاربر از پست مفید تارا تشکر کرده اند .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    تو حرم حضرت معصومه ايستاده بودم که يه بچه خورد بهم و دويد طرف ضريح
    همينطورى داشت شيطونى ميکرد
    گفتم عجب بچه شيطونى ، ياد بهنام افتاده بودم
    که يه ديدم پشت پيرهنش نوشته : " به ياد شهيد بهنام محمدى"
    روحش شاد و راهش پر رهرو
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  17. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  18. #10
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,960
    امتیاز : 14,643
    سطح : 78
    Points: 14,643, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 207
    Overall activity: 3.0%
    افتخارات:
    VeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger First ClassSocial
    تشکر کردن : 7
    تشکر شده 3,307 در 1,297 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض شهید بهنام محمدی

    بهنام در تاریخ ۱۲/۱۱/۱۳۴۵ در منزل پدر بزرگش در مسجد سلیمان به دنیا آمد.


    ریزه بود و استخوانی اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.

    شهریور ۵۹ بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک

    می کردند، باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود.

    بهنام تصمیم گرفت بماند بمباران هم که می شد بهنام ۱۳ ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.

    از دست بنی صدر آه می کشید که چرا وعده سر خرمن میدهد،مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه

    سلاح (کلاش و ژ۳) مقابل عراقی ها ایستاده بودند بعد رئیس جمهور گفته بود که سلاح مهمات به خرمشهر ندهید.

    بهنام عصبانی بود مردم در شلیک گلوله هم باید عنایت می کردند به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود.

    بهنام می رفت شناسایی چند بار او گفته بود ((دنبال مامانم می گردم گمش کردم)) عراقی ها فکر نمی کردند بچه ۱۳ ساله برود شناسایی رهایش می کردند.

    یکبار رفته بود شناسایی عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی بر می گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود،

    هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند یک اسلحه به غنیمت گرفته بود با همان اسلحه هفت عراقی را اسیر کرده بود احساس مالکیت می کرد به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می گفت به شرطی اسلحه را تحویل می دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن دست آخر به او یک نارنجک دادند؛

    یکی گفت: ((دلم برای عراقی های مادر مرده می سوزد که گیر بیفتند، بهنام خندید))

    برای نگهبانی داوطلب شده بود به او گفتند: ((به تو اسلحه نمی دهیم ها))

    بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت ((ندهید خودم نارنجک دارم)) با همان نارنجک دخل یک جاسوس

    نفوذی را آورد .

    شهر دست عراقی ها افتاده بود در هر خانه چند عراقی پیدا می شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می کردند خودش را خاکی می کرد موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود به خاطر می سپرد عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل گرولال ها از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو بر می داشت همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می کرد پیش فرمانده که میرفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت بعد بقیه را به فرمانده می داد .

    زیر رگبار گلوله بهنام سر می رسید همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر......... بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند .

    خمپاره ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبوغبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود،

    و چند روز قبل از سقوط خرمشهر شیر بچه دلاور خوزستانی بالاخره در ۲۸مهر سال ۱۳۵۹پر گشید و

    امروز آشیانه بهنام این کبوتر خونین بال در قطعه شهدای کلگه شهرستان مسجد سلیمان شهر آباء و

    اجدادش مدفون است .

    بسم الله الرحمن الرحیم


    من نمیدانم چه بگویم من و دوستانم در خرمشهر می جنگیم به ما خیانت می شود.

    من می خواهم وصیت کنم هر لحظه در انتظار شهادت هستم .

    پیام من به پدر و مادر ها این است که بچه های خود را لوس و ننر بار نیاورید.

    از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدا را فراموش نکنند .

    به خدا توکل کنند.

    پدر و مادرها فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیاورید .

    (منبع:سایت تبیان)



    مگر می شود از خرمشهر نام برد و یادی از جوان رشید آن دیار نکرد ؟!

    پس می نویسم برای شهید بهنام محمدی ، و مورد خطاب ، قرارش می دهم که

    ای سردار!!!

    کارت شده بود جمع آوری اطلاعات جغرافیایی از دشمن و رسوندن مهمات به ساير رزمنده ها! گفتند، آنقدر نارنجك و فشنگ به بند حمايل و فانُسقَت آویزون مي كردی كه، به سختي اين طرف و آن طرف مي رفتی!

    سید صالح موسوی برایمان نقل کرد ، هر وقت اسلحه ژ-3، روی دوشت مینداختی ، نوک اسلحه روی زمین کشیده می*شد!

    برایمان نقل کردند که در تمام روزهای مقاومت از 31 شهریور تا 28 مهر 59 در خرمشهر ماندی.

    بهنام عزیز ! با آن سن و سال کمی که داشتی و با آن قد و قواره کوچکت، چگونه ، در شهری که بوی مرگ و خون می*داد ماندی ؟

    کاری که مدعیان دروغین ایمان و شجاعت امروز، شاید نتونند انجام بدند!

    خوب فهمیدی که هیچ چیز نمی تونه تو را به هدف جاودانه ماندنت برسونه ، مگر پیمودن طریق در راه خدا ، چون خوب آیات قرآن رو درک کردی!

    كُلُّ مَنْ عَلَيهَا فَانٍ (الرحمن*آیه۲۶)

    همه کساني که روي زمين* هستند، فانی می*شوند.

    وَ يبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ (الرحمن*آیه۲۷)

    و تنها ذات ذوالجلال و گرامي پروردگارت باقي مي*ماند!






    نقل کردند که، هر بار تو را به بهانه*ای از خرمشهر بیرون *بردند، تا سالم بمانی، اما تا غافل می*شدند، می**دیدند به خرمشهر برگشتی و در مسجد جامع مشغول کمکی!

    ولی امروز ما دنبال بهانه ای، برای ادامه حیات در این زندگی پست دنیوی ایم !

    اما فرق ما این است که تو این حدیث از مولایت امیرالمونین علی(ع) رو خوب فهمیدی که فرمود :

    مَرارةُ الدّنيا حَلاوَةُ الآخرةِ و حلاوةُ الدّنيا مرارةُ الآخرةِ (نهج البلاغه)


    تلخي و سختي دنيا موجب شيريني آخرت است و شيريني دنيا تلخي آخرت است.

    نقل کردند، یکبار رفته بودی شناسایی عراقی ها، گیرت انداختن و چند سیلی به تو زدند، جای دستان سنگین مأمور عراقی روی صورتت، مانده بود، وقتی بر می گشتی دستت را روی سرخی صورتت گرفته بودی و هیچ چیز نمی گفتی، تا دوستانت نارحت نشند و فقط به بچه ها اشاره کردی که عراقی ها کجااند !

    بهنام ! مگر به مادرت ،*حضرت زهرا (س)* اقتدا کرده بودی ؟!

    نقل کرده اند ، زیر رگبار گلوله سر می رسیدی، همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر ..... اما تو کاری با این دلسوزیها نداشتی ، کاسه آب را تا کنار لب هر کدام از رزمنده ها، بالا می بردی تا بچه ها گلویی تازه کنند !

    نقل کردند، خمپاره ها امان شهر را بریده بود و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود، مثل همیشه تو سر رسیدی ، اما بازم دلسوزی بچه ها نسبت به حضورت ، تاثیری نداشت. نقل کردند که کنار مدرسه امیر معزی ، اوضاع خیلی سخت شده بود ، اما این بار دیگه ، بچه ها صدات رو نشنیدند و متوجه شدن، که گوشه ای افتادی و از سر و سینه ات خون جاریه!

    این بار ، پیراهن آبی و چهار خونت دیگه ، غرق خون شده بود ، شاید خدا هم دلش نیامد ، که تو بمونی و سقوط خرمشهر رو ببینی!

    در وصیت نامه ات به پدرو مادرها سفارش کردی «فرزندان خود را اهل مبارزه و جهاد در راه خدا بار بیارید» و نوشتی : «هر لحظه در انتظار شهادتم» . برایمان نوشتی : «از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارید تا خداي ناكرده احساس تنهايي نكند و خدا را از یاد نبرید و به خدا توکل کنید»

    به مادرت گفته بودی :

    «مامان، دلم مي خواد برم پيش امام حسين(ع) و بفهمم كه چطوری شهيد شده! »

    مادرت نقل کرده بهش ، كاغذي نشون دادی كه توش نوشته بودی : «مامان ! من رو غسل شهادت بده ، چون مي خوام شهيد بشم، تو هم از خرمشهر برو، اينجا نمون، مي ترسم عراقي ها تو را ببرند. »

    اما اقرار میکنم که این فراز من رو هم آتیش زد ، که برای مادرت نوشتی :

    « مادر اگر شهيد بشم برام گريه مي كني؟ »

    بهنام جان! مگر غیر از اینه که تو به مولایت حضرت قاسم (ع) اقتدا کردی؟!

    پس بدون زمین و زمان ، برای تو خواهند گریست ...





    وای مردم، این افسانه نیست

    روزگاری با شهیدان زیسته ایم
    هدیه به روح بلند سردار کوچک خرمشهر
    [["Arial"][/FONT]

  19. 4 کاربر از پست مفید nada تشکر کرده اند .


  20. #11
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۲۳
    محل سکونت
    آسمون کربلا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    222
    امتیاز : 4,185
    سطح : 41
    Points: 4,185, Level: 41
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 165
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 784
    تشکر شده 967 در 206 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا علی


    ویرایش توسط @ یا علی یا علی @ : پنجشنبه ۰۳ اسفند ۹۱ در ساعت ۱۹:۵۹

    یاعلی مدد

  21. 3 کاربر از پست مفید @ یا علی یا علی @ تشکر کرده اند .


  22. #12
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-دی-۲۳
    محل سکونت
    آسمون کربلا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    222
    امتیاز : 4,185
    سطح : 41
    Points: 4,185, Level: 41
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 165
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 784
    تشکر شده 967 در 206 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا علی


    یاعلی مدد

  23. 2 کاربر از پست مفید @ یا علی یا علی @ تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1