کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 8 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 238

موضوع: شب انفجار

  1. #31
    مدیر جامعه مجازی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۲-اردیبهشت-۲۰
    محل سکونت
    يك قدم آن سوتر
    نوشته ها
    1,691
    امتیاز : 30,670
    سطح : 100
    Points: 30,670, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,855
    تشکر شده 5,997 در 1,328 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط abdullah samie نمایش پست اصلی
    بسم رب الحسین..

    ترم دوم ارشد بودم. یادمه هفته ی پیشش یعنی 17 فروردین، مراسم کانون با مداحی حاج مهدی مختاری برگزار شد. روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها خوندن ایشون و بچه ها رو همه جوره برا شهادت آماده کردن.

    گذشت و شد شنبه 24 فروردین. نمی دونم تو این یه هفته چه گذشته بود به بچه ها. ولی می دونم خودشونو همه جوره آماده کرده بودن برا شهادت.

    مجلس شروع شد. آقا سید یه سخنرانی خیلی خوبی رو کردن بعدشم روضه رو خوندن و دلا رو آماده کردن.

    یادمه من آخر مجلس نشسته بودم. پیش شهدا بودم ولی وقتی مراسم سینه زنی شروع شد آروم آروم خودمو رسوند وسط جمعیت. به محض اینکه رسیدم وسط جمعیت شروع کرد خوندنِ این نوحه :

    بی تو ای صاحب زمان / بی قرارم هر زمان
    از غم هجر تو من دلخسته ام / همچو مرغی بال و پر بشکسته ام

    این آخرین درد و دل و زمزمه مهدوی بچه ها بود. اینو خوندن و رفتن و ما موندیم و یه دنیا حسرت.

    بعد از مراسم تا ساعت 12-1 شب تو حیاط کانون بودم و کمک بچه ها می کردم. خیلی شب سختی بود.

    تا یه هفته بعد از انفجار به علت مشکلات روحی و روانی که برام پیش اومده بود قرصای آرامبخش که موجی های جنگ می خورن، استفاده می کردم.

    وقتی انفجار رخ داد با خودم گفتم اگه اون آخر مجلس مونده بودم منم رفته بودم ولی شهادت لیاقت می خواد که من روسیاه نداشتم.

    یادمه فردای شهادت بچه ها نشستم و یه دو بیتی واسه خودم گفتم :

    در باغ شهادت را چو ایزد لحظه ای وا کرد / رفیقانم همه رفتند منِ بیچاره جا ماندم
    خداوندا چه کردم در به رویم بسته شد این سان / چه شد یا رب نمی دانم من آواره جا ماندم
    یافتاح
    سلام مگه شما اون وقتا کانون رو می شناختین؟

    يا اباصالح ارشدنا الي الطريق يرحمكم الله


  2. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-مرداد-۳۰
    محل سکونت
    شهر معراج شهداء - اهواز
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    4,948
    امتیاز : 21,290
    سطح : 91
    Points: 21,290, Level: 91
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 60
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 20,815
    تشکر شده 19,420 در 4,947 پست
    حالت من : Sepasgozar
    یاد شده
    در 1 پست
    نقل قول شدن
    در 3 پست
    مخالفت
    62
    مخالفت شده 11 در 6 پست

    پیش فرض

    بسم رب الحسین..

    با سلام و عرض ادب..

    خواهر بزرگ بنده از سال 82 تا سال 86 لیسانسشونو شیراز گرفتن و همیشه می رفتن کانون. همچنین توی کارا و فعالیتای کانون کمک می کردن. مثلا طراحی دکور و . . . چون گرافیست هستن.

    بنده هم از سال 86 تا 88 ارشدمو اونجا گرفتم. خواهرم گفت برو فلان جا. مراسمای خوبی داره و استفاده کن. ما هم رفتیم و شیفته ی کانون و مراسماش شدیم.

    اون شب توی مراسم کانون، شب انفجار، بنده ی حقیر هم تو حسینیه بودم. فقط یه ذره موج انفجار ما رو گرفت. هیچیمون نشد متاسفانه.

    با نسیم عشق دل صفا گرفت، باز بوی عطر خدا گرفت
    مقتدا و رهبرم، ای زلال کوثرم، سایه ات کم نگردد از سرم


  3. #33
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-مرداد-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    760
    امتیاز : 18,496
    سطح : 86
    Points: 18,496, Level: 86
    Level completed: 30%, Points required for next Level: 354
    Overall activity: 66.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,616
    تشکر شده 3,253 در 680 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    15
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    english minvisam chon vase khodam minvisam
    oon shab shabe emtehan bood az bad az mashhad tasmim gerefte boodam darskhoon besham
    hafteye ghabl kanoon nayumade boodam delam badjoor havai shode bood az ye hafte ghablesh goftam bayad darsamo bekhoonam hatman shanbe beram kanoon
    jome raftim gashto gozar
    man inghadr mosammam boodam ke ketbamo ba khodam borde boodam darsamo kamel az roo ketabe text khoondam
    shanbe shod
    bad az class ketabkhoone ta khode 6
    jam o jur kardam kif be dush o ketab be dasto chador be sar
    ye dafe
    nemoone soalaye emtehani jelom zaher shod bezar ina ro ham bezanam
    neshastam
    chand tasho balad naboodam
    gheid raftano zadam.................
    umadam khune vase dars khoondane bishtar
    ye sms
    khoobi?
    hoseiniye kanoon bomb gozashtan
    mabhoote mabhoot
    seile telphona az aghvam o dustan shoroo shod
    dg nashod dars bekhoonam

    az fardash tarse az dast dadane shanbe
    tarse naboodane kanoon
    khodaya dg vase hich chi az kanoon nemizanam
    khodaya kanoon ro azam nagir
    khodaya ghol midam be harfaye agha seyed amal konam


    vaghte raftane man nabood
    penhan nemikonam hamoon moghe va alan ham khoshhalam ke un shab naboodam
    alaghamo be zendegi ketman nemikonam

    vaghte raftane man nareside............
    hanoozam az raftan mitarsam

    tanha jai ke natarsidam beram

    jelo dare harame emam hossein bood
    unja k az bas zajje zadam mese mosibat dideha deldarim midadan
    faghat unja too harime khodesh nemitarsam
    hamishe doa mikonam ta chizi ke mikham ro be dast nayaram naram
    bemiram ghabl az inke bemiram..............
    albate khob mosalaman ag un shab boodam ham kharashi bar nemidashtam
    do bar raftam karbala ta az ye ja rad mishodim bomb mizashtan oonja
    va man baz ham khoshhal az inke naraftam
    ye dalile dg ham dare
    shahadat baram mafhoom nadasht
    hanoozam shohada ro oonjoor ke mikham nemifahmam
    aarezooye shahadat mikardam chon tanbalim mishod khoob besham tanbalim mishod zendegi konam
    tanbalim mishod hata nafas bekesham...........
    alan too gozaram
    shahadat baram shode mohre ghabooliye masiri ke bayad beram
    bayad behtarin shod ta shaid shod
    masir ro lahze be lahze behem migan az

    koja nemidoonam?
    mese divooneha harf mizanam
    shayadam divoone shodam
    velesh konin
    kafan nakharidam be har ki kafanesho mibord haram tavaf bede ya too delam ya be khodesh migoftam khejalat nemikeshi?too harame emame bi kafan kafan mibari?
    mese hamishe hame chizo ba ham mikham
    shahadat bi ghoslo bi kafan ......
    shahadat too rekabe khode khodesh
    shahadat rooye damanesh
    beine dastash
    man shahadate hamintori nemikham
    shahadat ba khodesho mikham
    khodaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa aaaaaaa

    har ki khoond nakhoonde bependarad!


    گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري
    داني كه رسيدن هنر گام زمان است......!


  4. #34
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,109
    امتیاز : 6,412
    سطح : 52
    Points: 6,412, Level: 52
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 138
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 1,266
    تشکر شده 3,269 در 911 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 10 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض


  5. 3 کاربر از پست مفید h.va تشکر کرده اند .


  6. #35
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    لاله سبز
    ارسال شده در: چهارشنبه 5 شهريور 1387 : 03:08:55
    ----------------------------------------------------------------


    بسم رب الشهدا و صدیقین

    سلام....

    من امسال کنکوری بودم .برای همین هم هیچکدوم از مراسم های کانون رو شرکت نمی کردم.فقط بعضی هاش رو مثل احیای شب قدر و روز عاشورا.....داشتم حسابی درس می خوندم.اما اون روز بعد از ظهر یکی از دوستام زنگ زد.یه جزوه می خواست و چند تا سوال شیمی هم داشت.قرار گذاشتیم تو حسینیه همدیگه رو ببینیم کناره قفسه معراج شهدا که خلوت تر باشه.منم با مامانم قرار گذاشتم با هم بریم کانون.بعد از ظهر موقع فیزیک خوندن رو کتاب خوابم بردمامان جونم هم دلش نیومده بود منو بیدار کنهفقط موقع رفتن صدام کردن گفتن من دارم میرم کسی خونه نیست مراقب باش!!!منم با کلی غرولند از اینکه چرا بیدارم نکردی از جام بلند شدم.بعدشم مستقیم رفتم سر یخچال!!!!
    اذان هم که گفت رفتم دنبال نماز خوندنم .بعد از نماز تازه به صرافت افتادم که به دوستم خبر بدم منتظر من نمونه
    وقتی به دوستم خبر دادم رفتم سراغ درسم . نمی دونم چه قدر گذشت که تلفن زنگ زد.یکی از فامیل ها بودپرسید شما امشب کانون نرفتین؟گفتم نه فقط مامانم رفتن.پرسید مامان نیومدن؟بابا چه طور؟موبایل همراشون هست؟من هم گفتم اره که اون بنده خدا هم قطع کرد!!!!!
    نیم ساعت بعد هم مامن و بابا به فاصله 5دقیقه از هم رسیدن.از مامان پرسیدمچرا زود برگشتین؟!که گفت نمیدونم باند ترکیده بود چی بود که تعطیلش کردن!بعظی ها می گفتن بمب بوده!!
    مامان جون من هم خیلی اروم و ریلکس کیفشو برداشته بود تاکسی تلفنی گرفته بود اومده بود خونهتازه تو راه خریدشو هم کرده بود
    راننده تاکسی به مامانم گفته بود ما فقط دیدیم سقف حسینیه با یه ارتفاع 5_4 متری از اتش از جاش کنده شد.بعد هم دود و اتش از سقف حسینیه زد بیرون !!!!!!!
    و اما بشنوید از اون دوستم.بعد از اینکه من قرارمو باهاش کنسل کردم اون همون جا نشسته بود و تکیه داده بود به پایه قفسه معراج!به فاصله 6_5 نفر از اون نجمه قاسم پور شهید میشه............
    اما دوست من فقط یه شیشه 2سانتی متری به پاش فرو میره!!البته تمام لباس هاش تکه تکه شده و دیگه قابل استفاده نیست!!!!!
    نجمه قاسم پور با اینکه به اندازه ی چند نفر از دوستم و همچنین محل قرار گرفتن بمب دور تر بوده به این فیض رسیده اما اون نه!!راستی شهادت چیه؟یه نعمته؟یا یه موهبت که خدا ازازل تو سرنوشت بعضی انسان ها نوشته؟یا نقطه ی اغاز زندگی انسان های که عاقبت به خیر می شوند؟؟؟


  7. #36
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    عنکبوت
    ارسال شده در: يکشنبه 16 شهريور 1387
    ---------------------------------------------

    اون شنبه هم مثل بقیه شنبه ها بود مثل همیشه حوصله ی هیچ کس رو نداشتم نماز ظهرم رو خوندم ... رفتم سراغ درسهام کتابم رو باز کردم حواسم جمع نمیشد بازم یه حس غریب و زشت داشتم
    ساعت 6:30 بعد از ظهر 24 فروردین ای خدا من چه مرگم شده باز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    به هر زحمتی بود نتونستم درسم رو تموم کنم تصمیم گرفتم کانون نیام بشینم درسم رو بخونم من که سرم میرفت نمیتونستم کانونم رو ترک کنم 6 سال بدون غیبت اومدم و رفتم اون شب نشد بیام .................................................. .............................................
    وقتی خبر رو شنیدم داشتم میمردم داشتم دیوونه میشدم آخه چرا؟؟؟
    چرا نرفتم همه میگفتن خیلی خوبه خدا خیلی دوستت داشته که امشب کاری کرد که نتونی بری اما نمیدونستند که خدا حتی منو آدم حساب نکرده که بخواهد حتی من توی اون مکانی که یقینا" همون موقع امام زمان اومده و خودش بچه ها رو گلچین کرده و برده نمیدونم چه کاری کرده بودم که خدا اینجوری حالم رو گرفت اینجوری بهم نشون داد که اگه بخوام میتونم تو هم هیچ غلطی نمیتونی بکنی هنوزم حسرت به دلم
    از این به بعد هر جوری بشه هر مشکلی باشه برنامه کانون تعطیل نمیشه
    نمیدونم مشکل کارم کجاست ؟؟؟؟؟؟
    خدا خودت کمکم کن ..............................................

  8. 10 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  9. #37
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    دریـــا
    ارسال شده در: يکشنبه 23 شهريور 1387
    ----------------------------------------------
    سلام
    ببخشید من بلد نیستم بنویسم اگه خوب نیست دیگه شرمنده بیش ازین در توانم نبوده
    ________________________________________________
    شنبه 24 فروردین

    چهلم پسر خالم بود از ظهر اونجا بودم بعد از اینکه مراسمشون تموم شد همراه یکی از مهمونها مستقیم اومدم کانون وقتی رسیدم اولای اذان بود دنبال بچه ها گشتم اما ندیدمشون( بعداً فهمیدم نیومده بودن ) یکمی جلوتر از در اول نشستم نماز که تموم شد رفتم پشت حسینه که کارت جدیدمو بگیرم مهر کنم اولین مهر24/1/87
    دوباره برگشتم داخل همون جای قبلی دفترمو نیاورده بودم از خانم بغل دستیم یه کاغذ گرفتم که از سخنرانی یاداشت بردارم . سخنرانی تمام شد منم وسایلمو گذاشتم داخل کیفم مناجات توسل به امام زمان(عج) عجب حا لو هوایی بود اول سینه زنی بود و اون شعر به مشبک ضریحت... این شعر تو مشهد زیاد میخوندن منم خیلی دوستش داشتم برا اولین آخرین بار گفتم ضبط کنم(.تا حالا هم گوش نکردم ببینم چی شده) همین که تموم شد داشتم گوش میکردم ببینم چیه چجوری شده پیش خودمم میگفتم چرا صوت این مدلی صوت که درست شد شروع کردن به خوندن یدفعه بومببب آخر حسینیه روشن شد پشتش هم صدای جیغ من همین جوری مات مبهوت نشسته بودم اون لحظه اصلاً ذهنم کار نمیکرد که صدای چی بوده همه داشتن میدودین بیرون یه عده هم مثل من واستاده بودن دورو برشون نگاه میکردن یه نفر بغل دستم داشت داد میزد مرگ بر منافق مرگ بر منافق من پیش خودم هی تکرار میکردم منافق؟ تا اینکه آقا سید اومدن بالا منبر گفتن برید بیرون اما مگه میشد پای رفتن نبود برادرا نمیدونم از کجا اومده بودن این بر همه روبیرون کردن از در داشتیم میومدیم بیرون واییییی اونهایی که از آخر میومدن انگار از تو قبر کشیده بودنشون بیرون غرق خاک بودن همون موقع هم صدای شیشه خورده و آخ وای بلند شد یکی اون ور واستاده بود داد میزد کفشاتونو بپوشید کفشاتونو بپوشید یکمی جلوتر بعضی از مسولین خواهرا وایساده بودن میگفتن باند ترکیده و نه از خواهر ها و نه از برادر ها کسی طوریش نشده منم پیش خودم گفتم باند مگه میشه این صدا و نور مال 1 باند بود؟ تو مسیر هر چی به مامانم زنگ میزدم نمیشد نمیگرفت اومده بودم بیرون اول چهار راه ایستاده بودم دیدیم یکی غرق خاک داره میاد طرفم اول شک کردم اما بعد دیدم لیلا دوستمه ظاهراً عقب نشسته بوده قیافه خاکی چادر سوخته بهش گفتم خوبی چیزیت نشده زد زیر گریه گفت نه خوبم اما بابام ازش خبر ندارم همیشه آخر میشینه به اون دیوار آخری تکیه میده سعی کردم دلداریش بدم اما مگه میشد از شماره گیریهای مدام بلاخره تلفن خونه گرفت به مامانم گفتم اینجوری شده خدا رو شکر هنوز کسی زنگ نزده بود خودم اولین نفر بودم. با لیلا هی میرفتیم جلو در برادرا باز بر میگشتیم جلو در خواهر ها بلکه باباش بیاد بیرون ببینیمش اما فایده ای نداشت لیلا گفت خونه خالم نزدیکه میای بریم از اونجا زنگ بزنیم گفتم باشه رفتیم خیلی دور نبود تو یکی از همون فرعی های شهید آقایی بود رفتیم بالا نمیدونم چه شکلی بودیم که خالش تا مارو دید شکه شد رفتیم داخل خالش زودی دوید دو تا لیوان بزرگ آب قند آورد زورکی بخوردمون داد لیلا کلافه شده بود هر چی خونشونو میگرفت مشغول بود بلاخره فهمید باباش وسط مجلس بلند شده رفته و اصلاً نمیدونست اونجا چی شده . داشتم زنگ میزدم خونه که خانمی با 2 تا بچه اومدن داخل ازهمون جا نظریه های کارشناسی شروع شد که کاره کی بوده کجا بوده و از این حرفها . به لیلا گفتم شب همون جا بمونه خدا حافظی کردم برگشتم جلو کانون وایی چه خبر بود خانواده ها اومده بودن ببینن بچه هاشون چطورن قیامتی بود یه عده هم رفته بودن بالا با مبیالاشون مشغول ثبت لحظه ها بودن.
    یه خانمی حالش بهم خورده بود افتاده بود زمین یه چند نفر دیگه هم دورش بودن هی میگفتن مجتبی حالش خوبه بخدا چیزیش نشده همون موقع یه جونی اومد دورو بریها ذوق زده شدن گفتن بدو بیا دست بکش رو صورت مامان ببینه تو حالت خوبه اون طرف تر یه برادری تکیه داد رو موتور نشسته بود پاهاش زخمی بود ملت ریخته بودن ازش میپرسیدن شما که داخل بودی چی شده چی دیدی میگفت ما که جلو بودیم اینجوریم خدا به داد عقبیا برسه رفتم جلو در خواهرها ببینم اونجا چه خبره یکی میگفت کسی از خواهر ها طوریش نشده اما چند تا از برادها تکه تکه شدن وای خدایااااااااااااااا همش دعا میکردم حقیقت نداشته باشه یه خانومی اومد هراسون با زجه میگفت شما داخل بودین چه خبر گفتم نمیدونم اما ظاهراً کسی از خواهرها طوریش نشده هراسون پرسید پسرها چی؟ گفتم میگن چند نفر کشته شدن یهو یه آقایی کت شلواری خیلی مرتب با ریش تشکیلات بیسم هم تو دستش بود (نمیگم فکر کردم که چی کارست خودتون حدس بزنید) از اول داشت به حرفامون گوش میداد سرم فریاد کشید که خانم هیچکی طوریش نشده این حرفو جای دیگه نگو منم خشکم زد گفتم آخه .. گفت همینی که گفتم فهمیدی؟ گفتم چشم با تعجب دور شدم داشتم میرفتم سر خیابان که برم خونه تقریبا ساعت 11 بود یه خانم تقریباً60 ساله با چند نفر دیگه تو سر زنون داشت میمود هی مرتب میگفت من میدونم محسن من رفته بقیه بهش میگفتن نه اینجوری نیست میگفت نه من مطمئنم من رفتم نایستادم ببینم چی شد هیچوقت هم نفهیمدم تو شهدا که کسی به نام محسن نبود .

  10. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  11. #38
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    صداقت آینه
    ارسال شده در: سه شنبه 15 مهر 1387 : 14:07:32
    ---------------------------------------------------------

    سلام
    خیلی وقت پیش می خواستم بیام بنویسم ولی نمیدونم چرا هر دفعه که نوشتم پاکش کردم ولی حالا دلم میخواد بنویسم
    بعد از مشهد اولین جلسه بود که میومدم کانون . با دو تا از دوستام نشستیم جلو سر جای همیشگی .قبل از جلسه یه مسئله ای ذهنم رو در گیر خودش کرده بود با ناراحتی به حضرت عباس گفتم یا کاشف الکرب ..... دوستم گفت تا حالا چند بار برای درد امام زمان یا کاشف الکرب گفتی ؟ راست می گفت . جلسه شروع شد و بعد هم مناجات و مداحی . کشاورز شعر امام زمان رو میخوند رفتم تو فکر حرف دوستم جلو امام زماناحساس شرمندگی کردم خجالت می کشیدم از اینکه انقدر غافلم از امامم . توی همین افکار بودم که با یه صدای بلند ، خیلی بلند از جا پریدم خیلی ترسیده بودم بهت زده و هاج و واج .اولین فکری که به ذهنم رسید یک لحظه خنده ها و گریه ها و کلا همه ی رفتار بچه ها خیلی سریع اومد جلو چشمم با یه احساس خوبی گفتم یا امام حسین نگاه کن خندمون ، گریمون ، ترسمون همه چیمون در خونه ی خودته با این که ترسیده بودم ولی داشتم کیف می کردم که برای امام حسین انقدر ترسیدم . اون لحظه انگار همه ی دغدغه های ذهنم معنیشون رو از دست داده بودن ، انگار یه لحظه قیامت شده بود خیلی حس قشنگی بود چون دیگه هیچ چیز دنیایی تو ذهنم نبود. هنوز نمی فهمیدم چی هست فکر میکردم باند ترکیده و دوباره جلسه ادامه پیدا می کنه و لی خیلی ترسیده بودم دوستم بالا و پایین می پرید خیلی هول کرده بود ( از بعد از انفجار هروقت یه کم ناراحت میشه قلب درد میگیره ) اون یکی دوستم دستش توی دستم می لرزید . خدایا یعنی چی بود . وای سید . نکنه طوریش شده باشه . خدایا برادرا طوریشون نشده باشه این چند لحظه به خوبی قدر یک عمر گذشت خیلی هم سخت گذشت وقتی سید رو دیدم یه کم خیالم راحت شد دل خوش کردم که کسی طوریش نشده ولی حرف های آقای انجوی نشان از این بود که نه باند نترکیده . خدایا آقا سید چی میگه ؟ شهادت ؟ مگه چی شده ؟ نمیدونم شاید از بهت زیاد بود که با تمام این حرف ها بازم نمی فهمیدم بمب هست آقای انجوی می گفتن برید بیرون ولی کسی انگار نمی فهمید همه مات شده بودن شکه شده بودن . گفتم خواهرا آقای انجوی میگن برید بیرون چند بار تکرار کردم . کم کم بچه ها فهمیدن که یه نفر داره بهشون میگه برید بیرون . به دوستام گفتم بیاین بریم طرف آخر حسینیه به اواسط حسینیه که رسیدیم فقط خاک و دود می دیدیم برادر ها اومده بودن و همه رو هدایت می کردن بیرون گاهی آروم و گاهی با داد ولی نه بیشتر داد میزدن رفتیم به طرف در حسینیه شیشه ها ریخته بود رو زمین . با تعجب به دوستم گفتم نگاه کن شیشه ها رو ...!!!
    سطل آشغال به خاطر شدت موج شده بود مثل یه ورق کاغذ. وقتی از در حسینیه اومدم بیرون دیدم برادر ها سراسیمه و نگران دارن دنبال خواهراشون . همسراشون و بعضی هم دختراشون می گردن دیدن چهره هاشون باعث هول آدم میشد از اضطرابشون قلبم میخواست کنده بشه اینجا بود که دوباره یادم به کربلا افتاد و بی کسیِ زینب بعد از حسین . کاش اونجا هم کسی بود که دل نگران زینب باشد کاش کسی بود که خواهر را در آغوش بگیرد و بگوید خواهرم آرام باش . از طرفی خواهر ها رو میدیدم که در تب و تاب اینکه نکنه برادرشان اتفاقی برایش افتاده باشد بر سر و صورت می زدند و بی تابی می کردند ، به این طرف و آن طرف می دویدند تا بلکه نشانی از برادر پیدا کنند و با زیادم به زینب افتاد در آن حال ه بر سر گودی قتلگاه نشست و لب را بر گلوی غرق به خون برادر گذاشت به راستی چه فاجعه ای از این عظیم تر در تاریخ رخ داد ؟؟؟

  12. 4 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  13. #39
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    صداقت آینه
    ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1387 : 12:16:01
    ------------------------------------------------------

    با دوستام رفتیم داشتیم می رفتیم بیرون شاید باورتون نشه ولی هنوز هم نمی تونستم بفهمم که چی شده . امید داشتم که کسی طوریش نشده . یه آقایی داد میزد برید بیرون آمبلانس هست . خدا یا آمبلانس برای چی ؟ مگه چی شده ؟ یعنی کسی طوریش شده ؟ ولی بازم انگار نمی خواستم باور کنم که چی شده نمی دونم شاید اون لحظه عقلم رو از دست داده بودم .
    وقتی رسیدیم تو خیابون یکی از برادر ها رو دیدم که سر شونش خونی شده بود ولی خودش سالم بود انگار که خون کسی ریخته بود رو پیرنش . با تعجب به دوستم گفتن نگاه کن خون !!!
    یه کم جلو تر یکی رو دیدم دستش ضخم شده بود و داشت خونریزی میکرد ولی خیلی چیز مهمی نبود . وحشت و بهتم بیشتر از قبل شده بود رفتیم جلو تر دستای دوستم یخ شده بود و میلرزید . گریه می کردم . خدا یا برادرامون چشون شده نکنه کسی ... !!!
    هنوز زیاد کسی جمع نشده بود دو تا آمبولانس هم بیشتر ندیدم ( البته فکر کنم شاید بود ، من ندیدم) یه نفر رو آورده بودن بیرون لباساش پاره شده بود سر و صورت و کلاً بدنش خونی بود . بیهوش بود ، نمی دونم شایدم شهید بود من ندیدم ولی دوستم می گفت یکی از پاهاش از مچ قطع شده بود سنش نمی دونم چه قدر بود شاید حدود سی ، چهل سالی داشت . دوستم داشت حالش بد می شد گفت دیگه نمی تونم وایسم می خوام برم ولی اون یکی دوستم پیشم موند . مردم دیگه جمع شده بودن یکی از برادرا نشسته بود لب جوب دستش داشت خون میومد ازش پرسیدم ببخشید چی شده ؟ گفتن انگار بمب بوده . وای خدایا بمب؟ برادرا !!!
    برگشتیم عقب یه خانمی بالا و پایین می پرید و توسر و صورت خودش می زد می گفت دو تا پسرم آخر حسینیه بودن . یه کم اون طرف تر یکی از برادرا تشنج بهش دست داده بود روی زمین بدنش به شدت بالا و پایین می شد . خانواده هایی که اومده بودن دنبال بچه هاشون خیلی حالشون بد بود به قول معروف مثل مرغ سر کنده این طرف و اون طرف می رفتن هر کس می دیدم آدرس دخترش رو ازم می گرفت منم به دروغ می گفتم که چرا دیدمش سالم سالمه . توی اون شرایط تنها کاری که از دستم بر میومد همین بود تا بلکه دلشون آروم بگیره تا وقتی که بچشون رو پیدا کنن . تا چند رو ز در بهت کامل بودم فقط دلم می خواست گریه کنم ولی انگار اشک هام خشک شده بودن . خیلی سخت بود هیچ راهی نداشتم برای اینکه خودمو یه کم سبک تر کنم فقط بغض بود و بغض ...
    حالا دیگه هممون می فهمیدیم سید توی این همه سال چی می کشیده احساس جاماندگی خیلی سخته که شاید مجبور باشیم تا آخر عمر تحملش کنیم اما امی وارم با این نام از دنیا نرویم.
    خدا یا به روح همه ی شهدای صدر اسلام تا کننون قسمت می دهم ما را هم جزو شها قرار بده و همواره پیرو راهشان.
    الهی الحقنی با الشهداء والصالحین

  14. 3 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  15. #40
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    11111111lale
    ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1387
    --------------------------------------


    اللهم رب شهر رمضان

    بسم الله الرحمن الرحیم
    اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
    کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا........
    ****در جهان رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی شود*****
    *****غصه نخور که برای تو نیز کربلایی و عاشورایی هست که تشنه خون توست........*****
    آی آقا مرتضی
    آی شهدا
    آی شهدای گمنام


    آه
    وای خدایا خدایا خدایا

    خبری که شنیدم کوتاه بود
    فقط فهمیدم شیراز یه خبر شده
    با خودم گفتم یادم باشه برم سایت ببنیم قضیه چیه

    یه دفعه اسم حسینیه سیدالشهدا رو شنیدم
    یهو همونجوری موندم
    یه چیزی مثل برق از جلوی ذهنم رد شد

    این اسم چقد آشناست
    یادم اومد آره
    کنار سمت راست سایت رهپویان وصال همیشه تاریخ می زد شنبه ها........

    وای خدا دیروزم که شنبه بود
    شنبه
    شیراز
    حسینیه سیدالشهدا
    مراسم سینه زنی

    انقد حول شدم که نمی تونستم تمرکز کنم تا یه دکمه رو فشار بدم تا کامپیوترو روشن کنم
    بغض داشت خفم می کرد
    می گفتم یعنی ممکنه........

    وای
    دیدم
    در باغ شهادت باز باز است
    شاید نبودم اونجا
    ولی یادم نمیره شبایی رو که پای نت با همون بچه ها می گفتم خدا خدا خدا خدا.........
    آی خدا کجایی

    الانم شاید پای نت باشم
    شاید اونجا نباشم
    ولی دارم........


  16. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  17. #41
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    مهاجر
    ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1387 : 22:50:32
    -------------------------------------------------------

    اون روز من امتحان داشتم،نیومده بودم تو نت...قبل از اینکه اقام برن کانون...ما داشتیم تلفنی حرف میزدیم...با کلی دلتنگی...قول داده بود بیاد زودتر شمال...بعدش که تلفن رو قطع کردم...اس ام اس دادم،دلم برات تنگ شده،زودتر بیا...دیدم جوابی ندادکلی ناراحت شدم...بهش زنگ زدم دیدم موبایلش میگه ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد...نگران شدم،اما نه زیاد....ساعت 10 شد..خدا چی شده...همش تلفن دستم بود و زنگ میزدم...یهو ادمین تالار زنگ زد...گفت حسین کجاست؟؟گفتم کانونه...گفت کانون بمب گذاشتنمنو نمیگیییییی...واموندم...فقطط بلندددددددددد گریه کردم...اقاسید چی شد؟؟گفت نمیدونم..3ساعت بابام اینا میگفتن چته؟؟چی شد؟؟بعد تو همون بهبوحه بود پدر شوهرم زنگ زد به بابام...توضیح داد...دق کردم دقققققققق...دستم به هیچ جا بند نبود...خدااا حسینم کوووو؟؟حسین همیشه عادت داشت اخر حسینیه بشینه...زنگ زدم به صبا...گفتم چه غلطی کنم...نفسم بالا نمیومد...گفت زنگ بزن دلشاد...شمارشو داد...از بس بغض داشتم تا دلشاد گوشی گرفت...نمی تونستم حرف بزنم...فک کنم از شمارم فهمید منم...میگفت الوووووووو؟؟گریه نکن...گفتم حسین...اونجاست//می ترسم...گفت کجا میشینه همیشه؟؟گفتم اخر حسینیه...گفت خیالت راااااااااحت...بمبو سمت اقاسید گذاشتن.....واااااای اقاسید...البته دورغ گفت من اروم بشم..اما طاقت نیاوردم...همش گریه گریه گریه...گفتم تورو خدا به اقاتون بگوو..از حسین خبر بگیر...شماره تمام بچه های تالارو داشتم..دوستای اقامو..اخه گوشی که دستم بود،یه مدتی دست اقام بود..شماره همه توش بود...به همه زنگ زدم،اما همه مثل همبر قراری ارتباط با.........یعدش دلشاد زنگ زد،با پیگیری اقاشون،فهمیده بود،عطر سیب ،اقامو دیده،سالمه سالمه...اما باز طاقت نیاوردم...باور نمی کردم...زنگ زدم به دایی امید...گفتم توروخداااا ..حسین سالمه؟؟ گفتن بله حالش خوبه خوبه...حالا هی ایشون میخواست خداحافظی کنه..من هی می پرسیدم توروخداا...سالمه؟؟ الهی خدا خیر دنیاو اخرت بده بهشون...یه ذرههههه دلم اروم گرفت...از ادمین هم پرسیدم..اقا سید هم حالشون خوب بود...اما همش گریه میکردم...از دست حسین ناراحت بودمکه چرا بهم خبر نداده...بعدش بهم قول داد هر شنبه،به محض تموم شدن مجلس،به من زنگ بزنه...تا یک ماه بعد بمب گذاری...هر وقت بهش زنگ میزدم و موبایلش می گفت برقراری ارتباط با...قلبم میومد تو دهنم..تپش قلب می گرفتمتا اینکه کم کم خوب شد

  18. 4 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  19. #42
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    admin
    ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1387
    -----------------------------------------

    یافتاح
    سلام
    اون شب اتفاقا اصلا خونه نبودم فکرکنم قبل از ده رسیدم گفتم خوب دیگه اخر برنامست شایدم هم پخش مستقیم رو زدم دیدم قطع شده نا امید رفتم یه چیزی بخورم هیشکیم خونه نبود چراشو یادم نیست
    یه دفعه تلفن زنگ زد
    نوه عمم بود. به خوبی چطوری امشب کانون گوش کردی؟اقا سید گوش کردی؟
    گفتم اوه حالا این وسط کانون ما چه مهم شده گفتم نه تموم شده فکرکنم نرسیدم
    گفت نه برو گو ش کن... ای بابا
    گفتم بابا خوب اخرشه حتما من نبودم و اینا
    گفت حالا برو سایتتون رو ببین
    گفتم مگه چیزی شده
    گفت خوب برو اخبارو ببین
    تقریبا قلبم اینجا داشت از دلم میزد بیرون
    گفتم خوب چیزی شده ؟ اقاسید چیزی شده(تو دلم گفتم دیدی اقاسید ترور شد) گفت اره انگار
    گفت تو خبرا زدن اصلا دیگه نفهمیدم فکرکنم فارس نیوز اول زده بود
    هرچی زدم رو پخش خبری نبود
    شروع کردم تلفن بچه هارو یکی یکی گرفتن اصلا نمیگرفت گفتم وای همشون باهم شهید شدن
    خیلی حس بدی بود
    (اتفاقا چند روز پیشش فکر کردم اینا شهید شن نباشند چی میشه تو دلم گفتم هیچی طوری نمیشه شهید که خیلی خوبه مردن هم خوبه بد نیست) ولی دیدم هیچی دل تو دلم نیست اصلا طاقتشو نداشتم دونه دونه بچه ها میومدن جلو چشم
    برا همشون دونه دونه ..
    حس خیلی بدی بود همه رفتن
    یه پوچی بد جور یه بد بختی بزرگ که انگاررو سرم خراب شده
    تا یاد یه فرد نزدیک کانون تو تهران افتادم زنگ زدم گفت اقاسید سالمه و به نظر میاد تعداد شهدا خیلی کمه گفتم الحمدلله خیالم خیلی راحت شد
    ولی تلفن هیشکی نمیگرفت
    کلی دلم برا بچه ها تنگ شد سوخت گریم گرفت
    به مهاجر بنده خداهم زنگ زدم گفتم این حتما اقاشون اونجاست خبر داره
    اونم اتفاقا اون شب بی خبر بود خیلی بد خبرو دادم نزدیک بود سکته کنه
    تا کم کم خبرا رسید که کیا شهید شدند و بچه ها درچه حالند و تونستم نصفه شب بچه هارو پیدا کنم
    ولی به خدا رسیدم
    تا چند وقت کاملا منگ بودم
    ولی جونمون در اومد تا خبرا رو میگرفتیم مخصوصا ادم نگرانه از همون لحظه میخواد سر در بیاره تو یه شهر دیگه هم باشه بعد میشد چند ساعت بعد .. تقریبا به هرکیم زنگ میزدم هرکی هر خبری رو یه جور میداد ازمسئول ایکس گرفته تا معاون ایگرگ و هرکی از هر خبری یه چیزی میگفت واقعا اعصاب خورد کن بود
    ولی عجب دورانی بودا
    چقد فیلتر شکن امتحان کردیم تا همه خبرا رو از تو خبرگزاری های مختلف در بیاریم برای قسمت اخبار
    چقد مترجم که یه خبر اینگلیسی یا عربی رو ترجمه کنند ببینیم اخرش چیشد مخصوصا اونایی که بمب گذاری رو به گردن گرفته بودن

    تا چند وقت هر صدایی هر خبری هرجلسه ای تشیع جنازه ای ختمی میگفتم بمب گذاشتن حتما دوباره اینا دیگه رفتن همشون شهید شدن جا موندیم

  20. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  21. #43
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    منجم باشی
    ارسال شده در: يکشنبه 6 مهر 1387
    -----------------------------------------

    ما خونمون یه 300-400 متری با این حسینیه فاصله داره. اون شب خونه بودم که صدای بمب اومد! یه پادگان نزدیک ما هست که صدای توپ و تانک ازش هر از گاهی در میاد. به خاطر همین زیاد جلب توجه نکرد ولی عجب صدایی بود!
    یه 30-40 دقیقه که گذشت اس ام اس ها شروع شد! من که کانون نمیدونستم چیه؟ اس ام اس زده بودن که تو کانون بمب گذاشتن!
    کانون؟ کدوم کانون؟ کانون فرهنگی؟ (آخه 2-3 کیلومتر بالاتر از خونمون یه کانون فرهنگی پرورش کودکان هست). جواب دادن آره! (اشتباه لپی بود)
    خیلی دلم گرفت! گفتم خیلی نامردی اونجا که همه بچه هستن!
    یه ذره تو اخبار گشتم خبری نبود یه زنگی زدم بیمارستان (نمازی) ببینم بچه های فوریت های جراحی چی میگن. می خواستم برم بیمارستان گفتم شاید هم کمک کنم هم یه ذره این فضولی ارضا بشه.
    بیمارستان و حسابی خالی کرده بودن. 15 تا اتاق عمل نمازی با هم داشت کار میکرد! همۀ استاد ها اومده بودن که دیگه نیازی به ما نبود (عجیب بود برام هیچوقت همچین مرامی نذاشته بودن).
    فردا صبحش که کشیک بودم تازه فهمیدم یک حسینیه ای نزدیک خونه ما هست که شنبه شب ها برنامه داره و توش بمب گذاشتن! (البته اون موقع بیشتریا می گفتن بمب نبوده و نمایشگاه معراج شهدا شون بوده که ....)
    صبح دیگه هیچ کاری نمونده بود فقط کسایی میومدن که زخم های کوچیک داشتن! اوه کلی شیشه تو بدن مردم بود! از صورت گرفته تا کف پاشون. من نمیدونم این همه شیشه کجا بوده؟
    مردم در فوریت های جراحی جمع شده بودن و نیرو انتظامی هم اومده بود به سختی می شد از سکرین رفت تو و اومد بیرون.
    آخر شب وقتی 30 ساعت از ماجرا گذشته بود. نصف شب دیگه بیکار بودم رفتم جلو شیشه ای که اسامی مجروح ها رو زده بودن! یهو دلم ریخت نمیدنم چرا ولی دقیقا حس کردم اون کسایی که صبح تو این اسم ها دنبال یکی گشتن چی کشیدن!

  22. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  23. #44
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    یاس سپید
    ارسال شده در: يکشنبه 6 مهر 1387 : 01:04:44
    ------------------------------------------------------

    سلام

    من تا حالا كانون نيامدم و از پخش مستقيم فقط همين شب قدر گذشته استفاده كردم.اما چيزايي
    كه برا دریافت هست اكثرا دریافت كردم.
    صبح خبر رو يكي از دوستام بهم داد اس ام اس زد فهميدي حسينه آقاي انجونينا بمب گذاري شده
    من كه باورم نميشد سري اومدم تو سايت ديدم آره خيلي دلم گرفت اما كاري نميشد بكنم.
    هر كاري هم ميكردم فيلم انفجار دریافت نميشد نشستم خبرا خوندم و .....
    تااااااااااااااااا آقاي انجوي نزاد كه اومدن بوشهر يه خورده برامون راجع به شهدا صحبت كردن....اونجا بود فهميدم واقعا اينا خدايي بودن و جاشون تو اين دنيا تنگ بود بايد ميرفتن(نميدونم احساسمو چه طوري بيان كنم) .اومدم باز سعي كردم و صوت و فيلم رو دریافت كردم مات و مبهوت بودم.اصلا حال خودم نبودم .از اين رو به اون رو شدم اول موهاي بدنم سيخ شد و اشك تو چشام جمع شد ،صداها وحشتناك بود صداي داد زدن مردا ميمود تو همين دور و زمونه ايم جنگ نبود كه عادي باشه... بعد كه آقاي انجوي نژاد صحبت كردن با خودم گفتم خدااااااااااااااااا تو اين هيا هو اين همه آرامش از كجا اومد جز با توه؟منم آرامش ميخوام. ولي از اون روز خيلي اخلاقم تغيير كرده و خيلي دارم سعي ميكنم به چيزايي كه ميدونم عمل كنم شايد خدا خواست و ما هم .....
    من كه با ديدن يه تصوير و شنيدن يه صدا اينجوري شدم .خوش به سعادت شماها كه اين پاكان رو از نزديك ميشناختين و در جايي كه اونا شهيد شدن رفت آمد دارين .خوش به سعادتون ....... بهتون حسودي ميكنم

    التماس دعا

  24. 4 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  25. #45
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    meshkat128_kosar
    ارسال شده در: يکشنبه 6 مهر 1387 : 01:27:20
    ------------------------------------------------------

    سلام

    منم مثل هر هفته داشتم بخش مستقيم كوش مى كردم نزديكاى سينه زنى بود
    كه وروجك انلاين شد كفت كه جون حالش خوب نبوده نرفته كانون داشتيم با هم حرف مى زديم كه
    صداى مداح قطع شد و يهو صداى داد و فرياد اومد منو ميكى يهو قلبم كرفت تمام بدنم يخ كرد
    انكار يكى يه سطل اب يخ روم ريخت تمام بدنم مى لرزيد فكر كردم اقا سيد طوريش شده
    فكر كردم وسط مجلس اقا سيد .......
    به وروجك كفتم جى شد كفت جى كفتمش تو كانون اتفاقى افتاده؟
    كفت نمى دونم من تو بخش نيستم نمى تونم واردش بشم
    كفتم نمى دونم فكر كنم اتفاق بدى اوفتاده باشه
    اخه صداى داد و فرياد مى ياد كفت جيزى نيست اينا هميشه همينطورن تو سينه زنى و اخر مجلس كريه
    مى كنن
    كفتمش نه خيلى بد جور دارن داد مى زنن فكر كنم طورى شده تو رو خدا ببين جى شده
    كفت من از كجا بدونم اخه خونمون تا كانون خيلى دوره
    بهش كفتم با با تورو خدا كارى بكن من دارم ميميرم ببين جى شده اخه من كه اينجا
    نمى تونم كارى بكنم به كسى كه درست رسى ندارم
    اصلا نمى تونستم انكشتامو رو كيبورد برسونم تمام بدنم مى لرزيد با دست دوميمم دستمو مى كرفتم
    و رو كيبورد مى ذاشتم
    وروجك اصلا نمى دونست جى شده هى شوخى مى كرد
    بهش كفتم بابا خيلى بد جور دارن داد مى زنن تو رو خدا كارى بكن من دارم ميميرماااااا
    كفتمش جيزى نيست كفتم اخه برادرا دارن بد جورى داد مى زنن كريه مى كنن فكر كنم اقا سيد
    طوريش شده
    كفت نه با با اكه برادرا دارن داد مى زنن حتما خواهرمو تو كانون دزديدن برادرا دارن داد مى زنن
    كفتم خوب صداى خواهرا هم داره مى ياد اونا هم دارن كريه مى كنن كفت خوب حتما برادرمو دزديدن كفتم

    واىىىىىىىىى خدايا وروجك من الان ميميرما ااااااا خونمم كردنه تو
    بابا ببين جى شده كشتى منو
    كفت واى جته به منم استرس وارد كردى اخه از كجا بدونم كفتمش به خواهرت يا داداشت زنك بزن
    هرجى زنك مى زد جواب نمى دادن
    يهو كفت برادرم اومد كفتم خوب جه خبر جى شده
    ؟
    كفتش از سر كار اومده اون برادرم كه كانونه هنوز نيومده
    خلاصه جونم بالا اومد تا يهو وروجك كفت ااااااااااا مشكات دوست برادرم زنك زده ميكه كانون بمب
    كذاشتن
    همون لحظه صداى اقا سيد اومد كه داشت حرف مى زد ولى من اصلا نمى فهميدم داره جى ميكه
    فقط صداشو مى شنيدم
    فهميدم اقا سيد حالش خوبه
    بعد وروجك كفت كه مى خوان برن كانون ببينن جى شده بهش كفتم تورو خدا زود بهم خبر بده
    سريع رفتم تى وى ديدم العربية داره ميكه كه تو شيراز حسينيه سيد الشهداء بمب كذاشتن بعد هم خاله ليلا
    مسيج داد كفت كه جى شده نمى تونستم كارى بكنم يا حرفى بزنم فقط كفتم بيا نت بعدشم كه ديكه تا صبح تو سايت بوديم با بجه ها




  26. 6 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  27. #46
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    رهرو
    ارسال شده در: يکشنبه 6 مهر 1387 : 11:55:50
    -----------------------------------------------------


    سلام
    عصر اونروز یهویی دلم گرفت، همسایه روبروی شرکتمون یه جوونی بود فوت شده بود واسش مراسم و مداحی و ... گرفته بودن.
    حدودای ساعت 6 بود که نشستم مطلبی به نام مرگ نوشتم.
    http://rahroo.parsiblog.com/472040.htm
    جناب s-a-h ساعت 7 با تعدادی از بچه ها واسه سایت جدید قرار داشتن، لذا فکر کنم ساعت 6:30 بود که از شرکت بیرون رفتن که به جلسه برسن. چند بار اصرار کرد که بیا، گفتم اصلا حسش نیست.
    یکی دیگه از دوستان - آقای سعید زارع - شرکت بود، گفت من میرم که برسم به نماز مغرب و عشاء کانون، نمیای ؟
    گفتم نه شما برو من بعد از نماز میام.
    خلاصه موندم و با آقایون "بی دل و دستار " و " یه مدیونه امام رضا" نماز مغرب عشا رو خوندیم.
    حدودا ساعت 8:45 بود که به بچه ها گفتم، شما اگه میخواید برید کانون، برید، من دیگه نمیام. آخه تا بیام کانون و برم برسم خونه، میشه ساعت 11-12، خانمم هم خونه تنهاست، بدجوره.
    اونا آژانس گرفتن که برن کانون و ظاهرا وسط راه پشیمون میشن و به جای کانون میرن خونه.
    من هم اتفاقا اون شب ماشین نیورده بودم، حدودا نیم ساعتی پیاده اومدم و توی راه هم یک کتاب خریدم و تا رسیدم خونه حدودا ساعت 10:00 بود.
    تا رسیدم خونه، تلفن خونه زنگ زد، یکی از اقوام که شاید 1 سال بود ازش خبر نداشتم زنگ زد و و بعد از احوالپرسی همینجوری پرسید، میگم شما هنوز مجلس آقای انجوی میری ؟
    گفتم آره و امشب رو اتفاقی نرفتم. گفت خب خیلی ممنون و خداحافظ !
    یک دقیقه بعدش یکی دیگه از اقوام زنگ زد و گفت که شکر خدا شما نرفتین کانون ؟؟؟ گفتم مگه چی شده، گفت هیچی توی مجلس بمب گذاشتن و الان ما طرفای خیابون شهید آقایی بودیم. اینقدر شلوغ بود که .....
    تقریبا مخم داشت سوت می کشید، شروع کردم به زنگ زدن به بچه ها.
    با حدود 20 نفر از بچه ها تماس گرفتم، موبایل هیچکس خط نمی داد. حدس اولم این بود که موقع سخنرانی، انفجاری شده باشه و هدف هم خود آقا سید بوده باشه، لذا خیلی خیلی داغون شدم.
    به حاج خانم گفتم من دارم میرم کانون، پاشدم که برم - گفتن منم دلم آروم نمی گیره، میام باهات.
    گفتم پس سریع آماده شید، تا ایشون آماده می شدن، زنگ زدم به پدرم و گفتم که توی کانون یک اتفاقاتی افتاده، نمیدونم چی شده، فقط میدونم ظاهرا بمب گذاشتن. یه وقت دلتون شور نزنه، ما خونه بودیم و هیچیمون نشده !!!
    فاصله خونه رو تا درمانگاه محمد رسول الله (ص) - که در حالت عادی 45 دقیقه بود - کمتر از 20 دقیقه رانندگی کردم.از جلو درمانگاه دیگه اجازه جلو رفتن ماشین نمیدادن، ماشین رو یه جایی کنار خیابون پارک کردم و به خانمم گفتم شما برو، بعد همدیگه رو می بینیم.
    پریدم پایین و به موتور سوار - که معلوم بود اومده ببینه این شلوغی ها چه خبره - گفتم میدونی چه خبر شده، گفت نه !
    گفتم بیا بریم من چال اش - یعنی محلش - رو بلدم.
    خلاصه پریدم پشت موتورش و تا سر خیابون شهید آقایی رفتیم.
    از سر خیابون هم تا جلو در حسینیه با سرعت بالا دویدم.
    حالا دیگه ساعت حدود 10:30 بود و مجروحین و شهدا رو منتقل کرده بودند.
    حاج آقا اسمعیل پور - مسئول سازمان ملی جوانان فارس - رو دیدم که چطور داشتند توی کار انتظامات با بچه های انتظامات کمک می کردند تا جمعیت به داخل حسینیه نرن.
    یکی از بچه ها - راحیل - رو دیدم که بالای دیوار هست، به زور خودم رو کشیدم بالای دیوار و پریدم توی حسینیه.
    از جلو در حسینیه تا درب اتاق آروی حدودا 3 ردیف سرباز گذاشته بودن.
    جناب غریبه رو دیدم که اصلا توی حال خودش نبود، 2-3 دقیقه پیشش بودم تا اینکه دیدم اصلا حال خوبی نداره، ول کردم و رفتم ببینم میشه یه جوری برم سراغ اتاق آر وی...
    دیدم یکی از بچه ها یک بطری آب معدنی دستشه، بطری رو ازش گرفتم و با سرعت شروع کردم به دویدن، هر کی جلوم رو می گرفت میگفتم : آب . آب / باید آب ببرم براشون !
    بندگان خدا هم فکر میکردن واقعا دارم میرم به کسی کمک کنم، اجازه دادن تا رسیدم به اتاق آروی.
    دیدم آقا سید توی اتاق نشستن، خیالم راحت شد که ایشون سالم هستن، رفتم سلام علیک کردم . گفتن خودت بشین پای سیستم، هیچ خبری بدون اینکه چک کنی روی سایت نره.
    نشستم و تعدادی خبر زدم تا اینکه به ترتیب دکتر سید احمدرضا دستغیب، آیت الله حائری، استاندار و فرماندار و فرمانده نیروی انتظامی و ... تشریف آوردن. میخواستن جلسه شورای تامین استان رو توی اتاق آر وی بگیرند که به علت شلوغی قرار شد برن جای دیگه.
    من همونجا پشت سر آیت الله حائری ایستاده بودم و شاهد بودم که به استاندار گفتن، هر جلسه ای می گیرید باید این آقا - اشاره به آقا سید - توی جلستون باشه.
    استاندار هم گفتن ما جلساتمون رو میگیرم هرجا لام باشه خبرشون می کنیم.
    به هر حال حدودا ساعت 2 بود که از حسینیه رفتیم به سمت بیمارستان نمازی - اینکه چطور حاج خانم رو پیدا کردم و چطور ماشین رو واسم از اونور دنیا آوردن اینجا، بماند ! -
    توی راه بیمارستان چندتا از بچه ها زنگ زدن که توی آروی کسی داریم که قدش بلند باشه و عینکی ؟
    هرچی فکر کردم کسی به یادم نمیومد.
    یکی از بچه ها زنگ زد گفت عکسی از مسعود داری ؟
    گفتم ممکنه توی شرکت باشه. به هر حال رفته بودن عکس رو گیر آورده بودن و آورده بودن بیمارستان.
    قضیه از این قرار بوده که یکی از بچه های کانون که رفته بودن بیمارستان، جنازه شهید رضایی رو دیده بوده و حدس میزنه که از بچه های آروی باشه، اما اسمش یادش رفته بوده.
    حدود ساعت 3 بود که یه خبر تمام مغزم رو به هم ریخت، مسعود رضایی از اولین شهدای بمب گذاری رهپویان بوده .
    توی همون بیمارستان نشستم تو ماشین و ....
    چند دقیقه بعدش فهمیدم که محمد مهدوی هم ....
    فقط خدا می دونه چی به من گذشت توی بیمارستان.
    به هر ترتیبی بود رفتیم شرکت، یه اتاق رو گذاشتم واسه استراحت ، خودم رفتم پای نت.
    یه مشت خبر و ... زدم تا اینکه ساعت 6 جلسه کانون بود با آیت الله حائری، قرار شد من بشینم شرکت، هر خبری شد سریع بره روی سایت.
    منتظر شدم جناب s-a-h حدود 7:30 اومد.
    با هم طرح بخش ویژه شهدا رو ریختیم و قرار شد قبل از ظهر صفحه اول سایت کلا بشه ویژه بمب گذاری...
    یادم میاد که شاید بیشتر از 200 تا تلفن جواب دادم اونروز، اقوام، دوستان، خبرگزاری ها، روزنامه هاو...
    فکر کنم حدود 40 ساعت یه پشت درگیر بودم.

  28. 3 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  29. #47
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    Arash1988
    ارسال شده در: دوشنبه 28 مهر 1387 : 03:02:01
    -----------------------------------------------------

    داشتم تو اینترنت دنباله یه مطلبه بدرد بخور برای سایت می گشتم و همینطور پخش مستقیم مجلس رو هم از رو سایت کانون گوش می دادم. سخنرانی آقا سید تموم شد و مناجات رو شروع کردن، منم که جوگیر چراغ اتاقمو خاموش کردم. سینه زنی شروع شد و منم هنوز داشتم می گشتم؛ هر سایت یا وبلاگی که پیدا می کردم و روش کلیک می کردم وارد سایت خودمون می شدم. دیگه داشتم کلافه می شدم که یهو یه صدا اومد و بعد صدای یا حسین باز بلند شد.
    - اَاَاَه ه ه ...باز صوت کانون خراب شد، خوب وقتی نمی تونید کی مجبورتون کرده؟؟؟؟!!!!!.......
    با خودم گفتم میکروفن های کانون خراب شده و صدا قطع شده، همینطور منتظر بودم تا درست بشه که صدای آقا سید اومد: «خواهرم آروم.....ما رو با این چیزا نمی تونند بترسونند.......»! یعنی چی؟ نکنه دلشوره من درست بوده؟؟ زنگ زدم علیرضا ولی گوشی رو جواب نمی داد، گفتم مثل همیشه بازم بی خیاله. زنگ زدم حامد گوشی اونم قطع بود. زنگ زدم امین...
    - الو، سلام امین چطوری؟
    - سلام بچه، تو چطوری؟!
    - کجایی امین، کانونی؟
    - نه، کار داشتم خونه موندم.
    - امین کانون چطور شده؟؟
    - هیچی مگه چی شده؟
    - داشتم رو اینترنت گوش می دادم صدای انفجار اومد، بعدم آقا سید اومد گفت که ما طالب شهادتیم..!
    - شوخی نکن، جدی می گی؟
    - ها، گوشی علیرضا هم جواب نمی ده....
    - من الآن پی گیر می شم خبرشو بهت میدم.

    من سریع لباس پوشیدم و حرکت کردم. تو راه به یکی دیگه از بچه ها زنگ زدم ولی اونم گفت که کانون نیست و از لحن حرف زدنش معلوم بود که اونم از چیزی خبر نداره..... خدایا امشب چرا خیابونا اینقدر شلوغه؟؟؟؟ سر تقاطع پیچیدیم جلو ماشین آتش نشانی که داشت آژیر کشون می رفت..... امین زنگ زد:
    - آرش کانون بمب گذاری شده، ما تو راهیم میایم سوارت می کنیم.
    - من سر شهید آقاییم؛ خودم رسیدم.
    کاور رو که از خونه آوردم پوشیدم ولی خیابون اینقدر شلوغ بود که جلوتر نمی شد رفت. از ماشین پیاده شدم و شروع کردم دویدن. سر چهارراه کانون پر از آدم بود. چند نفر رو دیدم که نشستن و داره ازشون خون میره، می خواستم وایسم و کمک کنم ولی رفتم طرف در ورودی؛ انتظامات وایساده بود و نمی ذاشت کسی وارد بشه چون کاور برم بود سرمو انداختم پایین و به زور از در رد شدم.

    وای داخل چه خبر بود .... پر از آدم زخمی که از این بر به اون بر می رفت. دویدم سمت اتاق تا اعلام حضور کنم و کسب تکلیف کنم. از زنجیر های انتظامات به زور رد می شدم تا رسیدم. کف اتاق پر از خون بود و بچه ها داشتن داد می زدن که فلان و فلان.... اصلاً از مدیریت بحران خبری نبود .
    - علی کو بچه ها؛ بقیه بچه ها چی شدن؟؟!!
    - همه بچه های ما حالشون خوبه.
    دویدم به سمت حسینیه باز هم بچه های کادر زنجیر بسته بودن..... تو راهرو یکی از بچه ها رو دیدم:
    - سلام، چی کار کنم...؟؟
    - ................!!!!
    طرف هنگ کرده بود فقط داشت منو نگاه می کرد. ولش کردم رفتم طرف ورودی؛
    می خواستم وایسم و کفشمو در بیارم که دیدم ملت دارن با کفش می دوند داخل، بی خیال شدم و منم با کفش رفتم ....... اولین چیزی که دیدم لنگه های کفش بود که هر طرف پرت شده بود؛ هوا غبار آلود بود. فکر کردم به خاطر خاک قالی هاست...
    - هوووو، چند وقته که این قالی ها رو تمیز نکردن نگاه چقدر خاک داره!!!
    داشتم پیش خودم همین فکرا رو می کردم که کپسول اطفاء رو دیدم و تازه دوزاریم افتاد که پودر تو هوا هست نه گرد و خاک! (اینقدر ها هم که فکر می کنید من خنگ نیستم ولی فکرایی رو که یهو به مغزم خطور می کرد رو دارم براتون می گم.)
    آخر حسینیه رو نگاه کردم دیدم شلوغه، بی خیال شدم از همون اول یه نفر رو بلند کردم بردم سمت اتاق، تو راه یه نفر با کاتر وایساده بود و داشت گونی های دور غرفه ها رو پاره می کرد و بی توجه به پشت سرش دستشو تکون می داد. می خواستم بزنم پس کلش بگم پشتت رو بپا بعدم نمی خواد حالا بذاریشون رو گونی حمل کنی با دست بلند کنین ولی بازم بی خیال شدم و ادامه دادم طرف اتاق .... داشتم باز بر می گشتم داخل که دیدم یه نفر رو روی یه میز گذاشتن دارن می برن فکر کردم پاشو خم کرده ولی دقت که کردم دیدم پاش قطع شده، خونریزیش کنترل شده بود حالا نمی دونم توسط کی؟؟ بردیمش طرف منطقه تریاژ اورژانس هر چی دنبال افسر تریاژ می گشتم پیداش نکردم. دیدم دارن یه نفر دیگه رو که لای گونی پیچیده بودن میارن. پام خورد به یه جعبه نگاه کردم دیدم جعبه رو نمی شناسم ماله ما که نبود جعبه های ما اینقدر قاطی پاتی نبود ولی شبیه جعبه ما بود....

    ادامه در پست بعد

  30. 5 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  31. #48
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض ادامه ...

    - بلندش کنین ببریمش تو پارکینگ!!!
    برگشتم دیدم دارن همون طرفو که لای گونی بود می برن، داد زدم کجا بزارینش – آخه اینا چرا اینطورین؟ می خوان از پای آمبولانس بلندش کنن ببرن با ماشین شخصی بفرستنش بیمارستان – رفتم بالا سرش گونی رو زدم کنار، چشماش باز بود ولی ناله نمی کرد؟! چطوریه؟ علائم حیاتیش رو چک کردم دیدم نداره!!! مگه می شه؟ چرا مرده؟؟ قرار بود فقط چند نفر زخمی باشن. قرارمون این نبود که کسی بمیره!! از این مسخره بازی ها نداشتیم. سرمو برداشتم امین رو دیدم که داره میدوه داخل، پشت سرش شروع کردم به دویدن.
    رفتیم داخل حسینیه این دفعه تا آخر رفتیم ولی مورد خاصی پیدا نکردیم. چند تا مأمور آتش نشانی دور معراج شهدا بودن و راحت می رفتن داخل قسمت خواهرا و بر می گشتن!!! یعنی چی؟؟؟ اینا چطوری از دیوار رد می شن؟؟ (فرداش فهمیدم که دیوار خراب شده و سقف حسینیه کنده شده) از در آخر خارج شدیم یه نفر کنار دیوار نشسته بود، رفتیم بالا سرش و امین شروع کرد به شرح حال گیری .... برگشت گفت:
    - زرده!!
    - ها؟؟؟
    - زرده!!
    می خواسم داد بزنم که می گی چی کارش کنم؟ یه قرمز نشونم بده ولی بازم چیزی نگفتم!!!!!
    شروع کردیم دویدن به سمت اول راهرو تا رسیدیم یه نفر داد زد .......
    - خواهرا!
    رفتیم اون بر چند تا از خواهرا افتاده بودن و چندتا هم نشسته بودن بالا سرشون، یکیشون یه آمبو بگ گرفته بود دستش و داشت با مصدوم حرف می زد!!! اورژانس از اون در رسید بهمون .... یکی گرفت منو کشید برد؛ تو اتاق آر- وی یه نفر افتاده بود، دستشو گرفته بود و خون ریخته بود رو دیوارا همون موقع یه نفر تنه زد به من و رد شد برگشتم که بگم خیلی جوگیر نشو آروم باش، دیدم که یکی از محافظای یه سردار بوده که داشتن می رفتن تو حسینیه؛ بازم نشد که چیزی بگم. یه نفر داد زد اکسیژن ..... رفتم تو اتاق تا کیف آمبو رو بردارم ولی کیف از وسط نصف شده بود و غیر از لارنگسکوپ و لوله تراشه هایی که رو زمین پهن شده بود چیزی از آمبو نمونده بود. امین اومد و یه اسپری بکلومتازون برداشت و رفت. موندم تو اتاق؛ دو نفر نشسته بودن و بهشون سرم وصل بود و چند تا از بچه های خودمون هم افتاده بودن و تکون نمی تونستن بخورن چونکه تو مجلس بودن و موج گرفته بودشون. هی بچه ها می گفتن آب.... یه شیشیه کوچیک آب معدنی پیدا شد ولی به کسی نمی رسید. یه نفر گفت ظرف بدین تا آب بیارم. آب آورد و هر چی قند داشتیم خالی کردیم توش و یقه دونه دونه بچه ها رو می گرفتیم و به زور بهشون آب قند می دادیم، (البته ناگفته نمونه که خودم اولش سه لیوان آب قند خوردم) دیگه مصدومی نمونده بود و بچه ها می گفتن باید بریم بیمارستان ببینیم چه خبره؟ با بدبختی رفتیم بیمارستان و چون اول کار بود فقط شیفت بیمارستان بود و ما هم کمک کردیم، نصفی از بچه ها تو اتفاقات داخلی و بقیه هم تو اتفاقات جراحی. تو این گیر و دار دستکش و آنژیو هم تو بخش تموم شده بود!! انتظار این همه مصدوم رو نداشتند. یه نفر از همراه هان هم گیر داده بود به من که برو برای این آب قند بیار...! بودیم تا بقیه پرسنل بیمارستان هم رسیدند. حدودای ساعت دو بود که دیگه کار زیادی برای انجام دادن نبود. همه یا به بخش ها منتقل شده بودند و یا به اتاق عمل رفته بودند و سرپایی ها هم که ترخیص شده بودند. دو سه تا از بچه ها برای شناسایی و کسب خبر از مجروحین موندند و ما هم اومدیم بیرون که بریم خونه ولی الکی تو خیابونا طی می کردیم. تا ستاد رو رفتیم آخه همه گیج بودند. از لحظه انفجار تا اون موقع رو داشتیم با جوک می گذروندیم!!! نمی شد که ما هم بخواییم بشینیم و گریه کنیم یا داد و بیداد راه بندازیم. کوچکترین محرکی باعث ناکار آمد شدن بچه ها می شد، باید خیلی بی خیال می گذروندیم ولی تو جلسه ای که سه روز بعد از انفجار گرفتیم تازه فهمیدیم که به بچه ها چه گذشته.
    شبه سختی بود ولی گذشت.
    ببخشید که طولانی شد.

  32. 6 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  33. #49
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 11,824
    سطح : 71
    Points: 11,824, Level: 71
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 226
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,728
    تشکر شده 11,798 در 2,180 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ابشار جان خدا خیرت بده نخونده بودم /

    نفس گیر ..
    دل گیر..
    دردناک ..
    سوزناک ..

    این روضه ها یکی ش هم برای سوزوندن کافی بود!

    شاعرم میگه سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند

  34. 6 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  35. #50
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-فروردین-۲۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,346
    امتیاز : 11,824
    سطح : 71
    Points: 11,824, Level: 71
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 226
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 7,728
    تشکر شده 11,798 در 2,180 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    الفاتحه مع صلوات ..

    بسم الله .. می خوانم .. برای خودم!
    که هستم بدون اینکه باشم!

    وای..

  36. 6 کاربر از پست مفید تســـنیم تشکر کرده اند .


  37. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,199
    امتیاز : 115,327
    سطح : 100
    Points: 115,327, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 72.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 34,489
    تشکر شده 41,597 در 9,112 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 5 پست
    نقل قول شدن
    در 130 پست
    مخالفت
    197
    مخالفت شده 130 در 105 پست

    پیش فرض

    شب انفجار...
    کاش میمردم هزار بار ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  38. 5 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  39. #52
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۵
    نوشته ها
    71
    امتیاز : 3,154
    سطح : 34
    Points: 3,154, Level: 34
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 46
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 457
    تشکر شده 217 در 63 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    کیلومترها از شیراز دور بودیم ! یکی از آشنایان یک ربع بعد از حادثه زنگ زدن و با اعتماد به نفس گفتن کانون انجوی رو بمب گذاشتن !!!! ما بودیمو ناباوری و بی خبری و موبایل هایی که نمی گرفت ، اخبار های غیر منصفانه ، بغض ها و صدای گرفته دوستان ، ضجه های پشت تلفن !!! دوری و آرام ارام سوختن ... و دنبال کردن اخبار از خبرگزاری ها و تلویزیون و ..... تنهایی و غربت رو با تک تک سلو ل هایمان چشیدیم !
    هرکسی از ظن خود شد یار من
    از درون من نجست اسرار من
    http://panahgah87.blogfa.com/


  40. #53
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    كويت
    نوشته ها
    4,593
    امتیاز : 84,316
    سطح : 100
    Points: 84,316, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,414
    تشکر شده 14,910 در 3,949 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ممنون آبشار جان


    هر تپش قلبم میگه : کربلا ، کربلا ...

  41. کاربر روبرو از پست مفید meshkat128_kosar تشکر کرده است .


  42. #54
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,390
    امتیاز : 45,106
    سطح : 100
    Points: 45,106, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,123
    تشکر شده 23,670 در 5,471 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض

    یا زهرا


    جز اشک هیچی ندارم - هیچی . دلم به حال خودم می سوزه ..... خیلیم می سوزه .

  43. 2 کاربر از پست مفید مشكات نياز تشکر کرده اند .


  44. #55
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    yase18sale
    ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردين 1387 : 09:04:29
    -----------------------------------------------------------

    هوالحق
    سلام
    با بچه ها چند قدمی همین معراج شهدا نشسته بودیم
    حدودا ساعت 9.06 بود که دوستم اس ام اس زد که فلانی دلم بد جوری گرفته و اینا ....خودمم حالم خوب نبود همش هوای گریه داشت گفتم برم پیشش با هم باشیم چند دقیقه ای
    دوستم بیرون بود
    رفتم بیرون چند دقیقه ای نگذشت که یهو دیدیم زمین داره زیر پامون میلرزه / صدای فروریختن اهن می اومد / شیشه میریخت رو سرمون
    صداش خیلی مهیب بود
    فکر کردم زلزله ست تا چند ثانیه مات و مبهوت بودم یا امام زمان میگفتیم و با دوستم میدوییم
    اومدیم بیرون اخر حسینه رو که نگاه میکردی دود همه جا رو گرفته بود همه جیغ و داد میزدن و می اومدن بیرون
    بمببببببببببببب؟ فکر میکردم اول حسینه ست ؟ خدایا! سید؟ بچه ها ؟ خواهرم؟؟؟؟؟؟؟؟/
    گریه میکردیم .دوستم رو زمین نشسته بود و گریه میکرد .داداشش داخل بود .خواهرش ....
    سمانه رو دیدم سالم بود گریه میکرد و دنبال خواهرش میگشت ...
    یا امام زمان میگفتم
    هر کی رو میدیدی مات و مبهوت می اومد بیرون
    یه عده کفش نداشتن رو شیشه ریزه ها می دوویدن .یه عده میزدن تو سر خودشون
    اقایون سریع اومدن این طرف و گفتن سریع اینجا رو ترک کنید احتمال داره بازم بذارن ...
    یکی میپرسید اورژانش چنه؟ اتشنشانی؟
    موبایلها نمی گرفت
    قیامتی بود
    مرگ دو قدمی مان بود و من هیچ حس نمیکردم
    تمام وجودم وحشت بود
    خیلی مهیب بود
    بمب بود
    صداش معلوم بود
    حتی ما که بیرون بودیم صدای تق تق تق تق بعد ش رو هم شنیدیم نمیدوننم چی بود یه چی تو مایه های رگبار نمیدونم چی بود ؟شاید صدای بریده شدن و پرتاب شدن میله ها بود نمیدونم...
    خیلی وحشتناک
    خیلی
    همه اومده بودن
    همه جا ظرف 10 دقیقه شلوغ شد
    دنبال خواهرم میگشتم داداشمو دیدم اومده بودن دنبالمون ...میگفتن خونه یهو لرزید بابا زنگ زد که حسینه سید الشهدا بمب گذاشتن بیاین ببینی بچه ها چی شدن؟
    مامان گریه کنان اومده بود
    بمب بود..... بمب
    اگه بمب نبود صداش تا بولوار مطهری که خونه ماست نمیرفت!تا هوابرد تا قوامی میرفت؟
    بمب بود
    وحشتناک
    انگار جنگ شده بود ....خیلی وحشتناک
    مجروح ها رو می اوردن بیرون
    شاید او که بهش هوا وصل کرده بود نجمه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    نمیدونم
    نمیدونم
    نمیدونم

  45. 2 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  46. #56
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    0027
    ارسال شده در: سه شنبه 27 فروردين 1387
    -------------------------------------------------------

    سخن شاهدان حادثه ی بمب گذاری در حسینیه سیدالشهداء شیراز:
    سخنرانی آقا سید در مورد «خودفریبی» که تمام شد، مناجات امیدواران (از مناجات خمس عشر) را خواندند و بعد هم وارد عزاداری شدند و طبق معمول هر هفته،اول وارد شور شدند:«به مشبک ضریحت دلم گره خورده ـ به خدا اگه این گدا رو ولش کنی مرده.» بعد می خواستند واحد بخوانند، اول کمی صوت قطع شد و بعد با پارازیت وصل شد و بعد از خواندن چند جمله، یک دفعه صدای کر کننده و وحشتناکی حسینیه را فرا گرفت. ما که در قسمت خواهران بودیم فقط صدای جیغ شنیدیم و هجوم همه به طرف درها! همه فکر کرده بودند که باند و صوت ترکیده و تا مدتی همه گیج بودیم. به دخترانی که از ترس جیغ می کشیدند و گریه می کردند، می گفتم چرا جیغ می زنید؟ خودم شوکه شده بودم و نمی فهمیدم چه خبر است. تا اینکه خود آقا سید روی منبر ایستادند و گفتند: "ما منتظر شهادت بودیم و این هم شهادت. با آرامش خارج شوید و انشاءالله هفته آینده بیایید." و برادران انتظامات هم با سرعت همه را بیرون می کردند. وقتی خارج می شدیم، کیف و کفش و چادر بود که زیر دست و پا رها شده بود.بیرون هم خیلی شیشه شکسته ریخته بود. دود و خاک غلیظی آخر حسینیه را پوشانده بود و هیچ چیز نمی دیدیم و برادران هم با عجله همه را بیرون می کردند. خود را به سر کوچه¬ی حسینیه رساندیم و یکی یکی دوستان را پیدا کردیم. یکی گم شده بود ، یکی دنبال چادرش می گشت، یکی دنبال دخترش که رفته بود بازی کند، یکی گریه می کرد،همسایه های حسینیه با لیوان آب ایستاده بودند و هر کس در حال و هوایی. صدای آژیر ماشین آتش نشانی و آمبولانس بلند شده بود، یعنی در عرض چند دقیقه خود را به محل حادثه رسانده بودند. جمعیت زیادی در خیابان تجمع کرده بودند. مسئول سرویس های ایاب و ذهاب، خواهران را خیلی با سرعت روانه کرد. اما تعداد زیادی ایستاده بودند و نگران پدر یا برادر یا همسرانشان بودند، همانطور که برادران نیز با نگرانی به دنبال خانواده¬شان می گشتند. همکاری، مهربانی، غیرت، و نگرانی را از چشم و چهره همه می توانستیم بخوانیم. خواهرانی که با عجله خارج شده و یا در ازدحام جمعیت، وسایلشان و از جمله چادرشان را از دست داده بودند، فقط نگران از دست دادن چادرشان بودند. یادم به آتش سوزی مسجد ارگ تهران افتاد و اینکه آن خواهران هم چادر از دست داده بودند و نگرانی¬شان فقط همین بوده و عده ای با چفیه آنها را می پوشاندند. و باز یادم به حادثه¬ی کربلا افتاد و اینکه در آن آتش و دود، زنان حرم حسینی فقط به فکر معجر بودند! بعد که خواهران مجروح را هم بیرون آوردند،صورت همه شان پوشیده بودو تقریباً کسی آنها را ندید. خوش به غیرت برادران. ساعتی ایستادیم و با خانواده های نگرانی که با شنیدن خبر، خود را با عجله و پای پیاده به حسینیه رسانده بودند، صحبت کردیم و ماجرا را شرح می دادیم. نگرانی همه از وضعیت آقا سید بود و بعد ماجرا را می پرسیدند. از فلکه معلم، مادری با دخترش با نگرانی و اضطراب و هنوز از راه نرسیده، پرسیدند آقا سید خوب است؟ مطمئنید؟ شما خودتون ایشون رو دیدید؟ ما با شنیدن صدا آمدیم. به هرحال همه در خیابان بودند. دو تا موتوری در حالیکه سه ترکه نشسته بودند، با سرعت زیاد می رفتند و می آمدند و با داد و فریاد از مردم می خواستند که راه را باز کنند. بعد فهمیدیم که اینها خود را و در واقع جان خود را دارند فدا می کنند که راه برای گروه امداد و نجات باز شود. عجب کار خطرناکی بود! و اما کمی بعد، تازه می فهمیدیم چه شده و ابعاد حادثه چقدر بوده است. من همه اش در این فکر بودم که چرا آقا سید در همان اول مجلس، متوسل به آقا حجت بن الحسن علیه السلام و آقا ابوالفضل علیه السلام شدند؟ چرا این توسّلات را مثل هر هفته در آخر جلسه نداشتند؟ کمی دقیق شدم و ماجرا را برای خودم بازگو کردم. از خواهرانم و دوستان هم همین را شنیدم که کل بحث «خودفریبی» ، خیلی کاربردی بود. یکی از جمله های پایانی آقا سید، این بود که « اگر روی هوای نفس خود پا گذاشتی، بالا می روی» . و تعدادی از بچه ها این کار را از قبل کرده بودند. و شاید با شنیدن این جمله، یک ذره اتصالشان با عالم خاکی را هم قطع کردند و با شعر «به مشبک ضریحت دلم گره خورده....» اتصالشان را با عالم بالا ایجاد کرده و در یک لحظه¬ ملکوتی، سر بر آستان دوست گذاشتند و « عند ربهم یرزقون» عروج کردند. و بعد سخنان بسیار غیرکارشناسانه!!!!! مسئولین محترم استان فارس و شهر شیراز را شنیدیم!!!!!! آنقدر عجیب و غریب حرف می زدند و نظر نهایی را بیان می فرمودند!!!!!! که همه باورشان شد!!!! عزیز بزرگواری که مدتی در میادین جنگ بوده ای و عنوان سرداری را به دنبال خود یدک می کشی! شخص محترمی که تا حالا برایم خیلی عزیز بودی و کارها و فعالیت هایت را به همه می گفتم و تحسینت می کردم! چرا این حرفها را می زنی؟! مگر شما در صحنه بودید؟! مگر با تک تک بچه ها نه، حداقل با ده نفر از آنها حرف زدی؟! مگر کسی را که شوکه شده بود و فقط جیغ می کشید و یا فقط گریه می کرد و یا حتی بغض کرده بود را دیدید؟! مگر با مجروحین به طور مبسوط حرف زدید و ماجرا را از زبان آنها شنیدید؟! مگر با خانواده های نگران به صحبت نشستید؟! مگر ....؟! چرا همان اول نظر می دهید و خود را با یاوه گوییهایتان و سخنان ضد و نقیض، به سُخره گرفتید؟! آیا نباید شک کرد که دست گروهی مثل بهاییت و وهابیت که نوکر جیره خوار آمریکا و اسراییل هستند، در کار است و دارند شما را هم بازی می دهند و شما دارید حرف آنها را تکرار می کنید؟! چرا بجای اینکه مرهم دل مصیبت دیدگان و مصدومین این حادثه باشید، دارید نمک به زخم همه می پاشید؟! یک کلمه بگویید: "تا 24 ساعت یا 48 ساعت هیچ چیز معلوم نیست، و بعد نظر خود را اعلام می کنید"!!!!!!!! و بعد چرا جریان را به طور کل در صدا و سیما بایکوت می کنید و به خاک و خون کشیده شدن جوانهای پاک این مرز و بوم را به هیچ می گیرید؟! اگر مسئول رهپویان وصال که همیشه یا یادی از ایشان نمی کردید و یا با ذکر «یکی از روحانیون شیراز » ایشان را یاد می فرمودید!!!!!!!! باید ممنوع التصویر بشوند (مانند حاج آقای پناهیان و دیگران!!!)، چرا دیگر جریان کشته شدن عده ای از جوانها و مجروحیت عده دیگری را مشمول لطف بی شائبه خود قرار می دهید!!! و اینگونه وانمود می فرمایید که همه تقصیرها به گردن مسئول کانون رهپویان وصال است و یک مین جامانده از دوران دفاع مقدس؟! چرا بر روی این نکته پا می فشارید و حاضر نیستید اشتباه خود را اعتراف کنید؟! چرا رک و پوست کنده نمی گویید اشتباه کردیم و واقعاً بمبی منفجر شد و ...؟! مطمئن باشید که در پیشگاه خدا هیچ عذر و بهانه ای از هیچ کس قبول نخواهد شد و باید جوابگو باشید که چرا این همه یاوه بافتید و حادثه را تا حد یک مسأله پیش پا افتاده کوچک شمردید! « شهدا با خنده مستانه شان » شما را از عالم بالا نظاره گر خواهند بود تا روزی که به خود آیید و ... امیدوارم که آن روز خیلی دور نباشد. سریع استغفار کنید و اگر نمی توانید (که در این جریان نشان دادید و ثابت کردید که نمی توانید مسئولیت داشته باشید) خود را بالفور کنار بکشید و اجازه دهید دردمندان و دردآشنایان، کار مهم شما را اداره کنند.
    تا بعد...

  47. #57
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    amiroo
    ارسال شده در: سه شنبه 26 فروردين 1387 : 15:52:19
    ---------------------------------------------------------------

    سلام
    دیشب با چند تا از رفقا نشسته بودیم و در مورد بمب گذاری کانون صحبت می کردیم.
    حسن گفت: وقتی وارد حسینیه شدم رفتم کفشمو بذارم زیر قسمت معراج الشهداء، یه پسر جوون تو مایه های هم سن و سال خودم اونجا چمباتمه زده بود، یه نیگاهی کرد بهم که عجیب بود نگاهش برام، منم اومدم برم سمت جلو که یهو انفجار شد، رومو که برگردوندم دیدم که تکه تکه شده.....
    دیروز توی مراسم تغسیل شهدا، بابی اون دو تا بچه یه قیافه ای شده بود
    ماتش برده بود.
    از زبون بچه ها شنیدم که گفته بود: من نشسته بودم و دست پسر کوچولوم تو دستم بود(بچه ها می گفتن پسره خیلی اذیت میکرد و یه پسر دو تا سه ساله بود و موهاش هم بور بود) یهو موج انفجار بچم رو برد و دستش توی دستم موند
    لا حول و لا قوة الا بالله

  48. 2 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  49. #58
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    mhz.designer
    ارسال شده در: سه شنبه 26 فروردين 1387
    ----------------------------------------------

    اون شب اول که نماز دیر رسیدم تا نمازم تمام شد خودمو مطابق معمول به اون جلو رسوندم تا صحبتهای آقا سید رو گوش بدم(چون جلو که باشم بیشتر دقت می کردم) سخنرانی در مورد خودفریبی که تمام شد(حدودا ساعت 20:55 بود ) و بعد آقا سید یه دم از امام زمان(عج) گرفتن و تا به خدا رسیدن بعد از اون دم ساعت حدود 21:15 یا 21:20 بود که آقا سید گفتن خودتونو آماده کنید برای سینه زنی بعد بنده در اون حلقه اولی که جلو زده شده بود رفتم و صورتم دقیقا روبروی قسمت که انفجار شد قرار گرفته بودم و داشتم آقا سید و و اگه اشتباه نکنم آقای جوکار را می دیدم که داشت آماده می شد که روی میکروفن می زد و جواب نمی داد و آقا سید میکروفن خودشونو دادن به ایشان که در همین حین حلقه ما 180 درجه چرخیده بود در همون لحظه انفجار رخ داد و بنده احساس کردم که یکی پس گردنی زده رومو کردم به پشت دیدم دانه های سفید رنگ در هوا پخش شدند و بوی مانند گاز می یاد همون لحظه دیدم یه مجروح از اون آخر آمده تا رسیده به دست بنده و چند نفر دیگه بابا نمی دونم چه چوری در آمدیم روی شیشه با اون پای پتی از اون در کوچولوی جلو یه یهو احساس کردم در اتاق هلال احمر هستم همون لحظه یه بنده خدا گفت من ماشین دارم مسئول هلال احمر کیه؟ دیدیم کسی جواب نمی ده که یهو یه پسر تقریبا 16 ساله را دیدم که فکشون پیاده شده(بعد که در بیمارستان دیدمشون خودشون فرمودن اولین کسی بوده که داخل اتاق هلال احمر شده بعد چشمم خورد به آق پسر گل که مانند شهید دستغیب نصف باسن به پایین نداشت (انگار یه چاقو اره ورداشتی اون و به صورت مورب بریدی اصلا داشت حالم به هم می خورد خلاصه دست چن تا مجروح سر پایی را گرفتیم و که بنده دست یه پسر کوچولو را گرفته بودم به سمت ماشن خودمون بردم و سوار کردیم خلاصه سه تا مجروح رو سوار کردمو بردم بیمارستان نمازی اصلا نمی دونم چه جوری رفتن بیمارستان یکی از اونها نمی توانست راه بره دستش هم تو گج بود خلاصه در اتفاقات ما اونو بغل کردیم و رفتیم تو (راستی تا رسیدم اون پسر که نصف شده بودو دیدم که دارن می برن تو خلاصه اون مجروح رو بردم داخل اتاق اتفاقات دیدم اصلا تخت خالی نیست اون یه گوشه دیوار گذاشتم و دوباره اومدم کانون دیدم شلوغه دوباره به اون معمورا گفتم چندتا مجروح بده تا ببرم بیمارستان گفت آمبولانس به اندازه کافی اومده دیگه لازم نیست ماشینو پارک کردم رفتم در حسینیه که یهو بابام زنگ زد گفت فلانی مجروح شده نبشی آهنی رفته بود تو پاش از یه بر رفته بود از طرف دیگه اومده بود بیرون خلاصه هر چی به اون بنده خدا زنگ زدم جواب نداد و اونو برده بودن اتاق عمل
    خلاصه سرتون و درد نیارم اونایی که به قول آقا سید(در سخنرانی های قبلیشون) رفتنی بودن رفتن هیچی دیگه برشون مهم نبود جز وصال به اهل بیت
    اونایی موندنو مجروح شدن حتی یه خراش کوچولو بازم دلشون پاک بود و صلاح در این بود که بمونن تا دیگران به خودشون بیان به قول یکی از دوستام رفته بود سراغ ااون مجروحی که هر دو تا چشماشو تخلیه کرده بودم بهش گفته بود که انشالله بلا دوره اوشون(پسر 16 ساله) درجواب ایشان فرموده بود بابا ما امانتی یامونو دادیم پس شما برین فکر خودتون کنید که از قافله عقب هستید
    بقیه هم که سالم بودنو هم پاک بودن و هستن و اینو خدا به نظر بنده بهشون امر کرده که راهشون درسته و باید ادامه پیدا کنه به قول یکی از بچه ها می گفت من قبلا هر دو هفته یه بار یا وسط سخنرانی می رسیدم ولی حالا هر هفته سر وقت میام
    البته بنده هم که خورده شیشه دارم موندمو دیگران را تماشا کردم و جز آه چیزی دیگری نصیبم نشد
    بابا اگه کسی حرف منو می شنوه به آقا سید بگو به مولا قسم هر کاری که بگی برای تعمیر حسینیه حتی کارگری به خدا میام اصلا هر کاری که باشه
    یا زهرای مرضیه

  50. #59
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    ghaarib8
    ارسال شده در: شنبه 6 ارديبهشت 1387
    --------------------------------------------

    عمریست وفادار نبودیم به دیدار
    کاش به زندان نگاهش شویم سخت گرفتار
    نمی دونم چی جوری اون شب اینقدر آروم بودم و بچه ها را آروم می کردم و دنبال طرحام می گشتم فاصله زیادی با معراج نداشتم صحنه انفجار را هم دیدم خیلی تکان دهنده بود بچه ها جیغ می زدندو از رو شیشه ها می دویدند بیرون فقط داد می زدم کفش بپوشید چند نفر وحشتناک جیغ می زدند آرومشون کردم رفتم طرف مجروحا یکی از بچه ها با خاک یکی شده بود پایین چادرش سوخته بود دنبال چادر می گشتم که یکدفعه یه برادر آوردن اینطرف که از در خواهرا ببرنش بیرون بدنش دو قسمت شده بود دویدم روشو پوشوندم که خواهرا نبینن دستم پر خون بود دستمال گرفتم پیچیدم دور دستم اومدم برم داخل دوستمو تو پتو دیدم دیگه کم آوردم زار زار گریه می کردم و کمک برادرا خواهرا را می ذاشتم تو ماشین اون شب تا حالا فقط می گم کاش من هم رفته بودم ....ای خدا

  51. #60
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,155 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    سید محمد انجوی
    ارسال شده در: شنبه 13 ارديبهشت 1387 : 00:51:06
    ------------------------------------------------------------

    نامه وارده درباره انفجار نور :
    سمیرا رحمانی – 30 / 1 / 87 :
    تصمیم کبری !!!!!!!!!؟
    .......... روز 24 / 1 / 87 است . بازم شنبه ...... ساعت چن بریم ؟ شیش و نیم تا جای خوب گیرمون بیاد ....... راستی قلک خیریه یادت نره ها ........ آماده شو دختر دیر شد ........ ساعت شیش ها ........ مامان مقنعه خاکستریمو ندیدی ؟ ....... وااااای یه چیز دیگه بپوش . نمی رسیما !؟
    دم در کانون چه صفائیه ..... به به ...... خدایا نمردیم و یه شنبه دیگه رو دیدیم ...... موتورهای برادرا دم در مرتب چیده شده ........ انتظاماتی ها منظم کار می کنن ...... تبلیغاتیها مشغول نصبن ........ تدارکاتی ها با کتری و کلمن در حال رفت و آمدن ........ همه چیز روبراهه !!!!!!!!؟
    نماز تموم شد . مامان بریم جلو بشینیم ؟ نمی دونم چرا دلم گرفته . تو کانون بوی غریبی میاد . مامان تو هم متوجه شدی ؟کانون دلگیره . یه جورایی غبار آلوده . آره دخترم . منم دلشوره دارم ........... سخنرانی تموم میشه . چراغا رو خاموش می گنن . مامان بریم عقب حسینیه ؟ بلند شو بریم ....... سینه زنیه . یه مادر و دختر کوچولوش نشستن . مادره چراغ موبایلشو گرفته رو دفتر مشق بچه اش . داره تو اون شلوغی دیکته میگه :
    تصمیم کبری ! کبری کتابش را در حیاط جا می گذارد ..... باران می بارد ... کتاب کبری کثیف می شود ........
    بی تو ای صاحب زمان !!!!!!!!!!! .................... بومب ............... صدای مهیبیست !!!!؟؟؟؟
    همه جیغ می زنن . آتش و دود و خاک همه جا رو گرفته . بدن بعضیا تکه تکه شده . دست و پای بعضیا قطع شده . تابوک های دیوار روی خواهرا ریخته . یه عده ای دارن می سوزن . سر بعضیا قطع شده . نمی دونم اون مادر و دختر دبستانی اش چی شدن . ............ بعد از ربع ساعت برای برداشتن چادرم بر می گردم . یه کتاب فارسی پاره پاره شده می بینم . هنوز اون صفحه اش بازه ........ تصمیم کبری !!!!!!!!!!!؟
    و فردا صبح دخترک این مشقو به معلمش نشون میده :
    کبری دختر پاکیزه ای بود ..... اما از صدای انفجار ترسید ....... دوید ....... مادرش را گم کرد ...... در زیر دست و پا له شد ...... شیشه در پایش رفت ...... برادرش سوخته بود ....... پسر همسایه شان تیکه تیکه شده بود ....... دلش سوخت ......... گریه کرد ....... و یک تصمیم جدی گرفت :
    تصمیم گرفت تا همیشه رهپوی وصال باشد و راه یاران شهیدش را ادامه دهد .........!!!!؟

    تقدیم به گل هایی که در کانون عشق پرپر شدند و افسوس به آنهایی که خواستند کانون عشق را خراب کنند . بی خبر از آنکه اینجا قرارگاه فرشتگان زمینی است و هیچ گاه خراب نمی شود .
    سمیرا رحمانی – 30 / 1 / 87

  52. 3 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 8 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سالگرد شهدای کانون
    توسط etresib در انجمن شهدای کانون
    پاسخ ها: 240
    آخرين نوشته: شنبه ۲۲ فروردین ۹۴, ۲۱:۲۹

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1