کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    عضو قدیمی مدال ها:
    Discussion Ender

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۳-مهر-۱۳
    محل سکونت
    اهواز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,359
    امتیاز : 11,992
    سطح : 71
    Points: 11,992, Level: 71
    Level completed: 86%, Points required for next Level: 58
    Overall activity: 31.0%
    افتخارات:
    Tagger First ClassSocial10000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 1,506
    تشکر شده 821 در 497 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Lightbulb آمدم ای شاه، پناهم بده...





    مردِ سالخورده وقتی از پشت تلفن شنید که حال مادرش وخیم است؛ به هر زحمتی بود خودش را به خانه‏ ی مادر رساند. مدّتها بود که برداشتن کوچکترین قدم برای مادرش، سختترین کار شده بود و تخت، مونس همیشگی مادر بود. دیدن چهره  ی مثل گچ سفید شده مادر و چشمهای او که به قاب عکس حرم علی بن موسی الرضا علیه  السلام خیره شده بود، پیرمرد را نگرانتر کرد.
    به سرعت، اورژانس را خبر کردند. دکتر به محض رسیدن؛ مشغول برداشتن نوار قلب شد. گویا مادر، سکته کرده بود. لحظاتی پر اضطراب سپری شد. دکتر دستوراتی داد و بیرون رفت. هنوز به هشتی خانه نرسیده، حال مادر دوباره سنگین شد و نفسهایش به شماره افتاد. مردِ سالخورده بیرون دوید و دکتر را صدا زد. دکتر با عجله برگشت و دوباره مادر را معاینه کرد و قرصی به او داد. بعد مرد را کناری کشید و گفت: «متاسفانه موقع خروج من، مادرتان سکته  ی دیگری زده است. کسی که این حالت برایش پیش می  آید، کمتر زنده می ماند!»
    نگاهی به مادرش انداخت. مادر دوباره به قاب عکس حرم حضرت رضا علیه  السلام خیره شده بود! کم  کم حال مادر بهتر شد. مردِ سالخورده با حسرت نگاهی به مادرش انداخت و پرسید: «مادر! دوست داری چه کاری را همین الان برایت انجام دهم؟!»
    مادر نگاهش را از قاب عکس برگرداند و گفت: «دوست دارم یک بار دیگه به پابوسی آقا بروم.»
    با نگاهی، مات و مبهوت مادرش را براندازی کرد و زیر لب گفت: «این چه حرفی بود که زدم؟! حالا چطوری او را مشهد ببرم؟!»
    چاره ای نبود. تمام اراده اش را جمع کرد. نفس عمیقی کشید و به طرف آژانس هواپیمائی حرکت کرد... بالاخره با سختی زیادی اجازه داده شد که آنها سوار هواپیما بشوند. به  خاطر بیماری مادر.
    اصلاً آسان نبود که مهماندارها زیر بغل مادر را بگیرند و در اولین صندلی  ها او را بنشانند. چقدر کم حرف شده بود! پیرمرد هم تشکر کرد و کنار مادر نشست تا کمی عرق هایش خشک و نَفَسش آرام شود. هواپیما اوج گرفت و ساعتی بعد به زمین نشست...
    تمام توجهش را به این عنایت الهی داد، تا کلمات شعر از ذهنش نرود. احساس می  کرد که این کلمات، بیش از این که زبان حال خود او باشد، زبان حال مادر اوست! تا اینکه شعر به «تخلّص» رسید. تا به خودش آمد، دید مادر، در میان آن همه ازدحام، خود را به ضریح رسانده و آن میله های مقدس را غرق بوسه کرده است

    ایام ولادت آقا امام رضا علیه السلام بود و حرم غرق جمعیت! وارد شدن به حرم برای آنها خیلی مشکل بود. شاید هم غیر ممکن! گفت: «مادر! الحمدلله پایمان به مشهد رسید. بیا از همین جا سلامی به حضرت بدهیم و توسلی بکنیم!»
    مادر با صدای ضعیف همیشگی  اش جواب داد: «ما قدیمی  ها تا ضریح را نبوسیم، به دلمان نمی  چسبد!»
    گفت: «مادر! حرم قیامت است! به هر سختی که بوده خودمان را تا نزدیک حرم رسانده  ایم. دل چسبیِ زیارت هم به این است که حضرت کریم بن الکریم جواب بدهد که می دهد! بفرما از همین جا سلام بدهیم!»
    نخیر! مادر زیر بار نرفت! و پیرمرد واقعاً مانده بود چه کند! بازوی مادر را گرفت و نفس نفس زنان او را از روی ویلچر بلند کرد و از بین مردم، مادر را به طرف ضریح حرکت داد. ناگهان در زیر آن آفتاب، خنکای نسیمی را احساس کرد که از سمت گنبد به طرف او وزید! پرده ها از جلوی چشمش کنار رفت و دید دارد لابلای بهشت، قدم بر می  دارد. و بی آنکه بخواهد و بداند، دید زبانش به این شعر باز شده و دارد می  سراید:

    آمدم ای شاه پناهم بده






    آمـدم ای شـــاه پـــناهم بده خـــطّ امـــانی ز گــــناهم بده
    ای حرمـــت ملـجأ درمـاندگان دور مـــران از در و راهـــم بده
    ای گل بی  خارِ گلستان عشق قرب مــکانی چو گیاهــم بده
    لایق وصل تو که من نـــیستم اذن به یک لـحظه نــگاهم بده
    ای که حریمت مَثل کهرباست شوق و سبک  خیزیِ کاهم بده
    تا که ز عشق تو گدازم چو شمع گرمــی جانسوز به آهــم بده
    لشـکر شیطان به کــمین منند بی  کسم ای شــاه پناهم بده
    از صف مژگان نگهی کن به من با نــظری یار و ســــپاهـم بده
    تمام توجهش را به این عنایت الهی داد، تا کلمات شعر از ذهنش نرود. احساس می  کرد که این کلمات، بیش از این که زبان حال خود او باشد، زبان حال مادر اوست! تا اینکه شعر به «تخلّص» رسید. تا به خودش آمد، دید مادر، در میان آن همه ازدحام، خود را به ضریح رسانده و آن میله های مقدس را غرق بوسه کرده است.
    در شب اول که به قــبرم نـهند نور بــدان شـام سیاهم بده
    ای که عطابخش همه عـالمی جمــله حــاجات مرا هم بده
    آنچه صلاح  است برای «حسان» از تو اگر هم که نخواهم بده
    مرد سالخورده یعنی همان استاد حاج حبیب الله چایچیان مشهور به «حسان» شاعر اهل بیت علیهم السلام از اینکه توانسته بود آخرین روزهای زندگی مادر، او را به آرزویش برساند، در حال خود نبود. او هم خودش را به ضریح مطهر رساند و در حالی که انگار آسمانیان هم با او زمزمه می  کردند و اشک می  ریختند، این اشعار را دوباره زیر لب زمزمه کرد، اشعاری که هر دلی، بارها با آن به مشهد پرواز کرده است:
    آمده ام. آمدم ای شاه پناهم بده ...
    سلام

  2. کاربر روبرو از پست مفید rea1362 تشکر کرده است .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1