کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 238

موضوع: شب انفجار

  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۶
    محل سکونت
    شهرراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1987
    نوشته ها
    2,987
    امتیاز : 26,241
    سطح : 96
    Points: 26,241, Level: 96
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranYour first Group50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 17,497
    تشکر شده 7,457 در 2,302 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض شب انفجار

    سلام اینجاخاطرات شب انفجار رو میگیم تاخیلی چیزا یادمون بمونه وتلنگری باشه برامون هروقت حداقل اسم مبحث رو میبینیم دوستان مثل مبحثی که توی تالار قبلی داشتیم لطفا اینجاروهم راه بندازید ممنون





  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Arm of Law

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-فروردین-۲۸
    محل سکونت
    فققققط شیراز و لا غیر
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,872
    امتیاز : 28,166
    سطح : 98
    Points: 28,166, Level: 98
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 184
    Overall activity: 6.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 35,658
    تشکر شده 16,932 در 4,193 پست
    حالت من : Azkhodrazi
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    76
    مخالفت شده 15 در 14 پست

    پیش فرض

    آخه بعد از سه سال نوشتنش به چه دردي مي خوره؟

  3. 3 کاربر از پست مفید motmaene تشکر کرده اند .


  4. #3
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۲
    نوشته ها
    29
    امتیاز : 2,508
    سطح : 30
    Points: 2,508, Level: 30
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 47
    تشکر شده 91 در 25 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ای با با به چه دردی میخوره ؟؟؟؟؟؟

  5. 3 کاربر از پست مفید اللهم عجل لولیک الفرج تشکر کرده اند .


  6. #4
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۲
    نوشته ها
    29
    امتیاز : 2,508
    سطح : 30
    Points: 2,508, Level: 30
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 92
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 47
    تشکر شده 91 در 25 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض موعود

    خیلی عا لیییییه ،باعث تلنگرهایی برامون میشه .


  7. #5
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-اردیبهشت-۰۳
    نوشته ها
    3
    امتیاز : 3,568
    سطح : 37
    Points: 3,568, Level: 37
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 82
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکر کردن : 23
    تشکر شده 37 در 3 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اون شب من کانون بودم.از سرکار می اومدم و اتفاقأ آخرهای سالن نشسته بودم.وقتی بمب منفجر شد بی اختیار ایستادم اما وقتی میخواستم به سمت در برم یک لحظه با خودم گفتم اگر مرگ من اینجا مقدر شده بهتره که آروم سر جام وایسم و..... تا اینکه برادرها اومدن و از ما خواستن که از اونجا بریم بیرون.من کفشم رو گم کرده بودم رفتم بیرون .با اینکه همه مسیر رو بدون کفش بودم اما حتی یه شیشه کوچک هم توی پام نرفت چیزی که اذیتم میکنه اینه که با خودم میگم بیچاره شهادت که هیچی تو اونقدر ارزش نداشتی که حتی یک شیشه کوچک و یا....توی مجلس امام حسین(ع) بره به پاهات.


  8. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-مهر-۰۹
    محل سکونت
    دلم خوشست هستم کبوتر حرمی
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    635
    امتیاز : 13,727
    سطح : 76
    Points: 13,727, Level: 76
    Level completed: 20%, Points required for next Level: 323
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,317
    تشکر شده 3,057 در 597 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هر کی یه جوری داره اون شب رو توصیف میکنه:مال منم بشنوید....

    اون شب خواب بودم .از دانشگاه برگشتم کلاس آمار داشتیم ساعت9:15 صدایی شبیه

    صدای رعدو برق وحشتناک شنیدم.یه کم ترسیدم دیدم آسمون صافه,گفتم:بیخیال حتما

    مصالح ساختمون ریخته....راحت از همه جا بی خبر اومدم بخوابم. دیدم تلفن زنگ

    میخوره......مامان گوشی رو برداشت:الو بفرمایید.دیدم مامانم با گریه بلند

    میگه:راس میگی....!؟پریشون از خواب پریدم پرسیدم:چی شده؟ مامانم گفت:حسینیه

    بمب گذاشتن با گریه رفتیم سمت حسینیه.اون روز من با داداش دومیم که خیلی بچه

    هیاتی بود بدجوری دعوام شد و بهش گفتم:تو برو حسین حسین کن ببینم چی گیرت

    میاد!

    چه جمعیتی بود تاحالا اینقدر جمعیت رو یه جا ندیدم,انتظاماتیای مهربون همه دستشون

    یه تنگ آب قند بود یه لیوان دادن به بابام.بابام میگفت :بچم مهندسه بلایی سرش

    نیاد.....منم آروموش میکردم.گوشیا آنتن نمیداد2ساعت سر پا بودیم.یه دفعه داداش

    اولیمو دیدیم:دیدیم صورتش سیاه شده؟گفتیم چی شده:با باطوم زده بودن تو صورتش

    چرا؟چون میخواست بره داخل کانون.گفت:میگن کشته داده 8 تاشون رو بردن بقیه

    بیمارستان نمازین.رفتیم سمت بیمارستان,صحرای محشر بود زخمی پشت زخمی. داشتم میمردم

    بلاخره...داییم تماس گرفت گفت حاله داداش دومیت خوبه خونست.بعد از 3 ساعت

    سردرگمی,خوشحاااااال رفتیم خونه!چراغا همه خاموش بود داداشم داشت آروم آروم

    گریه میکرد,تا حالا گریشو ندیده بودم جگرم سوووخت.

    تازه فهمیدم نتیجه زبونه تیز اون روزم چی شد.......!
    ویرایش توسط مسافرشهرعشق : چهارشنبه ۳۱ فروردین ۹۰ در ساعت ۱۴:۰۶


  9. #7
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,130 در 4,478 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض شب بیست و چهارم 1

    به نام خدا

    آن شب چه گذشت بر ما ...

    به خاطر كمردرد مامانم نتونستيم دو جلسه ي بعد از عيد رو بریم كانون

    اون شب من خيلي تلاش كردم كه برم ولي هر كاري كردم نشد ..

    ناراحت بودم به خاطر اين كه نشده برم كانون .. رفتم بيرون موبايلمو با خودم نبرده بودم .. وقتي برگشتم رفتم سراغ گوشيم مي دونستم صبا بهم زنگ يا اس ام اس زده .. ( هميشه وقتايي كه كانون نمي رفتم يادم بود بهم زنگ يا اس ام اس مي زد اون شبم مثل هميشه زنگ زده بود ولي نبودم كه جواب بدم ) ساعت 9:20 بود . ديدم صبا 5 بار به گوشيم زنگ زده ! (آخرين تماسش چند دقيقه قبل از انفجار بود ...)

    شمارشو مي گرفتم مي گفت تماس با مشترك مورد نظر امكان پذير نمي باشد .. دوباره گرفتم نشد .. اس ام اس زدم نرسيد ..

    همين جوري كه تلاش مي كردم شمارشو مي گرفتم يه دفعه گرفت ، گوشي رو برداشت ساعت 9:30 بود ( ربع ساعت بعد از انفجار ... )

    يه جوري بود خيلي شلوغ بود فكر كردم كانون نيست تو خيابوني جايي هست ، خيلي سر و صدا بود

    گفتم كانوني ؟ گفت آره

    ناراحت بود گفتم چي شده ؟ گفت نمي دوني چي شده ، يه چيزي اين جا منفجر شد .. نمي دونم چي بود .. نمي فهمم .. اين جا خيلي شلوغه .. ديوارا ريخته همه درب و داغونن ..

    حرفاشو مي شنيدم ولي باورم نمي شد ! نمي تونستم شنيده هام رو هضم كنم ! فقط مي شنيدم ولي نمي تونستم جمله هايي كه ميگه رو تجزيه تحليل كنم ! شوكه شده بودم ! گفتم خوبي خودت ؟ گفت آره من خوبم ولي از بچه ها خبر ندارم .. خيلي دعا كن ...

    خيلي ناراحت بود .. يه جوري بود . هم تو بُهت بودم نمي دونستم چي بايد بگم مونده بودم تو حرفاش ، هم اين كه نمي شد بيشتر باهاش حرف بزنم احساس كردم حالش خوب نيست زياد ، نمي تونه حرف بزنه .. خداحافظي كردم ، ازش خواستم خبرم كنه ...

    من پاي تلفن وقتي حرفاي صبا رو شنيدم بلند و مضطرب گفته بودم چي شده ؟ كانون ؟ ريخته ؟ الآن خوبي ؟ ...

    همه ي خانواده نگران نگاهم مي كردن منتظر بودن حرف بزنم بگم چي شده ولي من همين جوري پاي تلفن وايساده بودم . مونده بودم . نمي دونستم چي بايد بگم بهشون .. گفتن چي شده ؟؟؟ ... همين جوري كه تو بُهت بودم نمي تونستم حرف بزنم . سعي مي كردم چيزايي رو كه شنيدم بگم ولي نمي شد با بهت زدگي زياد به زور گفتم گفتش يه چيزي منفجر شده و ...

    ***




    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  10. #8
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,130 در 4,478 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض شب بیست و چهارم 2

    به نام خدا

    همه نگران بوديم

    هرچي تلاش كردم شماره ي بقيه ي بچه ها رو بگيرم نشد همش مي گفت تماس با مشترك مورد نظر امكان پذير نمي باشد !!! دوباره به صبا زنگ زدم نگرفت ...


    نگران بودم اصلا نمي فهميدم دارم چي كار مي كنم .. كلافه شده بودم


    نمي دونم چه جوري بودم و چه حالي داشتم كه همش بهم مي گفتن فعلا تو بشين ! آروم باش ! هيچ كاري نكن چند دقيقه ! صبر كن ببينيم چي ميشه ...


    هي مي گفتم كاش اون جا بوديم كاش مي شد بريم بفهميم چه خبره ..


    كلي نذر و نياز كردم كسي طوريش نشده باشه .. بچه ها خوب باشن .. واي خدا آقا سيدددددددد ...


    داشتم ديوونه مي شدم .. هيچ كاري نمي تونستم بكنم



    عموم زنگ زد گفت امشب بچه ها نرفتن كانون ؟ بابام گفت نه .. خبر داد كه انگار تو كانون يه چيزي منفجر شده و انگار بمب بوده و ...

    دوستان از قم ! و تهران ! تماس گرفتن كه كانون چه خبره ؟؟؟؟؟


    منم با كلي تعجب كه اينا چه جوري خبردار شدن ! مي گفتم هنوز درست نمي دونم و ... سعي مي كردم چيزي نگم چون اطلاع دقيقي نداشتم



    ***

    تا ساعت 12 شب نتونستم با هيچ كدوم از بچه ها تماس بگيرم ... نگران بودم داشتم مي مردم از نگراني ...


    بابام به همكاراش زنگ مي زد ببينه بقيه چه خبري دارن .. چي شده دقيقا ؟!!!


    بالاخره تونستيم بفهميم كه آقا سيد حالشون خوبه ... يه كم آروم تر شدم .. بعدش بابام وقتي ديد خيالمون يه كمي راحت شده گفت اين تعداد مجروح بردن بيمارستان چند نفر شهيد شدن ، انگار آخر حسينيه بوده و .... ( از تلفنايي كه كرده بود اين اطلاعات رو بدست آورده بود ولي چون ماها حالمون خوب نبود چيزي نگفته بود )


    واي خدايا .. آخر حسينيه ؟؟؟ همون جا كه هميشه با بچه ها مي نشستيم ؟؟؟ ... بچه هااااااااا ... خدايا .........

    كاش رفته بوديم امشب ... كاش اون جا بوديم ... هي گفتم بريما .. گرچه .. هيچي .. لياقت مي خواست ....

    ***



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  11. #9
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,130 در 4,478 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض شب بیست و چهارم 3

    به نام خدا

    آخر شب بالاخره تونستم شماره ي صبا رو بگيرم .. حال خودش و بقيه ي بچه ها رو پرسيدم گفت همه خوبن باز يه كمي آروم شدم ولي مگه مي شد آروم شد ... فكرشم نمي تونستم بكنم كه چه اتفاقي افتاده امشب تو كانون ...

    تا صبح بيدار بودم نمي تونستم بخوابم همش پاي كامپيوتر بودم و منتظر خبر جديد .. صبح شد باز بيدار بودم منتظر بودم ببينم اخبار ساعت 6 تلويزيون درباره ي كانون چي ميگه ولي خبري نبود ...

    تا دو سه روز همش بيدار بودم اصلا نمي تونستم بخوابم فقط شايد روي هم سه چهار ساعت خوابيدم كه اونم غش كرده بودم ديگه ... با كوچيكترين صدايي بيدار مي شدم .. تو خواب هم حرف مي زدم هزيون مي گفتم .. خواب انفجار مي ديدم ... !!!

    ***
    چند روزي دوستان و آشناياني كه مي دونستن ما كانون ميريم سراغمون رو مي گرفتن مي پرسيدن كه شما هم بودين يا نه .. وقتي مي گفتيم نه اون شب نشد بريم كانون مي گفتن خدا رو شكر ... خدا دوستتون داشته .. خدا بهتون رحم كرده .. تولد دوباره تون رو تبريك ميگيم و از اين چيزا !!!!!!!!!

    بايد به زور لبخند مي زديم در جواب اين حرفا ولي تو دلمون زار مي زديم به حال خودمون كه كاش ما هم لياقت حضور توي اون مجلس رو داشتيم .. كاش ما هم ...

    ***
    اون روزا موقع اخبار كه مي شد همه منتظر خبري چيزي ولي هيچ خبري نبود ... و بعدشم اتفاقات و حرفا و تهمتاي تلخي كه مي ديديم و مي شنيديم .. چه روزايي بود .. چقدر تلخ بود .. چقدر سياه بود .. 25 روز بيشتر نبود ولي خييييييلي سخت و طولاني گذشت ... وقتي بچه ها رو مي ديدم بچه هايي كه اون شب تو مجلس بودن قشنگ مي تونستم حس كنم كه حتي چهره هاشونم تغيير كرده .. يه غم عجيب تو چهره هاشون بود .. يه گرفتگي عجيب .. يه بهت عجيب ...

    هيچ وقت نمي تونم درك كنم اون شب چي شد و چي گذشت .. هيچ وقت نمي تونم احساس دوستانم كه اون شب توي مجلس بودن رو درك كنم ...

    ***
    چقدر سخت بود شنيدن حرف هايي كه با اطمينان گفته مي شد ولي ما مي دونستيم كه همچين چيزي نيست ... چقدر سخت بود توضيح دادن اين كه نمايشگاه ادوات نظامي اي در كار نبوده .. چقدر سخت بود پاك كردن تهمت ها و دروغ ها و ... چه روزاي تلخي بود ......

    ***



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  12. #10
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,130 در 4,478 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض شب بیست و چهارم 4

    به نام خدا

    تو ذهنم شهيد و شهادت مال جبهه ها بود . مال همون وقتي كه من نبودم .. هميشه دعا و آرزوي شهادت مي كردم .. دعاي آخر آقا سيد رو با تمام وجود الهي آمين مي گفتم ! ولي شايد هيچ وقت باورم نمي شد كه شهادت همين نزديكي ها باشه .. شهادت بازم دست يافتني باشه ...

    حالا سه هفته ي متوالي هست كه دارم مي بينم آدمايي هستن كه شهيد ميشن .. آدماي دست نيافتني اي هم نبودن همين بچه هاي كانون خودمون بودن .. همونا كه هر هفته با هم تو مجلس امام حسين شركت مي كرديم همونا بودن ولي ...

    سه هفته از تقويم زندگيمون رنگ سرخ شهادت گرفت ... سه هفته ي متوالي شهادت ديديم .. سه هفته ي سرخ .. سه هفته ي دردناك ... سه هفته بغض و اشك و آه و غبطه و ... سه هفته اي كه هيچ وقت لحظه لحظه اش از يادمون نميره ...


    شنبه 24 فروردين ... انفجار نوراني .. شهادت 11 نفر از عاشقان امام حسين

    سه شنبه 27 فروردين ... تشييع پيكر هاي مطهر شهدا .. شاهچراغ

    جمعه 30 فروردين ... مراسم هفتم شهدا ... يه هفته خيلي سخت گذشت مخصوصا برا من كه نتونستم تو تشييع شهدا هم شركت كنم اين مراسم يه كمي آروممون كرد

    دوشنبه 2 ارديبهشت ... شهادت آقاي مروجي هاشمي و آقاي شاهچراغي

    چهارشنبه 4 ارديبهشت ... تشييع پيكر هاي مطهر دو شهيد ..

    سه شنبه 10 ارديبهشت ... شهادت راضيه كشاورز

    چهارشنبه 11 ارديبهشت ... استقبال از مقام معظم رهبري با غم سنگين چهارده شهيد ... و تسلي قلب هاي داغدارمون با ديدن چهره ي نوراني آقامون و شنيدن صداي رهبرمون و بودن و نفس كشيدن در جايي كه نايب امام زمانمون اون جا بود

    پنج شنبه 12 ارديبهشت ... تشييع پيكر مطهر شهيده راضيه كشاورز ... چهاردهمين شهيد رهپويان وصال ... با ياد مادرمون حضرت زهرا (س) ...

    و ...


    در باغ شهادت باز باز است ... !!!




    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  13. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مرداد-۱۸
    محل سکونت
    یه پای دلم تو کربـلا ، یه پای دلم تو مشــهده ..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,934
    امتیاز : 107,080
    سطح : 100
    Points: 107,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,987
    تشکر شده 19,056 در 4,439 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط آبشار نمایش پست اصلی
    به نام خدا

    تو ذهنم شهيد و شهادت مال جبهه ها بود . مال همون وقتي كه من نبودم .. هميشه دعا و آرزوي شهادت مي كردم .. دعاي آخر آقا سيد رو با تمام وجود الهي آمين مي گفتم ! ولي شايد هيچ وقت باورم نمي شد كه شهادت همين نزديكي ها باشه .. شهادت بازم دست يافتني باشه ...
    font][/color][/b]


  14. #12
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,130 در 4,478 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض شنبه همان شنبه بود اما ....

    شنبه همان شنبه بود اما ....

    منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز


    شنبه ای بود ، مثل همه شنبه ها ، خب ساده است ، شنبه برای ما کانونی ها بیش از آنکه معنای روز اول هفته را بدهد ، معنای کانون را می دهد ... همیشه شنبه یعنی کانون !!
    مثل همیشه بود ، زود به حسینیه می رسم ، خسته از کار روز و غمگین از هزار و یک مشکل ریز و درشتی که سنگینی اشان ، حوصله ام را کم کرده است .

    گشتی می زنم اطراف حسینیه ، جلسه تدارکات است ، بچه ها دور هم جمع شده اند ، من همیشه این تدارکاتیها را دوست دارم ، می ایستم کنارشان ، مسئولشان در حال صحبت کردن است ، از شهادت
    می گوید ! تعجب می کنم .
    فکر می کردم توی جلسه تدارکات باید بیشتر بحث کار باشد ، کلمن ، آب ، چایی و شربت و ... !!
    _ بچه ها ! ما مثل شهدا کار نمی کنیم ، اگر مثل آنها بودیم ، حتما راهی برای شهادت بود ... در شهادت هنوز ... !!

    گردنم را کج می کنم ، چشمهایم انگار دنبال چیزی در آن دورها می گردد ؛ شهادت ... ؟!!
    شهادت ، شهید ... !چه واژه های غریبی ، ولش کن !!

    چشم می گردانم ، دور حسینیه ، گوشه ای دیگر ، جلسه واحد شهداست ...
    مسئولش را می شناسم ، همکلاسی هستیم ...
    گاهی با خودم فکر می کنم ؛ هرگز نمی توانم مسئول واحد شهدا باشم ، چطور می شود فرهنگ جبهه را به خرد این نسل داد !!
    تازه من خودم هم چندان آشنایی ندارم !!
    اتفاقا مسئول واحد هم همین ها را دارد به نیروهایش گوشزد می کند ؛ فاصله ما با نسل جهاد زیاد شده ، باید با یک روش جدید این فرهنگ را به نسل جدید تزریق کنیم ...
    می گذرم ...
    توی صف نماز می نشینم ، کمی جلوتر از معراج شهدا ...
    نماز شروع می شود ، صدای هق هق کنار دستی ام را می شنوم !! پشت سری و جلویی !
    مگر اعتکاف است ؟! نماز من هم کمی متفاوت است ، شاید گریه آنها من را هم هوایی کرده ، یاد اعتکاف می افتم و سفر مکه !
    نمازهایی که روبروی کعبه می خواندم و وقتی قنوت می گرفتم ، کعبه توی دستهایم بود و آن وقت هیچ چیز نمی خواستم ، همه چیز توی مشتم بود ....
    نماز تمام می شود ... سخنرانی شروع ... !!
    خود فریبی ، عنوان سخنرانی است !!

    کسی که به مقام فنا رسیده ، ابایی ندارد که امشب ، شب آخر عمرش باشد ...
    با یک حساب سرانگشتی مشخص می شود که من اهل فنا نیستم !! فنا که هیچ ، اهل تحمل کوچک مشکلات هم نیستم ..
    با خودم می گویم : شب آخر عمر...؟!!ناخوآگاه چیزهایی توی ذهنم غوغا می کنند :
    نماز قضا ، روزه قضا ، حق الناس ... امانتی ها ... مادرم ... پدرم ...
    چقدر کار نکرده دارم که قانون " از فردا " شامل حالشان شده ...
    با خودم می گویم : کاش می شد زندگی را reset کرد ، مثل کامپیوتر ، هر وقت قفل میکند یک دکمه را فشار می دهی و همه چیز از اول ...
    کانون را هم می شود ریست کرد ، خودم را ، کانون را ، آدمها را ، کاش آدمها دکمه ریسیت داشتند ...
    چه فکرهای مسخره ای ، همین افکار باعث می شود که پنج دقیقه از سخنرانی را از دست بدهم ....
    چقدر هوا گرم و گرفته است ... بلند می شود ، مقصدم پشت حسینیه است ، بیرون می روم ، هوای خنک بهار توی صورتم می خورد ، می نشینم پشت حسینیه ، سخنرانی دارد کم کم تمام می شود ، دعای فرج شروع ...
    اصلا من عاشق این یاارحم الراحمین آخر دعای فرج هستم که همگی دسته جمع فریاد می کشیم ...همانجا که آنقدر فریادها در هم گره می خورد که دیگر صداها را تشخیص نمی دهی ، فقط یک صداست ، صدای کانون !!
    انگار کسی لبیک می گوید !!
    وسط یا ارحم الراحمین بچه ها ، آرام در دلم لبیک می گویم ... تا آخرش ...!!
    لبیک ، اللهم لبیک ، ان الحمد والنعمه لک و الملک ، لاشریک لک لبیک ....
    امشب چقدر یاد آن عمره به یادماندنیم ...
    خنک شده ام ...
    مراسم شروع می شود ....
    به مشبک ضریحت دلم گره خورده
    بخدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده ....
    " ولش کنی مرده " را آرام می گویم ، انگار که باورم نمی شود ... فکر می کنم اگر ولم کنی ، واقعا
    می میرم؟!!
    می میرم ، حتما می میرم ، حتما روحم می میرد ، دفعه بعد فریاد می کشم .... " بخدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده "

    بی توای صاحب زمان ، بی قرارم هر زمان ...
    بیقرارم؟!!
    صاحب زمان !! یعنی صاحب زمان است ... یعنی زمان توی مشتش هست ، مکان را هم ...
    پس الان هم اینجاست ، اصلا مگر می شود نباشد ؟!!
    خجالت می کشم ، از آن حسهایی که خیلی کم سراغم می آید ، ولی وقتی می آید ته دلم انگار چیزی آب می شود ... !!
    " از فردا " ... تکرار می کنم : " از فردا" ... حتما شروع می کنم ...!!
    دارم قول میدهم که .....

    همه چیز می لرزد ، صدا آن قدر زیاد است که ناخودآگاه همه را از جا می کند ...
    آتش از پنجره پشت حسینیه که شیشه هایش خرد شده ، بیرون میزند ... خاک ... دود ... می دوم .. سرفه می کنم ... می دوم ... اشکهایم ناخودآگاست ، می لرزم ... دستهایم یخ زده ... می رسم به جلوی درب آخر حسینیه ... قیافه ها وحشت زده ، پر از خاک ... گریان ... ترسان ... می دوند .. همه می دوند ... من اما می ایستم ... یکی را می بینم ، با هیجان می پرسم : چی شده؟!
    کسی حال توضیح ندارد ، من هم نمی خواهم بشنوم لابد ، فقط دارم می پرسم ...
    بدون چادر و کفش می دود ، قیافه اش آشناست ، چندسال پیش... دستهایش را می گیرم ، می پرسم : چی شده ؟ با ضجه می گوید : دوستم ، آروز ! کنار دستم بود ، نیست ، هرچه می گردم نیست ... کلماتش بریده بریده .. دستش را توی دستم می گیرم ، آرامش می کنم ...
    سیل جمیعت، دستهایمان را جدا می شود ....
    بیرون می روم ...
    جلوی حسینیه شلوغ است ...
    بازار شایعه داغ ...
    کفشها و چادرها را بیرون می آوریم و توی مدرسه روی هم می ریزیم تا هر کس یکی را بپوشد از محیط دور شود ...
    سرویسها سریع راه می افتند ... صدای آژیر آمبولانس ... ماشین آتش نشانی ....!!!
    موبایلم از همان لحظه اول توی دستم هست و تند و تند شماره دوستانم را می گیرم ...
    هیچ کدام بر نمی دارند ...
    خدایا !! دوستام !!!
    هر کس که از درب حسینیه بیرون می آید ، انگار که دنیای را یکجا به من داده باشند ، خوشحال می شوم .. این یکی هم سالم است ... این یکی هم ... خدایا فلانی ... راهی برای گرفتن خبر از دوستان و آشنایان نیست ....
    زمان مثل باد می گذرد ، ساعتم را نگاه می کنم 12 است ... سه ساعت گذشته و متوجه هیچ نشدم ...
    میان جمیعت چهره ی آشنایی است ، دارد دنبال من می گردد حتما ... مادرم ، با اشک بغلم می کند ...
    من اما مبهوتم ، ساکتم ، نمی دانم چه شده ...!!
    دنبالش راه می افتم .. نیم ساعت بعد توی اتاقم ، صوت ضبط شده ی مداحی شب را گوش میدهم .
    سیل پیام ها ... محمد مهدوی، مسئول واحد شهدا ... رفت!!
    بغض می کنم ، چه خوش خدمتی ، چه پاسخی
    صبح می شود ... نجمه هم آسمانی شد ! خدایا ...! چهره ی آشنای انتظامات ... با لبخند دائمیش ...
    مسعود رضایی ، دست روی سینه ... به حالت سینه زدن ... رفت !!
    بغضم هنوز امان نیافته ، لحظه شماری می کنم برای مراسم تشییع ، نه تشییع شهدای گمنامی که بعد از چندین سال پیکرهایشان پیدا شود ، تشییع یارانمان ، دوستانمان ، همانها که کنار خودمان بودند ، با هم سینه می زدیم ، با هم می خواندیم ، با هم دعا می کردیم ، دستشان توی دستهای ما بود و همین چند وقت پیش جلوی گنبد امام رضا (ع) با هم حاجت خواستیم ، تشییع بچه های کانون ، بچه های کانون ، بچه های کانون ... همان کانون خودمان !!
    دلم می خواهد ازشان بپرسم ، هنگام شهادت برچه شهید بودی؟

    بالاخره روز تشییع می رسد ، همه آمده اند ، کانونی و غیر کانونی ندارد ، همه می دانند اینها پاک ترین بچه های این خاک بودند ، همه می دانند ... ! همه می سوزند ...!

    ما اما انگار چیزی گم کرده ایم ، انگار غمی به بزرگی حسرت شهادت روی دلمان مانده است ... !!
    همه چیز ملموس شده ...
    قالب شهادت که عکسش داشت توی ذهنمان هر روز مات تر و کمرنگ تر می شد ، یک دفعه به روشنی روز شد به شفافی رفاقتهایمان ...

    حالا معنای جا ماندن را خوب می فهمم ، دیگر نمی توانم به نسل پیش از خودم غر بزنم که تو نسل جنگی ، تو شهید دیدی ، تو رفیق از دست دادی ، تو معنای این چیزها را می فهمی ، من اما نسل رنگ و ریا هستم ، نسل مد و برموردا ، نسل اینترنت و ماهواره ....
    بلاخره این چشمهایی که خیلی چیزها برایش غریبه بود ، به نظاره صفاتی نشست که فقط توی کتابها خوانده بود ، دیدم چطور می شود درد کشید و آرام بود !
    دیدیم چطور می شود شکر کرد ، من این روزها " رضی الله عنهم و رضوا عنه " را به وضوح حس می کنم ...
    یک هفته می گذرد ، دلمان هر روز گرفته تر از قبلش ... حسرت پرواز !
    کاروانمان هنوز سیزه نفری است ، چهاردهمی هم بعد از 18 روز راهی می شود ، راهی می شد تا مجلس اهل بیتی (س) کانون چهارده شهیدی شود ..

    ما اما هر روز کارمان سر زدن به خانواده های شهدا و جانبازان است ، نشستن پای صحبت های شیرین خانواده هایشان ، شنیدن از خصوصیات اخلاقی دوستانمان که با هم پای سخنرانی می نشستیم ، من فقط شنیدم ، اما او شنید و عمل کرد ...
    روحیه می گیرم وقتی که پای صحبتهای مادر راضیه می نشینم .
    مادرش با عشق از او می گوید ... !! من یاد می گیرم ، قول می دهم که عمل کنم ، نه از فردا که از همین لحظه ...
    حالا دیگر می دانم که می شود توی عصر ماهواره و اینترنت هم شهید شد ...
    می دانم که سعادت مربوط به عصر خاصی نیست ، سعادت نتیجه عمل است ، نتیجه ی اخلاص است ، نتیجه ی ایمان است ...!!

    این روزها خیلی چیزها برایم رنگ باخته اند ، همان هایی که تا پیش از این دغدغه ی خاطرم شده بودند .
    به راحتی می توانم از کنار مشکلات رد شوم ، می توانم به دنیا بخندم ، همان طور که آنها به روز مرگی های ما لبخند زدند و رفتند ...
    این روزها راحت می توانم تصمیم بگیرم ، شروع کنم ، چیزهایی را که قانون " از فردا " شامل حالشان شده بود ...
    این روزها راحت چشم می پوشم ، می گذارم ، می گذرم ...
    چون می دانم باید گذاشت و گذشت ...
    باید گذاشت و گذشت تا بیقرار صاحب الزمان (عچ) شوم ، باید گذاشت و گذشت تا سربازش شوم ...
    تا شهید شوم ...

    ویرایش توسط آبشار : چهارشنبه ۲۴ فروردین ۹۰ در ساعت ۲۳:۵۵



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  15. #13
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,462
    امتیاز : 57,154
    سطح : 100
    Points: 57,154, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,433
    تشکر شده 36,832 در 2,450 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 45 در 31 پست

    پیش فرض

    سلام
    امشب در سالگرد شهادت بچه ها در بمب گذاری کانون وبلاگمو بروز کردم
    رفتند تا ما .........
    http://seyyedanjavi.persianblog.ir/
    التمااااااااااااااااااااا ااااااااااس دعا
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  16. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-دی-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,541
    امتیاز : 14,668
    سطح : 78
    Points: 14,668, Level: 78
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 182
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 25,260
    تشکر شده 11,169 در 2,337 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    اون شب نزدیکای ساعت نه بیخود و بی جهت نت را قطع کردم....با اینکه قصد داشتم برنامه کانون رو گوش بدم یادم رفت!
    ساعت نه و خورده ای بود....شاید نه و نیم....رفتم تو نت و یاهو را باز کردم.
    یه آفلاین داشتم: حسینیه شهدای شیراز بمب گذاری شده( یه همچین چیزی!) متحیر موندم...یعنی چی؟ چند دقیقه پیش من آنلاین بودم خبری نبود.
    فورا به طرف پیام دادم که این چی نوشتید؟ الکی چرا خبر میفرستید!
    گفت : دوستم شیرازه همین الان زنگ زد گفت چند دقیه پیش این اتفاق افتاده.....
    خدای من بچه ها! من فقط بچه های تالارو می شناختم.... زنگ زدم صبا...بعد چند دقیقه گرفت. پرسیدم اما خودشم هاج و واج بود.... پرسیدم بچه ها چطورن؟ گفت هنوز بی خبرم!
    نمی دونم چیا گفتم و چی شنیدم اما طاقت نداشتم.
    پیام دادم به اد لیستم که دوستان هر کی سلامته خبر سلامتیشو بده!
    از اون روز دیگه رو هوا بودم... از طرفی میومدم سایت حال بچه ها رو می دیدم...خبر ها ...خبرهایی که دل آدمو کباب می کرد...
    از طرفی تو پالتاک بحث می کردن رو موضوع و خیلی راحت می گفتن: گاز بوده منفجر شده! نمایشگاه نظامی بوده! ....
    استدلال های دوستام تو وبلاگاشون قوی تر از همه اینا بود....از این تحلیلای الکی کم طاقت شده بودم....می رفتم بیرون که صداشون را نشنوم.
    چقدر شهدای مظلومی بودن....
    با اینکه دور بودیم اما حس کردیم مظلومیتشون را.... الهی با خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها محشور باشن.
    هنوزم وقتی صوت " بی تو ای صاحب زمان" را می شنوم یادشون می افتم.
    التماس دعا


  17. #15
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۲-بهمن-۱۲
    محل سکونت
    شيراز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1985
    نوشته ها
    178
    امتیاز : 11,749
    سطح : 71
    Points: 11,749, Level: 71
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 301
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 394
    تشکر شده 981 در 166 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بارها و بارها براي ما شهادت رو مينويسند اما خودمون خرابش ميكنيم

    اين رو اون دنيا ميفهميم

    يوم الحسرة ...


  18. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-اردیبهشت-۲۹
    محل سکونت
    ایران - تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,251
    امتیاز : 76,420
    سطح : 100
    Points: 76,420, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 17,358
    تشکر شده 11,456 در 2,968 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    هو الحیّ
    سلام

    هیچ چیز دقیقی در مورد اون شب یادم نمیاد ... همه چیز یه حالت مه گرفته داره توی ذهنم ... پر از دود و خاکستر ... مبهم و نامعلوم

    فکر کنم از زیرنویس شبکه ی خبر ، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...

    با این جور چیزها نا آشنا نبودم ولی دلم شور می زد ... بیشتر نگران آقا سید بودم و بعد هم دوستام ...

    انگار اول به ادمین زنگ زدم و گفتم فهمیدی چی شده ؟ ... خلاصه خرده اطلاعاتی که داشتیم رو رد و بدل کردیم و گذشت ...

    دیگه چیز دقیقی توی ذهنم نیست ، غیر از اینکه همه ی خبرها رو پیگیری می کردم تا ببینم بالأخره چی میشه ... هم از خبرگزاری ها و هم از خود کانون و بچه ها ...

    وقتی که نیروهای امنیتی می گفتن که بمب گذاری منتفیه ، می دونستم که بچه های کانون دارن زیر یه فشار عظیم له میشن ...

    ولی ... در عین حال می دونستم که اون نیروهای امنیتی دارن چندین برابر این فشار رو تحمل می کنن ... ولی باز هم مجبورن سر حرفشون بمونن و ادامه بدن ... (هر کسی توی شرایط بحران ، باید فقط به وظیفه ی خودش عمل کنه)

    وقتی که آقا (حفظه الله تعالی) پیام دادن ، و وقتی که به شیراز سفر کردن ، یه احساس آرامش عجیبی بهم دست داد ... حتی بیشتر از وقتی که خبر دستگیری عامل انفجار رو شنیدم ...

    و انگار دیگه همه چیز تموم شده بود ... همین
    .
    .
    .
    .



    گـشـتـم هـمـه جـا بـر در و دیــــــوار حـریـمـت
    جـایـی نـنـوشـتـه اسـت گـنـهــــــکار نـیـایـد...!


  19. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,389
    امتیاز : 91,933
    سطح : 100
    Points: 91,933, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,123
    تشکر شده 23,660 در 5,469 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض

    یا زهرا

    دیدین تا حالا بچه ها عکسای مجردی پدر و مادرشونو می بینن می پرسن که خودشون کجان ؟

    + پرسیدن نداره ! الان بچم دیگه !

  20. 7 کاربر از پست مفید مشكات نياز تشکر کرده اند .


  21. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-شهریور-۲۹
    محل سکونت
    همسایه بی بی معصومه(س)
    نوشته ها
    3,837
    امتیاز : 61,722
    سطح : 100
    Points: 61,722, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 16.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 6,762
    تشکر شده 14,096 در 3,233 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حاضر و یا ناظر

    من از اون شب خاطره ای ندارم ، با شهدا هم تا وثتی زنده بودن خاطره ای ندارم ، اما الان از شهدا کلی خاطره دارم
    اینا یه کم مربوط به واقع انفجاره هست ، فعلا داشته باشین :

    من که اون شب نفهمیدم ، فردا صبحش اس ام اسی از طریق یکی از دوستام فهمیدم ، فک نمیکردیم اینقد مهم باشه و کشته داده باشه و ...

    اومدم تو سایت دیدم آره ویژه نامه بالاست و ...

    یه کوچولو گشتم اما زیاد دیگه پیگیر نشدم.

    آقا سید چند وقت بعد اومدن بوشهر ( فک کنم خردادماه بود) ، یه کم از شهدا گفتن ، دقیقا یادمه از شهید مهدوی و راضیه و فک کنم شهید شاهچراغی گفتن ، خیلی روم تاثیر گذاشت . باز چند بار اومدم نت و نگاهی کردم و رفتم( اون موقع ها اینقد نمیومدم نت ) ، تا تو مرداد بود که خیلی اومدم سایت و وبلاگ و اینا و با شهدا آشنا شدم .




    بگیر از من جهانم را ، ولی بانو حرم را نه...تمــام ِ جاده ها آری ، خیابان ِ اِرم را نه ...

    کریمه ! کلبه ی امید ِ من روشن به لطف ِ توست...بکش هر روشنایی را ولی لطف و کرم را نه
    ...



  22. #19
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,541
    امتیاز : 64,099
    سطح : 100
    Points: 64,099, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,107
    تشکر شده 22,636 در 4,090 پست
    حالت من : Khonsard
    یاد شده
    در 1 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    از بعد انفجار تا همین الان بیدار بودم !
    حسینیه، بیمارستان، سایت خبری کانون، خبر شهادت مسعود
    و ساعت 6 جلسه با آیت الله حائری!
    باید سایت ویژه انفجار تا ساعت 12 بیاد بالا !
    ویرایش توسط رهرو : سه شنبه ۱۷ فروردین ۹۵ در ساعت ۰۰:۲۰
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟


  23. #20
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۲۷
    محل سکونت
    تهران
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    248
    امتیاز : 14,951
    سطح : 79
    Points: 14,951, Level: 79
    Level completed: 21%, Points required for next Level: 399
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,283
    تشکر شده 849 در 224 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بسم الله

    پای نت فهمیدیم انفجار شده با واسطه از شیراز خبر گرفتیم یکی که خونش با حسینیه فاصله هم داشت میگفت صدای انفجار و شنیدن
    راستش وقتی شنیدم یه عده شهید شدن دلم برا اونایی که شهید نشدن بیشتر سوخت. گفتم ما که دوریم انقدر حسرت میخوریم اونجا نبودیم، چی به سر کسایی میاد که اونجا بودن و ...
    تا صبح بیدار بودم فقط راه میرفتم و .
    ولی جدا از حسرت و غصه و ... شهادت بچه های کانون یه روزنه امید بود و هست خوش به سعادتشون
    اللهم الرزقنا
    ویرایش توسط yasekabood_110 : پنجشنبه ۲۵ فروردین ۹۰ در ساعت ۱۱:۰۸


    ای شقایق های آتش گرفته!دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شمارا برخود دارد.آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟


  24. #21
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,462
    امتیاز : 57,154
    سطح : 100
    Points: 57,154, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,433
    تشکر شده 36,832 در 2,450 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 1 پست
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 45 در 31 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط رهرو نمایش پست اصلی
    از بعد انفجار تا همین الان بیدار بودم !
    حسینیه، بیمارستان، سایت خبری کانون، خبر شهادت مسعود
    و ساعت 6 جلسه با آیت الله ایمانی !
    باید سایت ویژه انفجار تا ساعت 12 بیاد بالا !
    آیت الله حایری منظورشونه . گیر ندید خب بیدار موندن
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  25. #22
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,731 در 1,036 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ^

  26. 2 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  27. #23
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,731 در 1,036 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط آبشار نمایش پست اصلی
    شنبه همان شنبه بود اما ....

    منبع : نشریه ی پرواز ؛ ویژه نامه ی چهلم شهدای واقعه بمب گذاری حسینیه سید الشهدای کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز


    شنبه ای بود ، مثل همه شنبه ها ، خب ساده است ، شنبه برای ما کانونی ها بیش از آنکه معنای روز اول هفته را بدهد ، معنای کانون را می دهد ... همیشه شنبه یعنی کانون !!
    مثل همیشه بود ، زود به حسینیه می رسم ، خسته از کار روز و غمگین از هزار و یک مشکل ریز و درشتی که سنگینی اشان ، حوصله ام را کم کرده است .

    گشتی می زنم اطراف حسینیه ، جلسه تدارکات است ، بچه ها دور هم جمع شده اند ، من همیشه این تدارکاتیها را دوست دارم ، می ایستم کنارشان ، مسئولشان در حال صحبت کردن است ، از شهادت
    می گوید ! تعجب می کنم .
    فکر می کردم توی جلسه تدارکات باید بیشتر بحث کار باشد ، کلمن ، آب ، چایی و شربت و ... !!
    _ بچه ها ! ما مثل شهدا کار نمی کنیم ، اگر مثل آنها بودیم ، حتما راهی برای شهادت بود ... در شهادت هنوز ... !!

    گردنم را کج می کنم ، چشمهایم انگار دنبال چیزی در آن دورها می گردد ؛ شهادت ... ؟!!
    شهادت ، شهید ... !چه واژه های غریبی ، ولش کن !!

    چشم می گردانم ، دور حسینیه ، گوشه ای دیگر ، جلسه واحد شهداست ...
    مسئولش را می شناسم ، همکلاسی هستیم ...
    گاهی با خودم فکر می کنم ؛ هرگز نمی توانم مسئول واحد شهدا باشم ، چطور می شود فرهنگ جبهه را به خرد این نسل داد !!
    تازه من خودم هم چندان آشنایی ندارم !!
    اتفاقا مسئول واحد هم همین ها را دارد به نیروهایش گوشزد می کند ؛ فاصله ما با نسل جهاد زیاد شده ، باید با یک روش جدید این فرهنگ را به نسل جدید تزریق کنیم ...
    می گذرم ...
    توی صف نماز می نشینم ، کمی جلوتر از معراج شهدا ...
    نماز شروع می شود ، صدای هق هق کنار دستی ام را می شنوم !! پشت سری و جلویی !
    مگر اعتکاف است ؟! نماز من هم کمی متفاوت است ، شاید گریه آنها من را هم هوایی کرده ، یاد اعتکاف می افتم و سفر مکه !
    نمازهایی که روبروی کعبه می خواندم و وقتی قنوت می گرفتم ، کعبه توی دستهایم بود و آن وقت هیچ چیز نمی خواستم ، همه چیز توی مشتم بود ....
    نماز تمام می شود ... سخنرانی شروع ... !!
    خود فریبی ، عنوان سخنرانی است !!

    کسی که به مقام فنا رسیده ، ابایی ندارد که امشب ، شب آخر عمرش باشد ...
    با یک حساب سرانگشتی مشخص می شود که من اهل فنا نیستم !! فنا که هیچ ، اهل تحمل کوچک مشکلات هم نیستم ..
    با خودم می گویم : شب آخر عمر...؟!!ناخوآگاه چیزهایی توی ذهنم غوغا می کنند :
    نماز قضا ، روزه قضا ، حق الناس ... امانتی ها ... مادرم ... پدرم ...
    چقدر کار نکرده دارم که قانون " از فردا " شامل حالشان شده ...
    با خودم می گویم : کاش می شد زندگی را reset کرد ، مثل کامپیوتر ، هر وقت قفل میکند یک دکمه را فشار می دهی و همه چیز از اول ...
    کانون را هم می شود ریست کرد ، خودم را ، کانون را ، آدمها را ، کاش آدمها دکمه ریسیت داشتند ...
    چه فکرهای مسخره ای ، همین افکار باعث می شود که پنج دقیقه از سخنرانی را از دست بدهم ....
    چقدر هوا گرم و گرفته است ... بلند می شود ، مقصدم پشت حسینیه است ، بیرون می روم ، هوای خنک بهار توی صورتم می خورد ، می نشینم پشت حسینیه ، سخنرانی دارد کم کم تمام می شود ، دعای فرج شروع ...
    اصلا من عاشق این یاارحم الراحمین آخر دعای فرج هستم که همگی دسته جمع فریاد می کشیم ...همانجا که آنقدر فریادها در هم گره می خورد که دیگر صداها را تشخیص نمی دهی ، فقط یک صداست ، صدای کانون !!
    انگار کسی لبیک می گوید !!
    وسط یا ارحم الراحمین بچه ها ، آرام در دلم لبیک می گویم ... تا آخرش ...!!
    لبیک ، اللهم لبیک ، ان الحمد والنعمه لک و الملک ، لاشریک لک لبیک ....
    امشب چقدر یاد آن عمره به یادماندنیم ...
    خنک شده ام ...
    مراسم شروع می شود ....
    به مشبک ضریحت دلم گره خورده
    بخدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده ....
    " ولش کنی مرده " را آرام می گویم ، انگار که باورم نمی شود ... فکر می کنم اگر ولم کنی ، واقعا
    می میرم؟!!
    می میرم ، حتما می میرم ، حتما روحم می میرد ، دفعه بعد فریاد می کشم .... " بخدا قسم این گدا رو ولش کنی مرده "

    بی توای صاحب زمان ، بی قرارم هر زمان ...
    بیقرارم؟!!
    صاحب زمان !! یعنی صاحب زمان است ... یعنی زمان توی مشتش هست ، مکان را هم ...
    پس الان هم اینجاست ، اصلا مگر می شود نباشد ؟!!
    خجالت می کشم ، از آن حسهایی که خیلی کم سراغم می آید ، ولی وقتی می آید ته دلم انگار چیزی آب می شود ... !!
    " از فردا " ... تکرار می کنم : " از فردا" ... حتما شروع می کنم ...!!
    دارم قول میدهم که .....

    همه چیز می لرزد ، صدا آن قدر زیاد است که ناخودآگاه همه را از جا می کند ...
    آتش از پنجره پشت حسینیه که شیشه هایش خرد شده ، بیرون میزند ... خاک ... دود ... می دوم .. سرفه می کنم ... می دوم ... اشکهایم ناخودآگاست ، می لرزم ... دستهایم یخ زده ... می رسم به جلوی درب آخر حسینیه ... قیافه ها وحشت زده ، پر از خاک ... گریان ... ترسان ... می دوند .. همه می دوند ... من اما می ایستم ... یکی را می بینم ، با هیجان می پرسم : چی شده؟!
    کسی حال توضیح ندارد ، من هم نمی خواهم بشنوم لابد ، فقط دارم می پرسم ...
    بدون چادر و کفش می دود ، قیافه اش آشناست ، چندسال پیش... دستهایش را می گیرم ، می پرسم : چی شده ؟ با ضجه می گوید : دوستم ، آروز ! کنار دستم بود ، نیست ، هرچه می گردم نیست ... کلماتش بریده بریده .. دستش را توی دستم می گیرم ، آرامش می کنم ...
    سیل جمیعت، دستهایمان را جدا می شود ....
    بیرون می روم ...
    جلوی حسینیه شلوغ است ...
    بازار شایعه داغ ...
    کفشها و چادرها را بیرون می آوریم و توی مدرسه روی هم می ریزیم تا هر کس یکی را بپوشد از محیط دور شود ...
    سرویسها سریع راه می افتند ... صدای آژیر آمبولانس ... ماشین آتش نشانی ....!!!
    موبایلم از همان لحظه اول توی دستم هست و تند و تند شماره دوستانم را می گیرم ...
    هیچ کدام بر نمی دارند ...
    خدایا !! دوستام !!!
    هر کس که از درب حسینیه بیرون می آید ، انگار که دنیای را یکجا به من داده باشند ، خوشحال می شوم .. این یکی هم سالم است ... این یکی هم ... خدایا فلانی ... راهی برای گرفتن خبر از دوستان و آشنایان نیست ....
    زمان مثل باد می گذرد ، ساعتم را نگاه می کنم 12 است ... سه ساعت گذشته و متوجه هیچ نشدم ...
    میان جمیعت چهره ی آشنایی است ، دارد دنبال من می گردد حتما ... مادرم ، با اشک بغلم می کند ...
    من اما مبهوتم ، ساکتم ، نمی دانم چه شده ...!!
    دنبالش راه می افتم .. نیم ساعت بعد توی اتاقم ، صوت ضبط شده ی مداحی شب را گوش میدهم .
    سیل پیام ها ... محمد مهدوی، مسئول واحد شهدا ... رفت!!
    بغض می کنم ، چه خوش خدمتی ، چه پاسخی
    صبح می شود ... نجمه هم آسمانی شد ! خدایا ...! چهره ی آشنای انتظامات ... با لبخند دائمیش ...
    مسعود رضایی ، دست روی سینه ... به حالت سینه زدن ... رفت !!
    بغضم هنوز امان نیافته ، لحظه شماری می کنم برای مراسم تشییع ، نه تشییع شهدای گمنامی که بعد از چندین سال پیکرهایشان پیدا شود ، تشییع یارانمان ، دوستانمان ، همانها که کنار خودمان بودند ، با هم سینه می زدیم ، با هم می خواندیم ، با هم دعا می کردیم ، دستشان توی دستهای ما بود و همین چند وقت پیش جلوی گنبد امام رضا (ع) با هم حاجت خواستیم ، تشییع بچه های کانون ، بچه های کانون ، بچه های کانون ... همان کانون خودمان !!
    دلم می خواهد ازشان بپرسم ، هنگام شهادت برچه شهید بودی؟

    بالاخره روز تشییع می رسد ، همه آمده اند ، کانونی و غیر کانونی ندارد ، همه می دانند اینها پاک ترین بچه های این خاک بودند ، همه می دانند ... ! همه می سوزند ...!

    ما اما انگار چیزی گم کرده ایم ، انگار غمی به بزرگی حسرت شهادت روی دلمان مانده است ... !!
    همه چیز ملموس شده ...
    قالب شهادت که عکسش داشت توی ذهنمان هر روز مات تر و کمرنگ تر می شد ، یک دفعه به روشنی روز شد به شفافی رفاقتهایمان ...

    حالا معنای جا ماندن را خوب می فهمم ، دیگر نمی توانم به نسل پیش از خودم غر بزنم که تو نسل جنگی ، تو شهید دیدی ، تو رفیق از دست دادی ، تو معنای این چیزها را می فهمی ، من اما نسل رنگ و ریا هستم ، نسل مد و برموردا ، نسل اینترنت و ماهواره ....
    بلاخره این چشمهایی که خیلی چیزها برایش غریبه بود ، به نظاره صفاتی نشست که فقط توی کتابها خوانده بود ، دیدم چطور می شود درد کشید و آرام بود !
    دیدیم چطور می شود شکر کرد ، من این روزها " رضی الله عنهم و رضوا عنه " را به وضوح حس می کنم ...
    یک هفته می گذرد ، دلمان هر روز گرفته تر از قبلش ... حسرت پرواز !
    کاروانمان هنوز سیزه نفری است ، چهاردهمی هم بعد از 18 روز راهی می شود ، راهی می شد تا مجلس اهل بیتی (س) کانون چهارده شهیدی شود ..

    ما اما هر روز کارمان سر زدن به خانواده های شهدا و جانبازان است ، نشستن پای صحبت های شیرین خانواده هایشان ، شنیدن از خصوصیات اخلاقی دوستانمان که با هم پای سخنرانی می نشستیم ، من فقط شنیدم ، اما او شنید و عمل کرد ...
    روحیه می گیرم وقتی که پای صحبتهای مادر راضیه می نشینم .
    مادرش با عشق از او می گوید ... !! من یاد می گیرم ، قول می دهم که عمل کنم ، نه از فردا که از همین لحظه ...
    حالا دیگر می دانم که می شود توی عصر ماهواره و اینترنت هم شهید شد ...
    می دانم که سعادت مربوط به عصر خاصی نیست ، سعادت نتیجه عمل است ، نتیجه ی اخلاص است ، نتیجه ی ایمان است ...!!

    این روزها خیلی چیزها برایم رنگ باخته اند ، همان هایی که تا پیش از این دغدغه ی خاطرم شده بودند .
    به راحتی می توانم از کنار مشکلات رد شوم ، می توانم به دنیا بخندم ، همان طور که آنها به روز مرگی های ما لبخند زدند و رفتند ...
    این روزها راحت می توانم تصمیم بگیرم ، شروع کنم ، چیزهایی را که قانون " از فردا " شامل حالشان شده بود ...
    این روزها راحت چشم می پوشم ، می گذارم ، می گذرم ...
    چون می دانم باید گذاشت و گذشت ...
    باید گذاشت و گذشت تا بیقرار صاحب الزمان (عچ) شوم ، باید گذاشت و گذشت تا سربازش شوم ...
    تا شهید شوم ...

    دستت درد نکنه آبشار جان. یک هفته است دارم دنبال فایل این دست نوشته می گردم.

  28. 8 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  29. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۱۷
    محل سکونت
    كرج
    نوشته ها
    544
    امتیاز : 5,741
    سطح : 48
    Points: 5,741, Level: 48
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 529
    تشکر شده 1,482 در 458 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض



    آقای من ، چه زود تمام شد لحظه های با توبودن
    روزها زود سپری می شدند
    چقدر زود تمام شد لحظه های زیبای با تو بودن
    یادش بخیر ، انگار لحظه ایی قبل بود که با دوستان برای سفر به دیار تو بار سفر بستیم
    چه زود گذشت
    آقای من می دانم که می دانی ، اما می گویم: می روم ، اما دلم پیش تو مانده است
    دلم گره خورده است به پنجره ی فولاد
    گره خورده به صحن گوهرشادت
    در کنار حریم تو ، قولهایی داده ام ...
    نمی دانم آیا می توانم عمل کنم به آنچه قول داده ام؟!

  30. 4 کاربر از پست مفید asrezohor تشکر کرده اند .


  31. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,971
    امتیاز : 113,777
    سطح : 100
    Points: 113,777, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,679
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 87 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    Lightbulb قسمت اوّل رمان حافظ 7 ، شام آخر شب 24 فروردین 1387

    پانویسان انگشت را روی کلید صفحه ورد کامپیوتر فشار میدهد
    - گرا ، دویست متر جلو ، پنجاه چپ ، یک گلوله ، آتش !
    بلافاصله صدای تاپ کش دار انفجارو لرزش زمین او را از روی صندلی چرخان کامپیوتر به عقب پرت میکند : " یا مسیح "
    ضربان قلبش تند میشود. زل میزند به رنگ سورمه ای تیره آسمان توی قاب پنجره .
    - صدای چی بود ؟! انفجار؟! حمله هوایی ... از پائین... .
    مثل فنر جمع شده میپرد و پلّه های طبقه دوّم خانه را یکی - دو تا میکند به سمت پائین ، توی پاگرد پلّه برمیخورد به زنش که ، با چشمان گشاد ،مقابلش ظاهر میشود . زن ، رنگ پریده و با لب های مرتعش ، میپرسد: " صـ..دای چـ چی ... بود... رازمیگ؟!"
    پانویسان نفس عمیقی میکشد و پرشتاب میگوید:"انفجار!"
    -صدا از بالا بود ؟! ترسیدم رازمیگ... دست بذار رو قلبم.
    -خدا رو شکر ژانت... فکر کردم آبگرمکن پائین ترکیده.
    ژانت چشمان ریمل کشیده اش را روی هم میگذارد و نفس عمیق میکشد. از خیابان همهمه و سر و صدایی میشنود و لب میگزد.
    - گمانم انفجار از خانه همسایه ها بود.
    - نمیدونم ژانت .
    پانویسان به سرعت داخل اتاق خواب میشود ، شلوار بیرون میپوشد و خود را میرساند داخل خیابان، مرد و زن دو سمت خیابان گروه گروه حلقه شده اند.خالصی،همسایه باز نشسته اداره برق،معرکه گرفته است.
    -گفتم حمله هواییه.
    -کدوم حمله بنده خدا؟!بیست سال از جنگ میگذره.
    -بابا،من غول بی شاخ و دم،امریکا،رو میگم.
    -تو عراق و افغانستان زاییده.عزیز من،تو شیراز نیروگاه اتمی کجا بود.
    -ممکنه کپسول گاز ترکیده باشه.
    -صدای انفجار خیلی شدید بود.
    -امبولانس اومد.
    نور آبی و قرمز ماشین پلیس ، تاریکی شب را خط خطی میکند.
    - هر چیه همین نزدیکیاست.
    - سمت خیابون شهید آقایی بود .
    صدای بلندگوی پلیس بلند میشود: " راه رو باز کنید . "
    چند نفری اطراف بنز سفید و سبز پلیس جمع میشوند. ژانت ، با روسری و مانتوی قهوه ای ، از خانه بیرون می آید و کنار پانویسان می ایستد.
    - چی شده ؟!
    -درست نمیدونم. اوضاع وخیمه .
    توی پیاده رو ، جوانی با سر و وضع آشفته ، لنگان لنگان ، می آید . صدایش میکنند .
    - آقا چی شده؟!
    جوان با سر و صورت سوخته و دودزده ، نزدیک می آید و با صدای مرتعش می گوید: " بمب گذاشتن ... بمب ... "
    حرف و حرکات جوان ، انگار آهن ربا ، زن و مرد را جذب میکند .
    - کجا!؟
    - حسینیه رهپویان وصال .
    - تا حسینیه راهی نیست .
    ژانت لب میگزد.
    -بمب ؟! رازمیگ تو رو خدا بیا بریم خونه.
    مرد میانسال شیک پوشی ، با سبیل مشکی ، توی گوشی موبایلش میگوید: "لابد به خاطر اومدن آقای خامنه ای یه ... "
    پانویسان به سمتش میرود. مرد گوشی را بیشتر به دهان میچسباند: " میخوان زهر چشم بگیرن. "
    حرفش را قطع میکند و خیره میشود به پانویسان .
    -فرمایشی دارید آقا؟!
    - عذر میخوام بمب کجا منفجر شده ؟!
    مرد ، خشک و کوتاه ، میگوید : " از کجا بدونم ؟"
    آمبولانسی جیغ میکشد و میرود سمت خیابان 38 زرهی . پلیس جوانی برای ماشین آتش نشانی راه باز میکند . چندین تویوتای خاکی رنگ ، از خیابان عبور میکنند و بسیجیان داخل ماشین ، با مشتهای گره کرده ، شعار میدهند: " حسین حسین شعار ماست / شهادت افتخار ماست ! "
    کوچک و بزرگ از کوچه های فرعی به خیابان میریزند و روانه میشوند به سمت محلّ انفجار . پانویسان میرود به سمت جوانی که صورتش سیاه و دودزده بود .
    - اونجا ... چی دیدی تو رو خدا؟...
    جوان ، انگار هنوز از شوک انفجار بیرون نیامده، میگوید : " محشر کبرا... جنازه... زخمی... ریخته رو هم... "
    زنی چادری کیسه میوه اش را زمین میگذارد.
    - کسی هم کشته شده آقا؟!
    - زیاد ، شاید صد تا...
    - خودت اونجا بودی؟!
    کف دست میکشد روی صورت زخمی و دودزده اش.
    - مگه نمیبینی؟!
    جوان آب دهانش را فرو میبرد.
    - با این انفجار یعنی اقا میاد شیراز؟!
    کسی جواب میدهد : " آقا بیدی نیست که از این بادها بلرزه ."
    مردی که موهایش را پشت گردنش گیس کرده میپرسد: " کدوم آقا رو میگن؟!"
    - رهبر ، آقای خامنه ای.
    تعداد دیگری از راه میرسند و اطراف جوان خاکریز میشوند. جوان ، با صدای لرزان ، چنگ می اندازد لای موهای بلند دو طرف شقیقه.
    - محشر کبرا... زن و مرد دور خودشون میچرخیدن. وای از آهن و خرد شدن شیشه ! خون و گل قاطی شده ... وای خدا! بیرون حسینیه، همه چیز درب و داغون! دویدم جلو حسینیه. جیغ و شیون زنها آسمون بود. آسید محمّد انجوی نژاد داد میزد...
    با هیجان ،صدای آسید محمد انجوی را تقلید میکند: " بکشید ما رو ! ترس نداریم. ما زاده حسینیم. گیج و منگ دور خودم میپلکیدم.
    پدری، مثل دیوونه ها ، نعره میزد :"عرفانم ، علیرضام " کنار جنازه تکه تکه شده دو تا بچه کوچیکش زانو زده بود . دست قطع شده بچش تو دستش بود، بو میکرد و میبوسید و هوار میکشید : "عرفان... بازی میکرد... بریم خونه بابا جون!مامان منتظره... بلند شو علیرضا بابا !... بریم واست دوچرخه بخرم. "
    جوان ساکت میشود. لایه شفافی روی چشمش بسته میشود. زل میزند به زمین و جوری هوا را میمکد که انگار میخواهد همه پلیدی های دنیا را ببلعدو نابود کند.
    وحشت بی دلیلی وجود پانویسان را میگیرد. بی اختیار ، تنش داغ و سرش سنگین میشود. انگار ساعت ها سیگار نکشیده و جسم و روحش له له میزند برای پکی سیگار .
    - راه رو باز کنید آقایون!
    زن و مرد به پیاده رو میروند و آمبولانس ، جیغ کشان ، عبور میکند. پانویسان داخل جیبش دنبال سیگار میگردد.وقتی پیدا نمیکند، نگاهی به کیوسک سیگاری و مطبوعاتی روبروی خانه می اندازد . زن نایلون به دست میپرسد: " یه دفعه چی شد؟! بقیه رو بگو. "
    جوان که به هر چهار سو کلّه میکشد، زانویش لق میزند و ادامه میدهد : " آخیش دست قطع شده بچه ش رو به زور از چنگش کشیدم بیرون. هوار کشید: بچم رو کجا میبرید؟! میخوام ببرمش خونه... مامانش منتظره. "
    دوباره ساکت میشود . سرش را توی دست میگیرد و حرف میریزد بیرون.
    - به قدری ضجّه و ناله کرد تا از هوش رفت و بردنش شیشه های ویترین نمایشگاه دفاع مقدس حسینیه منفجر شده بود و مثل ترکش تو تن زن و مرد رفته بود.
    جوان انگار توی دادگاهی میخواهد ادعایش را ثابت کند، دست و صورتش را جلو می آورد.
    ببینید ... در حسینیه از پاشنه در اومده بود و چند متر اونطرف تر افتاده بود. دیوار بین خواهرا و برادرا خراب شده بود و بلوکای سیمانی اینور و اونور پخش شده بود. به در و دیوار خون و گوشت جسبیده بود. چادر ، لنگه کفش ،چفیه ، کیف...همه جا پخش و پلا ...
    پانویسان ، توی حرص خوردن، چشمش می افتد به مردی که تند و تند سیگار دود میکند. دو انگشت مخصوص سیگار را نزدیک لبش می آورد و اشاره میکند به مرد سیگاری.
    - معذرت میخوام آقا ، یه نخ سیگار.
    - خواهش میکنم.
    نمیفهمد چگونه سیگار را از مرد میقاپد ، میگیراند و میگذارد بین دو انگشت .
    پک میزند و انگار غم و اندوه را ، همراه توده دود ، میفرستد به آسمان. جوان میگوید: " خیلی از زخمیا سوخته بودن. "
    - آقا ، زخم خودت احتیاج به بخیه داره.
    پانویسان پک آخر را به سیگار میزند و توی جوی آب پرت میکند و بر میگردد داخل خانه. ژانت میپرسد: " چه خبر؟!... با توام. "
    - چی گفتی؟!
    - حواست کجاست ؟! چی میگفت اونو جوون؟!
    - ندونی بهتره . گارنیک کجاست؟!
    -تو خیابون.
    - چرا گذاشتی ؟! خطر...
    حرفش را میخورد.
    - عذر میخوام ژانت . بگو گارنیک بیاد تو .
    ژانت که بیرون میرود پانویسان خود را می اندازد روی مبل. تلویزیون را بر میدارد و شبکه های مختلف تلویزیون و شبکه محلی استان فارس را پشت هم عوض میکند. انگار انتظار دارد به همین زودی ، لحظه به لحظه ، جزئیات انفجار از شبکه های تلویزیونی پخش شود. دست میبرد توی موهای جوگندمی بلند جلوی سرش و چشم میچرخاند روی تابلوی شام آخر داوینچی.
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  32. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,971
    امتیاز : 113,777
    سطح : 100
    Points: 113,777, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.5%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 33,679
    تشکر شده 41,449 در 9,015 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 3 پست
    نقل قول شدن
    در 87 پست
    مخالفت
    174
    مخالفت شده 119 در 96 پست

    Lightbulb بدون شرح

    بدون شرح
    پیشنهاد میکنم فقط گوش کنین
    http://www.shahidevasl.com/download/...i.shahadat.mp3
    التماس دعا
    یا زهرا
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  33. 10 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  34. #27
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-مرداد-۲۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    298
    امتیاز : 6,364
    سطح : 52
    Points: 6,364, Level: 52
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 186
    Overall activity: 16.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 2,945
    تشکر شده 1,382 در 273 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    یا حی و یا قیوم
    لطفا اگر کسی فایل صوتی اون شب رو داره برای ما هم بگذارن تا ما هم استفاده کنیم. توی مراسم سالگرد امسال خیلی التماس دعا!!

    ألم يعلم بأن الله يري


    .

    شیعه پرنده ایست که افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست که دو بال دارد.
    بال سبز این پرنده مهدویت وعدالت خواهی و بال سرخ آن شهادت طلبی است که ریشه در کربلا دارد.
    این پرنده زرهی به نام ولایت پذیری به تن دارد که او را فنا ناپذیر کرده و قدرتش با شهادت دوچندان مي شود.

  35. 9 کاربر از پست مفید sana.H تشکر کرده اند .


  36. #28
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,109
    امتیاز : 6,380
    سطح : 52
    Points: 6,380, Level: 52
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 170
    Overall activity: 14.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 911 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 10 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    فقط میتونم بگم واقعا گلچین بودن شهدا....شهادت که الکی نیست...یادمه اونشب هی به مامانم میگفتم امشب میخوام برم کانونا!!مامانم گفت باشه خوب بزار کارام بکنم میریم....بعدش مامانم گفت یه کم کار داریم امشب نریم..من که قبلش همش داشتم میگفتم امشب باید بریما!یه دفعه گفتم خوب باشه منم حوصله ندارم!!!!!!!!!موندیم خونه تا یه دفعه داداشم زنگ زد و گفت کانون بمب گذاشتن مانفهمیدیم به چه سرعتی رسیدیم اونجا....خلاصه میخواستم بگم.شهادت الکی نیس من یکی که خیلی امید داشتم خدایا شهید شم!!!!!ولی بعد از اون جریان فهمیدم خیلیییییییی گیرم


  37. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,947
    امتیاز : 20,992
    سطح : 91
    Points: 20,992, Level: 91
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 358
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 20,791
    تشکر شده 19,418 در 4,946 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 1 پست
    نقل قول شدن
    در 2 پست
    مخالفت
    57
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    بسم رب الحسین..

    ترم دوم ارشد بودم. یادمه هفته ی پیشش یعنی 17 فروردین، مراسم کانون با مداحی حاج مهدی مختاری برگزار شد. روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها خوندن ایشون و بچه ها رو همه جوره برا شهادت آماده کردن.

    گذشت و شد شنبه 24 فروردین. نمی دونم تو این یه هفته چه گذشته بود به بچه ها. ولی می دونم خودشونو همه جوره آماده کرده بودن برا شهادت.

    مجلس شروع شد. آقا سید یه سخنرانی خیلی خوبی رو کردن بعدشم روضه رو خوندن و دلا رو آماده کردن.

    یادمه من آخر مجلس نشسته بودم. پیش شهدا بودم ولی وقتی مراسم سینه زنی شروع شد آروم آروم خودمو رسوند وسط جمعیت. به محض اینکه رسیدم وسط جمعیت شروع کرد خوندنِ این نوحه :

    بی تو ای صاحب زمان / بی قرارم هر زمان
    از غم هجر تو من دلخسته ام / همچو مرغی بال و پر بشکسته ام

    این آخرین درد و دل و زمزمه مهدوی بچه ها بود. اینو خوندن و رفتن و ما موندیم و یه دنیا حسرت.

    بعد از مراسم تا ساعت 12-1 شب تو حیاط کانون بودم و کمک بچه ها می کردم. خیلی شب سختی بود.

    تا یه هفته بعد از انفجار به علت مشکلات روحی و روانی که برام پیش اومده بود قرصای آرامبخش که موجی های جنگ می خورن، استفاده می کردم.

    وقتی انفجار رخ داد با خودم گفتم اگه اون آخر مجلس مونده بودم منم رفته بودم ولی شهادت لیاقت می خواد که من روسیاه نداشتم.

    یادمه فردای شهادت بچه ها نشستم و یه دو بیتی واسه خودم گفتم :

    در باغ شهادت را چو ایزد لحظه ای وا کرد / رفیقانم همه رفتند منِ بیچاره جا ماندم
    خداوندا چه کردم در به رویم بسته شد این سان / چه شد یا رب نمی دانم من آواره جا ماندم


    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  38. #30
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-تیر-۰۵
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    227
    امتیاز : 5,508
    سطح : 47
    Points: 5,508, Level: 47
    Level completed: 79%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran5000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 103
    تشکر شده 1,525 در 224 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط sana.h نمایش پست اصلی
    یا حی و یا قیوم
    لطفا اگر کسی فایل صوتی اون شب رو داره برای ما هم بگذارن تا ما هم استفاده کنیم.
    سلام
    ان شاءالله بزودی در ویژه نامه چهارمین سالگرد .

  39. 6 کاربر از پست مفید روابط عمومی سایت تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 8 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سالگرد شهدای کانون
    توسط etresib در انجمن شهدای کانون
    پاسخ ها: 240
    آخرين نوشته: شنبه ۲۲ فروردین ۹۴, ۲۱:۲۹

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1