کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 29 , از مجموع 29

موضوع: 13 ساله ها ...

  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb 13 ساله ها ...

    بسم رب الشهدا و الصدیقین

    خاطرات شهدای نوجوان

    شادی روح همه شیر مردان کوچک صلوات
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 12 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb

    گوشش را گرفته بود و پیاده اش میکرد:
    « بچه این دفعه چهارمه که پیاده ات میکنم. گفتم نمیشه. برو »
    گریه میکرد ، التماس میکرد ، ولی فایده نداشت .
    یواشکی رفته بود . از پنجره ، از سقف
    هر دفعه هم پیدایش کرده بودند .
    خلاصه نگذاشتند سوار قطار بشود.
    توی ایستگاه قم مامور قطار صدایی شنیده بود ، از زیر قطار خم شده بود .
    دیده بود پسر نوجوانی به میله های قطار آویزان است .
    با لباس های پاره و دست و پای روغنی و خونی .

    دیگر دلشان نیامد برش گردانند ...
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  4. #3
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    رادیو پیام امام را پخش می کرد .
    مادر با شوق و محبت گفت: الهی من فدای امام بشم.
    بغض کهنه ی پسر شکست : مادر جان ! به خدا دروغ می گی.
    رنگ از روی مادر پرید، با تعجب به چشمان پر از اشک پسر نگاه کرد.
    _اگه دروغ نمی گی ،چرا نمی ذاری برم جبهه؟
    _پسرم تو کم سن و سالی فقط همین.
    گریه پسر شدید تر شده بود ومادر نمیدانست چه باید بکند.
    _ من کم سن و سالم ؟
    از حسین فهمیده خجالت می کشم . من دوسال از اوبزرگ ترم!


  5. #4
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش.
    چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ،من میرم!
    اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست. شاید هم جنازه ام پیدا نشه!
    در دل مادر آشوبی به پا شد. رضایت نامه را امضا کرد.
    پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت.
    -جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی .
    بیهوش نشی هااا
    چادرت را هم محکم بگیر!


  6. #5
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    457
    امتیاز : 7,001
    سطح : 55
    Points: 7,001, Level: 55
    Level completed: 26%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,263
    تشکر شده 1,156 در 329 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اندازه پسر خودم بود ؛ سيزده ، چهارده ساله . وسط عمليات يه دفعه نشست . . .

    گفتم :((حالا چه وقت استراحته بچه ؟))

    گفت : بند پوتينم شل شده ، مي بندم راه مي افتم ..

    نشست ولی بلند نشد. هر دو پاش تیر خورده بود. برای روحیه ی ما چیزی نگفته بود....




















  7. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Unhappy دهان گلی ...

    بغض کرده بود. از بس گفته بودند : « بچه است ، زخمی بشود آه و ناله میکند و عملیات را لو میدهد. » شاید هم حق داشتند .
    نه اروند با کسی شوخی داشت ، نه عراقی ها .
    اگر عملیات لو میرفت غواص ها که فقط یک چاقو داشتند ، قتل عام میشدند .
    فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را ، موافقت کرد .بغض کرده بود .
    توی گل و لای کنار اروند ، در ساحل فاو دراز کشیده بود . جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند .
    یا کوسه برده بود یا خمپاره .
    دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد ...
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  8. 14 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  9. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چند تا تركش خورده بود به كمرم
    بچه ها بردندم مسجد
    يكى از خواهرا اومد پانسمانم كنه
    با اين كه سنم كم بود ، ولى خجالت مى كشيدم
    نمیذاشتم دست بهم بزنن
    كلى باهام صحبت كردن كه «اشكالى نداره ، بذار كارشون رو بكنن
    زود تموم ميشه . از كمرت كلى خون رفته.»
    بالاخره راضى شدم و نشستم
    يه لحظه احساس كردم كسى كه داره پانسمانم مى كنه
    خيلى راحت به كمرم دست مى كشه
    صداى آرام گريه اش رو هم می شنيدم
    بى اختيار برگشتم به سمتش
    ديدم خواهر بزرگم زهراست

    منبع: کتاب خاطرات کوتاه " خونین شهر "



    وبلاگ خاکریز


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


    نمی دونستم هر وقت می خواد بره مدرسه وضو می گیره
    چند بار دیدم توی حیاط مشغول وضو گرفتنه
    بهش گفتم: مگه الان وقت نمازه که داری وضو می گیری؟!
    گفت: مادر جون! مدرسه عبادتگاهه
    بهتره انسان می خواد بره مدرسه ، وضو داشته باشه

    راوی : مادر نوجوان شهید رضا عامری
    منبع: کتاب دوران طلائی ، صفحه ۵۴

    چه نگاه قشنگی داشتی بزرگمرد
    برای ما هم دعا کن
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند:
    زیاد وضو بگیرید تا خداوند عمر شما را زیاد کند. اگر توانستید شب و روز با طهارت " وضو " باشید. این کار را بکنید. زیرا اگر در حال طهارت بمیرید ، شهید خواهید بود

    منتخب میزان الحمکه ، ص ۵۹۵ ، حدیث۶۵۳۱


  11. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Cool آمده بود جبهه !!!

    پدرش اجازه نمیداد برود . یک روز آمد و گفت: « پدر جان ! میخواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یک مجروح جنگی. »
    پدرش خیلی خوشحال شد . سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند .
    چند روزی از او خبری نبود ... تا اینکه زنگ زد و گفت من جبهه ام .
    پدرش گفت : « مگر نگفتی میروی به یک مجروح سر بزنی ؟! »
    گفت: « چرا ، ولی آن مجروح آمده بود جبهه ... ! »
    پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  12. 13 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  13. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Exclamation بد عادت شدیم !

    کتاب هایش را جلد کرده بود ، با روزنامه .
    نمیخواست بقیه بفهمند او فقط یک محصل است .
    بچه ها و محصل ها را سخت راه میدادند خط مقدم . یک تانک افتاده بود دنبالش .
    معلوم نبود چطوری آن جلو مانده ، آر پی جی زن ها را صدا زدند .
    آن قدر شلیک کردند که تانک منفجر شد . پسر که به خاکریز رسید ، پرسیدیم کجا بودی ؟
    گفت: « دیشب که رفتیم جلو ، خوابم برده بود . تقصیر مادرمه ، از بس به ما زور میکرد سر شب بخوابیم ، بد عادت شدیم ... ! » .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  14. 12 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  15. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Cool جشن پتو ...

    پسرک تازه آمده بود چادر . اول کمی به قد و قواره اش خندیدیم .
    کمی ناراحت شد ، گفت: « شما کم سن و سال ها رو از خودتون حساب نمیکنید؟ »
    شب که دور هم جمع شدیم ، گفتیم : « ما برای تازه واردها جشن میگیریم تا از خودمون بشن . » خیلی خوشحال شد .
    همین که قبول کرد پتو رو انداختیم رو سرش و بعد ، مشت و لگد ...
    تمام که شد گفتیم : «اسم این جشن ، جشن پتوست . »
    گفت : « عیبی نداره ، حالا از شما شدم یا نه؟ »
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  16. #12
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۲
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,983
    امتیاز : 17,374
    سطح : 84
    Points: 17,374, Level: 84
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 476
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 3,804
    تشکر شده 8,279 در 1,565 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    شب بود
    يكی داد ميزد: ساكت شو! ساكت شو! تو نميتونی گريه منو دربياری
    رفتم سمت صدا
    ديدم پسر بچه ای انگشت هايش قطع شده
    اين حرف ها رو به دست خونی اش می گفت
    ساكت شو! ساكت شو! تو نميتونی گريه منو دربياری
    باز دل تنگم هوای صحبت با تو دارد
    با تو که راه حق را پیمودی و از ما خاکیان جدا و به افلاکیان پیوستی
    ای شهید گمنام!
    من و تو در گمنامی با هم شریکیم
    تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را
    تو پلاکت را گم کردی و من همه چیزم را
    تو پلاکت را گم کردی و من خدا را


  17. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض با پای خونی ...

    از مدرسه برگشته و برنگشته ، دیدم مسجد محل شلوغ است .
    رفتم خانه ، نهار میخوردم که آبجی زهرا با چشم های خیس آمد داخل .
    - علی ! نشستی ؟ احمد رو بردن !
    - کجا؟؟؟
    - بهشت زهرا . !
    هنوز یک ماه نمیشد ، توی مدرسه بقل دست خودم مینشست .
    نگذاشتم کسی سر جایش بنشیند. گفته بودم جایش را نگه میدارم تا برگردد .
    به بهشت زهرا که رسیدم ، دیدم کفش نپوشیده ام .
    از پایم خون می آمد . با پای خونی رفتم ثبت نام کردم برای جبهه ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  18. 11 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  19. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-اردیبهشت-۱۴
    محل سکونت
    کف شهر
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,516
    امتیاز : 21,321
    سطح : 91
    Points: 21,321, Level: 91
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second Class10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 3,129
    تشکر شده 5,495 در 1,393 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    تصویر کدام شهید بر دیوار اتاق رهبر انقلاب است


    اوایل بهمن ماه 1377 بود و بعد از ماه مبارک رمضان. همراه "مسعود دهنمکی" و فرزندانم سعید و مصطفی - که آن موقع هفت – هشت سال بیشتر نداشتند – خدمت مقام معظم رهبری بودیم. نماز جماعت مغرب و عشا در جمع کوچک مان به امامت آقا خوانده شد و آقا همان جا روی سجاده برگشت رو به ما و حال و احوال و گپ و گفت شروع شد. تازه نشریه شلمچه، به ضرب و زور "عطاالله مهاجرانی" وزیر ارشاد اصلاحات تعطیل و قلع و قمع شده بود.
    مسعود تقویم زیبایی را که در نوع خود در آن زمان بی نظیر بود، با خود آورده بود تا تقدیم آقا کند. سررسید جالب "یاد یاران" با تصاویر رنگی شهدا که در نوع خود اولین بود.
    آقا، سررسید را گذاشت جلویش و شروع کرد به تورق. برای هر کدام از شهدا که تصویرش را می دید، خاطره یا نکته ای می گفت. از شهید "سیدمجتبی هاشمی" که فرمود: "آقا سید برای خودش در آبادان حال و هوایی داشت." تا شهید "عباس بابایی" که آقا خواب زیبایی را که چند شب قبل از آن شهید دیده بود، تعریف کرد.
    شهید "محمود کاوه" که آقا از آشنایی اش با خانواده آن عزیز در مشهد گفت و شهیدان دستواره که چند روز قبل از آن، به سر مزار آن سه برادر شهید رفته بود و ...

    هر کدام از تصاویر زیبا، احساس آقا را با خود همراه داشت. مثلا عکس شهید "علی اشمر" – قمرالاستشهادیین لبنان - برای آقا خاطره آخرین دیدار پدر آن شهید و برادر بزرگ تر او محمد را به همراه داشت، که حاج منیف گفته بود: "آقا، من حاضرم همین پسرم محمد را هم به راه اسلام و ولایت فدا کنم." و آقا که بر پیشانی محمد بوسه زده بود؛ و چندی بعد، محمد اشمر در عملیات مقاومت جنوب لبنان، با گلوله صهیونیست ها که بر پیشانی اش نشست، به شهادت رسیده بود.
    از بقیه بگذریم.
    همه اینها را گفتم تا به این جا برسم.
    آقا در بین صحبت هایش فرمود:
    "تصویر شهیدی در اطاق من هست که بسیار زیباست و خیلی به آن علاقه دارم."
    وقتی پرسیدم متعلق به کدام شهید است؟ ایشان فرمود که نامش را نمی دانم. سپس به آقا میثم – فرزندش - گفت که برود و آن عکس را بیاورد.

    دقایقی بعد که صحبت ها درباره عظمت شهدا گل انداخته بود، آقا گفت:
    "حتما باید شما اون عکس رو ببینید."
    سپس رو به میثم کرد و مجددا گفت: "شما برو اون عکس شهید رو از اطاق من بیار."
    که آقا میثم رفت و سرانجام عکس را آورد.

    کارت پستال کوچکی بود از شهیدی با بادگیر آبی، که بر زمین تفتیده شلمچه آرام گرفته بود.
    آن عکس را قبلا دیده بودم. عکسی بود که "موسسه میثاق" منتشر و پخش کرده بود. زیر آن هم نام شهید را نزده بودند.

    عکس را که آورد، آقا با احترام و ادب خاصی آن را به دست گرفت و رو به ما نشان داد. همان طور که آن را جلوی چشم ما گرفته بود، فرمود:
    "شما به چهره این شهید نگاه کنید، چقدر معصوم و زیباست ... الله اکبر ... من این را در اطاق خودم گذاشته ام و به آن خیلی علاقه دارم."

    ناگهان یاد کلامی از دوست عزیزم "حسین بهزاد" افتادم.
    چندی قبل از آن، حسین همان عکس را نشانم داد و نکته بسیار مهمی را تذکر داد. آن شهید جوان با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته بود و ...
    به آقا گفتم:
    "آقا، یک نکته مهمی در این عکس هست که مظلومیت او را بیشتر می رساند."
    آقا نگاه عمیقی به عکس انداخت و با تعجب پرسید که آن نکته چیست؟ که حرف حسین بهزاد را گفتم:
    "این بسیجی، با سربند خود لوله اسلحه اش را بسته که گردوخاک وارد لوله اسلحه نشود. یعنی این شهید هنوز به خط و صحنه درگیری نرسیده و با اسلحه اش هنوز تیر شلیک نکرده است."

    با این حرف، آقا عکس را جلوتر برد و در حالی که نگاهش را به آن عزیز دوخته بود، با حسرت و با حالتی زیبا فرمود:
    "الله اکبر ... عجب ... سبحان الله ... سبحان الله"
    دست آخر، آقا مسعود زرنگی کرد و از آقا خواست تا اجازه دهد عکس آن شهید را به عنوان یادگار به او بدهد. آقا هم پذیرفت و روی دست راست شهید بر عکس، امضا کرد و به عنوان یادگار به مسعود داد.






    دیدن این مطلب باعث شد تا این خاطره آقا را درباره شهید را ذکر کنم:
    مزار این شهید كجاست؟
    با دیدن تصاویر شهدا،به یك عكس خیره شد و ناگهان فریاد زد كه این «هادی» من است. من با دستان خودم این کلاه را برایش بافتم.
    سالهاست عکسی از یک شهید را در صفحات مختلف اینترنتی، وبلاگ*ها، سایت*ها و حتی بر دیوارهای شهرها می*بینیم. عکس شهیدی که با لباس بارانی آبی خود و کلاهی که به گفته مادرش او برای فرزندش بافته است، از مظلومیت شهدایمان در دل صحراهای جنوب سخن می*گوید.
    به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، هادی ثنایی*مقدم یازدهم تیرماه 1351 در شهرستان لنگرود بدنیا آمد. این نوجوان بسیجی روز 23 دی*ماه سال 1365 در منطقه عملیاتی «شلمچه» به شهادت رسید اما پیكرش هیچگاه بازنگشت. همرزمان او از نحوه شهادتش بر اثر اصابت مستقیم تیر می*گویند یادآور می*شوند كه هادی به همراه تعداد زیادی از شهدا به کنار جاده انتقال داده شد. پارچه سفید به همراه چوبی در کنار او قرار داده شد تا آمبولانس*ها راحت او را پیدا کنند و به عقب برگردانند. آنها از آن محل دور شدند، آمبولانس*ها تعدادی از شهدا را به سمت پشت خط آورد ولی خبری از پیكر هادی نبود.
    تا به امروز کسی نفهمیده است بر سر پیكر شهید هادی ثنایی*مقدم چه آمده است؟. عده*ای می*گویند احتمال دارد گلوله خمپاره*ای به کنار پیكرش خورده و او را در زیر خاک پنهان كرده و همین امر باعث شده است كه آمبولانس*ها او را پیدا نکنند.
    سال*ها از این ماجرا گذشت و از هادی تنها یک مزار خالی در شهرمان باقی ماند. در یکی از روزها مادر شهید به زیارت مزار فرزندش به گلزار شهدا می*رود و پس از دعا و فاتحه از جای خود بلند می*شود. ظاهرا در گلزار شهدا، نمایشگاه عکسی از شهدای کشورمان برپا بوده است. مادر شهید ثنایی*مقدم به تصاویر شهدا نگاه می*کند و به یك عكس خیره می*شود و ناگهان فریاد می*زند این هادی منه.... این هادی منه... .
    خانواده*های شهدای حاضر در گلزار شهدا دور او جمع می*شوند. کسی نمی*دانست چه اتفاقی افتاده است. مادر شهید به سمت مسئول نمایشگاه می*رود و می*گوید این عکس را از کجا آورده*اید؟، چه کسی این عکس را گرفته است؟ آنها نمی*دانستند صاحب این عکس و عکاس آن کیست. اما مادر شهید می*گوید:
    - این هادی منه... من با دستان خودم این کلاه را برای او بافتم. این هادی منه...
    ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
    که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم...
    اللهم عجل لولیک الفرج

  20. 11 کاربر از پست مفید مجنون تشکر کرده اند .


  21. #15
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Downloads

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-شهریور-۰۸
    محل سکونت
    ستاره ی غم(زمین)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,806
    امتیاز : 36,232
    سطح : 100
    Points: 36,232, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 51,413
    تشکر شده 8,246 در 1,950 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    شهید محمد محبی در سنین نوجوانی شهید شد=توی کوچه یه نفر داشت داد میزد شهید محمد محبی، مادر سراسیمه خود را به در کوچه رساند دید خود محمد هست محمد مادرش را نگاه کردو گفت امروزو فرداست که خبر شهید شدنم رو بشنوی .محل تولد=زرین دشت فارس ،شهادت=شلمچه
    ویرایش توسط آب زمزم : جمعه ۳۱ شهریور ۹۱ در ساعت ۱۵:۵۳

  22. 9 کاربر از پست مفید آب زمزم تشکر کرده اند .


  23. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb

    گفتند بچه است عملیات نرود . گریه کرد ، زیاد .
    یک کوله پشتی دادند پر از باند و پنبه. گفتند امدادگر باشد. عملیات شروع شد .

    خواست برود جلو که یک مجروح دیگر آوردند . با کمر بند دستش را بست...

    مجروح بعدی را آوردند آستین های لباسش را پاره کرد و پایش را بست ...

    مجروح آخر را کول کرد و برگرداند عقب .

    توی راه همه یک جوری نگاه میکردند .

    وقتی رسید عقب دید از لباس هایش چیزی نمانده ، جز یک شورت و زیر پوش .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  24. 8 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  25. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb برو برادر ...

    فرمانده جلوی پسر را گرفته بود و نمیگذاشت سوار قایق بشود.
    پسر هم گریه و زاری میکرد. یک نفر به فرمانده گفت:«گناه دارد بگذار بیاید»
    فرمانده گفت: « بچه است اگر بترسد و داد و فریاد کند همه چیز لو میرود.»
    پسر گریه اش قطع شد . نارنجکی از جیبش در آورد و ضامن را کشید : « به خدا اگه منو نبرید نارنجک رو میندازم که شما هم نتونید برید . »
    فرمانده دست پاچه شد . گفت: « باشه باشه ! نارنجک رو سفت بگیر ، ضامنشو جا بزن ، سوار شو. » بعد زیر لب گفت: « این دیگه کیه! » .
    درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم . توی آن جهنم نه میشد رفت نه میشد دراز کیشد ، چند نفر شهید هم افتاده بودند توی میدان مین.
    یک دفعه کسی پایم را گرفت ، بلند کرد و روی سینه اش گذاشت .
    مجروح بود ، گفت : « برو برادر ، برو ! »

    شناختمش ، همانی بود که به خاطر کم سن و سالی نمی گذاشتم جلو بیاید .
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  26. 10 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  27. #18
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Most Popular

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۱۸
    محل سکونت
    یه گوشه خلوت شیراز
    نوشته ها
    2,711
    امتیاز : 18,843
    سطح : 86
    Points: 18,843, Level: 86
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 7
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکر کردن : 9,547
    تشکر شده 17,700 در 2,736 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض شهید ۱۳ ساله مرحمت بالا زاده ( بگویید دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند !)

    آقای خامنه ای! بگویید دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند !





    السّلام علي من التّبع الهدي


    به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، در یکی از روزهای سال 1362 ، زمانی آیت الله خامنه ای ، رییس جمهور وقت ، برای شرکت در مراسمی از ساختمان ریاست جمهوری ، واقع در خیابان پاستور خارج می شد ، در مسیر حرکتش تا خودرو ، متوجه سر و صدایی شد که از همان نزدیکی شنیده می شد.

    صدا از طرف محافظ ها بود که چند تای شان دور کسی حلقه زده بودند و چیز هایی می گفتند. صدای جیغ مانندی هم دائم فریاد می زد : «آقای رییس جمهور! آقای خامنه ای! من باید شما را ببینم» . رییس جمهور از پاسداری که نزدیکش بود پرسید: «چی شده ؟ کیه این بنده خدا؟» پاسدار گفت: «نمی دانم حاج آقا! موندم چطور تا این جا تونسته بیاد جلو.ٰ» پاسدار که ظاهرا مسئول تیم محافظان بود ، وقتی دید رییس جمهور خودش به سمت سر و صدا به راه افتاد ، سریع جلوی ایشان رفت و گفت: « حاج آقا شما وایسید ، من می رم ببینم چه خبره» بعد هم با اشاره به دو همراهش ، آن ها را نزدیک رییس جمهور مستقر کرد و خودش رفت طرف شلوغی. کمتر از یک دقیقه طول کشید تا برگشت و گفت: «حاج آقا ! یه بچه اس. می گه از اردبیل کوبیده اومده این جا و با شما کار واجب داره . بچه ها می گن با عز و التماس خودشو رسونده تا این جا. گفته فقط می خوام قیافه آقای خامنه ای رو ببینم ، حالا می گه می خوام باهاش حرف هم بزنم».

    رییس جمهور گفت: « بذار بیاد حرفش رو بزنه. وقت هست».

    لحظاتی پسرکی 12-13 ساله از میان حلقه محافظان بیرون آمد و همراه با سرتیم محافظان ، خودش را به رییس جمهور رساند. صورت سرخ و سرما زده اش ، خیس اشک بود . هنوز در میانه راه بود که رییس جمهور دست چپش را دراز کرد و با صدای بلند گفت: «سلام بابا جان! خوش آمدی» پسر با صدایی که از بغض و هیجان می لرزید ، به لهجه ی غلیظ آذری گفت: « سلام آقا جان! حالتان خوب است؟» رییس جمهور دست سرد و خشکه زده ی پسرک را در دست گرفت و گفت :« سلام پسرم! حالت چطوره؟» پسر به جای جواب تنها سر تکان داد. رییس جمهور از مکث طولانی پسرک فهمید زبانش قفل شده. سرتیم محافظان گفت :« اینم آقای خامنه ای! بگو دیگر حرفت را » ناگهان رییس جمهور با زبان آذری سلیسی گفت: « شما اسمت چیه پسرم؟» پسر که با شنیدن گویش مادری اش انگار جان گرفته بود ، با هیجان و به ترکی گفت:« آقاجان! من مرحمت هستم. از اردبیل تنها اومدم تهران که شما را ببینم.»

    آقای خامنه ای دست مرحمت را رها کرد و دست رو ی شانه او گذاشت و گفت:*« افتخار دادی پسرم. صفا آوردی . چرا این قدر زحمت کشیدی؟ بچه ی کجای اردبیل هستی؟» مرحمت که حالا کمی لبانش رنگ تبسم گرفته بود گفت: « انگوت کندی آقا جان! » رییس جمهور پرسید: « از چای گرمی؟» مرحمت انگار هم ولایتی پیدا کرده باشد تندی گفت: « بله آقاجان! من پسر حضرتقلی هستم» .آقای خامنه ای گفت: « خدا پدر و مادرت رو برات حفظ کنه.»
    مرحمت گفت: « آقا جان! من از ادربیل آمدم تا این جا که یک خواهشی از شما بکنم.» رییس جمهور عبایش را که از شانه راستش سر خوره بود درست کرد و گفت: « بگو پسرم. چه خواهشی؟»
    -آقا! خواهش می*کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید که دیگر روضه حضرت قاسم(ع) نخوانند!
    -چرا پسرم؟
    مرحمت به یک باره بغضش ترکید و سرش را پایی انداخت و با کلماتی بریده بریده گفت: « آقا جان ! حضرت قاسم(ع) 13 ساله بود که امام حسین(ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالم است ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی*دهد به جبهه بروم . هر چه التماسش میکنم،می*گوید 13 ساله*ها را نمی*فرستیم. اگر رفتن 13 ساله ها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم(ع) را چرا می خوانند؟ » حالا دیگر شانه های مرحمت آشکارا می لرزید. رییس جمهور دلش لرزید. دستش را دوباره روی شانه مرحمت گذاشت و گفت:« پسرم! شما مگر درس و مدرسه نداری؟ درس خواندن هم خودش یک جور جهاد است» مرحمت هیچی نگفت. فقط گریه کرد و حالا هق هق ضعیفی هم از گلویش به گوش می رسید.

    رییس جمهور مرحمت را جلو کشید و در آغوش گرفت و رو به سرتیم محافظانش کرد و گفت :« آقای...! یک زحمتی بکش با آقای ... تماس بگیر بگو فلانی گفت این آقا مرحمت رفیق ما است. هر کاری دارد راه بیاندازید. هر کجا هم خودش خواست ببریدش.بعد هم یک ترتیبی هم بدهید برایش ماشین بگیرند تا برگردد اردبیل. نتیجه را هم به من بگویید»
    آقای خامنه ای خم شد ، صورت خیس از اشک مرحمت را بوسید و گفت : « ما را دعا کن پسرم. درس و مدرسه را هم فراموش نکن. سلام مرا به پدر و مادر و دوستانت در جبهه برسان» و...
    کمتر از سه روز بعد ، فرمانده سپاه اردبیل ، مرحمت را خوشحال و خندان دید که با حکمی پیشش آمد. حکم لازم الاجرا بود. می توانست باز هم مرحمت را سر بدواند ولی مطمئن بود که می رود و این بار از خود امام خمینی حکم می آورد. گفت اسمش را نوشتند و مرحمت بالا زاده رفت در لیست بسیجیان لشکر 31 عاشورا.

    مرحمت به تاریخ هفدهم خرداد 1349 در یک کیلومتری تازه کند «انگوت» در روستای «چای گرمی»، متولد شد. امام که به ایران برگشت ، مرحمت کلاس دوم دبستان بود. 13 ساله که شد ، دیگر طاقت نیاورد و رفت ثبت نام کرد برای اعزام به جبهه. با هزار اصرار و پادرمیانی کردن این آشنا و آن هم ولایتی ، توانست تا خود اردبیل برود ، اما آن جا فرمانده سپاه جلوی اعزامش را گرفت. مرحمت هر چه گریه و زاری کرد فایده ای نداشت. به فرمانده سپاه از طرف آشناهای مرحمت هم سفارش شده بود که یک جوری برش گردانید سر درس و مشقش. فرمانده سپاه آخرش گفت : «ببین بچه جان! برای من مسئولیت دارد. من اجازه ندارم 13 ساله ها را بفرستم جبهه. دست من نیست.» مرحمت گفت : «پس دست کی است؟» فرمانده گفت: «اگر از بالا اجازه بدهند من حرفی ندارم» همه این ها ترفندی بود که مرحمت دنبال ماجرا را نگیرد. یک بچه 13 ساله روستایی که فارسی هم درست نمی توانست صحبت کند ، دستش به کجا می رسید؟ مجبور بود بی خیال شود. اما فقط سه روز بعد مرحمت با دستوری از بالا برگشت .
    مرحمت بالازاده تنها یک سال بعد ، در عملیات بدر ، به تاریخ 21 اسفند 1363 با فاصله بسیار کمی از شهادت مرادش ، مهدی باکری ، بال در بال ملائک گشود و میهمان سفره ی حضرت قاسم (علیه السلام) گردید.


    از مرحمت بالازاده ، وصیت نامه ای بر جای مانده است که متن کامل آن را در زیر می خوانید. وصیت نامه ای که نشان می دهد روحش نمی توانست در کالبد 13 ساله اش آرام بگیرد:

    *** وصیت نامه مرحمت بالازاده جمعی لشکر عاشورا ،گردان علی اکبر ***

    بسم الله الرحمن الرحیموند بخشنده مهربان
    از اینجا وصیت نامه ام را شروع می*کنم. با سلام بیکران به پیشگاه منجی عالم بشریت حضرت مهدی(عج) و با سلام بیکران به رهبر مستضعفان، ابراهیم زمان، خمینی بت شکن و با سلام بی کران به مردم ایثارگر و شهید پرور ایران، که همچون امام حسین(ع) و لیلا، پسرشان را به دین اسلام قربانی می*دهند.
    آری ای ملت غیور شهید پرور ایران! درود بر شما! درود برشما که همیشه در مقابل کفر ایستاده اید و می*ایستید تا آخرین قطره خونتان.
    درود برشما ای ملت ایران! ای مشعل داران امام حسین ! تا آخرین قطره خونتان از این انقلاب و از رهبر این انقلاب خوب محافظت کنید تا که این انقلاب اسلامی را به نحو احسن به منجی عالم بشریت تحویل بدهید.
    و ای پدر و مادر عزیزم ! اگر این پسرتان در راه اسلام به شهادت برسد، افتخار کنید که شما هم از خانواده شهدا برشمرده می*شوید.
    ای پدر و مادر عزیزم! از شما تقاضایی دارم . اگر من شهید بشوم گریه نکنید. اگر گریه بکنید به شهدای کربلا و شهدای کربلای ایران گریه بکنید تا چشم منافقان کور بشود و بفهمند که ما برای چه می*جنگیم. حالا معلوم است که راه تنها یک راه است که آن راه هم راه اسلام و قرآن است. و آخر وصیت می*کنم راه شهیدان را ادامه بدهید و اسلحه شان را نگذارید در زمین بماند.
    و مادرم و پدرم چنانچه من می*دانم لیاقت شهادت را ندارم ولی اگر خداوند بخواهد که شهید بشوم مرا حلال کنید و من هم شهادت را جز سعادت نمی دانم. یعنی هر کس که شهید می*شود خوش به حالش که با شهدا همنشین می*شود. و از تمام همسایه*ها و از هم روستایی هایمان می*خواهم که اگر از من سخن بدی شنیده اید و کارهای بدی دیده اید حلال بکنید. و برادرانم اسحله ام را نگذارند در جا بماند و خواهرانم با حجاب با دشمنان جنگ کنند. خدایا تو را قسم می*دهم که اگر گناهانم را نبخشی از این دنیا به آن دنیا نبر.
    خدایا خدایا تو را قسم می*دهم به من توفیق سربازی امام زمان(عج) و نائب برحق او خمینی بت شکن را قرار دهی. تا در راه آنها اگر هزاران جان داشته باشم قربانی بدهم.

    کربلا کربلا یا فتح یا شهادت
    جنگ جنگ تا پیروزی



    *

    *

    *
    ==--==--==--==--==--==

    ==--==--==--==--==--==

  28. 6 کاربر از پست مفید عرض از مبدا تشکر کرده اند .


  29. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  30. 4 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  31. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    فدای شهدای نوجوان کربلا
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...

  32. 5 کاربر از پست مفید پلاک12 تشکر کرده اند .


  33. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1990
    نوشته ها
    2,282
    امتیاز : 21,393
    سطح : 92
    Points: 21,393, Level: 92
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 957
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 4,558
    تشکر شده 12,055 در 2,242 پست
    مخالفت
    22
    مخالفت شده 38 در 35 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از پدرم که خودم به این سبک نقلش میکنم.

    سکانس اول

    کارش شده بود گریه
    با چشمای پر از اشک اومد پیشم و گفت:
    _حاج علی، شما یه کاری بکن. نمیذارن برم جبهه.
    _خب ابراهیم جان سنت کمه!
    _میدونم حاج علی ولی من باید برم تو رو خدا شما یه کاری بکن
    _باشه ببینم چی میشه.
    رفتم پیش مسئول اعزام و بهش گفتم بذار ابراهیم بره
    بالاخره ابراهیم رفت جبهه

    سکانس دوم(بعد از چند ماه)
    خبر دادن جواد گرجی از بچه های روستای بعدی شهید شده
    رفتیم تشییع جنازه
    کسی جنازه رو ندید و دفنش کردن
    خانواده شهید گرجی از اینکه خانواده شهید شدن افتخار میکردن.

    سکانس سوم
    بعد از چند روز یه نامه برای خانواده شهید گرجی اومد !
    فرستنده: جواد گرجی!!
    یعنی چی؟! جواد ما که شهید شده! مگه میشه از طرف جواد نامه اومده باشه! تاریخ نامه بعد از شهادتشه!!
    خدایا یعنی چی؟؟
    خانواده شهید گرجی رفتن سپاه که پرس و جو کنن قضیه از چه قراره...
    -سلام
    -سلام حاج آقا خوش اومدین. تسلیت میگم. بفرمایید
    -امروز از طرف پسرمون جواد نامه اومده!
    -از طرف جواد؟! جواد که شهید شده!
    -ماهم اومدیم بپرسیم ببینیم فضیه از چه قراره!
    -بذارید با سپاه استان تماس بگیرم

    -الو سلام؛ یه مورد عجیب پیش اومده! یه نامه اومده از شهید جواد گرجی بعد از شهادتش!
    - شهید جواد گرجی؟
    -بله
    -چنین شهیدی با این مشخصات ثبت نشده. توی منطقه شما آخری شهید ابراهیم فرخ بوده!
    -ابراهیم فرخ؟!

    سکانس چهارم
    ابراهیم فرخ اشتباهی به نام شهید جواد گرجی جسدش اومده بود و توی روستای جواد گرجی دفن شده بود.
    بخشی وصیت نامه شهید ابراهیم فرخ:
    مرا در کنار شهید وهب علیخانی به خاک بسپارید...

    سکانس پنجم
    باید از مراجع سوال کنیم ببینیم درباره وصیت نامه نظرشون چیه؟
    -سلام شهیدی وصیت کرده که در کنار یک شهید دیگر به خاک سپرده شود ولی اشتباهی در جای دیگر به خاک سپرده شده است. تکلیف چیست؟
    -نبش قبر کنید و به وصیت شهید عمل کنید.

    سکانس ششم
    -الان چند روز از دفن شهید گذشته. حتما بوی تعفن گرفته. بهتره شب بریم برای نبش قبر عطر وگلاب هم ببریم که بوی جنازه بچه ها رو اذیت نکنه.
    رفتیم سر قبر شهید. نبش قبر کردیم. رسیدیم به جنازه شهید. در کمال تعجب دیدیم که هیچ بوی بدی نمیده و جسد کاملا تازه تازه س و مثل اینکه بدن که توی آب خیس میخوره دستاش سفیدک زده و بدنش نرمه نرمه و اصلا انگار نه انگار که چند روز زیر خاک دفن بوده.
    کلی حسرت خوردیم که چرا روز نیومدیم برای نبش قبر که مردم هم بیان ببینن و عکس و فیلم بگیریم.
    شهید رو با سلام و صلوات از قبر بیرون آوردیم و بردیم طبق وصیتش کنار شهید وهب علیخانی دفن کردیم.

    سکانس آخر
    خانواده شهید گرجی از اینکه لقب خانواده شهید رو ازشون گرفته بودن خیلی ناراحت بودن و از همه ناراحت تر خود جواد گرجی! که آیا شهید میشه یانه؟
    بعد از چند ماه جواد گرجی شهید شد و توی قبر خودش به خاک سپرده شد و خانواده گرجی دوباره خانواده شهید شدن.

    روح تمامی شهدای اسلام متعالی باد.
    ویرایش توسط پلاک12 : جمعه ۱۰ آذر ۹۱ در ساعت ۱۹:۱۹
    و من یتق الله یجعل له مخرجا...


  34. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    بزرگتر از...


    شناسنامه اش،چند سال از خودش بزرگتر بود
    اما همچنان درخت ها صدایش می زدند، پارک ها، اسباب بازیها، چرخ و فلک ها...
    نمی شنید؛
    دلش هوای غزل کرده بود، هوای باران
    احساس کرد: سنگرها، تفنگ ها...
    و رفت...
    حالا از شناسنامه اش خیلی بزرگتر شده است!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  35. 10 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  36. #23
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۲۱
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1
    امتیاز : 829
    سطح : 15
    Points: 829, Level: 15
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1 year registered500 Experience Points
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 6 در 1 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض سقای نوجوان

    محمد رضا تازه داغ پدر دیده بود،دوماه بود که باباش فوت شده بوداومد اسرارکردکه بره جبهه،گفتم نمی شه سه تا داداش هات جبهه هستن بابات که نیست توهم که سنی نداری.محمدرضا13 سالش بود.از اون اسرار از من انکار.خونمون جلسه روضه بود.زن نماینده شهرمون خونمون بوداومد جویا شدگفت بیاین استخاره بگیریم،استخاره گرفتیم خوب اومد.رفتیم رضایت نامه پر کردیم ،سپاه اجازش نمیداد، دست کاری کرد پروندش رو،کردش 16 ساله،رفت جبهه.
    سه ماه که گذشت همه رفیق هاش اومده بودن،اونیومد.زنگ زد گفت فکه عملیات هست می ره فکه نمیاد خونه.ازنظراخلاق عالی بود.همه ی کوچه رو جارو می زدمی گفت شایدنتونن به تمیزی کوچه برسن.صبح ها برانماز پامی شد می رفت سپاه کار می کردبعد می رفت کلاس،نمره هاش عالی بود.جبهه که بود برا خواهرش نامه نوشت،گفت حجاب تو سنگر اسلام هست سنگراسلام رو حفظ کن.عاشق امام علی (علیه السلام)بود.جنازه اش هم 19رمضون دفن شد.از شهادتش هم بگم دوست ورفیقاش تشنه بودن.میره آب بیاره .عراقیه میاد میگه خودت بخور اشکال داره نمی شه ببری.اشتباه می کردند آخه اون مولاش آقا ابوالفضل العباس (علیه السلام)بودنخورد،نبرد.با خمپاره می زننش.هم سرش قطع می شه هم دوتا دستاش.درست مثل مولاش.جنازه اش 75 روز تو فکه موند.
    روایت از مادر شهیدمحمدرضادامن افشان-جهرم

  37. 6 کاربر از پست مفید بی سرزمین ترازباد تشکر کرده اند .


  38. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Unhappy برو برادر ...

    فرمانده جلوی پسر را گرفته بود و نمیگذاشت سوار قایق بشود.
    پسر هم گریه و زاری میکرد. یک نفر به فرمانده گفت:«گناه دارد بگذار بیاید»
    فرمانده گفت: « بچه است اگر بترسد و داد و فریاد کند همه چیز لو میرود.»
    پسر گریه اش قطع شد . نارنجکی از جیبش در آورد و ضامن را کشید : « به خدا اگه منو نبرید نارنجک رو میندازم که شما هم نتونید برید . »
    فرمانده دست پاچه شد . گفت: « باشه باشه ! نارنجک رو سفت بگیر ، ضامنشو جا بزن ، سوار شو. » بعد زیر لب گفت: « این دیگه کیه! » .
    درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم . توی آن جهنم نه میشد رفت نه میشد دراز کیشد ، چند نفر شهید هم افتاده بودند توی میدان مین.
    یک دفعه کسی پایم را گرفت ، بلند کرد و روی سینه اش گذاشت .
    مجروح بود ، گفت : « برو برادر ، برو ! »
    شناختمش ، همانی بود که به خاطر کم سن و سالی نمی گذاشتم جلو بیاید .

    منبع: وبسایت واحد شهدا

    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  39. 10 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  40. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Lightbulb خال هندی

    یک موقعیتی را داده بودند به ما دو تا .
    هر دو آر پی جی داشتیم .
    او میزد ، من کمک بودم .
    من میزدم او کمک بود و یک بار نوبت من بود .
    حال نداشتم بلند شوم .
    فهمید ، قبضه را آماده کرد ، بلند شد ، شلیک کرد .
    نشست ، با یک خال هندی روی پیشانی اش ...


    منبع: تارنمای واحد شهدا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  41. 11 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  42. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض اون فرمانده است یا من؟!




    بچه بود

    اونقدر برا اومدن به جبهه التماس کرد که کلافه شدم

    کارش شده بود گریه و التماس

    آخر سر فرستادمش مخابرات تا بی سیم چی بشه

    رفت آموزش دید و برگشت

    اتفاقا شد بی سیم چی خودم...

    ... یه شب توی عملیات اتیش دشمن زیاد شد

    همه پناه گرفتند و خوابیدند روی زمین

    یه لحظه این بچه رو دیدم که بی سیم روی دوشش نیست

    فکر کردم از ترس پرتش کرده روی زمین

    زدم توی سرش و گفتم: بی سیم کو بچه ؟!

    با دست به زیر بدنش اشاره کرد

    دیدم بی سیم رو گذاشته زمین و رویش خوابیده

    نگاهم کرد و گفت:

    اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بی سیم رو بر میداره

    ولی اگه بی سیم ترکش بخوره و از کار بیفته ، عملیات لنگ می مونه...

    ... مخم تاب برداشت

    زبونم بند اومده بود از فکر بلندش

    ...



    وبلاگ خاکریز خاطرات


  43. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-تیر-۲۱
    محل سکونت
    خوزستان!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,301
    امتیاز : 16,017
    سطح : 81
    Points: 16,017, Level: 81
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 333
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,213
    تشکر شده 9,639 در 2,086 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض بر مزار خویش...





    داشتم خونه رو مرتب می کردم

    حسین گوشه ی اشپزخونه نشسته و به نقطه ای خیره شده بود

    اونقدر غرق افکار خودش بود که هر چه صداش کردم جواب نداد

    رفتم جلوش و گفتم: حسین؟! ... حسین؟! ... کجایی مادر؟!

    یهو برگشت و بهم نگاه کرد

    گفتم: حسین جان! کجایی مادر؟!

    خندید و گفت: سر قبرم بودم مامان

    ار تعجب خنده ام گرفت.

    بهش گفتم: قبرت؟! ... قبرت کجاست مادر جون؟!

    گفت: بهشت زهرا سلام الله علیها ردیف ۱۱ قطعه ۲۴ شماره ۴۴

    چیزی نگفتم و گذشت ...

    ... وقتی شهید شد و دفنش کردیم به حرفش رسیدم

    با کمال تعجب دیدم دقیقا همون جایی دفن شده که اون روز بهم گفته بود

    پشتم لرزید ، فهمیدم اون روز واقعا سر قبرش بوده...



    خاطره ای از زندگی شهید حسین فهمیده

    راوی : مادر شهید


  44. 7 کاربر از پست مفید nahal تشکر کرده اند .


  45. #28
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,157 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    به نام خدا



    درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم....

    توی آن جهنم نه میشد رفت ، نه میشد دراز کشید

    چند نفر هم شهید افتاده بودند توی میدان مین.

    یکدفعه کسی پایم را بلند کرد و روی سینه اش گذاشت

    مجروح بود . گفت:برو برادر برو!!!

    شناختمش! همانی بود که بخاطر کم سن و سالی نمیگذاشتم جلو بیاید....





    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  46. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,577
    امتیاز : 122,748
    سطح : 100
    Points: 122,748, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,150
    تشکر شده 41,999 در 9,340 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    پیش فرض

    لبیک یا قاسم بن الحسن


    نوجوان 12 ساله ای بود ، اومده بود ستاد اعزام ..
    - اسم منو برای جبهه بنویسید.
    - سنت کمه!
    با ناامیدی برگشت روز بعد اومد ..
    - اسم منو بنویسید.
    - تو که میخوای بری جبهه مادرت راضی هست؟
    دوباره برمیگرده ..
    برای بار سوم اومد اینبار با یه ساک.. سلام کرد!
    جواب داد آخه تو خیلی کم سن و سالی مادرت راضی نمیشه!
    در ساک رو باز کرد پارچه سفید رو از توش درآورد ..
    گفت : این کفن منه ، مادرم برام گذاشته !
    لبیک یا قاسم بن الحسن



    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  47. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1