کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 24 , از مجموع 24
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مرداد-۱۸
    محل سکونت
    یه پای دلم تو کربـلا ، یه پای دلم تو مشــهده ..
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,934
    امتیاز : 107,080
    سطح : 100
    Points: 107,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 12,978
    تشکر شده 19,066 در 4,440 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض ** حکایت از علی بن موسی الرضا **

    امام هشتم شيعيان در يک نگاه


    كنيه:
    أبوالحسن، أبوعلى
    لقب
    سراج الله ، نورالهدي، قرة عين المؤمنين، مكيدة الملحدين، كافي الخلق، الرضى، الرضا، رب السرير، رب التدبير، الفاضل، الصابر، الوفى، الصديق، سلطان الانس و الجانّ، غريب الغرباء، معين الضعفاء، شمس الشموس.

    پدر
    امام موسى بن جعفر (عليه السلام) هفتمين امام شيعيان (128 - 183 هـ . ق).
    مادر
    كنيزى به نام تكتم كه از شرافتمندان عجم به شمار ميرفته است.

    فرزندان
    اقوال در مورد تعداد فرزندان آن حضرت مختلف است، اما مشهور در بين علماء شيعه اين است كه امام (ع) تنها يك فرزند داشته به نام جواد (ع) (امام نهم شيعيان).
    همسر
    سبيكه يكى از كنيزان آن حضرت كه مادر حضرت جواد (ع) است، و ام حبيبه دختر مأمون كه در جريان ولايتعهدى تحميلى با انگيزه سياسى به عقد امام (ع) در آمد.

    برادران و خواهران
    نظريات در مورد تعداد خواهران و برادران آن حضرت مختلف است، عده اى تعداد آنها را 59 نفر و برخى 29 نفر و بعضى 37 يا 36 نفر ذكر كرده اند كه عبارتند از؛ 17 برادر به نامهاى ابراهيم، عباس، قاسم، اسماعيل، جعفر، هارون، حسن، احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحاق، عبيدالله، زيد، حسن فضل، سليمان و نوزده خواهر به نامهاى ؛ فاطمه كبرى، فاطمه صغرى، رقيه، حكيمه، ام ابيها، رقيه صغرى، كلثوم، ام جعفر، لبابه، زينب، خديجه، عليه، امنه، حسنه، بريهه، عايشه، ام سلمه، ميمونه، ام كلثوم.

    سجاياى اخلاقى
    به امور مستمندان رسيدگى مىكرد.
    بين افراد فرق نميگذاشت مگر بر اساس تقوا.
    به عيادت بيماران مىرفت.
    در تشييع جنازه شركت ميكرد.
    از اسراف پرهيز داشت.
    همواره به ياد خدا بود.
    قرآن زياد تلاوت مىكرد.
    همواره متبسم بود.
    قهقهه نميزد.
    بوى خوش استعمال مىكرد.
    هيچگاه دل كسى را نرنجاند.
    به نظافت و پاكيزگى اهميت مىداد.
    بسيار صبور و شكيبا بود.
    بسيار فروتن بود.
    با همگان با خوشرويى برخورد ميكرد ، و...

    قبل از امامت
    اين مدت 35 سال بود ودر اين دوران حاكمانى چون منصور، مهدى و هارون عباسى بر مسند خلافت تكيه زدند.

    امامت وبعد از آن
    بعد از شهادت پدر گراميش حضرت امام موسى كاظم عليه السلام بدست هارون خليفه عباسى در سال 183 ه.ق به امامت رسيد كه با گذشت يك دهه، هارون وفات يافت و پسرش امين بر مصدر خلافت نشست و پس از4 سال واندى مأمون خلافت را بدست گرفت ودر اين زمان بود كه حضرت دچار نيرنگهاى ناجوانمردانه مأمون شد.


    هجرت از مدينه به مرو
    در پى دعوتهاى مكرر مأمون، آن حضرت برخلاف ميل باطنى به همراهى فرستادگان مأمون راهى مرو شدند، اگرچه اقوال در خط سير حركت حضرت مختلف است اما در مورد ورود حضرت به نيشابور اتفاق نظر وجود دارد.
    در طول اقامت حضرت در نيشابور كه از شهرهاى بزرگ آن زمان به شمار مىرفته است وقايع بسيارى اتفاق افتاده، از آن جمله است بيان حديث معروف سلسلة الذهب دراجتماع عظيم مردم نيشابور.
    سپس با گذر از طوس و سرخس، سرانجام حضرت با تحمل حدود چهار ماه سفر در نيمه اول سال 201 هـ . ق وارد مرو شدند كه مركز حكومت مأمون بود.


    امام درمرو
    پس از ورود آن حضرت به مرو با استقبال گرم اما مزوّرانه مأمون روبرو شدند و چندى نگذشت كه مأمون پيشنهاد ولايتعهدى را مطرح كرد و سرانجام حضرت را به پذيرش آن وادار نمود. مأمون در جهت پيشبرد اهداف شوم خود جلسات مناظره مختلفى بر پا مىكرد تا به خيال باطل خويش موجب سرشكستگى آن حضرت شود، اما هر چه سعى مىكرد به فضاحت خويش بيش از پيش نزديك مىشد.
    پس از پذيرش ولايتعهدى، كرامات بسيارى از حضرت مشاهده شد و وقايع بسيارى به وقوع پيوست از جمله استجابت دعاى حضرت در تقاضاى باران، مسئله برپايى نماز عيد فطر به امامت امام و غيره.


    شهادت
    امام از هر فرصتى به نفع دين و احكام حيات بخش آن استفاده مىكرد و مأمون كه متوجه اقبال مردم به امام شده بود تصميم گرفت به هر نحوى امام را از ميان بردارد و بدين ترتيب نقشه قتل آن حضرت را عملى كرد، و با خوراندن چند دانه انگور سمى در سال 203 هـ . ق حضرت را به شهادت رساند، و بدن مباركش را در كنار قبر پدرش كه به" بقعه هارونيه معروف بود دفن كرد و از آن به بعد به عنوان "مشهدالرضا" شهرت يافت و زيارتگاه ارادتمندان و شيفتگان اهل بيت قرار گرفت.

  2. 7 کاربر از پست مفید جانم رضا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض تعیین اجرت قبل از انجام کار

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    مرحوم كلينى به نقل از سليمان بن جعفر حكايت كند:
    روزى به همراه حضرت ابوالحسن ، امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام جهت انجام كارى از منزل بيرون رفته بوديم .
    پس از پايان آن كار، هنگامى كه خواستم به منزل خود مراجعت نمايم ، حضرت فرمود: امشب همراه من بيا تا به منزل ما برويم و شب را ميهمان ما باش .
    من نيز دعوت حضرت رضا عليه السلام را پذيرفتم ، وقتى خواستيم وارد منزل شويم ، يكى ديگر از اصحاب به نام مُعتّب نيز همراه ما آمد.
    همين كه داخل منزل رفتيم ، متوجّه شديم كه غلامان حضرت مشغول ساختن جايگاهى آغول براى حيوانات هستند و در بين آن ها مردى سياه چهره ، به عنوان كارگر گِل تهيّه مى كند و به دست ديگران مى دهد.
    امام رضا عليه السلام سؤ ال نمود: اين شخص كيست ؟
    جواب دادند: اين شخص ما را كمك مى كند؛ و ما نيز آخر كار چيزى به او مى دهيم .
    حضرت فرمود: آيا براى او معيّن كرده ايد، كه مزدش چقدر باشد؟
    در پاسخ به حضرت گفتند: خير، هر چه به او بدهيم ، قبول دارد و راضى است .
    حضرت با شنيدن اين پاسخ ، بسيار عصّبانى و خشمناك گرديد و خواست با آن ها برخورد نمايد.
    من جلو رفتم و عرض كردم : ياابن رسول اللّه ! چرا ناراحت شُديد، چرا اين چنين برخورد مى كنى ؟!
    امام عليه السلام فرمود: چندين مرتبه به آن ها تذكّر داده ام كه اين چنين عمله و كارگر نياورند، مگر آن كه قبل از شروع به كار، با او تعيين اُجرت نمايند.
    پس از آن ، حضرت افزود: چنانچه با كارگر قبل از شروع كار تعيين اجرت نكنى ، اگر چه چند برابر مزدش را هم به او بدهى ، باز هم ناراضى است و ممكن است خود را طلبكار بداند.
    ولى چنانچه با او تعيين اجرت شد، وقتى مزد خود را بگيرد، تشكّر مى كند از اين كه تمام مزد خود را بدون كم و كاستى گرفته ؛ و اگر مختصرى هم بر مزدش اضافه كنى آن را محبّت و لطف مى داند و اين محبّت را هرگز فراموش نمى كند.


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  4. 4 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض اگر توبه نمايند، نجات يابند؟!

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام


    در بعضى از روايات آمده است :
    روزى يكى از منافقين به حضرت ابوالحسن ، امام رضا عليه السلام عرضه داشت : بعضى از شيعيان و دوستان شما خمر (شراب مست كننده ) مى نوشند؟!
    امام عليه السلام فرمود: سپاس خداوند حكيم را، كه آن ها در هر حالتى كه باشند، هدايت شده ؛ و در اعتقادات صحيح خود ثابت و مستقيم مى باشند.
    سپس يكى ديگر از همان منافقين كه در مجلس حضور داشت ، به امام عليه السلام گفت : بعضى از شيعيان و دوستان شما نبيذ مى نوشند؟!
    حضرت فرمود: بعضى از اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و آله نيز چنين بودند.
    منافق گفت : منظورم از نبيذ، آب عسل نيست ؛ بلكه منظورم شراب مست كننده است .
    ناگاه حضرت با شنيدن اين سخن ، عرق بر چهره مبارك حضرت ظاهر شد و فرمود: خداوند كريم تر از آن است كه در قلب بنده مؤ من علاقه به خمر و محبّت ما اهل بيت رسالت را كنار هم قرار دهد و هرگز چنين نخواهد بود.
    سپس حضرت لحظه اى سكوت نمود؛ و آن گاه اظهار داشت :
    اگر كسى چنين كند؛ و نسبت به آن علاقه نداشته باشد و از كرده خويش پشيمان گردد، در روز قيامت مواجه خواهد شد با پروردگارى مهربان و دلسوز، با پيغمبرى عطوف و دل رحم ، با امام و رهبرى كه كنار حوض كوثر مى باشد؛ و ديگر بزرگانى كه براى شفاعت و نجات او آمده اند.
    وليكن تو و امثال تو در عذاب دردناك و سوزانِ برهوت گرفتار خواهيد بود.


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  6. 4 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف (ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام


    روش برخورد با مردم

    مرحوم شيخ طوسى رضوان اللّه تعالى عليه در كتاب رجال خود آورده است :

    در يكى از روزها، عدّه اى از دوستان امام رضا عليه السلام در منزل آن حضرت گرد يكديگر جمع شده بودند و يونس بن عبدالرّحمن نيز كه از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصيّت هاى ارزنده بود، در جمع ايشان حضور داشت .
    هنگامى كه آنان مشغول صحبت و مذاكره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
    امام عليه السلام ، به يونس فرمود: داخل فلان اتاق برو و مواظب باش هيچ گونه عكس العملى از خود نشان ندهى ؛ مگر آن كه به تو اجازه داده شود.
    آن گاه اجازه فرمود و اهالى بصره وارد شدند و بر عليه يونس ، به سخن چينى و ناسزاگوئى آغاز كردند.
    و در اين بين حضرت رضا عليه السلام سر مبارك خود را پائين انداخته بود و هيچ سخنى نمى فرمود؛ و نيز عكس العملى ننمود تا آن كه بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد حضرت خارج گشتند.
    بعد از آن ، حضرت اجازه فرمود تا يونس از اتاق بيرون آيد.
    يونس با حالتى غمگين و چشمى گريان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
    ياابن رسول اللّه ! من فدايت گردم ، با چنين افرادى من معاشرت دارم ، در حالى كه نمى دانستم درباره من چنين خواهند گفت ؛ و چنين نسبت هائى را به من مى دهند.
    امام رضا عليه السلام با ملاطفت ، يونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: اى يونس ! غمگين مباش ، مردم هر چه مى خواهند بگويند، اين گونه مسائل و صحبت ها اهميّتى ندارد، زمانى كه امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد هيچ جاى نگرانى و ناراحتى وچود ندارد.
    اى يونس ! سعى كن ، هميشه با مردم به مقدار كمال و معرفت آن ها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آن ها بيان نمائى .
    و از طرح و بيان آن مطالب و مسائلى كه نمى فهمند و درك نمى كنند، خوددارى كن .
    اى يونس ! هنگامى كه تو دُرّ گرانبهائى را در دست خويش دارى و مردم بگويند كه سنگ يا كلوخى در دست تو است ؛ و يا آن كه سنگى در دست تو باشد و مردم بگويند كه درّ گرانبهائى در دست دارى ، چنين گفتارى چه تاءثيرى در اعتقادات و افكار تو خواهد داشت ؟
    و آيا از چنين افكار و گفتار مردم ، سود و يا زيانى بر تو وارد مى شود؟!
    يونس با فرمايشات حضرت آرامش يافت و اظهار داشت : خير، سخنان ايشان هيچ اهميّتى برايم ندارد.
    امام رضا عليه السلام مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود:
    اى يونس ، بنابر اين چنانچه راه صحيح را شناخته ، همچنين حقيقت را درك كرده باشى ؛ و نيز امامت از تو راضى باشد، نبايد افكار و گفتار مردم در روحيّه ، اعتقادات و افكار تو كمترين تاثيرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگويند.



    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  8. 5 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  9. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    ختم قرآن و انديشه در آن

    مرحوم شیخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان به نقل از ابراهيم بن عبّاس حكايت كنند:
    در طول مدّتى كه در محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليه السلام بودم و در محافل و مجالس گوناگون ، همراه با آن حضرت شركت داشتم ، هرگز نديدم سخنى و مطلبى در مسائل دين و امور مختلف از آن حضرت سؤ ال شود؛ مگر آن كه بهتر و شيواتر از همه پاسخ مى فرمود.
    و در همه علوم و فنون به طور كامل آگاه و آشنا بود؛ و نيز جوابى را كه بيان مى نمود در حدّ عالى قانع كننده بود؛ و كسى را نيافتم كه از او آشناتر باشد.
    همچنين ماءمون در هر فرصت مناسبى به شيوه هاى مختلفى ، سعى داشت تا آن حضرت را مورد سؤال و آزمايش قرار بدهد؛ ولى امام عليه السلام در هيچ موردى درمانده نگشت ؛ و بلكه در هر رابطه اى كه از آن حضرت سؤال مى شد، به نحو صحيح و كامل پاسخ ، بيان مى فرمود.
    و معمولا مطالب و جواب سؤ ال هائى كه حضرت بيان مى فرمود، برگرفته شده از آيات شريفه قرآن بود.
    آن حضرت قرآن را هر سه روز يك مرتبه ختم مى كرد؛ و مى فرمود:
    اگر بخواهم ، مى توانم قرآن را كمتر از اين مدّت هم ختم كنم و تلاوت نمايم .
    وليكن من به هر آيه اى از آيات شريفه قرآن كه مرور مى كنم درباره آن تامّل مى كنم و مى انديشم ، كه پيرامون چه موضوعى مى باشد، در چه رابطه يا حادثه اى سخن به ميان آورده است ؛ و در چه زمانى فرود آمده است .
    و هرگز بدون تدبّر و تاءمّل در آيات شريفه ، از آن ها ردّ نمى شوم ، به همين جهت است كه مدّت سه روز طول مى كشد تا قرآن را تلاوت و ختم كنم .


    التماس دعای فرج
    یاحق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  10. 2 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    قيامت و پرسش از مهم ترين نعمت ها

    مرحوم شيخ صدوق به نقل از حاكم بيهقى حكايت كند:
    روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام در جمع عدّه اى نشسته بود، ضمن فرمايشاتى فرمود: در دنيا هيچ نعمت واقعى و حقيقى وجود ندارد.
    بعضى از دانشمندان حاضر در مجلس گفتند: ياابن رسول اللّه ! پس اين آيه شريفه قرآن ((لتسئلنّ يومئذٍ عن النّعيم )) كه مقصود آب سرد و گوارا مى باشد، را چه مى گوئى ؟
    حضرت با آواى بلند اظهار نمود: شما اين چنين تفسير كرده ايد؛ و عدّه اى ديگرتان گفته اند: منظور طعام لذيذ است ؛ و نيز عدّه اى ديگر، خواب راحت و آرام بخش تعبير كرده اند.
    و سپس افزود: به درستى كه پدرم از پدرش ، امام جعفر صادق عليه السلام روايت فرموده است كه : خداوند متعال نعمت هائى را كه در اختيار بندگانش * قرار داده است ، همه به عنوان تفضّل و لطف بوده است تا مورد استفاده و بهره قرار دهند.
    و خداى رحمان اصل آن نعمت ها را مورد سؤال و بازجوئى قرار نمى دهد و منّت هم برايشان نمى گذارد، چون منّت نهادن در مقابل لطف و محبّت ، زشت و ناپسند است .
    بنابر اين ، منظور از آيه شريفه قرآن ، محبّت و ولايت ما اهل بيت رسول اللّه صلوات اللّه عليهم است كه خداوند متعال در روز محشر، پس از سؤال پيرامون توحيد و يكتاپرستى ؛ و پس از سؤال از نبوّت پيغمبر اسلام ، از ولايت ما ائمّه ، نيز سؤ ال خواهد كرد.
    و چنانچه انسان از عهده پاسخ آن برآيد و درمانده نگردد، وارد بهشت گشته و از نعمت هاى جاويد آن بهره مى برد، كه زايل و فاسدشدنى نخواهد بود.
    سپس امام رضا عليه السلام افزود: پدرم از پدران بزرگوارش عليهم السلام حكايت فرمود، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خطاب به علىّ بن ابى طالب عليه السلام فرمود:
    اى علىّ! اوّلين چيزى كه پس از مرگ از انسان سؤ ال مى شود، يگانگى خداوند سبحان ، سپس نبوّت و رسالت من ؛ و آن گاه از ولايت و امامت تو و ديگر ائمّه خواهد بود، با كيفيّتى كه خداوند متعال مقرّر و تعيين نموده است .
    پس اگر انسان ، صحيح و كامل اقرار كند و پاسخ دهد، وارد بهشت جاويد گشته و از نعمت هاى بى منتهايش بهره مند مى گردد.


    التماس دعای فرج
    یاحق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  12. 2 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  13. #7
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    اسلحه مسموم در توبره

    مرحوم راوندى به نقل از محمّد بن زيد رزامى حكايت كند:
    روزى در خدمت حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام بودم ، كه شخصى از گروه خوارج - كه درون توبره و خورجين خود نوعى سلاح مسموم نهاده و مخفى كرده بود - وارد شد.
    آن شخص به دوستان خود گفته بود: او گمان كرده است ، كه چون فرزند رسول اللّه است ، مى تواند وليعهدى طاغوت زمان را بپذيرد، مى روم و از او سؤالى مى پرسم ، چنانچه جواب صحيحى نداد، او را با اين سلاح نابود مى سازم .
    پس چون در محضر مبارك امام رضا عليه السلام نشست ، سؤ ال خود را مطرح كرد.
    حضرت فرمود: سؤ الت را به يك شرط پاسخ مى گويم ؟
    منافق گفت : به چه شرطى مى خواهى جواب مرا بدهى ؟
    امام عليه السلام فرمود: چنانچه جواب صحيحى دريافت كردى و قانع و راضى شدى ، آنچه در توبره خود پنهان كرده اى ، درآورى و آن را بشكنى و دور بيندازى .
    آن شخص منافق با شنيدن چنين سخن و مشاهده چنين برخوردى متحيّر شد و آنچه در توبره نهاده بود، بيرون آورد و شكست ؛ و بعد از آن اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! با اين كه مى دانى مامون طاغى و ظالم است ، چرا داخل در امور او شدى و ولايتعهدى او را پذيرفتى ، با اين كه آن ها كافر هستند؟!
    امام رضا عليه السلام فرمود: آيا كفر اين ها بدتر است ، يا كفر پادشاه مصر و درباريانش ؟
    آيا اين ها به ظاهر مسلمان نيستند و معتقد به وحدانيّت خدا نمى باشند؟
    و سپس فرمود: حضرت يوسف عليه السلام با اين كه پيغمبر و پسر پيغمبر و نوه پيغمبر بود، از پادشاه مصر تقاضا كرد تا وزير دارائى و خزينه دار اموال و ديگر امور مملكت مصر گردد و حتّى در جاى فرعون مى نشست ، در حالى كه مى دانست او كافر محض مى باشد.
    و من نيز يكى از فرزندان رسول اللّه صلى الله عليه و آله هستم و تقاضاى دخالت در امور حكومت را نداشتم ؛ بلكه آنان مرا بر چنين امرى مجبور كردند و به ناچار و بدون رضايت قلبى در چنين موقعيّتى قرار گرفتم .
    آن شخص جواب حضرت را پسنديد و تشكّر و قدردانى كرد؛ و از گمان باطل خود بازگشت .


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  14. کاربر روبرو از پست مفید yarehojat تشکر کرده است .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    تقديم هدايا به شاعر اهل بيت


    اباصلت هروى حكايت كند:
    روزى دعبل خزاعى شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام - در شهر مَرْوْ به محضر مبارك امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام شرفياب شد و اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! قصيده اى در شاءن و عظمت شما اهل بيت ، سروده ام و علاقه مندم آن را در محضر شما بخوانم ؟
    امام عليه السلام فرمود: بخوان .
    پس دعبل خزاعى قصيده خود را در حضور مبارك حضرت آغاز كرد؛ و چون به اين شعر رسيد: مى بينم كه حقوق و شئون اهل بيت در بين غير صاحبانش تقسيم گشته ، و دست ايشان از تمامى حقوق ، قطع و خالى گشته است .
    امام عليه السلام شروع به گريستن نمود؛ و پس از لحظه اى فرمود: راست گفتى ، اى خزاعى ! حقيقت را بيان كرده اى .
    و چون دعبل ، اين شعر را سرود:
    هنگامى كه در تنگ دستى قرار گيرند و جهت احقاق حقّ خويش به غاصبين مراجعه نمايند، آن ها از پرداخت هرگونه كمكى امتناع مى ورزند و ايشان دست خالى خواهند بود.
    حضرت دست هاى مبارك خود را به هم مى فشرد و كف دست پشت و رو مى نمود و مى فرمود: آرى ، به خدا سوگند، تمامى آن ها را قبضه و غصب كرده اند.
    و هنگامى كه اين شعر را خواند:
    همانا من در دنيا از روزگار آن وحشت داشته ام ؛ وليكن اميدوارم بعد از مرگ به جهت علاقه و محبّت به شما اهل بيت در امنيت و آسايش قرار گيرم .
    حضرت فرمود: اى دعبل ! خداوند متعال تو را از سختى ها و شدايد قيامت در اءمان دارد.
    و همين كه به اين شعر رسيد:
    و قبر نفس زكيّه يعنى ؛ امام موسى كاظم عليه السلام در بغداد است ، خداوند متعال او را در عالى ترين غرفه ها و مقامات اُخروى جاى داده است .
    امام عليه السلام اظهار نمود: آيا مايلى دو قصيده هم من بسرايم و بر اشعارت افزوده شود؟
    دعبل خزاعى عرضه داشت : بلى ، ياابن رسول اللّه !
    پس حضرت رضا عليه السلام چنين سرود:
    و قبر ديگرى در طوس خواهد بود، كه چه ظلم ها و مصيبت هائى را متحمّل شده و درونش را از زهر جفا به آتش كشيده اند كه تا روز محشر سوزان است .
    و خداوند، حجّت خود يعنى ؛ امام زمان عجّل اللّه تعالى فى فرجه الشّريف را مى فرستد و تمام ناراحتى ها و اندوه ما اهل بيت را برطرف مى گرداند.
    بعد از آن ، دعبل خزاعى سؤ ال كرد: اين قبر از چه كسى است ، كه در طوس مدفون مى گردد؟!
    حضرت در پاسخ فرمود: قبر خود من مى باشد، و طولى نخواهد كشيد كه طوس محلّ تجمّع شيعيان و زوّار من گردد.
    پس هركس مرا در غريبى طوس با معرفت زيارت نمايد، آمرزيده شود و در قيامت با من محشور خواهد شد.
    سپس امام عليه السلام به دعبل فرمود: لحظه اى درنگ كن و از جاى حركت منما.
    و آن گاه خود حضرت وارد اندرون منزل شد؛ و پس از گذشت لحظاتى ، خادم وى بيرون آمد و مقدار صد دينار تحويل دعبل خزاعى داد و اظهار داشت : سرور و مولايم فرمود: اين پول ها را خرجى راه خود قرار بده .
    دعبل عرضه داشت : به خدا سوگند، كه من براى پول نيامدم ؛ و دِرهم ها را برگرداند و گفت : اگر ممكن است لباسى از لباس هاى حضرت به من داده شود،
    پس چون خادم آن دراهم را خدمت امام عليه السلام برد؛ و حضرت همان مقدار پول را با يك لباس مخصوص از لباس هاى خود را براى دعبل ارسال نمود.
    پس از آن كه دعبل - ضمن جريانات مهمّى كه در مسير راه برايش اتّفاق افتاد - به منزل خويش وارد شد، كنيزى داشت كه بسيار مورد علاقه اش بود، چشمش نابينا گشته و تمام پزشكان از معالجه و درمان آن عاجز و نااميد بودند، لذا مقدارى از آن لباس حضرت را بر صورت و چشم هاى كنير ماليد، كه به بركت آن بلافاصله كنيز، بينائى خود را باز يافت ... .


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  16. کاربر روبرو از پست مفید yarehojat تشکر کرده است .


  17. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام


    همچنين محدّثين و مورّخين به نقل از دعبل خزاعى - كه شخصاً حكايت كند - آورده اند:
    روزى در خراسان به مجلس حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام وارد شدم ، پس از گذشت لحظه اى حضرت فرمود:
    اى دعبل ! شعرى براى ما بخوان .
    و من هم اشعارى را كه خود، در منقبت اهل بيت رسول اللّه عليهم السلام سروده بودم ، خواندم .
    چون مقدارى از آن اشعار را خواندم ، حضرت بسيار گريست ؛ چندان كه حالت بيهوشى به حضرت دست داد و خادمى كه كنار حضرت بود، به من اشاره كرد: ساكت باش ؛ و من ديگر چيزى نخواندم تا آن كه حضرت به هوش آمد.
    بار ديگر فرمود: اشعارت را تكرار كن .
    و من نيز تكرار كردم ، مجدّدا حضرت در اثر گريه بسيار، حالت اوّليّه را پيدا نمود و من ساكت شدم ؛ و تا سه مرتبه چنين گذشت ، تا آن كه در مرحله چهارم اشعارم را تا آخر خواندم .
    و در پايان ، حضرت سه مرتبه فرمود: احسنت ، احسنت ، احسنت .
    سپس امام رضا عليه السلام دستور فرمود كيسه اى كه در آن سه هزار درهم سكّه بود، به من داده شود و همچنين پارچه هاى گرانبهاى زيادى را نيز به من عطا نمود.


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  18. کاربر روبرو از پست مفید yarehojat تشکر کرده است .


  19. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    حفظ آبرو در سخاوت

    مرحوم كلينى و برخى ديگر از بزرگان رضوان اللّه تعالى عليهم به نقل از يسع بن حمزه - كه يكى از اصحاب حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام است - حكايت نمايد:
    روزى از روزها، در مجلس آن حضرت در جمع بسيارى از اقشار مختلف مردم حضور داشتم ، كه پيرامون مسائل حلال و حرام از آن حضرت پرسش * مى كردند و حضرت جواب يكايك آن ها را به طور كامل و فصيح بيان مى فرمود.
    در اين ميان ، شخصى بلند قامت وارد شد؛ و پس از ادا سلام ، حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت :
    ياابن رسول اللّه ! من از دوستان شما و از علاقه مندان به پدران بزرگوار و عظيم الشّان شما اهل بيت مى باشم ؛ و اكنون مسافر مكّه معظّمه هستم ، كه پول و آذوقه سفر خود را از دست داده ام ؛ و در حال حاضر چيزى برايم باقى نمانده است كه بتوانم به ديار و شهر خود بازگردم .
    چنانچه مقدور باشد، مرا كمكى نما تا به ديار و وطن خود مراجعت نمايم ؛ و چون مستحقّ صدقه نيستم ، هنگام رسيدن به منزل خود آنچه را كه به من لطف نمائيد، از طرف شما به فقرا، در راه خدا صدقه مى دهم ؟
    حضرت فرمود: بنشين ، خداوند مهربان ، تو را مورد رحمت خويش قرار دهد و سپس مشغول صحبت با اهل مجلس گشت و پاسخ مسئله هاى ايشان را بيان فرمود.
    هنگامى كه مجلسِ بحث و سؤال و جواب به پايان رسيد و مردم حركت كرده و رفتند، من و سليمان جعفرى و يكى دو نفر ديگر نزد حضرت باقى مانديم .
    امام عليه السلام فرمود: اجازه مى دهيد به اندرون روم ؟
    سليمان جعفرى گفت : قدوم شما مبارك باد، شما خود صاحب اجازه هستيد.
    بعد از آن ، حضرت از جاى خود برخاست و به داخل اتاقى رفت ؛ و پس از آن كه لحظاتى گذشت ، از پشت در صدا زد و فرمود: آن مسافر خراسانى كجاست ؟
    شخص خراسانى گفت : من اين جا هستم .
    حضرت دست مبارك خويش را از بالاى درب اتاق دراز نمود و فرمود: بيا، اين دويست درهم را بگير و آن را كمك هزينه سفر خود گردان و لازم نيست كه آن را صدقه بدهى .
    پس از آن ، امام عليه السلام فرمود: حال ، زود خارج شو، كه همديگر را نبينيم .
    چون مسافر خراسانى پول ها را گرفت ، خداحافظى كرد و سپس از منزل حضرت بيرون رفت ، امام عليه السلام از آن اتاق بيرون آمد و كنار ما نشست .
    سليمان جعفرى اظهار داشت : ياابن رسول اللّه ! جان ما فدايت باد، چرا چنين كردى و خود را مخفى نمودى ؟!
    حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام فرمود: چون نخواستم كه آن شخص غريب نزد من سرافكنده گردد و احساس ذلّت و خوارى نمايد.
    سپس در ادامه فرمايش خود افزود: آيا نشنيده اى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرمود: هركس خدمتى و يا كار نيكى را دور از چشم و ديد ديگران انجام دهد، خداوند متعال ثواب هفتاد حجّ به او عطا مى نمايد؛ و هركس كار زشت و قبيحى را آشكارا انجام دهد، خوار و ذليل مى گردد.


    التماس دعای فرج
    یا حق


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  20. کاربر روبرو از پست مفید yarehojat تشکر کرده است .


  21. #11
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    درمان خرابى دندان و زبان در خواب و بيدارى
    شخصى به نام ابواحمد، عبداللّه صفوانى حكايت كند:
    روزى به همراه قافله اى از خراسان عازم كرمان شدم ، در بين راه دزدان و راهزنان ، راه را بر ما بستند و تمام اموال و وسائل ما را غارت كرده و به يغما بردند.
    در اين ميان ، يكى از همراهان ما را كه مشهور بود، دست گير كردند و او را مدّتى در يَخ و برف نگه داشته و دهانش را پر از يخ و برف كردند، به طورى كه بعد از آن قدرت و توان بر سخن گفتن و غذا خوردن را نداشت .
    پس از آن ، اين شخص در عالم خواب ديد كه به او گفته شد: حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام در مسير راه خراسان مى باشد، چنانچه درمان زبان و دندان هايت را مى خواهى ، نزد آن حضرت برو، كه درمان مى نمايد.
    و در همان عالم خواب ، امام عليه السلام را مشاهده كرد و مشكل دهان خود را با آن بزرگوار در ميان گذاشت ؛ و تقاضاى معالجه و درمان دندان ها و زبانش را كرد؟
    امام عليه السلام فرمود: مقدارى كُمّون - زيره - و سعتر - مَرزه ، آويشم - با قدرى نمك تهيّه كن و آن ها را در هم و يك جا بكوب تا تمامى آن ها پودر شود.
    سپس چند مرتبه با اين پودر، دهانت را شستشو بده تا ناراحتى زبان و دندان هايت بر طرف و بهبودى حاصل شود.
    بعد از آن كه آن شخص از خواب بيدار شد، اهميّتى به آنچه در عالم خواب ديده بود نداد، تا آن كه وارد شهر نيشابور شد؛ و از محلّ سكونت حضرت سؤ ال كرد؟
    به او گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام از نيشابور به سمت خراسان حركت كرده است .
    بدين جهت ، آن مرد نيز به سمت خراسان حركت كرد؛ و در منزلى به نام رباط سعد، امام عليه السلام را ملاقات نمود.
    پس به محضر مبارك حضرت وارد شد و جريان خود را به طور مشروح براى حضرت بازگو نمود؛ و سپس اظهار داشت :
    ياابن رسول اللّه ! از شما خواهش مى كنم دوائى را براى درمان و بهبودى دندان ها و زبانم معرّفى فرما كه بتوانم به آسانى غذا بخورم و سخن بگويم ؟
    حضرت به آن شخص فرمود: همان داروئى را كه در خواب برايت گفتم ، تهيّه كن و به همان كيفيّت مورد استفاده قرار بده ، و عمل نما تا خوب شوى .
    آن مرد اظهار داشت : اى پسر رسول خدا! چنانچه ممكن باشد يك بار ديگر آن را تكرار فرما؟
    حضرت فرمود: مقدارى كُمّون و سعتر را با مقدارى نمك تهيّه كن و آن ها را به طورى مخلوط كن و بكوب تا يك جا پودر شود و سپس چند مرتبه مقدارى از آن ها را داخل دهان گردان و شستشو بده تا بهبودى حاصل شود؛ و ناراحتى آن برطرف گردد.
    پس از آن كه آن شخص ، همان دارو را طبق دستور حضرت تهيّه نمود و مورد استفاده قرار داد، عافيت و سلامتى كامل خود را باز يافت ؛ و همانند قبل به طور معمول غذا مى خورد و سخن مى گفت .
    ثعالبى نيز - كه يكى از علماء اهل سنّت است - گويد: و من خودم آن مرد را ديدم و همين حكايت را از زبان او شنيدم .


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  22. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    درمان مسافر با نيشكر


    چون ماءمون - خليفه عبّاسى - جهت دست يابى به اهداف شوم خود دستور داد تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام را از مدينه به خراسان - از راه اهواز - احضار نمايند.
    ابوهاشم جعفرى گويد: زمانى كه ماءمون چنين تصميمى را گرفت ، شخصى را به نام رجاء بن اءبى ضحّاك ، ماءمور اين كار كرد.
    و من در محلّى اطراف شهر اهواز به نام ايذج بودم ، چون خبر حركت و عبور امام رضا عليه السلام را از آن ديار شنيدم ، جهت ديدار و زيارت آن حضرت شتابان حركت كردم ؛ و در اهواز به حضور مبارك آن بزرگوار شرفياب شدم .
    چون فصل تابستان و هوا بسيار گرم بود، امام عليه السلام مريض حال ، در گوشه اى قرار گرفته بود، دستور داد تا طبيبى را برايش بياورند.
    همين كه پزشك به محضر شريف ايشان وارد شد، حضرت نوعى گياه مخصوص را توصيف و تقاضا نمود.
    طبيب اظهار داشت : من چنين گياهى را نمى شناسم و حتّى اسم آن را هنوز نشنيده ام ، اگر هم اين گياه موجود باشد الا ن در چنين فصلى ، در اين مناطق يافت نمى شود.
    امام عليه السلام فرمود: پس جهت درمان آن ، مقدارى نيشكر برايم بياوريد.
    دكتر اظهار داشت : اين دارو از آن داروى اوّلى ناياب تر است ؛ چون الا ن فصل نيشكر نيست ، بلكه زمان به عمل آمدن و برداشت آن ، فصل زمستان مى باشد.
    حضرت فرمود: هر دوى آن ها در سرزمين شما فراوان است و در همين فصل نيز موجود خواهد بود.
    سپس در ادامه فرمايش خود فرمود: هم اينك به همراه اين شخص به سمت شيروان حركت كنيد و از رودخانه اى كه در مسير راه مى باشد، عبور نمائيد.
    و چون از طرف رودخانه گذر كنيد، شخصى را مى بينيد كه مشغول آبيارى و زراعت زمين خود مى باشد، از او محلّ كشت نيشكر؛ و نيز همان گياه را سؤ ال كنيد، او آشناى به گياهان است و شما را به آنچه كه بخواهيد، راهنمائى مى نمايد.
    ابوهاشم گويد: پس طبق دستور امام عليه السلام به همراه طبيب حركت كردم ؛ و طبق راهنمائى حضرت رودخانه اى كه در بين راه بود، از آن عبور كرديم ، مرد كشاورزى را ديديم كه مشغول زراعت و آبيارى زمين خود بود.
    بنابر فرموده حضرت ، موضوع را با وى مطرح نموديم ؛ و او ما را به هر دوى آن دو گياه راهنمائى كرد.
    پس از يافتن محلّ رويش و كشت آن دو گياه ، مقدارى از هر كدام چيديم ؛ و سپس آن ها را برداشتيم و به سمت محلّ سكونت امام رضاعليه السلام حركت نموديم .
    طبيب در بين راه گفت : اين شخص كيست ؟
    گفتم : او فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد.
    اظهار داشت : آيا آثار نبوّت در او هست ؟
    در پاسخ گفتم : خير، او جانشين و وصىّ پيغمبر است .
    و چون اين خبر به اطّلاع ماءمون رسيد، سريعا دستور حركت داد، كه مبادا مردم شيفته حضرت گردند.
    ویرایش توسط yarehojat : پنجشنبه ۰۷ بهمن ۸۹ در ساعت ۱۶:۵۰


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  23. #13
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    هيجده خرما يا مدّت عمر


    بسيارى از بزرگان در كتاب هاى مختلف حكايت كرده اند:
    شخصى به نام محمّد قرظى گويد:
    در سفر حجّ وارد مسجد جُحفه شدم ؛ و چون بسيار خسته بودم ، خوابيدم ، در عالم خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم ، پس نزد آن حضرت رفتم .
    همين كه نزديك حضرت رسيدم ، به من خطاب كرد و فرمود: با كارى كه نسبت به فرزندانم انجام دادى ، خوشحال شدم .
    در همين اثناء طبق خرمائى كه جلوى حضرت رسول صلى الله عليه و آله بود، مرا جلب توجّه كرد، لذا از آن حضرت تقاضا كردم تا مقدارى از آن ها را به من عنايت نمايد؟
    حضرت رسول صلى الله عليه و آله نيز با دست مبارك خويش مقدارى خرما از درون آن طبق ، برداشت و به من داد.
    چون آن خرماها را شمردم ، هيجده عدد بود، با خود گفتم : بيش از هيجده سال از عمر من باقى نمانده است .
    از خواب بيدار شدم و پس از گذشت مدّتى از اين جريان ، ديدم در محلّى جمعيّت بسيارى در حال رفت و آمد هستند، سؤ ال كردم اينجا چه خبر است ؟

    گفتند: حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام تشريف فرما شده است و مردم جهت زيارت و ديدار با آن حضرت اجتماع كرده و رفت و آمد مى كنند.
    پس جلو رفتم ، حضرت را مشاهده كردم كه در همان جايگاه پيغمبر اسلام صلوات اللّه عليه ، كه در خواب ديده بودم ، نشسته است ؛ و نيز جلوى حضرت رضا عليه السلام طبقى از همان خرما وجود داشت .
    كنار حضرت رفتم و تقاضا كردم تا مقدارى از آن خرماها را به من عطا نمايد؟
    و امام عليه السلام مقدارى از آن ها را با دست مبارك خود برداشت و به من داد؛ و چون آن ها را شمردم هيجده عدد بود، خواهش كردم كه چند عددى ديگر بر آن ها بيفزايد؟
    امام عليه السلام در جواب فرمود: چنانچه جدّم ، رسول اللّه صلى الله عليه و آله بيش از آن مقدار داده بود، من نيز بر آن مى افزودم .
    ویرایش توسط yarehojat : پنجشنبه ۰۷ بهمن ۸۹ در ساعت ۱۶:۳۶


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  24. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    پسر و پدر يكى هستند
    مرحوم شيخ صدوق و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:
    شخصى به نام ابن ابى سعيد مكارى ، روزى از روزها به محضر مبارك امام رضا عليه السلام شرفياب شد؛ و عرضه داشت : آيا خداوند، قدر و منزلت تو را بدان جا رسانده كه آنچه را پدرت ادّعا مى كرد تو نيز ادّعا كنى ؟!
    حضرت فرمود: تو را چه شده است ؛ و اين چه برخورد و چه سخنى است ؟!
    خداوند چراغ عمرت را خاموش كند و فقر و تنگ دستى و پريشانى را به خانه ات داخل گرداند.
    آيا ندانسته اى كه خداوند متعال به عُمران ، وحى فرستاد كه تو را فرزندى پسر عطا مى نمايم و حضرت مريم را به او داد؛ و به مريم ، عيسى سلام اللّه عليهما را عنايت كرد و سپس فرمود: عيسى و مريم در حكم يك تن هستند؟
    آن گاه افزود: و من نيز در شان و منزلت ، همچون پدرم مى باشم ؛ و هر دو يكى هستيم .
    ابن ابى سعيد گفت : سؤ الى دارم ؟
    حضرت رضا عليه السلام فرمود: اگر چه مى دانم جواب را از من نمى پذيرى و معتقد به امامت من نخواهى شد، ولى آنچه مى خواهى ، سؤال كن تا حجّت برايت تمام شود؟
    گفت : مردى هنگام مرگش وصيّت كرد كه هر كدام از غلامان و كنيزان من قديمى تر از ديگران باشد، او را در راه خدا آزاد كردم ، تكليف چيست ؟
    حضرت فرمود: خداوند متعال در قرآن فرموده است : “حتّى عاد كالعرجون القديم “هر كدام شش ماه از مدّت مملوكيّت او گذشته باشد قديم و آزاد است .
    ابن ابى سعيد مكارى سخنان حضرت را نپذيرفت ؛ و از مجلس بيرون رفت ؛ و پس از آن به فقر و فاقتى سخت مبتلا شد و طولى نكشيد كه چراغ عمرش نيز خاموش شد.


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  25. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,390
    امتیاز : 46,696
    سطح : 100
    Points: 46,696, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,117
    تشکر شده 23,697 در 5,476 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط yarehojat نمایش پست اصلی
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    پسر و پدر يكى هستند
    مرحوم شيخ صدوق و برخى ديگر از بزرگان آورده اند:
    شخصى به نام ابن ابى سعيد مكارى ، روزى از روزها به محضر مبارك امام رضا عليه السلام شرفياب شد؛ و عرضه داشت : آيا خداوند، قدر و منزلت تو را بدان جا رسانده كه آنچه را پدرت ادّعا مى كرد تو نيز ادّعا كنى ؟!
    حضرت فرمود: تو را چه شده است ؛ و اين چه برخورد و چه سخنى است ؟!
    خداوند چراغ عمرت را خاموش كند و فقر و تنگ دستى و پريشانى را به خانه ات داخل گرداند.
    آيا ندانسته اى كه خداوند متعال به عُمران ، وحى فرستاد كه تو را فرزندى پسر عطا مى نمايم و حضرت مريم را به او داد؛ و به مريم ، عيسى سلام اللّه عليهما را عنايت كرد و سپس فرمود: عيسى و مريم در حكم يك تن هستند؟
    آن گاه افزود: و من نيز در شان و منزلت ، همچون پدرم مى باشم ؛ و هر دو يكى هستيم .
    ابن ابى سعيد گفت : سؤ الى دارم ؟
    حضرت رضا عليه السلام فرمود: اگر چه مى دانم جواب را از من نمى پذيرى و معتقد به امامت من نخواهى شد، ولى آنچه مى خواهى ، سؤال كن تا حجّت برايت تمام شود؟
    گفت : مردى هنگام مرگش وصيّت كرد كه هر كدام از غلامان و كنيزان من قديمى تر از ديگران باشد، او را در راه خدا آزاد كردم ، تكليف چيست ؟
    حضرت فرمود: خداوند متعال در قرآن فرموده است : “حتّى عاد كالعرجون القديم “هر كدام شش ماه از مدّت مملوكيّت او گذشته باشد قديم و آزاد است .
    ابن ابى سعيد مكارى سخنان حضرت را نپذيرفت ؛ و از مجلس بيرون رفت ؛ و پس از آن به فقر و فاقتى سخت مبتلا شد و طولى نكشيد كه چراغ عمرش نيز خاموش شد.
    يا زهرا

    يه سوالي كه برام پيش اومد اين بود كه وقتي يه شخصيتي ميرن محضر امام رضا(عليه السلام) و امامت ايشون رو زير سوال مي برن چرا بايد امام اين جور جوابشون رو بدن؟(كفر نگفتما سواله!)

    دليلش اينه كه امام از حال و وضعش باخبر بوده كه ادم زبون نفهميه و با هر ادله اي قبول نمي كنه؟
    اگه اينم باشه جالب نمي دونم بعضي از اين داستان ها رو برا كساني كه مي خوان تازه وارد دين بشن يا از لحاظ اعتقادي ضعيف هستند بيان بشه ،چون تو ذهنشون نسبت به عملكرد امام هر چند درست موضع مي گيرن ،به خصوص اين مدل روايت هايي كه شده! خودمو ميگم.

  26. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط مشكات نياز نمایش پست اصلی
    يا زهرا

    يه سوالي كه برام پيش اومد اين بود كه وقتي يه شخصيتي ميرن محضر امام رضا(عليه السلام) و امامت ايشون رو زير سوال مي برن چرا بايد امام اين جور جوابشون رو بدن؟(كفر نگفتما سواله!)

    دليلش اينه كه امام از حال و وضعش باخبر بوده كه ادم زبون نفهميه و با هر ادله اي قبول نمي كنه؟
    اگه اينم باشه جالب نمي دونم بعضي از اين داستان ها رو برا كساني كه مي خوان تازه وارد دين بشن يا از لحاظ اعتقادي ضعيف هستند بيان بشه ،چون تو ذهنشون نسبت به عملكرد امام هر چند درست موضع مي گيرن ،به خصوص اين مدل روايت هايي كه شده! خودمو ميگم.
    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    نمی دونم


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  27. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    سازش يا نجات خود و اسلام

    همچنين مرحوم شيخ صدوق ، طبرسى و ديگر بزرگان آورده اند:
    پس از آن كه امام علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام وارد شهر خراسان گرديد، تحت مراقبت شَديد و مستقيم مامون عبّاسى و مامورانش قرار گرفت و مرتّب شكنجه هاى گوناگون روحى و فكرى بر حضرتش وارد مى گشت .
    پس از گذشت چند روزى ، مامون به حضرت رضا عليه السلام پيشنهاد داد كه مى خواهم از خلافت و رياست كناره گيرى كنم ؛ و آن را تحويل شما دهم .
    امام عليه السلام پيشنهاد مامون را نپذيرفت و فرمود: از انجام اين كار، به خداوند متعال پناه مى برم .
    مامون اظهار داشت : حال كه از پذيرفتن خلافت امتناع مى ورزى و قبول نمى كنى ، بايد ولايتعهدى مرا قبول نمائى تا پس از من خلافت براى شما باشد.
    وليكن امام عليه السلام همچنان امتناع مى ورزيد؛ چون به خوبى آگاه بود و مى دانست كه اين يك دسيسه و توطئه اى براى متّهم كردن حضرت و جلب افكار عمومى مى باشد؛ و اين كه مامون در اين جريان اهداف شومى را دنبال مى كند.
    سرانجام ، روزى مامون ، فضل بن سهل - كه معروف به ذوالرّياستين بود - و همچنين امام رضا عليه السلام را به كاخ خود دعوت كرد و سپس امام عليه السلام را مخاطب قرار داد و گفت : من به اين نتيجه رسيده ام كه بايد خلافت و امور مسلمين را به شما واگذار كنم .
    حضرت فرمود: به خدا پناه مى برم ، من طاقت آن را ندارم .
    مامون گفت : پس به ناچار، بايد ولايتعهدى مرا قبول كنى .
    امام عليه السلام به مامون فرمود: از من چشم پوشى نما؛ و مرا از چنين امرى معاف كن .
    در اين لحظه ، مامون با حالت غضب و تهديد به حضرت گفت : عمر بن خطّاب ، شش نفر را شوراى خلافت قرار داد كه يك نفر از آن ها جدّت ، علىّ بن ابى طالب ، اميرمؤمنان بود؛ و عُمَر وصيّت كرد و گفت : هركس مخالفت كند، بايد گردنش زده شود.
    و تو نيز اينك مجبور هستى و بايد آن را بپذيرى و چاره اى جز پذيرفتن آن ندارى .
    و در اين هنگام ، حضرت به ناچار اظهار داشت : حال كه چنين است ، ولايتعهدى را مى پذيرم ، مشروط بر آن كه در هيچ كارى از امر حكومت دخالت ننمايم .
    و مامون نيز آن را پذيرفت


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  28. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض امام الرئوف(ع)

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    همچنين آورده اند:
    پس از آن كه امام رضا عليه السلام وارد شهر خراسان گرديد و بر مامون عبّاسى وارد شد؛ و به ناچار ولايتعهدى را پذيرفت ، مورد اعتراض و انتقاد بعضى افراد قرار گرفت .
    لذا حضرت در جواب فرمود: آيا پيامبر خدا صلوات اللّه عليه افضل است ، يا وصىّ و جانشين او؟
    گفته شد: پيامبر خدا، افضل است .
    فرمود: آيا مسلمان افضل است ، يا مشرك به خداوند متعال ؟
    گفته شد: مسلمان بر مشرك برترى دارد و افضل مى باشد.
    آن گاه ، افزود: بنابر اين عزيز و پادشاه مصر مشرك بود و حضرت يوسف عليه السلام پيامبر خدا بود؛ وليكن مامون مسلمان است و من وصىّ و جانشين پيامبر خدا هستم ، يوسف از پادشاه مصر تقاضا نمود تا وزير و امانتدار او باشد؛ ولى من در ولايتعهدى مامون مجبور و ناگزير گشتم .


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  29. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    نماز در اوّل وقت و يك شمش طلا

    مرحوم كلينى ، راوندى و برخى ديگر از بزرگان به نقل از شخصى به نام ابراهيم فرزند موسى قزّاز - كه امام جماعت يكى از مساجد شهر خراسان (مسجد الرّضا عليه السلام ) بود - حكايت نمايند:
    روزى به محضر مبارك حضرت علىّ بن موسى الرّضاعليهما السلام وارد شدم تا پيرامون درخواستى كه قبلاً از آن حضرت كرده بودم ، صحبت نمايم ؛ و با كمك ايشان بتوانم مشكلات زندگى خود و خانواده ام را بر طرف سازم .
    در همين اثنا، امام عليه السلام در حال حركت و خروج از منزل بود و قصد داشت كه جهت استقبال بعضى از شخصيّت ها به بيرون شهر برود.
    من نيز همراه حضرت به راه افتادم ، در بين راه وقت نماز فرا رسيد، پس امام عليه السلام مسير خود را به سمت ساختمانى كه در آن نزديكى بود، تغيير داد.
    و سپس در نزديكى آن ساختمان ، كنار صخره اى فرود آمديم ؛ و حضرت به من فرمود: اى ابراهيم ! اذان بگو.
    عرضه داشتم : صبر كنيم تا ديگر اصحاب و دوستان ، به ما ملحق شوند، بعد از آن نماز را اقامه فرمائيد؟
    حضرت فرمود: خداوند تو را مورد مغفرت و رحمت واسعه خويش قرار دهد، مواظب باش كه هيچ گاه نماز را از اوّل وقت آن ، تاخير نيندازى ، مگر آن كه ناچار و مجبور شوى ؛ و يا آن كه داراى عذرى - موجّه - باشى .
    پس طبق فرمان امام عليه السلام اذان نماز را گفتم ؛ و سپس نماز را به امامت آن حضرت اقامه نموديم .
    بعد از آن كه نماز، پايان يافت و سلام نماز را داديم ، عرضه داشتم : ياابن رسول اللّه ! قبلاً خواهشى از شما - در رابطه با مشكلات زندگى خود و عائله ام - كرده بودم ؛ و شما نيز وعده اى به من دادى ، كه مدّت زيادى از آن وعده سپرى شده است ؛ و من سخت در فشار زندگى خود و خانواده ام مى باشم .
    و با توجّه به مشغله هاى بسيارى كه شما داريد، نمى خواهم هر روز مزاحم اوقات گرانبهاى شما گردم ، چنانچه ممكن باشد، عنايتى در حقّ من و خانوده ام بفرمائيد.
    هنگامى كه سخن من پايان يافت ، امام عليه السلام تبسّمى نمود؛ و سپس با عصا و چوب دستى خود، مقدارى از خاك هاى روى زمين را محكم سائيد.
    بعد از آن ، حضرت دست مبارك خود را دراز نمود و بر روى آن خاكها زد، پس ناگهان متوجّه شدم كه شمش طلائى را برداشت و تحويل من داد؛ و فرمود:
    اين را بگير، خداوند متعال در آن ، برايت بركت و توسعه عطا گرداند، آن را هزينه زندگى خود و عائله ات قرار بده .
    و سپس حضرت افزود: آنچه را كه امروز مشاده كردى مكتوم و از ديگران مخفى بدار.
    ابراهيم بن موسى قزّاز در پايان حكايت ، اضافه كرد: بعد از آن كه شمش طلا را از امام رضا عليه السلام دريافت كردم و به منزل آمدم ، آن را فروختم و قيمت آن را كه حدود هفتاد هزار دينار بود، هزينه زندگى خود و خانواده ام قرار دادم .
    و خداوند متعال به بركت دعاى آن حضرت ، به قدرى بركت و توسعه به من عنايت نمود، كه يكى از ثروتمندان معروف شهر خراسان قرار گرفتم .


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  30. #20
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۵
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,067
    امتیاز : 11,340
    سطح : 70
    Points: 11,340, Level: 70
    Level completed: 23%, Points required for next Level: 310
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 488
    تشکر شده 3,230 در 987 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مردی از سفر حج برگشته سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را برای امام صادق تعریف می کرد،مخصوصا یکی از همسفران خویش را بسیار می ستود که،چه مرد بزرگواری بود،ما به معیت همچو مرد شریفی مفتخر بودیم،یکسره مشغول طاعت و عبادت بود،همینکه در منزلی فرود می آمدیم او فورا به گوشه ای می رفت و سجاده ی خویش را پهن می کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول می شد.
    امام:«پس چه کسی کارهای او را انجام می داد؟و که حیوان او را تیمار می کرد؟»-البته افتخار این کارها با ما بود.
    او فقط به کارهای مقدس خویش مشغول بود و کاری به این کارها نداشت.

    -بنابراین همه ی شما از او برتر بوده اید.

  31. کاربر روبرو از پست مفید orkide تشکر کرده است .


  32. #21
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    ان شاءالله مشهد الرضا(ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,795
    امتیاز : 90,950
    سطح : 100
    Points: 90,950, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesTagger Second Class
    تشکر کردن : 13,033
    تشکر شده 21,016 در 5,213 پست
    حالت من : Khoshhal
    مخالفت
    7
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یا رفیق من لا رفیق له
    سلام

    عيادت از مريض و بهترين هديه

    مرحوم قطب الدّين راوندى در كتاب خود، به نقل از حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام حكايت كند:
    يكى از اصحاب امام رضا عليه السلام مريض شده و در بستر بيمارى افتاده بود، روزى حضرت از او عيادت نمود و ضمن ديدار، به او فرمود: در چه حالتى هستى ؟
    عرض كردم : مرگ را بسيار سخت و دردناك مى بينم .
    حضرت رضا عليه السلام فرمود: اين ناراحتى كه احساس مى كنى ، اندكى از حالات و علائم مرگ مى باشد كه اكنون بر تو عارض شده است ، پس اگر تمام حالات و سكرات مرگ بر تو عارض شود، چه خواهى كرد؟!
    و بعد از آن ، در ادامه فرمايش خود افزود: مردم دو دسته اند: عدّه اى مرگ برايشان وسيله آسايش و استراحت است .
    و عدّه اى ديگر آن قدر مرگ برايشان سخت و طاقت فرسا است ، كه پس از آن احساس راحتى مى كنند.
    حال چنانچه بخواهى كه مرگ برايت نيك و لذّت بخش باشد، ايمان و اعتقادات خود را نسبت به خداوند متعال و رسالت حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و نيز ولايت ما اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام را تجديد كن و شهادتين را بر زبان و قلب خود جارى گردان .
    امام جواد عليه السلام فرمود: بعد از آن كه ، آن شخص طبق دستور پدرم شهادتين را گفت ، اظهار داشت :
    يابن رسول اللّه ! ملائكه رحمت الهى با تحيّات و هدايا وارد شدند و بر شما سلام مى دهند.
    امام رضا عليه السلام فرمود: چه خوب شد كه ملائكه رحمت الهى را مشاهده مى كنى ، از آن ها سؤ ال كن : براى چه آمده اند؟
    مريض گفت : آن ها مى گويند چنانچه همه ملائكه با اذن خداوند سبحان ، نزد شما حاضر شوند، بدون اجازه حركتى نمى كنند.
    پس از آن ، با كمال راحتى و آرامش خاطر. چشم هاى خود را بر هم نهاد و گفت : ((السّلام عليك ياابن رسول اللّه !)) پيغمبر اسلام ، اميرالمؤ منين و ديگر امامان (سلام اللّه عليهم ) آمدند، و در همين لحظه ، جان به جان آفرين تسليم كرد.


    من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام *********** هشتمين دردانه زهرا(س)، به دادم مي رسي...؟

  33. 3 کاربر از پست مفید yarehojat تشکر کرده اند .


  34. #22
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-بهمن-۲۰
    محل سکونت
    پشت دریا ها شهریست....
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,409
    امتیاز : 40,021
    سطح : 100
    Points: 40,021, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 4,770
    تشکر شده 9,059 در 2,020 پست
    حالت من : Bitafavot
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    نام من رضاست

    شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان
    اهل ازبكستان، مقيم همدان
    نوع بيمارى: لال

    آندره ـ آندره!
    شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.
    نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:
    ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.
    پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
    ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.
    آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.
    صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
    رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.
    پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.
    آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.
    پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.
    آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.
    پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.
    سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
    ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .
    آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.
    پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.
    نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!
    بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.
    ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.
    ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!
    خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
    پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.
    نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
    از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
    دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.
    نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.

    حميدرضا سهيلى

  35. 4 کاربر از پست مفید اندیشه تشکر کرده اند .


  36. #23
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۷
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,717
    امتیاز : 13,516
    سطح : 75
    Points: 13,516, Level: 75
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 22,491
    تشکر شده 9,348 در 2,261 پست
    مخالفت
    84
    مخالفت شده 28 در 11 پست

    پیش فرض ماجرای عنایت امام رضا(ع) به یک شهروند کانادایی

    (یکی از زیباترین داستان هایی که از عنایات امام رضا (ع) خوندم.)


    همه چیز از جشن میلاد شروع می شود
    در یک شب سرد زمستانی سال 1372 وارد صحن انقلاب شدم، سرما تا عمق استخوان های انسان نفوذ می کرد و کمتر کسی در آن شرایط از خانه خود می زد بیرون.

    بین صحن انقلاب و صحن مسجد گوهرشاد متوجه جوانی با حدود 35 سال سن شدم که چمدان مسافرتی نسبتا بزرگی در دست داشت و از یکی ـ دو نفر چیزی پرسید، ولی انگار آن ها نتوانستند جوابش را بدهند. به سوی من آمد و گفت: شب بخیر آقا!

    به زبان انگلیسی حرف می زد، آنهم با لهجه ی آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گل از گلش شکفت. ادامه داد:


    ـ ببخشید! آقای علی بن موسی الرضا، کجا هستند؟ می خواهم ایشان را ببینم.


    راستش را بخواهید حسابی جا خوردم. پرسیدم:


    ـ معذرت می خواهم، ممکن است خودتان را معرفی کنید؟


    ـ من دانشجوی رشته ی حقوق در دانشگاه تورنتوی کانادا هستم، اصالتاً لبنانی ام، ولی در کانادا متولد شده ام و دینم «مسیحیت» است.


    ـ یعنی شما یک «مسیحی» هستید؟


    ـ بله، یک مسیحی کاتولیک.


    با تعجب پرسیدم:


    ـ پس اینجا چه کار می کنید؟!


    ـ دعوت شده ام که آقای علی بن موسی الرضا(ع) را ملاقات کنم.


    ـ چه کسی شما را دعوت کرده است؟


    ـ خود ایشان.


    دیگر حسابی گیج شده بودم، با وجود آن همه سابقه تبلیغ دینی در داخل و خارج کشور، تا کنون نشنیده بودم که حضرت علی بن موسی الرضا(ع) شخصاً از کسی دعوت کرده باشد که به دیدارش بیاید، آن هم از یک جوان مسیحی کانادایی! ادامه دادم:


    ـ شما ایشان را دیده اید؟


    ـ بله سه یا چهار بار.


    این دیگر برایم باور کردنی نبود، از این رو پرسیدم:


    ـ یعنی شما با چشمان خودتان علی بن موسی الرضا(ع) را دیده اید؟!


    ـ بله دیده ام، البته در عالم رویا.


    ـ یعنی اگر الان او را ببینید می شناسید؟


    ـ بله، البته.


    موضوع دیگر خیلی جالب شده بود، از او خواهش کردم چند دقیقه ای وقتش را به من بدهد و با هم در کناری بنشینیم و صحبت کنیم، او هم قبول کرد، کم کم داشت هیجان بر من غلبه می کرد، ضربان قلم تند تر شده بود، پرسیدم:


    ـ ممکن است نحوه ی آشنا شدنتان با آقای علی بن موسی الرضا(ع) را از اول و به طور کامل برای من بیان کنید؟


    ـ بله، البته. یک شب داشتم در یکی از خیابان های شهر تورنتو قدم می زدم که دیدم جمعیت زیادی در جایی تجمع کرده اند و رفت و آمد زیادی در آنجا صورت می گیرد، آن ساختمانی را هم که مردم به آنجا رفت و آمد می کردند، چراغانی کرده و حسابی آذین بسته بودند. رفتم جلو و سؤالاتی کردم.


    معلوم شد آنجا مسجد مسلمانان ایرانی است و در آن یک جشن مذهبی برپا است.
    وارد شدم ببینم چه خبر است، چند نفر از آن ها به احترام من از جایشان بلند شدند و پس از خوشامد گویی مرا در کنار خود نشاندند و بلافاصله از من پذیرایی کردند، مرشد آن ها داشت به زبان انگلیسی سخنرانی می کرد و همه با دقت به سخنانش گوش فرا می دادند، من هم محو گفته هایش شدم و برای اولین بار، به طور مستقیم و از زبان یک مرشد مسلمان با اسلام آشنا شدم.


    هنگام خروج از مسجد، به هر کس یک کتاب هدیه می کردند، یکی هم به من دادند، من هم خیلی خوشحال شدم و تشکر کردم، وقتی قدم زنان در پیاده رو خیابان به سوی خانه ام حرکت می کردم، همه هوش و حواسم به حرف هایی بود که از آن مرشد مسلمان شنیده بودم، به طوری که متوجه اطرافم نبودم و اصلاً نفهمیدم کی به منزلم رسیدم.


    به رختخواب رفتم، آن کتاب را هم برداشتم تا یک نگاهی به آن بیندازم چون فردایش فرصت این کار را نمی یافتم.




    دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما!


    هر ورقی از آن کتاب را که می خواندم وسوسه می شدم ورق بعدی را هم بخوانم! نشان به این نشان که تا وقتی کتاب را تمام نکردم نتوانستم آن را زمین بگذارم! آن کتاب درباره قدیس مسلمانی به نام «علی بن موسی الرضا» بود، شخصیت و سخنان زیبا و روحانی آن قدیس آسمانی مرا مجذوب خود کرده و تمامی قلمرو اندیشه ام را تسخیر کرده بود، لحظه ای نمی توانستم از فکر آن قدیس خارج شوم، در رختخواب خودم دراز کشیده بودم و با آنکه تا صبح چیزی نمانده بود نمی توانستم بخوابم، بالاخره متوجه نشدم که کی خوابم برد زیرا با خواب هم وارد سرزمینی شدم که در آن کتاب ترسیم شده بود، سرزمینی روحانی، معنوی و آسمانی! سرزمینی که هرگز همانند آن را حتی در فیلم های تخیلی هم ندیده بودم و همه کاره آن سرزمین، مردی نورانی و آسمانی بود که هرگز از تماشایش سیر نمی شدی، از او خواهش کردم که چند لحظه ای با من بنشیند، او هم قبول کرد وقتی نشست با خوشرویی پرسید:


    ـ با من کاری دارید؟


    من هم با دستپاچگی و من و من کنان جواب دادم:


    ـ ب ... ب.. بله! متأسفانه من شما را نشناختم!


    ـ مرا نشناختی؟! من «علی بن موسی الرضا» هستم.


    ـ علی بن موسی الرضا؟! این اسم را شنیده ام اما به خاطر نمی آورم...


    ـ من همان کسانی هستم که شما تا پایان شب کتاب مرا مطالعه کردید و در پایان، توی دلتان گفتید؛ «خدایا اگر چنین قدیسی وجود دارد دوست دارم او را ببینم».


    این را که شنیدم، گل از گلم شکفت و پرسیدم:


    ـ در حال حاضر، پیش تو و میهمان توام.


    ـ دوست دارم بتوانم بیایم پیش شما.


    ـ خب می توانی میهمان من باشی.


    ـ میهمان شما؟ اینکه عالی است. ولی جای شما کجا است؟


    ـ ایران.


    ـ کجای ایران؟


    ـ شهری به نام مشهد.


    چند لحظه رفتم توی فکر؛ من ایران را می شناختم، اما هرگز اسم مشهد را نشنیده بودم!


    رفتن به چنین شهری برای من چندان آسان نبود، هم از نظر اقتصادی، هم از نظر ناآشنایی به منطقه و هم از جهات دیگر، این بود که پرسیدم:


    ـ آخر من چه طور می توانم به دیدار شما بیایم؟!


    ـ من امکانات رفت و برگشت شما را فراهم می کنم.





    خرج سفری که از سوی ضامن آهو(ع) پرداخت شد


    بعدش هم آدرس و شماره تلفن یکی از نمایندگی های فروش بلیت هواپیما را به من دادند به همراه یک نشانی و علامت و گفتند:


    ـ به آنجا که رفتی، می روی سراغ شخصی که پشت میز شماره چهار است، نشانی را می دهی، بلیت را می گیری و به ملاقات من می آیی.


    وقتی که از خواب بیدار شدم آن را جدی نگرفتم، ولی چند شب پیاپی دیگر هم ایشان را در خواب دیدم، آخرین شب به من گفت:


    ـ چرا نرفتی بلیتت را بگیری؟


    تا این جمله را گفت از خواب پریدم، خیس عرق بودم و قلبم به شدت می زد، دیگر خوابم نبرد و برای شروع ساعت اداری لحظه شماری می کردم.


    اول وقت به راه افتادم، همه نشانی ها درست بود، وقتی نام و نشانی خود را به کارمندی که پشت میز شماره چهار نشسته بود گفتم، اظهار داشت:


    ـ چند روز است که بلیت شما صادر شده است، چرا نیامده اید آن را دریافت کنید؟! تا زمان پرواز فرصت زیادی ندارید!


    خواستم از مبلغ هزینه بلیت بپرسم که کارمند هواپیمایی گفت:


    ـ تمام هزینه بلیت شما قبلا پرداخت شده است.


    بعد هم بلیت را دستم داد، بلیتی که به نام من صادر شده بود با این مسیرها:


    «تورنتو، لندن، تهران، مشهد، تهران، لندن، تورنتو».


    پس از شنیدن این حرف ها از یک جوان مسیحی کانادایی، دیگر بیش از حد هیجان زده شده بودم، رنگ چهره ام کاملاً عوض شد و ضربان قلبم شدید تر گردید و تنم شروع کرد به لرزیدن گفتم.


    ـ همین الان از راه رسیده ام و به تاکسی فرودگاه گفتم که مرا ببرد به منزل آقای علی بن موسی الرضا، او هم مرا آورد اینجا و پیاده کرد. حالا نمی دانم که چه طور می شود ایشان را ملاقات کرد؟


    دیگر چنان هیجان زده شده بودم که جوان کانادایی هم متوجه لرزش تن و تغییر رنگ چهره ام شد و پرسید:


    ـ آیا طوری شده است؟! چرا این جوری شده اید؟! نکند حالتان خوب نیست؟!...


    ـ نه، نه، حال من کاملاً خوب است، فقط از اینکه که می بینم شما مورد توجه آقا علی بن موسی الرضا(ع) واقع شده اید خوشحال و خرسندم و کمی دچار هیجان گشته ام.


    ـ آخر برای چه؟


    ـ برای اینکه این شخص از بزرگ ترین قدیسان آسمانی است که خدا او را در بین ما زمینیان قرار داده و هر کسی که او را می شناسد آرزو می کند بتواند مورد توجه او قرار گیرد، حتی برای لحظه ای کوتاه !...


    جوان کانادایی، انگار که دیگر تاب تحمل شلاق انتظار را نداشته باشد، ملتمسانه به من گفت:


    - ممکن است که از شما خواهش کنم هر چه زودتر مرا پیش این آقا ببرید؟


    چمدان و کفش ها را به کفشداری مسجد گوهرشاد سپردیم و وارد شدیم.


    هنوز از پله های تالار مقابل ضریح پایین نیامده بودیم که ازدحام جمعیت را دید:


    - این جمعیت انبوه، در این وقت شب این جا چه کار می کنند؟!


    - این ها هم مثل من و شما برای ملاقات علی بن موسی الرضا(ع) به این جا آمده اند.


    - اما من فکر می کردم ایشان تنها از من دعوت کرده اند که به دیدارشان بیایم، آن هم یک دیدار خصوصی! حالا... حالا توی این شلوغی، چه طور می توانیم از ایشان وقت ملاقات بگیریم؟ من دوست دارم ایشان را به تنهایی ملاقات کنم.


    - مگر ایشان شما را دعوت نکرده؟


    - چرا.


    - پس خودشان هم با تو ملاقات خواهند کرد.


    - حالا ما چه طور خودمان را به ایشان معرفی کنیم؟


    - او نیازی به معرفی ندارد، همان طور که قبلاً به دیدار تو آمده، خود او همین جا صدایت خواهد کرد.


    به خوبی می شد برق شگفتی و تعجب را در چشمان او دید، اما دیگر چیزی نپرسید و با هم از پله ها پایین رفتیم و به سمت ضریح حرکت کردیم، او نمی دانست که ضریح چیست! گفت:


    - حتما ایشان در جای بلندی نشسته اند و مردم هم اطراف او را گرفته و با او ملاقات و گفتگو می کنند.


    - نه!


    - نکند این شخص، یک موجود خیالی است و وجود خارجی ندارد؟


    - نه! کاملاً واقعی است. یک موجود خیالی نمی تواند از تو دعوت کند که از آن طرف دنیا به دیدارش بیایی، آدرس این جا را هم به تو بدهد و بلیت رفت و برگشت تو را نیز برایت تأمین کند و ...


    کم کم دیگر به ضریح نزدیک شده بودیم.


    پرسید:


    - چرا این مردم به این صندوق چسبیده اند؟!


    - آخر، آقا علی بن موسی الرضا(ع) داخل آن هست.


    - آیا می شود او را دید؟


    - بله.


    - چطور؟


    - همان گونه که خدا را در دل می بینی.


    - بله، درست است.


    - آیا تا به حال حضرت عیسی(ع) را دیده ای؟


    - بله، بارها، اما در خواب.


    - آقای علی بن موسی الرضا هم همان طور برایت مجسم خواهد شد، زیرا او در بیش از هزار سال قبل به دست دشمنانش شهید شده است.


    - حالا ایشان چه گونه با ما ارتباط برقرار می کند؟


    - مگر تو نحوه ارتباط خدا با بشر را نمی دانی؟ اصلاً تو چطور با حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) ارتباط برقرار می کنی؟


    - خب ما یک چیزی در جهان غرب داریم که دانشمندان و روانکاوان درباره آن صحبت می کنند...


    - بله، ارتباطی به نام «تله پاتی»، یعنی ارتباط روحی بین دو انسان، از راه دور، درست است؟


    - بله، همین طور است.


    پس از رد و بدل شدن این حرف ها، برای اینکه در میان ازدحام جمعیت، اذیت نشود، او را از سمت بالا سر حضرت به نزدیک ضریح هدایت کردم و گفتم:


    - تو در همین جا بایست تا خود آقا به دیدارت بیاید.


    بعد هم کتاب دعایی را باز کردم و در کنار وی مشغول خواندن زیارت نامه شدم، اما راستش را بخواهید تمام هوش و حواسم متوجه جوان کانادایی بود و از خواندن زیارت نامه چیزی نفهمیدم.
    او هم به ضریح زل زده بود و انگار که رفته باشد توی یک عالم دیگر ناگهان به زبان آمد و گفت:


    - آقای علی بن موسی الرضا ...


    و بی آنکه سلامی بکند ادامه داد:


    - شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم و ...


    حدود یک ساعت و نیم با امام رضا(ع) حرف زد و اشک ریخت، اشکی به پهنای تمام صورتش! من بعضی از حرف هایش را می فهمیدم و بعضی را نه، وقتی ملاقاتش به پایان رسید به او گفتم:


    - گمان نمی کردم شما این همه راه را برای دیدن کسی آمده باشی و آن وقت با دیدنش این چنین گریه کنی!




    صحبت هایی که امام رضا(ع) با این جوان کانادایی کرد

    - بله، خودم هم گمان نمی کردم، اما جذابیت فوق العاده ای این قدیس آسمانی، بی اختیار مرا به گریه وا می داشت، به خصوص لحظه پایانی دیدار که به من گفت:


    «شما دیگر خسته شده اید، بروید و استراحت کنید، فردا منتظر شما هستم».


    این جدایی و انفصال برایم خیلی سخت بود و اشک مرا بیشتر درآورد!...


    بی آنکه جوان کانادایی نمازی بخواند یا دعایی بکند، از حرم خارج شدیم.


    در هتل تهران یک اتاق دو نفره برایش گرفتم تا بتوانم خودم هم در کنارش باشم و ماجرا را پی بگیرم. پس از صرف شام، پرسیدم:


    - با آقای علی بن موسی الرضا (ع) چه صحبت هایی کردی؟


    - از ایشان سؤال هایی کردم و ایشان هم جوابم را داد، سؤال هایی درباره دنیا، آخرت، انسانیت، عاقبت انسان و آینده بشریت. بعد هم به من سفارش کردند که «اگر می خواهی درهای روشن زندگی و بهشت دنیا و آخرت را ببینی حتماً به قرآن سری بزن»


    گفتم: اسم قرآن را شنیده ام، ولی تا به حال به آن سر نزده ام.


    آقا هم مدتی برای من قرآن خواند، آن هم با لحنی جذاب و ملکوتی! چنان جذب آوای ملکوتی قرآنش شده بودم که یکسره و بی اختیار، اشک می ریختم! از همان جا حسابی شیفته قرآن شدم و اظهار داشتم:


    - امیدوارم من هم بتوانم قرآن بخوانم و از آن لذت برده و استفاده کنم.


    - گفت: به شرطی می توانی از این کتاب بهره کامل ببری که اصل و ریشه آن را بپذیری.


    گفتم: اصل و ریشه این کتاب چیست؟


    آن وقت برایم سلسله پیامبران الهی را توضیح داد که از حضرت آدم(ع) آغاز شده و با حضرت محمد(ص) پایان می پذیرد، حضرت محمد(ص) هم جانشینانی دارد که آقای علی بن موسی الرضا، هشتمین جانشین ایشان است و من باید همان گونه که حضرت عیسی(ع) را پذیرفتم، سایر پیامبران و جانشینان آخرین پیامبر را نیز بپذیرم، در این صورت است که ایمانم کامل شده و می توانم از قرآن، بیشترین بهره را ببرم...


    من که با حرص و ولع به سخنان جوان کانادایی گوش می دادم با کنجکاوی فراوان پرسیدم:


    - خب، آقا چیز دیگری هم برای تو فرمودند؟


    - بله، ایشان پنج اصل اعتقادی را به من فهماندند.


    - خب، آن پنج اصل چه بودند؟


    کاغذی را که پس از مکاشفه بر روی آن چیزهایی را یادداشت کرده بود، از جیبش درآورد و از روی آن خواند:


    «توحید، نبوت، عدل، امامت و معاد»


    بعد هم اعتقاد به قیامت را شرح داد و گفت:


    - من تاکنون این پنج اصل را در هیچ سبک و روش دینی نشنیده بودم!


    - درباره اسم دین برای شما توضیحی نداد؟


    - اتفاقاً چرا! زیرا من پرسیدم؛ «دین شما چه دینی است؟» و ایشان پاسخ داد:
    «دین اسلام، و تا کسی مسلمان نباشد در دنیا و آخرت، خوشبخت نخواهد شد.»


    - خب تو چه کردی؟


    - من هم به دست ایشان مسلمان شدم.


    با هیجان و شگفتی و با حالت ذوق زدگی سؤال بعدیم را مطرح کردم:


    - چه گونه مسلمان شدی و چه کلماتی را بیان کردی؟


    - من برای اولین بار این کلمات را یاد گرفتم و با بیان آن ها مسلمان شدم...


    و آن گاه به زبان عربی شکسته گفت:
    «اشهد ان لا اله الا الله، واشهد ان محمداً رسول الله، واشهد ان علیاً ولی الله»


    من هم خیلی خسته اش نکردم و گذاشتم در حال خودش باشد. آن شب را آرام گرفتیم و استراحت کردیم، وقتی من طبق عادت، پیش از اذان صبح از خواب بیدار شدم تا به حرم امام رضا (ع) مشرف شوم، او هم بیدار شد و پرسید:


    - کجا می روی؟


    - می روم به دیدار علی بن موسی الرضا(ع)


    - صبر کن! من هم با تو می آیم.


    - تو که همین چند ساعت قبل با او صحبت کردی آن هم به مدت یک ساعت و نیم...


    - ولی من خیلی حرف های دیگر هم دارم که باید با او بزنم. حرف های من به این زودی ها تمام نمی شود.


    وقتی دوباره در قسمت بالا سر حضرت(ع) ایستاد و به ضریح زل زد، دوباره ارتباطش با امام رضا(ع) برقرار شد و شروع کرد به صحبت کردن. حرف هایش که تمام شد، وضو گرفت و به نماز ایستاد و بی آنکه کسی قبلاً به او حمد و سوره و سایر کلمات عربی نماز را یاد داده باشد، با زبان عربی لهجه دار و شکسته بسته نماز خواند! بعد هم گفت:


    در پایان دیدارم با آقای علی بن موسی الرضا، گفتم:


    - دلم می خواهد باز هم به دیدار شما بیایم.


    منبع : کتاب «کرامات امام رضا از زبان بزرگان»
    ویرایش توسط Rezaa : یکشنبه ۰۳ شهریور ۹۲ در ساعت ۱۲:۵۸

  37. 2 کاربر از پست مفید Rezaa تشکر کرده اند .


  38. #24
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-مرداد-۲۹
    محل سکونت
    سرزمین دل شکسته ها!!!
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    301
    امتیاز : 2,028
    سطح : 27
    Points: 2,028, Level: 27
    Level completed: 19%, Points required for next Level: 122
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکر کردن : 47
    تشکر شده 460 در 213 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ماجرا از آنجا شروع میشود که...

    شفای زائر ۸ ساله ی امام رضا (ع)
    (بسم الله الرحمن الرحیم)
    پسر بچه هشت ساله شیروانی که قادر به تکلم نبوده و با پای پیاده عازم زیارت مرقد مطهر امام رضا(ع) بود پس از سال*ها شفا یافت.
    این پسر بچه که رضا دلپسند و اهل و ساکن روستای خانلق این شهرستان است به اتفاق مادر با پای پیاده به عنوان زائر امام هشتم همراه کاروان پیاده قمر بنی*هاشم روستا برای شرکت در مراسم ۲۸ صفر در مشهد عازم بودند که در بین مسیر فاروج به مشهد شفا یافت.
    مادر این پسر بچه در این خصوص می*گوید: رضا از سن ۳ سالگی قادر به تکلم نبود و گاهی اوقات با اشاره صحبت می*کرد.
    زهره رفعت در گفت*وگو با خبرنگار فارس در شیروان تصریح کرد: از آن زمان تاکنون به اکثر پزشکان مراجعه کرده بودیم اما متاسفانه نتیجه*ای حاصل نشده بود.
    وی با بیان اینکه این نخستین بار بود که خودم به اتفاق فرزند ۸ ساله*ام در این کاروان پیاده به قصد شفا پسرم شرکت کرده بودیم، افزود: رضا در حین مسیر به شهرستان فاروج که رسیدیم یا امام رضا (ع) گفت و کم کم لب به سخن گشود تا اینکه به نزدیکی مشهد که رسیدیم کاملاً صحبت کرد و متوجه شدیم که در کاروان شفای خود را از امام هشتم گرفته است.
    مادر رضا می*گوید: فقط دو فرزند پسر دارم که یکی ۶ ساله بنام رسول است و دیگری ۸ ساله بنام محمدرضا است.
    رضا دلپسند دانش*آموز سال اول ابتدایی است که در مدرسه استثنایی پاکان شیروان مشغول به تحصیل است.
    پدر رضا هم کارگر ساده بوده که در یک منزل استیجاری در شیروان زندگی می*کنند. محمدرحیم دلپسند هم از اینکه فرزندش در سالروز شهادت آن حضرت شفا یافته خرسند است و خدا را به خاطر این نعمت بزرگ شکر می*کند.
    قرار است مراسم ولیمه*ای از سوی این خانواده هفته آینده در یکی از مساجد روستای خانلق شیروان به منظور شفای فرزندشان رضا برگزار می*شود.
    شیروان در۱۹۰کیلومتری غرب مشهد مقدس قرار دارد.
    تنها یک تنها میداند که تنهایی تنها درد یک تنها نیست!!!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1