کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 29 , از مجموع 29
  1. #1
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض *...لحظه ای برای مکث کردن...*

    تامل و مکث در صورتیکه فقط برانگیزاننده احساسات و آه باشد بی تاثیر است .
    اما اگر مقدمه فکر و رضا و توکل و شکر باشد اخلاقی و موثر است .
    خیلیییییییییییییییییییییی یییییی کمند گروه دوم . بحد نا امید کننده ای .
    بنگریم ؟ نه
    فانظروا ...............
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  2. #2
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    موضوع انشا :
    دوست دارید وقتی بزرگ شدید چه کاره شوید ؟

    به نام خدا
    من بزرگ نخواهم شد .
    پایان !!!!!!!!




    *...لحظه ای برای مکث کردن...*
    ویرایش توسط سيد محمد انجوي نژاد : دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۰۰:۲۴
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  3. #3
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض





    چه ساده با گریستن خویش زاده میشویم
    و چه ساده با گریستن دیگران از دنیا می رویم
    و میان این دو سادگی معمایی میسازیم ،
    به نام زندگی...
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  4. #4
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض




    از وبلاگ قدیمی حجت الاسلام انجوی نژاد - سال 91

    یکبار فقط یکبار بخونیم شاید ..... !!!؟

    << این پست بر مبنای واقعیت هایی که دیدم نوشته شده و هر کدام از افراد چندین مصداق دارند >>
    سلام . سلامی خسته از وجودی بی مصرف و پر از ملال به همه شمایی که مخاطبید . چه بشناسم و چه نشناسم . چه انان که هستید و یا بودید و یا خواهید بود . بدانید این باقیات صالحات را خط به خط اشک ریختم و نوشتم و خط به خط همه خاطرات زندگی پر از ملالم را مرور کردم و ....... !!؟
    پدرم سلام :
    آنروز تو را دیدم . خسته . با چشمانی بی فروغ . بنرمی و سختی بر دوچرخه ای رکاب می زدی که سال هاست میزبان بدن نحیف توست و با هر فشار بر رکاب درد پاهایت را در چشمان نم دارت خواندم . گویی می رفتی تا بار دیگر روزی پر از سختی را بامید نانی و بامید دیدن برق شادی ساده ای در چشمان نوه یتیمت بگذرانی .
    آنشب تو را دیدم . سرد بود و دستان استخوانیت خشک از سرما و جارو را بر لبه جدول میکشیدی و لبان خشکت آرام ذکر می گفت و من فقط آه کشیدم و بخاری ماشین را خاموش کردم ..... هوا سرده !!
    مادرم سلام :
    تو را در کنار جنازه جوانت دیدم و خشکی چشمانی که حتی دیگر خونی هم برای باریدن نداشت . سال ها مرارت و امید و دلخوشیت را بخاک سپردی و غریبانه سرت را باسمان بلند کردی و آرام نالیدی : خدایا : فقط یک دلیل . یک دلیل برای اینکه هنوز زنده ام .... خوااااااهشا ....... !!؟
    و شب قدم هایت را شمردم که چگونه بکندی و سنگینی به درب خانه ای که دیگر هییییچ کورسویی از نور در آن نبود رسیدند و دیدم که صدای باز شدن درب چگونه کمرت را خورد کرد .... و آرام نشستی و من آرام گذشتم و رفتم !!؟
    مادرم سلام :
    سلام بر دستان پر از زخم صابونت . سلام بر سال ها آه سردت . سلام بر درد زانوانت . سلام بر آرزوهای هیچگاه دست نیافته ات . سلام بر حسرت یکشب بی دغدغه و درد نداشتنت . سلام بر گیسوان ریخته و سفیدت . سلام بر صورتی که حتی یکبار به مهر دستی بر او کشیده نشده و سلام بر یک عمر تحقیر شدنت . یک عمر گریه کردنت . یک عمر بالش خیست . یک عمر لرزیدن و ترسیدن و عرق ریختن و ...... سلام !!!؟
    برادرم سلام :
    سلام بر نفس های خسته ات . سلام بر شب های پر از تنهایی و دردت . و نه سلام بر ملتی که فقط برایت درد ارمغان دارند و تو وسیله ای برای دنیا پرستی هایشان !!
    سلام بر خاطرات سیم خاردارها و جنازه ها و اشک ها و لبخندها . سلام بر درد دلهایت و سلام بر غصه هایی که از الکی خوش ها و الکی ناخوش ها سال هاست سلول سلولت را سوزانده . سلام بر دردهای ایمانیت و غم های جهانیت . سلام بر تنهایی و بی کسیت . سلام بر شبهای بی پایان تنهاییت و سلام بر روزهایی که چشم بر آنها بستی تا نبینی بلکه نفهمی که چقدر تنهایی و چقدر با مردم غریبه ای .
    سلام بر کابوس های رویاهایت و سلام بر درد دینت و سلام بر این همه صبرت بر اینهمه دروغ و ریا و فریب و دغل کاری و نامردی و نامرادی و نافهمی و خباثت و حسادت و کینه و ..... سلام داداش !!!؟
    خواهرم سلام :
    میدانم هیچوقت ندیدی هیچ رفاهی را و هیچ محبتی را . میدانم تا بحال کلمه دوستت دارم را نشنیده ای . میدانم سال ها دیدی محبت ها را و دوستی ها را و وصال ها را و حسرت خوردی . میدانم سال ها دیدی پدر ها و مادرها را . بچه ها را . قهقهه ها را . دوستی ها را و تو فقط سرت را پایین انداختی و رفتی . میدانم چقدر تنهایی و چقدر خسته . نا امیدیت را کدام منبر و وعظ و خطابه راهگشاست و اینجاست که مثل منی به شرم چشم به آسمان میدوزد و میگوید : خدایا این تو و اینم بنده ات ...... به من چه !!!؟
    پسرم سلام :
    سلام به چشمان غمبارت . سلام به دست های سیاه و کثیفت . سلام به نگاه دوخته بر مغازه هایت . خرید نمی کنی !!!؟ تو دل نداری ؟ تو آدم نیستی ؟ تو در دنیا چکاره ای ؟ ماشین بابات !!! کجاست ؟ آغوش مادر دیده ای ؟ دوست داری پول داشته باشی و کفش نو بخری ؟ میوه ؟ بستنی ؟ رستوران ؟ شمال ؟ شهر بازی ؟ ..... پسر کوچولوی خدا ....... اگر من جای او بودم !!!؟
    دخترکم سلام :
    گرسنه ای ؟ .... دستش را بر موهایش کشید . در آب نگاه کرد . نازم ؟ خوشگلم ؟ دمپایی پاره اش را روی زمین کشید ........
    -------------- سلام کردم تا بگویم حلالم کنید
    حلالم کنید که این همه تو را دیدم و شما را دیدم ولی باز ....... باز با دردهای مسخره ام سوختم و باز مثه حیوانات - نهههه . خیلی بدتر - به شهوات خودم اندیشیدم .
    سیر نشدم و در دام طمع کاری ها و زیاده طلبی ها و رفاه جوییهای مسخره ام دست و پا زدم و هر جا راهی باز شد شما را فراموش کردم و بخودم پرداختم و خااااک بر سرم که هیچوقت نفهمیدم شکر یعنی چه
    حلالم کنید و بدانید امروز موجودی بی مصرفم که تنها افتخارم اینست که دیگر رسما افسرده شده ام تا شاید خدا اینهمه ناسپاسی را به بهای اندک فکری که برای شما کردم و اندک دردی که برایتان کشیدم و اندک کمکی که به شما کردم ببخشاید ...
    کااااااااااااش - همین ! سید محمد انجوی نژاد
    ویرایش توسط سيد محمد انجوي نژاد : دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۹۳ در ساعت ۰۱:۵۶
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  5. #5
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-بهمن-۱۲
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    62
    امتیاز : 2,111
    سطح : 27
    Points: 2,111, Level: 27
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 39
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 416
    تشکر شده 143 در 47 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام آقا سید امیدوارم حالنون خوب باشه .به نظر اسلام از لحاظ مادی توی خانواده ای متوسط دارم زندگی میکنم.اما به خاطر شرایط کاری که دارم متوجه شدم خوب دردشون رو فهمیدی کاملا درک میکنم چی میگید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!...... .....؟؟؟؟ کسانی رو میشناسم که حاضرند غذای دست دوم مصرف کنن
    خدایا شادی هایم را به تو هدیه میکنم

  6. 5 کاربر از پست مفید valor تشکر کرده اند .


  7. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۸
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    525
    امتیاز : 6,894
    سطح : 54
    Points: 6,894, Level: 54
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 18.0%
    افتخارات:
    SocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 862
    تشکر شده 1,992 در 424 پست
    مخالفت
    21
    مخالفت شده 27 در 22 پست

    پیش فرض

    سلام. بزرگ نخواهم شد............

  8. #7
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    سلام
    خدا توفیق داد .
    دیروز همایش سالانه تخریب چیان کشور در شیراز برگزار شد .
    در خدمت سه تا از همرزمانم که از مشهد اومدن هستم .
    اتاقی چهار نفره .
    یکی شیمیایی و در شرف نابینایی و ......
    یکی دو پا قطع و یک چشم تخلیه و چن قسمت بدن مفقود !!!!
    یکی دو چشم نابینا و تخلیه . دو دست قطع . یک پا هم قطع . یک گوش هم تخلیه و چند جای بدن مفقود !!!!!!!!!

    و بعد از حدود بیست و خورده ای سال درد و انزوا و ....... اینان :
    بشدت شاداب . بشدت سرحال و با روحیه
    بشدت شاکررررررر
    بشدت با احساس بدهکاری بخدا
    ......... فلیتامل .... البته با توجه به پست اول این اتاق !!!!؟؟؟
    راضی به عکس نیستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما می زنم بزودی !!!!!!!!!!!
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  9. #8
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,933
    امتیاز : 8,371
    سطح : 61
    Points: 8,371, Level: 61
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryOverdriveTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,480
    تشکر شده 6,875 در 1,708 پست
    حالت من : Gerye
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 20 در 20 پست

    پیش فرض

    ****************
    ﻋﺼﺎ ﮔﺮ ﺧﻢ ﺷﻮﺩ ﻫﺮ ﺩﻡ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﭘﻴﺮ ﻣﻴﺨﻮﺍﻧﺪ / ﻣﮕﺮ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﻨﻴﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﻧﻮﺟﻮﺍﻧﻲ ﺭﺍ
    ****************
    ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ...! ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﭘﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺠﺎﺯﻱ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ..

  10. 2 کاربر از پست مفید razmjooi.61 تشکر کرده اند .


  11. #9
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    سلام
    خدا توفیق داد .
    دیروز همایش سالانه تخریب چیان کشور در شیراز برگزار شد .
    در خدمت سه تا از همرزمانم که از مشهد اومدن هستم .
    اتاقی چهار نفره .
    یکی شیمیایی و در شرف نابینایی و ......
    یکی دو پا قطع و یک چشم تخلیه و چن قسمت بدن مفقود !!!!
    یکی دو چشم نابینا و تخلیه . دو دست قطع . یک پا هم قطع . یک گوش هم تخلیه و چند جای بدن مفقود !!!!!!!!!

    و بعد از حدود بیست و خورده ای سال درد و انزوا و ....... اینان :
    بشدت شاداب . بشدت سرحال و با روحیه
    بشدت شاکررررررر
    بشدت با احساس بدهکاری بخدا
    ......... فلیتامل .... البته با توجه به پست اول این اتاق !!!!؟؟؟
    راضی به عکس نیستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما می زنم بزودی !!!!!!!!!!!
    دم در اعتکاف اقای حائری یکیشون رو دید و کلی ناز و نوازشو تعریف و ..... حاج حسن طلابیگی مشهور بود به حسن طلا . یک چشم و دو پا و یک کلیه و روده ها و یک دست و ..... برای خدا داده داداشم . البته داداشیم و بچه محل و ......
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  12. #10
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    اینم یکی دیگشون !!!!!!!!!!!!!

    جانباز سرافراز تخریبچی سید جلال روغنی






    «سیدجلال روغنی» جانباز 70 درصد دوران دفاع مقدس، یکی از هزاران جانبازی است که همچون مقتدای خود حضرت عباس(ع) با دستان قلم شده مشک شجاعت را بر دست گرفت و با چشمان ناتوان خود روشنی بخش و هدایتگری برای دیگران شد.او آنچنان از دوران پرافتخار دفاع مقدس صحبت می کند و از حادثه انفجار مین در دستان خود می گوید که گویی قرب به خدا را بالاترین دستمزد خویش در برابر ناتوانی از اعضای بدنش می داند.دستانی که در برداشتن کوچکترین شی ناتوان، چشمانی که 30 سال دیگر چیزی را ندیده است و پایی که توان راه رفتن مثل دیگران را ندارد

    . گفت وگوی فارس با این شهید زنده دفاع مقدس از نظر گرامی تان می گذرد

    .*متولد قلعه مرغی هستم

    سیدجلال روغنی هستم و در 28 آبان ماه 1344 در منطقه قلعه مرغی تهران به دنیا آمدم. پس از تولد همراه خانواده به منطقه جی رفتیم و مدت 25 سال است در شهرک ولیعصر زندگی می کنم.

    *شغل پدرم دلاک حمام بود

    یک برادر و دو خواهر دارم و پدرم نیز شغل اش دلاکی حمام بود و از همین طریق امرار معاش می کرد و سال 82 فوت کرد. مادرم نیز خانه دار است. دوره ابتدایی را در جی و 16 متری امیری گذراندم و راهنمایی را در شهرک ولیعصر سپری کردم  و در پایان دوره راهنمایی وارد جنگ شدم و مقطع دیپلم و دانشگاه را بعد از جنگ ادامه دادم. در تابستان ها به آب آلبالو و باقلوا فروشی می پرداختم و مدتی در آهنگری، صافکاری و دباغی چرم نیز کار می کردم.

    *سال 68 وارد دانشگاه شدم

    دوره دیپلم را در مجتمع رزمندگان خواندم و پس از اخذ دیپلم در کنکور دانشگاه شرکت کرده و موفق شدم در سال 68 در رشته علوم سیاسی وارد دانشگاه تهران شوم. پس از فارغ التحصیل شدن با جمعی از جانبازان در زمینه سیستم آبیاری تحت فشار کار کردم و بعد از مدتی کار به ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد مدیریت MBA پرداختم و از دانشگاه علوم و تحقیقات با معدل 18.5 فارغ التحصیل شدم.

    *جانبازی از 5 ناحیه بدن

    وقتی در سن 14 تا 15 سالگی به جبهه رفتم در اثر حضور در گردان تخریب و انفجار مین در دستم از ناحیه دو چشم، دو گوش و پای راست و دو دست از مچ آسیب دیدم که پس از یک ماه بستری در بیمارستان سجاد، به کشور آلمان برای ادامه معالجات رفتم اما پزشکان آلمانی در آنجا هم نتوانستند کار مثبتی انجام دهند و پایم از زیر زانو قطع شد و دو چشمم نابینا و دو دستم نیز از مچ قطع شد.

    *درس خواندن از طریق ضبط صوت

    پس از بازگشت از آلمان، دوستان جانبازم به دیدن من آمدند و گفتند باید ادامه تحصیل بدهی. این تشویق ها جرقه ای بود برای شروع درس خواندن. من که توانایی تحصیل در مدارس مثل دیگر دانش آموزان را نداشتم نوار درس های دوره دبیرستان را تهیه می کردم و با گوش دادن از طریق ضبط صوت، دروس را حفظ می شدم و موقع امتحان با گرفتن منشی به مسئولات پاسخ می دادم و چهار سال دبیرستان را به این شکل به پایان رساندم. در دوره دانشگاه نیز جزو دانشجویان موفق بودم و با معدل 18 قبول شدم و این معدل در کارشناسی ارشد به 18.5 رسید. من در بین همه دانشجویان جایگاه خاصی داشتم و در هیچ درسی از آنها پایین تر نبودم و جای هیچ حرفی در زمینه استفاده از سهمیه باقی نگذاشته بودم. در آن زمان نیز در دانشگاه اساتیدی وجود داشت که منتقد جدی نظام بودند، اما من کوشش می کردم در درس چنین اساتیدی بهترین باشم تا این ذهنیت به وجود نیاید که افرادی که حزب اللهی هستند آدم های بیسواد و درس نخوانی بوده و فاقد توانایی هستند و همیشه انرژی زیادی می گذاشتم

    .*وقتی استاد دانشگاه از من عذرخواهی کرد

    درسی به نام اندیشه سیاسی در غرب را با استادی بنام دکتر رضوی داشتم که از اساتید معروف دانشکده علوم سیاسی بود. در امتحان این درس موفق شدم نمره 18 بگیرم؛ آن هم در شرایطی که در کلاس بیش از 100 نفر دانشجو بود و تنها 2 تا 3 نفر نمره 19 گرفتند. استادگفت: نمره 18 به بالا نمره خودتان است و بقیه نمره ها با ارفاق است. وقتی ورقه ام را دیدم متوجه شدم که یکی از کلمات به نام «مقیاس» را منشی با (ص) نوشته است و استاد با کشیدن خط زیر آن نوشته بود، باعث تأسف است دانشجوی دوره کارشناسی دانشگاه تهران غلط املایی دارد.من که به دلیل قطع دستانم از مچ نمی توانستم خودم جواب سؤالات را بنویسم در انتهای صفحه نوشتم این ورقه با کمک منشی نوشته شده است و استاد با دیدن توضیحاتم از من عذرخواهی کرد

    .*عضو بسیج ملی

    بعد از پیروزی انقلاب با تشکیل بسیج ملی قبل از ایجاد بسیج مستضعفین عضو این نهاد مردمی شدم و آموزش های نظامی را زیر نظر ارتش و سپاه آموختم که آموزش سلاح ژ3 از آن جمله است.

    *تفنگ شکاری که جرقه جنگیدن را در وجودم زد

    تفنگ شکاری ساچمه ای داشتم. جنگ حدود 7 روز شروع شده بود. شب قبل از بمباران تهران در تلویزیون دیدم فردی از نیروی هوایی آژیرهای خطرناک و هواپیماهای عراق را به مردم معرفی می کند. فردای آن روز همان نوع هواپیما را در آسمان دیدم و با تفنگ ساچمه ای به آن حمله کردم و از همان جا جرقه شروع جنگ و علاقه حضور در جبهه در من زده شد و راغب به جنگ رفتن شدم.

    *6 ماه انتظار برای گزینش جبهه

    ابتدا برادرم در جبهه حضور داشت و پدر و مادرم موافقت نمی کردند من به جبهه بروم. با اصرار زیاد،سال 61 به عنوان نیروی بسیجی در سن 17 سالگی عازم منطقه شدم. چون بنای جنگ ما براساس اصول و اعتقادات دینی بود افرادی که قصد حضور داشتند باید در مصاحبه دینی و مذهبی گزینش و انتخاب می شدند. بار اول قبول نشدم و با مطالعه رساله نوین امام آن هم به طور کامل، در مرتبه دوم قبول شدم و این انتخاب و اعزام 6 ماه طول کشید

    .*برای اینکه پدر و مادرم مانع برگشت به جبهه نشوند به گردان تخریب رفتم

    ابتدا به پادگان امام حسین (ع) رفتم. آنجا تعداد داوطلب اعزام بسیار زیاد بود و به دلیل متقاضی زیاد به ما برگه مرخصی یک هفته ای دادند، اما من می دانستم اگر به مرخصی بروم دیگر راه برگشت ازخانه به جبهه نیست.آنجا اعلام کردند هرکس مایل به کار تخریب است می تواند بماند و به جبهه برود من هم به جمع آنها پیوستم، جایی که اولین اشتباه آخرین اشتباه بود و فرماندهان سعی در پشیمان کردن افراد می کردند اما من در گردان تخریب ماندم. ما را با اتوبوس شرکت واحد به اهواز و منطقه انرژی اتمی بردند و در آنجا آموزش مین  روبی را گذراندیم و به عنوان نیروی قرارگاه مستقر شدیم. در عملیات ها مأمور به تیپ و لشکرها می شدیم و بعد از عملیات ها به کار مین روبی در مناطقی مثل سوسنگرد، خرمشهر، بازی دراز، قصر شیرین ، مریوان، مهران و دشت آزادگان می پرداختیم.

    *عملیات والفجر یک اولین عملیات تخریب

    اولین عملیات تخریب من عملیات والفجر یک بود که در آن شرکت داشتم. بعد از آن عملیات های والفجر سه و الفجر چهار بود. کار ما مین جمع کردن، معبر زدن و انفجارات جاده و پل بود. بعد از یک یکسال کار تخریب به عنوان تخریب چی مجروح شدم.در عملیات والفجر یک که اولین حضورم به عنوان تخریب چی بود، فرمانده گردان گفت: اگر تخریب چی ها موفق به معبر زدن شدن ،دسته جمعی جلو نروید و یکی یکی جلو بروید. درطی عملیات نیز اگر کسی مجروح می شد هیچ کس موظف به پیگیری کار او نمی شد و باید پیشروی می کرد اما عملا این طور نبود و رزمنده ها با هم مسابقه می گذاشتند.در یکی از این حمله ها بود که یک ترکش به نوک بینی من خورد و این اولین مجروحیت من بود.بعد به عملیات والفجر سه، آزادسازی شهر مهران در مرتبه اول رفتیم. در آن زمان عضو تیپ 21 امام رضا(ع) و گردان نازعات بودم که فرمانده تیپ آقای قالیباف بود و ما به عنوان تخریب چی بودیم

    .*اردوگاه شهدای تخریب،

    محل مجروح شدنم بودبعد از والفجر سه و قبل از عملیات بدر و خیبر در اردوگاه شهدای تخریب در جاده اهواز و آبادان مین در دستم منفجر شد. وقتی مین منفجر شد احساس آرامش کردم و دیگر هیچ چیزی نفهمیدم. چشم هایم نابینا شد و دو دستم از مچ قطع شد و پای سمت راستم از زیر زانو قطع شد. چشم هایم نیز 30 سال در حسرت دیدن می سوزد اما تخریب چشمهایم نه تنها آزورده ام نکرد بلکه روحم را نوازش داد.وقتی مجروح شدم در حالت بیهوشی و هوش آمدن بودم و احساس سرمای شدید آن هم در گرمای جنوب می کردم. وقتی وارد اورژانس بیمارستان اهواز شدم، مردم با دیدن وضعیت من سر و صدا می کردند.از آنجا مرا به بیمارستان سجاد تهران انتقال دادند و پس از یک ماه اوایل سال 63 پزشکان مرا برای ادامه معالجه عازم آلمان کردند تا چشم هایم را مداوا کنند. با توجه به اینکه هیچ امیدی نبود و در آلمان نیز کار خاصی انجام نگرفت پای راستم هم عفونت کرد و سیاه شد و مجبور به قطع آن شدند.

    *کمپوت گیلاس له شده را خوردم

    قبل از عملیات والفجر دو شهردار شده بودم و همه کارهای نظافت و تدارکات مثل ظرف شستن و نظافت را برعهده داشتم. وقتی رفتم غذا بگیرم یک قوطی کنسرو گیلاس دادند و من برای اینکه کمپوت گیلاس را خودم بخورم ابتدا قوطی را له کردم و بعد داخل چادر رفته و کمپوت ها را به بچه ها تعارف کردم ،بچه ها هم گول خوردند و من هم گفتم با شهردار شدن هم باید کنسرو له شده بخورم و مظلوم نمایی کردم تا اینکه کمپوت له شده گیلاس را باز کردم و تازه فهمیدند که من به آنها کلک زدم.در هویزه قبل از عملیات بدر و خیبر مین زیادی بود و قرار شد مین ها را خنثی کنیم. مین هایی که زیرخاک بود و معلوم نبود را باید علامت می زدیم تا مشخص شود شناسایی کرده ایم. بچه ها اگر مینی را تخریب می کردند ابتدا خودشان در مسیر حرکت می کردند. در یکی از تخریب ها صدای انفجاری آمد و نگاه کردم از بین دود یک چیزی آمد بیرون، دیدم یک پای بچه ها قطع شده و پوتین او در دود بود. وقتی بالای سرش رسیدم بچه شمال بود، با لبخندی گفت :عجله نکنید و در حال ذکر گفتن بود و به شهادت رسید.



    *همه کارهای شخصی ام برعهده همسرم است
    سال 1367 بعد از قطعنامه با دخترعموی خودم ازدواج کردم. ازدواجی که صیغه عقد آن توسط مقام معظم رهبری که در آن زمان رئیس جمهور بود خوانده شد. حاصل ازدواجم دو پسر و یک دختر دارم. فرزند بزرگم 22 ساله، پسر دیگرم 13 ساله و دخترم 8 سال دارد. با 70 درصد جانبازی کارهای شخصی ام را همسرم انجام می دهد ، کارهایی مثل غذا خوردن، لباس پوشیدن و رفت و آمد برعهده همسرم است. الان نیز در شرکت «تاک» که مربوط به جانبازان است و ماشین های آبیاری تحت فشار تولید می کند به عنوان مدیر عامل کار می کنم.



    گفتگو از:محمد تاجیک-









    سید جلال روغنی

    برای اعزام، کل رساله را حفظ کردم
    عمویم را به جرم نماز جمعه ترور کردند
    تصاحب دل مادرم معجزه بود
    برادرم عباس رفته بود جبهه. برای پدر و مادرم سخت بود هر دوی ما جبهه باشیم. برای همین با رفتن من موافق نبودند. مادرم می¬گفت: «عباس بیاد، بعد تو برو.»
    یک روز دلم را زدم به دریا. رفتم محل اعزام نیرو و ثبت¬نام کردم. مراحل گزینش یک چیزی تو مایه¬های هفت¬خان رستم بود. از مصاحبه¬ی حضوری گرفته تا تحقیقات محلی! اگر هم شک می¬کردند که یک جایی خالی بستی، آن¬قدر سؤال پیچت می¬کردند که بالاخره یا خودت را لو بدهی یا موضوع را شفاف کنی! سؤال¬های احکامی هم که می¬پرسیدند، مردافکن بود! خلاصه این شد که خیلی محترمانه گفتند: «آقا! فعلاً نیازی به شما نیست!»
    بار دوم کل رساله¬ی امام را حفظ کردم! طوری که سؤال از دهان مسؤول گزینش بیرون نیامده، در هوا می¬زدم.
    o
    تو منطقه4 تهران ساختمان قرمزی بود؛ نزدیک میدان قزوین. اعزام از این¬جا صورت می¬گرفت. سر همین خیابان عمویم را ترور کرده ¬بودند و این برایم یک نکته مثبت تلقی می¬شد. قصه¬ی عمو از این قرار بود که خیلی تقلّا کرد برود جبهه. با این که چهار تا بچّه داشت، عشق جهاد در وجودش شعله¬ور بود. منتها مادر بزرگم رضایت نمی¬داد. می¬گفت: «تو بچّه¬داری. نباید بری.»
    با این حال ثبت¬نام کرد. مادر بزرگم وقتی شنید، ¬گفت: «بچّه¬ها رو می¬آرم می¬ذارم دم اون پایگاهی که تو می¬خوای بری. می¬گم شما بچّه¬ها رو نگه ¬دارین، پدرشون بره جنگ.»
    برادر من جبهه ¬بود. عمو به مادربزرگم دائم می¬گفت: «نوه¬ات الان مثل شیر داره می¬جنگه، ولی من این¬جا نشستم.»
    خیلی حسرت می¬خورد. سال61 بود. برادرم از جبهه آمده ¬بود مرخصّی و عمو آمده ¬بود او را ببیند. خیلی عباس را دوست داشت. عباس گفت: «من می¬خوام برم نماز جمعه.»
    عمو گفت: «من هم باهات می¬آم.»
    آن روز با هم ¬رفتند نماز جمعه.
    منافقین یک استراتژی داشتند که اصطلاحاً می¬گفتند ترور کور. همه¬ی مردم را به جرم طرفداری از نظام جمهوری اسلامی می-کشتند. تو خیابان بمب¬گذاری می¬کردند، به رگبار می¬بستند...
    آن¬روز عمو از نماز جمعه می¬آمد. به اتفاق تعدادی از نمازگزاران دیگر سوار یک وانت بودند. عقب وانت پر ¬بود از مردم نمازگزار. رسیده بودند سر خیابان خوش، جلوی شرکت دخانیات که این جنایت شکل می¬گیرد.
    منافقین کل وانت را به رگبار می¬بندند. بعد یک نارنجک هم می¬اندازند پشت وانت؛ که نارنجک عمل نکرده بود.
    هرکی عقب وانت بود، تیر خورده ¬بود. یکی به سرش، یکی به پایش، یکی به دستش...
    عموی ما دو تا تیر خورده ¬بود به سرش که بعد از چند روز شهید شد.
    o
    خلاصه شهادت عمو در رفع موانع اعزام بنده مؤثر بود. ثبت¬نام انجام شد و انتظار اعزام، آغاز. از آن به بعد کارم شده بود گیر سه-پیچ برای اعزام. هر از گاهی می¬رفتم سر می¬زدم که: بالاخره کی مارو اعزام می¬کنید؟
    می¬گفتند: «خبر می¬دیم.»
    سرانجام روز موعود فرارسید. ذوق زده رفتم خانه. ساکم را برداشتم و گفتم: خداحافظ. ما رفتیم.
    مادرم گفت: کجا می¬ری؟ عباس هنوز برنگشته...
    گفتم: من این حرف¬ها رو نمی¬دونم. من رفتم.
    مادرم گفت: «از کدوم مسجد اعزام می¬شی؟»
    گفتم: مسجد باب¬الحوائج.
    و مثل فشنگ زدم بیرون. مادرم هم از آن¬طرف چادرش را سرش کرد و راه افتاد. در مسجد برایمان جلسه توجیهی گذاشتند. ناگهان وسط جلسه مادرم را در قاب ورودی مسجد دیدم! تیز پریدم پشت ستون. هر چه مادرم چشم انداخت، مرا پیدا نکرد. بعد از جلسه، گروه¬گروه رفتیم که سوار اتوبوس شویم. همین که آمدم از پله اتوبوس بروم بالا، یک¬دفعه پیراهنم به جایی گیر کرد و کشیده شدم پایین. نگاه کردم، دیدم پیراهنم دست مادرم است. انگار دنیا را روی سرم خراب کردند! گردنم را کج کردم و با صدایی که از ته چاه درمی¬آمد گفتم: من نوکرتم... بذار برم... امروز برم، فردا میام...
    نمی¬دانم قیافه¬ام خیلی مظلوم بود، یا خدا دل مادرم را آرام کرد؛ که چیزی نگفت. رفتم صندلیِ جلو، کنار دست راننده نشستم. خیلی خوشحال بودم. همین که راننده پایش را گذاشت روی گاز، مثل تیری شدم که از چله رها شده باشد. احساس می¬کردم در حال پرواز درآسمان¬ها هستم.
    o
    وقتی رسیدیم منطقه، کتاب¬چه کوچکی بهمان دادند. یک قسمتش مخصوص نوشتن وصیت¬نامه و مابقی برای نوشتن خاطرات بود.
    اولین خاطره¬ای که نوشتم، همین ماجرای رفتنم به جبهه بود. آخرش هم با قرمز نوشتم: آمدن من به جبهه یک معجزه بود ...
































    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  13. #11
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    خاطره ای از 4 آبان 91 !!!!!!!

    هفته گذشته شاهد حضور جمعی از ورزشکاران جانباز و معلول کشور مقابل درب وزارت ورزش و جوانان بودیم که خواستار استعفای رئیس فدراسیون نابینایان بودند.
    در این تجمع که چند تن از جانبازان ویلچری و مصطفی آجرلو، رئیس تربیت بدنی سپاه نیز حضور داشتند، مدیرکل حراست وزارت ورزش و جوانان به میان معترضان آمدند و ضمن عذرخواهی و دلجویی از آنها، وعده دادند که هفته آینده نشستی با حضور مخالفان در محل وزارت ورزش و جوانان برگزار شود و درباره درخواست معترضان بحث و تبادل نظر صورت گیرد.
    دلیل این تجمع و اعتراض توهین وقیحانه یکی مسئولان وازرت ورزش و جوانان به یک جانباز انقلاب بود؛ «مهندس سید جلال روغنی جانبازی که 2 چشم و 2 دست و همچنین یک پای خود را در راه انقلاب و دفاع از آرمان های اسلامی نظام هدیه نموده است، برای پیگیری مسائل ورزشی جانبازان به وزارت ورزش مراجعه می نماید، اما در کمال شگفتی می بیند که هیچ کس حتی جواب او را هم نمی دهد و پس از چندین بار پیگیری و عدم پاسخگویی مسئولین مربوطه حراست مجموعه اقدام به درگیری و اخراج سید جلال می نماید و در کمال وقاحت به سید جلال می گویند «این دفعه که خود و یا دوستانتان به اینجا بیایید عوض پذیرایی سرتان را در ...تان فرو می کنیم» و این جانباز عزیز و غیور را به بدترین شکل ممکن بیرون می کنند!
    گفتنی است که آجرلو، رئیس تربیت بدنی سپاه پاسداران در وصف این جانباز انقلاب گفته که «سید جلال روغنی از نظر جانبازی در سطح کشور به عنوان یک نخبه و فرد شناخته شده در تقوا، شجاعت و ایثار به حساب می آید، به همین دلیل من حاضر شدم که برای اهانتی که به ایشان شده مقابل درب وزارتخانه حاضر شوم و گلایه خود را اعلام کنم.»
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  14. #12
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    اینم من و این عزیزان . غذایی آرام خوردن
    شهید حسن دیزجی سمت راست آخرین نفر :

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  15. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,933
    امتیاز : 8,371
    سطح : 61
    Points: 8,371, Level: 61
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryOverdriveTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,480
    تشکر شده 6,875 در 1,708 پست
    حالت من : Gerye
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 20 در 20 پست

    پیش فرض

    .
    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
    قرمز شده چراغ و همه ایستاده اند
    پشت ِچراغ ِ قرمز ِ این شهر ِپُر گناه
    ناگه رسید دخترکی با تــــمام بغض
    این ناله های شاعر زنجانی است گواه
    با دستهای کوچک خود زد به شیشه اش
    یک لحظه با تمام وجودش کشیــــــده آه
    آقا گلی بخر، بِبرش بَــــــــــــــهر مادرت
    امّا دریغ ،از توجّه و مِـــــــهر و یک نگاه...
    ناگه چراغ سبز ،حرف دلش را برید و شد..
    خیره دو چشم دخترکی امتداد راه


    (بهلول حبیبی زنجانی).
    ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ...! ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﭘﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺠﺎﺯﻱ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ..


  16. #14
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,933
    امتیاز : 8,371
    سطح : 61
    Points: 8,371, Level: 61
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryOverdriveTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,480
    تشکر شده 6,875 در 1,708 پست
    حالت من : Gerye
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 20 در 20 پست

    پیش فرض

    ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ...! ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﭘﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺠﺎﺯﻱ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ..

  17. 7 کاربر از پست مفید razmjooi.61 تشکر کرده اند .


  18. #15
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    تامل و مکث در صورتیکه فقط برانگیزاننده احساسات و آه باشد بی تاثیر است .
    اما اگر مقدمه فکر و رضا و توکل و شکر باشد اخلاقی و موثر است .
    خیلیییییییییییییییییییییی یییییی کمند گروه دوم . بحد نا امید کننده ای .
    بنگریم ؟ نه
    فانظروا ...............
    اگرچه کم تاثیر اما بازم میزنم :

    جانبازی که روزی چند بار شهید می شود !!!!


    بی صدا رفت و بی صورت بازگشت

    و احتمالا باز هم لحظه ای مکث و اشک و بعد بازگشت بدغدغه های بچه گانمون و روزگار ناشکری در مقابل بلاهای مسخرمون
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  19. #16
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۲۶
    محل سکونت
    ایران
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    1,258
    امتیاز : 14,506
    سطح : 78
    Points: 14,506, Level: 78
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 344
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 1,992
    تشکر شده 4,092 در 1,067 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 7 پست

    پیش فرض

    ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد.این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند.پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.ناگهان پدر سرش را برگرداند
    و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟حیرت آور است!من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟چطور میتوانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند.در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد!در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست!به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت:
    " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."


    وقتی آدمها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند ، ناراحت نشوید
    به خودتان ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن آنها خطور میکنید

  20. 2 کاربر از پست مفید غریب تشکر کرده اند .


  21. #17
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-تیر-۲۶
    محل سکونت
    ایران
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1984
    نوشته ها
    1,258
    امتیاز : 14,506
    سطح : 78
    Points: 14,506, Level: 78
    Level completed: 14%, Points required for next Level: 344
    Overall activity: 13.0%
    افتخارات:
    Social10000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 1,992
    تشکر شده 4,092 در 1,067 پست
    حالت من : Mehrabon
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 8 در 7 پست

    پیش فرض

    ﭼﻤﺪﻭﻧﺶ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ،ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻼ ﯾﮏ ﺳﺎﮎ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﮐﻮﭼﮏ، ﮐﻤﯽ ﻧﻮﻥ ﺭﻭﻏﻨﯽ، ﺁﺑﻨﺎﺕ، ﮐﺸﻤﺶ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺷﯿﺮﯾﻦ، ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﺁﺷﻨﺎﯾﯽ ...ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﻥ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ ﺑﻤﻮﻧﻢ، ﺩﻟﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﻧﻮﻩ ﻫﺎﻡ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ "!ﮔﻔﺘﻢ : " ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺸﻪ، ﭼﺎﺩﺭﺗﻮﻥ ﻫﻢ ﺁﻣﺎﺩﻩﺳﺖ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ ".ﮔﻔﺖ: " ﮐﯿﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ؟ ﺍﻭﻧﺎ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﻨﻮ ﻧﻤﯿﺸﻨﺎﺳﻦ ! ﺁﺧﻪ ﺍﻭﻥ ﺟﺎ ﻣﺎﺩﺭﺟﻮﻥ، ﺁﺩﻡ ﺩﻕ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻫﺎ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺍﺻﻼ، ﺍﻭﻡ، ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻢ . ﺧﻮﺑﻪ؟ ﺣﺎﻻ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﻤﻮﻧﻢ؟ "ﮔﻔﺘﻢ : " ﺁﺧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ، ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﻣﯽﮔﯿﺮﯼ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ "!ﮔﻔﺖ: "ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﻥ، ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺶ ﺳﺨﺘﻪ ﺭﻭﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻢ، ﻗﺒﻮﻝ ! ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﭼﯽ؟ ﺗﻮ ﭼﺮﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﯼﺩﺧﺘﺮﻡ؟ "!ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ !... ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺍﺷﺖ، ﻫﻤﻪ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﻭ ﺟﻮﻭﻧﯿﻢ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻣﻬﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﺜﺎﺭﻡ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ .ﺍﻭﻥ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺭﯾﺸﻪ ﻭ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﺑﻮﺩ، ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ، ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ !ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﯾﻢ ﺗﻮﺍون لحظه طاقت ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﺮﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﻩﺍﺵ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ، ﺳﺎﮐﺶ ﺭﻭ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻡ ﻗﺮﺁﻥ ﻭ ﻧﻮﻥ ﺭﻭﻏﻨﯽ ﻭ ... ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩﻥ! ﺁﺑﻨﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖﮔﻔﺖ: "ﺑﺨﻮﺭ ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﻥ، ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯼ ﻫﯽ ﺑﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﺎﺯﮐﺮﺩﯼ ".ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﭼﺮﻭﮐﯿﺪﺷﻮ ﺑﻮﺳﯿﺪﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ :"ﻣﺎﺩﺭ ﺟﻮﻥ ﺑﺒﺨﺶ، ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻦ ".ﺍﺷﮑﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﺭﻭ ﺳﺮﯼ ﺍﺵ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :"ﭼﯽ ﺭﻭ ﺑﺒﺨﺸﻢﻣﺎﺩﺭ، ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺩ،ﺷﺎﯾﺪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﻢ ! ﮔﻔﺘﯽ ﭼﯽ ﮔﺮﻓﺘﻢ؟ ﺁﻟﻤﯿﺰﺭ؟ "!ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﻟﺮﺯﻭﻧﺶ، ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﺷﻮﻧﻪﻣﯿﮑﺮﺩﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﻣﯿﮕﻔﺖ:" ﮔﺎﻫﯽ ﭼﻪ ﻧﻌﻤﺘﯿﻪﺍﯾﻦ ﺁﻟﻤﯿﺰﺭ "


    وقتی آدمها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند ، ناراحت نشوید
    به خودتان ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن آنها خطور میکنید

  22. 2 کاربر از پست مفید غریب تشکر کرده اند .


  23. #18
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-خرداد-۲۹
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    99
    امتیاز : 4,434
    سطح : 42
    Points: 4,434, Level: 42
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 116
    Overall activity: 25.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures1000 Experience PointsVeteranRecommendation Second Class
    تشکر کردن : 129
    تشکر شده 498 در 99 پست
    مخالفت
    5
    مخالفت شده 6 در 4 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    اگرچه کم تاثیر اما بازم میزنم :

    جانبازی که روزی چند بار شهید می شود !!!!


    بی صدا رفت و بی صورت بازگشت

    و احتمالا باز هم لحظه ای مکث و اشک و بعد بازگشت بدغدغه های بچه گانمون و روزگار ناشکری در مقابل بلاهای مسخرمون

    یا زهرا......
    لحظه شماری کنیم برای دیدن و زیارت کردن ...
    این کوه های استوار ..
    کالجبل راسخ ..
    یا زهرا ..
    سوختن کمال عشق است اما آنها که سوختن پروانه در آتش شمع را کمال عشق می دانند کجایند که سوختن انسان در آتش عشق را به نظاره بنشینند .. سید شهیدان اهل قلم - سید مرتضی آوینی

  24. 2 کاربر از پست مفید کمیل تشکر کرده اند .


  25. #19
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    اسیدی که یک عاشق !!!!!!!!!!!!!! پاشید :










    روانی شددددددددم با این عکسا . روااااااااانی

    روانی شددددددددم با این عکسا . روااااااااانی

    روانی شددددددددم با این عکسا . روااااااااانی

    روانی شددددددددم با این عکسا . روااااااااانی



    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  26. #20
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شيراز شهر راز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,849
    امتیاز : 36,744
    سطح : 100
    Points: 36,744, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.3%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures25000 Experience PointsVeteranTagger Second Class
    تشکر کردن : 7,171
    تشکر شده 7,885 در 1,878 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    23
    مخالفت شده 7 در 7 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی



    از وبلاگ قدیمی حجت الاسلام انجوی نژاد - سال 91

    یکبار فقط یکبار بخونیم شاید ..... !!!؟

    << این پست بر مبنای واقعیت هایی که دیدم نوشته شده و هر کدام از افراد چندین مصداق دارند >>
    سلام . سلامی خسته از وجودی بی مصرف و پر از ملال به همه شمایی که مخاطبید . چه بشناسم و چه نشناسم . چه انان که هستید و یا بودید و یا خواهید بود . بدانید این باقیات صالحات را خط به خط اشک ریختم و نوشتم و خط به خط همه خاطرات زندگی پر از ملالم را مرور کردم و ....... !!؟
    پدرم سلام :
    آنروز تو را دیدم . خسته . با چشمانی بی فروغ . بنرمی و سختی بر دوچرخه ای رکاب می زدی که سال هاست میزبان بدن نحیف توست و با هر فشار بر رکاب درد پاهایت را در چشمان نم دارت خواندم . گویی می رفتی تا بار دیگر روزی پر از سختی را بامید نانی و بامید دیدن برق شادی ساده ای در چشمان نوه یتیمت بگذرانی .
    آنشب تو را دیدم . سرد بود و دستان استخوانیت خشک از سرما و جارو را بر لبه جدول میکشیدی و لبان خشکت آرام ذکر می گفت و من فقط آه کشیدم و بخاری ماشین را خاموش کردم ..... هوا سرده !!
    مادرم سلام :
    تو را در کنار جنازه جوانت دیدم و خشکی چشمانی که حتی دیگر خونی هم برای باریدن نداشت . سال ها مرارت و امید و دلخوشیت را بخاک سپردی و غریبانه سرت را باسمان بلند کردی و آرام نالیدی : خدایا : فقط یک دلیل . یک دلیل برای اینکه هنوز زنده ام .... خوااااااهشا ....... !!؟
    و شب قدم هایت را شمردم که چگونه بکندی و سنگینی به درب خانه ای که دیگر هییییچ کورسویی از نور در آن نبود رسیدند و دیدم که صدای باز شدن درب چگونه کمرت را خورد کرد .... و آرام نشستی و من آرام گذشتم و رفتم !!؟
    مادرم سلام :
    سلام بر دستان پر از زخم صابونت . سلام بر سال ها آه سردت . سلام بر درد زانوانت . سلام بر آرزوهای هیچگاه دست نیافته ات . سلام بر حسرت یکشب بی دغدغه و درد نداشتنت . سلام بر گیسوان ریخته و سفیدت . سلام بر صورتی که حتی یکبار به مهر دستی بر او کشیده نشده و سلام بر یک عمر تحقیر شدنت . یک عمر گریه کردنت . یک عمر بالش خیست . یک عمر لرزیدن و ترسیدن و عرق ریختن و ...... سلام !!!؟
    برادرم سلام :
    سلام بر نفس های خسته ات . سلام بر شب های پر از تنهایی و دردت . و نه سلام بر ملتی که فقط برایت درد ارمغان دارند و تو وسیله ای برای دنیا پرستی هایشان !!
    سلام بر خاطرات سیم خاردارها و جنازه ها و اشک ها و لبخندها . سلام بر درد دلهایت و سلام بر غصه هایی که از الکی خوش ها و الکی ناخوش ها سال هاست سلول سلولت را سوزانده . سلام بر دردهای ایمانیت و غم های جهانیت . سلام بر تنهایی و بی کسیت . سلام بر شبهای بی پایان تنهاییت و سلام بر روزهایی که چشم بر آنها بستی تا نبینی بلکه نفهمی که چقدر تنهایی و چقدر با مردم غریبه ای .
    سلام بر کابوس های رویاهایت و سلام بر درد دینت و سلام بر این همه صبرت بر اینهمه دروغ و ریا و فریب و دغل کاری و نامردی و نامرادی و نافهمی و خباثت و حسادت و کینه و ..... سلام داداش !!!؟
    خواهرم سلام :
    میدانم هیچوقت ندیدی هیچ رفاهی را و هیچ محبتی را . میدانم تا بحال کلمه دوستت دارم را نشنیده ای . میدانم سال ها دیدی محبت ها را و دوستی ها را و وصال ها را و حسرت خوردی . میدانم سال ها دیدی پدر ها و مادرها را . بچه ها را . قهقهه ها را . دوستی ها را و تو فقط سرت را پایین انداختی و رفتی . میدانم چقدر تنهایی و چقدر خسته . نا امیدیت را کدام منبر و وعظ و خطابه راهگشاست و اینجاست که مثل منی به شرم چشم به آسمان میدوزد و میگوید : خدایا این تو و اینم بنده ات ...... به من چه !!!؟
    پسرم سلام :
    سلام به چشمان غمبارت . سلام به دست های سیاه و کثیفت . سلام به نگاه دوخته بر مغازه هایت . خرید نمی کنی !!!؟ تو دل نداری ؟ تو آدم نیستی ؟ تو در دنیا چکاره ای ؟ ماشین بابات !!! کجاست ؟ آغوش مادر دیده ای ؟ دوست داری پول داشته باشی و کفش نو بخری ؟ میوه ؟ بستنی ؟ رستوران ؟ شمال ؟ شهر بازی ؟ ..... پسر کوچولوی خدا ....... اگر من جای او بودم !!!؟
    دخترکم سلام :
    گرسنه ای ؟ .... دستش را بر موهایش کشید . در آب نگاه کرد . نازم ؟ خوشگلم ؟ دمپایی پاره اش را روی زمین کشید ........
    -------------- سلام کردم تا بگویم حلالم کنید
    حلالم کنید که این همه تو را دیدم و شما را دیدم ولی باز ....... باز با دردهای مسخره ام سوختم و باز مثه حیوانات - نهههه . خیلی بدتر - به شهوات خودم اندیشیدم .
    سیر نشدم و در دام طمع کاری ها و زیاده طلبی ها و رفاه جوییهای مسخره ام دست و پا زدم و هر جا راهی باز شد شما را فراموش کردم و بخودم پرداختم و خااااک بر سرم که هیچوقت نفهمیدم شکر یعنی چه
    حلالم کنید و بدانید امروز موجودی بی مصرفم که تنها افتخارم اینست که دیگر رسما افسرده شده ام تا شاید خدا اینهمه ناسپاسی را به بهای اندک فکری که برای شما کردم و اندک دردی که برایتان کشیدم و اندک کمکی که به شما کردم ببخشاید ...
    کااااااااااااش - همین ! سید محمد انجوی نژاد
    اللهم اغفر لی الذنوب ...
    خدایا شرمندتم
    غلط کردم
    خاک بر سر من با غصه های الکیم و سرخوش بودنای بیخودم
    وااااااااااااااای خدای من ...
    من کجام و کجا سیر می کنم و اشکمو واسه چی می ریزم اما اینا ...
    الهی العفو

  27. 3 کاربر از پست مفید رافد تشکر کرده اند .


  28. #21
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نمایش پست اصلی
    اگرچه کم تاثیر اما بازم میزنم :

    جانبازی که روزی چند بار شهید می شود !!!!


    بی صدا رفت و بی صورت بازگشت

    و احتمالا باز هم لحظه ای مکث و اشک و بعد بازگشت بدغدغه های بچه گانمون و روزگار ناشکری در مقابل بلاهای مسخرمون
    حاج رجب محمدزاده که تنها آرزویش دیدار با مقام معظم رهبری بود چند روز گذشته در منزلش میزبان نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور بود و علاوه بر دلجویی از این جانباز به وی وعده داده شد تا نیمه شهریورماه در دیداری که جانبازان با مقام معظم رهبری دارند این جانباز بتواند بعد از 28 سال به آرزوی خود برسد
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد



  29. 13 کاربر از پست مفید سيد محمد انجوي نژاد تشکر کرده اند .


  30. #22
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-اردیبهشت-۰۸
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    525
    امتیاز : 6,894
    سطح : 54
    Points: 6,894, Level: 54
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 18.0%
    افتخارات:
    SocialTagger First Class5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 862
    تشکر شده 1,992 در 424 پست
    مخالفت
    21
    مخالفت شده 27 در 22 پست

    پیش فرض

    روایت جانبازی که 24بار در سال صورتش را عمل کرد

    حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال ۱۳۶۶ در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با ۷۰ درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است.به گزارش خبرگزاری تسنیم ، حاج رجب محمدزاده نانوای بسیجی که سال 1366 در منطقه حور عراق بر اثر اصابت خمپاره صورت خود را از دست داد و امروز با 70 درصد جانبازی در هیاهوی شهر به فراموشی سپرده شده است تنها برای اینکه سیرت دارد اما صورت ندارد.ساکن یکی از محلات پائین شهر مشهد است، منطقه ایثارگران، به راستی که نام زیبنده ای است، برای دیدنش لحظه شماری می کردم، مدت ها بود پیگیر گفت وگو با جانباز 70 درصد مشهدی حاج رجب محمدزاده بودم و امروز همان روز است.وارد منزل این جانباز که شدیم آقای محمدزاده و خانواده اش به استقبالمان آمدند، تصورش را هم نمی کردم، این همه رشادت و از خودگذشتگی را از کمتر کسی دیده ام، مردی 74 ساله که 24 بار صورتش را جراحی کرده است اما با تمام این اوصاف هنوز هم نمی تواند به درستی صحبت کند، غذا بخورد، نفس بکشد، ببیند، استشمام کند و... .مردی با چهره ای درهم اما با قلبی پاک و ساده به استقبالمان آمد، تصورش برایم سخت بود، برای نخستین بار بود که جانبازی را با چنین چهره ای می دیدم، تا امروز هر وقت سخن از جانباز به میان می آمد ویلچر و دست و پای قطع شده به ذهنم خطور می کرد، هیچ گاه تصور نمی کردم جانبازی از ناحیه صورت آسیب دیده باشد.حاج رجب سال 64 به عنوان بسیجی، چهار مرحله به جبهه اعزام شده و آخرین باری که خاک جبهه را لمس کرده است، سال 66 و در مکانی به نام ماهوت عراق بوده است، اینها را طوبی زرندی همسرش گفت و افزود: در آن لحظه چهار نفر در سنگر حضور داشتند، یک سرباز رفته بود تا از تانکر آب بیاورد، حاج آقا هم در حال شکستن یخ بوده و بقیه هم خواب بودند که خمپاره جلوی سنگر می خورد، دوستش می گفت: یک دفعه دیدم آقا رجب افتاد، تا آمدم از جایم بلند شوم و به او کمک کنم دیدم نمی توانم، یک دست و یک پایم قطع شده بود و دیگر هم سنگری هایش هم شهید شده بودند، آن جانباز نیز چند سال پیش بر اثر جراحاتش شهید شد، هیچ کس تصور نمی کرد حاج رجب زنده بماند.حاج رجب با صدایی که به سختی و کمی نامفهوم شنیده می شد، لحظه مجروحیت خود را این گونه وصف کرد: زیاد یادم نیست، فقط اندازه یک ثانیه، در سنگر داشتم یخ می شکستم و دو نفر از هم رزمانم کنارم بودند، ناگهان نیروهای عراقی خمپاره زدند و بعد از اینکه احساس کردم خون زیادی از من می رود، بیهوش شدم. هم رزمانم فکر می کردند شهید شده ام، صورتم مانند یک تکه گوشت از بدنم جدا شده بود.محمدرضا محمدزاده، فرزند بزرگ حاج رجب که تنها هشت سال پدرش را با صورت عادی اش دیده، اظهار کرد: دوم دبستان بودم، قبل از اینکه خبر جانباز شدن پدر را به ما بدهند، او نامه ای نوشته بود که مرخصی گرفته و به مشهد برمی گردد، ما هنوز از چیزی خبر نداشتیم تا اینکه یکی از هم رزمان پدرم من را در کوچه دید و پرسید: پدرت نیامده؟ من جواب دادم: نه، و او که باخبر از ماجرا بود، گفت: ان شاءالله خبرش می آید.24 بار عمل جراحی صورت در یک سالبعد از آن بود که متوجه شدیم جانباز شده ولی نمی دانستیم از چه ناحیه ای، فکر می کردیم دست یا پایش قطع شده است، اما وقتی وارد بیمارستان فاطمة الزهرا(ع) تهران شدیم من و مادرم با صحنه ای مواجه شدیم که برایمان قابل درک نبود، پدرم را فقط از پشت سر توانستم تشخیص دهیم، ترکشی که به او خورده بود تمام صورتش را از بین برده بود، پدرم 20 روز در بیمارستان تبریز بستری بود و 18 ماه در بیمارستان فاطمة الزهرای تهران و در این مدت ما حتی یک بار هم صدای او را نشنیدیم.وی عنوان کرد: صورت پدر باندپیچی بود و نمی توانست صحبت کند و تکلم او در این مدت تنها از طریق نوشتن بود، روزهای سختی بود، 24 بار عمل روی صورت پدر انجام شد، صورت پدر بعد از اینکه مرخص شد و به منزل آمد مدام عفونت می کرد، شرایط سختی را گذراندیم خصوصاً مادرم روزهای سختی داشت، در هر یک از این عمل ها یک تکه پوست از دست، پا یا سرش جدا می کردند و به صورتش پیوند می زدند، از پوست سرش محاسنش را درست کردند، ولی استخوان دماغش جوش نخورد.همسر محمدزاده از لحظه ای که برای نخستین بار همسرش را دید، گفت: بعد از اینکه باندهای صورتش را برداشتند دیدم فک بالای همسرم از بین رفته، صورتش صاف صاف شده بود و زبان کوچک ته گلویش به راحتی دیده می شد. یک چشمش هم به دلیل افتادگی نابینا شده بود و تنها چشم دیگرش آن هم از فاصله های نزدیک می بیند، بعد از دیدن آن صحنه از حال رفتم و در اتاق دیگری بستری شدم، آن قدر وضعیتش وخیم بود که در همان ابتدا وقتی متوجه میزان آسیب دیدگی همسرم می شوند، یک ملحفه سفید روی او می کشند، گوشه سالن رهایش می کنند تا تمام کند، ولی گویا یک پزشک جراح خارجی از کنارش رد می شود، وضعیت او را می بیند و می گوید: او را مداوا می کنم.28 سال است نتوانسته سر سفره با خانواده غذا بخوردهمسر محمدزاده از خوابی که زندگی اش را تغییر داد، گفت: خواب دیدم در پایین جایی شبیه به جبل النور کوه سنگی ایستاده ام، مقام معظم رهبری در بالای این کوه دستشان را دراز کرده اند و مرا به بالای بلندی آوردند، مادر شهیدی را که کنارمان ایستاده بود نشان دادند و گفتند: مقام شما با مقام این مادر شهید یکی است، گاهی با خود می گفتم کاش رجب قطع نخاع می شد ولی این اتفاق نمی افتاد، بچه ها نیز کوچک بودند، نمی توانستند با شرایط کنار بیایند.دختر حاج رجب می گوید: آرزوی پدرم این است که بعد از 26 سال لقمه نانی را در دهانش بگذارد و غذاهای خانگی بخورد به ویژه سالاد شیرازی که خیلی دوست دارد، پدرم تا یک سال فقط با سرنگ غذا می خورده است و الآن نیز با گذشت 28 سال فقط مایعات می خورد، حتی پدر به خاطر اینکه اعضای خانواده در سختی نباشند جدا از دیگر اعضای خانواده غذا می خورد، همیشه آرزویم این بوده است که تمام اعضای خانواده سر یک سفره غذا بخوریم.همسرم جلوی چشمانمان روزی چند بار شهید می شودهمسرش تصریح کرد: تمام هم سنگرهایش به شهادت رسیدند اما 28 سال است که حاج رجب جلوی چشمانم روزی چند بار شهید می شود، خیلی سخت است، در خیابان همه او را به یک چشم دیگر نگاه می کنند، کمتر کسی باور می کند که حاج رجب جانباز باشد، اکثر مردم فکر می کنند بر اثر سوختگی و یا جذام صورتش به این شکل در آمده است. قبلاً در آپارتمان زندگی می کردیم اما به خاطر اینکه همسایه ها می ترسیدند مجبور شدیم جابه جا شویم، من که نمی توانم همسرم را در خانه زندانی کنم، او چهره اش را برای آزادی مردم ایران داده است، من نمی توانم آزادی اش را بگیرم.پسرش افزود: پدرم را به خاطر عمل قلب باز در بیمارستان بستری کرده بودند، زمانی که حاج آقا عمل قلب باز در بیمارستان داشتند، در بخش آی سی یو مانیتورهایی برای ملاقات کنندگان جهت آگاهی از وضعیت بیمارشان نصب شده بود، وقتی برای ملاقات پدر به بیمارستان آمدیم، متوجه شدیم که مانیتور اتاق حاج آقا را قطع کرده اند، با پرس وجوهایی که کردم متوجه شدم مردم شکایت کرده و از تصویر پدرم ترسیده بودند، به همین دلیل مانیتور اتاقش را قطع کردند، این قدر رفت و آمد کردم تا پس از مدتی تصویر وصل شد ولی از دور پدرم را نشان می دادند، پرستاران بیمارستان داروهای پدر را نمی دادند و می گفتند: خودتان این کار را انجام دهید، برخورد مردم برای من خیلی سنگین بود، به آنها می گفتم: پدر من ترسناک نیست، او یک جانباز است مثل همه جانبازان دیگر... .همسرش می گوید: طاقت شنیدن حرف های مردم را ندارم، وقتی بیرون می رویم و به حاج رجب توهینی می کنند، نمی توانم ساکت باشم، جوابشان را می دهم و در نهایت دعوایی اتفاق می افتد و ترس از این دعواها ما را خانه نشین کرده است، چند سال است با همسرم بیرون نرفته ام، رفتن یک روز خارج از شهر بر دلمان مانده است، بچه هایم بزرگ شده اند و امروز 6 نوه دارم اما هنوز فرزندانم با پدرشان به تفریح نرفته اند و این خیلی سخت است.حاج رجب جانباز 70 درصد مشهدی هرچند صورت ندارد اما سیرت دارد، سیرتی که او را به درجه ایثارگری رسانده است به راستی که او ایثارگری را به حد اعلی رسانده است.حاج رجب تنها جایی را که خیلی دوست دارد حرم امام رضا(ع) است، انگار عهد و پیمانی با امام رضا(ع) بسته است، که هر روز برای زیارت به حرم می رود، با همان کلمات شکسته ای که از دهانش بیرون می آید می گوید: می خواهم خدا از من راضی باشد، همین برایم اندازه تمام دنیا ارزش دارد، روزی هزار بار عذاب وجدان دارم که مردم با دیدن من اذیت و ناراحت می شوند و بچه ها می ترسند، این موضوع خیلی ناراحتم می کند.نمی دانم شاید محمدزاده های زیادی در گوشه و کنار این شهر باشند که تمام زندگی و جوانی خود را برای دفاع از میهن و انقلاب و اسلام گذاشته اند و از خود گذشته اند و امروز حتی یادی از آنها نمی شود، کسانی که از خود گذشتند تا ما امروز بتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم.دیدار با مقام معظم رهبری تنها خواسته جانباز مشهدپدرم تنها آرزویش دیدار با مقام معظم رهبری است، در حالی که بنیاد شهید هر سال خانواده شهدا و جانبازان و ایثارگران را به دیدار رهبر می برد اما دریغ از اینکه در این 28 سال یک بار پدر من به دیدار مقام معظم رهبری رفته باشد، تمام تفریح پدر شده است رفتن به حرم آن هم بیشتر وقت ها تنهایی می رود، حتی راننده تاکسی ها نیز پدر را سوار نمی کنند، می گویند مسافران می ترسند.حاج رجب محمدزاده که تنها آرزویش دیدار با مقام معظم رهبری بود چند روز گذشته در منزلش میزبان نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور بود و علاوه بر دلجویی از این جانباز به وی وعده داده شد تا نیمه شهریورماه در دیداری که جانبازان با مقام معظم رهبری دارند این جانباز بتواند بعد از 28 سال به آرزوی خود برسد.قطعاً از امروز حاج رجب محمدزاده برای شهریورماه و دیدار رهبر معظم انقلاب لحظه شماری می کند، عشق که باشد یک سال که سهل است کسانی هستند که 28 سال با صبر و استقامت انتظار بکشند.کد خبر:200603 -

  31. 4 کاربر از پست مفید شهیدمهدوی تشکر کرده اند .


  32. #23
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,471
    امتیاز : 58,708
    سطح : 100
    Points: 58,708, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,442
    تشکر شده 36,903 در 2,459 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نژاد نمایش پست اصلی
    تامل و مکث در صورتیکه فقط برانگیزاننده احساسات و آه باشد بی تاثیر است .
    اما اگر مقدمه فکر و رضا و توکل و شکر باشد اخلاقی و موثر است .
    خیلیییییییییییییییییییییی یییییی کمند گروه دوم . بحد نا امید کننده ای .
    بنگریم ؟ نه
    فانظروا ...............
    ماجرای کرم .......


    آرام و بصدا می لولید . گرمای لجن ها آرامش میکرد . چشمان ریزش را نوازشی از لجن میداد و میلولید .
    فشار لجن ها تنش را می آزرد و صدای ناله ی خفیف ش را کسی نمی شنید . سال ها بود که آرامشی ، تفریحی ، تفرجی نبود الا همین لولیدن های شبانه روزی . در خاطرات پدرش که روزی پروانه شد ، شنیده بود . از آسمان . از پرواز . از تنفس هوای کوهستان . از زیبایی جنگل و از همه خوبیهایی که همیشه بیادشان اشک چشمانش ، لجن شور صورتش شده بودند .
    شبها را در رویای آسمان میگذراند و روزها را در بستر لجن می لولید .
    صدای کرم همسایه آرامش بخش روزگارش بود . با همنوایی با او روزگاری را میدید که توانسته از لجن خوئی خویش برهد و قلب آسمان را بدرد :
    چه سرنوشت غم انگیزی ..... که کرم کوچک ابریشم ......
    تمام عمر قفس می بافت ....... ولی بفکر پریدن بود ......

    اشک های جاری ش التیامی بر او نبود . آخر خدا اشک من کرم مفلوک را زیر این همه لجن می بیند ؟؟؟؟ خدا کبوتران سفید اسمان بسش است .
    برو با کفتران خود خوش باش .........
    روزها و شبهای نا امیدی میگذشت و کرمک کوچک قصه ما نحیف تر و لاغرتر ، غصه دار تر و پژمرده تر ، تنها تر و نا امید تر ، خسته تر و بی پناه تر از همیشه میشد .
    درست همان روز بود . روزی که زیر لجن بدن خسته اش را به کثافات هر روز التیام میداد .
    همان روز بود که احساس پیری مفرط کرد . سایه مرگ را بر بام لجنزار دید .
    روزها و شب های زندگی اش را بر پرده خیال مرور کرد ...... خیلی بد بود .
    چقدر سخت گذشت . چه امید های واهی در سر کوچکم داشتم . چه خدای دوری را صدا می زدم .
    خب بالاخره هر کی یجوری میره دیگه و امروز وقت رفتن منه .
    سرش را بزحمت بسوی بالا گرفت و اشک در چشمانش را خورد . دیدی نبود ؟ دیدی کرم ها را ندیدی ؟ دیدی کثافات را دوست نداشتی ؟؟؟؟ دیدی ؟ تو هم مثل همه . بدرک . خداحافظ ......... و سرش را پایین انداخت .

    بوی خوبی میومد . خط نوری از جلوی رویش گذشت . سرش را بالا آورد . باورش نمیشد !!!!! من ؟ آسمان ؟ دیده شدن ؟ پرواز ؟ و دست مهربانی بسویش دراز شد .......
    و پروانه پرید ...... بالا بالا و بالاتر .... تا بغل محبوب .......................

    همین !! ۱۲ آبان ۱۳۹۴ - ۰۴:۲۰
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  33. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    918
    امتیاز : 31,649
    سطح : 100
    Points: 31,649, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 859
    تشکر شده 1,180 در 574 پست
    مخالفت
    27
    مخالفت شده 35 در 29 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نژاد نمایش پست اصلی
    ماجرای کرم .......


    آرام و بصدا می لولید . گرمای لجن ها آرامش میکرد . چشمان ریزش را نوازشی از لجن میداد و میلولید .
    فشار لجن ها تنش را می آزرد و صدای ناله ی خفیف ش را کسی نمی شنید . سال ها بود که آرامشی ، تفریحی ، تفرجی نبود الا همین لولیدن های شبانه روزی . در خاطرات پدرش که روزی پروانه شد ، شنیده بود . از آسمان . از پرواز . از تنفس هوای کوهستان . از زیبایی جنگل و از همه خوبیهایی که همیشه بیادشان اشک چشمانش ، لجن شور صورتش شده بودند .
    شبها را در رویای آسمان میگذراند و روزها را در بستر لجن می لولید .
    صدای کرم همسایه آرامش بخش روزگارش بود . با همنوایی با او روزگاری را میدید که توانسته از لجن خوئی خویش برهد و قلب آسمان را بدرد :
    چه سرنوشت غم انگیزی ..... که کرم کوچک ابریشم ......
    تمام عمر قفس می بافت ....... ولی بفکر پریدن بود ......

    اشک های جاری ش التیامی بر او نبود . آخر خدا اشک من کرم مفلوک را زیر این همه لجن می بیند ؟؟؟؟ خدا کبوتران سفید اسمان بسش است .
    برو با کفتران خود خوش باش .........
    روزها و شبهای نا امیدی میگذشت و کرمک کوچک قصه ما نحیف تر و لاغرتر ، غصه دار تر و پژمرده تر ، تنها تر و نا امید تر ، خسته تر و بی پناه تر از همیشه میشد .
    درست همان روز بود . روزی که زیر لجن بدن خسته اش را به کثافات هر روز التیام میداد .
    همان روز بود که احساس پیری مفرط کرد . سایه مرگ را بر بام لجنزار دید .
    روزها و شب های زندگی اش را بر پرده خیال مرور کرد ...... خیلی بد بود .
    چقدر سخت گذشت . چه امید های واهی در سر کوچکم داشتم . چه خدای دوری را صدا می زدم .
    خب بالاخره هر کی یجوری میره دیگه و امروز وقت رفتن منه .
    سرش را بزحمت بسوی بالا گرفت و اشک در چشمانش را خورد . دیدی نبود ؟ دیدی کرم ها را ندیدی ؟ دیدی کثافات را دوست نداشتی ؟؟؟؟ دیدی ؟ تو هم مثل همه . بدرک . خداحافظ ......... و سرش را پایین انداخت .

    بوی خوبی میومد . خط نوری از جلوی رویش گذشت . سرش را بالا آورد . باورش نمیشد !!!!! من ؟ آسمان ؟ دیده شدن ؟ پرواز ؟ و دست مهربانی بسویش دراز شد .......
    و پروانه پرید ...... بالا بالا و بالاتر .... تا بغل محبوب .......................

    همین !! ۱۲ آبان ۱۳۹۴ - ۰۴:۲۰
    بگذار زندگی هر چه میخواهد پیله کند؛
    من بالاخره پروانه خواهم شد...

  34. کاربر روبرو از پست مفید alirezamn تشکر کرده است .


  35. #25
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-بهمن-۱۴
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,487
    امتیاز : 9,682
    سطح : 66
    Points: 9,682, Level: 66
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 368
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteranTagger Second ClassOverdrive
    تشکر کردن : 4,286
    تشکر شده 12,108 در 1,505 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    53
    مخالفت شده 61 در 40 پست

    پیش فرض

    البته حقیر سررشته ای در این مسائل کرمی ندارم اما به نظر میرسه که شعر باید اینطور می بود:

    چه سرنوشت غم انگیزی
    که کرم مُنگل ابریشم
    تمام عمر قفس می بافت
    ولی بفکر پریدن بود

  36. 2 کاربر از پست مفید s-a-h تشکر کرده اند .


  37. #26
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,546
    امتیاز : 87,850
    سطح : 100
    Points: 87,850, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 41.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,651
    تشکر شده 14,813 در 3,173 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 29 در 4 پست

    پیش فرض

    آقا عکس آخرشم میذاشتید :





    الهی اون چشماش خیلی خوبه

  38. کاربر روبرو از پست مفید باران بهار تشکر کرده است .


  39. #27
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,933
    امتیاز : 8,371
    سطح : 61
    Points: 8,371, Level: 61
    Level completed: 74%, Points required for next Level: 79
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Blog entryOverdriveTagger Second Class25000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,480
    تشکر شده 6,875 در 1,708 پست
    حالت من : Gerye
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 20 در 20 پست

    پیش فرض

    ﮔﻞ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ
     
    ﮔﻞ ﺧﻮﺑﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ
     
    ﺍﯼ ﺩﺭﯾﻐﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﻋﻠﻒ ﻫﺮﺯﻩ ﮐﯿﻦ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﺳﺖ
     
    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ
     
    ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ
     
    ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ
     
    ﻭ ﮐﺴﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ
     
    ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
     
    ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ
     
    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ
    ﺑﻮﻱ ﺩﻭﺩ ﻣﻲ ﺁﻳﺪ...! ﺑﻪ ﮔﻤﺎﻧﻢ ﺟﻤﺎﻋﺘﻲ ﭘﺎﻱ ﺩﻧﻴﺎﻱ ﻣﺠﺎﺯﻱ ﻣﻲ ﺳﻮﺯﺍﻧﻨﺪ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﻳﺶ ﺭﺍ..

  40. کاربر روبرو از پست مفید razmjooi.61 تشکر کرده است .


  41. #28
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیرخاک
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1999
    نوشته ها
    918
    امتیاز : 31,649
    سطح : 100
    Points: 31,649, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکر کردن : 859
    تشکر شده 1,180 در 574 پست
    مخالفت
    27
    مخالفت شده 35 در 29 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط razmjooi.61 نمایش پست اصلی
    ﮔﻞ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ

    ﮔﻞ ﺧﻮﺑﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ

    ﺍﯼ ﺩﺭﯾﻐﺎ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﻟﻬﺎ ﺭﺍ ﻋﻠﻒ ﻫﺮﺯﻩ ﮐﯿﻦ ﭘﻮﺷﺎﻧﺪﺳﺖ

    ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ

    ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

    ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺳﯿﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

    ﻭ ﮐﺴﯽ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ

    ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

    ﮐﻪ ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ

    ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ
    چه عالی!
    شاعرش کیه؟

  42. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سيد محمد انجوي نژاد نمایش پست اصلی
    حاج رجب محمدزاده که تنها آرزویش دیدار با مقام معظم رهبری بود چند روز گذشته در منزلش میزبان نماینده ولی فقیه در بنیاد شهید و امور ایثارگران کشور بود و علاوه بر دلجویی از این جانباز به وی وعده داده شد تا نیمه شهریورماه در دیداری که جانبازان با مقام معظم رهبری دارند این جانباز بتواند بعد از 28 سال به آرزوی خود برسد

    به گزارش خبرنگار سینمایی فارس، مستند «پسر را ببین، پدر را تصور کن» به تهیه کنندگی و کارگردانی حمید یادروج و محصول اداره کل صوت و تصویر خبرگزاری فارس به بخش مسابقه جایزه بین المللی شهید آوینی در نهمین جشنواره فیلم مستند ایران «سینما حقیقت» راه یافت.

    این دومین حضور جشنواره ای مستند «پسر را ببین، پدر را تصور کن» پس از دریافت تندیس برترین فیلم جشنواره عمار در بخش تاریخ معاصر است.
    این مستند در رابطه با جانبازی به نام رجب محمدزاده (بابا رجب) است که سال 66 در جنگ تحمیلی کل صورت خود را از دست داده و تاکنون 25 بار روی صورتش عمل جراحی انجام شده است. بابا رجب در طول این سال ها به دلیل نگاه های بد برخی از مردم و اعلام اینکه وی جذام دارد، بسیار گوشه گیر شده بود و کسی به او توجهی نمی کرد. با ساخت این مستند که بر اساس نگاه مردم به وی ساخته شده، دید مردم به این جانباز بزرگ عوض شد.

    پس از ساخت این مستند و پخش از شبکه های یک و دو سیما، دریافت جایزه از جشنواره عمار و برگزاری آیین بزرگداشت در خبرگزاری فارس، بزرگترین درخواست بابارجب که دیدار با رهبر معظم انقلاب بود از طریق این خبرگزاری رسانه ای شدو در نهایت نیز این جریان منجر به دیدار خصوصی بابا رجب با حضرت آیت الله خامنه ای در حرم مطهر امام رضا علیه السلام شد.

    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..

  43. کاربر روبرو از پست مفید دردونه تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1