کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 90 , از مجموع 238

موضوع: شب انفجار

  1. #61
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    aminou
    ارسال شده در: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1387 : 21:54:09
    ---------------------------------------------------------------

    سلام
    دنبال يه همچين اتاقي ميگشتم ممنون
    سخنراني تموم شد اومدم بيرون ...
    تو راه شهيد مسعود رضايي رو ديدم كه از دور سلام و احوال پرسي كرديم ( با دست تكون دادن )
    به خدا ميدونست ...
    آخه داشت مي دوييد سمت در ورودي آخر حسينيه ( دير اومد اما زود رفت )
    رفتم تو اتاق rv
    يكي ازبچه ها گفت برو واسم بيسكوت بخر
    تو راه برگشتن
    يكي از رفيقام و بازم ديدم كه كارم داشت
    بيسكوتو دادم اومدم پيشه اين يكي دوستم
    روبروي اتاق rv
    تكيه دادم به اين اتاق جديدايي كه برا مديريت حسينيه جديد ساختن ( من روبروي حسينيه و رفيقم پشت به حسينيه )
    تا شعر آقاي كشاورز شروع شد ( كه به حق جز بهترين شعرايي كه شنيدم )
    گفتم عجب شعريه بريم داخل
    رفيقم گفت باشه حالا صحبت كنيم ...
    تا اومدم يك كلمه حرف بزنم ...
    سقفو ... آتيشو ... بببببببببببببببببببمممممم ممممممممممممممممممببببببب بببببببببببببببببب
    رفت هوا
    تنها كاري كه به ذهنم رسيد اين بود
    دستم گزاشتم رو گوشم فرار كردم
    رفتم تا در ورودي
    دو تا چيز به ذهنم رسيد :
    1- سيد رفت ( خدا رو شكر كه نشد )
    2- يه شيرازي تو ايران آباد بود ( بمب نزاشته بودن ) كه اونم پكيد
    نا خدا گاه وايسادم ...
    تا 5 دقيقه
    هيچي نميشنيدم
    فقط با بهت نگاه به صورت مردم ميكردم كه داره لبشونو تكون ميدن
    كم كم صدا اومد تو گوشم
    ( يا حسين ... يا زهرا ... يا ابالفضل )
    اينا صدايي بود كه از لبايي كه ميديدم بيرون مي مد
    به خودم اومدم گفتم ترسو برو جلو ببين چي شدههههههههههههههههههههههه ه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    رفتم دم اتاق rv
    ديدم اتاق rv با اتاق امداد پر مجروح... پر خون
    يه مجروح ديدم و با خودم گفتم اينجا جاي تو نيست ....
    پوسه صورت كنده شده آويزون ...
    در حال ذكر گفتن
    يا زهرا ...
    كلا از حسينيه اومدم بيرون
    رفتم تو خاهرا ( برادرا جيلون ميدادن )
    دنبال خواهرم
    خدا رو شكر
    سالم بود
    رفتم دوباره داخل حسينيه
    ( با بد بختي )
    ديدم آتش نشاني يك پارچه رو داره مي بره
    داخلش به هيچي شباهت نداشت الا دست
    باز يكي از رفيقاي ديگمو ديدم
    داشت بد وبيراه به وهابيا مي گفت ( البته با گريه )
    گفتم:
    بابا بيخيال ...
    هيچي نگو ...
    حالا يكي هيچي نميدونه ار اينجا رد ميشه ديگه هيچي ...
    ميگيره 9 دسي
    ديگه هيچي ...
    رفتم بيمارستان نمازي
    ديدم اونجام آشوبه
    باز گفتم اينجا هيچ كاري از دستت بر نمياد
    اومدم خونه خوابيدم
    فقط به اين اميد كه وقتي بيدار بشم همش خواب باشه ( البته خداييش يه همچين اتفاقي رو از سالي كه كانون تاسيس شد پيشبيني ميشد )
    وقتي بيدار شدم كه ...
    رفتم بيمارستان نمازي و ديگه ...
    خدا لعنتشون كنه
    خدا سيدو نگه داره


  2. #62
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    حوراء
    ارسال شده در: پنجشنبه 18 ارديبهشت 1387
    -------------------------------------------------

    شب بمب گذاری به زبون من:
    اون شب نوبتم بود واسم تو غرفه انتشارات(فروش کتاب)حدودا ساعت 6 کانون بودم.
    کتاب های جدید آورده بودیم و کمی به هم ریخته بود و باید مرتب می کردیم و میز ها رو می چیدیم کلی کتاب ها خوشکل خاطرات سفر های رهبری و چند تا کتاب توپ دیگه.
    کتاب ها رو چیدیم اذون شد بچه ها رفتن نماز و موندم پشت میزها تا بچه ها برگردن. به آبجی کالی اصرار کردم گفتم نمیشه من نمونم امروز و برم تو سخنرانی گوش بدم.
    گفت نه نمیشه غرفه نظم داره و هر کسی باید به نوبت خودش بایسته بعدش هم گفت تازه تو دیگه امتحان داری و کمتر میایی کانون پس الان تا هستی واسا تا بعدا بچه ها جات وایسن.
    گفتم چشم و بدون هیچ حرفی ایستادم.
    کانون طبق روال خودش داشت پیش می رفت اما معلوم نبود تو دل آدما چی می گذره دلم بد جوری گرفته بود و هوای گریه داشت.
    اس ام اس دادم به یاس18ساله یه همچین مضمون هایی داشت: "آجی دلم بد جوری گرفته خیلی دعام کن!خیلی!" فرستادم اما به دلیل آنتن دهی خوب موبایل توی کانون نرفت و field شد.حافظه ی اس ام اس ها پر و برا اینکه سیو بشه تو درفت باید چند تای دیگه رو پاک می کردم منم زدم نمی خوام سیو بشه و بی خیال فرستادن شدم.
    یکی از بچه ها اومد پیشم. یک کمی حرف زدیم و هدیه تولد یکی دیگه از بچه ها رو دادم گفتم رفتی داخل بهش بده بعدشم گفتم من کتاب برداشتم یادت باشه که اینقدر باید بدم به غرفه اگه مردم تو بده باشه؟ گفت باشه تو بمیر من بدهیت رو میدم! خندید و خدافظی کرد و رفت.
    5 دقیقه قبل از این اتفاقه باز اس ام اس رو نوشتم و فرستادم همون موقع یاس18ساله اومد بیرون پیش من هنوز 2-3 دقیقه نشده بود که ایستاده بود کنارم ییهو یه صدایی اومد و شیشه ها همه اش ریخت پایین من مبهوت سر جام ایستاده بودم هیچ صدایی رو نمیشنیدم. یاس 18 ساله دستم رو کشید و از راهرو خار شدیم و کنار ساختمون نیم ساخته کانون ایستادیم. می دونستم آبجی بیرون نگران داداش بودم همون موقع زنگ زدم به داداش مشغولش کرد فهمیدم که خوبه خیالم از بابت داداش راحت بود.
    صبا رو همون موقع بیرون دیدم و از بابت اونم خیالم راحت شد.
    نگران بودم واسه همه آقا سید، بچه ها و همه شکه شده بودم مبهوت اطرافم رو نگاه می کردم برگشتم طرف راهرو یاس 18 ساله هر کاری کرد جولوم رو بگیره به حرفش گوش ندادم و راه خودم رو میرفتم برگشتم و به کمک بچهه ها میزهای کتاب ها رو کشیدیم عقب که بچه ها راحت تر از حسینیه خارج شن.کیفم رو برداشتم و بازم با بهت نگاه می کردم می دونستم بمب گذاشتن چیز دیگه ای نمی تونست باشه و این فقط من نبودم که شک زده شده بودم خانمی رو دیدم که با پای برهنه اومده بیرون و شیشه ها کف زمین ریخته دو تا گونی کفش برداشتم دادام بپوشه و ردش کردم تا از رو شیشه ها رد بشه و بره. برادرای انتظامات اومدن و خواهرا رو می کردن بیرون دیدم داخل باشم بیشتر بچه ها اذیت میشن رفتم بیرون و اونجا کفش هایی رو که بچه ها از تو حسینیه میاوردن بیرون رو می بردیم تو مدرسه و به مردم می گفتیم که کفش ها و چادرشون تو مدرسه است.
    اینقدر قدرت بمب زیاد بود که بعضی از شیشه های مدرسه هم ریخته بود.
    آمبولانس اومد و سر کوچه خواهرا ایستاد راه نداشت بیاد تو.
    و با بجه ها صدا میزدیم: خواهرم برو کنار کوچه تو راه نایست بزار بچه ها کارشون رو بکنن.
    کفش و چادر تو مدرسه است یه چیزی بپوش برو.
    پلیس ها اومدن تو کوچه و همه رو کردن بیرون رفتم تو مدرسه.
    تعجب کردم تو تاریکی دنبال لنگه ی کفشش می گشت بهش گفتم یه چیزی بپوش برو بعدا بیا وسایلت رو پیدا کن.
    و اینجا مادری رو دیدم که پسر 13 ساله اش رو برده بودن بیمارستان گریه میکرد و دنبال کفش می گشت. یه کفش جفت واسش پیدا کردم یه چادر که اندازه اش باشه ، چقدر قشنگ گریه می کرد.
    برادرا میومدن تو نمی دونم چی می خواستن یکی دنبال داداشش می گشت یکی دنبال دخترش و بعضی ها هم موبایل به دست میومدن و فیلم می گرفتن و چقدر به حالشون تاسف خوردم.
    دیگه کاری نبود که انجام بدیم. آبجی اومد گفت حوراء بریم دیگه مامان نگران تا الان حتما فهمیده.
    گفتم باشه. حرکت کردیم به سمت سر شهید آقایی.
    نمی دونید انگار سینما بود همه مردم به طرف کانون حرکت می کردن و از خیلی هاشون معلوم بود که هیچ کاری اونجا ندارن و باز هم دلم گرفت.
    آروم اشکام رو پاک می کردم تا دو تا خیابون بعد از آقایی رو مجبور شدیم پیاده بریم راه رو بسته بودن و تاکسی هم نبود. به خیابون دوم که رسیدیم موبایل شروع به زنگ زدن کرد کجایید سالمید و از همین سوال ها.
    رسیدیم خونه وقتی رسیدیم خونه راحت شدم نشستم و زدم زیر گریه. مامان گفت چی شده گفتم مامان بمب گذاشتن بمب مبهوت نگام می کرد می گفت گفتم چرا همه زنگ می زنن و سراغ شما سه تا رو می گیرن مامان باور نمی کرد که داداش سالمه و ما باهاش حرف زدیم. از خونه عمو اینا زنگ زدن گفتن حوراء علی کجاست گفتم کانونه ولی حالش خوبه جواد هم با علی بوده دیگه حتما حالش خوبه نگران نباشید و الان هنوز که هنوزه وقتی تو چشمای خواهر جواد نگاه می کنم خجالت می کشم ازش که چرا من اولش امیدوارش کردم و گفتم جواد خوبه!
    و من هنوز هم تو بهتم و شک!
    هنوز باورم نمیشه جوادی که هنوز صدای خنده اش توی گوشمِ(هفته ی پیش از اون اتفاق اومد خونمون با داداش کار داشتن من میشنیدم صداشون رو مامان بهش می گفت انشاءالله عروسیت جبران کنم با خنده گفت: انشاءالله)رفت هنوز وقتی میرم خونشون بین بچه های عمو دنبال جواد می گردم و می بینم که نه فقط من بلکه هیچکس باور نکرده هیچکس...
    نجمه ای که هر شنبه انتظامات در دوم می دیدمش و
    راضیه ای که .......
    البته این ماییم که مرده ایم! شهدا زنده اند!
    التماس دعا
    یا علی



  3. #63
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    مهاجر
    ارسال شده در: شنبه 20 ارديبهشت 1387
    --------------------------------------------

    نوشته شده توسط حسین (H05531N)

    31/1/87

    سلام

    نمی دونم باید از کجا بگم

    نمی دونم اصلا می تونم اون شب رو خوب تعریف کنم یا نه!

    شنبه عصر تو شرکت در مورد برنامه های کاری جلسه داشتیم بعد کلی صحبت و برنامه ریزی بحث هامون رو جمع بندی کریم تا زود تر با بچه بریم کانون .

    نزدیکای اذون که شد یهو یادم اومد برا دانشگاه قرار بوده چنتا فایل از یکی از بچه ها بگیرم. همون لحظه لبتاب رو باز کردم تا از رو لبتابش اون فایل هارو بردارم. فایل ها خیلی حجمی نداشت اما نمی دونم چرا خیلی دیر کپیش تموم شد بخاطر این که کار ما طول کشید اکثر بچه ها با میثم که ماشین داشت رفتند و من و حامد قرار شد بعدکپی با ماشینش بریم .

    کپی فایل ها تموم شد و فقط من و حامد تو شرکت بودیم یه یا علی گفتیم و راه افتادیم بین راه در باره ی دوتا کتاب که نکات مدیریت رو گفته بود حرف می زدیم. نزدیکای کانون که شدیم دیدیم یه ماشین آتش نشانی جلو در کانون ایستاده . حامد گفت یا ابالفضل یعنی چی شده ؟

    گفتم نمی دونم صبر کن من پیاده شم برم ،تو ماشین رو پارک کن .

    ایستاد و من دوان دوان از در حسینیه وارد شدم جلوی در چنتا از بچه ها رو دیدم که فریاد می زدن :"آقا نیا تو / چیزی نشده" و این طور عبارت ها .

    من رو چون می شناختن راحت از کنارشون رد شدم و رفتم داخل . جلوی واحد تبلیفات دیدم ۲ دونفر یکی که داره از سرش خون چکه می کنه رو میبرن

    هنوز نفهمیده بودم چی شده دویدم جلو تر در اتاق آروی باز بود یک لحظه داخل رو که دیدم خشکم زد

    یا علی اینا چشون شده

    بچه های امداد یا مردم اون جانبازانی که تونسته بودن از داخل حسینیه بیارن بیرون رو داخل اتاق آروی گذاشته بودن

    اکثرا روی زمین دراز کشیده بودن و تن و بدنشون خونی بود یکشون رو پاش ایستاده بود لباس هاش پاره پاره شده بود و چشماش خونی بود . همش فریاد میزد خدا از باعث و بانیش نگذره

    با دیدن این صحنه دویدم به طرف حسینیه . از در اول وارد شدم دیدم حسینیه رو گردو قبار فرا گرفته چنتا از بچه ها سعی می کردن ملت رو از حسینیه خارج کنن یکی داد میزد :"آقا برو بیرون . ممکنه بازم بمب باشه که هنوز عمل نکرده " اما کی گوشش به این حرفا بود .

    به طرف آخر حسینیه حرکت کردم اونجا خیلی قبار داشت ونفس کشیدن خیلی سخت بود چون تاریک بود چیز زیادی نمیشد دید . البته ای کاش هیچ وقت هم روشن نمی شد تا نمی دیدم چی به سر رفیقام اومده

    جلو تر که رفتم دیدم ا شیخ اونجا با حالت مضطرب ایستاده و چنتا از اعضاء کانون که اکثرشون بالای ۲۵ داشتن و یکی دوتاشون فرمانده های نظامی بودن اونجان.

    رفتم طرفشون ! یک لحظه خوشکم زد ! خدایا این چیه ؟؟ تو عمرم همچین چیزی ندیده بودم

    نمی دونم درسته بگم یانه /اصلا می تونم کامل بگم؟

    بدنی رو که دستاش جدا شده باشه یکی از پاهاش و سروگردنش از شدت سوختگی مثل یک چوب کبریت سوخته شده رو تاحالا ندیده بودم

    یه بدن نصف شده رو . بدنی که از شدت انفجار پرتاب شده و لای پنجره ها گیر کرده رو تا اون لحظه ندیده بودم

    تاحالا کسی رو روی دستام نگرفته بودم تا بره و از لای پجره دست و پا جمع کنه

    ای کاش هیچ وقت هم نمی دیدم و هیچ وقت هم اونجا نبودم

    روی زمین تکه تکه شده های بدن ریخته بود

    نمی خوام دیگه از وضعیت شهدا بگم . واقعا دیگه نمی تونم

    بچه های کانون شروع کرده بودن به جمع کردن بدن ها و لای پارچه پیچیدنشون .

    من وقتی دیدم افراد زیادی مثل خودم اونجا بیکار هستن و فقط دارن گریه می کنن و تو سر خودشون میزنن و از طرف دیگه اون قدیمیا و کارکشته های کانون همش میگن ممکنه بازم انفجاری رخ بده با یکی دو تا از بچه ها سعی کردیم افراد متفرقه رو بیرون کنیم دم در ایسادیم و نزاشتیم کسی وارد بشه

    اینقدر بهم ریخته بودم که حتی بعضی وقت ها بچه هایی که داشتن کمک می کردن هم راه نمی دادم

    راستش می خواستم از محیط داخل حسینیه بنویسم اما با اینکه هزار بار نوشتم و پاک کردم واقعا نمی تونم بیشتر بنویسم

    شاید یه وقت دیگه بتونم

    فعلا


  4. #64
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    بازمانده کوچک
    ارسال شده در: چهارشنبه 11 تير 1387 : 23:27:56
    ---------------------------------------------------------

    سید زیاد خواباشون رو تعریف نمی کنند. فقط یادمه یه بار از خوابی حول یا ارحمن الرحمین های دسته جمعی بچه ها گفتند...حتما یادتون هست.
    اون شب آخر سخنرانی گفتند که شب قبلش یه خواب دیدند. گفتند که خواب حجت نیست و برامون تعریف کردند...
    با یکی از علمای بزرگ صحبت می کردند. سید می گفتند امسال سال ظهوره و ایشون مخالفت می کردند. و آقا اومد...
    سید اونشب گفتند شماها درکتون بالا رفته، بیشتر می فهمید. می گفتن من می فهمم حال مستمع هام رو...باید کلاس کار رو بالا ببرم.
    و مناجات امیدواران رو شروع کردند...و بعدش هم سینی زنی. سید چند بیت از امام حسین خوندنو...و میکروفن رو دادند دست مداح بعدی...
    بی تو ای صاحب زمان ** بی قرارم هر زمان **
    از غم هجر تو من دلخسته ام ** همچو مرغی بال و پر بشکسته ام
    سرم روی کیفم بود. روم نمی شد سرم رو سمت آسمون ها بلند کنم، آخه...
    کی شود آیی نظاره بر دلم دازی...
    یه صدای مهیب، فکر کردم صدای بلندگو هست. اما پس چرا تموم نمی شد؟؟؟
    سرم رو بلند کردم. گیج بودم. چی شده؟


  5. #65
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,461
    امتیاز : 56,915
    سطح : 100
    Points: 56,915, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 6.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,433
    تشکر شده 36,817 در 2,449 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 45 در 31 پست

    پیش فرض

    هر کی خاطرات اونشب شو ننوشته مدیون می مونه ........
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  6. #66
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    بازمانده کوچک
    ارسال شده در: پنجشنبه 12 تير 1387
    ----------------------------------------

    نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
    حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
    آقا اومدو یه چنتا گل چیدو حلقه ی دعای ما افسانه ی خاص و عام شد...
    همه می دویدند. بلند شدم. سمت در رو نگاه کردم. همه هجوم برده بودند سمتش. نگاه کردم رفیقم رو بگیرم. نباید می دوید سمت در. زیر دست و پا له می شه. ندیدمش. صداش زدم ولی رفته بود. به جلو سمت منبر نگاه کردم. داد زدم سیییییییییییییییییییییییی یییید. نگرانشون بودم
    به اطراف نگاه کردم. فکر کردم یعنی این کانون ماست که توش بمب گذاشتن؟؟؟
    یکی داد زد برق ترکیده. منم همینو گرفتم و به هر کی می رسیدم می گفتم. بعضی ها گریه می کردند. رفتم سمت یه دختر که نشسته بود روی زمین حالش خوب نبود. پخش شد روی زمین. ترسیده بود. یه چنتا دورش رو گرفتند. داد زدم برید کنار، دورشو نگیرید، آخه اینطوری بدتر هول می کرد.
    خیلی ها گیج بودند. نمی دونستیم چیکار کنیم. یه خانم مسن گریه می کرد. گفتم چیزی نیست فقط برقه که ترکیده. گریه می کرد و رفت.
    برگشتم سمت کیفم...


    باقیش باشه واسه بعد

  7. 7 کاربر از پست مفید آبشار تشکر کرده اند .


  8. #67
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    بازمانده کوچک
    ارسال شده در: يکشنبه 15 تير 1387 : 19:56:26
    ------------------------------------------------------

    یه دفعه یادم اومد باید مجروح هم باشه. به اطرافم نگاه کردم. راه افتادم. تاریک بود. پاره های سنگ و چادر و کیف و ...رفتم عقب و عقب تر. همه جا رو دود گرفته بود. آخر حسینیه که رسیدم دیدم چند نفر افتادند روی زمین.


    همه تکون می خوردند ولی یکیشون افتاده بود روی اون یکی. هر دو بی حرکت. یه آقایی گفت بلندشون کنید ولی کسی نبود. فکر کردم یعنی من برم؟
    رفتم طرفش از روی اون یکی بلندش کردم و گرفتمش تو بغلم.
    نگاش کردم. حجاب نداشت. صورتش غرق در خون بود. یه سوراخ کوچولو توی پیشانیش بود که ازش خون اومده بود. نازش کردم. و پیشونی پر از خونشو بوسیدم.
    داشت خس خس می کرد. من نمی دونستم چیکار کنم. داد زدم بابا یکی بیاد کمک نمی تونه نفس بکشه...هنوز تو بغلم بود. چشمم به اون یکی افتاد. به هوش اومده بود.
    یکی گفت پاشو بگیرید بالا و بدنشو بذارید زمین. می گفت من پزشکم. گفتم اینجا پر بتونه. از تو بغلم گذاشتمش روی زمین. اما سرش رو دلم نیومد. گذاشتمش روی پاهام. گفت دو طرف لباشو با انگشتات فشار بده تا دهانش باز بشه. کردم ولی هنوز نمی تونست نفس بکشه.
    یه خانمه که می گفت پرستاره اومد گوشه ی چادرشو کرد تو دهنش. گفتم نکن تنها راه تنفسشه خفه می شه. اما گوش نکرد. داشت کبود می شه. دکتر، دکتر...منم صدا زدم. دکتر دکتر
    اومد. پرستار ماساژ قلبی می داد. قلبش وایساده بود.
    چادرم نبود. چادرمو بدید اینجا پر از آقاست...
    سرش روی پاهام بود. خس خس می کرد. یه لحظه فکر کردم به بمب بعدی. آخه یه آقاهه می گفت بمب بعدی...
    گفتم من اگه برم که هیچی ندارم من اگه برم قبولم نمی کنن من که کلی خرده شیشه دارم ...اما باید می موندم. سرش رو پاهام بود. یادم اومد...زمزمه کردم یا زهرا یا زهرا یا زهرا...

    کمک دیگه ای نتونستم. یه چیزیو گذاشتن تو دهنش که نفس بکشه. شبیه پستونک بود با یه لوله ی دراز تو دهنش. ولی هنوز کبودتر می شد...هنوز ماساژ می دادند...یا زهرا یا زهرا یا زهرا
    یه چنتا آقا از روی کنجکاوی خواستند بیان طرف خواهرا. داد زدند نهههههههه. حجاب ندارند. برگردید...

    برگشت. دکتر گفت برگشت. از بقیه پرسیدند...همه به هوش بودند. یه آقا کنارم بود که کمک می کرد. یه چیز از دستش افتاد کنارم
    برانکار اومد...باید می ذاشتیمش روی برانکار
    اما داد زدند نهههههههههههه. این ضایعه ی نخاعی داره. یکی داد زد بذارید یکی گفت نه یکی گفت...
    به دکترا گفتم آروم باشید. من چیزی بلد نبودم ولی براشون صلوات فرستادم و ندای یا زهرا رو تکرار کردم تا آروم بشن. چقدر بده آدم هیچی از دستش برنیاد.
    زیر کمرشو گرفتم تا بذاریمش روی برانکار...آقاهه که کمک ها ی اولیه خونده بود گفت یه چیزیو که افتاده بود کنارم رو بدم. من نفهمیدم چیو می گه. شاید فکر کرده بود منم امدادگرم. نگاه کردم پیداش کنم. دیدم یه چیزی افتاد. دور و برمو دست کشیدم. هنوز تاریک بود. دود بود...یه چیزو برداشتم.
    پتوی بچه بود...

    چراغ قوه می خوان
    یکی چراغ قوه بده...

    ادامه در پست بعد ...


  9. #68
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض ادامه ...

    از توی بغلم گذاشتیمش روی برانکار و بردنش و...
    ای آنکه ره به مشرب مقصود برده ای
    زین بحر قطره ای به من خاکسار بخش
    بلند شدم. دور و برم رو نگاه کردم. یکی از بچه ها رو می خواستند بلند کنند ببرنش. حالش خوب نبود. داشت درد می کشید. زیر بغلشو گرفتیم ولی باز نمی تونست راه بره.
    یا زهرا...
    چقدر امید بخشه...
    بلند شد ولی راه رفتن براش سخت بود. یه میز آوردن. گفتن بذاریمش روی اون تا ببرنش. کمکش کردیم، رفت روی میز. گفتم باهاتم، همرات می یام. رفت روی میز و چادرشو کشید روی سرش و رفت و من بازموندم...
    خانم عدلو گفتن برم کیف ها رو جمع کنم. رفتم ولی وقتی اولین کیف رو برداشتم فکر کردم تو این اوضاع این کار خیلی مسخره هست! گذاشتمش روی زمین و رفتم چادرمو بردارم. نبود. نه کیفم و نه چادرم. اما کتاب و جزوه هام و کیف پولم همه افتاده بودند روی زمین. جمعشون کردم. رفتم طرف در اول حسینیه، جایی که پر از وسایل بچه ها بود. کیفم رو دیدم و وسایلم رو گذاشتم توش.
    صدای جیغ یه زن می یومد...چقدر دردناک بود. چرا جیغ می زد؟
    یکی اومد گفت کیف ها رو بگردید توشون بمب نباشه. حالا فهمیدم. منو چند تا از آقایون کیف ها رو جمع کردیم. همه رو. بعد برگشتم کنار کیف ها. یه خانمه گفت: کیف ها رو بگرد شاید توشون بمب باشه. شروع کردم. کیف اولی، دومی ....چیزی نبود و من هنوز می گشتم.
    دنبال چادرم هم می گشتم ولی نبود. یکی داد زد چیکار می کنی؟! گفتم دارم می گردم چیزی نباشه. گفت حساسه نکن. اما بازم گشتم. هیچی نبود...یکی باز اومد داد زد برو بیرون. گفتم من اونقدر آرومم که بتونم کمک کنم. اما گفتن برم.
    گفتن کفشات کو، گفتم ندارم کفش هاشو داد تا با مال اون برم بیرون. من نفهمیدم چرا لازمه کفش بخوام، نگرفتم.
    خواسم برم بیرون یه آقاهه دوید داخل؛ بچه های انتظامات دنبالش دویدند تو. گفتن کجا؟ گفت دارم دنبال خواهرم می گردم. داد زدند، نزدیک بود دعوا بشه. صبر نکردم...
    اومدم بیرون حسینیه...وای چرا اینجا اینطوریه؟!!! زمین شیشه فرش شده بود! همه جا خرده شیشه ریخته بود. سعی کردم از روی شیشه ها رد نشم.
    رد کردم راهرو کنار حسینیه رو. رسیدم جلو در. اونجا چنتا مجروح رو خوابونده بودند.

    رفتم پیش یکیشون. خوابیده بود روی یه پتو.
    -اسمت چیه؟
    -فاطمه.
    -چه اسم قشنگی. اسم منم... هست.
    خندیدیم. مسخره بود! تو اون شرایط...
    پیشونیشو بوسیدمو گفتم بهت تبریک می گم. گفتم چیکار کردی که اینقدر تحویلت گرفتن؟ و باز هم خندیدیم. درد داشت. گفت فلانی ببین یه وقت چادر از روی پاهام کنار نرفته باشه. ای بابا...عجب آدمایی پیدا می شن چقدر بهش احساس نزدیکی می کردم. انگال مدت هاست می شناسمش. دستامون هنوز تو دست های هم بود....
    باید زنگ می زدم مامان اینا. حتما تا حالا نگران شده بودند. ولی خط نمی داد...
    یه برانکار اومد فاطمه رو ببره. امدادگر گفت اسمت چیه؟
    -حیدری
    گذاشتیمش روی برانکار. من زیر کمرشو گرفته بودم. ممکن بود ضایعه ی نخاعی باشه.
    بردنش طرف قسمت برادران. گفتم فاطمه منم بیام؟ گفت خونوادت نگران می شم. ولی دنبالش رفتم. فهمیدم نمی خواد تنها باشه. وقتی خواسم وارد قسمت برادران بشم جلومو گرفتن گفتن کجا؟ گفتم دوستشم باید باهاش برم. گفتن برو. دویدم...چقدر همه جا شلوغه. همه داد می زدند. سرم پایین بود...فاطمه رو گذاشتند عقب آمبولانس. تا به خودم اومدم پر شد. فاطمه حتما سختشه باید باهاش برم. رفتم جلو اونجا هم پر بود. فاطمه رو بردند و من بازموندم...
    برگشتم. باز دویدم. اونجا نامحرم زیاد بود و من...
    آقایون دست به دست هم داده بودند تا کسی رد نشه. به حلقه ی اول رسیدم. گفتم دوستم اونجاس. رفتن کنار. حلقه ی بعدی کلاه کج ها بودند...داد زدم. رفتن کنار. حلقه ی بعدی و بعدی...چرا اینقدر مانع گذاشتند؟!
    دست ها و لباس هام پر از خون بود. سرم پایین بود. دویدم تا زودتر از اونجا خلاص شم...
    وارد قسمت خواهرها شدم و چشمام افتاد تو چشم های سید. کنار پرده با یه نفر دیگه با لباس سفید بلندش ایستاده بود. نگاش چقدر غمگین بود. سالمه. سید سالمه...


  10. #69
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    داداشی
    ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1387 : 15:49:36
    -------------------------------------------------------

    تقریبا هر چند وقت یکبار زمان انفجار را ذهنم بازسازی می کنم حال نوشتن نداشتم تا چند شب پیش ، که دستم به قلم رفت و هر چه آمد را نوشتم

    بنویس پرده اول ؛ بخوان برداشت یک

    دوباره از منزل راه می افتم ، دوباره از درب حسینه وارد میشوم ، سریع به سمت حسینیه به راه می افتم . بین راه با دوستانم سلام واحوال پرسی می کنم ، این قسمت را به آرامی مرور می کنم ؛ وارد حسینه شده ام آخر حسینه دوستم نشسته است سلام می کنم به معراج نزدیک میشوم – جمله ای به ذهنم خطور می کند " لازم نیست کنار معراج بنشینی ، وسط حسینه جا هست " . نه ! در خیالم می نشینم و در واقعیت . . .

    در بازسازی واقعه ذهن شتاب می گیرد ، زمان سخنرانی و مناجات را به سرعت می گذرانم . اما به لحظه مداحی که می رسم شتاب کند و کندتر می شود به قدری سرعتش کم میشود که فریم به فریم صحنه ها ی آن شب را می توانم مشاهده کنم و هر کدام را به هر صورتی که می پسندم ویرایش می کنم .
    بلند می شوم به سمت جلو حرکت می کنم . نه ! بایست و نرو ، کمی به سمت عقب برگرد ، خوب است همینجا بنشین ، به فاصله 3 الی 4 متر از معراج .

    به جلوی منبر رسیده ام – سید بالای منبر است ، می خواند . . و می خواند . .
    کشاورز به روی سکو رفته است .
    نه ! لحظه ای امان بده ، می روم آخر حسینه ، داد می زنم از حسینه خارج شوید ؛ خارج شوید . کسی به سخنم گوش نمی دهد ، از دیوار حایل خواهران و برادران بالا می روم – بلند شو خواهر ، عقب حسینه را ترک کن ! یا علی بروید بیرون .

    همه چپ چپ به نگاهم می کنند ؛ به گوش شخصی می زنم مگر با تو نیستم ! بر سر دو کودک فریاد می زنم " مگر اینجا جای بازی است ؟ بروید بیرون !

    از صدای خش خش باند متوجه می شوم که صوت خراب است ، در دل می گویم درست شو دیگر ! میکروفن جابجا می شود ، صدا واضح تر شده : بی تو ...
    نه ! می روم عقب حسینه ، زمانی نمانده به دنیال تک تک شهدا می گردم ، همه را برای آخرین بار نگاه می کنم . نه ! من هم جز یکی از همون ها هستم در حال سینه زدن .
    چشمانم باز می شود ، باز باز ، همه چیز نادیدنی را می بینم ؛ نوری عجیب آرام آرام در حسینیه متولد می شود .
    از کنارم می گذرند و می گویند « آماده ای ؟ » سری تکان می دهم شالی به دور گردنم می اندازند و آرام دستم را می گیرد و . . .

    از شدت نور سرم به پایین می افتد ، خدای من چه بود ! باند ؟ اتصالی برق ؟ گاز ؟ . . .
    صدای فریاد . . . .
    در دل می گویم چیزی نشده ، هیچ چیز .
    کنار منبر می ایستم ، چند دقیقه مات و مبهوتم ، پاهایم خشک شده است، تکان نمی خورد ! دل می گوید برو وسط حسینیه ببین چه شده ؛ عقل دلیل می آورد ! پایت پتی است ، ببین شیشه های شکسته را ، خونی می شود !

    برو دیگر ! چرا ایستاده ای ؟ اگر اتفاقی افتاده باشد ؟ کسی طوریش شده یاشد !
    نه ! می روم ، بدن درب و داغون دو نفر ، کناری افتاده . پدر دو کودک ، فرزندانش را درون پتویی گذاشته است . مواظب باشید ! زیر این آوارها یک خواهر است ، دارید از رویش رد میشوید !

    سید بالای منبر می رود و من هنوز همانجا ایستاده ام .
    با دست اشاره به خواهران می کند که آرامششان را حفظ کنند و بنشینند ، اما چند لحظه بعد . . .

    می گوید بروید بیرون ، نمی روم هر چه که می گوید ، نمی روم آخر از همان درب جلو که شیشه هایش خورد شده است می روم .

    مواظب باش ، پایت پتی است ! شیشه به پایت نرود !


  11. #70
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    o-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 85,148
    سطح : 100
    Points: 85,148, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 21.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,491
    تشکر شده 30,114 در 4,477 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض کپی از تالار قبل

    داداشی
    ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1387 : 09:07:51
    --------------------------------------------------------

    بنویس پرده دوم ؛ بخوان برداشت دو


    کنار درب ورودی اتاق صوت ، بیرون حسینه نشسته ام . دستم روی صورتم است ، هنوز مات و مبهوت ! کسی جلو می آید شما طوریت شده ؟ کجات زخمی شده ؟ !
    من ! نه ! آخر حسینیه پرت شده ام ، بی رمقم ، صدای همهمی بچه ها را به سختی می شنوم ، زیر لب ذکر می گویم ، بر روی پتویی می گذارنم و بیمارستان انتقالم می دهند .

    من طوریم نیست ، تازه متوجه شده ام لباسم خونی شده ، طوریم نیست ، می رود به دنبال دیگری .
    سید آمد ، نگاهم تنها به دنبال اوست ، چه می کند ؟ در چه حالی است ؟
    با تلفن همراهش در حال شماره گیری است ، چقدر آرام بنظر می رسد ! خدا صبرش دهد .
    نمی گذارند داخل اتاق آروی شوم ، از کنار پنجره اش که شیشه ندارد داخل را نظاره گرم .
    سید نشسته است ، آستینش را بالا زده و یکی از بچه های امداد در حال آماده کردن سرنگ است .
    چند دقیقه ی بعد شخصی با لباس سپاه وارد می شود ، سردار است ، ( سردار غیب پرور)
    هنوز جمله اش را به همان لحن رزمندگی اش در گوشم است !
    " سیدا که جو زده نمیشن ! " حماسه یاسین در ذهنم مرور میشود .
    آقای انجوی لبخندی می زند .

    ولم کن دیگه ، نمی خوام. . . برو کنار . . . گم بشو !!
    حواسم به سمت همان فردی می رود که این کلمات را می گوید ، می خواهد وارد حسینیه شود ، نمی گذارند ، من از درب اتاق صورت وارد می شوم ، باز هم جرات رفتن به آخر حسینه را پیدا نمی کنم ، بر می گردم هنوز آن فرد رد حال ناسزا گفتن است چند نفر مشغول سر کله زدن با او هستند ! در دلم می گویم ولش کنید دیگر بزارید برود .

    شخصی میکروفن را گرفته است و اعلام می کند : توجه ! همه پتو بیاورند به محل حادثه دیده .
    کنار کانکس روبروی درب اتاق صوت ایستادم ، یک مسئول شهر ! در بلندگو اعلام می کند که همه خارج شوند و محیط را ترک کنند تا بهتر به وضعیت رسیدگی شود ،
    آقا بروید بیرون دیگر ، با شما هستم ،حاج آقا ! شما که بزرگترید ، بروید بیرون !
    به من اشاره میکند ؟ ! متوجه می شوم حاج جلایر کنارم ایستاده ، نمی تواند بیرون رود ، دلش نمی آید ، تنها چند قدم عقب تر می رود .

    به سمت اتاق آروی می روم ، از پنجره اش به داخل نظاره گرم ، مامورین دادگستری ، در حال صحبت با آقای انجوی بودند برای نوشتن گزارش . بعد از آن ، همه آمدند ، آقای حائری ، استاندار ، دکتر دستغیب . . . .

    مامورین نیروی انتظامی هم چند دقیقه ای است که محیط را در اختیار گرفته اند ، بعضی از سرباز ها با باتومشان به جان بچه ها افتادند !!!!!!!!
    مگر اینجا ....................
    لااله الا الله ، این چه کاریه ؟ ! بعضی از بچه ها با آنها درگیر می شوند ، بقیه هم به کمکشان می آیند . سربازها کم می آورند با ترس عقب می روند یکی از مسئولین نیروی انتظامی سریع وضعیت پیش آمده را جمع و جور می کند و به سرباز ها تذکر می دهد و همچنین به بچه های خودمان !

    آقا شما حسینه بودید ؟
    بله .
    چطور شده بود ؟ کسی هم کشته شده ؟ بله فکر می کنم دو ، سه نفر
    وسط خیابان شهید آقایی ام ، راننده ماشین دور می زند و می رود . پاهاین را نگاه می کنم ، پایم پتی است !
    خسته نباشی ، این همه احتیاط ، آخر با پای پتی ؟ !

    نه ! از اول مرور می کنم !

    10 روز . . . 40 روز . . . نه گاهی هم 5 ماه است که هنوز در کما روی تخت بیمارستان هستم ، آیا پانزدهمین خواهم بود ؟




  12. #71
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,731 در 1,036 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    هر کی خاطرات اونشب شو ننوشته مدیون می مونه ........
    چه خوب! من رکورد دارم توی این قضیه. اولم ...

  13. 4 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  14. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    10,718
    امتیاز : 112,205
    سطح : 100
    Points: 112,205, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.7%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 32,980
    تشکر شده 41,015 در 8,802 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    یاد شده
    در 2 پست
    نقل قول شدن
    در 23 پست
    مخالفت
    162
    مخالفت شده 115 در 92 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    هر کی خاطرات اونشب شو ننوشته مدیون می مونه ........
    و همچنین خاطراتش از شهدا رو ...
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  15. 4 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  16. #73
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-بهمن-۱۸
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,128
    امتیاز : 14,914
    سطح : 79
    Points: 14,914, Level: 79
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 436
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,021
    تشکر شده 5,499 در 1,019 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    هر کی خاطرات اونشب شو ننوشته مدیون می مونه ........
    چهار ساله میخوام بنویسم و نمیشه ... احتمالاً دیگه هم نشه ...

    به قول جناب "ستایش" رکورد دارم !

  17. 2 کاربر از پست مفید MJA_0000 تشکر کرده اند .


  18. #74
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-شهریور-۲۲
    محل سکونت
    زمین
    نوشته ها
    1,132
    امتیاز : 25,872
    سطح : 96
    Points: 25,872, Level: 96
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 478
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 551
    تشکر شده 5,731 در 1,036 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mja_0000 نمایش پست اصلی
    چهار ساله میخوام بنویسم و نمیشه ... احتمالاً دیگه هم نشه ...

    به قول جناب "ستایش" رکورد دارم !
    البته منطور من این بود که من در نوشتن رکورد دارم، نه ننوشتن. اولین نفری بودمکه نوشتم واسه نشریه ای که روز چهلم شهدا منتشر شد.پرواز

  19. 6 کاربر از پست مفید ستايش تشکر کرده اند .


  20. #75
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۹
    محل سکونت
    شیراز ، خ وصال
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    923
    امتیاز : 6,682
    سطح : 53
    Points: 6,682, Level: 53
    Level completed: 66%, Points required for next Level: 68
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 16,057
    تشکر شده 10,343 در 926 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    17
    مخالفت شده 16 در 14 پست

    پیش فرض


    این مطلبی که مطالعه میفرمایید ممکنه اشکال فقهی داشته باشه ، نمیدونم درسته یا غلط .

    اساسا احساس میکنم که آدمها بعضا بهشت و جهنم رو تو همین دنیا هم میبینند. و الزاما دنیا اینجوری نیست که افراد نتایج اعمالشون رو فقط در آخرت ببینند. آخرت تو همین دنیاست. برای خودم بارها و بارها اتفاق افتاده . به جرأت ادعا میکنم که هر کاری رو بدون در نظر گرفتن خدا انجام دادم خیلی زود آثار منفیش رو تو همین دنیا دیدم. و برعکس .

    در خصوص بمب گذاری کانون و مسائل بعدیش و ... حرف و حدیث زیاده و خیلی هاش هم توسط خیلی ها بازگو شده و استفاده شده.

    اما از باب وظیفه و زدن حاضری :

    طبق معمول خیلی وقتها (متاسفانه) موقع مراسم تو حیاط بودم که صدای انفجار پیچید. اولین حدسم ترکیدن یه باند بود. ولی بلافاصله بعدش بچه هایی رو دیدم که با سروصورت خونی و پای برهنه و چهره های بهت زده دارن فرار میکنن. این جزء صحنه هایی هست که همیشه عین آینه جلو چشم هامه و یادآوریش غالباً با یه دردی همراهه که قلم از انعکاسش عاجزه . شاید یه جورایی تداعی کننده صحنه شام غریبان بود برام.

    صحنه سوختن بچه ها و سردرگمی شون و ... همیشه تو ضمیر ناخودآگاه هم جلوه میکنه و براشون آرزوی سعادت و کمال دارم.


    (یه بلوتوث خیلی کوتاهی هست که یه نفر بلافاصله بعد از انفجار با موبایلش از یکی از مجروحین تو اتاق پرسنلی حسینیه فیلم گرفته و بخاطر حزن بسیار بالایی که داره جایی منتشر نشده ، اوج مظلومیت و دربدری اون شب شاید تو اون بلوتوث نشون داده شده باشه).

    انفجار که صورت گرفت ، بلافاصله فرماندار وقت ، فرمانده انتظامی وقت ، مدیرکل اطلاعات وقت و ... سر رسیدند. ماها بیشتر درگیر اجساد و مجروحین بودیم و برامون کاملا محرز بود واقعه عمدی بوده. مسئولین شورای تأمین رفتند و دفاترشون پشت سر هم زنگ میزدند و در خصوص محتویات داخل معراج سوالات متعددی می پرسیدند. برام خیلی عجیب بود که چه ربطی به داخل معراج داره. چون داخل معراج کاملا سالم بود و دقیقا زیر معراج یه گودال سی سانتی متری بخاطر قدرت انفجار تشکیل شده بود اما توضیحات میدادیم.

    آقای پاریابی بهم گفتند اینها میخوان اصل موضوع رو انکار کنن و بگن معراج خودش منفجر شده. گفتم حاج احد اینها دیگه اینقدر هم که فکر میکنید غیرواقعی نیستند. بعیده ، حتما فردا اعلام میکنن بمب گذاری بوده.

    دوباره دفتر یکی دیگه از اعضای اصلی شورای تامین تماس گرفت و در خصوص معراج سؤالاتی پرسید . دیدم انگار گمانه زنی آقای پاریابی داره درست از آب در میاد و اصل موضوع در مرحله انکاره. اما باز هم برام غیرقابل باور بود. داشتیم برنامه ریزی میکردیم بریم بیمارستانها برای عیادت و .... که آقای کریمی مسئول دفتر سردار غیب پرور تماس گرفتند و گفتند به اتفاق آقای انجوی نژاد سریع بیاید دفتر سردار برای شرکت در جلسه شورای تأمین استان.

    با آقای انجوی و پاریابی و محمدیان (فرمانده پایگاه) رفتیم.

    ظاهرا خبر انفجار خیلی بازتاب پیدا کرده بود. تو همون جلسه شورای تامین (ساعت 2 بامداد) برادرم که بخاطر ادامه درس انگلیس بود زنگ زد و احوال گرفت . گفتم از کجا فهمیدی ؟ گفت سایت بالاترین زده و اکثر سایت های خبری انگلیس هم عنوان کرده . خلاصه جلسه شورای تامین هم به اتمام رسید.

    هرچند حال و هوای جلسه و صحبت های استاندار وقت بعنوان رئیس شورای تامین استان نشون میداد نمیخوان زیر بار برن ، اما هنوز احساسم این بود که فردا اعلام می کنن بمب گذاری بوده.

    از فردای اون روز تا اواخر هفته ذهنمون بیشتر درگیر تشییع و تدفین و مراسم ختم و ساخت مستند و ... بود . به آقای پاریابی هم گله میکردم که بیاید کمک بدید برای مراسم ها ، حقیقت روشنه و اعلام میکنند. تو همون چند روز دائما آقای انجوی جلسات مختلف میرفتن (از جلسه با شورای تامین استان گرفته تا دیدار دو نفره با وزیر کشور وقت ، تا معاون بازرسی قوه قضاییه و نمایندگان کمیسیون امنیت ملی مجلس و ...) اما همش احساس میکردم که شاید برای ردگم کنی و بدست آوردن سر نخ از بمب گذاران اینجوری میگن.

    تشییع و تدفین و ختم و ... که تمام شد دیدیم نه خبری نیست و تازه اظهار نظرها داره ضد و نقیض هم میشه. ( پرداختن به این اظهارات ضد و نقیض خودش یه فصل جدایی میخواد و شاید هم الان لطفی نداشته باشه.)

    همون ایام آقای انجوی یه جایی فرمودند این بهترین فرصت بود برای معنوی کردن فضای شهر و ایجاد یه بستر مناسب برای احیای بیشتر ارزشها و انقلاب که متاسفانه از دست رفت.

    سهل انگاری جلوه دادن واقعه مصادف میشد با نابودی غیرمستقیم کانون و خیلی چیزهای دیگه. و شاید منتهی میشد به حذف یک جریان عظیم فرهنگی و اجتماعی. و... .

    همش احساس میکردم که آخرت تو همین دنیاست و آدمها نتایج مثبت و منفی کارهاشون رو تو همین دنیا میبینند. چون برای خودم به کرات پیش اومده بود. بالاخره کار رسید به انفجار هتل جهان تهران و دستگیری و اعدام بمب گذاران و ... و البته عزل و جابجایی تعداد اندکی از مدیران وقت.

    اینجا یه بار دیگه برام ثابت شد که آخرت ما همین جاست ( البته یه بخشیش و نه الزاما). هر چند صد بار دیگه هم به این مطلب رسیده بودم.

    نتیجه : یه بخشی از آثار کارهای خوب و بد ما ممکنه تو همین دنیا خودش رو نشون بده. اگر طالب دنیا هم باشیم در گرو بندگی خداست.

    ویرایش توسط کورسو : یکشنبه ۲۷ فروردین ۹۱ در ساعت ۰۹:۱۵


  21. #76
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    o-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,541
    امتیاز : 64,099
    سطح : 100
    Points: 64,099, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,107
    تشکر شده 22,635 در 4,090 پست
    حالت من : Khonsard
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض به عنوان حاضری زدن

    به قول جناب کورسو برای حاضری زدن بد نیست...

    عصر اونروز یهویی دلم گرفت، همسایه روبروی شرکتمون یه جوونی بود فوت شده بود واسش مراسم و مداحی و ... گرفته بودن.
    حدودای ساعت 6 بود که نشستم مطلبی به نام مرگ نوشتم.
    http://rahroo.parsiblog.com/472040.htm
    جناب s-a-h ساعت 7 با تعدادی از بچه ها واسه سایت جدید قرار داشتن، لذا فکر کنم ساعت 6:30 بود که از شرکت بیرون رفتن که به جلسه برسن. چند بار اصرار کرد که بیا، گفتم اصلا حسش نیست.
    یکی دیگه از دوستان - آقای سعید زارع - شرکت بود، گفت من میرم که برسم به نماز مغرب و عشاء کانون، نمیای ؟
    گفتم نه شما برو من بعد از نماز میام.
    خلاصه موندم و با آقایون "بی دل و دستار " و " یه مدیونه امام رضا" نماز مغرب عشا رو خوندیم.
    حدودا ساعت 8:45 بود که به بچه ها گفتم، شما اگه میخواید برید کانون، برید، من دیگه نمیام. آخه تا بیام کانون و برم برسم خونه، میشه ساعت 11-12، خانمم هم خونه تنهاست، بدجوره.
    اونا آژانس گرفتن که برن کانون و ظاهرا وسط راه پشیمون میشن و به جای کانون میرن خونه.
    من هم اتفاقا اون شب ماشین نیورده بودم، حدودا نیم ساعتی پیاده اومدم و توی راه هم یک کتاب خریدم و تا رسیدم خونه حدودا ساعت 10:00 بود.
    تا رسیدم خونه، تلفن خونه زنگ زد، یکی از اقوام که شاید 1 سال بود ازش خبر نداشتم زنگ زد و و بعد از احوالپرسی همینجوری پرسید: میگم شما هنوز مجلس آقای انجوی میری ؟
    گفتم آره و امشب رو اتفاقی نرفتم. گفت خب خیلی ممنون و خداحافظ !
    یک دقیقه بعدش یکی دیگه از اقوام زنگ زد و گفت که شکر خدا شما نرفتین کانون ؟؟؟ گفتم مگه چی شده، گفت هیچی توی مجلس بمب گذاشتن و الان ما طرفای خیابون شهید آقایی بودیم. اینقدر شلوغ بود که .....
    تقریبا مخم داشت سوت می کشید، شروع کردم به زنگ زدن به بچه ها.
    با حدود 20 نفر از بچه ها تماس گرفتم، موبایل هیچکس خط نمی داد. حدس اولم این بود که موقع سخنرانی، انفجاری شده باشه و هدف هم خود آقا سید بوده باشه، لذا خیلی خیلی داغون شدم.
    به حاج خانم گفتم من دارم میرم کانون، پاشدم که برم - گفتن منم دلم آروم نمی گیره، میام باهات.
    گفتم پس سریع آماده شید، تا ایشون آماده می شدن، زنگ زدم به پدرم و گفتم که توی کانون یک اتفاقاتی افتاده، نمیدونم چی شده، فقط میدونم ظاهرا بمب گذاشتن. یه وقت دلتون شور نزنه، ما خونه بودیم و هیچیمون نشده !!!
    فاصله خونه رو تا درمانگاه محمد رسول الله (ص) - که در حالت عادی 45 دقیقه بود - کمتر از 20 دقیقه رانندگی کردم.از جلو درمانگاه دیگه اجازه جلو رفتن ماشین نمیدادن، ماشین رو یه جایی کنار خیابون پارک کردم و به خانمم گفتم شما برو، بعد همدیگه رو می بینیم.
    پریدم پایین و به موتور سوار - که معلوم بود اومده ببینه این شلوغی ها چه خبره - گفتم میدونی چه خبر شده، گفت نه !
    گفتم بیا بریم من چال اش - یعنی محلش - رو بلدم.
    خلاصه پریدم پشت موتورش و تا سر خیابون شهید آقایی رفتیم.
    از سر خیابون هم تا جلو در حسینیه با سرعت بالا دویدم.
    حالا دیگه ساعت حدود 10:30 بود و مجروحین و شهدا رو منتقل کرده بودند.
    حاج آقا اسمعیل پور - مسئول وقت سازمان ملی جوانان فارس - رو دیدم که چطور داشتند توی کار انتظامات با بچه های انتظامات کمک می کردند تا جمعیت به داخل حسینیه نرن.
    یکی از بچه ها - راحیل - رو دیدم که بالای دیوار هست، به زور خودم رو کشیدم بالای دیوار و پریدم توی حسینیه.
    از جلو در حسینیه تا درب اتاق آروی حدودا 3 ردیف سرباز گذاشته بودن.
    جناب غریبه رو دیدم که اصلا توی حال خودش نبود، 2-3 دقیقه پیشش بودم تا اینکه دیدم اصلا حال خوبی نداره، ول کردم و رفتم ببینم میشه یه جوری برم سراغ اتاق آر وی...
    دیدم یکی از بچه ها یک بطری آب معدنی دستشه، بطری رو ازش گرفتم و با سرعت شروع کردم به دویدن، هر کی جلوم رو می گرفت میگفتم : آب . آب / باید آب ببرم براشون !
    بندگان خدا هم فکر میکردن واقعا دارم میرم به کسی کمک کنم، اجازه دادن تا رسیدم به اتاق آروی.
    دیدم آقا سید توی اتاق نشستن، خیالم راحت شد که ایشون سالم هستن، رفتم سلام علیک کردم . گفتن خودت بشین پای سیستم، هیچ خبری بدون اینکه چک کنی روی سایت نره.
    نشستم و تعدادی خبر زدم تا اینکه به ترتیب دکتر سید احمدرضا دستغیب، آیت الله حائری، استاندار و فرماندار و فرمانده نیروی انتظامی و ... تشریف آوردن. میخواستن جلسه شورای تامین استان رو توی اتاق آر وی بگیرند که به علت شلوغی قرار شد برن جای دیگه.
    من همونجا پشت سر آیت الله حائری ایستاده بودم و شاهد بودم که به استاندار گفتن، هر جلسه ای می گیرید باید این آقا - اشاره به آقا سید - توی جلستون باشه.
    استاندار هم گفتن ما جلساتمون رو میگیرم هرجا لام باشه خبرشون می کنیم.
    به هر حال حدودا ساعت 2 بود که از حسینیه رفتیم به سمت بیمارستان نمازی - اینکه چطور حاج خانم رو پیدا کردم و چطور ماشین رو واسم از اونور دنیا آوردن اینجا، بماند ! -
    توی راه بیمارستان چندتا از بچه ها زنگ زدن که توی آروی کسی داریم که قدش بلند باشه و عینکی ؟
    هرچی فکر کردم کسی به یادم نمیومد.
    یکی از بچه ها زنگ زد گفت عکسی از مسعود داری ؟
    گفتم ممکنه توی شرکت باشه. به هر حال رفته بودن عکس رو گیر آورده بودن و آورده بودن بیمارستان.
    قضیه از این قرار بوده که یکی از بچه های کانون-حامد خرمشکوه- که رفته بودن بیمارستان، جنازه شهید رضایی رو دیده بوده و حدس میزنه که از بچه های آروی باشه، اما اسمش یادش رفته بوده.
    حدود ساعت 3 بود که یه خبر تمام مغزم رو به هم ریخت، مسعود رضایی از اولین شهدای بمب گذاری رهپویان بود.
    توی همون بیمارستان نشستم تو ماشین و ....
    چند دقیقه بعدش فهمیدم که محمد مهدوی هم ....
    به هر ترتیبی بود رفتیم شرکت، یه اتاق رو گذاشتم واسه استراحت ، خودم رفتم پای نت.
    یه مشت خبر و ... زدم تا اینکه ساعت 6 جلسه کانون بود با آیت الله حائری، قرار شد من بشینم شرکت، هر خبری شد سریع بره روی سایت.
    منتظر شدم جناب s-a-h حدود 7:30 اومد.
    با هم طرح بخش ویژه شهدا رو ریختیم و قرار شد قبل از ظهر صفحه اول سایت کلا بشه ویژه بمب گذاری...
    یادم میاد که شاید بیشتر از 200 تا تلفن جواب دادم اونروز، اقوام، دوستان، خبرگزاری ها، روزنامه هاو...(دفتر ما شد ستاد اطلاع رسانی واقعه بمبگذاری)
    فکر کنم حدود 40 ساعت یه پشت درگیر بودم.
    -----------------------------------------------------
    یکی از کارهایی که باید انجام میدادیم . تشکیل یک تیم برای " وقایع نگاری" ایام بعد از انفجار و .. بود.
    انصافا اگه این عمل انجام شده بود، نماینده این تیم توی جلسات مختلفی که مسئولین کانون میرفتن حضور پیدا می کردن، برخورد مسئولین شهر رو ثبت می کردن و ....امروز یک سری اسناد بسیار عالی داشتیم.
    ببخشید زیاد نوشتم و مثل جناب کورسو بلد نیستم نتیجه اخلاقی بگیرم...
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟


  22. #77
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-بهمن-۱۴
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,487
    امتیاز : 9,333
    سطح : 64
    Points: 9,333, Level: 64
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 17
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteranTagger Second ClassOverdrive
    تشکر کردن : 4,286
    تشکر شده 12,101 در 1,505 پست
    حالت من : Shad
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    53
    مخالفت شده 61 در 40 پست

    پیش فرض

    یارفیق

    آقا همه اش تقصیر آقاسیده که گفته هر کی خاطره هاش رو نگه مدیونه.

    ولی شما هم مدیونید اگه الکی بخندید. آخه اینها که مینویسم واسه شما جکه، واسه من خاطره اس !
    ***

    شب انفجار


    با دو تا از دوستان دانشگاهم که کم و بیش کانون هم می اومدند قرار گذاشته بودم که در مورد مسائل سایت صحبت کنیم. کلی خوشحال بودم که بالاخره دارم دو تا نیروی متخصص رو جذب میکنم. نشستم کلی از خوبی های کانون و کار توی کانون و اینها براشون صحبت کردم.

    اون شب اول مجلس که دیدمشون گفتم خب بریم داخل ، سخنرانی که تموم شد بیاید بیرون تا صحبت کنیم. یکیشون گفت که نه من میخوام سینه زنی هم باشم . گفتم نه دیگه بعد از روضه ، یه کم شور سینه میزنی بعد اول واحد که شروع شد میایی بیرون.
    کیف دوستام رو گرفتم و گذاشتم توی اتاق آروی. کلی هم به بروبچز سفارش کردم که آبروداری کنید و حواستون به این کیفها باشه. از در آخر حسینیه رفتیم داخل. گفتن ما همین جا میشینیم. گفتم نه خیر. آدم باید اینقدر بره جلو بشینه که وقتی نگاه آقاسید میکنه گردنش درد بگیره. جزء اعمال اینجاست. مستحبه. وقتی داشتیم میرفتیم جلو دیدم جناب کفش هم نشسته. زدم پس کله اش. گفتم پاشو بیا جلو ببینم. ( تا اینجا به شخصه 3 نفر رو از شهادت نجات دادم )
    خلاصه. سخنرانی تمام شد و یه مقدار سینه زدیم و از درب کوچک جلوی حسینیه اومدیم بیرون. هنوز چند قدمی نیومده بودیم بیرون که ... شعله ی بسیار زیادی از سقف حسینیه به هوا رفت. ( یکی از دلایلی که از اول من فهمیدم که بمبگذاری بوده و اصلا عقلم به طرف ترکیدن باند و اینجور چیزا نرفت همون شعله بود. )
    آقا ما رو میگی؟ داد زدم یا ابالفضل ، یا زهرا . جو گرفتم و دویدم به سمت حسینیه که دیدم ملت دارن میدون بیرون. همونجا سریع سر و ته کردم و برگشتم و با آخرین سرعت فرار کردم.
    یهو یادم به دوستام افتاد. برگشتم ولی هر چی گشتم پیداشون نکردم. به فکرم افتاد که برم توی اتاق و کیفهاشون رو بردارم . بالاخره امانت بود. رفتم که برم توی اتاق، دیدم یه پسری از حسینیه داره میاد بیرون. لب و لوچه اش کنده شده بود و آویزون بود. قیافه ی سوخته . لباس های پاره پاره. داشت می اومد به طرف من. عین سگ ترسیده بودم. به من که رسید گفت : سوختم. سوختم. آب بهم بده. تشنمه. من یکهو یاد فیلمها افتادم که میگن نباید به مجروح الکی آب داد یهو میمیره. سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم. خیلی آروم بهش گفتم که : عزیزم اتاق امداد این اتاق بغله !
    حسابی گیج شده بودم. دو سه تا مجروح خوابونده بودن توی اتاق آروی که تازه تمیزش کرده بودیم. کف اتاق و دیوارها خونی شده بود. ناراحت بودم. آخه خیلی واسه دکور جدیدش زحمت کشیده بودیم ! ( حالا بگذریم که توی اون مدتی که حسینیه بسته بود شده بود اتاق سربازها و کلی خاطره و شعر و چوب خط روی دیوارها کشیده بودند )
    کیف دوستام رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. آقا وجدانن ترسیده بودم. فکر میکردم داخل حسینیه یه چارصد پونصد نفری شهید شده باشن.
    از همه بدتر نگران حال آقاسید بودم. ( مثل آقا که موقع انفجار هفت تیر اول از همه احوال شهید بهشتی رو میگرفتن. تمثیل رو حال کن ) هر کی می اومد بیرون میگفتم آقاسید حالش خوبه؟ آقاسید طوریش نشده.
    بعد دیدم خود آقاسید از حسینیه اومد بیرون دیگه خیالم راحت شد. خدایی اگه آقاسید شهید میشد خودمو نمی بخشیدم!
    بچه ها داشتن داد میزدن که آقا محوطه رو ترک کنید. منم از بس ترسیده بودم هی به خودم میگفتم : ساچمه ، الان تو که کاری از دستت برنمیاد. لااقل تو محوطه رو ترک کن. بذار خلوت تر بشه. بعله.
    توی همین شلوغی ها یهو دیدم خانم یکی از بچه ها دوید توی قسمت برادرا و شوهرش رو پیدا کردم و عین فیلم هندیا پرید تو بغل شوهرش. آقا صحنه ای بودا. مام رفتیم به فکر که ای خاک بر سرت. یک زنی هم نداری که به فکرت باشه. ( تو را به خدا ببینید سطح فکر من رو. انتظار شهادت هم داشتم سر عمر )
    خلاصه خودم رو کاملا توجیه کردم و از حسینیه زدم بیرون. بیرون حسینیه که دیگه اصلا کاری نداشتم. بخاطر همین به فکرم رسید که الان اگه بمب گذارا عاقل باشن باید یه بمب دومی هم در کار باشه. محض همین به هر کسی که یه کم چاق بود یا سبیل کلفت داشت یا بالاخره قیافه اش به تبهکارا میخورد به چشم مضنون اصلی پرونده نگاه میکردم. یه نیم ساعتی گذشت دیدم خبری نیست. گفتم بذار برم خونه دیگه!
    اما از اونجایی که موبایل ها خط نمی داد و به شدت هم ترسیده بودم. گفتم بذار برم یه تلفن عمومی پیدا کنم زنگ بزنم خونه بیان دنبالم.
    پیاده زدم به راه. تا پارک قوری رفتم. توی راه ملت بودن که داشتن میدویدن سمت حسینیه. نزدیکای پارک قوری که بودم یه پسره داشت با موبایل حرف میزد میگفت : ها عامو. انجوی رو پکوندن. سقف حسینیه او کلا پریده رفته. هزارتا کشته داده.
    آقا ما یهو زدیم زیر گریه وسط خیابون. هزار تا کشته؟ نامردا. یعنی از دوستام کسی شهید شده؟ هر چی هم زنگ میزدم به رهرو گوشیش خط نمیداد.
    خلاصه رسیدم به تلفن عمومی، زنگ زدم خونه. دوباره جو گرفتم. داداشم گوشی رو برداشت. گفتم سلام خوبی؟ چه خبر؟ گفت خوبم. چیه؟ کاری داری؟ گفتم آره. بیا پارک قوری دنبال من. اگه یهو خبری شنیدی به مامان چیزی نگو . من سالم هستم !!! گفت یعنی چی؟ درست صحبت کن. گفتم تو چیکار داری بیا دنبال من.
    آقا اومد دنبال من. سوار ماشین شدم. گفت چی شده؟ گفتم کانون بمب گذاشتن. گفت مسخره بازی درنیار. آقا از ما اصرار از اون انکار که میخواستی بیاییم دنبالت میگفتی بیام دیگه چرا مسخره بازی در میاری!
    وقتی رسیدم خونه. دیگه خبر رسیده بود با مادرم. در رو که باز کردم دیدم مادرم دوید طرفم. یه لیوان آب قند داد دستم. داشتم میخوردم که نگاه کردم دیدم ته لیوان انگشتر طلا انداخته. گفتم ننه دستت درد نکنه. من تو بمب گذاری طوریم نشده میخوای انگشتر قورت بدم خفه بشم؟
    طولانی شد چقدر. اون شب میخواستم بخوابم دیدم اصلا نمیتونم. میترسم. رفتم پیش رختخواب داداش کوچیکه ام ( هفت سالشه ) گفتم محمدحسن میذاری امشب پیشت بخوابم؟ گفت: ها بخواب. حالا چی شده مگه؟ گفتم هیچی دلم برات تنگ شده !
    فردا صبح رفتم شرکت ... ( ماجراهای 20 روز اول توی شرکت صبح وصال حقیقتا خواندنیه. باشه سر یه فرصت دیگه )

    ببخشید طولانی شد.


  23. #78
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    شيراز
    نوشته ها
    1,012
    امتیاز : 23,224
    سطح : 93
    Points: 23,224, Level: 93
    Level completed: 88%, Points required for next Level: 126
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures10000 Experience Points
    تشکر کردن : 2,385
    تشکر شده 5,803 در 961 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    4
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Smile

    نوشته اصلی توسط دلشاد نمایش پست اصلی
    شرمنده ما جدي جدي خيلي خنديديم.
    منم همين طور...

  24. 10 کاربر از پست مفید ماه بانو تشکر کرده اند .


  25. #79
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,697
    امتیاز : 29,289
    سطح : 99
    Points: 29,289, Level: 99
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 711
    Overall activity: 12.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,585
    تشکر شده 15,749 در 3,914 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    ما هم خندیدیم
    خوب حالا خاطره ی من:
    منم اینارو قبلا پراکنده تعریف کرده بودم. ولی حالا کامل تعریف می کنم.
    من تا اون موقع از کانون شناخت چندانی نداشتم. حتی یک بار هم پامو کانون نذاشته بودم. کلا دورادور شناخت داشتم.
    تو ایام نوروز یه شب خواب دیدم شیراز جنگ شده. تو سینما بمب گذاشته بودن و منم اونجا نقش امدادگر داشتم و در تکاپو بودم که مجروح ها رو نجات بدم.
    این گذشت. تا این که جمعه ی قبل از انفجار حدودای 5:30-6 صبح بود بیدار شدم. بعضی صبح ها دو سه ساعت بعد از بیدار شدن دوباره یه دو سه دقیقه ای نیاز به چرت زدن پیدا می کنم. همین که چشمم رفت رو هم خواب دیدم با خانوادم سوار یه ماشین هستیم و داریم از زیرگذر بالا میایم که گویا جلومون یه تصادف شد. خلاصه دیدم که چند تا جنازه (که بعضی بدون دست یا پا بودن) رو هم افتاده و سر یکیشونم مثل توپ هی می خورد زمین دوباره می رفت بالا. تا از خواب بیدار شدم به خانوادم اس ام اس زدم که خواب بد دیدم صدقه بدید. خودم هم صدقه به نیت سلامتی خودم و خانوادم و یکی از دوستام و خانوادش گذاشتم کنار. اگه اشتباه نکنم اولین بار بود به نیت یه نفر و خانوادش صدقه می دادم. جالب اینجاست که ایشون و خانوادش کانونی هم بودن. فکر کنم خودم با صدقه ای که دادم امدادگرشون شدم و باز هم جالب اینجاست که زمان انفجار من و دوستام تو سینما بودیم. توسط خواهرم باخبر شدم و فکر کردم ایران می خواد جنگ بشه و حالا اولین بمب رو تو شیراز گذاشتن. بهش گفتم این روزها جاهای شلوغ و بازار و اینا نرینا.
    تقدیم به روح شهدای کانون اللهم صل علی محمد و آل محمد
    ویرایش توسط blueblooded : یکشنبه ۲۷ فروردین ۹۱ در ساعت ۱۱:۰۰


  26. #80
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    o-بهمن-۱۵
    محل سکونت
    در همین حوالی ها - شیراز
    نوشته ها
    1,388
    امتیاز : 115,621
    سطح : 100
    Points: 115,621, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 47,405
    تشکر شده 6,452 در 1,395 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حبیب

    سلام
    در شب انفجار بر عکس هر شب که زیاد حوصله کانون اومدم نداشتم ، بیشتر مشتاق تر بودم بیام کانون ، عصر یه دوباری زنگ زدم مسعود ، ولی جواب منو نداد .
    گفتم که حتما کار داره و نمیتونه جواب بده دیگه بهش اس ام اس ندادم که بیا با هم بریم کانو ن و تو راه باهم در مورد سایت و پروژه جدید صحبت کنیم .
    گفتم شب میرم و توی اتاق آروی با هم صحبت می کنیم .
    حدودای ساعت 6 بود داشتم آماده میشدم که بزنم به راه و برم کانون .
    همین که از اومدم از خونه بیام بیرون برای اولین بار توی عمرم و زندگی ام چشمم سیاهی رفت و دست به دیوار زدم و وایسادم دم در .
    مادرم که پشت سر من اومد که بگه شب زودتر بیام خونه ، احوال منو دید ، پرسید چی شد ؟
    منم گفتم نمی دونم چم شده ، چشمم سیاهی میره و دلشوره دارم .
    مادرم گفت بشین تا یه خورده حالت بهتر بشه بعد برو !
    موندم خونه ، تا یه خورده حالم روبه راه شد موقع نماز شد ، نماز را خوندم ، اومدم برم بازم ....
    دیگه اصرا من به رفتن و اصرار خانواده به موندن ..
    من موندم و تا یهو یکی در خونه را تند تند داره میزنه .
    میرم دم در یکی میگه حاجی ، بمب گذاشتند ...... بمب گذاشتند ......
    - من گیج شدم !! کجا کی !! اخبار چیزی نگفته
    * حاجی میگم بمب گذاشتند بچه را تکه تکه کردن .!!
    -خب بگو کجا !! ؟
    * چرا امشب نرفتی کانون !
    -میبینی که هنوز لباسم تنمه ؟ حالم بد شد نتونستم برم
    مادر میاد دم در +++
    +چی شده ؟
    * هیچی بمب گذاشتند ؟ تو کانون بمب گذاشتند ؟ همه را کشتن ؟ خاک بر سر من . من امشب نرفتم . بدو بریم کانون ؟؟؟
    تازه فهمیدم حال بد و جواب ندادن مسعود و دلشوره من چی بود .
    تازه فهمیدم که ....
    تند گوشی را برداشتم زنگ زدم به مسعود .
    1 بار ، 2 بار ، سومین بار جواب داد !!
    - الو دویی مسعود کجایی ؟
    صدای خانمی آمد ، مسعود گوشی خود را توی خونه جا گذاشتن ؟
    تند می پرسم کجا ؟
    میگند : کانون
    اینجا که دیگه دنیا روی سرم خراب شد !!
    به دلم افتاد که شاید دیگه نبنمت !!
    رفتم بیرون ، حاجی بریم ، مگه نگفتی کانون !!
    * درسته که بمب گذاشتن ؟
    - آره بدو بریم ، بدو ...
    در حیبن رفتن دیدم آمبولانس های بهشت رضوان دارن تند، تند میرن ، دستم را داز کردم و داد زدم منو ببرید ؟
    یکشون نگه داشت ، سوارشدیم ، با آژیر و سر صدای و فریاد برید کنار خودمونو رسوندیم توی خیابان شهید آقایی ...
    خیابان پر از جمعیت ، پر از سرو صدا ، پر از مامور ، خدای من اینجا را داشته باش ، با هزار تا بدبختی بود خودم از توی ماشین نجات دادم ، پردیم توی خیابان و دویدم ، رفتم تا دم در حسینیه ، دیدم در بسته ، رفتم از روی دیوار پردیدم داخل و رفتم دم در اتاق آروی .
    توی اتاق جناب رهرو و ام جی آ .و جند تن از مسئولان سابق استان هستند ، دیدم یکی داره میگه مهدی مهدوی شهید شده ، یکی میگه وای دستم ، یکی دیگه میگه زیارت عاشورا داری ، یک دیگه هم سکوت با معنا داره به در و دیوار نگاه میکنه ، یکی هم با لبنخ میگه بابا این بیسکوته را بهم بده تا بخورم ، موج انفجار گشنم کرده ،
    یکی هم دراه تند تند عکس میگره ، یکی هم مصاحبه .
    دیدم تنها کاری از م بر میاد مواظب دم در باشم تا کسی وارد نشه تا دوستان بتونن به کارهاشون که بارگذاری خبره ، مراقبت از جنابازانه و ... برسند .
    سید اومد توی اتاق ، آیت الله حائری و مسئولین سپاه ، نیروی انتطلامی هم آمدند ، منم و یه نفر دیگه شدیدم نگهبان دم در و از ورود افراد متفرقه خودداری کنیم .
    یهو یاد خوابی که چند شب پیش دیدم افتادم که من دم در یه اتاق کوچکم و سید و چند نفر دیگه که در اون شبیه یه روحند هستم و داره از آسمان شب بر سر اتاق خاکستر میباره و بعد از مدتی این خاکستر و ظلمت شب به جاشو به روشنایی داد .
    قسمت دوم را نفهمیدم منظورش چیه ولی اون شب متوجه قسمت اول شدم .
    دیگه نفهمیدم چی شد و چطور زمان گذشت ، دیگه همه رفتن و با هماهنگی دوستان قرار شد صبح برای کارای سایت صبح اول وقت بریم دفتر جناب رهرو .منم رفتم تا یه استراحت کنم و برگردم ، حدودای نماز صبح رسیدم خونه ، نماز را خوندم رفتم بخوابم که یک آن یه پیامی آمد که هم خوشحال شدم و هم ...
    پیام این بود :
    بسم رب شهداء . شهادت مسهود رضایی را به شما تبریک و تسلیت عرض می کنم .
    من این پیام را خوندم دیگه گیج بودم ، دستم به سمت گوشی نمیرفت تا صحت این پیام را پیگیری کنم .
    تا صبح بیدارم بودم و بعدش رفتم دفتر .
    ..
    ویرایش توسط penhan : یکشنبه ۲۷ فروردین ۹۱ در ساعت ۱۰:۳۸



    شايد چالاك ترين انسان نباشم،

    شايد بالا، بلندترين
    يا نيرومندترين نباشم،
    شايد بهترين و زيرك ترين نباشم،
    اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم
    و اين كار هنر خود بودن است.




  27. #81
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,541
    امتیاز : 14,668
    سطح : 78
    Points: 14,668, Level: 78
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 182
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 25,260
    تشکر شده 11,168 در 2,337 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام
    ما که دور بودیم و چشم انتظار خبرا! با این حال اولین دقایق با خبر شدم. اونم تو یاهو از کسی که اصلا کانون رو نمی شناخت.
    یادمه پیام دادم به دوستان که ترخدا اومدین خونه خبر سلامتی تون رو بفرستید!

    اما با خوندن خاطرات خصوصا برادران بزرگوار یه چی به ذهنم رسید.
    خندتون نگیره! گفتم خوش به حال آقایون حداقل این جور مواقع هم می تونن خودشون رو زودی برسونن سر صحنه و هم می تونن اگه در بسته بود, از رو دیوار بپرن داخل!

    التماس دعا
    حقیقت من
    خلوت من است!
    غیر از این تزویر است و ریا...!

  28. 11 کاربر از پست مفید bahanehgir تشکر کرده اند .


  29. #82
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-آبان-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    3,759
    امتیاز : 59,369
    سطح : 100
    Points: 59,369, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,829
    تشکر شده 14,229 در 3,396 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    خیلی شب بدی بود
    هنوز یادم میاد تپش قلب میگیرم.
    حس از دست دادن عزیز...
    ---
    پیوند خاطرات تو تالار قبلی کجاست؟

  30. 6 کاربر از پست مفید مهاجر تشکر کرده اند .


  31. #83
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    o-فروردین-۲۶
    محل سکونت
    شیراز
    سن
    -2012
    نوشته ها
    124
    امتیاز : 2,801
    سطح : 32
    Points: 2,801, Level: 32
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 87
    تشکر شده 709 در 122 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ها کاکو ! شب انفجار مام داشتیم میرفتیم که بریم تو سوله ی حسینیه که یه دفه ی یه ی صدوی اومد ، ملت می گفتن باند پوکیده ، بعضیام میگفتن برقا خراب شده صدا داده .
    یه ی چن دیقه ی گذشت دیدم یکی با لب و لوچه ی آویزون اومد مام که اصن شانس نداریم رفتیم بیبینیم چه خبره دیدیم اوه یکی نصف شده وسط حسینیه گذوشتنش تو یه ی قالی ای آوردنش بیرون . ما رو میگی له له داغون !!!
    حالو تو ای هیری ویری یگان امداده یگان ویژه ان چی چیه ؟ اومده بود با باتوم میزد تو سر ما که بیرین بیرون.
    به قول او شاعرو ، عزیز دل هم اومده بود جلو دوربین گفت هیچ طوری نشده ، او مویدیو هم اومده بود چارزانو نشسته بود تو ای اتاق اولی ، وسط ، آقوی حائری و آقو سید هم بودن .
    اوضای بودا!!!
    یه یارویی نصف بدنش سوخته بود نصف پاچش نبود نشسته بود تو ای اتاق اولیو بیسکوت پیدا کرده بود میخورد!
    حالو اینا همش یه طرف یارو اومد گیر داده بود که من کفشم جامونده بیذارین برم کفشم بیارم.
    ها !


  32. #84
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۰۳
    نوشته ها
    4,697
    امتیاز : 29,289
    سطح : 99
    Points: 29,289, Level: 99
    Level completed: 57%, Points required for next Level: 711
    Overall activity: 12.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,585
    تشکر شده 15,749 در 3,914 پست
    نوشته های وبلاگ
    2
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 17 در 13 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلشاد نمایش پست اصلی

    ـــــــــــــــــــ
    اي بابا
    اين ايكون ( )رو بذاريد تو شكلك هاي اصلي كه اينقدر واسه پيدا كردنش زحمت نكشيم!
    خاطره ام که خنده دار بود. ولی الان نمی دونم به خاطره ام خندیدید یا اون دو جمله ای که نقل قول کردید چیزیشه؟

  33. #85
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-آبان-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    3,759
    امتیاز : 59,369
    سطح : 100
    Points: 59,369, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,829
    تشکر شده 14,229 در 3,396 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلشاد نمایش پست اصلی
    من اينهارو ديدم.

    گزارشی کامل از آنشب

    http://rahpouyan.com/oldforum/topic.asp?topic_id=7529


    گزارش شاهدان عینی انفجار
    http://rahpouyan.com/oldforum/topic....26&whichpage=1
    ممنون،ولی سر جریان مطلع شدن از حال همسرم مدیون شما و همسرتون هستم.یادته؟البته بعدشم مدیون جناب دایی امید.

    دنبال خاطره خودمم اما پیدا نکردم.پارسال اقاسید زده بودن تالار اما از بس ضایع بود (چون بی مقدمه نوشته بودم سرشار از احساساتم نسبت به همسرم بود)،پیام خصوصی دادم که پاک کنن.
    نمیدونم کدوم مبحث بود.کاش میشد ادمینا پست رو برگردونن من کپی کنم و بعد پاک کنندلم میخواد داشته باشمش...

  34. 5 کاربر از پست مفید مهاجر تشکر کرده اند .


  35. #86
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    o-فروردین-۲۶
    محل سکونت
    شیراز
    سن
    -2012
    نوشته ها
    124
    امتیاز : 2,801
    سطح : 32
    Points: 2,801, Level: 32
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 87
    تشکر شده 709 در 122 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    البته من داغونما ! آخه ما که شانس نداریم مارو هم شب گرفتن تو یه ی اتاقی حبس کردن ، حالو کار دارم یه ی خورده دندون رو جیگر بیذارین براتون تعریف میکنم

  36. 3 کاربر از پست مفید هم ساده تشکر کرده اند .


  37. #87
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    o-فروردین-۲۶
    محل سکونت
    شیراز
    سن
    -2012
    نوشته ها
    124
    امتیاز : 2,801
    سطح : 32
    Points: 2,801, Level: 32
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 87
    تشکر شده 709 در 122 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    اینم شعره خاطره انفجار از آقوی حقایقی :
    http://www.rahpouyan.net/video/poem.mp3

  38. 5 کاربر از پست مفید هم ساده تشکر کرده اند .


  39. #88
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    o-فروردین-۲۶
    محل سکونت
    شیراز
    سن
    -2012
    نوشته ها
    124
    امتیاز : 2,801
    سطح : 32
    Points: 2,801, Level: 32
    Level completed: 34%, Points required for next Level: 99
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 87
    تشکر شده 709 در 122 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    او شبو بعد ای که تونستم ا دست یگان ویژه ایا فرار کنم و تو کانون بومونم ، ما که شانس نداریم یه ی خورده ای کتکم خوردیم ، له شدیما!
    اومدم تو اتاق اولیو ، اتاق آروی دیدم یه ی دوربین عکاسی گذوشته ، هرچی به عکاسو گفتم عامو! وردو عکس بیگیر ، گفت : نه ، حالو وقت گیر آوردی !
    میخواست بگه خیلی تو بحره انفجاره .
    خلاصه ما دوربینو رو ورداشتیم عکس بیگیریم مثلا!
    سه شه بیگیر من اصلا بلد نبودم عکس بگیرم ، اگه یه ی خورده ای با دوربین موبایلمم عکس گرفته بودم ا ای دوربینو اصن سر در نمیووردم .
    میگم داغونم باورتون نمیشه !
    ما ای دوربینو رو وردوشتیم دیدیم آق سید داره ا اتاق میره بیرون ، راه افتادیم دنبالش ، گفتیم هر جو رفت عکس می گیریم . دیدیم آق سید رفت طرف در خروجی حسینیه ، ما رو بگو گفتیم عجب وقتیه ! ای لحظات باید ثبت بشه . نزدیک در حسینیه که رسیدیم دیدیم ا سید میخواد بره دششویی !
    ما ره میگی داغون !!! له له !!! ای ضایع شدیم جان تو.

  40. 5 کاربر از پست مفید هم ساده تشکر کرده اند .


  41. #89
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    o-اسفند-۲۷
    محل سکونت
    محل زندگی من تمام ایران ، ولی فعلا شهر راز
    نوشته ها
    18
    امتیاز : 1,705
    سطح : 24
    Points: 1,705, Level: 24
    Level completed: 5%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 67
    تشکر شده 74 در 18 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام - راست مگین . بی مزه تعریف کردید .

  42. 3 کاربر از پست مفید مسلمان تشکر کرده اند .


  43. #90
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    o-دی-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,541
    امتیاز : 14,668
    سطح : 78
    Points: 14,668, Level: 78
    Level completed: 55%, Points required for next Level: 182
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 25,260
    تشکر شده 11,168 در 2,337 پست
    یاد شده
    در 0 پست
    نقل قول شدن
    در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط هم ساده نمایش پست اصلی
    اینم شعره خاطره انفجار از آقوی حقایقی :
    http://www.rahpouyan.net/video/poem.mp3
    سلام
    با اجازه تو وبلاگ قرارش دادم برا دوستانی که شاید چندان با کانون و انفجار و ... آشنا نیستن.
    التماس دعا
    حقیقت من
    خلوت من است!
    غیر از این تزویر است و ریا...!

  44. 4 کاربر از پست مفید bahanehgir تشکر کرده اند .


صفحه 3 از 8 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. سالگرد شهدای کانون
    توسط etresib در انجمن شهدای کانون
    پاسخ ها: 240
    آخرين نوشته: شنبه ۲۲ فروردین ۹۴, ۲۱:۲۹

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1