کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7
  1. #1
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۳
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,992
    امتیاز : 26,822
    سطح : 97
    Points: 26,822, Level: 97
    Level completed: 48%, Points required for next Level: 528
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 29,377
    تشکر شده 13,534 در 1,892 پست
    مخالفت
    6
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض ◄ آحاد » متن کتاب اربعین حدیث امام(ره)

    یا لطیف

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی(ره)





    ویرایش توسط زائر بارانی : چهارشنبه ۰۹ بهمن ۹۲ در ساعت ۲۳:۴۷
    حجت الاسلام انجوی نژاد:

    باید انتخاب کنی، حسین(ع) یا یزید باشم، والسلام!

    "نظام جهانی اسلام"



  2. #2
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی / قسمت اول

    شرح اربعين حديث امام خميني رحمةالله عليه
    مقدمه ناشر .
    كـتـاب حاضر در اصل تقريرات امام خمينى ، قدس الله روحه ، بوده است كه مضامين آن را در مـدرسـه فـيـضـيـه و ملا صادق در قم براى شاگردان خود ايراد فرموده بودند؛ سپس تـصـمـيـم گـرفـتند كتابى در همين زمينه تاءليف كنند، و اين كتاب را در 1358 ه  ق . به پايان آوردند.
    33
    حـديـث از احـاديث اين دفتر مربوط به اخلاقيات و مهلكات و منجيات ، و 7 حديث آخر در بـاب اعـتـقـادات و معارف است . پـاك نـيـز اسـتـفـادت جـسـتـه انـد كـه در بـيـن آنـان در درجـه اول مـعـلم روحـانـى و ارجـمـنـد خود ايشان ، مرحوم شاه آبادى ، است كه در زمان تاءليف اين كتاب در قيد حيات بوده اند.
    7
    حـديـث آخـر كـتـاب در شـرح مـطـالبـى اسـت كـه از سـنـگـيـنـتـريـن و در عـيـن حـال عـاليـتـريـن و نـفـيـسـتـريـن مـطـالب و مـبـاحـث عـرفـانـى مـحـسـوب اسـت . مـبـاحـثـى از قـبـيـل جـبر و تفويض عرفانى ، بحث ذات و و اسماء و صفات حق تعالى ، شناخت بارى و آفرينش آدم بر صورت او، و مانند آن . اين احاديث را كه همه بنيه و جنبه عرفانى دارند و هـر يـك از مـستندات محكم عارفان است طبعا معظم له به مذاق عرفان تفسير كرده اند
    در شرح اين احاديث به طرح مباحث نفيس   عرفانى پرداخته اند، اما چنانكه فرموده اند همه جا توجه داشته اند كه عقايد غـيـر مـسـتـفـاد از شـرع را در شـرح خـويـش   وارد نسازند و بر وفق منهج مستقيم شرع گام بردارند، و گاه به تناسب به ايرادات اهل قشور نيز پاسخ گفته اند.
    معجل عهده دار باز نمودن همه نفايس اين اثر نتواند بود. .

    مقدمه
    بـسـم الله الرحـمن الرحيم الحمدلله رب العالمين ، و الصلاة على محمد و آله اجمعين ، و لعنة الله على اعدائهم الى يوم الدين .
    خـداونـدا، آيـنـه دل را به نور اخلاص روشنى بخش ؛ و زنگار شرك و دوبينى را از لوح دل پـاك گـردان ؛ و شـاهـراه سـعـادت و نـجـات را بـه ايـن بـيـچـارگان بيابان حيرت و ضـلالت بـنـما؛ و ما را به اخلاق كريمانه متخلق فرما؛ و از نفحات و جلوه هاى خاص خود كـه مـخـتـص اوليـاء درگـاه اسـت مـا را نـصـيـبـى ده ؛ و لشـكـر شـيـطـان و جـهـل را از مـملكت قلوب ما خارج فرما؛ و جنود علم و حكمت و رحمان را به جاى آنها جايگزين كـن ؛ و ما را با حب خود و خاصان درگاهت از اين سراى درگذران ؛ و در وقت مرگ و بعد از آن با ما با رحمت خود رفتار فرما؛ و عاقبت كار ما را با سعادت قرين كن ؛ بحق محمد و آله الطاهرين ، صلوات الله عليهم اءجمعين .
    و بـعـد، ايـن بـنـده بـى بـضـاعـت ضـعـيـف مـدتـى بـود بـا خـود حـديـث مـى كـردم كـه چـهـل حـديـث از احـاديـث اهل بيت عصمت و طهارت ، عليهم السلام ، كه در كتب معتبره اصحاب و علماء، رضوان الله عليهم ، ثبت است ، جمع آورى كرده ، و هر يك را به مناسبت شرحى كند كـه با حال عامه مناسبتى داشته باشد، و از اين جهت آن را به زبان فارسى نگاشته كه فـارسـى زبـانـان نـيـز از آن بـهـره بـرگـيـرنـد؛ شـايـد، ان شـاءالله ، مشمول حديث شريف ختمى مرتبت ، صلى الله عليه و آله ، شوم كه فرموده است :
    من حفظ على امتى اربعين حديثا ينتفعون بها بعثه الله يوم القيمة فقيها عالما(2).
    تـا بحمدالله و حسن توفيقه موفق به شروع آن شدم و از خداى تعالى توفيق اتمام مى طلبم . انه ولى التوفيق .
    الحديث الاول
    حديث اول
    اخـبـرنـى اجـازة ، مـكاتبة و مشافهة (3)عدة من المشايخ العظام و الثقات الكرام منهم الشـيـخ العـلامـة المـتـكـلم الفـقـيـه الاصـولى الاديـب المـتـبـحـر الشـيـخ مـحـمـد رضـا آل العـلامـة الوفى الشيخ محمد تقى الاصفهانى (4)ـ ادام الله توفيقه ـ حين تشرفه بـقـم الشـريـف ، و الشـيـخ العـالم الجـليـل المـتعبد الثقة الثبت الحاج شيخ عباس القمى (5)ـ دام تـوفـيـقـه ـ كـلا هما عن المولى العالم الزاهد العابد الفقيه المحدث الا ميرزا حـسـيـن النـورى (6)ـ نـورالله مـرقـده الشريف ـ عن العلامة الشيخ مرتضى الانصارى (7)، قـدس الله سـره . و مـنهم السيد السند الفقيه المتكلم الثقه العين الثبت العلامة السـيـد مـحـسـن الامـيـن العـامـلى ،(8)ادام الله تـاءيـيـداتـه ، عن الفقيه العلام ، صاحب المـصنفات العديدة السيد محمد بن هاشم الموسوى الرضوى الهندى ،(9)المجاور فى النـجـف الاشـرف حـيـا و مـيـتا، قدس الله سره ، عن العلامة الانصارى . و منهم السيد العالم الثـقـة الثبت السيد ابوالقاسم الدهكردى الاصفهانى ،(10)عن السيد السند الامجد الا ميرزا محمد هاشم الاصفهانى ،(11)قدس سره ، عن العلامة الانصارى (و لنا طرق اخرى غير منتهية الى الشيخ تركناها) عن المولى الافضل احمد النراقى ،(12)عن السيد مهدى المـدعـو بـبـحـر العـلوم صـاحـب الكـرامـات ،(13)رضـوان الله عـليـه ، عـن اسـتـاد الكـل الاقـا مـحـمـد بـاقـر البـهـبـهـانـى ،(14)عـن والده الاكـمـل مـحـمـد اكـمـل ،(15)عـن المـولى مـحـمد باقر المجلسى ،(16)عن والده المحقق المـولى مـحـمـد تـقـى المـجـلسـى ،(17)عـن الشيخ المحقق البهائى ،(18)عن والده الشيخ حسين ،(19)عن الشيخ زين الدين الشهير بالشهيد الثانى ،(20)عن الشيخ عـلى بـن عـبـد العـالى المـيـسـى ،(21)عن الشيخ شمس الدين محمد بن الموذن الجزينى ،(22)عـن الشـيـخ ضياء الدين على ،(23)عن والده الحائز للمرتبتين الشيخ شمس الديـن مـحمد بن مكى ،(24)عن الشيخ ابى طالب محمد فخر المحققين ،(25)عن والده آيـة الله الحـسن بن مطهر العلامة الحلى ،(26)عن الشيخ ابى القاسم جعفر بن الحسن بن سعيد الحلى المحقق على الاطلاق ،(27)عن السيد ابى على فخار بن المعد الموسوى ،(28)عـن الشـيـخ شـاذان بن جبرئيل القمى ،(29)عن الشيخ محمد بن ابى القاسم الطـبـرى ،(30)عـن الشيخ ابى على الحسن ،(31)عن والده شيخ الطائفه ابى جعفر مـحـمـد بن الحسن الطوسى (32)جامع التهذيب و الاستبصار، عن امام الفقهاء و المتكلمين الشـيـخ ابـى عـبـدالله مـحـمـد بـن مـحـمـد بن نعمان الشيخ المفيد،(33)عن شيخه رئيس المـحـدثـيـن الشـيـخ ابـى جـعـفـر مـحـمد بن على بن الحسين بن موسى بن بابويه القمى (34)صـاحـب كـتـاب مـن لايـحـضـره الفـقيه ، عن الشيخ ابى القاسم جعفر بن قـولويـه ،(35)عـن الشـيخ الاجل ثقة الاسلام محمد بن يعقوب الكلينى (36)صاحب الكـافـى ، عـن عـلى بـن ابـراهـيـم ،(37)عـن ابـيه ،(38)عن النوفلى ،(39)عن السـكونى ،(40)عن ابى عبدالله ، عليه السلام : ان النبى ، صلى الله عليه و آله ، بـعـث سـريـة فـلمـا رجـعـوا قال : مرحبا بقوم ، قضوا الجهاد الاصغر، و بقى عليهم الجهاد الاكـبـر. فـقـيـل : يـا رسـول الله مـا الجـهـاد الاكـبـر؟ قال : جهاد النفس .(41)
    ترجمه :
    سـكـونى از حضرت ابى عبدالله الصادق ، عليه السلام ، حديث كند كه فرمود: همانا پـيـغـمـبـر، صـلى الله عـليه و آله ، فرستاد لشكرى را. پس چون كه برگشتند فرمود: آفـريـن بـاد بـه گروهى كه به جاى آوردند جهاد كوچك را، و به جاى ماند بر آنها جهاد بزرگ . گفته شد اى پيغمبر خدا چيست جهاد بزرگ ؟ فرمود: جهاد نفس است .
    شـرح السـريـة قـطـعـة مـن الجـيـش . يـقـال : خـيـر السـرايـا اربـع مـائة رجل .(42)باقى الفاظ روايت معلوم است .
    بدان كه انسان اعجوبه اى است داراى دو نشئة و دو عالم : نشئه ظاهره ملكيه دنيويه كه آن بـدن او اسـت ؛ و نشئه باطنه غيبيه ملكوتيه كه از عالم ديگر است . و نفس او، كه از عالم غـيـب و مـلكوت است ، داراى مقامات و درجاتى است كه به طريق كلى گاهى تقسيم كرده اند آن را بـه هـفـت قـسـمـت ،(43)و گـاهى به چهار قسمت ،(44)و گاهى به سه قسمت ،(45)و گـاهـى بـه دو قـسـمت .(46)و از براى هر يك از مقامات و درجات آن جنودى اسـت رحـمـانـى و عـقـلانى ، كه آن را جذب به ملكوت اعلى و دعوت به سعادت مى كنند، و جـنـودى اسـت شـيـطانى و جهلانى كه آن را جذب به ملكوت سفلى و دعوت به شقاوت مى كـنـنـد. و هـميشه بين اين دو لشكر جدال و نزاع است ، و انسان ميدان جنگ اين دو طايفه است : اگـر جـنود رحمانى غالب شد، انسان از اهل سعادت و رحمت است و در سلك ملائكه منخرط، و در زمـره انـبـيـا و اوليـا و صـالحـيـن مـحـشـور اسـت ، و اگـر جـنـود شـيـطـانـى و لشـكـر جـهـل غالب آمد، انسان از اهل شقاوت و غضب است ، و در زمره شياطين و كفار و محرومين محشور اسـت . و چـون در ايـن اوراق بناى تفصيل نيست ، به بعضى مقامات نفس اشاره كرده و وجوه سـعـادت و شـقـاوت آن را اجمالا بيان نموده ، كيفيت جهاد نفس را در آن مقام بيان مى كنيم . ان شاءالله .
    مقام اول : نشئه ملك و ظاهر
    فصل ، اشاره به مقام اول نفس
    بدان كه مقام اول نفس و منزل اسفل آن ، منزل ملك و ظاهر و دنياى آن است ، كه اشعه و انـوار غـيـبـيـه آن در ايـن بـدن مـحـسوس و بنيه ظاهره تابيده و او را زندگانى عرضى بـخـشـيـده و در ايـن بدن كرده ، و ميدان جنگ آن همين بدن است ، و قواى ظاهره آن ، لشكر آن اسـت كـه در اقاليم سبعه ملكيه ، يعنى گوش و چشم و زبان و شكم و فرج و دست و پا، بسط پيدا كرده . و تمام اين قواى منتشره در اين ممالك سبعه در تحت تصرف نفس است به مقام وهم ، زيرا كه وهم سلطان قواى ظاهره و باطنه نفس است . پس اگر وهم حكومت نـمـود در آنـهـا بـه تـصرف خود يا شيطان ، اين قوا جنود شيطان گردند و مملكت در تحت سـلطـنـت شـيـطـان واقـع شـود، و لشـكـر رحـمـان و جـنـود عـقل مضمحل گردند و شكست خورده رخت از نشئه ملك و دنياى انسان دركشند و هجرت نمايند، و مـمـلكـت خـاص بـه شـيـطـان گـردد. و اگـر وهـم در تـحـت تـصـرف عـقـل و شـرع در آنـهـا تـصـرف نـمـايـد و حـركـات و سـكـنـات آنـهـا در تـحـت نـظـام عـقـل و شرع باشد، مملكت رحمانى و عقلانى شود و شيطان و جنودش از آن رخت بربندند و دامن در كشند. پس جهاد نفس كه جهاد بزرگ است ، و از كشته شدن در راه حق تعالى بالاتر اسـت ، در ايـن مـقام عبارت است از غلبه كردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن ، و مملكت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن است .
    فصل ، در تفكر است
    بـدان كـه اول شـرط مـجـاهـده بـا نـفـس و حـركت به جانب حق تعالى تفكر است . و بعضى از علماى اخلاق آن را در بدايات در مرتبه پنجم قرار داده اند.(47)و آن نيز در مقام خود صحيح است .
    و تـفـكـر در ايـن مـقام عبارت است از آنكه انسان لااقل در هر شب و روزى مقدارى ـ ولو كم هم بـاشـد ـ فـكر كند در اينكه آيا مولاى او كه او را در اين دنيا آورده و تمام اسباب آسايش و راحـتـى را از بـراى او فـراهـم كـرده ، و بـدن سـالم و قـواى صـحـيحه ، كه هر يك داراى منافعى است كه عقل هر كس را حيران ميكند. به او عنايت كرده ، و اين همه بسط بساط نعمت و رحـمـت كـرده ، و از طـرفـى هـم ايـن هـمـه انـبـيـا فـرسـتـاده ، و كـتـابـهـا نـازل كرده و راهنماييها نموده و دعوتها كرده ، آيا وظيفه ما با اين مولاى مالك الملوك چيست ؟ آيـا تـمـام اين بساط فقط براى همين حيات حيوانى و اداره كردن شهوت است كه با تمام حـيـوانـات شـريـك هـستيم ، يا مقصود ديگرى در كار است ؟ آيا انبياء كرام و اولياء معظم و حـكـمـاى بـزرگ و عـلمـاى هـر مـلت كـه مـردم را دعـوت بـه قـانـون عقل و شرع مى كردند و آنها را از شهوات حيوانى و از اين دنياى فانى پرهيز مى دادند با آنـهـا دشـمـن داشـتـنـد و دارنـد، يـا راه صـلاح مـا بـيـچـاره هـاى فـرو رفـتـه در شهوات را مثل ما نمى دانستند؟
    اگـر انـسـان عـاقل لحظه اى فكر كند مى فهمد كه مقصود از اين بساط چيز ديگر است ، و منظور از اين خلقت عالم بالا و بزرگترى است ، و اين حيات حيوانى مقصود بالذات نيست . و انـسـان عـاقـل بـايـد در فـكـر خـودش بـاشـد، و بـه حال بيچارگى خودش رحم كند و با خود خطاب كند: اى نفس شقى كه سالهاى دراز در پى شـهـوات عـمـر خـود را صـرف كـردى و چـيزى جز حسرت نصيبت نشد، خوب است قدرى به حـال خـود رحم كنى ، از مالك الملوك حيا كنى ، و قدرى در راه مقصود اصلى قدم زنى ، كه آن مـوجـب حيات هميشگى و سعادت دائمى است ، و سعادت هميشگى را مفروش به شهوات چند روزه فـانى ، كه آن هم به دست نمى آيد حتى با زحمتهاى طاقت فرسا. قدرى فكر كن در حـال اهـل دنيا از سابقين تا اين زمان كه مى بينى . ملاحظه كن زحمتهاى آنها و رنجهاى آنها در مقابل راحتى آنها چقدر زيادتر و بالاتر است ، در صورتى كه براى هر كس هم راحتى و خوشى پيدا نمى شود. آن انسانى كه در صورت انسان و از جنود شيطان است و از طرف او مـبـعـوث اسـت و تـو را دعـوت بـه شـهوات مى كند و مى گويد زندگانى مادى را بايد تـامـيـن كـرد، قـدرى در حـال خود او تاءمل كن ، و قدرى او را استنطاق كن ببين آيا خودش از وضعيت راضى است ؟ يا آنكه خودش مبتلا است مى خواهد بيچاره ديگرى را هم مبتلا كند؟
    و در هـر حـال از خـداى خـود با عجز و زارى تمنا كن كه تو را آشنا كند و وظايف خودت كه بايد منظور شود ما بين تو و او. و اميد است اين تفكر كه به قصد مجاهده با شيطان و نفس امـاره اسـت ، راه ديـگـرى بـراى تـو بـنـمـايـانـد و مـوفـق شـوى بـه منزل ديگر از مجاهده .
    فصل ، در عزم است
    مـنـزل ديـگـر كـه بـعـد از تـفـكـر از بـراى انـسـان مـجـاهـد پـيـش مـى آيـد، مـنـزل عـزم اسـت . (و ايـن غـيـر از اراده است كه شيخ  الرئيس (48)در اشارات آن را اول درجات عارفين دانسته .)(49)
    بـعـضـى از مـشـايـخ مـا، اءطـال الله عمره ، مى فرمودند كه عزم جوهره انسانيت و ميزان امتياز انسان است ، و تفاوت درجات انسان به تفاوت درجات عزم او است .
    و عزمى كه مناسب با اين مقام است عبارت است از بناگذارى و تصميم بر ترك معاصى ، و فعل واجبات ، و جبران آنچه از او فوت شده در ايام حيات ، و بالاخره عزم بر اينكه ظاهر و صـورت خـود را انـسـان عـقـلى و شـرعـى نـمـايـد كـه شـرع و عـقـل بـه حـسب ظاهر حكم كنند كه اين شخص ، انسان است . و انسان شرعى عبارت از آن است كـه مـوافـق مـطـلوبـات شـرع رفـتـار كـنـد، و ظـاهـرش ظـاهـر رسـول اكـرم ، صلى الله عليه و آله ، باشد، و تاءسى به آن بزرگوار بكند در جميع حـركـات و سـكنات و در تمام افعال و تروك . و اين امرى است بس ممكن ، زيرا كه ظاهر را مثل آن سرور كردن امرى است مقدور هر يك از بندگان خدا.
    و بـدان كـه هـيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمى شود مگر آنكه ابتدا كند انسان از ظاهر شـريـعت . و تا انسان متاءدب به آداب شريعت حقه نشود، هيچيك از اخلاق حسنه از براى او بـه حـقـيـقـت پيدا نشود، و ممكن نيست كه نور معرفت الهى در قلب او جلوه كند و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منكشف شود. و پس از انكشاف حقيقت و بروز انوار معارف در قلب نـيـز مـتـاءدب بـه آداب ظـاهـره خـواهـد بـود. و از ايـن جـهـت دعـوى بـعـضـى بـاطـل اسـت كـه بـه ترك ظاهر. علم باطن پيدا شود. يا پس از پيدايش آن به آداب ظاهره احـتـيـاج نباشد. و اين از جهل گوينده است به مقامات عبادت و مدارج انسانيت . و شايد موفق شدم به بيان بعضى از آن در اين ورقه ها، انشاءالله تعالى .
    فصل ، اهميت عزم در ترك معاصى و انجام تكاليف
    اى عـزيـز، بـكـوش تـا صـاحب عزم و داراى اراده شوى ، كه خداى نخواسته اگر بى عزم از اين دنيا هجرت كنى ، انسان صورى بيمغزى هستى كه در آن عالم به صورت انـسـان مـحـشور نشوى ، زيرا كه آن عالم محل كشف باطن و ظهور سريره است . و جرئت بر مـعـاصى كم كم انسان را بى عزم مى كند، و اين جوهر شريف را از انسان مى ربايد. استاد مـعـظم ما، دام ظله ، مى فرمودند بيشتر از هر چه گوش كردن به تغنيات سلب اراده و عزم از انسان مى كند.
    پـس اى بـرادر، از مـعـاصـى احـتراز كن ، و عزم هجرت به سوى حق تعالى نما، و ظاهر را ظـاهـر انـسـان كـن ، و خـود را در سـلك اربـاب شـرايـع داخـل كـن ، و از خـداونـد تـبـارك و تـعـالى در خـلوات بـخـواه كـه ترا در اين مقصد همراهى فـرمـايـد، و رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، و اهـل بـيت او را شفيع قرار ده كه خداوند به توفيق عنايت فرمايد و از تو دستگيرى نمايد در لغـزشـهـايـى كه در پيش دارى ، زيرا كه انسان در ايام حيات لغزشگاههاى عميقى دارد كـه مـمـكن است در آن واحد به پرتگاه هلاكت چنان افتد كه ديگر نتواند از براى خود چاره بـكـنـد، بـلكـه در صـدد چـاره جـويـى هـم بـرنـيـايـد ، بـلكـه شـايـد شـفـاعت شافعين هم شامل حال او نشود. نعوذبالله منها.
    فصل ، در مشارطه و مراقبه و محاسبه است
    و از امورى كه لازم است از براى مجاهد، مشارطه و مراقبه و محاسبه است . مشارطه آن اسـت كـه در اول روز مثلا با خود شرط كند كه امروز برخلاف فرموده خداوند تبارك و تعالى رفتار نكند. و اين مطلب را تصميم بگيرد. و معلوم است يك روز خلاف نكردن امرى اسـت خـيـلى سـهـل ، انسان مى تواند به آسانى از عهده برآيد. تو عازم شو و شرط كن و تـجـربـه نـمـا بـبـيـن چقدر سهل است . ممكن است شيطان و جنود آن ملعون بر تو اين امر را بزرگ نمايش دهند، ولى اين از تلبيسات آن ملعون است ، او را از روى واقع و قلب لعن كن ، و اوهام باطله را از قلب بيرون كن ، و يك روز تجربه كن ، آن وقت تصديق خواهى كرد.
    و پـس از ايـن مـشارطه ، بايد وارد مراقبه شوى . و آن چنان است كه در تمام مدت شـرط. مـتـوجـه عـمـل بـه آن بـاشـى ، و خـود را مـلزم بـدانـى بـه عمل كردن به آن ، و اگر خداى نخواسته در دلت افتاد كه امرى را مرتكب شوى كه خلاف فـرمـوده خـداسـت ، بدان كه اين از شيطان و جنود اوست كه مى خواهند تو را از شرطى كه كـردى بـاز دارنـد. بـه آنـهـا لعـنـت كـن و از شـر آنـهـا بـه خـداونـد پـنـاه بـبـر، و آن خيال باطل را از دل بيرون نما، و به شيطان بگو كه من يك امروز با خود شرط كردم كه خـلاف فرمان خداوند تعالى نكنم ، ولى نعمت من سالهاى دراز است به من نعمت داده ، صحت و سـلامـت و امنيت مرحمت فرموده و مرحمتهايى كرده كه اگر تا ابد خدمت او كنم از عهده يكى از آنها برنمى آيم سزاوار نيست يك شرط جزئى را وفا نكنم . اميد است انشاءالله شيطان طرد شود و منصرف گردد و جنود رحمان غالب آيد. و اين مراقبه با هيچ يك از كارهاى تو، از قبيل كسب و سفر و تحصيل و غيرها، منافات ندارد.
    و بـه هـمـيـن حال باشى تا شب كه موقع محاسبه است . و آن عبارت است از اينكه حـساب نفس را بكشى در اين شرطى كه با خداى خود كردى كه آيا به جا آورد، و با ولى نـعـمـت خـود در ايـن معامله جزئى خيانت نكردى ؟ اگر درست وفا كردى ، شكر خدا كن در اين توفيق و بدان كه يك قدم پيش رفتى و مورد نظر الهى شدى ، و خداوند انشاءالله تو را راهـنـمايى مى كند در پيشرفت امور دنيا و آخرت ، و كار فردا آسانتر خواهد شد. چندى به اين عمل مواظبت كن ، اميد است ملكه گردد از براى تو به طورى كه از براى تو كار خيلى سـهـل و آسـان شـود، بلكه آن وقت لذت مى برى از اطاعت فرمان خدا و از ترك معاصى در هـمـين عالم ، با اينكه اينجا عالم جزا نيست لذت مى برد و جزاى الهى اثر مى كند و تو را ملتذ مى نمايد.
    و بدان كه خداى تبارك و تعالى تكليف شاق بر تو نكرده و چيزى كه از عهده تو خارج اسـت و در خـور طـاقت تو نيست بر تو تحميل نفرموده ، لكن شيطان و لشكر او كار را بر تـو مـشـكل جلوه مى دهند. و اگر خداى نخواسته در وقت محاسبه ديدى سستى و فتورى شده در شـرطـى كـه كـردى ، از خـداى تعالى معذرت بخواه و بنا بگذار كه فردا مردانه به عمل شرط قيام كنى . و به اين حال باشى تا خداى تعالى ابواب توفيق و سعادت را بر روى تو باز كند و تو را به صراط مستقيم انسانيت برساند.
    فصل ، در تذكر است
    و از امـورى كـه انـسـان را معاونت كامل مى نمايد در مجاهده با نفس و شيطان ، و بايد انسان سـالك مـجاهد خيلى مواظب آن باشد، تذكر است . و ما اين مقام را به ذكر آن ختم مى كـنيم با اينكه خيلى از مطالب باقى است . و آن در اين مقام عبارت است از ياد خداى تعالى و نعمتهايى كه به انسان مرحمت فرموده .
    بـدان كه از امور فطريه ، كه هر انسان جبلة و فطرة بدان حكم مى كند، احترام منعم است . و هر كس در كتاب ذات خود اگر تاءملى كند، مى بيند كه مسطور است كه بايد از كسى كه به انسان نعمتى داد احترام كند. و معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بـى غـرضـتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بيشتر است . مثلا فرق واضح است در احترام بين كسى كه به شما يك اسب مى دهد و آن منظور نظرش هست ، با كسى كه يك ده شـشـدانگى بدهد و در اين دادن منتى هم نگذارد. مثلا اگر دكترى شما را از كورى نجات داد فطرتا او را احترام مى كنيد، و اگر از مرگ نجات داد بيشتر احترام مى كنيد. اكنون ملاحظه كن نعمتهاى ظاهره و باطنه كه مالك الملوك جل شاءنه به ما مرحمت كرده كه اگر جن و انس بخواهند يكى از آنها را به ما بدهند نمى توانند و ما از آن غفلت داريم . مثلا اين هوايى كه ما شب و روز از آن استفاده مى كنيم و حيات ما و همه موجودات محيط بسته به وجود آن است ، كـه اگـر يـك ربـع سـاعت نباشد هيچ حيوانى زنده نمى ماند، چه نعمت بزرگى است ، كه اگر تمام جن و انس بخواهند شبيه آن را به ما بدهند عاجزند. و همين طور قدرى متذكر شو سـايـر نـعـيـم الهـى را از قـبـيـل صـحـت بـدن (و) قـواى ظـاهـره از قـبـيـل چـشـم و گـوش و ذوق و لمـس ، و قـواى بـاطـنـه از قـبـيـل خـيـال و وهـم و عقل و غير آن ، كه هر يك منافعى دارد كه حد ندارد. تمام اينها را مالك المـلوك بـه مـا عـنـايـت فـرمـوده بـدون ايـنـكـه از او بـخـواهيم ، و بدون اينكه به ما منتى تـحـمـيـل فـرمـايد. و به اينها نيز اكتفا نفرموده و انبيا و پيغمبران فرستاده و كتبى فرو فـرسـتـاده و راه سـعـادت و شـقـاوت و بهشت و جهنم را به ما نموده ، و هر چه محتاج به او بـوديـم در دنـيـا و آخـرت بـه مـا عنايت فرموده ، بدون اينكه به طاعت و عبادت ما احتياجى داشـتـه بـاشـد، يا به حال او طاعت و معصيت ما فرقى كند. فقط از براى نفع خود ما امر و نـهـى فـرمـوده . بـعـد از تـذكـر ايـن نـعمتها و هزاران نعمتهاى ديگر، كه حقيقتا از شمردن كليات آن تمام بشر عاجز است چه برسد به جزئيات آن ، آيا در فطرت شما احترام همچو مـنـعـمـى لازم اسـت ؟ و آيـا خـيـانـت نـمـودن بـه هـمـچـو ولى نـعـمـتـى در نـظـر عقل چه حالى دارد؟
    و نيز از امورى كه در فطرت ثبت و مسطور است احترام شخص بزرگ و عظيم است . اين همه احتراماتى كه مردم از اهل دنيا و ثروت مى كنند و از سلاطين و بزرگان مى نمايند، براى ايـن اسـت كه آنها را بزرگ و عظيم تشخيص   داده اند. آيا چه عظمتى به عظمت و بزرگى مـالك الملوك است كه دنياى پست و مخلوق ناقابل آن ، كه كوچكترين عوالم است و تنگترين نـشـآت اسـت ، تـاكـنـون عـقـل هيچ موجودى به آن ، نرسيده ؟ بلكه به همين منظومه شمسى خـودمان ، كه از منظومات شمسى ديگر كوچكتر و در پيش شموس ديگر قدر محسوس ندارد، مـسـتكشفين بزرگ دنيا اطلاع پيدا نكرده اند. آيا اين عظيم كه با يك اشاره اين همه عوالم و هـزاران هـزار عـوالم غـيـبـه را خـلق فـرمـوده لازم الاحـتـرام نـيـسـت در فـطـرت عقل ؟
    و نـيـز، حـاضر در كتاب فطرت لازم الاحترام است . مى بينيد كه اگر انسان از كسى خداى نـكـرده بـدگـويى كند در غيابش   ، اگر حاضر شد فطرتا سكوت مى كند و از او احترام مى نمايد. و معلوم است خداى تبارك و تعالى در همه جا حاضر و تمام ممالك وجود در تحت نظر او اداره مى شود، بلكه همه نفس حضور و همه عالم محضر ربوبيت است .
    اكـنـون مـتـذكـر شـو اى نفس خبيث نويسنده كه چه ظلمى است بزرگ و چه گناهى است عظيم اگـر مـعـصـيـت هـمـچـو عـظـيمى را به نعمت خودش كه قواى تو است در محضر مقدس خودش بـنـمايى . آيا اگر داراى يك خردله حيا باشى ، نبايد از خجلت آب شوى و به زمين فرو بروى ؟
    پـس ، اى عزيز متذكر عظمت خداى خودت باش ، و متذكر نعمتها و مرحمتهاى او شو، و متذكر حـضور باش ، و ترك كن نافرمانى او را، و در اين جنگ بزرگ بر جنود شيطان غلبه كن ، و مـمـلكـت خـود را مـمـلكـت رحـمـانـى و حـقـانـى كـن ، و بـه جـاى جـنـود شـيـطـان مـحـل اقـامـت لشـكـر حـق تـعالى نما، تا آنكه خداوند تبارك و تعالى تو را توفيق دهد در مـجـاهـده مـقـام ديـگـر و در مـيدان جنگ بزرگتر كه در پيش است ، و آن جهاد نفس است در عالم باطن و مقام دوم نفس   كه ان شاءالله به آن اشاره مى كنيم .
    و بـاز تـذكـر دهـم كـه در هـر حـال به خود اميدى نداشته باش كه از غير خداى تعالى از كـسـى كارى برنمى آيد. و از خود حق تعالى با تضرع و زارى توفيق بخواه كه تو را در اين مجاهده اعانت فرمايد تا بلكه ان شاءالله غالب آيى . انه ولى التوفيق .
    مقام دوم : نشئه باطن و ملكوت
    بـدان كـه از بـراى نـفـس انـسـانـى يـك مـمـلكـت و مقام ديگر است كه آن مملكت باطن و نشئه مـلكـوت اوسـت كـه جـنود نفس در آنجا بيشتر و مهمتر از مملكت ظاهر است . و نزاع و جـدال بـيـن جـنـود رحـمـانـى و شـيـطانى در آنجا عظيمتر و مغالبه در آن نشئه بيشتر و با اهـمـيـتـتـر اسـت . بـلكـه هـر چـه در مـمـلكـت ظـاهـر اسـت از آنـجـا تنزل كرده و ظهور در ملك نموده ، و اگر هر يك از جنود رحمانى و شيطانى در آن مـملكت غالب آيند، در اين مملكت نيز غالب شوند. و جهاد نفس در اين مقام پيش مشايخ عظام از اهـل سـلوك و اخـلاق خـيـلى اهـمـيـت دارد، بلكه مى توان جستجوشمه تمام سعادات و شقاوات و درجات و دركات را آن مقام دانست . انسان بايد خيلى ملتفت خود در اين جهاد باشد.
    ممكن است خداى نخواسته به واسطه مغلوبيت جنود رحمانى در آن مملكت و خالى گذاشتن آن را بـراى غـاصـبـيـن و نـااهلها از جنود شيطان ، هلاكت هميشگى از براى انسان پيدا شود كه قـابـل جـبـران نباشد، و شفاعت شافعين شامل حال او نگردد، و ارحم الراحمين ، نعوذبالله ، نـيـز بـه نـظـر سـخـط و غـضب به او نگاه كند، بلكه شفعاء او خصماء او شوند. واى بر كـسـى كـه شـفـيـع او خـصـمـش شـود. خـدا مى داند جه عذابهايى و ظلمهايى و سختيهايى و بـدبـخـتـيهايى دنبال اين غضب الهى و دشمنى اولياى حق است كه تمام آتشهاى جهنم تمام زقـومـهـا مـارهـا و عـقـربـهـا پـيـش آن هـيـچ اسـت . خـدا نـكـنـد آنـچـه حـكـمـا و عـرفـا و اهل رياضت و سلوك خبر مى دهند راجع به اين عذابها به سر ما ضعفا و بيچارگان بيايد، كـه تـمام عذابها كه تصور مى كنيد پيش آن سهل و آسان است ، و تمام جهنمها كه شنيديد پيش آن رحمت و بهشت است .
    غـالبـا وصـف جـهـنـم و بـهـشـت كـه در كـتـاب خـدا و اخـبـار انـبيا و اوليا شده جهنم و بهشت اعمال است كه از براى جزاى عملهاى خوب و بد تهيه شده است . گاهى اشاره خفيه اى نيز بـه بـهـشـت و جـهـنم اخلاق كه اهميتش بيشتر است شده ، و گاهى هم به بهشت لقاء و جهنم فراق ، كه از همه مهمتر است ، گرديده ، ولى همه در پرده و از براى اهلش . من و تو اهلش نيستيم . ولى خوب است منكر هم نشويم و ايمان داشته باشيم به هر چه خداوند و اوليايش فـرمـوده انـد، شـايد اين ايمان اجمالى هم براى ما فايده داشته باشد. گاهى هم ممكن است كـه انـكـار بـيـجـا و رد بـى موقع و بدون علم و فهم براى ما ضررهاى خيلى زياد داشته بـاشـد، و ايـن دنيا عالم التفات به آن ضررها نيست . مثلا تا شنيدى فلان حكيم يا فلان عـارف يا فلان مرتاض چيزى گفت كه به سليقه شما درست در نمى آيد و با ذائقه شما گوارا نيست ، حمل به باطل و خيال مكن . شايد آن مطلب منشاء داشته باشد از كتاب و سنت و عقل و شما به آن برنخورده باشيد. چه فرق مى كند كه يك نفر فقيه يك فتوى بدهد، از بـاب ديـات مثلا، كه شما كمتر ديده ايد. و شما بدون مراجعه به مدركش رد كنيد او را، يا آنـكـه يـك نـفر سالك الى الله يا عارف بالله يك حرف بزند راجع به معارف الهيه يا راجـع بـه احـوال بـهـشـت و جـهـنـم ، و شـمـا بـدون مـراجـعـه بـه مـدركـش او را رد كـنـيـد، سـهـل اسـت . تـوهـيـن كـنـيـد يـا جـسـارت نـمـائيـد. مـمـكـن اسـت آن شـخـصـى كـه اهـل آن وادى اسـت و صاحب آن فن است يك مدركى از كتاب خدا داشته باشد، يا از اخبار ائمه هـدى داشـتـه بـاشـد، و شـمـا بـه آن بـرنـخـورده بـاشـيـد، آن وقـت شـمـا رد خـدا و رسول كرديد بدون عذر موجه . و معلوم است به سليقه من درست نبود يا علم من به اين جا نرسيده بود يا از اهل منبر برخلاف آن شنيدم عذر نيست .
    در هـر حـال ، از مـقـصـود نـگـذرم . آنچه آنها راجع به بهشت اخلاق و ملكات و جهنم اخلاق و دركات گفته اند مصيبتى است كه طاقت شنيدنش را هم نداريم .
    پـس اى عـزيـز فـكـرى كـن و چاره جويى نما و راه نجاتى و وسيله خلاصى از براى خود پيدا كن . و به خداى ارحم الراحمين پناه ببر، و در شبهاى تاريك با تضرع و زارى از آن ذات مـقـدس تـمـنـا كـن كـه تو را اعانت كند در اين جهاد نفس ، تا ان شاءالله غالب شوى و مـمـلكـت (وجودت ) را رحمانى گردانى و جنود شيطان را از آن بيرون كنى ، و خانه را به دسـت صـاحـبـش دهـى تـا سـعادتها و بهجتها و رحمتهايى خداوند به تو عنايت فرمايد كه تـمـام چـيـزهـايـى كـه شـنـيدى از وصف بهشت و حور و قصور پيش آنها چيزى نباشد، و آن سلطنت كليه الهيه است كه خبر دادند اولياى خدا از اين ملت بيضاى حنيف ، و بالاتر از آن چيزهايى است كه نه گوش احدى شنيده و نه چشمى ديده و نه به قلب بشرى خطور كرده .(50)
    فصل ، در اشاره به بعضى قواى باطنيه است
    بـدان كـه خـداونـد تبارك و تعالى به يد قدرت و حكمتش در عالم غيب و باطن نفس قوايى خلق فرموده داراى منافع بيشمار به آنچه مورد بحث ما است در اين مورد سه قوه است و آن واهـمه و غضبيه و شهويه است . و هر يك از اين قوا منافع كثيره دارنـد از بـراى حفظ نوع و شخص و تعبير دنيا و آخرت ، كه علما ذكر كرده اند و اكنون ما را بـه آن احـتـيـاجـى نـيـسـت . و آنـچه لازم است در اين مقام تنبه دهم آن است كه اين سه قوه جستجوشمه تمام ملكات حسنه و سيئه و منشاء تمام صور غيبيه ملكوتيه است .
    و تـفـصيل اين اجمال آنكه انسان همين طور كه در اين دنيا يك صورت ملكى دنيا وى دارد كه خـداونـد تـبـارك و تـعـالى آن را در كـمال حسن و نيكويى و تركيب بديع خلق فرموده كه عـقـول تمام فلاسفه و بزرگان در آن متحير است و علم معرفة الاعضاء و تشريح تاكنون نتوانسته است معرفت درستى به حال آن پيدا كند و خداوند انسان را از بين مخلوقات امتياز داده بـه حـسـن تـركـيـب و جـمـال نـيـكـو مـنـظـر، كـذلك از بـراى او يـك صـورت و شكل ملكوتى غيبى است ، كه آن صورت تابع ملكات نفس و خلق باطن است در عالم بعد از مـوت ، چـه بـرزخ بـاشـد يـا قـيـامت . انسان اگر خلق باطن و ملكه و سريره اش انسانى بـاشـد، صـورت مـلكـوتـى او نـيـز صـورت انـسانى است . ولى اگر ملكاتش غير ملكات انـسـانـى بـاشـد، صورتش انسانى نيست و تابع آن سريره و ملكه است . مثلا اگر ملكه شـهوت و بهيميت بر باطن او غلبه كند و حكم مملكت باطن حكم بهيمه شود، انسان صورت مـلكـوتـيـش صـورت يـكى از بهائم است مناسب با آن خلق . و اگر ملكه غضب و سبعيت بر بـاطـن و سـريـره اش غلبه كند و حكم مملكت باطن و سريره حكم سبع شود، صورت غيبيه مـلكوتيه صورت يكى از اسباع است . و اگر وهم و شيطنت ملكه شد و باطن و سريره اش داراى مـلكـات شـيـطـانـيه شد، از قبيل خدعه ، تقلب ، نميمه ، غيبت ، صورت غيب و ملكوتش صورت يكى از شياطين است به مناسبت آن . و گاهى ممكن است به طريق تركيب دو ملكه يا چـنـد مـلكـه مـنـشـاء صـورت مـلكـوتـى شـود. آن وقـت بـه شـكل هيچ يك از حيوانات نمى شود، بلكه صورت غريبى پيدا مى كند كه هيچ آن صورت مـدهـش و موحش بدتركيب در اين عالم سابقه ندارد. از پيغمبر خدا، صلى الله عليه و آله ، نـقـل شـده كـه بـعضى مردم قيامت محشور مى شوند به صورتهايى كه نيكوست پيش آنها ميمون (ها) و انترها.(51)
    بـلكـه مـمـكـن اسـت از بـراى يـك نـفـر در آن عـالم چـنـد صـورت بـاشـد زيـرا كه آن عالم مـثـل ايـن عـالم نـيـسـت كـه يـك چـيـز بـيـش   از يـك صـورت قـبـول نـكـنـد. و ايـن مـطـلب مـطـابـق بـا بـرهـان نـيـز هـسـت و در محل خود مقرر است .
    و بـدان كـه مـيـزان در ايـن صـور مـخـتلفه ، كه يكى از آنها انسان است ، و باقى چيزهاى ديـگر، وقت خروج نفس است از اين بدن و پيدا شدن مملكت برزخ و غلبه سلطان آخرت كه اولش در بـرزخ اسـت . در وقـت خـروج از بـدن بـا هـر مـلكـه اى از دنـيـا رفـت با آن ملكه صورت آخرتى مى گيرد، و چشم ملكوتى برزخى او را مى بيند، و خود او هم وقت گشودن چـشـم بـرزخـى خـود را بـه هـر صورتى هست مى بيند، اگر چشم داشته باشد. لازم نيست كـسى كه در اين دنيا به صورتى هست آن جا هم به همان صورت باشد. خداى تعالى مى فرمايد (به ) نقل از بعضى كه در وقت حشر مى گويند: خدايا چرا مرا كور محشور كردى بـا آنكه در دنيا چشم داشتم ؟ جواب مى فرمايد: چون تو آيات ما را فراموش كردى امروز فـرامـوش شـدى .(52)اى بـيـچـاره ، تـو چـشـم مـلكـى ظاهر بين داشتى ، ولى باطن و مـلكـوتـت كـور بـود. كـورى خـودت را حـالا ادراك كـردى ، و الا از اول كـور بـودى ، چـشـم بـصـيـرت بـاطـنى كه آيات خدا را به آن مى بينند نداشتى . اى بيچاره ، تو قامت مستقيم و صورت خوش تركيب ملكى دارى ، ميزان ملكوت و باطن ، غير از ايـن اسـت ، بـايـد اسـتـقامت باطنى پيدا كنى تا مستقيم القامة در قيامت باشى . بايد روحت روح انـسانى باشد تا صورت عالم برزخ و آخرتت صورت انسان باشد. تو گمان مى كـنـى كـه عـالم غـيـب و بـاطـن ، كـه عـالم كـشـف سـرايـر و ظـهـور مـلكـات اسـت ، مـثـل عـالم ظـاهـر و دنـيـا است كه اختلاط و اشتباه در كار باشد: چشم و گوش و دست و پا و سـايـر اعـضـايـت ـ هـمـه بـا زبـانـهـاى مـلكـوتـى ، بـلكـه بـه قول بعضى با صورتهاى ملكوتى ، شهادت به هر چه كردى مى دهند.
    هـان اى عـزيـز گـوش دل بـاز كـن و دامـن هـمـت بـه كـمـر زن و بـه حـال بـدبـخـتى خود رحم كن ، شايد از اين عالم به صورت انسان گردانى و از اين عالم بـه صـورت آدمـى بـيـرون روى كه آن وقت از اهل نجات و سعادتى . مبادا گمان كنى اينها موعظه و خطابه است ، اينها همه نتيجه برهان حكمى حكماى عظام و كشف اصحاب رياضت و اخـبـار صـادقـيـن و مـعـصـومـيـن اسـت ، در ايـن اوراق بـنـاى اقـامـه بـرهـان و نقل اخبار و آثار زياد نيست .
    فصل ، در بيان جلوگيرى انبيا از اطلاق طبيعت
    بـدان كه وهم و غضب و شهوت ممكن است از جنود رحمانى باشد و موجب سعادت و خوشبختى انسان گردند، اگر آنها را تسليم عقل سليم و انبياء عظيم الشاءن نمايى . و ممكن است از جـنـود شـيـطـانـى بـاشـند، اگر آنها را سر خودگردانى و وهم بر آن دو قوه با اطـلاق عنان حكومت دهى . و اين نيز پوشيده نماند كه هيچ يك از انبياء عظام ، عليهم السلام ، جـلوى شـهـوت و غضب و وهم را به طور كلى نگرفته اند، و هيچ داعى الى الله تاكنون نگفته است بايد شهوت را بكلى كشت و نائره غضب را بكلى خاموش كرد و تدبير وهم را از دسـت داد، بـلكـه فـرموده اند بايد جلو آنها را گرفت كه در تحت ميزان عقلى و قـانـون الهـى انجام وظيفه دهند، زيرا اين قوا هر يك مى خواهند كار خود را انجام دهند و به مـقـصـود خـويـش نـايـل شـونـد اگر چه مستلزم فساد و هرج و مرج هم شود. مثلا نفس بهيمى مـسـتـغرق شهوت خود سر عنان گسيخته مى خواهد مقصد و مقصود خود را انجام دهد، اگر چه بـه زنـاى با محصنات در خانه كعبه باشد. و نفس غضوب خودسر مى خواهد انجام مطلوب خـود دهـد، اگـر چـه مـستلزم قتل انبياء و اوليا گردد. و نفس داراى واهمه شيطانيه مى خواهد كار خود را انجام دهد، اگر چه مستلزم فساد در ارض   باشد و عالم درهم و برهم گردد.
    انـبـيـاء، عـليـهـم السـلام ، آمـدنـد، قـانـونـهـا آوردنـد و كـتـابـهـاى آسـمـانـى بـر آنـهـا نـازل شـد كه جلوگيرى از اطلاق و زياده روى طبيعت كنند و نفس انسانى را در تحت قانون عـقـل و شـرع درآورنـد و آن را مـرتـاض و مـؤ دب كـنـنـد كـه خـارج از مـيـزان عـقـل و شـرع رفـتـار نكند. پس هر نفسى كه با قوانين الهيه و موازين عقليه ملكات خود را تـطبيق كرد، سعيد است و از اهل نجات مى باشد، و الا پناه ببرد به خداى تبارك و تعالى از آن شقاوتها و بدبختيها و ظلمتها و سختيها كه در پيش   دارد و از آن صورتهاى موحشه و مـدهـشـه كـه در بـرزخ و قـبـر و در قـيـامـت و جهنم مصاحب اوست ، و از نتيجه ملكات و اخلاق فاسده كه پايبند اوست .
    فصل ، در بيان ضبط خيال است
    بـدان كـه اول شرط از براى مجاهد در اين مقام و مقامات ديگر، كه مى توا(ند) منشاء غلبه بـر شـيـطـان و جـنـودش شـود، حـفـظ طـائر خـيـال اسـت . چـون كـه ايـن خيال مرغى است بس پرواز كن كه در هر آنى به شاخى خود را مى آويزد، و اين موجب بسى از بـدبـخـتـيـهـاسـت . و خـيـال يـكـى از دستاويزهاى شيطان است كه انسان را بواسطه آن بيچاره كرده به شقاوت دعوت مى كند.
    انـسـان مـجـاهـد كـه در صـدد اصلاح خود برآمده و مى خواهد باطن را صفايى دهد و از جنود ابـليـس آن را خـالى كند، بايد زمام خيال را در دست گيرد و نگذارد هر جا مى خواهد پرواز كـنـد، و مـانـع شـود از ايـنـكـه خـيـالهـاى فـاسـد بـاطـل بـراى او پـيـش آيـد، از قـبـيل خيال معاصى و شيطنت ، هميشه خيال خود را متوجه امور شريفه كند. و اين اگر چه در اول امـر قـدرى مـشـكـل به نظر مى رسد و شيطان و جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه مى دهـنـد، ولى بـا قدرى مراقبت و مواظبت امر سهل مى شود. ممكن است ، براى تجربه تو نيز چندى در صدد جمع خيال باشى و مواظبت كامل از آن كنى : هر وقت مى خواهد متوجه امر پستى و خـسـيـسـى شـود، آن را مـنـصـرف كـنـى و مـتـوجـه كـنـى بـه امـور ديـگـر، از قـبـيـل مـبـاحات يا امور راجحه شريفه . اگر ديدى نتيجه گرفتى ، شكر خداى تعالى كن بـر ايـن تـوفـيـق ، و ايـن مطلب را تعقيب كن شايد خداى تو به رحمت خود راهى براى تو باز كند از ملكوت كه هدايت شوى به صراط مستقيم انسانيت و كار سلوك الى الله تعالى براى تو آسان شود.
    و مـلتـفت باش كه خيالات فاسده قبيحه و تصورات باطله از القائات شيطان است كه مى خواهد جنود خود را در ممكلت باطن تو برقرار كند، و تو كه مجاهدى با شيطان و جنودش و مى خواهى صفحه نفس را مملكت الهى و رحمانى كنى ، بايد مواظب كيد آن لعين باشى و اين اوهام برخلاف رضاى حق تعالى را از خود دور نمايى تا ان شاءالله در اين جنگ داخلى اين سنگر را كه خيلى مهم است از دست شيطان و جنودش بگيرى ، كه اين سنگر به منزله سر حد است ، اگر اينجا غالب شدى اميدوار باش .
    و اى عـزيـز، از خـداى تـبـارك و تـعـالى در هر آن استعانت بجوى و استعانه كن در درگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض كن : بارالها، شيطان دشمن بزرگى است كه طمع بر انـبـيـا و اوليـاء بـزرگ تو داشته و دارد، تو خودت با اين بنده ضعيف گرفتار امانى و اوهـام باطله و خيالات و خرافات عاطله همراهى كن كه بتواند از عهده اين دشمن قوى برآيد و در اين ميدان جنگ با اين دشمن قوى كه سعادت و انسانيت مرا تهديد مى كند تو خودت با مـن هـمـراهى فرما كه بتوانم جنود او را از مملكت خاص تو خارج كنم و دست اين غاصب را از خانه مختص به تو كوتاه نمايم .
    فصل ، در موازنه است
    و از چـيـزهـايـى كـه انـسـان را در ايـن سـلوك مـعاونت مى كند و انسان بايد مواظب آن باشد مـوازنـه اسـت . و آن چـنـان اسـت كـه انـسـان عاقل منافع و مضار هر يك از اخلاق فاسده و ملكات رذيله را كه زاييده شده شهوت و غضب و واهمه است ، كه سر خودند و در تحت تصرف شيطان ، مقايسه كند با منافع و مضار هر يـك از اخـلاق حـسـنـه و فـضـايل نفسانيه و ملكات فاضله كه زاييده شده اينهاست كه تحت تـصـرف عقل و شرع اند. و ملاحظه كند آيا كدام يك را خوب است اقدام كند. مثلا منافعى كه از براى نفسى كه داراى شهوت مطلق العنان است و آن در او رسوخ پيدا كرده و ملكه مستقر شـده و از آن مـلكـات بـسـيـارى پـيـدا شده و رذايل بيشمارى فراهم آمده اين است كه به هر فجورى دسترسى پيدا كند مضايقه نكند، و هر مالى از هر راهى به دستش مى آيد از آن رو بـرگـردان نـبـاشـد، و هـر چـه مـطابق با ميل او است مرتكب شود، و اگر چه مستلزم هر امر فاسدى گردد.
    و مـنـافـع غـضـب كـه مـلكـه نـفـس شـد و از آن مـلكـات و رذايل ديگر پيدا شد آن است كه به هر كس دستش رسيد با قهر و غلبه ظلم كند، و هر كس بـا او مـخـتصر مقاومتى كند هر چه بتواند با او بكند، و با اندك ناملايمى جنگ و غوغا به پـا كـنـد، و بـه هـر وسـيـله شـده مـضار ناملايمات خود را از خود دور كند ولو منجر به هر فسادى در عالم هم بشود.
    و هـمـيـنطور منافع نفس صاحب واهمه شيطانيه كه در آن اين ملكه رسوخ پيدا كرده اين است كـه با هر شيطنت و خدعه شده كار غضب و شهوت را راه بيندازد، و با هر نقشه باطله شده بـر بـنـدگـان خـدا ريـاسـت كـند، گرچه به بيچاره نمودن يك عائله باشد يا به بينوا نمودن يك شهر يا مملكت .
    ايـنـهـا منافعى است كه اين قوا دارند در صورتى كه در تحت تصرف شيطان باشند. در صـورتـى كـه وقـتـى درسـت فـكـر كـنـيـد و مـلاحـظـه حـال ايـن اشـخـاص را بـنـمـايـيـد، هـر كـس هـر چـه قـوى هـم بـاشـد و هـر قـدر بـه آمـال و آرزويش هم برسد، باز هزار يك آمالش را به دست نياورده ، بلكه در اين عالم ممكن نـيـست آمال انسان اداره شود و هر كس به آرزويش   برسد، براى اينكه اين عالم دار مزاحمت اسـت و مـواد ايـن عـالم از اجـراى اراده مـا تـعـصـى دارنـد، و ميل و آرزوى ما نيز محدود به حدى نيست .
    مـثـلا قـوه شـهـويـه در انـسـان طـورى اسـت كـه اگـر زنـهـاى يـك شـهـر، بـه فـرض مـحـال ، بـه دست او بيايد، باز متوجه زنهاى شهر ديگر است . و اگر از يك مملكت نصيبش شـد، مـتـوجه مملكت ديگر است . و هميشه آنچه ندارد مى خواهد. با اينكه اينها كه گفته شد فرضى است محال و خيالى است خام ، با وجود اين تنور شهوت باز فروزان است و انسان به آرزوى خود نرسيده .
    و هـمـيـن طـور قـوه غـضـب در انـسان طورى مخلوق است كه اگر مالك الرقاب مطلق يك مملكت شود، متوجه مملكت ديگر مى شود كه آن را به دست نياورده . بلكه هرچه به دستش بيايد، در او ايـن قـوه زيـادتـر مـى شـود. هـر كـس مـنـكـر اسـت مـراجـعـه بـه حـال خود كند و به حال اهل اين عالم از قبيل سلاطين و متمولين و صاحبان قدرت و حشمت ، آن وقت خود تصديق ما را مى كند.
    پـس انـسـان هـمـيشه عاشق چيزى است كه ندارد و به دست او نيست . و اين فطرتى است كه مشايخ عظام و حكماى بزرگ اسلام ، خصوصا استاد و شيخ ما در معارف الهيه ، جناب عارف كـامـل ، آقـاى آقـا مـيـرزا مـحـمـد على شاه آبادى (53)روحى له الفدا، به آن كثيرى از معارف الهيه را ثابت مى فرمايند(54)كه آنها به مقصد ما مربوط نيست .
    در هر حال وقتى كه انسان فرضا به مقاصد خود برسد، آيا استفاده او چند وقت است ؟ آيا قـواى جـوانـى تا چند وقت برقرار است ؟ وقتى بهار عمر رو به خزان گذاشت ، نشاط از دل و قـوه از اعـضـا مـى رود: ذائقـه از كـار مـى افـتـد، طعمها درست ادراك نمى شود، چشم و گـوش و قـوه لمس و قواى ديگر بيكاره مى شوند ـ لذات بكلى ناقص يا نابود مى شود. امراض مختلفه هجوم مى آورد: جهاز هضم و جذب و دفع و جهاز تنفس كار خود را نمى تواند انـجـام دهـد، جـز آه سـرد و دل پر درد و حسرت و ندامت چيزى براى انسان باقى نمى ماند. پـس مـدت اسـتفاده انسان از اين قواى جسمانى ، از بعد از تميز و فهم خوب و بد تا زمان افـتـادن قـوا از كـار يـا نـاقـص شـدن آنـهـا، بـيـش از سـى چـهـل سـال بـراى مـردم قـوى البـنـيـه و صحيح و سالم نيست ، آن هم در صورتى كه به امـراض و گـرفـتـاريـهـاى ديـگـر كـه هـمـه روزه مـى بـيـنـيـم و غافل هستيم برنخورد.
    مـن عـجـالتـا بـراى جـنـابـعـالى فـرض مـى كـنـم در عـالم خيال ـ كه مايه ندارد! ـ صد و پنجاه سال عمر و فراهم بودن تمام بساط شهوت و غضب و شـيـطـنـت ، و فـرض مـى كـنم كه هيچ ناملايمى هم براى شما پيش آمد نكند، و هيچ چيز بر خـلاف مـقـصـد شـمـا نـشـود، آيـا از ايـن مـدت كـم ، كـه مـثـل بـاد مـى گـذرد، عاقبت شما چيست ؟ آيا از اين لذات چه ذخيره اى كرديد براى زندگى هميشگى خود، براى روز بيچارگى و روز فقر و تنهايى خود، براى برزخ و قيامت خود، بـراى مـلاقـات مـلائكـه خـدا و اوليـاء خـدا و انـبـيـاء او؟ جـز يـك اعـمـال قـبـيـحـه مـنـكـره كـه صـورت آنـهـا را در بـرزخ و قـيـامـت بـه شـمـا تحويل مى دهند، كه صورت آنها را جز خداوند تبارك و تعالى كس ديگر نمى داند چيست .
    تمام آتش دوزخ و عذاب قبر و قيامت و غير آنها را كه شنيدى و قياس كردى به آتش دنيا و عـذاب دنـيـا، اشـتـبـاه فـهميدى ، و قياس كردى . آتش اين عالم يك امر عرضى سردى است . عـذاب ايـن عـالم خـيـلى سـهل و آسان است ، ادراك تو در اين عالم ناقص و كوتاه است . همه آتـشـهـاى ايـن عالم را جمع كنند روح انسان را نمى تواند بسوزاند، آنجا آتشش علاوه بر ايـنـكـه جـسـم را مـى سوزاند روح را مى سوزاند، قلب را ذوب مى كند، فؤ اد را محترق مى نـمـايـد. تـمـام ايـنـهـا را كـه شـنـيـدى و آنـچـه تـاكـنـون از هـر كـه شـنـيـدى جـهـنـم اعـمـال تـو است كه در آنجا حاضر مى بينى كه خداى تعالى مى فرمايد: و وجدوا ما عملوا حـاضـرا.(55)يـعـنـى يـافـتـنـد آنـچـه كـرده بـودنـد حـاضـر.ايـنـجـا مـال يـتـيـم خـوردى لذت بـردى ، خدا مى داند آن صورتى كه در آن عالم از آن در جهنم مى بينى و آن لذتى كه در آنجا نصيب تو است چيست ؟ اينجا بد گفتى به مردم ، قلب مردم را سـوزانـيدى ، اين سوزش قلب عباد خدا را خدا مى داند چه عذابى دارد در آن دنيا، وقتى كه ديـدى مـى فـهـمى چه عذابى خودت براى خودت تهيه كردى . وقتى غيبت كردى ، صورت مـلكـوتى او براى تو تهيه شد، به تو رد مى شود، با او محشورى و خواهى عذاب آن را چـشـيـد. ايـنـهـا جـهـنـم اعـمـال كـه جـهـنـم سـهـل و آسـان و سـرد و گـوارا و مـال كـسـانى است كه اهل معصيت هستند ولى براى اشخاصى كه ملكه فاسده و رذيله باطله پـيـدا كـردنـد. از قـبـيـل مـلكـه طـمـع ، حـرص ، جـحـود، جـدال و شـره ، حـب مـال و جاه و دنيا و ساير ملكات پست ، جهنمى است كه نمى شود تصور كـرد، صـورتـهاى است كه در قلب من و تو خطور نمى كند كه از باطن خود نفس ظهور مى كند كه اهل جهنم از عذاب آنها گريزان و به وحشت هستند. در بعضى از روايات موثقه است كـه در جـهـنـم يك وادى است از براى متكبرها كه او را سقر مى گويند، شكايت كرد بـه خـداى تعالى از شدت گرمى و حرارت و خواست از خداى تعالى كه اذن دهد او را نفس بكشد، پس از اذن نفسى كشيد كه جهنم محترق گرديد.(56)
    گـاهـى ايـن مـلكات اسباب مى شود كه انسان را مخلد در جهنم مى كند، زيرا كه ايمان را از انـسـان مـى گـيـرنـد، مـثـل حـسـد كـه در روايـات صحيحه ماست كه ايمان را حسد مى خورد، هـمـانـطـور كـه آتـش هـيـزم را مـى خـورد.(57)و مثل حب دنيا و شرف و مال كه در روايات صحيحه است كه دو گرگ اگر در گله بى شبان رهـا شـود، يـكـى از آنـها در اول گله و يكى در آخرش ، زودتر آنها را هلاك نمى كنند از حب شرف و حب دنيا كه دين مؤ من را از او مى گيرد.(58)خدا نكند عاقبت معاصى منتهى بشود بـه مـلكـات و اخـلاق ظـلمـانـى زشـت ، و آنـهـا منتهى شود به رفتن ايمان و مردن انسان با حال كفر، كه جهنم كافر و جهنم عقايد باطله از آن دو جهنم بمراتب سخت تر و سوزانتر و ظلمانيتر است .
    اى عزيز، در علوم عاليه ثابت شده است (59)كه مراتب اشتداد غير متناهى است . هر چه تـو تـصـور كـنـى و تـمام عقول تصور كنند شدت عذاب را، از آن شديدتر هم ممكن است . اگر برهان حكما را نديدى يا كشف اهل رياضت را باور ندارى ، تو كه بحمدالله مؤ منى ، انبياء، صلوات الله عليهم ، را صادق مى دانى ، تو كه اخبار وارده در كتب معتبره ما را، كه همه علماى اماميه قبول دارند، درست مى دانى ، تو كه ادعيه و مناجات وارده از ائمه معصومين ، سـلام الله عـليـهـم ، را صحيح مى دانى ، تو كه مولاى متقيان ، اميرالمؤ منين ، سلام الله عليه ، را ديدى ، تو كه مناجات سيدالساجدين ، عليه السلام ، را در دعاى ابوحمزه ديدى ، قـدرى تـاءمـل كـن در مـضـمـون آنـهـا، قـدرى تفكر نما در فقرات آنها. لازم نيست يك دعاى طـولانـى را يـك دفـعـه بـا عـجـله و شـتـاب بخوانى و تفكر در معانيش نكنى ، بنده و شما حـال سـيـد سـجـاد، عـليـه السـلام ، را نـداريـم كـه آن دعـاى مـفـصـل را بـا حـال بـخـوانـيـم ، شـبـى يـك ربـع آن را، يـك ثـلث آن را، بـا حـال بـخـوان و تـفـكـر كـن در فـقـراتـش شـايـد صـاحـب حـال شـوى . از هـمـه گـذشـته ، قدرى تفكر در قرآن كن ببين چه عذابى را وعده كرده كه اهـل جـهـنـم از مـالك مـى خـواهند كه آنها را بكشد، هيهات ! كه مرگ در كار نيست . ببين خداى تـعـالى مى فرمايد: يا حسرتى على ما فرطت فى جنب الله .(60)آيا اين چه حسرتى اسـت ؟ كـه خـداى تـعـالى بـا آن عـظـمـت به اين تعبير ذكر مى فرمايد. تدبر كن در آيه شـريـفـه قـرآن ، بـى تـاءمـل و تـدبـر از آن مـگـذر: يـوم تـرونـهـا تـذهـل كـل مـرضـعـة عـمـا ارضـعـت و تـضـع كل ذات حمل حملها و ترى الناس سكارى و ما هم بـسـكـارى ولكـن عـذاب الله شـديـد.(61)وصـف روز قـيـامـت را مـى كـنـد مـى فـرمـايـد:روزى كـه فـراموش مى كند هر شيردهى از آنچه شير مى دهد، و مى اندازد هر آبـسـتـنـى بـچه خود را، و مى بينى مردم را مست ، با اينكه آنها مست نيستند و لكن عذاب خدا سخت است .
    درسـت تـفـكـر كـن عـزيزم ، قرآن نعوذبالله كتاب قصه نيست ، شوخى با شما نمى كند، بـبـيـن چه مى فرمايد؟ اين چه عذابى است كه عزيزها را از ياد مى برد، حامله را بى بار مى كند. آيا چه عذابى است كه خداوند تبارك و تعالى با آن عظمت او را وصف مى كند به شـدت و جـاى ديـگـر بـه عـظـمت . چيزى را كه خداى تبارك و تعالى كه عظمت او حد و حصر ندارد و عزت و سلطنت او منتهى ندارد توصيف به شدت و عظمت كند آيا چـه خـواهـد بـود؟ خـدا مـى دانـد عقل من و تو و فكر همه بشر از تصورش عاجز است . اگر مـراجـعـه بـه اخـبـار و آثـار اهـل بـيـت عـصـمـت و طـهـارت كـنـى و تـاءمـل در آنـهـا نـمـايى ، مى فهمى كه قضيه عذاب آن عالم غير از اين عذابهايى است كه فـكـر كـردى . قـيـاس   بـه عـذاب ايـن عـالم كـردن قـيـاس باطل غلطى است .
    مـن بـراى تـو يـك حـديـث شـريـف از شـيـخ جـليـل القـدر، صـدوق طـايـفـه ، نـقـل مـى كـنـم كـه بدانى مطلب چيست ، مصيبت چقدر است ، با اينكه اين حديث راجع به جهنم اعمال است كه سردتر از همه جهنم هاست . اولا بايد بدانى كه شيخ صدوق ، كه اين حديث از اوسـت ، كـسـى است كه تمام علماء اعلام از او كوچكى مى كنند و او را به جلالت قدر مى شـنـاسـند. آن بزرگوار كسى است كه به دعاى امام ، عليه السلام ، متولد شده . آن كسى اسـت كـه مـورد لطـف امام زمان ، عليه السلام و عجل الله تعالى فرجه ، بوده ، و نويسنده بـه طـريـقـهـاى عـديـده از بـزرگـان عـلمـاء امـامـيـه ، عـليـهـم رضـوان الله ، مـتـصـل بـه شـيـخ صدوق حديث را نقل مى كند، و مشايخ بين ما و صدوق همه از بزرگان و ثقاب اصحابند. پس اگر از اهل ايمانى بايد به اين حديث عقيده مند باشى .
    روى الصـدوق بـاسـنـاده عـن مـوليـنـا الصـادق ، عـليـه السـلام ، قـال : بـيـنـا رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله ، ذات يـوم قـاعـدا اذ اءتـاه جـبـرئيـل ، عـليـه السـلام ، و هـو كـئيـب حـزيـن مـتـغـيـر اللون فـقـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : يـا جبرئيل مالى اءراك كئيبا حزينا؟ فقال : يا محمد، فكيف لا اءكون كذالك و انما وضعت منافيخ جـهـنـم اليـوم . فـقـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : و مـا مـنـافـيـخ جـهـنـم يـا جـبـرئيـل ؟ فـقـال : ان الله تعالى اءمر بالنار فاءوقد عليها اءلف عام حتى احمرت ، ثم اءمر بها فاءوقد عليها اءلف عام حتى ابيضت ، ثم اءمر بها فاءوقد عليها اءلف عام حتى اسـودت ، و هـى سوداء مظلمة . فلو اءن حلقة من السلسلة التى طولها سبعون ذراعا وضعت على الدنيا، لذابت الدنيا من حرها، ولو اءن قطرة من الزقوم والضريع قطرت فى شراب اءهـل الدنـيـا، مـات اءهـل الدنـيـا مـن نـتـنـهـا. قـال : فـبـكـى رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله ، و بـكـى جـبـرئيـل ، فـبـعـث الله اليـهـمـا مـلكـا، فـقـال : ان ربـكـمـا يـقـراء كـمـا السـلام و يقول : انى اءمنتكما من اءن تذنبا ذنبا اعذبكما عليه ـ انتهى .(62)
    حاصل ترجمه حديث شريف اين است كه :
    در بـيـن ايـنـكـه روزى رسـول خـدا، صـلى الله عـليـه و آله ، نـشـسـتـه بـود جـبـرئيـل آمـد در خدمتش ، در صورتى كه افسرده و محزون بود و رنگش متغير بود. پيغمبر فـرمـود: اى جـبـرئيـل چرا تو را افسرده و محزون مى بينم ؟ گفت : اى محمد، صلى الله عـليـه و آله ، چـرا چـنـيـن نـبـاشـيـم در صـورتى كه امروز گذاشته شد دمهاى جهنم . پيغمبر خدا، صلى الله عليه و آله و سلم ، گفت : چه چيز است دمهاى جهنم ؟ عرض كـرد: هـمـانـا خـداى تـعـالى امـر فـرمـود بـه آتـش ، بـرافـروخـتـه شـد هـزار سـال تـا سـرخ شـد. بـعـد از آن امـر فـرمـود بـه آن افـروخـتـه شـد هـزار سـال تـا سـفـيـد شـد. پـس از آن امـر فـرمـود بـه آن ، افـروخـتـه شـد هـزار سـال تـا سـياه شد و آن سياه و تاريك است . پس اگر يك حلقه از زنجيرى كه بلندى آن هـفـتـاد ذراع اسـت گـذاشـتـه شـود بر دنيا، هر آينه آب مى شود دنيا از حرارت آن ، و اگر قـطـره اى از زقـوم و ضـريـع آن بـچـكـد در آبـهـاى اهـل دنـيـا، هـمـه مـى مـيـرنـد از گـنـد آن . پـس گـريـه كـرد رسـول خـدا، صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ، و جـبـرئيـل گـريـان شـد. پس خداى تعالى فرستاد به سوى آنها فرشته (اى ). عرض كرد: خداى شما سلام مى رساند به شما و مـى فـرمـايـد مـن ايـمن كردم شما دو تن را از اينكه گناهى كنيد كه عذاب كنم شما را به واسطه آن .
    اى عـزيـز، امـثال اين حديث شريف بسيار است ، و وجود جهنم و عذاب اليم آن از ضروريات جميع اديان و واضحات برهان است ، و اصحاب مكاشفه و ارباب قلوب در همى عالم نمونه آن را ديـده انـد. درسـت تـصـور و تـدبـر كـن در مـضـمـون ايـن حـديـث كـمر شكن ، آيا اگر احـتـمال صحت هم بدهى ، نبايد مثل ديوانه ها سر به بيابان بگذارى ؟ چه شده كه ما اين قدر در خواب غفلت و جهالتيم ؟ آيا ملكى مثل رسـول الله و جـبـرئيـل بـر مـا نـازل شـده و مـا را از عـذاب خـدا ايـمـن كـرده ؟ بـا ايـنـكـه رسول خدا و اولياء او تا آخر عمر هم از خوف خدا قرار نداشتند و خواب و خوراك نداشتند. ولى كـار خـانـه خـدا از خـوف غـش مـى كرد. على بن الحسين ، عليهما السلام ، امام معصوم ، گـريـه هـا و زاريـهـايـش و مـنـاجـات و عـجـز و نـاله هـايـش دل را پـاره پـاره مـى كـنـد. مـا را چه شده كه هيچ حيا نكرده در محضر ربوبيت اين قدر هتك حـرمات و نواميس الهى را مى كنيم ؟ اى واى بر ما و بر غفلت ما! اى واى بر ما و بر شدت سـكـرات مـوت ما! اى واى بر حال ما در برزخ و سختيهاى آن ، و در قيامت و ظلمتهاى آن ! اى واى بر حال ما در جهنم و عذاب و عقاب آن !

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  3. #3
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی / قسمت دوم


    فصل ، در معالجه مفاسد اخلاقيه
    هان اى عزيز، از خواب بيدار شو. از غفلت تنبه پيدا كن و دامن همت به كمر زن ، و تا وقت اسـت فرصت را غنيمت بشمار، و تا عمر باقى است و قواى تو در تحت تصرف تو است و جـوانـى بـرقـرار اسـت و اخـلاق فـاسـده بـر تـو غالب نشده و ملكات رذيله بر تو چيره نـگـرديـده ، چاره اى كن و دوايى براى رفع اخلاق فاسده و قبيحه پيدا كن و راهى براى اطفاء نائره شهوت و غضب پيدا نما.
    بـهترين علاجها كه علماء اخلاق و اهل سلوك از براى اين مفاسد اخلاقى فرموده اند اين است كـه هـر يـك از ايـن ملكات زشت را كه در خود مى بينى ، در نظر بگيرى و برخلاف آن تا چندى مردانه قيام و اقدام كنى و همت بگمارى برخلاف نفس تا مدتى ، و بر ضد خواهش آن رذيـله رفـتـار كـنى و از خداى تعالى در هر حال توفيق طلب كنى كه با تو اعانت كند در اين مجاهده ، مسلما بعد از مدت قليلى آن خلق زشت رفع شده و شيطان و جندش از اين سنگر فرار كرده جنود رحمانى به جاى آنها برقرار مى شود.
    مـثلا يكى از ذمايم اخلاق ، كه اسباب هلاكت انسان است و موجب فشار قبر است و انسان را در دو دنـيـا مـعـذب دارد، بـدخـلقـى بـا اهـل خـانـه يـا هـمـسـايـگـان يـا هـم شـغـلهـا يـا اهـل بازار و محله است ، كه اين زاييده غضب و شهوت است . اگر انسان مجاهد مدتى در صدد بـرآيـد كـه هـر وقت ناملايمى پيش آمد مى كند از براى او و آتش غضب شعله ور مى شود و بـنـاى سـوزانـدن بـاطـن را مـى گذارد و دعوت مى كند او را بر ناسزا گفتن و بدگويى كـردن ، بـرخـلاف نـفس اقدام كرده عاقبت بد و نتيجه زشت اين خلق را ياد بياورد در عوض مـلايمت به خرج بدهد و در باطن شيطان را لعن كند و به خدا از او پناه ببرد، من به شما قـول مـى دهـم كـه اگـر چنين رفتارى كنيد، بعد از چند مرتبه تكرار آن خلق بكلى عوض   شـده و خـلق نـيـكـو در بـاطـن مـمـلكـت شـمـا مـنـزل مـى كـنـد. ولى اگـر مـطـابـق مـيل نفس رفتار كنيد، اولا در همين عالم ممكن است شما را نيست و نابود كند. پناه مى برم به خـداى تـعالى از غضب كه مى شود در يك ، آن انسان را در دو دنيا هلاك كند، خداى نخواسته مـوجـب قـتـل نـفـسـى بـشـود. مـمـكن است انسان در حال غضب به نواميس الهيه ناسزا بگويد، چنانچه ديديم مردم را در حال غضب كه رده گفتند و مرتد شدند. حكما فرموده اند كه كشتى بـى نـاخـدا كـه در مـوجهاى سخت دريا گرفتار شود به نجات نزديكتر است از انسان در حال غضب .(63)
    يا اگر خداى نخواسته اهل جدال و مراء در مباحثه علميه هستى ـ كما اينكه بعضى از ما طلبه هـا گـرفتار اين سريره زشت هستيم ـ مدتى برخلاف نفس اقدام كن . در مجالس رسمى كه مشحون به علماء و عوام است مباحثه كه پيش   آمد كرد ديدى طرف صحيح مى گويد، معترف به اشتباه خودت بشو و تصديق آن طرف را بكن . اميد است در اندك زمانى رفع اين رذيله شود. خدا نكند كه حرف بعضى از اهل علم و مدعى مكاشفه درست باشد: مى گويد: براى من در يـكـى از مـكاشفات كشف شد كه تخاصم اهل نادر، كه خداى تعالى اطلاع مى دهد، مجادله اهل علم و حديث است . انسان اگر احتمال صحت هم بدهد، بايد خيلى در صدد رفع اين خصلت باشد.
    روى عـن عـدة مـن الاصـحـاب اءنـهـم قـالوا: خـرج عـليـنـا رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، يوما و نحن نتمارى فى شى ء من اءمر الدين . فغضب غضبا شديدا لم يغضب مثله . ثم قال : انما هلك من كان قبلكم بهذا. ذروا المراء، فان المؤ من لا يمارى ، ذروا المراء فان الممارى قد تمت خسارته ، ذروا المراء، فان الممارى لا اءشفع له يـوم القـيـامـه ، ذروا المـراء فـانـى زعـيـم بـثـلاث اءبـيات فى الجنة فى رياضها و اءوسـطـهـا و اءعـلاهـا لمـن تـرك المـراء و هـو صـادق ، ذروا المـراء، فـان اءول مـا نـهانى عنه ربى بعد عبادة الاوثان المراء.(64)و عنه صلى الله عليه و آله : لا يستكمل عبد حقيقة الايمان حتى يدع المراء و ان كان محقا.(65)
    احاديث در اين باب بسيار است . چه قدر زشت است كه انسان به واسطه يك مغالبه جزئى ، كـه هـيـچ ثـمـرى و اثـرى نـدارد، از شفاعت رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، مـحـروم بـمـانـد، و مـذاكـره عـلم (را)، كـه افضل عبادات و طاعات است اگر با قصد صحيح باشد، به صورت اعظم معاصى در آورد و تالى عبادت اوثانيش كند.
    در هـر حـال ، انـسـان بـايـد يك يك از اخلاق قبيحه فاسده را در نظر گرفته به واسطه خـلاف نفس از مملكت روح خود بيرون كند. وقتى غاصب بيرون رفت ، صاحبخانه خودش مى آيد، محتاج به زحمت ديگرى نيست ، وعده خواهى نمى خواهد.
    فصل ، علاج مفاسد اخلاقى
    چون كه مجاهده نفس در اين مقام به اتمام رسيده و انسان موفق شد كه جنود ابليس را از اين مـمـلكـت خـارج كـنـد و مملكتش را سكناى ملائكة الله و معبد عبادالله الصالحين قرار داد، كار سـلوك الى الله آسـان مـى شـود و راه مـسـتـقيم انسانيت روشن و واضح مى گردد، و ابواب بـركات و جنات به روى او مفتوح مى گردد، و ابواب جهنم و دركات آن به روى او بسته مـى گـردد، و خـداى تـبـارك و تعالى به نظر لطف و مرحمت به او نظر مى كند و در سلك اهل ايمان منخرط مى شود و از اهل سعادت و اصحاب يمين مى شود، راهى از باب معارف الهيه كه غايت ايجاد خلق جن و انس است بر او باز مى شود،(66)و خداى تبارك و تعالى در آن راه پر خطر از او دستگيرى مى فرمايد.
    و ما مى خواستيم اشاره به مقام سوم نفس و كيفيت مجاهده آن بنماييم و مكايد شيطان را در آن مـقـام نـيز خاطرنشان كنيم ، ليكن مقام را مناسبت نديديم ، اين است كه صرف نظر نموده از خداى تبارك و تعالى توفيق و تاءييد مى طلبم كه رساله مفرده اى در آن باب بنگارم .
    الحديث الثانى
    حديث دوم
    بالسند المتصل الى محمد بن يعقوب ، عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن اءبى المغرا، عن يزيد بن خليفة ، قـال : اءبـوعـبـدالله ، عـليـه السـلام : كـل ريـاء شـرك . انـه مـن عمل للناس كان ثوابه على الناس ، و من عمل لله كان ثوابه على الله .(67)
    ترجمه :
    بـه سـنـد مـذكـور، يـزيـد بـن خـليـفـه از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، نـقـل مـى كـنـد كـه فـرمـود: هر ريايى شرك است . همانا كسى كه كار كند براى مردم ، مى باشد ثواب او بر مردم ، و كسى كه عمل كند براى خدا، مى باشد ثواب او بر خدا.
    در معنى ريا و درجات آن
    شـرح بـدان كـه ريـا عـبـارت از نـشـان دادن و وانـمـود كـردن چـيـزى از اعـمـال حـسـنـه يا خصال پسنديده يا عقايد حقه است به مردم ، براى منزلت پيدا كردن در قـلوب آنـهـا و اشـتهار پيدا كردن پيش آنها به خوبى و صحت و امانت و ديانت بدون قصد صحيح الهى . و آن تحقق پيدا مى كند در چند مقام :
    مقام اول و آن داراى دو درجه است : اول آنكه اظهار عقايد حقه و معارف الهيه كند براى اينكه اشـتـهـار بـه ديـانـت پـيـدا كـنـد و مـنـزلت در قـلوب پـيـدا نـمـايـد. مـثـل ايـنـكه بگويد: من كسى را جز خدا مؤ ثر در وجود نمى دانم . يا اينكه : من به غير خدا توكل به كسى ندارم . يا بالكناية و اشاره خود را معرفى كند به عقايد حقه . و اين طور دوم رايـجـتـر اسـت . مـثـلا صـحبت توكل يا رضاى به قضاى الهى پيش آمد مى كند، شخص مرائى با يك آه يا يك سر تكان دادن خود را در سلك آن جمعيت محسوب مى دارد.
    درجـه دوم آنكه عقايد باطله را از خود دور كند و نفس خود را از آن تزكيه كند به قصد جاه و منزلت در قلوب ، چه به صراحت لهجه باشد يا به اشاره و كنايه .
    مـقـام دوم و در آن نـيـز دو مـرتـبـه اسـت : يـكـى آنـكـه اظـهـار خصال حميده و ملكات فاضله نمايد.
    و يكى تبرى از مقابلات آنها نمايد و تزكيه نفس كند بدان غرض كه معلوم شد.
    مـقـام سـوم ريـاى مـعـرفت پيش فقها، رضوان الله عليهم ، است ، داراى همين دو درجه است : يـكـى آنـكـه اتيان به عمل و عبادت شرعى كند يا اتيان به راجحات عقلى نمايد به قصد ارائه بـه مـردم و جلب قلوب ، چه آنكه ذات عمل را به قصد ريا كند، يا كيفيت ، يا شرط، يا جز آن را، به طورى كه در كتب فقهيه معترض اند.(68)
    ديـگـر آن كـه ترك عملى كند به همان مقصود. و ما در اين اوراق شرح بعضى از مفاسد هر يـك از ايـن سـه مـقام را بيان مى كنيم . آنچه به نظر مى رسد از براى علاج آن اشاره مى نماييم به طريق اختصار.
    مقام اول : ريا در عقايد
    فصل ، بحث در حقيقت ريا
    بدان كه ريا در اصول عقايد و معارف الهيه از جميع اقسام رياها سخت تر و عاقبتش از همه بدتر و ظلمتش از تمام رياها بيشتر و بالاتر است . صاحب اين ريا اگر در واقع معتقد به آن امرى كه ارائه مى دهد نباشد، از جمله منافقين است كه مخلد در نار و هلاك ابدى از براى اوست ، و عذابش اشد عذابهاست . و اگر معتقد باشد ولى براى اينكه در قلوب مردم رتبه و منزلت پيدا كند اظهار مى كند، اين شخص گرچه منافق نيست ولى اين ريا باعث مى شود كـه نـور ايـمـان از قـلب او برود، و ظلمت كفر به جاى آن در قلب وارد شود، زيرا كه اين شخص گرچه در اول امر مشرك است به شرك خفى ، زيرا كه معارف الهيه و عقايد حقه را كـه خـالص بـايـد بـاشـد از بـراى خـدا و صـاحـب آن ذات مـقدس   حضرت حق است به مردم تـحـويـل داده و غـيـر را در آن شـركـت داده و شـيـطـان را در آن مـتـصـرف نـمـوده و ايـن عـمـل قـلبـى از بـراى خـدا نـبـوده ـ مـا در يـكـى از فـصـول (69)بيان مى كنيم كه ايمان از اعمال قلبيه است نه مجرد علم ، كما اينكه در اين حديث شريف مى فرمايد: هر ريايى شرك است .وليكن اين فجيعه موبقه و اين سـريـره مـظـلمـه و ايـن ملكه خبيثه بالاخره كار انسان را منجر مى كند به اينكه خانه قلب مـخـتـص بـه غـير خدا شود، و كم كم ظلمت اين رذيله اسباب مى شود كه انسان بى ايمان از دنيا برود، و اين ايمان خيالى كه دارد صورت بى معنى و جسد بى روح و پوست بيمغزى اسـت و مـورد قـبـول خـداى تـعالى نشود. كما اينكه اشاره به اين فرموده در حديثى كه در كـافـى شـريـف از عـلى بـن سـالم نـقل مى كند. قال : سمعت ابا عبدالله ، عليه السلام ، يقول : قال الله عزوجل : انا خير شريك ، من اشرك معى غيرى فى عمله ، لم اقبله الا ما كان لى خـالصـا.(70)يـعـنى راوى گفت : شنيدم حضرت صادق ، عليه السلام ، مى فـرمـود: خـداى تعالى گفت : من بهترين شريك هستم . كسى كه با من شريك قرار دهد غير مرا در كارى كه كرده است ، قبول نكنم او را مگر آنكه براى من خالص باشد.
    و معلوم است اعمال قلبيه در صورت خالص نبودن مورد توجه حق تعالى واقع نشود، و او را نپذيرد و به شريك ديگر واگذار فرمايد كه آن شخصى است كه براى نشان دادن به او عمل مى شود، پس اعمال قلبيه مختص به آن شخص مى شود، و از حد شرك بيرون رفته به كفر محض وارد مى شود. بلكه مى توان گفت اين شخص نيز از جمله منافقين است : همان طور كه شركش خفى است ، نفاقش نيز خفى است . بيچاره گمان كرده مؤ من است ولى مشرك اسـت در اول امـر، و در نـتـيـجـه مـنـافـق اسـت ، و عـذاب مـنـافـقـين را بايد بچشد. و واى به حال كسى كه كارش به نفاق منجر شود.
    فصل ، در بيان آنكه علم غير از ايمان است
    بـدان ايـمـان غـيـر از عـلم بـه خـدا و وحـدت ، و ساير صفات كماليه ثبوتيه و جـلاليـه و سـلبـيه ، و علم به ملائكه و رسل و كتب و يوم قيامت است . چه بسا كسى داراى اين علم باشد و مؤ من نباشد: شيطان علم به تمام اين مراتب به قدر من و شما هست و كافر است . بلكه ايمان يك عمل قلبى است كه تا آن نباشد ايمان نيست . بايد كسى كه از روى برهان عقلى يا ضرورت اديان چيزى را علم پيدا كرد به قلب خود نيز تسليم آنها شود، و عـمـل قـلبـى را، كـه يـك نـحـو تـسـليـم و خـضـوعـى اسـت و يـك طـور تـقـبـل و زيـر بـار رفـتـن اسـت ، انـجـام دهـد تـا مـؤ مـن گـردد. و كـمـال ايـمـان اطـمـيـنـان اسـت . نـور ايـمـان كـه قـوى شـد، دنـبـالش اطـمـيـنـان در قـلب حـاصـل مـى شـود. و تـمـام ايـنـهـا غـيـر از عـلم اسـت . مـمـكـن اسـت عقل شما به برهان چيزى را ادراك كند، ولى قلب تسليم نشده باشد و علم بيفايده گردد. مـثـلا شما به عقل خود ادراك كرديد كه مرده نمى تواند به كسى ضرر بزند و تمام مرده هـاى عـالم بـه قـدر مـگـس حـس و حركت ندارند و تمام قواى جسمانى و نفسانى از او مفارقت كـرده ، ولى چـون ايـن مـطـلب را قـلب قـبـول نـكـرده و تـسـليـم عـقـل نـشـده شـمـا نـمـى توانيد با مرده شب تاريك به سر بريد. ولى اگر قلب تسليم عقل شد و اين حكم را از او قبول كرد، هيچ اين كار براى شما اشكالى ندارد. چنانچه بعد از چند مرتبه اقدام قلب تسليم شده ديگر باكى از مرده نمى كند.
    پـس ، مـعـلوم شـد كـه تـسـليـم ، كـه حـظ قـلب اسـت ، غـيـر از عـلم اسـت ، كـه حـظ عـقـل اسـت . مـمكن است انسان به برهان عقلى اثبات صانع تعالى و توحيد او و يوم معاد و ديـگـر از عقايد حقه نمايد، ولى اين عقايد را ايمان نگويند و او را مؤ من حساب نكنند، و در جـمـله كـفـار يـا مـنـافـقـيـن يـا مـشـركـيـن بـاشـد. مـنـتـهـا امـروز چـشـم دل شـمـا بـسته است و بصيرت ملكوتى نداريد، اين چشم ملكى ادراك نمى كند، وقتى كشف سريره شد و سلطنت حقه الهيه بروز كرد و طبيعت خراب شد و حقيقت به پا گرديد، ملتفت مى شويد مؤ من به خدا نبوديد، و اين حكم عقل به ايمان مربوط نبود. تا لا اله الا الله با قلم عقل بر لوح صافى قلب نگاشته نشود، انسان مؤ من به وحدت خدا نيست . و وقتى اين كـلمه طيبه الهيه در قلب وارد شد. سلطنت قلب با خود حق تعالى مى شود، مو ديگر انسان كـس ديـگـر را مـؤ ثـر در مـمـلكـت حـق نـمـى دانـد و از كـسـى ديـگـر مـتـوقـع جـاه و جـلال نـيـسـت و مـنـزلت و شـهـرت را پـيـش ديـگـران طـالب نمى شود، پس قلب رياكار و سـالوس   نـمـى شـود. پـس ، اگـر در قـلب ريـا ديـديـد، بـدانـيـد قـلب شـمـا تـسـليـم عقل نشده و ايمان در دل شما نورافكن نگرديده ، و ديگرى را اله و مؤ ثر عالم مى دانيد نه حق تعالى را، و شما در زمره منافقين يا مشركين يا كفاريد.
    فصل ، در وخامت امر ريا
    هـان اى شـخـص مـرائى كـه عـقـايـد حـقـه و معارف الهيه را بدست دشمن خداى تعالى ، كه شـيطان است ، سپردى و مختصات حق تعالى را به ديگران دادى ، و آن انوارى كه روشنى بـخـش روح و قـلب و سـرمـايـه نجات و سعادت ابدى و جستجوشمه لقاء الهى و بذر جوار مـحـبـوب اسـت مـبدل به ظلمات موحشه و شقاوت و هلاك ابدى و سرمايه بعد از ساحت قدس محبوب و دورى از لقاء حضرت حق تعالى كردى ، مهيا باش از براى ظلمتهايى كه نور در دنـبـال نـدارند و تنگنايى كه گشايشى ندارد و امراضى كه شفاپذير نيست : مردنى كه حيات ندارد. آتشى كه از باطن قلب ظهور كند و ملكوت نفس و ملك بدن را بسوزاند ـ چنان سـوزانـدنـى كـه خطور در قلب من و تو نكرده ، چنانچه خداى تعالى خبر مى دهد در كتاب مـنـزل خـود در آيـه شـريـفـه نار الله الموقده التى تطلع على الافئدة .(71)از وصـف آتـشـى كـه (آتـش خـدا) اسـتيلاى بر قلوب پيدا مى كند و قلوب را مى سوزاند. هيچ آتشى قلب سوزان نيست جز آتش الهى .
    اگـر فـطـرت تـوحـيـد از دسـت رفـت ، كـه فـطـرة الله اسـت ، و بـه جاى آن شرك و كفر جـايـگـزين شد، ديگر شفاعت شافعين نصيب انسان نشود، و انسان مخلد در عذاب است ـ آن هم چه عذابى ؟ عذابى كه از قهر الهى و غيرت ربوبى بروز كند.
    پس اى عزيز، براى يك خيال بـاطـل ، يـك مـحـبوبيت جزئى بندگان ضعيف ، يك توجه قلبى مردم بيچاره ، خود را مورد سـخـط و غـضـب الهـى قـرار مـده ، و مـفـروش آن محبتهاى الهى ، آن كرامتهاى غير متناهى ، آن الطـاف و مـراحم ربوبيت را به يك محبوبيت پيش خلق كه مورد هيچ اثرى نيست و از او هيچ ثـمرى نبرى جز ندامت و حسرت . وقتى دستت از اين عالم كوتاه شد، كه عالم كسب است ، و عمليات منقطع گرديد، ديگر پشيمانى نتيجه ندارد و رجوع بيفايده است .
    فصل ، يك تنبيه علمى براى قلع ماده ريا
    ما در اين جا تذكر مى دهيم به چيزى كه اميد است براى اين مرض قلبى مؤ ثر افتد در اين مـقـام و مـقـامـات ديگر. و آن چيزى است كه مطابق برهان و مكاشفه و عيان و اخبار معصومين و كـتـاب خـداسـت ، و عـقـل شـمـا هـم تـصديق دارد. و آن اين است كه خداى تبارك و تعالى به واسـطـه احاطه قدرتش در جميع موجودات و بسط سلطنتش در تمام كائنات و احاطه قيوميش بـه كـافـه مـمكنات ، تمام قلوب بندگان در تحت تصرف او و به يد قدرت و در قبضه سـلطـنـت اوسـت ، و كـس ديـگـر را در قـلوب بـنـدگـان بدون اذن قيومى و اجازه تكوينى او تـصـرفـى نـيـسـت و نـخـواهـد بـود، خـود صاحبان قلب نيز بى اذن و تصرف حق تعالى تـصـرف در قـلوب خـود نـدارنـد ـ و بـديـن معنى اشارة و كناية و صراحة در قرآن و اخبار اهل بيت ، عليهم السلام ، اخبار شده است .(72)پس خداى تبارك و تعالى صاحب قلب و متصرف در اوست ، و شما كه يك بنده ضعيف عاجز هستيد نمى توانيد تصرف در قلوب كنيد بـى تـصـرف حـق ، بـلكـه اراده او قـاهـر اسـت بـر اراده شـمـا و همه موجودات ، پس ريا و سـالوس شـمـا اگـر براى جلب قلوب عباد است و جانب دلها نگاه داشتن و منزلت و قدر در قلوب پيدا كردن و اشتهار به خوبى يافتن است ، اين از تصرف شما به كلى خارج و در تـحـت تصرف حق است . خداوند قلوب و صاحب دلها كه هر كس مى خواهد قلوب را متوجه مى فـرمـايد. بلكه ممكن است شما نتيجه به عكس بگيريد. ديديم و شنيديم اشخاص سالوس دورو كه قلوب آنها پاك نبود آخر كار رسوا شدند و آنچه مى خواستند نتيجه بگيرند به عكس اتفاق افتاد، چنانچه به همين معنى اشاره فرموده و در حديث شريف كافى :عن جراح المـدائنـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، فـى قـول الله ، عـزوجـل : فـمـن كـان يـرجـوا لقـاء ربـه فـليـعـمـل عـمـلا صـالحـا و لا يـشـرك بـعـبـادة ربـه اءحـدا. قال عليه السلام : الرجل يعمل شيئا من الثواب لا يطلب به وجه الله ، انما يطلب تزكية النـاس ، يـشـتـهـى اءن يـسـمـع بـه النـاس ، فـهـذا الذى اءشـرك بـعـبـادة ربـه . ثـم قـال : مـا مـن عبد اءسر خيرا فذهبت الايام ابدا حتى يظهر الله له خيرا، و ما من عبد يسر شرا فذهبت الايام اءبدا حتى يظهر الله له شرا.(73)
    يـعـنـى راوى ، كـه جـراح مـدائنـى اسـت ، از امـام صـادق ، عـليـه السـلام ، نقل ميكند در تفسير قول خداى ، عزوجل : پس كسى كه اميدوار ملاقات پروردگار خويش اسـت بـايـد بـجـاى آرد كـار نيكو، و شريك نكند در عبادت پروردگارش كسى را كه فـرمـود امـام صـادق ، عـليـه السـلام : آن مـردى كـه عـمـل مى كند چيزى از ثواب را كه خواهش   نمى كند به آن كار ملاقات خدا را، فقط ملاحظه مـى كـنـد پـاكـيـزه شـمـردن مردم او را، ميل دارد مردم بشنوند آنچه كرده ، پس اين كسى كه شـريـك قرار داده در عبادت پروردگارش . پس از آن فرمود: هيچ بنده نيست كه پنهان كند خوبى را، پس بگذرد روزگار بر او هميشه ، تا آنكه آشكار كند خدا از براى او نيكويى را، و هـيـچ بـنـده نـيست كه پنهان مى كند شرى را، پس بگذرد روزگار بر او هميشه ، تا آنكه آشكارا كند خدا براى او شرى را.
    پـس اى عـزيز، نام نيك را از خداوند بخواه . قلوب مردم را از صاحب قلب خواهش كن با تو باشد. تو كار را براى خدا بكن ، خداوند علاوه بر كرامتهاى اخروى و نعمتهاى آن عالم در هـمين عالم هم به تو كرامتها مى كند، تو را محبوب مى نمايد، موقعيت تو را در قلوب زياد مـى كـنـد، تو را در دو نيا سربلند مى فرمايد. ولى اگر بتوانى با مجاهده و زحمت قلب خـود را از ايـن حـب هـم بـكـلى خـالص نـمـا، بـاطـن را صـفـا ده تـا عـمـل از ايـن جـهـت خـالص شـود و قـلب مـتوجه حق گردد، روح بى آلايش شود، كدورت نفس بـرطـرف گـردد. حـب و بـغـض مردم ضعيف ، شهرت و اسم نزد بندگان ناچيز، چه فايده دارد. فـرضـا فايده داشته باشد، يك فايده ناچيز جزئى چند روزه است . ممكن است اين حب عـاقـبـت كار انسان را به ريا برساند و خداى نخواسته آدم را مشرك و منافق و كافر كند، اگـر در ايـن عـالم رسـوا نـشـود، در آن عـالم در مـحـضـر عـدل ربـوبـى پـيـش بـنـدگـان صـالح خـدا و انبياء عظام او و ملائكه مقربين رسوا شود، سـرافـكـنـده گـردد، بـيـچـاره شـود. رسـوايـى آن روز را نـمـى دانـى چه رسوايى است . سـرشـكـسـتـه در آن مـحـضـر را خـدا مـى دانـد چـه ظـلمـتـهـا دنبال دارد. آن روز است كه به فرموده حق تعالى كافر مى گويد: اى كاش خاك بودم .(74)و ديگر فايده ندارد.
    اى بـيـچـاره ، تـو بـواسطه يك محبت جزئى ، يك شهرت بى فايده پيش بندگان ، از آن كـرامـتـهـا گذشتى ، رضاى خداى را از دست دادى ، خود را مورد غضب خداى تعالى نمودى . اعـمـالى را كه بايد به آنها دار كرامت تهيه كنى ، زندگانى ابدى و فرحناكى هميشگى فـراهـم كـنـى و بـه واسـطـه آنـهـا در اعـلى عـليـيـن بـهـشـت قـرار گـيـرى ، مـبـدل كـردى بـه ظلمات شرك و نفاق ، و براى خود حسرت و ندامت و عذابهاى شديد تهيه نـمـودى ، و خـود را سجينى نمودى ، چنانچه در حديث شريف كافى مى فرمايد حضرت امام صادق ، عليه السلام ، كه پيغمبر فرمود كه همانا فرشته بالا مى برد كار بنده را بـا فـرحـنـاكـى . پـس چـون كـارهـاى نـيـكـوى او را بـالا بـرد، خـداى عـزوجـل مـى فـرمـايـد: قـرار بـدهـيـد ايـن اعـمـال را در سـجـيـن . هـمـانـا ايـن شـخـص در اين اعـمـال فـقـط مـرا نـخـواسـتـه اسـت .(75)مـن و تـو بـا ايـن حـال نـمـى تـوانـيـم سـجـيـن را تـصـور كـنـيـم ، و ديـوان عـمل فجار را بفهيميم ، و صورت اين اعمال (را) كه در سجين است ببينيم . يك وقت حقيقت امر را مى بينيم كه ديگر دستمان كوتاه (است ) و چاره منقطع .
    اى عـزيـز، بـيـدار شـو و غـفـلت و مـسـتـى را از خـود دور كـن ، و در مـيـزان عـقـل بـسـنـج اعـمـال خـود را قـبـل از آنـكـه در آن عـالم مـيـزان كـنـنـد، و حـسـاب خـود را بكش قـبـل از آنـكه از تو حساب كشند. و آينه دل را از شرك و نفاق و دورويى پاك كن ، و مگذار زنـگـار شـرك و كـفـر او را طورى بگيرد كه به آتشهاى آن عالم پاك نگردد، نگذار نور فطرت مبدل به ظلمت كفر شود، نگذار فطرة الله التى فطر الناس عليها.(76)ضـايـع گـردد. ايـن قـدر خـيـانـت مـكـن بـر ايـن امـانت الهى ! پاك كن آينه قلب را تا نور جـمـال حق در او جلوه كند، و تو را از عالم و هر چه در اوست بى نياز كند، و آتش محبت الهى در قـلب افـروخته شده تمام محبتها را بسوزاند كه همه عالم را به يك لحظه آن ندهى ، و چـنـان لذتـى بـبـرى از يـاد خـدا و ذكـر آن تـمـام لذات حيوانى را بازيچه بدانى . اگر اهل اين مقام هم نيستى و اين معانى در نظرت عجيب مى آيد، نعمتهاى الهى را در عالم ديگر كه قرآن مجيد و اخبار معصومين از آنها اطلاع داده اند، از دست مده ، به واسطه جلب قلوب مخلوق بـراى شـهـرت چـنـد روزه مـوهوم ، آن همه ثوابها را ضايع مكن ، از آن همه كرامات خود را محروم مكن ، سعادت ابدى را به شقاوت هميشگى مفروش .
    فصل ، در دعوت به اخلاص است
    بـدان كـه مالك الملوك حقيقى و ولى نعمت واقعى كه اين همه كرامات به ما كرده و اين همه تـهـيـه هـا بـراى مـا ديـده از قـبـل از آمـدن ما در اين عالم ، از غذاى لطيف داراى مواد صالحه مـنـاسـبه با معده ضعيف ما و مربى و خدمتگزار با حب جبلى ذاتى كه خدمتش بى منت باشد و مـحـيـط و هـواى مـنـاسـب و ساير نعم و آلاء ظاهره و باطنه ، و اين همه تهيه ها ديده در عالم آخـرت و برزخ براى ما قبل از رفتن در آنجا، و از ما خواسته است كه اين قلب را براى من يـا بـراى كـرامـت مـن خـالص كـن تـا بـراى خودت نتيجه دهد، خودت فايده ببرى ، باز ما گوش ندهيم و نافرمانى كنيم و برخلاف رضاى او قدم زنيم ، چه ظلم بزرگى كرديم و با چه مالك الملوكى ستيزى نموديم كه نتيجه اش ظلم به خود ماست و به سلطنت او لطمه اى وارد نـمـى شـود. از تـحـت سـلطنت و سلطه او خارج نمى شويم ، مشرك باشيم يا موحد فرقى براى او نكند، عارف بالله يا متقى زكى النفس باشيم براى خود هستيم ، كافر و مشرك باشيم به خود ضرر زديم : فان الله غنى عن العالمين .(77)همانا خداى بى نـيـاز اسـت از هـمـه مـخـلوقـات .احتياجى به عبادت ما،به اخلاص   ما، به بندگى ما، نـدارد، نـافـرمـانـى و شـرك و دورويـى ما به مملكت او لطمه اى وارد نمى كند. ليكن چون ارحم الراحمين است ، رحمت واسعه و حكمت بالغه اش اقتضا مى كند كه طرق هدايت و راه خير و شر و زشت و زيبا را به ما بنماياند، و پرتگاههاى راه انسانيت و لغزشگاههاى طـريـق سـعـادت را بـه مـا ارائه دهـد. خـداى تعالى در اين هدايت و راهنمايى ، بلكه در اين عـبـادتـها و اخلاصها و بندگيها، بر ما منتهاى عظيم جسيم دارد كه تا چشم بصيرت و ديده بـرزخى واقع بين باز نشود نمى توانيم بفهميم . و مادامى كه در اين عالم تنگ و تاريك و ظـلمـتـكـده طـبـيـعـت هـسـتيم و دچار سلسله هاى زمان و حبس تاريك امتداد مكانيم ، ادراك منتهاى بـزرگ خـدا را نمى كنيم ، و نعمتهاى خداوند را در همين اخلاص و عبادت و در آن راهنمايى و هدايت تصور نمى نماييم .
    مـبادا گمان كنى كه ما منت داريم بر انبياء معظم يا اولياء مكرم خدا، يا بر علماء است ، كه راهـنـمـاى سـعـادت و خـلاصـى سـعـادت و خـلاصـى مـا هـسـتـنـد و مـا را از جهل و ظلمت و بدبختى نجات دادند و به عالم نور و سرور و بهجت و عظمت دعوت كردند، و آن هـمـه تـحـمـل مـشـقـتها و زحمتها نمودند و مى كنند براى تربيت ما و براى نجات ما از آن ظـلمـتـهـايـى كه لازمه اعتقادات باطله و جهلهاى مركب است ، و از آن فشارها و عذابهايى كه صـورت مـلكـات و اخـلاق رذيـله اسـت ، و از آن صـورتـهـاى مـوحـشـه مـدهـشـه كـه مـلكـوت اعمال و افعال قبيحه ماست ، و براى رسيدن ما به آن نورها و بهجت ها و سرورها و راحتى و خوشى ها و حور و قصور كه نمى توانيم تصور آنها را بكنيم . و اين عالم ملك به همه عـظـمـت كـه دارد تـنـگ تـر از آن اسـت كـه يـكى از حله هاى بهشتى را در او بياورند، و اين چشمهاى ما طاقت ديدن يك تار موى حورالعين را ندارند، كه تمام اينها صورت ملكوتى آن عـقـايـد و اخـلاق و اعـمـالى است كه انبياء عظام ، خصوصا صاحب كشف كلى و دستور جامع ، خـاتـم پـيـغـمبران ، صلى الله عليه و آله و عليهم ، آنها را به وحى الهى درك فرموده و ديـده و شـنـيـده و مـا را بـدانـهـا دعـوت فـرمـوده انـد. و مـا بـيـچـاره هـا مـثـل اطفالى كه از حكم عقلا سرپيچند، بلكه عقلا را تخطئه مى كنند، هميشه با آنها در مقام سـتـيـزه و جـنـگ و جـدال برآمديم ، و آن نفوس زكيه مطمئنه و ارواح طيبه طاهره به واسطه شـفـقـت و رحـمـتى كه بر بندگان خدا داشتند هيچ گاه از دعوت خويش به واسطه نادان ما كوتاهى نفرمودند و با زور و زر ما را به سوى بهشت و سعادت كشيدند، بدون اينكه اجر و مـزدى از مـا بـخواهند. آن وقت هم كه رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، منحصر مـى كـنند اجر خود را به مودت ذوى القربى (78)صورت اين مودت و محبت در عـالم ديـگـر بـراى مـا شـايـد از هـمـه صـور نـورانى تر باشد. آن هم براى خود ماست و رسيدن ما به سعادت و رحمت . پس مزد رسالت عايد خود ما شد و از آن بهره مند گرديديم ، ما بيچاره ها چه منتى بر آنها داريم ، اخلاص و ارادت ما براى آنها چه نفعى دارد، شما و مـا بـر عـلماء امت چه منتى داريم ؟ از آن شخص مسئله گو گرفته تا آن نبى مكرم ، تا ذات مقدس حق ، جل جلاله ، هر كس به مرتبه و مقام خود كه راه هدايت را به ما نشان مى دهند، بر مـا مـنـت هـا دارند كه جزاى آنها را در اين عالم نمى توانيم بدهيم ، اين عالم لايق جزاى آنها نـيـسـت : فـلله و لرسـوله و لاوليـائه المـنـة . چـنـانـچـه خـداى تـعـالى مـى فـرمـايـد:قل لا تمنوا على اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هديكم للايمان ان كنتم صادقين ان الله يعلم غيب السموات و الارض والله بصير بما تعملون .(79)يعنى بگو بـه آنـهـا كـه بـه تو منت گذاشتند به اسلام خود، و گفتند ما اسلام آورديم بى جنگ : منت نـگـذاريـد بـر من به اسلام خود، بلكه خدا منت مى گذارد بر شما به هدايت كردن شما را به ايمان مدعى آن هستيد، اگر شما راستگو هستيد در اين ادعا، همانا خدا مى داند پنهانيهاى آسمانها و زمين را، و خدا بيناست به آنچه مى كنيد.
    پس ، اگر ما صادق باشيم در دعوى ايمان ، خداوند در همين ايمان هم بر ما منت دارد. خداوند بـصـيـر بـه عالم غيب است و مى داند صور اعمال ما و صورت ايمان و اسلام ما در عالم غيب چـيـسـت . ما بيچاره ها چون اطلاع از حقيقت نداريم ، از مسئله گو كسب علم مى كنيم و به او منت مى گذاريم ، تقليد عالم مى كنيم ، منت مى گذاريم ، نماز جماعت به عالم مى خوانيم ، به او مـنـت مـى گـذاريـم ، بـا اينكه آنها بر ما منت دارند و خود ما خبر نداريم . بلكه اين منتها اعمال ما را واژگون مى نمايد و در سجين كشيده آنها را به باد فنا مى دهد.
    مقام دوم : ريا در اخلاق و ملكات باطنى
    فصلاول : ميزان در رياضتهاى حقانى و نفسانى
    بـدان كـه ريـا در ايـن مـقـام گـرچـه بـه شـدت مـقـام اول نـيـسـت ، ولى بعد از تنبه به يك مطلب ممكن است كار مرائى در اين مقام نيز منجر شود بـه جـائى كـه در نـتـيـجـه بـا مرائى در آن مقام يكى گردد. ما در شرح حديث سابق بيان كـرديـم كـه از بـراى انـسـان در عالم ملكوت صورتهايى ممكن است باشد غير از صورت انـسـانـى ، و آن صـورتـهـا تـابـع مـلكـوت نـفس و ملكات آن است . اگر شما داراى ملكات فـاضـله انـسـانـيـه بـاشـيد، در وقتى آن ملكات صورت شما را انسانى مى كند كه با آن مـلكـات بـدون ايـنـكـه از طـريـق اعـتدال خارج شده باشند محشور گرديد. بلكه ملكات در صـورتـى فـاضـله اسـت كـه نـفـس امـاره در آن تـصـرف نـكـنـد و در تشكيل آن قدم نفس دخيل نباشد. بلكه شيخ استاد ما، دام ظله ، مى فرمودند ميزان در رياضت باطل و رياضت شرعى صحيح قدم نفس و قدم حق است . اگر سالك به قدم نفس حركت كرد و ريـاضـت او بـراى پـيـدايـش قـواى نـفـس و قـدرت و سـلطـنـت آن بـاشـد، ريـاضـت بـاطـل و سـلوك آن منجر به سوء عاقبت مى باشد. و دعوى هاى باطله نوعا از همين اشخاص بـروز مـى كـند. و اگر سالك به قدم حق سلوك كرد و خداجو شد، رياضت او حق و شرعى اسـت ، و حـق تعالى از او دستگيرى مى كند به نص آيه شريفه كه مى فرمايد: والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا.(80)كسى كه مجاهده كند در راه ما، هر آينه هدايت مى كـنـيـم او را (بـه ) راهـهـاى خـود.پـس كارش به سعادت منجر شده خودى از او افتد و خـودنمايى از او دور گردد. و معلوم است كسى كه اخلاق حسنه خود و ملكات فاضله نفس را بـه چـشـم مـردم بـكشد و ارائه به مردم بدهد، قدمش قدم نفس است ، و خودبين و خود خواه و خـودپـرسـت اسـت ، و بـا خـودبـيـنـى ، خـدا خـواهـى و خـدابينى خيالى است خام و امرى است بـاطـل و مـحـال . مـادامـى كـه مـمـلكـت وجـود شـمـا از حـب نـفـس و حـب جـاه و جـلال و شـهـرت و ريـاسـت بـه بـنـدگـان خـدا پـر است ، نمى توان ملكات شما را ملكات فـاضـله دانـسـت و اخـلاق شـمـا را اخـلاق الهـى شـمرد. كاركن در مملكت شما شيطان است ، و مـلكـوت باطن شما صورت انسان نيست . و پس از گشودن چشم برزخ ملكوتى خود را به صـورت غـيـر انـسـان ، مـثـل يـكـى از شـيـاطـيـن مـثـلا، مـى بـيـنـيـد. و حـصـول مـعـارف الهـيـه و تـوحـيـد صـحـيح از براى همچو قلبى كه منزلگاه شيطان است محال است . و تا ملكوت شما ملكوت انسانى نباشد و قلب شما از اين اعوجاجها و خودخواهيها پـاك نـبـاشـد، مـنـزل حـق تـعـالى نـباشد در حديث قدسى است كه مى فرمايد: لا يسعنى ارضـى و لا سـمـائى ، بـل يـسـعـنـى قـلب عـبـدى المـؤ مـن .(81)هـيـچ مـوجودى آينه جمال محبوب نيست ، مگر قلب مؤ من . متصرف در قلب مؤ من .حق است نه نفس . كاركن در وجود او مـحـبـوب اسـت : قـلب مـؤ مـن . خودسر نيست ، هرزه گر نيست : قلب المؤ من بين اصبعى الرحـمـن ، يـقـلبـه كـيـف يـشاء.(82)دست حق در مملكت قلب او متصرف است ، تقليب و تـقـلب قلب او با خود حق تعالى است . اى بيچاره ، تو كه عابد نفسى و متصرف در قلب تو شيطان و جهل است و دست تصرف حق را از قلب خود منقطع كردى ، چه ايمانى دارى كه مـورد تـجـلى حـق و سـلطـنـت مـطـلق گـردى ؟ پـس ، بـدان تـا بـديـن حـال هستى و اين رذيله خود نمايى در تو است ، تو كافر بالله هستى و در سلك منافقين محسوب مى شوى ، گرچه به خيال خود مسلمى و مؤ من به خدايى .
    فصل دوم : ستاريت حق مانع از غيور بودن او نيست
    پـس اى عـزيـز، بـيـدار شو و پنبه غفلت را از گوش بيرون كن و خواب غفلت را بر چشم خـود حـرام نـما، و بدان كه ترا خداى تعالى براى خود آفريده ، چنانچه در حديث قدسى مى فرمايد: يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك ، و خلقتك لاجلى .(83)يعنى اى پسر آدم ، هـمـه چـيـز را بـراى تـو آفـريـدم و تـو را بـراى خـود آفـريدم .و قلب تو را مـنـزلگـاه خـود قرار داده . تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد، حق تعالى غيور است نسبت به ناموس خود، اين قدر پرده درى مكن به ناموس حق تعالى ، دست درازى را روامدار. بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هرچه خواهى اصلاح كـنـى نـتـوانـى . تـو در مـلكـوت خود در حضور حضرات ملائكه و انبياء عظام پرده ناموس الهى را پاره مى كنى ، و اخلاق فاضله را، كه بواسطه آنها اوليا تشبه به حق پيدا مى كنند، تسليم غير حق مى كنى و قلب خود را به دشمن حق مى دهى و شرك مى ورزى در باطن ملكوت خود، بترس از آنكه حق تعالى علاوه بر رسوا كند، در همين عالم تو را مفتضح كند و مـبـتـلا كـنـد به فضيحتى كه جبران پذير نباشد و پاره شدن عصمتى كه وصله بردار نـبـاشد. حق تعالى ستار است ، ولى غيور هم هست ، ارحم الراحمين اسـت ، ولى اشـد المـعـاقـبين هم هست . ستر مى فرمايد تا وقتى از حد نگذرد. ممكن اسـت خـداى نـخواسته اين كار بزرگ و اين رسوايى ناهنجار غيرت را بر ستر غلبه دهد، چنانچه در حديث شريف شنيدى .(84)
    پـس ، قدرى به خود آى و رجوع به خدا كن و بازگشت به سوى او نما، كه خداى تعالى رحيم است و پى بهانه مى گردد براى رحمت . اگر رجوع كردى ، به غفران خود ستر مى فـرمـايـد عيوب گذشته را و نمى گذارد كسى بر آن مطلع شود، و تو را صاحب فضيلت مى كند و اخلاق كريمه را در تو جلوه مى دهد، و تو را مرآت صفات خود مى فرمايد و اراده تو را در آن عالم كاركن مى فرمايد چنانچه اراده خود (او) در همه عوالم نافذ است ، چنانچه (در) حـديـثـى مـنقول است كه وقتى كه اهل بهشت قرار گرفتند، نامه اى از جانب حق تعالى بـراى آنـهـا مـى آيـد كـه مضمونش   اين است : از جانب زنده پاينده اى كه نمى ميرد به سـوى زنـده پـايـنـده اى كـه نمى ميرد. من هر چه را مى خواهم موجود شود به او مى گويم باش ، پس موجود مى شود، تو را هم امروز قرار دادم كه هر چه را مى خواهى بشود امر كن ، مى شود.(85)تو خود خواهى اين قدر نداشته باش ، تو اراده خود را تسليم حق كـن ، ذات مـقـدس هم تو را مظهر اراده خود مى فرمايد، تو را متصرف در امور خود قرار مى دهـد، مـمـلكـت ايـجـاد را در آخـرت در تـحـت قـدرت تـو قـرار مـى دهـد. و ايـن غـيـر تـفـويض محال باطل است ، چنانچه در محل خود معلوم است .
    هان اى عزيز، تو خود دانى ، مى خواهى اين را بپذير يا آن را، كه خداى تعالى بى نياز است از ما و همه مخلوقات و اخلاص ما و همه موجودات عالم .
    مقام سوم : ريا در اعمال
    بـدان كـه ريـا در اين مقام از مقامات ديگر بيشتر و شايعتر است ، زيرا كه ما مردم نوعا اهل آن دو مقام نيستيم ، از همين جهت ، شيطان از آن طريق وارد بر ما نمى شود. ولى چون عمده مردم متعبد اهل مناسك و عبادات صورى هستند، شيطان در اين مقام بيشتر تصرف مى كند و مـكـايـد نـفـس در ايـن مـرحـله بـيـشـتـر است . و به عبارت ديگر، چون نوع مردم داراى بهشت جـسـمـانـى اعـمـالى هـسـتـنـد، و از طـريـق اعـمـال حـسـنـه و تـرك اعـمـال سـيـئه داراى مـقـامـات اخـروى مـى شـونـد، شـيطان از همين راه وارد شده ريشه ريا و سـالوس را در اعـمـال آنـهـا آبـيـارى مـى كـنـد تـا شـاخ و بـرگ پيدا كرده حسنات آنها را مبدل به سيئات كرده آنها را از طريق مناسك و عبادات وارد جهنم دركات مى كند، و چيزهايى را كه با آن مى خواهند تهيه تعمير آخرت كنند اسباب تخريب آن مى نمايد، و چيزى كه از عـليـين است كارى مى كند كه به امر حق تعالى ملائكه در سجين قرار دهند. پس كسانى كه فـقـط داراى هـمـيـن جـنـبـه هـسـتـنـد و زاد و راحـله اى جـز زاد اعـمـال نـدارنـد، بـايد خود را كاملا مواظب باشند كه مبادا خداى نخواسته اين امر هم از دست رفـتـه بـكـلى جـهنمى گردند و راهى به جانب سعادت نداشته باشند، و درهاى بهشت به روى آنها بسته شده درهاى جهنم براى آنها باز گردد.
    فصل ، در دقت امر ريا
    بـسـيـار اتـفـاق افـتـد كـه شـخـص ريـاكـار خـودش هـم مـلتـفـت نـيـسـت كـه ريـا در اعـمـال او رخـنـه كـرده و اعـمـالش ريـايى و ناچيز است ، زيرا كه مكايد شيطان و نفس به قـدرى دقـيـق و بـاريـك اسـت و صراط انسانيت به طورى نازك و تاريك است كه تا انسان مـوشـكـافـى كـامـل نكند نمى فهمد چه كاره است . انسان چون مفطور به حب نفس است ، لهذا پـرده خودخواهى معايب او را بر خود او مى پوشاند. شايد انشاءالله شمه اى از اين مطلب در ضمن شرح بعضى احاديث (86)پيش آيد. از خداى تعالى توفيق مى خواهيم .
    مـثـلا تحصيل علم ديانت ، كه از مهمات اطاعات و عبادات است ، انسان گاهى مبتلا مى شود در اين عبادت بزرگ به ريا، در صورتى كه خودش هم ملتفت نيست ، به واسطه همان حجاب غـليـظ حـب نـفـس . انـسـان مـيـل دارد در مـحـضـر عـلمـا و رؤ سـا و فـضـلا مـطـلب مـهـمـى را حل كند به طورى كه كسى ديگر حل نكرده باشد، و خود او متفرد باشد به فهم آن ، و هر چه مطلب را بهتر بيان كند و جلب نظر اهل مجلس را بنمايد بيشتر مبتهج است ، و هر كس با او طـرف شـود مـيـل دارد بـر او غـلبـه كـنـد و او را در بـيـن جـمـعـيـت خـجـل و سـرافـكـنده كند، و حرف خود را، حق يا باطل ، به حلق خصم فرو ببرد، و بعد از غـلبـه يـك نـحـو تـدلل و فـضـل فـروشـى در خـود ادراك مى كند، اگر يكى از رؤ سا هم تـصـديـق آن كـنـد نـور عـلى نـور مـى شـود. بـيـچـاره غافل از آنكه اينجا در نظر علما و فضلا موقعيت پيدا كرده ، ولى از نظر خداى آنها و مالك المـلوك هـمـه عـالم افـتـاد، و اين عمل را به امر حق تعالى وارد سجين كردند. در ضمن ، اين عـمـل ريـايـى مـخـلوط بـه چـنـديـن مـعـصـيـت ديـگـر هـم بـود، مثل رسوا كردن و خوار نمودن مؤ من ، اذيت كردن برادر ايمانى ، گاهى جسارت كردن و هتك كـردن از مـؤ مـن ، كـه هـر يـك از آنـهـا از مـوبـقـات و بـراى جـهـنـمـى كـردن انـسـان خـود مستقل اند.
    اگـر نـفـس . بـاز دام كـيـد خـود را بـيـفـكند و به تو بگويد كه مقصود من معلوم شدن حكم شـرعـى اسـت و اظـهـار كـلمـه حـق اسـت ، كـه از افـضـل طـاعـات اسـت ، نـه اظهار فضيلت و خـودنـمـايى ، در باطن خود از او استفسار كن كه اگر اين حكم شرعى را رفيق و همدرجه من مـى گـفـت و او حـل ايـن مـعـضـله را مـى كـرد و شما در آن محضر مغلوب شده بوديد، آيا به حال شما فرقى نمى كرد؟! اگر چنين است ، تو در اين دعوى صادق هستى .
    اگـر باز از كيد و مكرش دست نكشد و بگويد اظهار حق چون فضيلت دارد و ثواب پيش حق دارد، من مى خواهم به اين فضيلت نايل گردم و دار ثواب الله را تعمير كنم ، به او بگو اگـر فـرض شـود كـه عين آن فضيلت را خداوند به شما عنايت كند در صورت مغلوبيت و تـصـديـق حـق ، آيـا بـاز طـالب غـلبه هستى ؟ پس ، اگر رجوع به باطن ذات خود كرديد ديـديـد بـاز مـايـل بـه غـلبـه هـسـتـيـد و اشـتـهـار پـيـش عـلمـا بـه عـلم و فضل و اين بحث علمى براى حصول منزلت بود در قلوب آنها، پس شما بدانيد كه در اين بـحـث عـلمـى ، كـه از افـضـل طـاعـات و عـبـادات اسـت ، مـرائى هـسـتـيـد، و ايـن عـمـل شـمـا، بـه حـسـب روايـت شـريـف كافى ، در سجين است و شما مشرك به خدا هستيد. اين عمل براى حب جاه و شرف است ، كه به حسب روايت از دو گرگ كه در گله بى چوپان رها شـود ضـررش بـيـشـتـر اسـت بـه ايـمـان .(87)پـس شـمـا كـه اهـل عـلم و مـتـكـفـل اصـلاح نـمـايـى و مـزاج نـفـس خـود را سـالم كـنى تا از جمله عالمان بى عمل ، كه حالش معلوم است ، نباشى .
    خـداوندا، دل ما را از كدورت شرك و نفاق پاك فرما، و و آينه قلب ما را از زنگار حب دنيا، كـه مـنـشـاء ايـن هـمـه امـور اسـت ، صـافى فرما، و با ما همراهى فرما، و از ما بيچاره هاى گرفتار هواى نفس و حب جاه و شرف دستگيرى كن در اين سفر پر خطر و اين راه پر پيچ و خم و تنگ و تاريك . تويى قادر و تواناى همه چيز.
    و يـكـى از عـبـادات بـزرگ اسـلام ، جـمـاعـت اسـت ، و فـضـل امـامـت بيشتر است . و از اين جهت ، شيطان در اين عبادت بزرگ بيشتر رخنه مـى كـنـد، و با امام جماعت بيشتر دشمن ، و در صدد است كه او را از اين فضيلت باز دارد و عـمـل او را از اخلاص تهى كرده وارد سجين كند و او را مشرك به خدا نمايد. و لهذا وارد مى شـود در قـلب بـعـضـى از امـامـهـا از طـريـقـهـاى مـخـتـلف . مـثـل عـجـب ، كـه بـعـدهـا انـشـاءالله ذكـرى از آن مـى شـود، و مـثـل ريـا كـه آن نـشـان دادن بـه مـردم است اين عبادت بزرگ را براى منزلت پيدا كـردن در قـلوب و اشـتـهار به عظمت و بزرگى پيدا كردن . مثلا مى بيند فلان مقدس به نـماز جماعت حاضر شده است ، براى جلب قلب او خضوع را بيشتر كرده از راههاى مختلفى و حـيـله هاى كثيرى او را به دام مى كشد، و در مجالس براى رساندن به غايبين مقام خود را ذكرى از آن مقدس به ميان مى كشد يا يك طورى به مردم مى رساند كه فلانى در جماعات مـن حـاضـر شده . در قلب خود هم به طورى به اين شخص ارادت پيدا كرده كه در نماز او حـاضـر شـده اسـت و اظـهـار حـب و اخـلاص بـه او مـى كند كه در عمرش به خداى تعالى و اوليـاء او يـك لحـظه نكرده ، خصوصا اگر از تجار محترم باشد! و اگر خداى نخواسته يكى از اشراف راه را گم كرده به صف جماعات ملحق شود، مصيبت زيادتر مى گردد!
    در عين حال ، شيطان از امام جماعت كم جمعيت نمى گذرد. پيش او رفته به او مى گويد به مـردم بـفهمان كه من از دنيا گذشته ام و در مسجد كوچك محله با فقرا و ضعفا مى گذرانم ! ايـن هـم مـثـل آن يا بدتر است ، زيرا كه رذيله حسد را هم در قلب او بارور مى كند. از دنيا كه بهره اى ندارد، مايه آخرت را از او مى گيرد، ورشكست در دنيا و آخرت مى شود.
    در همه حال ، شيطان دست از غريبان من و شما كه دستمان از جماعت كوتاه است ، و از غم بى آلتـى افـسـرده هـسـتيم بر نداشته و ما را وادار مى كند به جماعت مسلمين خدشه كرده ، طعن به آنها زده و عيوبى براى جماعت تراشيده ، جماعت نداشتن خود را كناره گيرى قلمداد كنيم ، و خـود را از دنـيـا گـذشـتـه و مـنـزه از حـب جـاه و نـفس معرفى نماييم . ما از اين دو طايفه بدتريم ! نه دنياى تام دسته اول ، و نه دنياى ناقص دسته دوم ، و نه آخرت داريم . در صـورتـى كـه مـا هـم اگـر دسـتـمـان بـرسـد، از آن دو دسـتـه جـاه طـلبـتـر و حـب شرف و مال را بيشتر داريم .
    شـيـطـان بـه امـام تنها اكتفا نكرده ، از جهنمى شدن او نائره شهوتش فرو ننشسته ، وارد صف ماءمومين مى شود. صف اول چون فضلش بيشتر و ميامن صفوف از مياسر بيشتر، آن ها را بـيـشـتـر مـورد هـدف خـود قـرار مـيـدهـد. بـيـچـاره مـقـدس   را از مـنزل دور كشيده در صف اول در طرف يمين نشانده ، با او وسوسه مى كند كه اين فضيلت را بـه چـشـم مـردم بكش ! اين بيچاره هم نفهميده از كجا مى خورد با يك عشوه و نازى اظهار فـضـل خـود را مـى كـنـد! شـرك بـاطـن را بـروز داده عـمل را به سجين مى فرستد. از آنجا به ساير صفوف رفته آنها را وادار مى كند از صف اول بـا كنايه و اشاره تكذيب كرده مقدس بيچاره را مورد سهام طعن و شتم قرار دهند و خود را از اطـفـار آن مـنـزه شمارند. گاهى ديده مى شود يك شخص محترمى را، خصوصا اگر از اهل فضل و علم باشد، شيطان دستگيرى كرده به صف آخر مى نشاند، براى اينكه بفهماند بـا ايـنـكه من با اين مقام نبايد با اين شخص نماز كنم ، وليكن از بس از دنيا گذشته ام و هـواى نـفـس نـدارم آمـده ام در صـف آخـر هـم نـشـسـتـه ام ! بـعـضـى از ايـن قبيل اشخاص را در صف اول ملاقات نخواهيد كرد.
    شيطان به امام و ماءموم اكتفا نكرده به ريش بعضى از منفردين مى چسبد. او را از بازار يا مـنـزل افـسار كرده ، با يك كرشمه و ناز در كنج مسجد يك سجاده پهن كرده ، هيچ امامى را عـادل نـدانـسته ، در حضور مردم به يك طول سجود و ركوع و يك ذكرهاى طويلى نماز مى خـوانـد! ايـن در بـاطـن ذاتـش مخمر است كه به مردم بفهماند من اين قدر مقدس و محتاطم كه تـرك جماعت مى كنم مبادا به غير عادل گرفتار شوم ! اين علاوه بر آن كه تعجب و مرائى است ، مسائل شرعيه را هم نمى داند! براى اينكه مرجع تقليد اين شخص بيش از حسن ظاهر را مـعـلوم نـيست در صحت اقتدا شرط كند، ولى اين نه از اين باب است ، بلكه براى ارائه بـه مـردم اسـت كه در قلوب منزلت پيدا كند. و همين طور ساير كارهاى ما در تحت تصرف شـيـطـان اسـت . و آن مـلعـون هـر قـلب كـدرى پـيـدا كـرد، در آنـجـا مـنـزل كـرده و اعـمـال ظـاهـره و بـاطـنـه را مـى سـوزانـد و مـا را از اعمال حسنه جهنمى مى كند.
    فصل ، در دعوت به اخلاص است
    پـس اى عـزيـز، در كـارهاى خود دقيق شو و از نفس خود در هر عملى حساب بكش ، و او را در بـرابر هر پيش آمدى استنطاق كن كه آيا اقدامش در خيرات و در امور شريفه براى چيست ؟ دردش چـيـسـت كـه مـى خـواهـد از مـسـائل نـمـاز شـب سـؤ ال كـنـد، يـا اذكـار آن را تـحـويل بدهد؟ مى خواهد براى خدا مسئله بفهمد يا بگويد، يا مى خـواهـد خـود را از اهل آن قلمداد كند؟ چرا سفر زيارتى كه رفته با هر وسيله است به مردم مـى فهماند؟ حتى عددش را! چرا صدقاتى را كه در خفا مى دهد راضى نمى شود كه كسى از او مطلع نشود، با هر راهى شده سخنى از آن به ميان آورده به مردم ارائه مى دهد؟ اگر بـراى خـداسـت و مـى خـواهـد كـه مـردم ديـگـر بـه او تـاءسـى كـنـنـد و مـشـمـول الدال على الخير كفاعله (88)گردد، اظهارش خوب است ، شكر خدا كند به اين ضـمـيـر صـاف و قـلب پـاك ، ولى مـلتـفـت بـاشـد كـه در مـنـاظـره بـا نـفـس گـول شيطنت او را نخورده باشد، و عمل ريايى را با صورت مقدسى به خوردش ندهد. و اگـر براى خدا نيست ، ترك آن اظهار كند كه اين سمعه است ، و از شجره ملعونه ريا است و عمل او را خداوند منان قبول نمى فرمايد و امر مى فرمايد در سجين قرار دهند.
    بـايـد بـه خـداى تـعـالى از شـر مكايد نفس پناه ببريم كه مكايد آن خيلى دقيق است ولى اجـمـالا مـى دانـيـم كه اعمال آن خالص نيست . اگر ما بنده مخلص خداييم ، چرا شيطان در ما اينقدر تصرف دارد؟ با آنكه او با خداى خود عهد كرده است كه به عباد الله المخلصين كـار نـداشـتـه بـاشـد و دسـت بـه سـاحـت قـدس آنـهـا دراز نـكـنـد.(89)بـه قـول شـيخ بزرگوار(90)ما، دام ظله ، شيطان . سگ درگاه خداست : اگر كسى با خدا آشـنـا بـاشـد، بـه او عـوعـو نـكـنـد و او را اذيـت نكند. سگ در خانه آشنايان صاحبخانه را دنبال نكند. شيطان نمى گذارد كسى كه آشنايى با صاحبخانه ندارد وارد خانه شود.
    پـس ، اگـر ديـدى شـيـطـان بـا تـو سر و كار دارد، بدان كارهايت از روى اخلاص نيست و بـراى حـق تـعـالى نيسست . اگر شما مخلصيد، چرا چشمه هاى حكمت از قلب شما به زبان جـارى نـشـده ، بـا ايـنـكـه چـهـل سـال اسـت بـه خيال خود قربه الى الله عمل مى كنيد، با اينكه در حديث وارد است كه كسى كه اخلاص ورزد از بـراى خـدا چـهل صباح ، جارى گردد چشمه هاى حكمت از قلبش به زبانش .(91)پس بدان اعمال ما براى خدا نيست و خودمان هم ملتفت نيستيم و درد بى درمان همين جاست .
    واى بـه حـال اهـل طـاعـت و عـبـادت و جـمـعه و جماعت و علم و ديانت كه وقتى چشم بگشايند و سـلطـان آخـرت خـيـمـه بـر پـا كـنـد، خـود را از اهـل مـعـاصـى كـبـيـره ، بـلكـه از اهل كفر و شرك ، بدتر ببينند و نامه اعمالشان سياهتر باشد.
    واى به حال كسى كه با نماز و طاعتش وارد جهنم شود! امان از كسى كه صورت صدقه و زكات و صلاتش   صورتهايى باشد كه زشت تر از آنها تصور نشود!
    بـيـچـاره تـو مـشـركـى ! خـداونـد بـه فـضـل خـود مـوحـد اهـل مـعصيت عصيان كار را مى آمرزد، انشاءالله ، وليكن فرموده است كه مشرك را نمى آمرزم اگر بى توبه از اين دنيا برود.(92)
    در احـاديـث شـريـفـه ، چـنـانـكه شنيدى ، مى فرمايد: مرائى مشرك است .كسى كه ريـاسـت ديـنى خود، و امامت خود، تدريس خود، تحصيل خود، روزه خود، نماز خود، و بالاخره اعـمال صالحه خود، را ارائه به مردم دهد براى منزلت در قلوب ، مشرك است ، و به موجب اخـبـار اهـل عـصـمـت ، صـلوات الله عـليـهـم ، و بـه مـوجـب آيـه شـريـفـه مشمول غفران حق نمى شود. پس اى كاش اهل معاصى كبيره بودى و متجاهر به فسق بودى و متهتك حرمات ظاهره بودى ، و موحد بودى شرك به خدا نمى آوردى .
    حـال اى عـزيـز، فكرى كن و چاره اى براى خود پيدا كن ، و بدان كه شهرت پيش اين مردم نـاچيز چيزى نيست ، و قلوب اين مردم ، كه اگر گنجشكى بخورد سير نمى شود،(93)قـدر و قـابـليـت نـدارد، و ايـن مخلوق ضعيف را قدرتى نيست ، قدرت فقط در دستگاه قدس ربـوبـيـت پـيـدا مـى شـود و فـاعـل عـلى الاطلاق و مسبب الاسباب . آن ذات مقدس   است . تمام مخلوقات اگر پشت به پشت هم دهند كه يك پشه خلق كنند نتوانند، و اگر پشه اى از آنها چـيزى بربايد، نتوانند پس بگيرند.(94)قدرت . پيش حق تعالى است . اوست مؤ ثر در تـمـام مـوجـودات . بـا هـر زحـمـت و ريـاضـتـى شـده در قـلب خـود بـا قـلم عقل نگارش ده كه لا مؤ ثر فى الوجود الا الله نيست كار كنى در دار تحقق جز خدا.
    تـوحـيـد فـعـلى را، كـه اول درجـه تـوحـيـد اسـت در قـلب ، بـا هـر وسيله اى است جـايگزين كن ، و قلب را مؤ من و مسلم نما به اين كلمه مباركه و مهر شريف لا اله الا الله را بـر قـلب بـزن ، و صـورت قـلب را صـورت كـلمـه توحيد كن و به مقام اطمينان بـرسـان ، و بـه او بـفـهـمان كه مردم نفع و ضرر نمى توانند برسانند، نافع و ضار خـداسـت . ايـن كـورى نـابـيـنـايـى را از چـشـم خـود بـرطـرف كـن كـه بـيـم آن اسـت مـشـمـول رب لم حـشـرتـنـى اعـمـى .(95)گردى ، و در روز بروز سراير كور محشور گردى . اراده حق تعالى قاهر به همه ارادات است ، اگر قلبت به اين كلمه مباركه اطمينان حاصل كرد و او را تسليم اين عقيده نمودى ، اميد است كارت به انجام رسد و ريشه شرك و ريـا و كـفـر و نـفـاق از قـلب قـطـع شـود. و بـدان كـه ايـن عـقـيـده حـقـه مـطـابـق بـا عـقـل و شـرع اسـت و توهم جبر در اين نيست . ممكن است بعضيها كه از مبادى و مقدمات آن بى اطلاع اند و گوش آنها آشناى به بعضى مطالب نيست اين را رمى به جبر كنند، با اينكه مربوط به جبر نيست . اين توحيد است ، جبر شرك است ، اين هدايت است ، جبر ضلالت است . ايـن جـا مـنـاسـب بـيـان جبر و قدر نيست ، ولى پيش اهلش مطلب روشن است ، و غير آن را حق ورود در ايـن مـطـالب نـيـسـت ، بـلكـه صـاحـب شـريـعـت نـهـى فـرمـوده اسـت از دخول به اين مطالب .(96)
    در هر حال ، از خداى مهربان در هر وقت ، خصوصا در خلوات ، با تضرع و استكانت و عجز و مـذلت بـخـواه كـه تـو را هـدايت كند به نور توحيد، و قلب تو را منور كند به بارقه غـيـبـى يـك بـيـنـى و يك پرستى ، تا از همه عالم وا رهى و همه چيز را ناچيز دانى . و با تـضـرع از آن ذات مـقدس خواهش كن كه اعمال تو را خالص گرداند و تو را هدايت فرمايد بـه طـريـق خـلوص و ارادت . و اگـر داراى حـالى شـدى ، ايـن بـنـده ضـعـيـف بـطـال خـالى از حـقـيـقـت را كـه عـمـر خـود را صـرف هـوى و هـوس نـمـوده و دل او از كـدورت مـعـاصـى و امـراض قـلبيه طورى شده است كه هيچ نصيحتى و هيچ آيه و روايـتـى و هـيچ برهان و دليل و آيتى در او اثر نمى كند به دعايى ياد كرده ، شايد به دعـاى شـما راه نجاتى پيدا كند، زيرا كه مؤ من را خدا رد نمى كند از درگاه خود و دعاى او را مى پذيرد.(97)
    پـس از تـذكـر بـه ايـن مـطـالب ، كـه خودت نيز مى دانستى و حرف تازه اى نبود، مدتى مواظبت كن كه از قلب خود، و اعمال و رفتار و حركات و سكنات خود را تحت مداقه آورده ، و خـفـايـاى قـلب را تـفـتـيـش كـن و حـسـاب شـديـد از او بـكـش ، مثل اينكه اهل دنيا از يك نفر شريك ، حساب مى كشند: هر عملى را كه شبهه ريا و سالوسى در اوست ترك كند گرچه عمل خيلى شريفى باشد. حتى اگر ديدى واجبات را در علن كردن خالص نمى توان بكنى ، در خفا بكن ، با اينكه مستحب است اتيان به آنها در علن . بلكه كـمـتـر اتـفـاق مـى افـتـد در اصل واجب ريا شود، بيشتر در خصوصيات و مستحبات و زوايد اتـفـاق مـى افـتد. در هر صورت ، با جديت كامل و مجاهده شديده قلب خود را از لوث شرك پـاك كـن ، مـبـادا خـداى نخواسته با اين حال از اين عالم درگذرى كه كارت زار است و اميد نجات به هيچ وجه برايت نيست و خداى تبارك و تعالى غضبناك بر تو باشد. چنانچه در حـديـث شـريـف اسـت كـه در وسـائل از قـرب الاسـنـاد نـقـل مـى فـرمـايـد سـنـد بـه امـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـليـه السـلام ، مـى رسـانـد: انـه قـال : قـال رسـول الله ، صلى الله عليه و آله و سلم : من تزين للناس بما يحب الله و بـارزلله فـى السـر بـمـا يكره الله ، لقى الله و هو عليه غضبان له ماقت .(98)يـعـنـى گفت اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، رسول الله ، صلى الله عليه و آله و سلم ، گـفـت : كـسـى كـه جـلوه دهـد بـراى مـردم به چيزى كه دوست دارد خدا، و ظاهر كند در باطن بـراى خـدا چـيـزى را كـه مـكـروه دارد او را خـدا، مـلاقـات كـنـد خـدا را، و حال آنكه خدا بر او غضبناك و خشمناك باشد.
    در حـديـث شـريـف دو احـتـمـال اسـت : يـكـى آنـكـه كـسـى كـه اعـمـال صالحه را جلوه دهد به مردم و اعمال قبيحه را در باطن آورد. و ديگر آنكه كسى كه پـيكر عمل را به مردم نشان دهد و در باطن قصد ريا داشته باشد. و در هر صورت ريا را شامل است زيرا كه اتيان به واجبات و راجحات بدون قصد ريا مورد غضب نيست . بلكه مى تـوان گـفت معنى دوم بهتر است ، زيرا كه اعمال قبيحه را علنا آوردن شدتش بيشتر است . در هر حال ، خدا نكند مالك الملوك و ارحم الراحمين به انسان غضبناك باشد اءعوذ بالله من غضب الحليم .

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  4. #4
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی / قسمت سوم

    فصل ، در بيان حديث علوى
    مـا ايـن مـقـام را ختم مى كنيم به حديث شريفى كه در كافى شريف از مولاى متقيان ، امير مؤ مـنـان ، عـليـه السـلام ، روايـت كـرده ، و شـيـخ صـدوق ،(99)رضـوان الله عـليـه ، مـثـل هـمـيـن حـديـث را از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، نـقـل كـرده كـه از جمله وصيتهاى رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، به اميرالمؤ مـنـيـن ، عـليـه السـلام ، اسـت . و آن ايـن است :باسناده عن اءبى عبدالله (عليه السلام ) قال : قال اميرالمؤ منين ، عليه السلام : ثلاث علامات للمرائى : ينشط اذا راءى الناس ، و يكسل اذا كان وحده ، و يحب اءن يحمد فى جميع اموره .(100)
    يـعـنى گفت امام صادق ، عليه السلام : اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، گفت : سه نشانه است براى رياكار: بهجت و نشاط دارد وقتى كه ببيند مردم را، و كسالت پيدا مى كند وقتى تنها است ، و دوست دارد كه ثنا كرده شود در جميع امورش .
    چـون ايـن سـيـئه خـبـيثه گاهى چنان مخفى است كه انسان خودش بيخبر است از آن ـ در باطن اهـل ريـا اسـت و گـمـان مى كند عملش خالص است ـ لهذا براى آن علامت ذكر فرموده اند كه انسان به واسطه آن علامت اطلاع بر سريره خود پيدا كند و در صدد معالجه برآيد.
    انـسـان در نـفـس خـود مـشـاهـده مـى كـنـد كـه وقـتـى تـنـهـاسـت مـايـل بـه طـاعـات نـيـسـت اگـر بـا زحـمـت يـا از روى عـادت هـم عـبـادتـى بـكـند، آن را با حـال نـمـى كـنـد، بـلكـه سـر و دسـت عـمـل را شـكـسـتـه پـاك و پـاكـيـزه آن را تـحـويـل نـمـى دهـد. ولى وقـتـى در مـسـاجـد و مـجـامـع حـاضـر شـد، و در مـحـضـر عـمـومى مـشـغـول آن گـرديـد، آن را از روى نـشـاط و دلچـسبى و سرور و حضور قلب انجام مى دهد. مـايـل اسـت ركـوع و سـجـودش طـولانـى شـده ، مـسـتـحـبـاتـش نيكو انجام گرفته ، اجزاء و شـرايـطـش درسـت مـلاحـظـه شـود. اگـر انـسـان قـدرى هـم مـلتـفـت بـاشـد (و) از نـفس خود سـئوال كند علت آن را، دام خويش را از راه قدس پهن كرده به انسان تعميه مى كند كه مثلا عـبـادت در مـسـجـد چون ثوابش بيشتر است يا جماعت چون چنين و چنان است ، نشاط دارى . يا اگـر در غـيـر جـمـاعـت و مـسـجـد شـد، مـى گـويـد مـسـتـحـب اسـت عـمـل را پـيش مردم نيكو انجام دادن تا اينكه كسان ديگر اقتدا كنند و تاءسى نمايند و رغبت بـه مـذهـب پـيـدا كـنـنـد انـسـان را بـا هـر وسـيـله اى هـسـت گـول مـى زنـنـد. ايـن سـرور و نشاط نيست جز از آن مرض قلبى كه انسان بيچاره به آن مـبـتـلاسـت ، و خـود را صـحـيـح و سـالم مـى دانـد و در خيال معالجه نمى افتد. مريضى كه خود را سالم مى داند، اميد صحت از او منقطع است .
    بدبخت در باطن ذات و لب سريره ميل دارد عمل خود را به مردم ارائه دهد و خود غفلت از آن دارد. بـلكـه مـعـصـيـت را بـه صـورت عـبـادت جـلوه مـى دهـد و خـودنـمـائى را بـه شـكـل ترويج مذهب در مى آورد. با اينكه اتيان به مستحبات در خلوات مستحب است ، چرا نفس مايل است در علن هميشه به جا آورد؟ گريه از خوف در مجامع عمومى از روى نشاط و بهجت مـى كند، ولى در خلوات هر چه خود را فشار مى دهد چشمش تر نمى شود! خوف خدا چه شد در مـجـامـع پـيـدا مـى شود؟ در شبهاى قدر. آه و ناله و سوز و گداز در بين چند هزار جمعيت دارد، صـد ركـعـت نـمـاز و جـوشـن كبير و صغير و چند جزو قرآن مجيد را مى خواند، خم به ابرويش نمى آيد، خستگى احساس نمى كند، ولى ده ركعت نماز در خلوت اگر بكند، كمرش خسته شده حالش وفا نمى كند. اگر انسان كارهايش محض رضاى خدا يا براى جلب رحمت يـا بـراى خـوف از جـهـنـم و شـوق بـه بـهـشـت اسـت ، چـرا مـيـل دارد هـر كـارى مـى كـنـد مـردم مـداحـى او را بكنند؟ گوشش به زبان مردم و دلش پيش آنـهـاسـت كه ببيند كى از او مدح مى كند، حاجى آقا چه آدم صحيح درستى است ! در معاملات كـذا و كـذاسـت ! اگـر خـدا مـنـظـور اسـت ايـن حـب مـفرط چيست ؟ اگر بهشت و جهنم تو را به عـمـل وادار كـرده اسـت ، ايـن حـب چـه مـى گـويد؟ ملتفت باش كه اين حب از همان شجره خبيثه ريـاسـت ، و تـا مـى تـوانـى در صـدد اصـلاح بـرآيـد و خـود را اگـر مـمـكـن اسـت از امثال اين محبت ها خالص كن .
    در ايـن مـقـام يـك مـطـلب را تـنـبـه مـى دهـم . و آن اين است كه از براى هر يك از اين صفات نفسانيه ، چه ملكات حسنه و چه ملكات سيئه ، مراتبى است بسيار كثير. بسا باشد كه يك مـرتـبـه از اتـصاف به آن در حسنات و تنزيه آن در سيئات از مختصات عرفاء بالله يا اوليـاء خـدا بـاشـد، و سـايـر مـردم بـه حـسـب مـقـامـى كـه دارند، آن صفت كه براى دسته اول نـقـص اسـت بـراى آنـهـا نـقـص نـبـاشـد، بـلكـه بـه يـك مـعـنـى كـمـال هم باشد. و همين طور حسنات اين دسته سيئات دسته ديگر باشد. از آن جمله رياست كـه كـلام مـا عجله در آن است . خلوص از همه مراتب آن از مختصات اولياست و ديگران در آن شـريـك نـيـسـتند. و اتصاف عامه مردم به يك مرتبه از آن ، نقص آنها، به حسب آن مقام كه دارند، نيست و به ايمان آنها يا اخلاص آنها ضرر نمى رساند. مثلا نفس عامه مردم به حسب جبلت مايل است كه خيرات آنها پيش   مردم ظاهر گردد، گرچه خيرات را به نيت ظاهر شدن نـكـنـنـد، ولى نـفـسـشـان . مـفـطـور بـه ايـن حـب اسـت . ايـن مـوجـب بـطـلان عـمـل يـا شـرك و نـفـاق و كـفر نيست ، گرچه اين نقص اولياست ، و در نظر ولى يا عارف بـالله شـرك و نـفـاق اسـت . و تـنـزيـه از مـطـلق شـرك و اخـلاص از هـمـه مـراتـب آن ، اول مـقـامات اولياست . و از براى آنها مقامات ديگر است كه ذكرش با اين مقام مناسب نيست . حـتـى فـرمـوده ائمـه ، عـليـهـم السلام ، كه عبادت ما عبادت احرار است ، كه فقط براى حب خـداسـت نـه طـمـع بـه بـهـشـت يـا تـرس از جـهـنـم اسـت ،(101)از مـقـامـات مـعمولى و اول درجـه ولايـت اسـت . از بـراى آنـهـا در عـبـادات حالاتى است كه به فهم ما و شما نمى گنجد.
    و بـه ايـن بـيـان كـه شـنـيـدى جـمـع بـيـن ايـن حـديـث سـابـق مـنـقـول از رسـول الله و امـيـرالمـؤ مـنـين صلوات الله عليهما، و حديث ديگرى كه زراره از حضرت ابى جعفر، عليه السلام ، نقل مى كند مى توان نمود. و آن حديث اين است :
    مـحـمـد بـن يـعـقـوب بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ، قـال : سـاءلتـه عـن الرجـل يـعـمـل الشـى ء مـن الخـيـر فـيـراه انـسـان فـيـسـره ذلك . قال : لاباءس ، ما من اءحد الا و هو يحب اءن يظهر له فى الناس الخير اذالم يكن صنع ذلك لذلك .(102)زراره گـفـت از حـضـرت بـاقـر ـ، صـلوات الله عـليـه ، ـ سـئوال كـردم از مردى كه چيزى از كارهاى نيك بجا مى آورد. آن كار را كسى مى بيند، پس آن شـخـص را مـسـرور مـى كـند ديدن او. فرمود: عيبى ندارد. هيچ كس   نيست مگر اينكه دوست دارد كه ظاهر شود در مردم براى او خيرى ، وقتى نكند آن كار را براى ديدن مردم .
    در يـكـى از دو حـديـث حـب مـحـمـدت را عـلامـت ريا گيرد، و در ديگرى سرور به ظاهر شدن خـيـرات را نفى باءس   مى فرمايد، اين به حسب اختلاف مراتب اشخاص است . وجه ديگرى نيز هست كه از آن صرف نظر شد.
    تتمه : سمعه
    بـدان كـه سـمـعـه ، كـه عـبـارت اسـت از رسـانـدن بـه گـوش مـردم خصال خود را براى جلب قلوب و اشتهار، از شجره خبيثه رياست ، و از اين سبب ما او را با ريا در يك باب ذكر كرده و به ذكر هر يك جداگانه نپرداختيم .
    الحديث الثالث
    حديث سوم
    بـالسـنـد المـتـصـل الى مـحـمـد بن يعقوب ، عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن على بن اءسـبـاط، عـن اءحـمـد بـن عمر الحلال ، عن على بن سويد، عن اءبى الحسن ، عليه السلام ، قـال : سـاءلتـه عـن العـجب الذى يفسد العمل ، فقال : العجب درجات ، منها اءن يزين للعبد سـوء عـمـله فـيـراه حـسنا، فيعجبه و يحسب اءنه يحسن صنعا. و منها اءن يؤ من العبد بربه فيمن على الله تعالى و لله عليه فيه المن .(103)
    ترجمه :
    على بن سويد گويد از حضرت موسى بن جعفر، عليه السلام ، پرسيدم از عجبى كه فـاسـد مى نمايد عمل را. پس   گفت : عجب (را) درجاتى است . از آنها اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده بدى عمل او، پس ببيند او را نيكو، پس به عجب آورد او را و گمان كند او نـيـكـو عـمـلى كـرده اسـت . و از آنـهاست آنكه ايمان آورده بنده به پروردگار خود، پس منت گذارد بر خدا، و حال آنكه از براى خداست بر او در آن ايمان منت ،
    شـرح عـجـب بـنـا بـه فـرموده علماء، رضوان الله عليهم ، عبارت است از بزرگ شـمـردن عـمـل صـالح و كـثـيـر شـمردن آن و مسرور شدن و ابتهاج نمودن به آن ، و غنج و دلال كردن است به واسطه آن ، و خود را از حد تقصير خارج دانستن است . و اما مسرور شدن بـه آن بـا تـواضـع و فـروتنى كردن از براى خداى تعالى و شكر ذات مقدس حق كردن بر اين توفيق و طلب زياده كردن عجب نيست و ممدوح است .(104)
    جناب محدث عظيم الشاءن ، مولانا علامه مجلسى ،(105)طاب ثراه ، از جناب محقق خبير و دانـشـمـنـد كـبـيـر، شـيـخ اجـل ، بـهـاءالديـن عـامـلى ،(106)رضـوان الله عليه ، چنين نـقـل مـى فـرمـايـد كـه فـرمـوده اسـت شـيـخ اجـل كـه شـك نـيـسـت كـسـى كـه اعـمـال صـالحـه كـنـد، از قـبـيـل روزه و بـيـدارى شب و غير آن ، در نفس او بهجت و سرورى حـاصـل شـود، پـس اگر اين بهجت براى آن است كه خداى تعالى به او عطايى فرموده و نعمت عنايت كرده كه آن نعمت و عطا اين اعمال صالحه است ، و با اين وصف ترسناك باشد از نـقـص آنها و بيمناك باشد از زوال نعمت و از خداى تعالى زياده طلب كند، اين ابتهاج و سـرور عـجـب نـيـسـت . و اگـر ايـن ابـتـهـاج از جـهـت آن اسـت كـه ايـن اعـمـل از اوست و اوست كه داراى اين صفت است ، و بزرگ شمارد اعمالش را و اعتماد كند بر آنـهـا و خـود را از حـد تـقـصير خارج داند و به جايى رسد كه گويى منت گذارى كند بر خداى تعالى به واسطه اين اعمال ، پس اين سرور عجب است .ـ انتهى .(107)
    فـقير گويد تفسير عجب به طورى كه ذكر فرموده اند صحيح است ، ولى بايد عـمـل را اعـم از عـمـل قـلبـى و قـالبـى دانـسـت ، و كـذلك اعـم از عـمـل قـبـيـح و حـسـن دانـسـت . زيـرا كـه عـجـب هـمـان طـور كـه وارد بـر اعـمـال جـوارح مى شود، وارد مى شود بر اعمال جوانح و فاسد مى كند آنها را، و همين طور كـه صـاحـب خـصـلت نـيـكـو مـعـجـب شـود بـه خـصـال خـود، صـاحـب خـصال ناهنجار نيز چنين شود كه معجب شود به خصلت خويش . چنانچه در اين حديث شريف تـصـريـح بـه هـر دو شـده و ايـن دو را مخصوص به ذكر نموده ، زيرا كه از نظر غالب مخفى است . و پس از اين ذكر هر دو به ميان آيد، انشاءالله .
    و نيز بايد دانست كه سرورى را كه از آن نفى كردند عجب را و از صفات ممدوحه شمردند بـه حـسـب حـال نـوع اسـت ، چـنـانـچـه در فـصـلى از فصول لاحقه ،(108)بيان آن مى شود.
    و بدان كه از براى عجب چنانچه در حديث شريف اشاره فرموده درجاتى است :
    درجـه اول عـجـب بـه ايـمـان مـعـارف حـقـه اسـت ، و در مقابل آن ، عجب به كفر و شرك و عقايد باطله است .
    درجـه دوم عـجـب بـه مـلكـات فـاضـله و صـفـات حـمـيـده اسـت ، و در مقابل آن ، عجب به سيئات اخلاق و قبايح ملكات است .
    درجـه سـوم عـجـب بـه اعـمـال صـالحـه و افـعـال حـسـنـه اسـت ، و در ازاء آن ، عـجـب بـه اعمال قبيحه و افعال ناهنجار است .
    و غـيـر از ايـنـها درجات ديگرى است كه مهم به مقام نيست . ما انشاءالله اشاره مى كنيم به اين درجات ، و آنچه منشاء آن است ، و آنچه علاج براى آن تواند بود، در ضمن فصولى . و به نستعين .
    فصل ، در مراتب عجب
    بـدان كـه از بـراى عجب در هر يك از اين درجات سابق الذكر مراتبى است ، كه بعضى از آن مـراتـب واضـح و روشـن اسـت كـه انـسان به اندك تنبه و التفات پى به آن مى برد، بـعـضـى ديـگـر بـغـايـت دقـيـق و بـاريـك اسـت كـه انـسـان تـا تـفـتـيـش   كـامـل نـكـنـد و مـداقـه صـحـيـحه به عمل نياورد ادراك آن نمى تواند كند، و نيز بعضى از مراتبش شديدتر و سخت تر و مهلكتر از بعضى مراتب ديگر است .
    مـرتـبـه اولى ، كـه از هـمـه بـالاتـر و هـلاكـتش بيشتر است ، حالى است كه در انسان به واسـطـه شـدت عجب پيدا شود كه در قلب خود بر ولى نعمت خود و مالك الملوك به ايمان يا خصال ديگرش منت گذارد. گمان كند كه به واسطه ايمان او در مملكت حق وسعتى يا در ديـن خـدا رونـقى پيدا شد، يا به واسطه ترويج او از شريعت يا ارشاد و هدايت او يا امر بـه مـعـروف و نـهى از منكر او يا اجراى حدود يا محراب و منبرش به دين خدا رونقى بسزا داده ، يـا بـه واسـطـه آمـدن در جـماعت مسلمين يا به پا كردن تعزيه حضرت ابى عبدالله الحـسـيـن ، عـليـه السـلام ، رونـقـى در ديانت حاصل شد كه به سبب آن بر خدا و بر سيد مـظـلومان و بر رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، منت دارد. هر چند اظهار اين معنى نكند، در دلش مـى گـذارد. و از هـمـيـن بـاب اسـت مـنـت گـذارى بـر بـنـدگان خدا در امور دينيه . مـثـل آنـكـه در دادن صـدقـات واجـبـه و مـسـتحبه و در دستگيرى از ضعفا و فقرا بر آنها منت گـذارى كـنـد. گـاهي اين منت گذارى مخفى است حتى بر خود انسان . (شرح منت نداشتن مردم بر خدا و منت داشتن ذات مقدس حق تعالى بر آنها در حديث دوم گذشت .)
    مـرتـبـه ديـگـر آن اسـت كـه بـه واسـطـه شـدت عـجـبـى كـه در قـلب اسـت غـنـج و دلال كند بر حق تعالى . و اين غير از منت گذارى است ، گرچه بعضى فرق نگذاشته اند.
    صـاحـب ايـن مـقـام خـود را مـحـبوب حق تعالى مى پندارد و خود را سلك مقربين و سابقين مى شـمـارد، و اگـر اسـمـى از اوليـاء حـق بـرده شـود يا از محبوبين و محبين يا سالك مجذوب سخنى پيش آيد، در قلب خود را از آنها مى داند. ممكن است رياء شكسته نفسى كرده و اظهار خلاف آن كند، يا براى اثبات آن مقام براى خود طورى نفى مقام از خود كند كه ملازم اثبات بـاشـد. و اگـر خـداى تـعالى او را مبتلا كند به بلايى ، كوس البلاء للولاء(109)زنـد. مـدعـيـهـا ارشاد از عرفا و متصوفه و اهل سلوك و رياضت به اين خطر نزديكترند از ساير مردم .
    درجـه ديـگـر آن اسـت كـه خـود را از خـداى تـعـالى بـه واسـطـه ايـمـان يـا مـلكـات يـا اعـمـال طـلبـكـار بـدانـد و مـستحق ثواب شمارد، و لازم بداند بر خدا كه او را در اين عالم عزيز، و در آخرت صاحب مقامات كند، و خود را مؤ من صاف و پاك بداند و هر وقت اسمى از مـؤ مـنـيـن بـه غـيـب آيـد سـرش را داخـل سـرهـا كـنـد و در دلش انـديـشد كه خداوند اگر با عـدل هـم با من رفتار كند من مستحق ثواب و اجرم ! بلكه بعضى بر قباحت و وقاحت افزوده تصريح به اين كلام باطل مى كنند! و اگر براى او بلايى رخ دهد و براى او ناملايمى پـيـش آيـد، در دل اعـتـراض بـه خـدا دارد و تـعـجـب از كـارهـاى خـداى عـادل كـه مـؤ مـن پـاك را مبتلا كند و منافق فاسق را مرزوق كند، و در باطن به حق تبارك و تـعـالى و بـه تـقـديرات او غضبناك باشد و در ظاهر اظهار رضايت كند. غضب خود را به ولى نـعـمـت خود تحويل دهد، و رضاى به قضا را به مخلوق ارائه دهد. و وقتى بشنود مؤ مـنـيـن را در ايـن دنـيـا خـداونـد مـبـتـلا مـى فـرمـايـد، بـه دل خود تسليت مى دهد. نمى داند منافق مبتلا هم بسيار است ، نه هر مبتلاى مؤ من است .
    رتـبـه ديـگـر از عـجـب آن اسـت كـه خـود را از مـردم ديـگـر مـمتاز بداند و بهتر شمارد به اصل ايمان از غير مؤ منين ، و به كمال ايمان از مؤ منين ، و به اوصاف نيكو از غير متصفين ، و بـه عـمـل واجـب و تـرك مـحرم از مقابل آن ، و به اتيان به مستحبات و مواظبت به جمعه و جـمـاعـات و مـناسك ديگر و ترك مكروهات از عامه مردم خود را كاملتر دانسته و امتياز براى خود قايل باشد، و اعتماد به خود و ايمان و اعمال خود كند و ديگر مخلوق را ناچيز و ناقص شـمـارد و بـه هـمـه مـردم بـه نـظـر خـوارى نـگـاه كـنـد، و در دل يـا زبـان بندگان خدا را سرزنش و تعيير كند. هر كس را به طورى از درگاه رحمت حق دور كـنـد و رحـمـت را خاص خود و يك دسته مثل خود قرار دهد. صاحب اين مقام به جايى رسد كـه هـر چـه عـمـل صـالح از مـردم بـبـيـنـد بـه آن مـنـاقـشـه كـنـد و در دل در آن بـه يـك نـحـو خـدشـه كـنـد، و اعـمـال خـود را از آن خـدشـه و مناقشه پاك بداند. اعـمـال حـسـنـه مـردم را چـيـزى نشمارد، و همان عمل اگر از خودش صادر شد بزرگ بداند. عـيـوب مـردم را خـوب ادراك كند و از عيب خود غافل باشد. اينها علامت عجب است ، گرچه خود انسان از آن غافل است .
    و از بـراى عـجـب درجـات ديـگـرى اسـت كـه بعضى از آن را ذكر ننمودم و از بعضى ديگر ناچار غافلم .
    فصل ، در اينكه اهل فساد نيز گاهى عجب به فساد مى كنند
    اهـل كـفـر و نـفـاق و مـشـركـيـن و مـلحـديـن و صـاحـبـان اخـلاق زشـت و مـلكـات پـسـت و اهـل مـعـصيت و نافرمانى گاهى كارشان به جايى رسد كه به آن كفر و زندقه خويش يا سـيـئات اخـلاق و موبقات اعمال خود عجب كنند و ابتهاج نمايند! خود را به واسطه آن داراى روح آزاد خـارج از تـقـليـد و غـيـر مـعـتـقـد به موهومات شمارند و خويشتن را داراى شهامت و مـردانـگـى دانـنـد، و ايـمـان بـه خـدا را از مـوهومات و تعبد به شرايع را از كوچكى فكر تـصـور كـنـنـد، و اخـلاق حـسـنـه و مـلكات فاضله را از ضعف نفس و بيچارگى شمارند، و اعـمـال حـسـنـه و مـناسك و عبادات را از ضعف ادراك و نقصان مشاعر محسوب كنند. خود را به واسـطـه آن روح آزاد غـيـر مـعـتـقـد به موهومات بى اعتناى به شرايع مستحق مدح و ثنا مى دانـنـد. خـصـال زشـت نـاهـنـجـار در دل آنـهـا ريـشـه كـرده و مـاءنوس به آنها شده ، چشم و گـوشـشـان از آن پـر شـده ، در نـظـرشـان زيـنـت پـيـدا كـرده آنـهـا را كـمـال پـندارند، چنانچه در اين حديث شريف اشاره به آن شده آنجا كه فرمود: يكى از درجات آن اين است كه زينت پيدا كند از براى بنده بدى عملش و آن نيكو ببيند.و اين اشاره است به قول خداى تعالى : اءفمن زين له سوء عمله فرآه حسنا.(110)كما ايـنـكـه در آنـجـا كـه مـى فـرمـايـد: گـمـان مـى كـنـد كـه نـيـكـو عـمـل مـى كـنـد.اشـاره اسـت بـه قـول خـداى تـعـالى : قـل هـل ننبئكم بالاخسرين اءعمالا الذين ضل سعيهم فى الحيوة الدنيا و هم يحسنون صنعا. اءولئك الذيـن كـفـروا بـآيـات ربـهم و لقائه فحبطت اءعمالهم فلا نقيم لهم يوم القيامه وزنـا.(111)ايـن دسـتـه از مـردم كـه جـاهل و بيخبرند و خود را عالم و مطلع مى دانند بيچاره ترين مردم و بدبخت ترين خلايق اند. اطباى نفوس از علاج آنها عاجزند و دعوت و نصيحت در آنها اثر نمى كند، بلكه گاهى نتيجه عكس مى دهد. اينها به برهان گوش نمى دهـنـد، چـشم و گوش خود را از هدايت انبيا و برهان حكما و موعظه علما مى بندند. بايد به خـدا پـناه برد از شر نفس و مكايد آن كه انسان را از معصيت به كفر مى كشد، و از كفر به عجب به كفر مى كشد. نفس و شيطان به واسطه كوچك شمردن بعضى از معاصى انسان را مـبـتـلا كـنـنـد بـه آن مـعـصـيـت ، و پـس از ريـشـه (كـردن ) آن در دل و خوار شمردن آن ، انسان به معصيت ديگر كه قدرى بالاتر است در نظر از اولى مبتلا شـود. و پـس از تـكـرار، آن نـيـز از نـظـر افـتـد و در چشم انسان كوچك و خوار شود و به بزرگتر مبتلا شود.
    هـمـيـن طـور قدم قدم انسان پيش مى رود و كم كم معصيتهاى بزرگ در نظر انسان كوچك مى شـود تـا آنـكـه بـكلى معاصى از نظرش افتد و شريعت و قانون الهى و پيغمبر و خدا در نـظرش خوار شود، و كارش منجر به كفر و زندقه و اعجاب به آنها شود. شايد در آتيه ذكرى از اين پيش آيد.
    فصل ، در بيان آن كه مكايد شيطان از روى ميزان است
    همان طور كه صاحبان عجب در معاصى از مرتبه اى به مرتبه اى ترقى كرده تا به كفر و زنـدقـه انـجـامـشان رسد، صاحبان عجب در طاعات از درجه ناقصه عجب به درجه كامله آن ترقى كنند. مكايد نفس و شيطان در دل از روى ميزان و اساس است .
    هـيـچ گـاه مـمـكـن نـيـسـت نـفـس بـه شـمـا كـه داراى مـلكـه تـقـوا و خوف از خدا هستيد تكليف قتل نفس يا زنا كند، يا به كسى كه داراى خصلت شرافت و طهارت نفس است پيشنهاد دزدى و راهـزنـى نـمـايـد. از اول امـر مـمـكـن نـيـسـت بـه شـمـا بـگـويـد در ايـن ايـمـان و اعمال به خداى خود منت گذار، يا خود را از زمره محبوبين و محبين و مقربين درگاه قلمداد كن . ابتداى امر از درجه نازله گرفته رخنه در دل شما باز مى كند و شما را وادار مى كند به شـدت مـواظـبـت در مـسـتـحـبـات و اذكـار وا دارد، و در ضـمـن عـمـل يـكـى از اهـل مـعـصـيـت را در نـظـر شـمـا بـه مـنـاسـبـت حـال شـمـا جـلوه مـى دهـد و بـه شـمـا القـا مـى كـند كه شما از اين شخص به حكم شرع و عـقـل بـهـتـريـد و اعمال شما موجب نجات شماست و بحمدالله شما پاك و پاكيزه هستيد و از معاصى عارى و برى هستيد. از اين ، دو نتيجه مى گيرد: يكى بدبينى به بندگان خدا، و ديگر خودپسندى ، كه هر دو از مهلكات و جستجوشمه مفاسد است . به نفس و شيطان بگوييد مـمـكـن اسـت ايـن شـخـصـى كـه مـبـتـلاسـت بـه مـعـصـيـت داراى مـلكـه اى بـاشـد يـا اعمال ديگرى باشد كه خداى تعالى او را به رحمت خود مستغرق كند و نور آن خلق و ملكه او را هـدايت كند و منجر شود كار او به حسن عاقبت ، شايد اين شخص را خدا مبتلا به معصيت كرده تا مبتلاى به عجب كه از معصيت بدتر است نشود ـ چنانچه در حديث كافى است : عن اءبـى عـبدالله ، عليه السلام ، قال : ان الله علم اءن الذنب خير للمؤ من من العجب ، و لولا ذلك مـا ابـتـلى مـؤ مـنا بذنب اءبدا.(112)يعنى گفت امام صادق ، عليه السلام : هـمـانا خدا دانست كه گناه بهتر است براى مؤ من از عجب ، و اگر نه اين بود هيچ گاه مؤ من را مبتلا به گناهى نمى كرد.و شايد من به واسطه همين بدبينى كارم منجر به بدى عاقبت شود.
    شـيـخ جـليـل مـا، عارف كامل ، شاه آبادى ،(113)روحى فداه ، مى فرمودند: تعيير به كافر نيز نكنيد در قلب ، شايد نور فطرتش او را هدايت كند، و اين تعيير و سرزنش كار شما را منجر به سوء عاقبت كند. امر به معروف و نهى از منكر غير از غير از تعيير قلبى اسـت . بـلكـه مـى فـرمـودنـد كـفـارى كـه مـعـلوم نـيـسـت بـا حـال كـفـر از ايـن عـالم مـنـتـقـل شـدنـد لعـن نـكـنـيـد. شـايـد در حـال رفـتـن هـدايـت شـده بـاشـنـد و روحـانـيـت آنـهـا مـانـع از تـرقـيـات شـمـا شـود. در هر حال ، نفس و شيطان شما را وارد مرحله اولى از عجب مى كنند، كم كم از اين مرحله شما را به مرحله ديگر و از آن درجه به درجه بالاتر، تا بالاخره كار انسان را به جايى برساند كه به ايمان يا اعمال خود به ولى نعمت خويش و مالك الملوك منت گذارى كند و كارش به آخر درجه رسد.
    فصل ، در مفاسد عجب است
    بـدان كـه عـجـب خـودش بـنـفـسـه از مـهـلكـات و مـوبـقـات اسـت و ايـمـان و اعـمـال انـسـان را بـه بـاد فـنـا مـى دهـد و فـاسـد مـى كـنـد. چـنـانـچـه راوى سـؤ ال مـى كـنـد در ايـن حـديـث شـريـف از عـجـبـى كـه فـاسـد مـى كـنـد عـمـل را. امـام ، عليه السلام ، يك درجه آن را عجب در ايمان قرار داده است . و در حديث سابق شنيدى كه عجب از گناه شديدتر است در درگاه حق تعالى ، و از آن جهت مؤ من را مبتلاى به گناه مى فرمايد تا ايمن شود از عجب . و رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، آن را يكى از مـهـلكـات قـرار داده .(114)و در امـالى صـدوق سند به اميرالمؤ منين عليه السلام ، رسـانـد كـه فـرموده است : من دخله العجب هلك .(115)يعنى كسى كه راه يابد در او عجب ، هلاك شود.و صورت اين سرور در برزخ و مابعدالموت وحشت و هولناكى سخت اسـت كـه هـيـچ وحـشـتـى شـبـيـه آن نـيـسـت . بـسـا بـاشـد اشـاره بـه آن بـاشـد فـرمايش   رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله و سلم ، در وصيتش به اميرالمؤ منين ، عليه السلام ،: و لا وحدة اءوحش من العجب .(116)يعنى هيچ تنهايى ترسناكتر نيست از عجب .مـوسـى بـن عـمـران ، على نبينا و آله و عليه السلام ، از شيطان پرسيد: خبر ده مرا به گناهى كه اولاد آدم وقتى مرتكب شود آن را بر او راه يابى و تسلط پيدا كنى .گفت : وقـتـى عـجـب كـنـد بـر نـفـس خـود و بـزرگ شـمـارد عـمـلش را و كوچك شود در چشمش گناه او.(117)
    خـداونـد مـتـعـالى به داود، عليه السلام ، مى فرمايند: اى داود، بشارت ده گناهكاران را و بترسان صديقان را. عرض   كرد: چطور بشارت دهم آنها را و بترسانم اينها را؟ فرمود: بـشـارت ده گـنـاهـكـاران را كـه هـمـانـا مـن قبول مى كنم توبه را و مى گذرم از گناه ، و بترسان صديقان را كه عجب نكنند به اعمال خودشان ، زيرا كه همانا نيست بنده اى كه من بـه پـا دارم از براى حساب مگر آنكه هلاك شود.(118)پناه مى برم به خداى تعالى از مناقشه در حساب كه صديقين و بزرگتر از آنها را هلاك مى كند.
    شـيـخ صـدوق (119)در خـصـال سـنـد بـه حضرت صادق ، عليه السلام ، رساند كه فرمود: شيطان گويد: اگر در سه چيز چيره گردم به پسر آدم باكى ندارم از هر چه بـكـنـد، زيـرا كـه آنـهـا قـبـول نـشـود از او: وقـتـى كـه بـسـيـار شـمـارد عمل خود را، و فراموش كند گناه خود را، و راه يابد در او عجب .(120)
    علاوه بر مفاسدى كه از عجب شنيدى ، او شجره خبيثه اى است كه بار او بسيارى از كبائر و مـوبـقـات اسـت ، و در دل كـه ريشه كرد كار انسان را به كفر و شرك و بالاتر از آنها منجر كند.
    يكى از مفاسد آن كوچك شمردن معاصى است . بلكه انسان معجب در صدد اصلاح نفس خويش بر نمى آيد و خود را پاك و پاكيزه پندارد و هيچ گاه در فكر نمى افتد كه خود را لوث مـعـاصـى پاك كند. پرده عجب و حجاب غليظ خودپسندى مانع شود از آنكه بديهاى خود را بـبـيـنـد. و اين مصيبتى است كه انسان را از جميع كمالات باز دارد و به انواع نواقص مبتلا كند و كار انسان را منجر كند به هلاك ابد و اطباء نفوس را عاجز كند از علاج .
    و ديـگـر آنـكـه اعـتـمـاد بـر نـفـس و بـر اعـمـال خـود كـنـد. و ايـن سـبـب شـود كـه انـسـان جـاهـل بـيـچـاره خـود را از حـق تـعـالى مـسـتـغـنـى دانـد و تـوجـه بـه فـضـل حـق تـعـالى نـكـنـد، و حـق تـعـالى را مـلزم دانـد بـه عـقـل كـوچـك خـود بـه ايـنـكـه او را اجـر و ثـواب دهـد. و گـمـان كـنـد كـه اگـر بـا عـدل هـم بـا او رفـتـار شـود مـسـتـحـق ثـواب است . پس از اين ذكرى از اين مطلب مى شود، انشاءالله .(121)
    و از مـفـاسـد ديـگـرش آنـكـه بـه بـنـدگـان خـدا بـا نـظـر حـقـارت بـنـگـرد و اعـمـال مـردم را نـاچـيز شمارد، گرچه از اعمال خودش بهتر باشد. و اين نيز يكى از طرق هلاك انسان و خار طريق اوست .
    و از مـفـاسـد ديـگر آنكه انسان را به ريا وادار كند. زيرا كه انسان نوعا اگر اعمالش را نـاچـيـز شـمـارد و اخـلاقـش را فـاسـد دانـد و ايـانـش را قـابـل نـشـمـارد و مـعـجـب نـبـاشـد بـه ذات و صـفـات و اعـمـال خـويـش ، بـلكـه خـود و هـمه چيز خود را زشت و پليد داند، آنها را در معرض نمايش بـرنـياورد و خودنمايى نكند: متاع فاسد زشت را به بازار مكاره نبرند. ولى چون خود را كامل ديد و اعمال را قابل ، در صدد جلوه برآيد و خودفروش گردد.
    در حـديـث دوم مـفاسد ريا گذشت ، بايد آنها را مفاسد عجب هم دانست . و مفسده ديگر آنكه اين رذيـله مـوجـب رذيـله مـهـلكـه كـبـر گـردد و بـه مـعـصـيـت تـكـبر انسان را مبتلا كند. (انشاءالله پس از اين يادى از آن مى شود.) و مفاسد ديگر نيز از خود او بيواسطه يا به وسايط بروز كند، كه شرحش موجب تطويل است .
    پس ، شخص موجب بداند كه اين رذيله تخم رذايل ديگر است ، و منشاء امورى است كه هر يك براى هلاك ابدى و خلود در عذاب خود سببى مستقل است .
    و اگـر ايـن مفاسد را درست فهميد و با دقت ملاحظه كرد، و رجوع به اخبار و آثار وارده از رسول اكرم و اهل بيت آن سرور، صلوات الله عليهم و اجمعين ، كرد، البته بر خود لازم مى داند كه در صدد اصلاح نفس برآيد و خود را از اين رذيله پاك و ريشه آن را از باطن نفس بـرانـدازد كـه مـبـادا خـداى نـخـواسـتـه بـا ايـن صـفـت زشـت بـه عـالم ديـگـر مـنـتـقـل شـود. يـك وقـت كه چشم دنيايى ملكى بسته شد و سلطان برزخ و قيامت طلوع كرد، ببيند حال اهل معاصى كبيره از او بهتر است : آنها را خداوند مستغرق بحار رحمت خود فرموده بـواسـطـه نـدامـتـى كـه داشـتـنـد يـا اعـتـمـادى كـه بـه فـضـل حـق تـعـالى داشـتـنـد، و ايـن بـيـچـاره چـون خـود را مستقل ديده بود و در باطن ذاتش از فضل حق بى نياز شمرده بود، خداى تعالى در حساب او نـيـز مـنـاقـشـه فـرمـود و او را چـنـانـكـه خـود او مـى خـواسـت در تـحـت مـيـزان عـدل درآورده و بـه خود او بفهماند كه هيچ عبادتى براى حق نكرده و تمام عباداتش بعد از سـاحـت حـق آورده ، اعـمـال ايـمـانـش بـاطـل و نـاچـيـز اسـت ، سـهـل اسـت ، خـود آنها موجب هلاكت و تخم عذاب اليم و مايه خلود در جحيم است . خدا نكند كه خـداى تعالى با كسى با عدلش رفتار كند، كه اگر همچو ورقى پيش آيد احدى از اولين و آخرين راه نجاتى ندارند. ائمه هدى ، عليه السلام ، و انبياء عظام در مناجات خود تمناى فـضـل داشـتـه انـد و از عـدل و مناقشه در حساب خوفناك بودند.(122)مناجات خاصان درگاه حق و ائمه معصومين ، صلوات الله عليهم ، مشحون به اعتراف به تقصير و عجز از قـيام به عبوديت است .(123) جايى كه افضل موجودات و ممكن اقرب اعلان ما عرفناك حـق مـعـرفـتـك ، و مـا عـبـدنـاك حـق عـبـادتـك (124)دهـد حال ساير مردم چه خواهد بود؟
    آرى ، آنها عارف اند به عظمت حق تعالى و نسبت ممكن به واجب را مى دانند. آنها مى دانند كه اگر تمام عمر دنيا را به عبادت و اطاعت و تحميد و تسبيح بگذرانند، شكر نعمت حق نكرده انـد تـا چـه رسد به آنكه حق ثناى ذات و صفات را به جا آورده باشند. آنها مى دانند كه هـيـچ مـوجـودى از خـود چـيـزى نـدارد ـ حـيـات و قـدرت ، عـلم و قـوت (و) سـايـر كـمـالات ، ظـل كـمـال اوسـت ، و مـمـكـن ، فـقـيـر، بـلكـه فـقـر مـحـض و مـسـتـظـل اسـت نـه مـسـتـقـل . مـمـكـن از خـود چـه كـمـالى دارد تـا كـمـال فـروشـى كند؟ چه قدرتى دارد تا عمل فروشى نمايد؟ آنها عرفاء بالله هستند و عـرفـاء بـه جـمـال و جـلال حـق انـد. آنـهـا از روى شـهـود و عـيـان نـقـص و عـجـز خـود و كـمـال واجـب را مـشـاهـده كـردنـد، مـا بـيـچـاره هـا هـسـتـيـم كـه حـجـاب جـهـل و نـادانـى و غـفـلت و خـودپـسـندى و پرده معاصى قلب و قالب چنان چشم و گوش و عـقـل و هـوش و سـايـر مـداركـمـان را گـرفـتـه اسـت كـه در مـقـابـل سـلطـنـت قـاهـره حـق عـرض انـدام مـى كـنـيـم و بـراى خـود استقلال و شيئيت قايليم .
    اى بـيـچـاره مـمـكـن بـيـخـبـر از خـود و نـسـبـت خـود بـا خـالق ، اى بـدبـخـت مـمـكـن غـافـل از وظـيـفه خود با مالك الملوك . اين جهل و نادانى است كه اسباب اين همه بدبختيها شـده و مـا را مـبـتـلاى بـه اين همه ظلمتها و كدورتها كرده . خرابى كار از سر منشاء است و آلودگـى آب از سـرچـشـمـه . چـشـم مـعـارف مـا كـور اسـت و دل ما مرده است ، و اين موجب همه مصيبتهاست ، و در صدد اصلاح هم نيستيم .
    خداوندا، تو به ما توفيق عنايت كن . تو ما را به وظايف خود آشنا كن . تو از انوار معارف خـود كـه قـلوب عـرفـا و اوليا را لبريز كردى يك نصيبى به ما عنايت فرما. تو احاطه قـدرت و سـلطـنـت خود را به ما نشان ده و نواقص ما را به ما بنما. تو معنى الحمدلله رب العالمين را به ما بيچاره هاى غافل ، كه همه محامد را به خلق نسبت مى دهيم ، بفهمان . تو قلوب ما را آشنا كن به اينكه هيچ محمده اى از مخلوق نيست . تو حقيقت ما اءصابك من حسنه فـمـن الله و مـا اءصابك من سيئه فمن نفسك .(125)را به ما بنما. تو كلمه مباركه توحيد را به قلوب قاسيه مكدره ما وارد كن .
    مـا اهل حجاب و ظلمتيم و اهل شرك و نفاق ، ما خودخواه و خودپسنديم ، تو حب نفس و حب دنيا را از دل مـا بـيـرون كـن . تـو مـا را خـدا خـواه و خـداپـرسـت كـن . انـك عـلى كل شى ء قدير.(126)
    فصل ، در بيان آنكه منشاء عجب حب نفس است .
    بدان كه رذيله عجب از حب نفس پيدا شود، چون كه انسان مفطور به حب نفس است و سرمنشاء تـمـام خـطـاهـاى انـسـانـى و رذايـل اخـلاقـى حـب نـفـس اسـت . و از ايـن جـهـت اسـت كـه انـسان اعـمـال كـوچـك خـودش بـه نظرش بزرگ آيد و خود را به واسطه آن از خوبان و خاصان درگـاه حـق شـمـارد، و خـود را بـه واسـطـه اعـمـال ناقابل مستحق ثنا و مستوجب مدح داند، بلكه قبايح اعمالش گاهى در نظرش نيكو جلوه كند، اگـر از غـيـر اعمال بهتر و بزرگتر از اعمال خود ديد، چندان اهميت نمى دهد و هميشه انسان كـارهاى خوب مردم را تاءويل به يك مرتبه از بدى مى كند، و كارهاى زشت و ناهنجار خود را تاءويل به يك مرتبه از خوبى مى كند. نسبت به خلق خدا بدبين است ، ولى نسبت به خـودش خـوش   بـيـن . بـواسـطـه ايـن حـب نـفـس بـا يـك عـمـل كـوچك مخلوط به هزار كثافت و مبعدات خود را طلبكار حق تعالى و موستجب رحمت داند. خـوبـسـت اكـنـون مـا قـدرى در اعـمـال حـسـنـه خـود تـفـكـر كـنـيـم و افـعـال عـبـاديـه كـه از مـا صـادر مـى شـود قـدرى در تـحـت اعـتـبـار عـقـل آورده بـا نـظـر انصاف به آنها نظر كنيم ببينيم آيا به واسطه آنها ما مستوجب مدح و ثـنـا و مستحق ثواب و رحمت هستيم ، يا لايق لوم و عقاب و غضب و نقمت . و اگر حق تعالى ما را بـه واسـطـه هـمـين اعمالى كه در نظر ما حسنه است به آتش قهر و غضب بسوزاند بجا است و موافق عدل است .
    مـن اكـنـون خـود شـمـا را در ايـن سؤ الى كه مى خواهم بكنم حكم قرار مى دهم و از شما به نـظـر انـصـاف ، بـعـد از فـكـر و تـاءمـل ، تـصـديـق مـى خـواهـم . و آن سـؤ ال ايـن اسـت كـه اگـر نبى اكرم ، صلوات الله عليه و آله ، كه صادق و مصدق است ، به شما خبر دهد كه اگر در تمام عمر عبادت خدا كنيد و اطاعت اوامر او نماييد و ترك شهوات و خـواهـش نـفـس نـمـايـيـد، يـا در تـمـام عـمـر خـلاف گـفـتـه او كـنـيـد و مـطـابـق مـيـل نـفـسـانـى و شـهـوات خـود رفتار كنيد، در درجات آخرت شما فرقى نمى كند و در هر صـورت شـمـا اهل نجات هستيد و بهشت خواهيد رفت و از عذاب ايمن خواهيد بود، نماز كنيد يا زنـا كنيد تفاوتى ندارد، ولى رضاى حق تعالى فقط در اين است كه شما عبادت او كنيد و ثـنـا و مـدح او نـمـائيـد و تـرك شـهـوات خـود و مـيـلهـاى نفسانى را در اين عالم نمائيد، در مـقـابـل ايـن هـم اجـرى نـمـى دهـنـد و ثـوابـى عـطـا نـمـى كـنـنـد، آيـا شـمـا از اهل معصيت مى شديد يا اهل عبادت ؟ شما ترك شهوات مى كرديد، و لذات نفسانى را بر خود بـراى رضـاى حـق تـعـالى و خـاطر خواهى او حرام مى كرديد يا نه ؟ شما باز مواظبت به مـسـتـحـبات و جمعه و جماعات مى نموديد يا منغمر در شهوات و ملازم لهو و لعب و تغنيات و غير ذلك مى گرديديد؟ با يك نظر انصاف بدون ظاهر سازى و رياكارى جواب دهيد. بنده از خـودم و كـسـانـى كـه مـثـل خـودم هـسـتـنـد خـبـر مـى دهـم كـه اهل معصيت مى شديم و اطاعات را تارك و فاعل مشتهيات نفسانى مى شديم .
    پـس ، از ايـن نتيجه حاصل شد كه تمام كارهاى ما براى لذات نفسانى و براى اداره كردن بـطـن و فرج است ما شكم پرست و شهوت پرستيم : ترك لذت براى لذت بزرگتر مى كـنـيـم . وجهه نظر و قبله آمال ما راه انداختن بساط شهوات است . نماز كه معراج قرب الهى اسـت مـا بـه جـا مـى آوريـم بـراى قـرب بـه زنـهـاى بهشت ! ربطى به تقرب حق ندارد، مربوط به اطاعت امر نيست ، با رضاى خدا هزاران فرسنگ دور است .
    اى بـيـچاره بيخبر از معارف الهيه كه جز اداره شهوت و غضب خود چيز ديگر نمى فهمى ، تـو مـقـدس مواظب به ذكر و ورد مستحبات و واجبات و تارك مكروهات و محرمات و متخلق به اخـلاق حـسنه و متجنب از سيئات اخلاق ، در ترازوى انصاف بگذار كارهايى را كه مى كنى از بـراى رسـيـدن بـه شـهـوات نـفسانى و نشستن بر تختهاى زمردين و هماغوش شدن با لعـبـتـهـاى شـوخ و شـنـگ بهشتى و پوشيدن لباسهاى حرير و استبرق و سكنى كردن در قـصـرهـاى نـيـكـو منظر و رسيدن به آرزوهاى نفسانى ، آيا بايد اينها را، كه تمام براى خـودخـواهى و پرستش نفس است ، به خدا نسبت داد و پرستش حق دانست ؟ آيا شما با عمله اى كـه بـراى مـزد كـار مـى كـند چه فرقى داريد كه اگر او بگويد من محض   صاحب كار اين عـمـل را كـردم ، او را تـكـذيـب مى كنيد؟ آيا شما دروغگو نيستيد كه مى گوييد نماز مى كنم براى تقرب به خدا؟ آيا شما نماز شما براى نزديكى به خداست ، يا براى تقرب به زنـهـاى بـهـشـت اسـت و رسـيـدن بـه شـهـوات است ؟ فاش بگويم ، پيش عرفاى بالله و اوليـاء خـدا تـمـام ايـن عـبـادات مـا از گـنـاهـان كـبيره است . بيچاره ، در حضور حضرت حق جـل جلاله و در محضر ملائكه مقربين او برخلاف رضاى حق رفتار مى كنى ، و عبادتى كه معراج قرب حق است براى نفس اماره و شيطان مى كنى ، آن وقت حيا نكرده در هر عبادت چندين دروغ در مـحـضر ربوبيت و ملائكه مقربين مى گويى و چندين افترا مى زنى و منت گذارى هـم مـى كـنـى و عـجـب و تذلل هم مى نمايى و خجالت هم نمى كشى . اين عبادت من و تو با معصيت اهل عصيان ، كه اشد آنها ريا است ، چه فرقى دارد؟ زيرا كه ريا شرك است و بدى و بـزرگـى آن از جـهـت آن اسـت كه عبادت را براى خدا نكردى . تمام عبادات ما شرك محض است و شائبه ، خلوص و اخلاص در آن نيست ، بلكه رضاى خدا به طريق اشتراك هم در آن مدخليت ندارد، فقط براى شهوات و تعمير (و) اداره بطن و فرج است .
    اى عـزيـز، نـمـازى كه براى خاطرخواهى زن باشد ـ چه زن دنيايى يا بهشتى ـ اين نماز بـراى خـدا نـيـسـت ، نـمـازى كـه بـراى رسـيـدن بـه آمـال دنـيـا بـاشد يا آمال آخرت به خدا ارتباط ندارد، پس چرا اينقدر ناز و غمزه فروشى مـى كـنـى و عـشـوه و غنج و دلال مى كنى ، به بندگان خدا به نظر حقارت نگاه مى كنى ، خـود را از خـاصـان درگـاه حـق حـساب مى كنى ؟ بيچاره ، تو با همين نماز مستحق عذابى و مـسـتـوجـب زنـجير هفتاد ذراعى (127)هستى ! پس چرا خود را طلبكار مى دانى ، و براى خـود در هـمـيـن طـلبـكـارى و تـذلل و عـجـب عذابى ديگر تهيه مى كنى ؟ تو اعمالى كه را مـاءمـورى بـكـن و مـتـوجـه بـاش كـه از بـراى خـدا نـيـسـت ، و بـدان كـه خـداى تـعالى با تفضل و ترحم تو را به بهشت مى برد، و يك قسمت از شرك را خداى تعالى براى ضعف بـنـدگـانـش بـه آنـها تخفيف داده و به واسطه غفران و رحمتش پرده ستاريت به روى آنها پـوشـيـده اسـت . بگذار اين پرده دريده نشود، و حجاب غفران حق به روى اين سيئات ، كه اسـمـش را عـبـادت گـذاشـتيم ، افتاده باشد، كه خداى نخواسته اگر اين ورق برگردد و ورق عـدل پـيـش آيـد، گـنـد عـبـادات مـا كـمـتـر از گـنـد مـعـصـيـتـهـاى مـوبـقـه اهل معصيت نيست .
    ما اشاره كرديم پيش از اين به حديثى كه ثقة الاسلام ، كلينى ،(128)در كافى سند بـه حـضـرت امـام صـادق ، عليه السلام ، رسانده ، و اينجا بعضى از آن حديث را به عين عبارت نقل مى كنيم تبركا و تيمنا.
    عـن اءبـى عـبـدالله فـى حـديـث ، قـال (اءى رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله ): قـال الله عـزوجـل لداود: يـا داود، بـشـر المـذنـبـيـن و اءنـذر الصـديـقـيـن ! قـال : كـيـف ابـشـر المـذنـبـيـن و انـذر الصـديـقـيـن ؟ قـال : يـا داود، بـشـر المـذنـبين اءنى اءقبل التوبه و اءعفو عن الذنب ، و اءنذر الصديقين اءن لا يعجبوا باءعمالهم ، فانه ليس عبد اءنصبه للحساب الا هلك .(129)
    جـنـاب امـام صـادق ، سـلام الله عـليـه ، از جـنـاب رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، نـقـل مـى فـرمـايـد كـه گـفـت خـداى عـزوجـل بـه داود فـرمـود: اى داود بـشـارت ده گـناهكاران را و بترسان صديقين را! گفت : چـگـونـه بـشـارت دهـم گـنـاهـكـاران را و بـتـرسانم صديقين را؟ گفت : اى داود بشارت ده گـنـاهـكاران كه من همانا توبه قبول مى كنم و از گناه مى گذرم ، و بترسان صديقان را كـه عـجـب نكنند به اعمالشان ، زيرا كه نيست بنده اى كه من به پا دارم براى حساب مگر آنكه هلاك گردد.
    بـعـد از آنـكه صديقين در حساب هلاك اند، با آنكه آنها از گناه و معصيت پاك اند، من و تو چـه مـى گـوئيـم ؟ ايـنـهـا هـمـه در صـورتـى اسـت كـه اعـمـال مـن و شـمـا از ريـاء دنـيـايـى ، كه از موبقات و محرمات است ، مخالص باشد، و كم اتفاق افتد براى ما عمل خالى از ريا و نفاق . بگذار نگفته ماند. اكنون اگر باز جاى عجب اسـت و تـدلل و نـاز و غـمـزه ، بكن ، و اگر انصافا جاى خجلت و سرافكندگى و اعتراف بـه تـقـصـيـر اسـت ، بـعـد از هر عبادتى كه كردى از روى جد و واقع از آن عبادت و از آن دروغها كه در محضر حق تعالى گفتى ، از آن نسبتها كه بى جهت به خود دادى ، استغفار و تـوبـه كـن . آيـا تـوبـه نـدارد كـه در مـقـابـل حـق مـى گـوئى قـبـل از ورود در نـمـاز وجـهـت وجـهى للذى فطر السموات والارض حنيفا مسلما و ما انا منم المشركين ، ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين .(130)آيا وجهه قـلب شما به فاطر سماوات و ارض است ؟ آيا شما مسلميد و از شرك خالصيد؟ آيا نماز و عـبـادت و مـحـيـا و ممات شما براى خداست ؟ آيا خجالت ندارد در نماز مى گويى الحمدلله رب العـالمـيـن ؟ آيـا شما جميع محامد را از آن حق مى دانيد، يا اينكه براى بندگان ، بلكه بـراى دشـمـنـان او مـحـمـدت ثـابـت مـى كـنـيـد؟ آيـا دروغ نـيـسـت قول تو كه مى گوئى رب العالمين ، با اين كه ربوبيت را در همين عالم براى غير ثابت مـى كـنـى ؟ آيـا توبه ندارد؟ خجلت ندارد اياك نعبد و اياك نستعين ؟ آيا تو عبادت خدا مى كـنـى يا عبادت بطن و فرج خود؟ آيا تو خدا خواهى يا حورالعين خواه ؟ آيا تو استعانت از خـدا فـقـط مـى طلبى ، يا در كارها چيزى كه در نظر نيست خدا (است )؟ آيا تو به زيارت بـيـت الله كه مى روى ، مقصد و مقصودت خداست و مطلب و مطلوبت صاحب خانه است و قلبت مـتـرنـم اسـت بـه قـول شـاعـر: و ما حب الديار شغفن قلبى ؟(131)خداجو هستى ؟ آثار جـمـال و جـلال حـق را مـى طـلبى ؟ آيا تو براى سيد مظلومان اقامه عزا مى كنى به سر و سـيـنـه بـراى او مـى زنـى ، يـا بـراى رسـيـدن بـه آمـال و آرزوى خـودت ؟ شـكمت تو را وادار مى كند مجلس عزادارى برپا كنى ؟ شهوت وقاع تو را وادار مى كند نماز جماعت بروى ؟ هواى نفس تو را به مناسك و عبادات مى كشد؟
    اى بـرادر، در مـكـايـد نـفـس و شـيـطـان دقـيـق شـو. بـدان كه نمى گذارند تو بيچاره يك عـمـل خـالصـى بـكـنـى ، و هـمـى اعـمـال غـيـر خـالصـه را كـه خـداونـد به فضلش از تو قبول كرده نمى گذارند به سر منزل برسانى . كارى مى كنند كه به واسطه اين عجب و تـدلل بـيـجا همه اعمالت به باد فنا برود، اين نفع هم از جيبت برود. از خدا و رضاى او كـه دورى ، بـه بـهـشـت و حـورالعـيـن هـم نـمـى رسـى ، سـهـل اسـت ، مـخلد در عذاب و معذب در آتش قهر هم مى شوى . تو گمان كردى به واسطه ايـن اعمال پوسيده گنديده سر و دست شكسته مخلوط به ريا و سمعه و هزار مصيبت ديگر، كـه هـر يك مانع از قبولى اعمال است ، استحقاق بر حق تعالى پيدا كردى ؟! يا از محبين و مـحـبـوبـيـن شـدى اى بـيـچـاره بـى خـبـر از حـال مـحـبـيـن ، اى بـدبـخـت بـى اطـلاع از دل مـحـبـيـن و آتـش قـلب آنـهـا، اى بـى نـواى غـافـل از سـوز مـخـلصـيـن و نـور اعـمـال آنـهـا، تـو گـمـان كـردى آنـهـا هـم اعـمـالشـان مـثـل من و توست ! تو خيال مى كنى كه امتياز نماز حضرت اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، با مـا اين است كه مد ولا الضالين را طولانيتر مى كند؟ يا قرائتش صحيحتر است ؟ يا طول سجود و ركوع و اذكار و اورادش بيشتر است ؟ يا امتياز آن بزرگوار به اين اسـت كه شبى چند صد ركعت نماز مى خواند؟ يا مناجات سيد الساجدين ، عليه السلام ، هم مـثـل مـنـاجـات مـن و تو است ؟ او هم براى حورالعين و گلابى و انار اين قدر ناله و سوز و گداز داشت ؟ به خودشان قسم است ـ و انه لقسم عظيم .(132)كه اگر بشر پشت به پـشـت يـكديگر دهند و بخواهند يك لا اله الا الله اميرالمؤ منى را بگويند نمى توانند! خاك بر فرق من با اين معرفت به مقام ولايت على ، عليه السلام ! به مقام على بن ابى طالب قـسـم كـه اگـر مـلائكـه مـقـربـيـن و انـبـيـاء مـرسـليـن ـ غـيـر از رسـول خـاتـم كـه مـولاى عـلى و غـيـر اوسـت ـ بـخـواهـنـد يك تكبير او را بگويند نتوانند. حال قلب آنها را جز خود آنها نمى داند كسى .
    اى عـزيـز، ايـن قـدر لاف خـدا مزن ! اين قدر دعوى حب خدا مكن . اى عارف ، اى صوفى ، اى حكيم ، اى مجاهد، اى مرتاض ، اى فقيه ، اى مؤ من ، اى مقدس ، اى بيچاره هاى گرفتار، اى بـدبـخـتـهـاى دچـار مـكـايـد نـفـس و هـواى آن ، اى بـيـچـاره هـاى گـرفـتـار آمال و امانى و حب نفس ـ همه بيچاره هستيد! همه از خلوص و خدا خواهى فرسنگها دوريد. اين قـدر حـسـن ظـن بـه خـودتـان نـداشـتـه بـاشـيـد. ايـن قـدر عـشـوه و تـدلل نـكـنـيـد. از قلوب خود بپرسيد ببينيد خدا را مى جويد يا خودخواه است ؟ موحد است و يـكـى طـلب ، يـا مـشـرك اسـت ؟ پـس ايـن عـجـب هـا يـعـنـى چـه ؟ ايـن قـدر بـه عمل باليدن چه معنى دارد؟ ـ عملى كه فرضا تمام اجزاء و شرايطش درست باشد و خالى از ريـا و شـرك و عجب و ساير مفسدات باشد، قيمتش رسيدن به شهوات بطن و فرج است چـه قـابـليـتـى دارد كـه ايـن قـدر تـحـويـل مـلائكـه مـى دهـيـد؟ ايـن اعـمـال را بـايـد مـستور از چشمها داشت . اين اعمال از قبايح و فجايع است ! بايد انسان از آنها خجلت بكشد و ستر آنها كند.
    خـداوندا به تو پناه مى بريم ما بيچاره ها از شر شيطان و نفس اماره . تو خودت ما را از مكايد آنها حفظ فرما بحق محمد و آله ، صلى الله عليهم .

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  5. #5
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی / قسمت چهارم

    الحديث الرابع
    حديث چهارم
    بـالسند المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن محمد بن عيسى ، عن يونس ، عـن اءبـان ، عـن حـكـيـم ، قـال : سـاءلت اءبـا عبدالله ، عليه السلام ، عن اءدنى الالحاد. فقال : ان الكبر اءدناه .(133)
    ترجمه :
    حـكـيم گفت پرسيدم از امام صادق ، عليه السلام ، شرح كبر عبارت است از يك حـالت نفسانيه كه انسان ترفع كند و بزرگى كند و بزرگى فروشد بر غير خود. و اثـر آن اعمالى است كه از انسان صادر مى شود و آثارى است ككه در خارج بروز كند كه گويند تكبر كرد. و اين صفت غير از عجب است .
    بـلكـه بـه طورى كه سابق ذكر شد، اين صفت زشت و اين رذيله خبيثه وليده و ثمره عجب است ، زيرا كه عجب خودپسندى است ، و كبر بزرگى كردن بر غير و عظمت فروشى است . انسان كه در خود كمالى ديد، يك حالتى به او دست مى دهد كه آن عبارت از سرور و غنج و تـدلل و غـيـر آن اسـت ، و آن حـالت را عـجـب گـويـنـد، و چـون غـيـر خـود را فـاقـد آن كـمـال متوهم گمان كرد، در او حالت ديگرى دست دهد كه آن رؤ يت تفوق و تقدم است ، و از اين رؤ يت يك حالت بزرگى فروشى و ترفع و تعظمى دست دهد كه آن را كبر گـويـنـد. و ايـنـهـا تـمـام در قـلب و باطن است و اثر آن در ظاهر، چه در هيئت بدن و چه در افـعـال و اقـوال بـاشـد تـكـبـر اسـت . و بـالجـمـله ، انـسـان خودبين خودخواه شود، و چون خودخواهى افزايد، خودپسند گردد، و چون خودپسندى لبريز آيد، خودفروشى كند.
    و بـدان كـه صـفـات نـفـسـانـيـه ، چـه در جـانـب نـقـص و رذايـل و چه در جانب كمال و فضايل ، بسيار دقيق و مختلط است ، و از اين جهت فرق بعضى با بعضى بغايت مشكل است ، و چه بسا باشد كه اختلاف شديد بين علماء اعلام در تحديد آنـهـا واقـع گـردد، يـا نشود صفت وجدانى را به طورى كه خالى از خدشه باشد تعريف كـرد. لهـذا بـهـتـر ايـن اسـت كـه ايـن امـور را واگذار به وجدان كنيم و خود را از قيد مفهوم تراشى رهايى دهيم و از اصل مقصد و مقصود باز نماييم .
    پـس بـايـد دانـسـت كـه از بـراى كـبـر درجاتى است شبيه درجاتى كه در عجب ذكر شد. و بعضى از درجات ديگر كه در عجب نيز نظير داشت ولى چون در آن جا مهم نبود و در اين جا هم مهم است ذكر مى شود. اما آنچه كه شبيه آن در عجب گذشت شش درجه است :
    يـكـى كـبـر بـه واسـطـه ايـمـان و عـقـايـد حـقـه ، و در مقابل آن ، كبر به واسطه كفر و عقايد باطله است .
    ديـگـر كـبـر بـه واسـطـه مـلكـات فـاضـله و صـفـات حـمـيـده ، و در مقابل آن ، كبر به واسطه رذايل اخلاق و ملكات ناهنجار است .
    و ديـگـر كـبـر بـه واسـطـه مـنـاسـك و عـبـادات و صـالحـات اعـمـال اسـت ، و در مـقـابـل آن ، كـبـر بـه واسـطـه مـعـاصـى و سـيـئات افعال است.
    و هـر يـك از ايـنـها ممكن است وليده همان درجه عجب باشد كه در نفس است ، و ممكن است آن را سـبـب ديـگـر بـاشـد كـه بـعد از اين اشاره به آن مى شود.(134)و اما آنچه كه اينجا بـالخـصـوص مـورد نـظـر مـى شـود، كـبـر بـه واسـطـه امـور خـارجـيـه اسـت ، مـثـل نـسب و حسب و مال و منال و سيادت و رياست و غير آن . و ما انشاءالله در ضمن فصولى چند اشاره به بعضى مفاسد اين رذيله و علاج آن به مقدار مقدور خود مى نماييم ، و از خداى تعالى توفيق تاءثير در خويشتن و غير مى طلبيم .
    فصل در بيان درجات كبر است
    بـدان كـه از بـراى كـبـر بـه اعـتـبـار ديـگـر درجـاتـى اسـت : اول ، كـبـر بـه خـداى تـعـالى . دوم ، كـبـر بـه انـبـيـاء و رسـل و اوليـاء، صـلوات الله عـليـهم . سوم ، كبر به اوامر خداى تعالى ، كه اين دو نيز بـه كـبـر بـه خـداى تـعـالى بـرگـردد. چـهـارم ، كـبر بر بندگان خدا، كه آن نيز پيش اهل معرفت به كبر به خدا برگردد.
    امـا كـبـر بـه خـداى تـعـالى ، كـه از هـمـه قـبـيـحـتـر و مهلكتر و مرتبه اعلاى آن است ، در اهـل كـفـر و جـحـود و مـدعـيـان الوهـيـت پـيـدا شـود. و گـاهـى نـمـونـه اى از آن در بـعـض اهـل ديـانـت پـيـدا شـود كـه ذكـر آن مـنـاسـب نـيـسـت . و ايـن از غـايـت جهل و نادانى و ندانستن ممكن است حد خويش و مقام واجب الوجود را.
    و اما كبر بر انبيا و اوليا در زمان انبيا بسيار اتفاق مى افتاد و خداى تعالى خبر داده است از حـال آنـهـا كـه گـفـتـنـد: اءنـؤ مـن لبـشـريـن مـثـلنـا.(135)و از اهـل ايـن مـلت گـفـتـنـد: لولا نـزل هـذا القـرآن عـلى رجـل مـن القـريتين عظيم .(136) و در صدر اسلام ، تكبر بر اوليا خدا بسيار واقع گرديد و در اين زمانها نمونه اى از آن در بعضى از متحلين به اسلام است .
    و امـا كـبـر بـه اوامـر خـدا در بـعـض اهل معصيت پيدا شود، چنانچه ترك حج كند براى آنكه اعـمـال آن را از قـبيل لباس   احرام و غيره را بر خود روا ندارد، و ترك نماز كند، زيرا كه وضـع سـجـده را بـا مـقـام خـود مـنـاسـب نـدانـد. و گـاهـى در بـعـض اهـل مـنـاسـك و عـبـادات و اهـل عـلم ديـانـت پـيـدا شـود، چـنـانـچـه تـرك اذان كـنـد تـكـبـرا، و قـبـول قـول حـق نـكـنـد اگـر از مـثل خود يا پايينتر از خود شنيد. گاهى اتفاق مى افتد كه انـسـان مـطـلبـى را از رفـيـق يـا هـمـقـطـارش مـى شـنـود و آن ، را بـا كمال شدت رد مى كند و طعن به قائلش مى زند، ولى همان مطلب را از بزرگى در دين يا دنيا اگر شنيد قبول مى كند.
    حـتـى مـمـكـن اسـت در اول از روى جـد رد كـنـد، و در دوم از روى جـد قـبـول كـند. اى شخص طالب حق نيست . تكبرش   پرده به روى حق مى پوشد، و تملقش از بزرگ ـ كه غير از صفت تواضع ممدوح است ـ او را كر و كور مى كند. و از همين تكبر است تـرك تـدريـس عـلمـى يـا كـتـابـى كـه بـا شاءن خود مناسب نداند، و ترك تدريس براى اشخاص بى عنوان ظاهرى ، يا براى عده قليله ، و ترك جماعت در مسجد كوچك و قناعت به عـده كـم ، گـرچـه بـداند كه رضاى حق تعالى در آن است . و گاهى از بس مطلب دقيق مى شـود صـاحـب ايـن خـلق نـمـى فـهـمـد كه عملش مستند به خلق كبر است ، مگر آنكه در صدد اصلاح نفس برآيد و دقيق شود در مكايد آن .
    امـا كـبر بر بندگان خدا، از همه بدتر كبر بر علماء بالله و دانشمندان است ، كه مفاسد آن از هـمـه بـيـشـتر و ضررش مهمتر است . و از اين كبر است ترك مجالست فقرا و تقدم در مـجـالس و مـحـافـل و در راه و رفتار. و اين در جميع طبقات ، از اشراف و اعيان گرفته تا عـلمـا و مـحدثين ، و از اغنيا گرفته تا فقرا ـ مگر كسى را كه خداى تعالى حفظ فرمايد ـ رايـج و شـايع است . و تمييز بين تواضع و تملق ، و تكبر و تاءبى نفس گاهى بغايت مـشـكـل شود و بايد انسان به خداى تعالى پناه برد تا او را هدايت بنمايد. و اگر انسان در صدد اصلاح برآيد و حركت به جانب مطلوب كند، ذات مقدس حق تعالى به رحمت واسعه خود راهنمايى مى فرمايد و سير را آسان مى كند.
    فصل ، در سبب اصلى تكبر است
    كـبـر را اسـبـاب بسيارى است كه برگشت تمام آنها به اين است كه انسان در خود كمالى تـوهم كند كه آن باعث عجب شود و مخلوط با حب نفس گرديده حجاب كمالى ديگر شده آنها را نـاقـصـتـر از خـود گـمـان كـنـد، و اين سبب ترفع قلبى يا ظاهرى گردد. مثلا در علما، عـرفـان گـاهـى پديد آيد كسى كه خود را از اهل معارف و شهود داند و از اصحاب قلوب و سابقه حسنى انگارد و بر ديگران لاف ترفع و تعظيم زند، و حكما و فلاسفه را قشرى و فقها و محدثين را ظاهربين و ساير مردم را چون بهايم داند، و به همه بندگان خدا به نـظـر تـحقير و تعيير نگاه كند. و بيچاره خود لاف از فناء فى الله و بقاء بالله زند و كـوس تـحقق كوبد، با آنكه معارف الهيه اقتضا مى كند خوشبينى به موجودات را. و اگر شـم مـعـرفـت الله كـرده بـود بـه مظاهر جمال و جلال حق ، تكبر نمى كرد، چنانچه در مقام بـيـان و علم خود او نيز تصريح به خلاف حالت خود كند. و اين نيست جز آنكه معارف به قـلبـش وارد نـشـده . و بيچاره به مقام ايمان هم نرسيده دم از عرفان مى زند، و از عرفان حظى نداشته از تحقق سخن مى راند.
    و در حكما نيز اشخاصى پيدا مى شود كه چون خود را داراى برهان و علم به حقايق داند و خـود را از اهـل يـقـيـن بالله و ملائكته و كتبه و رسله شمارد، به سايرين به نظر حقارت نـگاه كند و ساير علوم را جزو علم حساب نكند، و تمام بندگان خدا را ناقص داند در علم و ايـمـان ، و به آنها تكبر نمايد در قلب ، و در ظاهر نيز با نخوت و تكبر با مردم رفتار كند، با آنكه علم به مقام ربوبيت و فقر ممكن اقتضا مى كند خلاف آن را، و حكيم آن است كه داراى ملكه تواضع باشد به واسطه علم به مبداء و معاد.
    خداى تعالى لقمان را حكمت عطا فرمود به نص قرآن شريف ،(137)و از دستورات آن بـزرگـوار بـه فـرزنـدش آن اسـت كـه خـداى تـعـالى نـقـل مـى فـرمـايـد: و لا تـصـعـر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور.(138)
    و در مـدعـيـهاى ارشاد و تصوف و تهذيب باطن گاهى شخصى پيدا مى شود كه به تكبر با مردم رفتار كند، و بدبين به علما و فقها و تابعين آنها گردد، و به حكما و علما طعنها زنـد و غـيـر خـود و سـرسـپردگان به خود را اهل هلاك داند، و چون دستش از علوم تهى است عـلوم را خـار طـريـق خـواند و اهل آن را شيطان راه سالك شمارد، با آنكه آنچه در مقام دعوى مـقـام خـود گـويـد اقتضاى خلاف اينها نمايد، و هادى خلايق و مرشد گمراهان بايد خود از مـهـلكـات و مـوبـقـات مـبـرا بـاشـنـد، و از دنـيـا گـذشـتـه و مـحـو جمال حق شده ، بايد به بندگان خدا تكبر نكند و بدبين به آنها نباشد.
    و در فـقـهـا و علماى فقه و حديث و طلاب آن نيز گاهى كسى پيدا شود كه مردمى ديگر را حـقـيـر شـمارد و به آنها تكبر فروشى كند و خود را مستحق همه طور اكرام و اعظام داند، و لازم دانـد كـه هـمـه مـردم اطـاعـت امـر او كـنـنـد و هـر چـه گـويـد چون و چرا نكنند، خود را لا يـسـاءل عـمـا يـفـعـل و هـم يـسـاءلون (139)انـگـارد، و جـز خـود و چـنـد نـفـر مـعـدودى مثل خود را اهل بهشت نداند، و اسم هر طايفه اى از هر علمى در ميان آيد، به آن طعن زند و جز عـلم خـود را، كـه از آن نـيـز بـهره كافى ندارد، ساير علوم را نديده و نسنجيده طرد كند و اسـبـاب هـلاك دانـد، و عـلمـاء و سـايـر عـلوم را از روى جـهـل و نـادانـى طـرد كند و چنين ارائه دهد كه ديانتش موجب شده كه اينها را تحقير و توهين كـنـد بـا آنـكـه عـلم و ديـانـت مـبـرا از ايـن اطـوار و اخـلاق انـد. قـول بـه غـيـر عـلم را شـريـعـت مـطـهـره حـرام كـرده و حـرمـت مـسـلم را واجب دانسته (140)، ايـن بـيـچـاره بـيـخـبـر از ديـانـت و عـلم خـلاف قـول خـدا و رسـول كـرده و آن را بـه صورت دين درآورده ، با آنكه سيره سلف و خلف از علماى بزرگ غير از اين بوده .
    اين حال علوم شرعيه كه هر يك اقتضا دارد كه علماى آن متصف به تواضع باشند و ريشه تكبر را از قلوب قلع كنند. هيچ علمى تكبر نياورد و با تواضع مخالف نيست . پس از اين ، عـلت آنـكه اين اشخاص عملشان خلاف عملشان است بيان مى نماييم ،(141)در علماى سـايـر عـلوم ، از قـبـيـل طـب و ريـاضـى و طـبـيـعـى ، و هـمـيـن طـور صـاحـبـان صـنعت دقيق ، مثل برق و مكانيك و غير آن ، نيز تكبر فروشى بسيار پيدا مى شود. ساير علوم را هر چه بـاشـد چـيـزى نـدانند و به اهل آن با نظر تحقير نگاه كنند و هر يك گمان كنند كه علم آن است كه پيش اوست و در ظاهر و قلب به مردم كبريايى كنند، با آنكه علم آنها اين اقتضا را ندارند.
    امـا غـيـر اهل علم ، بعضى از اهل مناسك و عبادت نيز بسيار به مردم تكبر كنند و آنها را حقير شـمـارنـد و تـحـقـيـر كـنـنـد، سـايـر مـردم را، حـتـى عـلمـا را، اهـل نـجـات نـدانـنـد، هـر وقـت از عـلم سـخـنـى پـيـش آيـد، گـويـنـد عـلم بـى عـمـل چـه فـايـده دارد؟ عـمـده عـمـل اسـت ، و بـه عـمـلى كـه خـود اشـتـغـال دارند خيلى اهميت مى دهند، و به همه طبقات از روى كبر و عجب نظر كنند، با اينكه اگـر اهـل عـبادت حقيقى و اخلاص باشد بايد عملش او را اصلاح كند. نماز از منكر و فحشا نـهـى مـى نـمـايـد و مـعـراج مـؤ مـن اسـت ، ايـن پـنـجـاه سال نماز خوان و مواظب اعمال واجبه و مستحبه ، به رذيله كبر، كه الحاد است ، و عجب ، كه از فـحـشـاء و مـنـكـر بـزرگـتـر است ، متصف شده و به شيطان و خلق او نزديك گرديده ! نـمـازى كـه از فـحـشاء نهى نكند و نگاهدار قلب نباشد، بلكه به واسطه كثرت آن قلب ضـايـع گـردد، نـمـاز نيست . نمازى كه وقتى خيلى مواظبت كرد از او، تو را به شيطان و خاصه او، كه كبر است ، نزديك كند نماز نيست ، نه آنكه نماز اين اقتضا را دارد. اينها كبر حاصل از علم و عمل .
    و امـا آنـچـه از غـيـر ايـنـهـا حـاصـل شـود نـيـز بـرگـشـت كـنـد بـه رؤ يـت يـك نـحـو كـمـال در خـود و غـيـر را فاقد آن ديدن . مثلا كسى كه داراى نسب و حسب است ، بر فاقد آن تـكـبر كند گاهى . و كسى كه داراى جمال و زيبايى است ، بر فاقد آن يا طالب آن تكبر نمايد. يا مثلا داراى اتباع و انصار و قبيله و تلاميذ و غير آن ، بر فاقد آن تكبر فروشد.
    پـس روى هم رفته ، سبب كبر رؤ يت كمال متوهم است و بهجت به آن و عجب به آن ، و فاقد ديـدن غـيـر اسـت از آن . حـتـى صـاحـبـان اخـلاق فـاسـده و اعـمـال قـبـيـحـه نـيـز گـاهـى بـه غـيـر خـود كـبـر كـنـنـد، چـون آن را در خـود اسـت يك نحو كمال انگارند!
    و بـدان كـه صـاحـب صفت كبر گاهى به واسطه بعضى جهات خوددارى كند از اظهار آن و هيچ ترتيب آثار ندهد، ولى اين شجره خبيثه در قلبش ريشه دارد، و لهذا از او تراوش كند آثـار وقـتـى كـه از حـال طـبـيعى خارج شود. مثل آنكه غضب عنان را از دست او بگيرد، در آن حـال شـروع كـنـد بـه اظـهـار كـبـريـا و عـظـمـت و دارايـى خـود را از هـر قبيل است ـ علم است يا عمل يا چيز ديگر ـ به چشم ديگرى كشد و بر او افتخار كند.
    و گـاهـى ظـاهـر كند كبر خود را و اعتنا به جهات خارجيه نكند، و شدت كبر آن را گسيخته عـنـان كـنـد، پـس ، گـاهـى ظـاهـر شـود كـبـر در اعـمـال و حـركـات و سـكـنـاتـش ، مـثـل آنـكـه تقدم در مجالس كند و از ديگران در ورود و خروج جلو افتد، و فقرا را در مجلس خود راه ندهد، و ترك مجالست آنها كند، و براى خود حريم قرار دهد، و در راه رفتن و نگاه كردن و جواب و سئوال با مردم و ديگر اعمال كبر كند. و بعضى از محققين ، كه ما بسيارى از اصـول مـطالب را در اين حديث از او اخذ كرده و ترجمه كرديم ، گويد كه درجه نازله كبر در عالم اين است كه روى خود را از مردم برگرداند و از آنها گويى اعراض كند. و در عابد آن است كه عبوس كند و بر مردم و چين بر جبين اندازد، گويى از مردم پرهيز كند يا به آنها غضب كرده است ، و بيچاره نمى داند كه ورع در پيشانى نيست و چين آن و در عبوس صـورت نـيـسـت و در بـرگرداندن صورت و اعراض از مردم نيست و در گردن كج كردن و سر پايين انداختن نيست و در دامن جمع كردن نيست ، بلكه ورع در قلب است . پيغمبر، صلى الله عـليـه و آله و سـلم ، فـرمـود: تـقـوا ايـن جـاسـت .و اشـاره فـرمود به سينه خـود.(142)و گـاهـى ظـاهـر شـود كبر در زبان او و به ديگران مفاخره و مباهات كند و تـزكـيـه نـفـس نـمـايـد. عـابـد در مـقـام تـفـاخـر گـويـد مـن فـلان عـمـل را كـردم . و ديـگران را تنقيص كند و اعمال خود را بزرگ شمارد. گاهى هم تصريح نمى كند ولى چيزى مى گويد كه لازمه اش تزكيه نفس است . و عالم گويد به غير: تو چـه مـى دانـى ؟ مـن فـلان كـتـاب را چـنـديـن دفـعـه ديـدم ، چـنـديـن سـال در مـجـامـع عـلمـى بـودم و اسـاتـيـد و اسـاطين ديدم و زحمتها كشيدم ، كتابها نوشتم ، تـصـنـيـف و تـاءليـفـهـا كـردم . و هـمـيـنـطـور. پـس ، در هـر حال بايد به خدا پناه برد از شر نفس و مكايد آن .
    فصل ، در مفاسد كبر است
    بـدان كه اين صفت زشت ناهنجار فى نفسه داراى مفاسد است و هم از او مفاسد بسيار زاييده شـود. اين رذيله انسان را از كمالات ظاهرى و باطنى و از حظوظ دنيوى و اخروى باز دارد، و تـوليـد بغض و عداوت كند و انسان را از چشم خلايق بيندازد و پست و ناچيز كند، و مردم را وادار كـنـد كـه بـا او مـعـارضـه بـه مـثل كند و او را خوار كنند و تحقير نمايند. در حديث كـافـى وارد اسـت كـه حـضرت صادق ، عليه السلام ، فرموده : هيچ بنده اى نيست مگر آنـكـه در سـر او لجامى است و فرشته اى است كه آن را نگاه مى دارد. پس وقتى كه تكبر كـنـد، مـى گـويـد: پـايـيـن بـيـا، خـداى تـو را پـايـيـن بـياورد. پس او هميشه در پيش خود بـزرگـتـريـن مـردم اسـت و در چـشم مردم كوچكترين آنهاست . و هنگامى كه تواضع نمايد، خـداى تـعـالى آن لجـامـى را كـه در سر اوست مرتفع فرمايد، و گويد به او كه بزرگ شـو، خـداونـد تـو را بـزرگ و رفـيـع كـنـد. پـس هـمـيـشـه كوچكترين مردم است نزد خود و رفيعترين مردم است در نزد آنها.(143)
    اى عـزيـز، هـمـان دماغى كه تو دارى و همان نفسى كه تو دارى ديگران هم دارند تو اگر فروتن شدى ، قهرا مردم تو را احترام كنند و بزرگ شمارند، و اگر تكبر كنى پيشرفت نـدارد. اگـر تـوانـسـتـنـد تـو را خـوار و ذليـل مـى كـنند و به تو اعتنا نمى كنند، و اگر نـتـوانـسـتـنـد در دل آنـهـا خـوارى و در چـشـم آنـهـا ذليـلى و مكانت ندارى . تو با تواضع دل مـردم را فـتـح كـن ، دل كـه پيش تو آمد، آثار خود را ظاهر مى كند. و اگر قلوب از تو بـرگـشـت ، آثـار آن بـرخـلاف مـطـلوب تـو اسـت . پـس ، تـو اگـر فرضا احترام طلب و بـزرگـى خـواه هم هستى ، بايد از راه آن وارد شوى ، و آن مماشات با مردم و تواضع با آنهاست ، نتيجه تكبر خلاف مطلوب و مقصود تو است ، پس ، نتيجه دنيايى كه نمى گيرى سهل است ، و نتيجه به عكس مى گيرى ، (به ) علاوه ، اين خلق موجب ذلت در آخرت و خوار شـدن در عـالم مـى شـود: همانطور كه در اين عالم مردم را حقير شمردى و به بندگان خدا بـزرگـى كـردى و به آنها عظمت و جلال و عزت و حشمت فروختى ، در آخرت صورت همين بزرگى ذلت است و خوار شدن .
    چـنـانـچـه در حـديـث شـريـف كـافـى وارد اسـت : بـاسـنـاده عـن داود بـن فـرقـد عـن اءخيه قـال : سـمـعـت اءبـا عبدالله ، عليه السلام ، يقول : ان المتكبرين يجعلون فى صور الذر يـتوطاهم الناس حتى يفرغ الله من الحساب .(144)برادر داود بن فرقد گويد شنيدم حضرت صادق ، عليه السلام ، مى گفت : همانا متكبران قرار داده شوند به صورت مـورچـگـان ضـعـيـف ، پـايـمـال نـمـايـند مردم آنها را تا خدا از حساب فارغ شود.و در وصـيـتـهـاى حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام اسـت بـه اصـحـاب خـود. قـال : ايـاكـم و العـظـمـة و الكـبـر، فـان الكـبـر رداء الله ، عـزوجـل ، فـمـن نـازع الله رداءه ، قـصـمـه الله و اءذله يـوم القـيـامـه .(145)حـاصـل مـعـنـى آنـكـه بـتـرسـيـد از عـظـمـت و كبر كردن ، زيرا كه كبر مختص به خداى عـزوجل است ، و كسى كه منازعه كند خدا را در آن ، خداى تعالى او را در هم شكند و ذليلش كـنـد روز قـيـامـت .و نـمـى دانـم كـه اگـر خـداى تـعـالى كـسـى را ذليـل كـنـد چـه خواهد كرد با او و به چه حالتى مبتلا مى شود؟ زيرا كه امور آخرتى با دنـيـا فـرقـهـا دارد. ذلت در آخـرت غـيـر ذلت در دنيا است ، چنانچه نعمتها و عذابهاى آنجا مـنـاسـبت با اينجا ندارد: نعمتش فوق تصور ماست ، عذابش خارج از حوصله ماست ، كرامتش بـالاتـر از آنـچـه هـست كه ما خيال مى كنيم . ذلت و خواريش غير از اين ذلت و خواريهايى اسـت كـه مـا گـمان مى كنيم . و عاقبت كار متكبر هم جهنم است . در حديث است كه الكبر مطايا النـار(146)كـسـى كـه مـركـب كـبر سوار است او را به آتش مى برد، و روى بهشت را نـخـواهـد ديـد تـا در او از ايـن صـفـت اثـرى بـاشـد. چـنـانـچـه از رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، نـقـل اسـت كـه فـرمـود: لن يـدخـل الجـنـة مـن فـى قلبه مثقال حبة من خردل من كبر.(147)و جناب امام باقر و امام صـادق ، عـليـهـمـا السـلام ، نيز قريب به همين را فرموده اند.(148) و در حديث شريف كـافى است كه حضرت باقر، عليه السلام ، فرمودند: العز رداء الله و الكبر ازاره ، فـمـن تـنـاول شـيـئا مـنـه اكـبـه الله فـى جـهـنـم .(149) حـاصـل معنى آنكه عزت و كبريا از خداست . كسى كه چيزى از او را داشته باشد، خداى تـعـالى او را بـه روى در جهنم افكند.آن هم چه جهنمى براى متكبرين تهيه شده است (كـه ) غـيـر از جـهـنـم سـايـر مردم است . بس است حديث كمرشكنى كه سابقا ترجمه آن را نقل كردم ، اينجا كه محل اوست نقل مى كنم :
    مـحـمد بن يعقوب ، عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن ابن اءبى عمير، عن ابن بكير، عن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : ان فـى جـهـنـم لواديـا للمـتـكـبـريـن يقال له سقر، شكى الى الله ، عزوجل شدة حره و ساءله اءن ياءذن له اءن يتنفس ، فتنفس فاحرق جهنم .(150)
    حديث در كمال اعتبار است ، بلكه مثل صحيح است . ابن بكير از حضرت صادق ، عـليـه السـلام ، نـقـل مـى كـنـد كه گفت : همانا در جهنم وادى است از براى متكبران كه او را سقر گويند. شكايت كرد به خداى عزوجل از شدت حرارت خود و خواست از خدا كه اذن دهد او را كه نفس بكشد. پس تنفس كرد، پس محترق كرد جهنم را.پناه مى برم به خدا از جايى كه خودش با آنكه دار عذاب است از حرارت خودش شكايت كند و جهنم از نفس او بسوزد. سختى و شدت حرارت آتش آخرت را ما نمى توانيم در اين عالم ادراك كنيم ، زيرا كـه سـبـب اخـتـلاف شدت و ضعف عذاب يكى قوت و ضعف ادراك است : هر چه مدرك قويتر و مدارك تامتر و خالصتر باشد بيشتر ادراك الم و درد كند.
    و يـكـى ديـگـر اخـتـلاف مـوادى اسـت كـه حـس بـه او قـائم اسـت در قـبـول حـرارت . چـون مـواد مـخـتـلف اسـت در قـبـول حـرارت . مـثـلا طـلا و آهـن بـيـشـتـر قـبـول حـرارت مـى كـنـنـد از سـرب و قـلع ، و ايـنـهـا بـيـشـتـر قبول مى كنند از چوب و زغال و اينها از گوشت و پوست .
    و يـكـى ديـگـر شـدت ارتـبـاط قـوه ادراك اسـت بـه مـحـل قـابـل . مـثلا مغز سر انسان با آنكه قبول حرارت كمتر مى كند از استخوانها، مع ذلك تاءثرش بيشتر است ، زيرا كه قوه ادراك در آن بيشتر نمايش دارد.
    و يـكـى ديگر نقص و كمال خود حرارت است . اگر حرارت صد درجه باشد، بيشتر متاءلم مى كند از آنكه پنجاه درجه باشد.
    و يكى ديگر اختلاف ارتباط ماده فاعله حرارت است به ماده قابله آن . مثلا آتش اگر مقارن با دست باشد يا بچسبد به دست ، در سوختن فرق مى كند.
    تـمـام ايـن اسـبـاب خـمـسـه كـه ذكـر شـد در ايـن عـالم در كـمـال نـقـص اسـت ، و در آن عالم در كمال قوت و تماميت است . جميع ادراكات ما در اين عالم نـاقـص و ضـعـيـف و مـحـجـوب بـه حـجـب كـثـيـره اى اسـت كـه ذكـر آنـهـا مـوجـب تطويل و مناسب با اين مقام نيست .
    امـروز چشم ما ملائكه و بهشت و جهنم را نمى بيند، گوش ما صداهاى عجيب و غريب برزخ و بـرزخـيان و قيامت و اهل آن را نمى شنود، حس ما ادراك حرارت آنجا را نمى كند ـ همه از نقص خـود ايـنـهاست . آيات و اخبار اهل بيت ، صلوات الله عليهم ، مشحون به ذكر اين مطلب است تـلويـحـا و تـصـريـحـا، عـلاوه بـر آنـكـه مـطـابـق بـرهـان اسـت در محل خود.
    امـا بـدن انـسان در اين عالم قابل قبول حرارت نيست . يك ساعت اگر در اين آتش سرد دنيا بـمـانـد خاكستر مى شود، ولى خداوند قادر در قيامت اين بدن را طورى قرار مى دهد و خلق مـى فـرمـايـد كـه در آتـش جـهـنـم ـ كـه بـه شـهـادت جـبـرئيـل امـيـن اگـر يـك حـلقـه از سـلسـله هـفـتـاد ذراعـى اهـل جـهـنم را در اين عالم بياورند، تمام كوهها از شدت حرارت آن ذوب مى شود(151)ـ بـاقـى مـى مـانـد هميشه و ذوب نمى شود و تمام نمى گردد. پس ، بدن انسان هم در قيامت قابليتش طرف قياس نيست با اين عالم .
    و مـا ارتـبـاط نفس به بدن در اين عالم خيلى ضعيف و ناقص است . اين عالم تعصى دارد از آنـكه نفس در او به قواى خود ظاهر گردد، ولى آن عالم مملكت ظهور نفس است ، و نسبت نفس بـه بـدن نـسـبـت فـاعـليـت و خـلاقـيـت اسـت ، چـنـانـچـه در محل خود ثابت است .(152)و اين نسبت اتم مراتب نسبتها و ارتباطهاست .
    و امـا آتـش ايـن عالم يك آتش افسرده سردى است ، و يك امر عرضى مشوب به مواد خارجيه غـير خالص است ، ولى آتش جهنم خالص و بى خلط و جوهر قائم بالذات حى مريدى است كـه از روى شـعـور اهـل خـود را مـى سـوزانـد، و بـه هـر قـدر كـه مـاءمـور اسـت فـشار به اهـل خـود مـى آورد. در وصـفـش شـنـيـدى فـرمـوده صـادق مـصـدق جبرئيل امين را. قرآن خدا و اخبار انبياء پر است از وصف آن .
    و امـا ارتـبـاط آتش جهنم و التصاق آن به بدن در اين عالم شبيه ندارد. جميع آتشهاى اين عالم اگر به انسان احاطه كند بيش از احاطه به سطوح نكند، ولى آتش جهنم به ظاهر و بـاطـن و بـه خـود مدارك و متعلقات آنها يك نحو احاطه دارد. آن آتش است كه قلب و روح و قوا را مى سوزاند و با آنها يك نحو اتحاد پيدا مى كند كه در اين عالم بى نظير است .
    پس ، معلوم شد كه موجبات عذاب در اين عالم به هيچ وجه فراهم نيست : نه مواد اينجا لايق قبول ، و نه فاعل حرارت تام الفاعليه ، و نه ادراك تام است . آتشى كه جهنم از نفس او بـسـوزد مـا ادراك آن را و تـصور آن را نمى توانيم بكنيم ، مگر آنكه خداى نخواسته جزو مـتـكـبـران گـرديـم و ايـن خـلق زشـت نـاهـنـجـار را اصـلاح نـكـرده از ايـن عـالم منتقل شويم و بالمعاينه آن را ببينيم . فلبئس مثوى المتكبرين .(153)
    فصل ، در بيان بعضى از موجبات كبر است
    بـدان كـه از مـوجبات تكبر كردن ، به واسطه آن امورى كه ذكر شد، يكى كوچكى دماغ و ضـعف قابليت و پستى و كم حوصلگى است ، و بالجمله چون ظرفيتش كم است ، به مجرد آنكه يك كمالى در خود مى بيند و يك امتيازى در خود مشاهده مى كند گمان مى كند داراى مقام و مـرتـبـه اى است ، با آنكه اگر با نظر اعتبار و انصاف نظر كند، به هر رشته اى كه وارد اسـت و بـه هـر كـمـالى كـه مـتـصـف اسـت ، مـى فـهـمـد كـه آنـچـه را كـه كـمـال گـمـان كـرده و بـه آن افـتـخـار و تـكـبـر نـمـوده ، يـا اصـلا كـمـال نـبـوده ، يـا اگـر بـوده در مـقـابـل كـمـالات ديگران قدر قابلى نداشته ، و بيچاره صورت خود را به سيلى سرخ كرده و استسمن ذاورم ،(154)مثلا عارفى كه بواسطه عـرفـان خـود بـه سـايـريـن بـه چشم حقارت نظر كرده تكبر مى كند و قشرى و ظـاهـرى مـى گـويد، آيا از معارف الهيه چه دارد جز يك دسته مفهومات كه همه حجاب حقايق انـد و سـد طـريـق ، و يـك مـقـدار اصطلاحات دلفريب با زرق و برق كه به معارف الهيه ارتـبـاطـى نـدارد و بـا خـداشناسى و علم به اسماء و صفات مراحلى فاصله دارد؟ معارف صـفـت قـلب اسـت . و بـه عـقـيـده نويسنده تمام اين علوم عملى هستند نه محض دانستن مفاهيم و بـافـتـن اصـطـلاحات . ما به اين عمر كوتاه و اطلاع كم ، در اين عرفاء اصطلاحى ، و در عـلماء ساير علوم ، اشخاصى ديديم كه به حق عرفان و علم قسم است كه اين اصطلاحات در دل آنها اثر نكرده ، بلكه اثر ضد كرده !
    اى عـزيـز، عـرفـان بـالله بـه قـول تـو قـلب را مـحـل تـجليات اسماء و صفات و جلوه ذات و محل ورود سلطان حقيقى مى نمايد كه محو آثار مى نمايد و تلوين را مى برد و تعينات را مى زدايد: ان الملوك اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اءعزه اءهلها اءذله .(155)
    قـلب را احـدى احـمـدى مـى كـنـد، پـس چـرا قـلب تـو را مـحـو جـمـال و خـودت كـرده ! تلوين را افزوده اضافات و تعينات را افزايش داده ، تو را از حق تـعالى و تجليات اسمائى او غافل نموده ، قلب تو را منزلگاه شيطان نموده ، بندگان خـدا و خـاصـان درگاه حق و جلوات جمال محبوب را به نظر تحقير و پستى نگاه مى كنى ! واى بـه حـال تـو عـارف كه حالت از همه كس بدتر است و حجت بر تو تمامتر است . تو تكبر به حق مى كنى ! فرعونيت به حضرت اسماء و صفات و تجليات ذات مى نمايى !
    اى طـلبـه مفاهيم ! اى گمراه حقايق ! قدرى تاءمل كن ببين چه دارى از معارف ؟ چه اثرى در خود از حق و صفاتش   مى بينى ؟ علم موسيقى و ايقاع شايد از علم تو دقيق تر باشد، هيئت و مكانيك و ساير علوم طبيعى و رياضى در اصطلاحات و دقت با علم تو همدوش است ، همان طور كه آنها عرفان بالله نمى آورد، علم تو هم تا محجوب به حجاب اصطلاحات و پرده مـفـاهـيـم و اعـتـبـارات اسـت ، نـه از او كـيـفـيـتـى حـاصـل شـود نـه حال .(156)بلكه در شريعت علم علوم طبيعى و رياضى از علوم شما بهتر است ، زيرا كه آنها نتيجه خود را مى دهد، و از شما بى نتيجه يا به عكس   نتيجه مى دهد! مهندس نتيجه هـنـدسـه را، و زرگـر نـتـيـجه صنعت خود را مى برد، شما از نتيجه دنيايى باز مانده به نـتيجه معارف هم نرسيديد، بلكه حجاب شما غلظتش بيشتر است . تا صحبت احديت در پيش مـى آيـد، يك ظلمت بى انتهايى تصور مى كنيد! و تا از حضرت اسماء و صفات سخنى مى شـنـويـد يـك كـثـرت لايـتـنـاهـى در نـظـر مـى آوريـد! پـس راهـى به حقايق و معارف از اين اصـطلاحات پيدا نشد، و خود سرمايه افتخار و تكبر بر علماى حقه گرديد. معارفى كه كـدورت قـلب را بـيـفـزايـد مـعـارف نيست . واى بر معارفى كه عاقبت امر صاحبش را وارث شـيطان كند، كبر از اخلاق خاصه شيطان است . او به پدر تو آدم كبر كرد، مطرود درگاه شـد، تـو كـه بـه هـمـه آدم و آدمـيـزاده هـا كـبـر مـى كـنـى نـيـز مـطـرودى ، از ايـنـجـا حـال ساير علوم را بفهم . حكيم اگر حكيم است و نسبت حق را با خلق و خود را با حق فهميده ، كـبـريـا از دل او بـيرون رود و وارسته شود، ولى بيچاره طالب اين مفاهيم و اصطلاحات گـمـان كـرده حـكمت اينهاست و حكيم عالم به اينهاست . گاهى خود را متصف به صفات واجب شـمـارد و گويد حكيم از صفات حق است . اءلحكمه هى التشبه بالاله .(157)و گاهى خود را در زمره انبيا و مرسلين قلمداد كند و يعلمهم الكتاب و الحكمه (158)تلاوت كند. و گـاهـى الحـكـمـه ضـالة المـؤ مـن (159)و مـن يـؤ ت الحـكـمـه فـقـد اوتـى خـيـرا كـثـيـرا(160)قـرائت كـنـد. قـلب او از حـكـمـت بـيـخـبـر و هـزاران مراحل از خيرات دور و از حكمت مهجور است .
    حـكيم متاءله و فيلسوف بزرگ اسلام ، جناب محقق داماد،(161)رضوان الله عليه ، مى فـرمـايـد حـكـيم آن است كه بدن از براى او چون لباس باشد: هر وقت ارده كند، او را رها كـنـد. او چـه مى گويد و ما چه مى گوييم ! او از حكمت چه فهميده و ما چه فهميديم ! پس ، تـو كـه بـه واسطه چند مفهوم و پاره اى اصطلاحات به خود مى بالى و به مردم كبريا مى كنى ، معلوم شد از كم ظرفيتى و كوچكى حوصله است و كمى قابليت است .
    آن بـيـچـاره اى كـه خـود را مـرشـد و هـادى خـلايق داند و در مسند دستگيرى و تصوف قرار گرفته از اين دو حالش   پست تر و غمزه اش بيشتر است . اصطلاحات اين دو دسته را به سـرقـت بـرده و سـر و صـورتـى بـه مـتـاع بـازار خـود داده و دل بـنـدگـان خدا را از حق منصرف و مجذوب به خود نموده و آن بيچاره صاف و بى آلايش را بـه علما و ساير مردم بدبين نموده ، براى رواج بازار خود فهميده يا نفهميده پاره اى از اصطلاحات جاذب را به خورد عوام بيچاره داده گمان كرده به لفظ مجذوبعلى شاه يـامـحـبوبعلى شاه حال جذبه و حب دست دهد! اى طالب دنيا و اى دزد مفاهيم ! ايـن كـار تـو هم اينقدر كبر و افتخار ندارد. بيچاره از تنگى حوصله و كوچكى كله گاهى خـودش هـم بـازى خـورده خـود را داراى مـقـام دانـسـتـه . حـب نـفس و دنيا به مفاهيم مسروقه و اضـافـات و اعـتـبـارات پـيـونـد شده يك وليده ناهنجارى پيدا شده ، و از انضمام اينها يك معجون عجيبى و اخلوطه غريبه اى فراهم شود! و خود را با اين همه عيب مرشد خلايق و هادى نـجـات امـت و داراى سـر شـريـعت ، بلكه وقاحت را گاهى از حد گذرانده ، داراى مقام ولايت كليه دانسته ! اين نيز از كمى استعداد و قابليت و تنگى سينه و ضيق قلب است .
    تـو طـلبه فقه و حديث و ساير علوم شرعيه نيز در مقام علم بيش از يك دسته اصطلاحات كـه در اصـول و حـديـث بـه خـرج رفـتـه نـدانـى . اگـر اين علوم كه همه اش مربوط به عـمـل اسـت در تـو اضافه اى نكرده و تو را اصلاح ننموده ، بلكه مفاسد اخلاقيه و عمليه بـار آورده ، كـارت از عـلماى ساير علوم پست تر و ناچيزتر، بلكه از كار همه عوام پست تـر اسـت . ايـن مـفاهيم عرضيه و معانى حرفيه و نزاعهاى بيفايده ، كه بسيارى از آن به ديـن خـدا ارتـبـاطـى نـدارد و از عـلوم هم حساب نمى شود كه اسمش را بگذارى ثمره علميه دارد، اين قدر ابتهاج و تكبر ندارد. خدا شاهد است و كفى به شهيدا(162)كه علم اگر نتيجه اش اينها باشد و تو را هدايت نكند و مفاسد اخلاقى و علمى را از تو دور نكند، پست تـريـن شـغـلها از آن بهتر است ، زيرا آنها نتيجه عاجلى دارد و مفاسد دنيوى و اخرويش كم تـر اسـت ، و تـو بـيـچـاره جـز و زر و وبـال نـتـيـجـه اى نـبـرى و جـز مـفـاسـد اخـلاقى و اعمال ناهنجار حاصلى برندارى . پس ، علم تو هم از نظر اعتبار علمى تكبر ندارد. منتها از بـس افـق فـكـرت كـوتـاه است به مجرد آنكه دو تا اصطلاح درهم و برهم كردى ، خود را عالم و ساير مردم را جاهل دانى ، و پر ملائكه مقربين را را به زير پاى خود پهن مى كنى (163)و جـايگاه را در مجالس و راه را در كوچه ها بر بندگان خدا تنگ مى نمايى ، و علم و علماى آن (را) تضييع مى كنى و توهين به نوع خود مى نمايى .
    از هـمـه ايـنـهـا پـسـت تـر و كـوچـكـتـر كـسـى اسـت كـه بـه امـور خـارجـيـه ، از قـبـيل مال و منال و حشم و طايفه ، تكبر كند. بيچاره از جميع اخلاق آدمى و آداب انسانى دور اسـت و دسـتـش از تـمـام عـلوم و معارف تهى است ، ولى چون لباسش پشم گوسفند است و پـدرش فـلان و فـلان است به مردم تكبر كند! چه فكر كوچك و قلب تنگ و تاريكى دارد كـه قـانع شده از تمام كمالات به لباس زيبا و از تمام زيباييها به كلاه و قبا! بيچاره بـه مـقـام حـيـوانـى و حـظـوظ حيوانيت ساخته ، و قناعت كرده از جميع مقامات انسانيه به يك صـورت خـالى از مـغـز و شكل تهى از حقيقت ، و خود را با اين وصف داراى مقام دانسته . اين قـدر پـسـت و نـالايق است كه اگر كسى از او يك رتبه دنيايى بالاتر باشد، چنان با او رفتار كن كه گويى بنده با مولاى خود. البته كسى كه همش جز دنيا نباشد، بنده دنيا و اهل دنيا است ، ذليل است پيش كسانى كه معبود او نزد اوست .
    در هـر صـورت ، يـكـى از عوامل قويه تكبر كوچكى افق فكر و پستى حد قابليت است ، و لهذا چيزهايى كه كمال نيست ، يا كمال لايق نيست ، در او تاءثير شديد كرده او را به عجب و كـبـر وادار مـى كـنـد، و هر چه در او حب نفس و دنيا بيشتر باشد، اين امور در او بيشتر مؤ ثر واقع شود.
    فصل ، در بيان علاج تكبر است
    اكنون كه مفاسد كبر را دانستى ، در صدد علاج نفس برآ، و دامن همت به كمر زن براى پاك كـردن قـلب از ايـن كـدورت و صـاف كـردن آيـيـنـه دل از ايـن غبار غليظ. اگر اهل قوت نفس و سعه صدرى و ريشه حب دنيا در دلت محكم نشده و زخـارف دنـيـا در قـلبـيـت پـر جـلوه نـكـرده اسـت و چـشـم اعتبار و انصاف باز است ، همان فصل سابق بهترين علاجهاى علمى است . و اگر در اين مرحله وارد نيستى ، قدرى تفكر در حـالات خـودت كـن شـايـد دلت بـيـدار شـود. اى انـسـانـى كـه اول امـرت هـيـچ نـبـودى و در كـتـم عدم دهرهاى غير متناهيه بودى ، ناچيزتر از عدم و محو از صـفـحـه وجـود چـيـسـت ؟ پس از آنكه اراده حق تعلق گرفت به پيدايش تو، از بس ناقص القابليه و پست و ناچيز بودى و قابل قبول فيض نبودى تو را از هيولاى عالم ، كه جز قوه محض و ضعف صرف چيزى نبود، به صورت جسميه و عنصريه ، كه اخس   موجودات و پست ترين كائنات است ، درآورد. و از آنجا تو را به صورت نطفه اى كه اگر دستت به آن آلوده گردد استغفار كنى و او را با زحمت پاك كنى درآورد و در منزلى بس تنگ و پليد، كـه آن انـثـيـيـن پـدر اسـت ، جـايـگـزيـن كـرد. و از مـجـراى بـول تـو را در حـال زشـت فـجـيـعـى بـه رحـم مـادر وارد كـرد، و تـو را در جـايـى مـنـزل داد كـه از ذكـر آن مـتـنـفـر شـوى . و در آنـجـا تـو را بـه شـكـل عـلقـه و مـضـغـه درآورد، و بـا غـذايى تربيت كرد كه از شنيدنش وحشت كنى و بايد خـجـلت كـشـى ، ولى چـون هـمـه مـبـتـلاى بـه ايـن بـليـه هـا هـسـتـنـد خـجـلت زايـل شـود: و البـليـة اذا عـمـت طـابـت .(164)تـو در تـمـام ايـن تـطـورات ارذل و اذل و پست ترين موجودات بودى . از جميع ادراكات ظاهرى و باطنى عارى و از تمام كـمـالات بـرى بـودى . پـس از آنـكـه بـه رحـمـت واسـعـه خـود تـو را قـابـل حـيـات فـرمـود، حـيات چنان در تو ناقص هويدا شد كه از كرمى پست تر بودى در شـئون حـيـاتى براى نقصان قابليت تو. و به رحمت خود بتدريج حيات و شئون آن را در تـو زيـاد كـرد تا آنكه لايق شدى به آمدن (به ) محيط دنيا. از پست ترين مجراها در پست تـرين حالات تو را وارد اين فضا كرد، در صورتى كه در تمام كمالات و شئون حيات از جـمـيـع بـچـه هاى حيوانات ضعيفتر و پست تر بودى . پس از آنكه تو را به قدرت كامله داراى قـواى ظـاهـره و بـاطـنـه فـرمـود، باز به قدرى ضعيف و ناچيزى كه هيچيك از قواى خـودت در تـحـت تـصـرف نـيـسـت : صـحـت خـود را حـفظ نتوانى كرد، قدرت و حيات خود را نـگـاهـدارى نـتوانى نمود، جوانى و جمال خود را محفوظ نتوانى كرد، اگر آفتى و مرضى بـه تـو هـجـوم آورد بـه دفـعـش قـادر نـيستى ـ بالجمله ، هيچيك از وجود شئون آن در تحت اخـتـيـارت نـيـسـت . اگر يك روز گرسنه بمانى ، به خوردن هر مردار گنديده اى حاضر شوى ، و اگر تشنگى به تو غلبه كند، به هر آب گنديده پليدى رضايت دهى . و همين طور در تمام چيزها يك بنده ذليل بيچاره هستى كه به هيچ چيزى قادر نيستى . و اگر حظ خـود را از وجـود و كمالات وجود مقايسه كنى با ساير موجودات ، مى بينى تو و تمام كره زمين ، بلكه تمام منظومه شمسى ، در مقابل عالم جسمانى ، كه پست ترين همه عوالم است و كوچكترين همه نشاءت است ، قدر محسوسى نداريد.
    عـزيـزم ، جـز خودت كسى را نديدى ، و آنچه ديدى به نظر اعتبار و موازنه در نياوردى . خـودت را بـا هر چه دارى از شئون حيات و از زخارف دنيا قياس كن به شهرت ، و شهرت را بـه مـمـلكتت ، و آن را به ساير ممالك دنيا ـ كه از صد يكى از آنها را نشنيدى ـ و تمام مـمـالك را بـه خـود زمـيـن ، و زمـين را به منظومه شمسى و كرات وسيعه اى كه ريزه خوار اشـعـه مـنـيـره شـمس اند، و تمام منظومه شمسى را كه از محيط فكر من و تو خارج است به مـنظومه هاى ديگرى كه شمس ما با همه سياراتش يكى از سيارات يكى از آنهاست ، كه هر يك از آنها طرف قياس با شمس ما و سيارات آن نيست و آنچه از آنها تاكنون ـ از قرارى كه مـى گـويـنـد ـ كـشـف شـده است چندين مليون مجرة است ، كه در اين مجرة نزديك كوچك چندين مـليـون مـنظومه شمسى است ، كه كوچكترين آنها از شمس ما مليونها مليون بزرگتر است و نـورانـيـتـر! ايـنـهـا همه از عالم جسمانى است كه قدر آن را جز خالق آنها نمى داند، و كشف اربـاب كـشـف بـه مـقـدار قـليـلى از آن بـيـشـتـر مـوفـق نـشـده . و تـمـام عـالم اجـسـام در مقابل عالم ماوراءالطبيعه هيچ قدر محسوسى ندارد، و در آنجا عوالمى است كه در فكر بشر نگنجد. اينها شئون حيات تو و حظوظ تو و من است از اين عالم وجود. و پس از آنكه اراده حق تـعـلق گـرفـت كـه تـو را از ايـن دنـيـا بـبـرد، امـر كند به جميع قوايت كه رو به ضعف گـذارنـد، و فـرمـان دهـد بـه تـمـام اداركـاتـت كـه از كـار بـايـسـتند، كارخانه وجودت را مـخـتل فرمايد، سمع و بصر و قوت و قدرتت را بگيرد، و تو يك جمادى شوى كه پس از چند روز از گند و تعفنت مشام مردم متاءذى شود، و از صورت هيئتت آدمها گريزان گردند، و تـمـام اجـزاء و اعـضـايـت پـس از مـدتـى از هـم بـگـسـلد و پـاشـيـده گـردد. ايـنـهـا حال جسم تو. مال و منال و حشمت تو هم كه حالش معلوم است .
    امـا برزخ تو اگر اصلاح نشده خداى نخواسته بر وى خدا مى داند در چه صورتى و در چـه حـالى هستى . ادراكات اهل اين عالم از ديدن و شنيدن و شم آن عاجز است . ظلمت و وحشت و فشار قبر را تو هر چه بشنوى به تاريكيها و وحشتها و فشارهاى اين عالم قياس مى كنى ، بـا آنـكـه قياس باطلى است . خداوند به فرياد ما برسد از آنچه براى خود به اختيار خود تهيه كرديم . عذاب قبر كه نمونه اى از عذاب آخرت است ، و از بعض روايات استفاده شـود كـه دسـت مـا از دامـن شـفـعـا هـم كـوتـاه اسـت ،(165)خدا مى داند چه عذابى است ؟ حـال نشئه آخرت ما از همه حالات سابقه بدتر و وحشتناكتر است ، روز بروز حقايق است ، روز كـشـف سراير است ، روز تجسم اعمال و اخلاق است ، روز رسيدن به حساب است ، روز ذلت در مواقف است . اين هم حال قيامت .
    و امـام حـال جـهنم ، كه بعد از قيامت است ، آن هم معلوم است . از جهنم خبرى مى شنوى ! عذاب جـهـنـم فـقـط آتشش   نيست ، يك در هولناكى از آن به چشمت باز شود كه اگر در اين عالم بـاز شود تمام اهل آن از وحشت هلاك شوند، و همين طور يك در آن به گوشت باز شود و يك بـه بـيـنـى ات بـاز شـود كـه هـر يـك از آنـهـا اگـر بـه اهـل ايـن عـالم باز شود، از شدت عذاب آن هلاك شوند. يكى از علماى آخرت گويد كه همان طـور كـه حـرارت جـهـنـم در كـمـال شـدت اسـت ، سـرمـاى آن هـم در كـمـال شدت است . خداى تعالى قادر است جمع بين سرما و گرما را بنمايد.(166)اين هـم حال آخر كارت . پس ، كسى كه اول امرش عدمى است غير متناهى ، و از وقتى كه پا به عـرصـه وجـود مـى گذارد جميع تطوراتش زشت و نازيباست و تمام حالاتى كه بر او رخ مـى دهـد خـجـالت آور اسـت ، و دنـيا و برزخ و آخرتش هر يك از ديگرى فجيعتر و مفتضحتر است ، آيا به چه چيز تكبر مى كند؟ با چه كمال و جمالى افتخار مى نمايد؟
    پـس ، مـعـلوم شـد كـه تـكبر نيست مگر از غايت جهل و نادانى ! هر كس جهلش بيشتر و عقلش نـاقـصـتـر اسـت ، كـبـرش   بـيـشـتر است . هر كس علمش بيشتر و روحش بزرگتر و صدرش مـنـشـرحـتـر اسـت ، متواضعتر است . رسول خدا، صلى الله عليه و آله و سلم ، كه عملش از وحـى الهـى مـاءخـوذ بـود روحـش بـه قـدرى بـزرگ بـود كـه يـك تنه غلبه بر روحيات مليونها مليون بشر كرد ـ تمام عادات جاهليت و اديان باطله را زير پا گذاشت و نسخ جميع كـتـب كـرد و ختم دايره نبوت به وجود شريفش شد، سلطان دنيا و آخرت و متصرف در تمام عـوالم بـود باذن الله ـ تواضعش با بندگان خدا از همه كس بيشتر بود. كراهت داشت كه اصـحـاب بـراى احـتـرام او بـپاخيزند. وقتى وارد مجلس مى شد پايين مى نشست . روى زمين طـعـام مـيـل مـى فـرمـود و روى زمـيـن مـى نـشـسـت و مـى فـرمـود مـن بـنـده اى هستم ، مى خورم مـثـل خـوردن بنده و مى نشينم مثل نشستن بنده .(167)از حضرت صادق ، عليه السلام ، نـقـل اسـت كه پيغمبر، صلى الله عليه و آله و سلم ، دوست داشت بر الاغ بى پالان سوار شـود و بـا بـندگان خدا در جايگاه پست طعام ميل فرمايد، و به فقرا به دو دست خود عطا فـرمـايـد. آن بـزرگـوار سـوار الاغ مـى شـد و در رديـف خـود بـنـده خـود يـا غير آن را مى نـشـانـد.(168)در سـيـره آن سـرور اسـت كـه بـا اهـل خـانـه خود شركت در كار خانه مى فرمود. و به دست مبارك گوسفندان را مى دوشيد، و جامه و كفش خود را مى دوخت ، و با خادم خود آسيا مى كرد و خمير مى نمود، و بضاعت خود را بـه دسـت مـبـارك مـى برد، و مجالست با فقرا و مساكين مى كرد و هم غذا مى شد.(169)ايـنـها و بالاتر از اينها سيره آن سرور است و تواضع آن بزرگوار است . در صورتى كـه عـلاوه بـر مـقـامـات مـعـنـوى ريـاسـت و سـلطـنـت ظـاهـرى آن بـزرگـوار نـيـز بكمال بود. همين طور على بن ابيطالب صلوات الله عليه ، نيز اقتداى به آن بزرگوار كرده سيره اش سيره رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، بود.(170)پس ، اى عزيز اگـر تـكـبر به كمال معنوى است ، از (آن ) آنها بالاتر از همه بود، و اگر به رياست و سـلطـنـت اسـت دارا بـودنـد، با اين وصف تواضعشان بيشتر از همه كس بود. پس بدان كه تـواضـع وليـده عـلم و مـعـرفـت اسـت ، و كـبـر و سـركـشـى زايـيـده جـهـل و نـادانـى اسـت . اين ننگ جهل و عار پستى نظر را از خود دور كن ، و متصف به صفات انـبـيـا شـو، و صفت شيطان را به يك سو انداز، و منازعه با خداى خود در رداى كبرياى او مكن كه منازع با حق مقهور غضب او خواهد شد و به رو در آتش خواهد افتاد.
    اگـر در صـدد اصـلاح نـفـس بـرآمـدى ، طـريـق عـمـلى آن نـيـز بـا قـدرى مـواظـبـت سـهـل و آسـان اسـت . و در ايـن طـريـق بـا هـمـت مردانه و حريت فكر و بلندى نظر به هيچ مـخـاطـره تـصادف نمى كنى . تنها راه غلبه به نفس اماره و شيطان و راه نجات برخلاف مـيـل آنـهـا رفـتـار كـردن اسـت . هيچ راهى بهتر براى سركوبى نفس از اتصاف به صفت مـتـواضعين و رفتار كردن مطابق رفتار و سيره و طريقه آنها نيست . در هر مرتبه از تكبر كـه هـسـتـى و اهـل هـر رشـتـه عـلمـى و عـمـلى و غـيـر آن كـه هـسـتـى ، بـرخـلاف مـيـل نـفسانى چندى عمل كن ، با تنبهات علمى و تفكر در نتايج دنيايى و آخرتى ، اميد است راه آسان و سهل شده و نتيجه مطلوبه بگيرى . اگر نفس از تو تمنا كرد كه صدر مجلس را اشـغـال كـن و تـقـدم بـر هـمـقـطـار خـود پـيـدا كـن ، تـو بـرخـلاف ميل آن رفتار كن . اگر تاءنف مى كند از مجالست با فقرا و مساكين ، تو دماغ او را به خاك ماليده با فقرا مجالست كن ، هم غذا شو، همسفر شو، مزاح كن . ممكن است نفس از راه بحث با تو پيش آيد و بگويد تو داراى مقامى بايد مقام خود را براى ترويج شريعت حفظ كنى ، بـا فـقرا نشستن وقع تو را از قلوب مى برد، مزاح با زيردستان تو را كم وزن مى كند، پـايـيـن نـشـسـتـن در مـجـالس از مقام تو كاسته مى كند، آن وقت خوب نمى توان به وظيفه شـرعـى خـود اقـدام كـنـى ، بـدان تـمـام ايـنـهـا دامـهـاى شـيـطـان و مـكـايـد نـفـس اسـت . رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، موقعيتش در دنيا از حيث رياست از تو بيشتر بود، و سيره اش آن بود كه ديدى . من خود در علماى زمان خود كسانى را ديدم كه رياست تامه يك مـمـلكـت ، بـلكـه قـطـر شـيـعـه را، داشـتـنـد، و سـيـره آنـهـا تـالى تـلو سـيـره رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، بـود. جـنـاب اسـتـاد مـعـظم فقيه مكرم ، حاج شيخ عـبـدالكـريـم حـائرى يـزدى ،(171)كـه از هـزار و سـيـصـد و چـهـل تـا پـنجاه و پنج رياست تامه و مرجعيت كامله قطر شيعه را داشت ، همه ديديم كه چه سـيـره اى داشـت . بـا نـوكر و خادم خود همسفره و غذا بود، روى زمين مى نشست ، با اصاغر طلاب مذاحهاى عجيب و غريب مى فرمود. اخيرا كه كسالت داشت ، بعد از مغرب بدون ردا يك رشته مختصرى دور سرش پيچيده بود و گيوه به پا كرده در كوچه قدم مى زد. وقعش در قـلوب بيشتر مى شد و به مقام او از اين كارها لطمه اى وارد نمى آمد. غير از آن مرحوم ، از عـلمـاى خـيـلى مـحـترم قم بودند كه به هيچ وجه اين قيودى كه شيطان شما براى شما مى تـراشـد در آنـهـا نـبـود. خـود بـضـاعـت خـود را از بـازار مـى خـريـد، بـراى مـنـزل خـود آب از آب انـبـارهـا مـى آورد، اشـتـغـال بـه كـار منزل پيدا مى كرد، مقدم و مؤ خر و صدر و ذيل پيش نظر پاك آنها يكسان بود. تواضعشان بـه طـورى بـود كـه مـايـه تـعـجـب انـسـان مـى شـد، و مـقـامـات آنـهـا مـحـفـوظ بـود، محل آنها در قلوب بيشتر مى شد.
    در هر حال ، صفت نبى اكرم ، صلى الله عليه و آله ، و على بن ابيطالب ، عليه السلام ، انـسـان را كوچك نمى كند. ولى بايد ملتفت كيد نفس در حين مخالفت با اوباشى كه گاهى دام خود را باز كرده از راه ديگر تو را زمين مى زند. مثلا مى بينى بعضى ها به طورى در پـايـيـن مـجـلس مـى نـشينند كه مى فهمانند به حضار كه مقام من بالاتر از اينهاست ، ولى تواضع كردم ! يا مثلا يك نفر كه مشتبه است كه بر او مقدم است اگر بر خود مقدم داشتند، يك نفر ديگر را كه معلوم التاءخر است مقدم مى دارند كه رفع اشتباه كنند كه تقدم داشتن بـراى تـواضـع بـود! ايـنـهـا و صـدهـا قبيل اين از مكايد نفس   است ، و علاوه نمودن كبر و اضافه نمودن است به آن رياكارى و سالوسى را.
    بـايـد وارد مـجـاهـده بـا قصد خالص شد البته آن وقت نفس اصلاح مى شود. تمام صفات نـفسانيه قابل اصلاح است ، ليكن در اول امر كمى زحمت دارد. آن هم بعد از ورود در اصلاح سـهـل و آسـان مى شود. عمده به فكر تصفيه و اصلاح افتادن است و از خواب بيدار شدن اسـت . مـنزل اول انسانيت يقظه است . و آن بيدار شدن از خواب غفلت و هشيار شدن از سكر طبيعت است ، و فهميدن اينكه انسان مسافر است ، و هر مسافر زاد و راحله مى خواهد. زاد و راحله انسان خصال خود انسان است . مركوب اين سفر پرخوف و خطر و اين راه تاريك و بـاريـك و صـراط احـد از سيف و ادق از شعر،(172)همت مردانه است . نور اين طريقه مـظـلم ايـمـان و خـصـال حـمـيـده اسـت . اگر سستى كند و فتور نمايد، از اين صراط نتواند گذشت ، به رو در آتش افتد و با خاك مذلت يكسان شده به پرتگاه هلاكت افتد. و كسى كه از اين صراط نتواند گذشت ، از صراط آخرت نيز نتواند گذشت .
    اى عـزيز همت كن و پرده جهل و نادانى را پاره كن و از اين ورطه هولناك خود را نجات ده . حـضـرت مولاى متقيان و يگانه سالك راه و راهنماى حقيقى در مسجد فرياد مى زد به طورى كـه هـمـسـايـه هـاى مـسـجـد مـى شـنـيـدنـد: تـجـهـزوا رحـمـكـم الله ، فـقـد نـودى فـيـكـم بـالرحـيـل .(173)هـيـچ تـجـهـيـزى در سـفـر آخـرت براى شما مفيد نيفتد الا كمالات نفسانيه و تقواى قلب و اعمال صالحه و صفاى باطن ، بى عيب بودن و بيغش بودن .
    فرضا كه اهل ايمان ناقص صورى باشى ، بايد از اين غشها خالص شوى تا در زمره سعدا و صالحين قـرارگـيـرى . رفـع غـش بـا آتش توبه و ندامت و گذاشتن نفس را در كوره عتاب و ملام و ذوب كردن آن را به آتش پشيمانى و برگشت به سوى خداست . در اين عالم خودت بكن ، و الا در كوره عذاب الهى و نارالله الموقدة (174)قلبت را ذوب كنند و خدا مى داند چند قـرن از قـرنـهـاى آخـرت ايـن اصـلاح طـول مـى كـشـد. پـاك شـدن در ايـن عـالم سـهـل و آسـان اسـت ، تغييرات و تبديلات در اين نشئه خيلى زود واقع مى شود، و اما در آن عـالم تـغـيـيـر بـه طـور ديـگـرى اسـت و زوال يـك مـلكـه از مـلكـات نـفـس قـرنـهـا طـول دارد. پـس ، اى بـرادر تـا عمر و جوانى و قوت و اختيار باقى است اصلاح نفس كن . اعـتـنـا بـه ايـن جـاه و شـرفـهـا مـكن ، اين اعتبارات را زير پا بگذار. تو آدمزاده اى ، صفت شـيـطـان را از خـود دور كـن . مـمـكـن اسـت شـيـطـان بـه ايـن رذيـله از سـايـر رذايـل بـيـشـتـر اهـمـيـت دهـد، و چـون ايـن صـفـت خـود اوسـت و مـوجـب طـرد او از درگـاه خـداى مـتعال ، عارف و عامى و عالم و جاهل را بخواهد همسلك خود كند، و در آن عالم كه ملاقات كنى او را با اين رذيله ، گرفتار ملامت او هم بشوى : بگويد اى آدمزاده ! مگر انبيا به تو خبر نـدادنـد كـه بـراى تـكـبـر بـه پـدر تو من مطرود درگاه حق شدم ، براى تحقير مقام آدم و تـعـظـيـم مـقـام خود ملعون شدم ، تو چرا خود را گرفتار اين رذيله كردى ؟ در آن هنگام تو بـيچاره علاوه بر عذابها و گرفتاريها و حسرت و ندامتهايى كه به شنيدن درست نيايد، گرفتار سرزنش اذل مخلوقات و پست ترين موجودات هم هستى ! شيطان كه تكبر به خدا نـكـرده بـود، تـكـبـر كـرد بـه آدم كه مخلوق حق است ، گفت : خلقتنى من نار و خلقته من طين .(175)خـود را بـزرگ شـمـرد و آدم را كـوچك . تو آدمزاده ها را كوچك شمارى و خود را بـزرگ . تـو نـيـز از اوامـر خـدا سـرپيچى كنى : فرموده فروتن باش ، تواضع كن با بندگان خدا، تكبر كنى ، سرافرازى نمايى . پس چرا فقط شيطان را لعن مى كنى ، نفس خبيث خودت را شريك كن در لعن ، همان طور كه شريك با او در اين رذيله اى . تو از مظاهر شـيـطـانى ! شيطان مجسمى ! شايد صورت برزخى و قيامتى تو شيطان باشد! ميزان در صور آخرت ملكات نفس است : مانع ندارد صورت شيطان باشى ، صورت مورچه كوچك هم باشى . موازين عالم آخرت غير از اينجاست .
    فصل ، در اين كه حسد گاهى مبداء تكبر است .
    بـدان كـه گـاهـى چـنـيـن اتـفـاق افـتـد كـه فـاقـد كـمـال بـه واجـد كـمـال تـكـبـر كـند. مثلا فقير به غنى ، جاهل به عالم . و بايد دانست كه همانطور كه عجب گـاهـى مبداء تكبر است ، و حسد نيز گاهى مبداء آن شود. ممكن است انسان چون خود را فاقد آن كـمـال ديـد كه در غير است ، به آن حسد ورزد، و اين سبب شود كه كبر كند به غير و آن را هـر چـه تواند تذليل و توهين كند. در كافى شريف از حضرت صادق ، عليه السلام ، حـديـث كـنـد كـه فـرمـود كـه كـبـر گـاهـى مـى باشد در اشرار مردم از هر جنس . پس از آن فرمودند ـ بعد از كلامى كه رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، مى گذشت در بعضى از كـوچـه هـاى مـديـنـه ، يك زن سياهى سرگين جمع مى كرد. گفته شد به او: دور شو از سـر راه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، گفت : راه گشاد است بعضى از همراهان به او قصد تعرض كردند، پيغمبر فرمود: واگذاريد او را كه او متكبر است .(176)
    و گـاهـى در بـعـضـى از اهل علم اين صفت پيدا شود و عذر تراشد كه تواضع براى اغنيا خـوب نـيـسـت ، و نـفـس امـاره بـه او گويد كه تواضع از براى اغنيا ايمان را ناقص كند. بيچاره فرق نمى گذارد بين تواضع براى غناى اغنيا و غير آن : يك وقت رذيله حب دنيا و جـذبـه طـلب شـرف و جـاه انـسـان را به تواضع وا مى دارد، اين خلق تواضع نيست ، اين تـمـلق و چـاپـلوسى است ، و از رذايل نفسانيه است . صاحب اين خلق از فقرا تواضع نكند مگر آنكه در آنها طمعى داشته باشد يا طعمه سراغ كند.
    يك وقت ، خلق تواضع انسان را دعوت به احترام و فروتنى مى كند، غنى باشد يا فقير، مطمح نظر باشد يا نباشد. يعنى تواضع او بى آلايش است ، روح او پاك و پاكيزه است ، جاه و شرف مجامع قلب او (را) به خود جذب نكرده . اين تواضع براى فقرا خوب است ، بـراى اغـنـيـا هـم خـوب اسـت . هـر كـس را بـه فـراخـور حـال او احـتـرام بـايـد كـرد. ولى ايـن تـحـقـيـر تـو و تـكـبـر تـو از اهـل جاه و شرف نه از آن است كه متملق نيستى ، بلكه براى آن است كه حسودى و خودت هم در اشـتـبـاهـى . و لهـذا اگـر بـه تو احترام غير متوقع كند، او را تواضع كنى و براى او فـروتـن شـوى ! در هر صورت ، مكايد نفس و شاهكارهاى او به قدرى دقيق است كه انسان جز پناه به خدا چاره اى ندارد. و الحمدلله اولا و آخرا.
    الحديث الخامس
    حديث پنجم
    بـالسند المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن محمد بن عيسى ، عن يونس ، عـن داود الرقـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : قـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : قـال الله عـزوجـل لمـوسـى بـن عـمـران : يـا ابـن عمران لا تحسدن الناس على ما آتيتهم من فـضـلى ، و لا تـمـدن عينيك الى ذلك ، و لا تتبعه نفسك ، فان الحاسد ساخط لنعمى صاد لقسمى الذى قسمت بين عبادى و من يك كذالك فلست منه و ليس منى .(177)
    ترجمه :
    داود حـديـث مـى كـنـد از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، كـه فـرمـود رسـول خـدا، صـلى الله عـليـه و آله ، گـفـت : خـداى عزوجل به موسى بن عمران فرمود: اى پسر عمران ، البته حسد نورز به مردم بر آنچه بـه آنـهـا دادم از فـضـل خـود، و چـشـمـان خـود را بـه سـوى آن خـيـره مـكـن و نـفـرسـت دنبال او نفس خود را، زيرا كه همانا حسد كننده غضبناك است به نعمت من ، رو برگردان است از قـسمتهايى كه ما بين بندگان بخش كردم . و كسى كه چنين باشد، پس من از او نيستم و او از من نيست .
    شـرح حـسـد حـالتـى اسـت نـفـسـانـى كـه صـاحـب آن آرزو كـنـد سـلب كـمـال و نـعـمـت مـتـوهمى را از غير، چه آن نعمت را خود دارا باشد يا نه ، و چه بخواهد به خودش برسد يا نه ، و آن غير از غبطه است ، چه كه صاحب آن مى خواهد از براى خـود نـعـمـتـى را كـه در غـيـر تـوهـم كـرده اسـت ، بـدون آنـكـه مـيـل زوال آن را از او داشـتـه بـاشـد. و ايـنـكـه گـفـتـيـم كـمـال و نـعـمـت مـتـوهـم زيـرا كـه لازم نـيـسـت آن چـيـزى را كـه حـسـود مـيـل زوال آن را دارد كـمـال و نـعـمـت بـاشـد فى نفسه ، چه بسا چيزهايى كه فى نفسه از نـقـايـص و رذايـل اسـت ، ولى آن را كـمـال گـمـان كـرده زوال آن را مى خواهد. يا آنكه چيزى از نقايص انسانيه و كمالات حيوانيه است و حسود چو در حـد حـيـوانـيـت است آن را كمال داند و زوال آن را مى طلبد. مثلا در بين مردم كسانى هستند كه فـتـاكـى و خـونـريـزى را هـنر دانند! و اگر كسى چنين باشد به او حسد ورزند. يا بذله گـويـى و هـرزه سـرايـى را كـمـال پـنـدارنـد و بـه آن حـسـد مـى كـنـنـد. پـس ميزان توهم كـمـال اسـت و گـمان نعمت ، نه خود آنها. مقصود آن است كه شخصى كه در غير نعمتى ديد، چه واقعا نعمت باشد يا نباشد، و زوال آن را مايل بود، چنين شخصى را حسود گويند.
    و بـدان كـه از بـراى حـسـد اقـسـامـى اسـت و درجـاتـى ، بـه حـسـب حال محسود، و به حسب حال حسود، و به حسب حال حسد فى نفسه .
    امـا بـه حـسـب حـال مـحـسـود، چـنـانـچـه بـه كـمـالات عـقـليـه يـا خـصـال حـمـيـده يـا مـنـاسـك و اعـمـال صـالحـه يـا امـور خـارجـيـه از قـبـيـل مـال و مـنـال و عـظمت و حشمت و غير آن حسد برند، يا به مقابلات هر يك از اينها حسد برند در صورتى كه كمال توهم شود.
    و امـا بـه حـسـب حـال حسود، چنانچه حسد از عداوت يا تكبر يا خوف يا غير آن پيدا شود از اسبابى كه بعدها ذكر آن مى شود.
    و اما به حسب حال حسد فى نفسه ، كه مى توان گفت درجات و تقسيمات حقيقه حسد اين است نـه آن سـابـقـيـها، پس ، از براى آن در جانب شدت و ضعف مراتبى است كثيره كه به حسب اسـبـاب مختلف شود، و نيز به حسب آثار اختلاف پيدا كند. ما انشاءالله در ضمن فصولى چند اشاره به مفاسد و علاج آن به مقدار مقدور خويش مى نماييم . و منه التوفيق .
    فصل ، در ذكر بعضى از موجبات حسد است .
    از بـراى حـسـد اسـبـاب بـسـيـارى اسـت كـه عـمـده آن بـه رؤ يـت ذل نفس برگردد، چنانچه در كبر به حسب نوع عكس آن است . همان طور كه انسان كه رؤ يت كمالى در خود كرد و غير را فاقد ديد از آن يك حالت تعزز و ترفع و سركشى از براى نـفـس او پـيـدا شـود و تـكـبـر كـنـد، وقـتـى كـه غـيـر را كـامـل ديـد در او يـك حـالت ذل و انـكـسـارى رخ دهـد كـه اگـر عـوامـل خـارجـيـه و مـصـلحـات نـفـسـانـيـه نـبـاشـد حـسـد تـوليـد كـنـد. و گـاه شـود كـه ذل خـود را در هـمـسـرى غـيـر بـا خـود پـنـدارد، چـنـانـچـه صـاحـب كـمـال و نـعـمـت بـر مـثـل خـود يـا تـالى تـلو خـود حـسـد ورزد. و تـوان گـفـت حـسـد هـمـان حـال انـقـبـاض و ذل نـفـس اسـت كـه اثـر آن مـيـل زوال نـعـمـت و كـمـال اسـت از غـيـر. و بـعـضـى ، چـنـانـچـه عـلامـه مـجـلسـى ،(178)قـدس سـره ، نقل فرمودند، اسباب حسد را منحصر كرده اند در هفت چيز:
    اول عداوت
    دوم تعزز. و آن چنان است كه بداند كه محسود به واسطه نعمتى كه دارد بر او تكبر كند، و او طـاقـت كـبـر و فـخـر او را نـداشـتـه بـاشـد، پـس زوال آن را بخواهد.
    سـوم كبر. و آن چنان است كه حسود بخواهد به صاحب نعمت تكبر كند و ممكن نباشد جز به زوال آن .
    چـهارم تعجب . و آن چنان است كه تعجب كند از اينكه اين نعمت بزرگ را اين شخص داراست . چنانچه خداى تعالى از امم سابقه خبر مى دهد كه گفتند: ما اءنتم الا بشر مثلنا.(179)و گـفـتـنـد: اءنـؤ مـن لبـشـريـن مـثـلنـا؟(180)تـعـجـب كـردنـد از آنـكـه كـسـى كـه مثل خود آنهاست فائز به مرتبه رسالت و وحى شود، پس حسد ورزيدند.
    پـنـجـم خـوف . و آن چـنـان است كه بترسد از مزاحمت صاحب نعمت به واسطه آن با مقاصد محبوبه او.
    ششم حب رياست . چنانچه مبتنى باشد رياست او به اينكه كسى در نعمت مساوى او نباشد.
    هفتم خبث طينت . كه كسى را نتواند در نعمت ببيند.انتهى كلامه .(181)
    ولى به عقيده نويسنده چنانچه اشاره به آن شده ، غالب اينها، بلكه تمام اينها، برگشت مـى كـنـد بـه رؤ يـت ذل نـفس ، و سبب بلاواسطه حسد ـ به آن معنى كه مشهور حسد را معنى كنند ـ آن است . و اما بنابر آنچه كه ما در معنى حسد گفتيم ، كه خود اين حالت حسد باشد، مـضـايـقـه نيست در صحت آنچه ذكر شده است . و در هر صورت ، بحث در اطراف اين معانى خارج از مقصود ما و وضع اين اوراق است .
    فصل ، در بعضى از مفاسد حسد است
    بدان كه حسد خودش يكى از امراض مهلكه قلبيه است و از او نيز زاييده شود امراض كثيره قـلبـيـه و كـبـر و مـفـاسـد اعـمـالى كـه هـر يـك از مـوبـقات است و براى هلاك انسان سببى مـسـتـقـل اسـت . و مـا به ذكر بعضى از آنها كه پر ظاهر است مى پردازيم ، و ناچار مفاسد خفيه اى دارد. كه از نظر نويسنده پوشيده است .
    امـا مـفـاسـد خـودش ، پس بس است براى آن آنچه صادق مصدق خبر داده است فى صحيحة مـعـاويـة بـن وهـب قـال : قـال اءبـوعـبـدالله ، عـليـه السـلام : آفـة الديـن الحـسـد و العجب والفـخـر.(182)و فـى صـحـيـحـة مـحـمـد بـن مـسـلم عـن اءبى جعفر، عليه السلام : ان الرجـل ليـاءتـى بـاءى بـادرة فـيـكـفـر و ان الحـسـد لياءكل الايمان كما تاءكل النار الحطب .(183)
    يـعـنـى حـضـرت باقر، عليه السلام ، فرمود: همان مرد بيايد با هر لغزش فعلى يا زبـانـى كـه در غـضـب از او صـادر شـود پـس آمرزيده شود، و همانا حسد هر آينه مى خورد ايمان را چنانچه آتش هيزم را مى خورد.
    مـعـلوم اسـت ايـمـان نـورى اسـت الهـى كـه قـلب را مـورد تـجـليـات حـق ، جـل جـلاله ، قـرار دهـد، چـنـانـچـه در احـاديـث قـدسـيـه مـنـقـول اسـت :لا يسعنى اءرضى و لا سمائى بل يسعنى قلب عبدى المؤ من .(184)ايـن نـور مـعـنـوى ، ايـن بارقه الهيه ، كه قلب را وسيعتر از جميع موجودات قرار مى دهد، مـنـافـات دارد بـا آن تـنگى و تاريكى كه در قلب از كدورت اين رذيله پيدا مى شود. اين صـفـت خـبـيـث و زشـت چنان قلب را گرفته و تنگ مى كند كه آثار آن در تمام مملكت باطن و ظـاهـر پـيـدا شود. قلب محزون و افسرده ، سينه گرفته و تنگ ، چهره عبوس و چين در چين شـود. البته اين حالت نور ايمان را باطل كند و قلب انسانى را بميراند، و هر قدر قوت پيدا كند، نور ايمان رو به ضعف گذارد.
    تـمـام اوصـاف مـعـنويه و صوريه مؤ من منافى است با آثارى كه از حسد در ظاهر و باطن پـيـدا شـود: مـؤ مـن خـوش بـيـن است به خداى تعالى و راضى است به قسمتهايى كه بين بندگانش فرموده ، حسود غضبناك است به حق تعالى و رو برگردان است از تقديرات او، چـنـانـچـه در حـديـث شريف ذكر شده . مؤ من بدى مؤ منين را نمى خواهد و آنها را عزيز دارد، حسود برخلاف آن است . مؤ من حب دنيا بر او غلبه نكرده ، حسود از شدت حب دنيا گرفتار اين رذيله شده . مؤ من خوف و حزنى ندارد جز از مبداء تعالى و مرجع ، حسود خوف و حزنش در اطـراف محسود چرخ مى زند. مؤ من گشاده جبين است و بشراى او در صورت اوست ، حسود جـبـيـنش درهم و عبوس است . مؤ من متواضع است ، حسود تكبر كند در بسيارى از اوقات . پس حـسـد آفـت ايـمـان اسـت و آن را مـى خـورد آن سان كه هيزم را آتش . بس   است در زشتى اين رذيله كه ايمان را كه سرمايه نجات آخرت و حيات قلوب است از دست انسان بگيرد و او را مـفـلس و بـيـچـاره كـند. و از مفاسد بزرگى كه از لوازم غير منفكه حسد است غضبناكى بر خـالق و ولى نعمت و اعراض   از تقديرات اوست . امروز حجابهاى ظلمانى غليظ عالم طبيعت و اشـتـغـال بـه آن تمام مدارك ما را محجوب كرده و چشم و گوش ما كور و كر است ، نه مى فـهـمـيـم كـه غضبناكيم از مالك الملوك و رو برگردانيم از او، و نه مى دانيم صورت اين غضب و اعراض در ملكوت و مسكن دائمى اصلى ما چيست .
    همين به گوش ما مى رسد از قول امام صادق ، عليه السلام : و من يك كذلك فلست منه و ليـس مـنـى .كسى كه از من معرض باشد و سخط كند به من ، نه من از او هستم و نـه او از مـن .نـمى فهميم اين برائت حق تعالى از ما و اين بيزارى چه مصيبتى است و چه چيزها در زير سر دارد. كسى كه خارج شد از ولايت حق و بيرونش كردند از زير پرچم رحمت ارحم الراحمين ، ديگر اميد نجات براى او نيست ، شفاعت شافعان نصيب او نخواهد شد: مـن ذا الذى يـشـفـع عنده الا باذنه .(185)كى شفاعت مى كند كسى را سخطناك به خـدا اسـت و از حرز ولايت او خارج است و ريسمان مودت ما بين او و مالك رقابش پاره شده ؟ واسـواءتا، واحسرتا.، بر آنچه خود ما به سر خود آورديم ،! هر چه انبيا و اوليا فرياد كردند و ما را از خواب خواستند بيدار كنند، بر غفلت ما روز بروز افزوده شد و شقاوت ما زياد شد.
    و از مفاسد اين خلق ، از قرار فرموده علماى آخرت ، فشار قبر و ظلمت آن است ، زيرا كه مى فرمايند صورت قبرى و برزخى اين اخلاق فاسده رديه ، كه فشار روحى دارد و كدورت قـلبـى دارد، فـشـار و ظـلمت قبر است . تنگى و فراخى قبر تابع انشراح صدر و عدم آن است .
    از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، روايـت شـده كـه رسـول خـدا، صـلى الله عليه و آله ، بيرون رفتند در تشييع جنازه سعد در صورتى كه تـشـييع كردند او را هفتاد هزار فرشته . پس رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، سر خود را بـه سـوى آسـمـان بـلنـد كـرد پـس از آن گـفـت : آيـا مثل سعد فشار داده مى شود؟ راوى به امام عليه السلام ، عرض مى كند: فدايت شوم براى مـا نـقـل شـده كه سعد استخفاف به بول مى كرد. فرمود: معاذالله ! فقط يك درشتى و بدى در خلق او بود با اهل خانه اش .انتهى .(186)
    و تـنـگـى و فـشـار و كـدورت و ظلمتى كه در قلب بواسطه حسد پيدا مى شود در كمتر از اخلاق فاسده است . در هر حال ، صاحب اين خلق هم در دنيا معذب و مبتلاست ، و هم در قبر در فـشـار و ظـلمـت اسـت ، و هـم در آخرت گرفتار و بيچاره است . اينها مفاسد خود حسد است در صورتى كه از او خلق فاسد ديگر يا عمل باطل فاسدى توليد نشود، و كم اتفاق افتد كـه آن ، سـبـب فـسـاد ديـگـر نـشـود، بـلكـه از او سـيـئات اخـلاقـى و اعـمـال ديـگـرى زايـيـده شـود، مـثل كبر در بعضى موارد، چنانچه گذشت ، و غيبت و نميمه و فحش و ايذا و غير آن كه هر يك از موبقات و مهلكات است .
    پـس ، لازم است بر انسان عاقل كه دامن همت به كمر زند و خود را از اين ننگ و ايمان خود را از ايـن آتـش سوزان و آفت سخت نجات دهد، و خود را از اين فشار فكر و تنگى قبر در اين عـالم ، كـه خـود يـك عـذابـى اسـت دائمـى (مـادام العمر)، و از فشارها و ظلمتهاى قبر و عالم برزخ و غضب خداوند تعالى رهايى دهد. قدرى تفكر كند كه چيزى كه اين قدر مفاسد دارد لازم العلاج است ، در صورتى كه حسد تو براى محسود هم هيچ ضررى ندارد. از حسد تو نـعمت او زايل نمى شود، بلكه براى او نفى دنيوى و اخروى هم دارد، زيرا كه گرفتارى تـو كـه حـسـود و دشـمـن اويى ، و عذاب و حزن تو براى او خود منفعتى است : مى بيند خود مـتـنـعم است و تو از تنعم او معذبى ، اين خود نعمتى براى او مى شود. اگر تو تنبه به ايـن نعمت دومى نيز پيدا كنى ، براى تو عذاب ديگر و فشار فكر ديگر مى شود، و او را ايـن عـذاب نعمتى است ، و همين طور، پس تو هميشه در رنج و غم و فشارى ، و او در نعمت و فـرح و انبساط است . و در آخرت نيز حسد تو براى او نفع بخشد، خصوصا اگر به غيب و تهمت و ساير موذيات منجر شود كه حسنات تو را به او دهند و تو بيچاره و مفلس شوى و او داراى نـعـمـت و عـظـمت . اگر قدرى در اين امور تفكر كنى ، البته خود را از اين رذيله پاك مى كنى و نفس را از اين مهلكه نجات مى دهى .
    گـمـان مـكـن كـه رذايـل نـفـسـانـى و اخـلاق روحـى مـمـكـن الزوال نـيست . اينها خيال خامى است كه نفس اماره و شيطان القا مى كند، مى خواهد تو را از سـلوك راه آخـرت و اصـلاح نـفـس بـاز دارد. انـسـان تـا در ايـن دار دار تـغـيـيـر و نـشـئه تـبـدل اسـت ، مـمـكـن اسـت در تمام اوصاف و اخلاق تغيير پيدا كند. و هر چه ملكات محكم هم بـاشـد تـا در ايـن عـالم اسـت قـابـل زوال است ، منتها به حسب اختلاف شدت و ضعف ، زحمت تصفيه تفاوت مى كند. البته اول پيدايش صفتى در نفس با زحمت و رياضت كمى او را مى تـوان ازاله كـرد، مـثـل نهال نورسى كه ريشه ندوانيده باشد و متمكن در زمين نشده باشد، ولى بعد از آنكه آن صفت متمكن در نفس شد و از ملكات مستقره نفس گرديد، زوالش ممكن است ولى زحمتش زياد مى شود، مثل درختى كه كهنسال شده و ريشه كرده ، زحمت كندنش زيادتر اسـت . تـو هـر چـه ديـرتـر در فـكـر قـلع ريـشـه هـاى مـفاسد روحى افتى ، ناچار زحمت و رياضتت بيشتر گردد.
    اى عـزيـز، اولا مگذار مفاسد اخلاقى يا عملى در مملكت ظاهر و باطنت وارد شود كه اين خيلى سـهـلتـر است از آنكه بعد از ورود بخواهيم اخراج آنها كنى ، و همانطور كه دشمن را اگر نـگـذارى وارد سرحد مملكت گردد يا وارد قلعه شود آسانتر است دفع آمدن تا بعد از وارد شـدن و بـرج و بـارو را گرفتن در صدد دفع و اخراج برآيى . و اگر وارد شد، هر چه ديـرتـر در صدد دفع برآيى زحمتت زياد مى شود و قوه داخلى رو به نقصان مى گذارد. شـيـخ جـليل ما و عارف بزرگوار، آقاى شاه آبادى ،(187)روحى فداه ، فرمودند كه تـا قـواى جـوانـى و نـشـاط آن بـاقـى اسـت بـهـتـر مـى تـوان قـيـام كـرد در مـقـابـل مـفـاسد اخلاقى و خوبتر ميتوان وظايف انسانيه را انجام داد. مگذاريد اين قوا از دست بـرود و روزگـار پـيـرى پـيـش آيـد كـه مـوفـق شـدن در آن حـال مـشـكـل اسـت . و بـر فـرض مـوفـق شـدن ، زحـمت اصلاح خيلى زياد است . پس ، انسان عـاقـل كـه تفكر كرد در مفاسد چيزى ، اگر وارد در آن نيست ، گرد آن نمى گردد و خود را آلوده نمى كند. و اگر خداى نخواسته وارد شد، هر چه زودتر در صدد اصلاح بر مى آيد و نمى گذارد ريشه كند. و اگر خداى نخواسته ريشه كرد با هر زحمت و مشقتى است ريشه او را مى كند كه مبادا به ثمره برزخى و آخرتى برسد و ميوه آن را بار دهد، كه اگر با آن خـلق فـاسـد از ايـن عـالم ، كـه نـشـئه تـبـدلات هـيـولانـى و تـغـيـيـرات مـادى اسـت ، مـنـتـقـل شـد، قلع آن از دست خود او خارج مى شود و تا در آخرت يا برزخ يك خلق از اخلاق نـفـسـانـى بـخـواهـد تـبـديـل شـود هـيـهـات اسـت ! در حـديـث اسـت از رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، كـه هـر يـك از اهـل بـهـشـت و جـهـنم مخلدند در آن به واسطه نيات خود.(188)نيات فاسده ، كه زاييده اخـلاق رذيـله اسـت ، مـمـكـن نـيـسـت زائل شـود مـگـر آنـكـه مـنـشـاء آن زائل گـردد. در آن عـالم مـلكـات بـه قـدرى بـا شـدت و قـوت ظـهـور مـى كـنـد كـه زوال آن يـا مـمـكـن نـيـسـت ـ آن وقـت انـسان مخلد است در جهنم ـ و اگر با فشارها و سختيها و آتـشـهـا زائل شـود، پـس از قـرنـهـاى ربـوبـى شـايـد زائل شـود. پـس ، اى عـاقـل چـيـزى را كـه بـا يـك مـاه يـا يـك سال زحمت جزئى دنيايى با اختيار خود ممكن است اصلاح كرد و گرفتارى دنيا و آخرت را به آخر رساند، نگذار بماند و تو را هلاك كند.

    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  6. #6
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    متن کتاب اربعین حدیث امام خمینی / قسمت پنجم

    فصل ، در بيان ريشه فسادهاى اخلاقى است
    پـيـش از ايـن ذكـر شـد(189)كـه ايـمـان ، كـه حـظ قـلب اسـت ، غـيـر از عـلم ، كـه حـظ عقل است ، مى باشد. كليه مفاسد اخلاقى و اعمالى از اين است كه قلب بيخبر از ايمان است و آنـچـه عـقـل ادراك بـه واسـطـه بـرهـان عـقـلى يـا اخـبـار انـبيا كرده به قلب نرسانده و دل از او بـيـخـبـر اسـت . يـكـى مـعـارفـى كـه حـكـيـم و مـتـكـلم و عـامـه مـردم از اهـل شـرايع تصديق دارند و جاى شبهه براى احدى نيست ، آن است كه آنچه به قلم قدرت حـكيم على الاطلاق ، جلت قدرته ، جريان پيدا كرده ، از وجود و كمالات آن و از بسط نعمت و تـقـسيم آجال و ارزاق ، بهترين نقشه و جميلترين نظام است و مطابق با مصالح تامه ، و نـظـام كـلى اتـم نـظام متصور است . منتها هر يك به لسان خاص خود و اصطلاح مخصوص بـه فـن خـود طـورى بـيـان ايـن لطـيـفـه الهـى و حـكـمـت كامله را كرده (اند): عارف گويد: ظـل جـمـيـل عـلى الاطـلاق جـميل على الاطلاق است . حكيم گويد: نظام عينى مطابق نظام علمى ، خـالى از نـقص و شرور است ، و شرور متوهمه جزئيه براى رساندن موجودات به كمالات لايـقـه بـه خـود است .(190)و متكلم و اهل شرايع گويند: حكيم افعالش از روى حكمت و صـلاح اسـت ، و دسـت عـقـول جزئيه محدوده بشر از دامن ادراك مصالح (كامنه ) در تقديرات الهـيه كوتاه است .(191)اين مطلب در لسان همه جريان دارد و هر كس به اندازه سعه عـلم و عـقـلش بـراى آن بـرهـانـى اقـامـه كـرده ، ولى چـون از حـد قـيـل و قـال تجاوز نكرده و به مرتبه قلب و حال نرسيده ، لسانهاى اعتراض باز است و هـر كـس حـظ ايـمـانـى نـدارد، بـه لسـانـى تـكـذيـب قول و برهان خود كنند. فسادهاى اخلاقى هم روى اين زمينه است : آن كس كه حسد مى ورزد و زائل شـده نـعـمـت غـيـر را آرزو كـنـد و كـيـنـه صـاحـب نـعـمـت را در دل دارد، بداند كه ايمان ندارد كه حق تعالى از روى صلاح تام اين نعمت را نصيب او كرده و دسـت فـهـم مـا از آن كـوتـاه اسـت . و بـدانـد كـه ايـمـان نـدارد بـه عـدل خـداى تـعـالى و قـسـمـت را عـادلانـه نـمـى دانـد. تـو در اصول عقايد مى گويى خداى تعالى عادل است ، اين جز لفظ چيز ديگر نيست : ايمان به عـدل بـا حـسـد مـنـافـى است . تو اگر او را عادل مى دانى ، تقسيم او را هم عادلانه بدان . چـنـانـچـه در حـديـث شـريـف فـرمود حق تعالى مى فرمايد: حسود رو برگردان است از قـسـمتهايى كه بين بندگان كرده ام ، و غضبناك است از نعمتهاى من .قلب فطرتا در مـقـابـل قـسـمـت عـادلانـه خـاضع است و از جور و اعتساف فطرتا گريزان و متنفر است . از فـطـرتـهـاى الهـيـه ، كـه در كـمـون ذات بـشـر مـخـمـر اسـت ، حـب عـدل و خضوع در مقابل آن است ، و بغض ظلم و عدم انقياد در پيش آن است ، اگر خلاف آن را ديـد، بـدانـد در مقدمات نقسانى است . اگر ساخط از نعمت و معرض از قسمت شد، از آن است كـه آن را عـادلانـه نـمـى دانـد، بـلكـه ، نعوذبالله ، جائرانه مى داند، نه اينكه قسمت را عـادلانـه مى داند و از او معرض است ، و نقشه را مطابق نظام اتم و مصالح تامه مى داند و غـضـبـنـاك از اوسـت . هـيـهـات كـه ايـمـان مـا نـاقـص اسـت و مـطـابـق عـقـلى بـرهـانـى از حد عـقـل و ادراك بـه حـد قـلب وارد نـشـده . ايـمـان بـه گـفـتـن و شـنـيـدن و خـوانـدن و بـحث و قـيل و قال نيست ، خلوص نيت مى خواهد. خداجو خداياب است ، معارف طلب معارف جوست .من كـان فـى هـذه اءعـمـى فـهـو فـى اللاخـره اءعـمـى و اءضل سبيلا.(192)و من لم يجعل الله له نورا فما له من نور.(193)
    فصل ، در بيان علاج عملى حسد است
    عـلاوه بـر عـلاج عـلمـى ، كـه شـمـه اى از آن ذكـر شـد، علاج عملى نيز از براى اين رذيله فـضـيـحـه اسـت و آنچنان است كه با تكلف اظهار محبت كنى با محسود و ترتيب آثار آن را دهى ، و مقصودت از آن علاج مرض باطنى باشد. نفس تو را دعوت مى كند كه او را اذيت كن ، تـوهـين كن ، دشمن داشته باش ، مفاسد او و مساوى او را به تو عرضه مى دارد، تو به خـلاف مـيل نفس به او ترحم كن و تجليل و توقير نما، زبان را به ذكر خير او وادار كن ، نيكوييهاى او را بر خود و بر ديگران عرضه دار، صفات جميله او را خاطر نشان خود كن . گـر چـه اينها كه مى كنى در اول امر با تكلف است ، از روى مجاز و غير واقع است ، ليكن چـون مـقـصود اصلاح نفس و برطرف كردن اين نقص و رذيله است بالاخره به حقيقت نزديك مـى شـود و كـم كـم تـكـلف كـم مـى شـود و نـفـس عـادى مـى شـود و واقـعـيـت پـيـدا مى كند. لااقـل بـه نفس عرضه دار و بفهمان كه اين شخص بنده خداست و شايد خداوند تعالى به او نظر لطف داشته كه او را متنعم كرده و اختصاص داده به خاصه نعم خود. خصوصا اگر مـحـسـود اهـل عـلم و ديانت باشد و حسد به واسطه آنها باشد، كه البته حسد ورزيدن به آنـهـا قـبيحتر و عداوت با آنها عاقبتش بدتر است . البته به نفس بايد بفهماند كه اينها بندگان خاص   خدا هستند كه توفيق الهى شامل حالشان شده و آنها را به اين نعمت عظمى اختصاص داده . و اين نعم بايد محبت در نفس ايجاد كند نسبت به صاحبان آنها، و بايد انسان آنها را محترم دارد و خاضع نسبت به آنها باشد، پس اگر ديد كه چيزهايى كه بايد موجب مـحـبـت و خضوع شود در نفس ضد آن بروز كرد، بداند كه خيلى شقاوت به او چيره شده و ظـلمـت بـه بـاطـن او غـلبـه كرده ، و حتما در صدد اصلاح از طرق علميه و عمليه برآيد. و بداند كه اگر در صدد ايجاد محبت برآمد زود موفق مى شود، زيرا كه نور محبت قاهر است بر ظلمت و كدورت ، و خداى تبارك و تعالى وعده فرموده كه مجاهدان را هدايت كند و آنها را بـه لطـف خـفـى خـود اعانت فرمايد و توفيق عنايت نمايد. انه ولى التوفيق و الهدايه .
    فصل ، در ذكر حديث رفع
    بـدان كـه در بـعـضـى از احـاديـث شـريـفـه وارد شـده كـه رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، فرمود كه برداشته شده است از امت من نه چيز، و از جمله آنها حسد است در صورتى كه ظاهر نشود به دست يا زبان .(194)البته امـثـال ايـن حديث شريف نبايد مانع شود از جديت در قلع اين شجره خبيثه از نفس پاك كردن روح را از اين آتش ايمان سوز و آفت دين برانداز. زيرا كه كم اتفاق مى افتد كه اين ماده فساد قدم به نفس بگذارد و در نفس توليد فسادهاى گوناگون نكند و به هيچ نحو از او اثـرى ظـاهر نگردد و ايمان انسان محفوظ بماند. با اينكه در احاديث صحيحه وارد شده كه اين صفت ايمان را مى خورد و آفت ايمان است ،(195)و خداى تعالى از صاحب آن برائت كرده و خود را از او و او را از خود نفى كرده . پس يك چنين امر بزرگى و فساد مهمى را كه بـه واسطه آن همه چيز انسان در خطر است نبايد انسان از او غفلت كند و به واسطه حديث رفع مغرور گردد. پس ، تو جديت خود را بكن و شاخه هاى او را بزن و در صدد اصـلاح بـاش و نـگذار از او ترشحى در خارج بشود، آن وقت ريشه آن سست مى شود و از نـمـو و تـرقـى مـى افـتـد. و اگـر در بـيـن ريـاضـت و اصـلاح مرگ در رسيد، رحمت الهى شـامـل حـالت مـى شـود و بـا رحـمـت واسـعـه و بـركـت روحـانـيـت رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، مشمول عفو مى شوى ، و با رقه رحمانيه اگر بقيه اى از آن مانده باشد، مى سوزاند و نفس را پاك و پاكيزه مى كند.
    و امـا آنـچـه در روايـت حـمـزة بـن حـمـران وارد اسـت : عـن اءبـى عـبـدالله عـليـه السلام ، قـال ثـلاثـة لم يـنـج مـنـها نبى ـ فمن دونه ، التفكر فى الوسوسة فى الخلق و الطيرة والحـسـد، الا ان المـؤ مـن لا يـستعمل حسده .(196)يا آنكه مبالغه فرموده اند و مقصود كـثـرت ابـتـلاى بـه آن اسـت . يـا ايـنكه اين تركيب كنايه از كثرت ابتلاست ، بدون آنكه مـقـصـود بالذات خود مضمون جمله باشد. يا آنكه حسد را اعم از غبطه اراده فرمودند مجازا. يـا آنـكـه مـيـل زوال بـعـض نـعـم از كـفـار را كـه اسـتـعـمـال مـى كـنـنـد در تـرويـج مـذهـب بـاطـل خـود، حـسـد نـام نـهـاده انـد. و الا از حسد به معناى حقيقى خودش انبيا و اوليا، عليهم السـلام ، پـاك و پـاكـيـزه انـد: قلبى كه آلوده به مساوى اخلاقى و قذارات باطنى شد، مـورد وحـى و الهـام الهـى نـشـود و مورد تجليات ذاتى و صفاتى حق نگردد. پس بايد يا توجيهى از روايت شود به نحوى كه ذكر شد، يا به نحو ديگر، يا رد عملش به قايلش ، صلوات الله عليه ، شود. والحمدلله اءولا و آخرا.
    الحديث السادس
    حديث ششم
    بـالسـنـد المـتـصـل الى محمد بن يعقوب ، عن محمد بن يحيى ، عن اءحمد بن محمد، عن ابن محبوب ، عن عبدالله بن سنان و عبدالعزيز العبدى ، عن عبدالله بن اءبى يعفور، عن اءبى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : مـن اءصـبـح و اءمـسـى و الدنـيـا اءكـبـر هـمـه ، جـعـل الله الفـقـر بـيـن عـيـنـيـه و شـتـت اءمـره ، و لم يـنـل مـن الدنـيـا الا مـا قـسـم له . و مـن اءصـبـح و اءمـسـى و الاخـرة اءكـبـر هـمـه ، جعل الله الغنى فى قلبه و جمع له اءمره .(197)
    ترجمه :
    اين ابى يعفور گويد كه حضرت صادق ، عليه السلام ، گفت : كسى كه صبح كند و شـام كـند و حال اينكه دنيا بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خدا فقر را بين دو چشمش ، و درهم كند كار او را، برخوردار نگردد از دنيا مگر آنچه قسمت شده است براى او. و كسى كه صبح و شام كند در صورتى كه آخرت بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خدا بى نيازى را در دل او، و گرد آورد براى او كار او را.
    شـرح بـدان كـه از بـراى دنـيـا و آخـرت اطـلاقاتى است به حسب انظار اربـاب عـلوم . و مـيـزان معارف و علوم آنها، كه بحث از حقيقت آن به حسب اصطلاح علمى مهم بـه امـر مـا نـيـسـت ، و صـرف هـمـت در فـهـم اصـطـلاحـات و رد و قبول و جرح و تعديل باز دارد پياده را از سبيل .(198)آنچه در اين باب مهم است فهم دنـيـاى مـذمومه است كه انسان طالب آخرت اگر بخواهد از آن احتراز كند، با خبرت احتراز نمايد. و آنچه اعانت كند انسان را در اين سلوك راه نجات ، و ما آن را انشاءالله در ضمن چند فصل بيان مى كنيم . و از خداى تعالى توفيق مى طلبيم در سلوك اين طريق .
    فصل ، بيان كلام مولانا مجلس (ره ) در حقيقت دنيا مذمومه
    جـنـاب مـحـقـق خـبـير و محدث بينظير، مولانا مجلسى ،(199)عليه الرحمة ، مى فرمايد: بدان آنچه از مجموع آيات و اخبار ظاهر مى شود به حسب فهم ما، اين است كه دنياى مذمومه مـركـب اسـت از يـك امـورى كـه انـسـان را بـاز دارد از طـاعـت خـدا و دوسـتـى او و تحصيل آخرت . پس دنيا و آخرت با هم متقابل اند. هر چه باعث رضاى خداى سبحان و قرب او شـود، از آخـرت اسـت اگـر چـه بـه حـسـب ظـاهـر از دنـيـا بـاشـد، مـثـل تـجـارات و زراعـات و صـنـاعـاتـى كـه مـقـصـود از آنـهـا مـعـيـشـت عـيـال بـاشد براى اطاعت امر خدا، و صرف كردن آنها در مصارف خيريه و اعانت كردن به مـحـتـاجان و صدقات و باز ايستادن از سؤ ال از مردم ، و غير آن ، و اينها همه از آخرت است گـر چـه مـردم آن را از دنـيـا دانـنـد. و ريـاضـات مـبـتـدعـه و اعـمـال ريـائيه ، گرچه با تزهد و انواع مشقت باشد، از دنياست ، زيرا كه باعث دورى از خدا شود و قرب به سوى او نياورد، مثل اعمال كفار و مخالفان .انتهى .(200)
    و از يـكـى از محققان نقل فرمايد كه دنيا و آخرت تو عبارت است از دو حالت از حالات قلب تـو: آنـچه نزديك است و قبل از مردن ، نامش دنياست . و آنچه بعد از اين آيد و پس از مردن اسـت ، نـامـش آخـرت اسـت . پـس آنـچه از براى تو در آن حظ و نصيب و شهوت و لذت است قبل از موت ، آن دنياست در حق تو.(201)
    فقير گويد كه مى توان گفت كه دنيا گاهى گفته مى شود به نشئه نازله وجود كه دار تصرم و تغيير و مجاز است ، و آخرت به رجوع از اين نشئه به ملكوت و باطن خود كه دار ثـبوت و خلود و قرار است . و اين نشئه از براى هر نفسى از نفوس و شخصى از اشخاص مـتـحـقـق اسـت . بـالجـمله ، از براى هر موجودى مقام ظهور و ملك و شهودى است ، و آن مرتبه نـازله دنـياويه آن است ، و مقام بطون و ملكوت و غيبى است ، و آن نشئه صاعده اخرويه آن اسـت . و ايـن نـشئه نازله دنياويه گرچه خود بذاته ناقص و اخيره مراتب وجود است ولى چـون مـهـد تربيت نفوس قدسيه و دارالتحصيل مقامات عاليه و مزرعه آخرت است ، از احسن مـشـاهـد وجـوديـه و اعـز نـشـآت و مـغـتـنـمـتـريـن عـوالم اسـت پـيـش اوليـا و اهـل سلوك آخرت . و اگر اين مواد ملكيه و تغييرات و حركات جوهريه طبيعيه و اراديه نبود و خـداى تـعـالى مـسـلط نـكـرده بـود بـر ايـن نشئه تبدلات و تصرمات را، احدى از نفوس نـاقـصـه به حد كمال موعود خود و دار قرار و ثبات خود نمى رسيد، و نقص كلى در ملك و مـلكوت وارد مى شد. و آنچه در لسان قرآن و احاديث وارد شده از مذمت اين عالم در حقيقت به خود او رجوع نمى كند، به حسب نوع و اكثريت ، بلكه به توجه به آن به علاقه قلبيه و محبت به آن رجوع مى كند.
    پـس ، معلوم شد كه از براى انسان دو دنياست : يكى ممدوح و يكى مذموم . آنچه ممدوح است ، حـصـول در ايـن نـشـئه كـه دارالتـربـيـة و دارالتـحـصـيـل و مـحـل تـجـارت مـقـامات و اكتساب كمالات و تهيه زندگانى سعادتمند ابدى است كه بدون ورود در ايـنـجا امكان پذير نيست . چنانچه حضرت مولى الموحدين و اميرالمؤ منين ، صلوات الله عليه ، در يكى از خطبه هاى خود مى فرمايد ـ پس از آنكه شنيد از يك نفر كه ذم دنيا مى كند ـ: ان الدنيا دار صدق لمن صدقها، و دار عافية لمن فهم عنها، و دار غنى لمن تزود مـنـها، و دار موعظة لمن اتعظ بها، مسجد اءحباء الله و مصلى ملائكة الله و مهبط وحى الله و مـتـجـر اءوليـاء الله . اكـتـسـبـوا فـيـهـا الرحـمـة و ربـحـوا فـيـهـا الجـنـة ...(202)و قـول خـداى تـعالى : و لنعم دار المتقين .(203)به حسب روايت عياشى (204)از حـضـرت بـاقـر، عليه السلام ، تفسير به دنيا شده است .(205) پس ، عالم ملك ، كه مـظـهـر جـمـال و جلال است و حضرت شهادت مطلقه است ، به يك معنى مذمتى ندارد، و آنچه مذموم است دنياى خود انسان است ، به معنى وجهه قلب به طبيعت و دلبستگى و محبت آن است كه آن منشاء تمام مفاسد و خطاهاى قلبين و قالبيه است . چنانچه در كافى شريف از جناب صـادق ، عـليـه السـلام ، حـديـث مـى كـنـد: قـال ، عـليـه السـلام : راءس كـل خـطـيئة حب الدنيا.(206)و عن اءبى جعفر، عليه السلام : ما ذئبان ضاريان فى غنم ليـس لهـا راع ، هـذا فـى اءولهـا و هـذا فـى آخـرهـا، بـاءسـرع فـيـهـا مـن حـب المـال و الشـرف فـى ديـن المـؤ مـن .(207)پـس ، تـعلق قلب و محبت دنيا عبارت از دنـياى مذموم است ، و هر چه دلبستگى به آن زيادتر باشد، حجاب بين انسان و دار كرامت او و پرده ما بين قلب و حق بيشتر و غليظتر شود. و آنچه در بعضى از احاديث شريفه است كه از براى خدا هفتاد هزار حجاب است از نور و ظلمت ،(208)حجابهاى ظلمانى تـوانـد هـمـيـن تـعـلقـات قلبيه باشد به دنيا. و هر قدر تعلقات بيشتر باشد، حجابها زيادتر است . و هر چه تعلق شديدتر باشد، حجاب غليظتر و خرق آن مشكلتر است .
    فصل ، در بيان سبب زياد شدن حب دنيا
    بـدان كـه انـسان چون وليده همين عالم طبيعت است و مادر او همين دنياست و اولاد اين آب و خاك اسـت ، حـب ايـن دنـيـا در قلبش از اول نشو و نما مغروس است ، و هر چه بزرگتر شود، اين محبت در دل او نمو مى كند. و به واسطه اين قواى شهويه و آلات التذاذيه كه خداوند به او مرحمت فرموده براى حفظ شخص و نوع ، محبت او روزافزون شود و دلبستگى او رو به ازدياد گذارد. و چون اين عالم را محل التذاذات و تعيشات خود مى پندارد و مردن را اسباب انـقـطـاع از آنـها مى داند، و اگر به حسب برهان حكما يا اخبار انبيا، صلوات الله عليهم ، عـقـيـده مـند به عالم آخرت شده باشد و به كيفيات و حيات و كمالات آن ، قلبش باز از آن بيخبر است و قبول ننموده ، چه رسد به آنكه به مقام اطمينان رسيده باشد، لهذا حبش به اين عالم خيلى زياد مى شود.
    و نـيـز چـون فـطـرتـا انـسـان حـب بـقـاء دارد و از فـنـا و زوال مـتـنـفـر و گريزان است ، و مردن را فنا گمان مى كند، گرچه عقلش   هم تصديق كند كـه ايـن عـالم دار فـنا و گذرگاه است و آن عالم باقى و سرمدى است ، ولى عمده ورود در قـلب اسـت ، بـلكـه مـرتـبـه كـمـال آن اطـمـيـنـان اسـت ، چـنـانـچـه حـضـرت ابـراهـيـم خـليـل الرحـمـن ، عـليـه السـلام ، از حـق تـعالى مرتبه اطمينان را طلب كرد و به او مرحمت گـرديـد.(209)پـس چـون قـلوب يـا ايـمـان بـه آخـرت نـدارنـد، مثل قلوب ما گرچه تصديق عقلى داريم ، يا اطمينان ندارند، حب بقاء در اين عالم را دارند و از مـرگ و خـروج از ايـن نـشـئه گـريـزان انـد. و اگر قلوب مطلع شوند كه اين عالم دنيا پسترين عوالم است و دار فنا و زوال و تصرم تغير است و عالم هلاك و نقص   است ، و عوالم ديـگـر كـه بـعـد از مـوت اسـت هـر يـك بـاقـى و ابـدى و دار كـمـال و ثـبات و حيات و بهجت و سرور است ، فطرتا حب آن عالم را پيدا مى كنند و از اين عالم گريزان گردند. و اگر از اين مقام بالا رود و به مقام شهود و وجدان رسد و صورت باطنيه اين عالم را و علاقه به اين عالم را (و صورت باطنيه آن عالم را) و علاقه به آن را ببيند، اين عالم براى او سخت و ناگوار شود و تنفر از آن پيدا كند، و اشتياق پيدا كند كه از اين محبس ظلمانى و غل و زنجير زمان و تصرم خلاص شود.
    چـنانچه در كلمات اوليا اشاره به اين معنى شده است : حضرت مولى الموالى مى فرمايد: والله لابن اءبى طالب آنس بالموت من الطفل بثدى اءمه .(210)به خدا قسم كه پسر ابوطالب ماءنوستر است به مردن از بچه به پستان مادرش .زيرا كه آن سـرور حـقـيقت اين عالم را مشاهده كرده به چشم ولايت ، و جوار رحمت حق تعالى را به هر دو عـالم نـدهـد. و اگر به واسطه مصالحى نبود، در اين محبس ظلمانى طبيعت نفوس طاهره آنها لحـظـه اى تـوقـف نـمـى كـرد. و خـود وقـوع در كـثـرت و نـشـئه ظـهـور و اشـتـغـال بـه تـدبيرات ملكى ، بلكه تاءييدات ملكوتى ، براى محبين و مجذوبين رنج و المـى است كه ما تصور آن را نمى توانيم كنيم . بيشتر ناله اوليا از درد فراق و جدايى از مـحـبـوب اسـت و كـرامت او، چنانچه در مناجاتهاى خود اشاره بدان كرده اند،(211)با اينكه آنها احتجابات ملكى و ملكوتى را نداشته اند و از جهنم طبيعت گذشته اند و آن خامده بـوده و فـروزان (212)نبوده و تعلقات عالم در آنها نبوده و قلوب آنها خطيئه طبيعى نـداشـتـه ، ولى وقـوع در عـالم طـبـيـعـت خـود حـظ طـبـيعى است ، و التذاذ قهرى كه در ملك حاصل مى شد، براى آنها ولو به مقدار خيلى كم هم باشد اسباب حجاب بوده . چنانچه از حـضـرت رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، مـنقول است كه مى فرمود: ليغان على قلبى و انى لاستغفرالله فى كل يوم سبعين مرة .(213)و شايد خطيئه حضرت آدم ، ابـوالبـشـر، هـمـيـن تـوجـه قـهرى به تدبير ملك و احتياج قهرى به گندم و ساير امور طبيعيه بوده ، و اين از براى اولياء خدا و مجذوبين خطيئه است . و اگر به آن جذبه الهيه حـضرت آدم مى ماند و وارد در ملك نمى شد، اين همه بساط رحمت در دنيا و آخرت بسط پيدا نمى كرد. از اين مقام بگذرم . تا اين اندازه هم از طور اين اوراق خارج شدم .
    فصل ، در بيان تاءثير حظوظ دنيويه در قلب و مفاسد آن
    بدان كه نفس در هر حظى كه از اين عالم مى برد در قلب اثرى از آن واقع مى شود كه آن تـاءثـر از ملك و طبيعت است و سبب تعلق آن است به دنيا. و التذاذات هر چه بيشتر باشد قـلب از آن بـيـشـتـر تـاءثـر پـيدا مى كند و تعلق و حبش بيشتر مى گردد، تا آنكه تمام وجـهـه قـلب بـه دنـيـا و زخـارف آن گـردد. و اين منشاء مفاسد بسيارى است . تمام خطاهاى انـسـان و گـرفتارى به معاصى و سيئات براى همين محبت و علاقه است ، چنانچه در حديث كافى گذشت .(214)
    و از مـفـاسـد بسيار بزرگ آن ، چنانچه حضرت شيخ عارف (215)ما، روحى فداه ، مى فـرمـودنـد، آن است كه اگر محبت دنيا صورت قلب انسان گردد و انس به او شديد شود، در وقت مردن كه براى او كشف شود كه حق تعالى او را از محبوبش جدا مى كند و مابين او و مـطـلوبـاتـش افتراق مى اندازد با سخطناكى و بغض به او از دنيا برود. و اين فرمايش كمرشكن بايد انسان را خيلى بيدار كند كه قلب خود را خيلى نگاه دارد. خدا نكند كه انسان به ولينعمت خود و مالك الملوك حقيقى سخطناك باشد كه صورت اين غضب و دشمنى را جز خداى تعالى كسى نمى داند.
    و نـيـز شـيـخ بـزرگـوار مـا، دام ظـله ، از پـدر بـزرگـوار خـود نـقـل كـردنـد كـه در اواخـر عمر وحشتناك بود از براى محبتى كه به يكى از پسرهاى خود داشـت . و پس از اشتغال چندى به رياضت از آن علاقه راحت شد و خشنود گرديد و به دار سرور انتقال پيدا كرد، رضوان الله عليه .
    فـى الكـافـى بـاسـنـاده عـن طـلحـة بـن زيـد، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : مـثـل الدنـيـا كـمـثـل مـاء البـحـر، كـلمـا شـرب مـنـه العـطـشـان ازداد عـطـشا حتى يقتله .(216)يـعـنـى حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، فـرمـود: مثل دنيا، مثل آب دريا است : هر چه تشنه از او بياشامد، تشنگى را زيادتر كند تا بكشد او را.مـحـبـت دنـيـا انـسان را منتهى به هلاكت ابدى ميكند و ماده تمام ابتلائات و سيئات باطنى و ظاهرى است .
    و از جـنـاب رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، مـنـقـول اسـت كـه درهـم و ديـنـار كـسـانـى را كـه قبل از شما بودند كشتند، و كشنده شما هم آنهاست .(217)
    فـرضـا كـه انـسـان مـبـتـلاى بـه مـعـاصـى ديـگـر نـگـردد ـ گـرچـه بـعـيـد بـلكـه مـحـال عـادى است ـ خود تعلق به دنيا و محبت به آن ، اسباب گرفتارى است ، بلكه ميزان در طـول كـشـيـدن عـالم قـبر و برزخ همين تعلقات است . هر چه آنها كمتر باشد، برزخ و قـبـر انـسـان روشـنـتر و گشاده تر و مكث انسان در آن كمتر است ، و لهذا براى اولياء خدا بـيـشـتـر از سـه روز ـ چنانچه در بعضى روايات است ـ عالم قبر نيست ، آن هم براى همان علاقه طبيعى و تعلق جبلى است .
    و از مفاسد حب دنيا و تعلق به آن اين است كه انسان را از مردن خائف كند. و اين خوف ، كه از مـحـبت دنيا و علاقه قلبى به آن پيدا شود، بسيار مذموم است ، و غير از خوف ، از مرجع است كه از صفات مؤ منين است . و عمده سختى مردن همين فشار رفع تعلقات و خوف از خود مـرگ است . جناب محقق بارع و مدقق بزرگ اسلام ، سيد عظيم الشاءن داماد،(218)كرم الله وجـهـه ، در قـبـسـات ـ كـه يـكـى از كـتب كم نظير است ـ در باب خود مى فرمايد: لا تخافنك الموت ، فان مرارته فى خوفه .(219)نترساند البته تو را مرگ ، زيرا كه تلخى آن در ترسناكى از اوست .
    و از مـفـاسد بزرگ حب دنيا آن است كه انسان را از رياضات شرعيه و عبادات و مناسك باز دارد، و جـنـبـه طـبـيعت را قوت دهد و تعصى نمايد طبيعت از اطاعت روح ، و انقياد آن را نكند و عـزم انـسانى را سست كند و اراده را ضعيف نمايد، با اينكه يكى از اسرار بزرگ عبادات و ريـاضـات شـرعـيـه آن است كه بدن و قواى طبيعيه و جنبه ملك تابع و منقاد روح گردد و اراده نـفـس در آنـهـا كـاركـن شود و ملكوت نفس بر ملك غالب شود، و به طورى روح داراى سـلطنت و قدرت و نفوذ امر شود كه به مجرد اراده بدن را به هر كار بخواهد وادار كند، و از هـر كـار بـخـواهد باز دارد، ملك بدن و قواى ظاهره ملكيه تابع و مقهور و مسخر ملكوت گـردد بـه نـحـوى كـه بـى مـشـقـت و تـكـلف هـر كـارى را بـخـواهـد انـجـام دهد. و يكى از فضايل و اسرار عبادات شاقه و پرزحمت آن است كه اين مقصد از آنها بيشتر انجام گيرد، و انـسـان بـه واسـطه آنها داراى عزم مى شود و بر طبيعت غالب مى آيد و بر ملك چيره مى شـود. و اگـر اراده تـام و تـمـام شـود و عـزم قـوى و مـحـكـم گـردد، مـثـل مـلك بـدن و قـواى ظاهره و باطنه آن مثل ملائكه الله شود كه عصيان نكنند، به هر چه آنها را امر فرمايد اطاعت كنند، و از هر چه نهى فرمايد منتهى شوند، بدون آنكه با تكلف و زحمت باشد. قواى ملك انسان هم اگر مسخر روح شد، تكلف و زحمت از ميان برخيزد و به راحـتـى مـبـدل گـردد، و اقـاليـم سـبـعـه مـلك تـسـليـم مـلكـوت شـود و هـمـه قـوا عمال آن گردند.
    و بدان اى عزيز كه عزم و اراده قويه در آن عالم خيلى لازم است و كاركن است . ميزان يكى از مراتب بهشت ، كه از بهترين بهشتهاست ، اراده و عزم است كه انسان تا داراى اراده نافذه و عـزم قـوى نـبـاشـد، داراى آن بـهـشـت و مـقـام عـالى نـشـونـد. در حـديـث اسـت كـه وقـتـى اهـل بـهـشـت در آن مـسـتقر گردند، يك مرقومه از ساحت قدس الهى جلت عظمته صادر گردد بـراى آنـهـا بـه ايـن مـضـمـون : اين كتاب از زنده پايدار جاويدان است به سوى زنده پـايـدار جـاويـدان . من چنانم كه به هر چه بفرمايم بشو مى شود، تو را نيز امروز چنان كردم كه به هر چه امر كنى بشود مى شود.(220)
    ملاحظه كن اين چه مقامى و سلطنتى است ، و اين چه قدرتى است الهى كه اراده او مظهر ارادة الله شود: معدومات را لباس وجود دهد. از تمام جنات جسمانى اين قدرت و نفوذ اراده بهتر و بـالاتـر است . و معلوم است اين مرقومه عبث و جزاف رقم نشود. كسى كه اراده اش تابع شهوات حيوانى باشد و عزمش مرده و خمود باشد به اين مقام نرسد. كارهاى حق تعالى از جـزاف مـبـراسـت : در ايـن عـالم از روى نظام و ترتيب اسباب و مسببات است ، در آن عالم هم همينطور است . بلكه آن عالم اليق به نظام و اسباب و مسببات است . تمام نظام عالم آخرت از روى تناسبات و اسباب است : نفوذ اراده از اين عالم بايد تهيه شود ـ دنيا مزرعه آخرت و ماده همه نعم بهشتى و نقم جهنمى است .
    پـس ، در هـر يـك از عـبـادات و مـنـاسـك شرعيه علاوه بر آنكه خودش داراى صورت اخروى مـلكـوتـى اسـت ، كـه به آن تعمير بهشت جسمانى و قصور آن تهيه غلمان و حوران شود ـ چنانچه مطابق برهان و احاديث است (221)ـ همين طور در هر يك از عبادات اثرى در نفس حـاصـل شـود و كـم كـم تـقـويـت اراده نـفـس كـنـد و قـدرت آن كـامـل گـردد، و لهـذا عـبـادات هـر چـه مـشـقـت داشـتـه بـاشـد مـرغـوب اسـت و اءفـضـل الاعـمـال اءحـمـزهـا.(222)مثلا در زمستان سرد، شب از خواب ناز گذشتن و به عـبـادت حـق تعالى قيام كردن روح را بر قواى بدن چيره مى كند و اراده را قوى مى كند. و ايـن در اول امر اگر قدرى مشكل و ناگوار باشد، كم كم پس از اقدام . زحمت كم مى شود و اطـاعـت بـدن از نـفـس زيـاد مـى شـود، چـنـانـچـه مـى بـيـنـيـم اهـل آن بـدون تـكـلف و زحـمـت قـيـام مـى كـنـنـد. و ايـن كـه مـا تـنـبـلى مـى كـنـيـم و بـر مـا مـشـكـل و شاق است ، براى آن است كه اقدام نمى كنيم ، اگر چند مرتبه اقدام كنيم ، كم كم زحمت مبدل به راحت مى شود. بلكه اهل آن ، التذاذ از آن مى برند بيشتر از آن التذاذى كه ما از مشتهيات دنيايى مى بريم ، پس به اقدام نفس عادى مى شود و الخير عادة .
    و ايـن عـبـادت چـنـديـن ثـمـره دارد: يـكـى آنـكـه صـورت عـمـل در آن عـالم بـه قـدرى زيـبـا و جميل است كه نظير آن در اين عالم نيست و از تصور آن عاجزيم . و ديگر آنكه نفس صاحب عزم و اقتدار مى شود، و اين نتايج كثيره دارد كه يكى از آنـهـا را شـنـيـدى . و ديـگـر آنكه انسان را كم كم ماءنوس با ذكر و فكر و عبادت مى كند. شـايد مجاز به حقيقت نزديك كند انسان را و توجه قلبى به مالك الملوك شود و محبت به جمال محبوب حقيقى پيدا شود و محبت قلب و تعلق آن از دنيا و آخرت كم گردد.
    شـايـد اگر جذبه ربوبى پيدا شود و حالتى دست دهد، نكته حقيقى عبادت و سر واقعى تـذكـر و تـفـكـر حـاصـل آيـد، و هـر دو عـالم از نظر افتد و جلوه دوست غبار دو بينى را از دل بـزدايـد. و جز خدا كسى نمى داند كه با همچو بنده اى خدا چه كرامت كند. و چنانچه در ريـاضـت شـرعـيـه و عبادات و مناسك و ترك مشتهيات عزم قوت گيرد و انسان صاحب عزم و اراده شود، در معاصى طبيعت غلبه كند و عزم و اراده انسان ناقص شود. چنانچه شمه اى از آن سابق ذكر شد.
    فـــصـــل : فـــطـــرت كـــمـــال طـــلبـــى و عـــشـــق جـــبـــلّى بـهجميل مطلق
    پـوشيده نيست بر هر صاحب وجدانى كه انسان به حسب فطرت اصلى و جبلت ذاتى عاشق كـمـال تـام مـطـلق اسـت و شـطـر قـلبـش مـتـوجـه بـه جـمـيـل عـلى الاطـلاق و كامل من جميع الوجوه است ، و اين از فطرتهاى الهيه است كه خداوند تبارك و تعالى مفطور كـرده اسـت بـنـى نـوع انـسـان را بـر آن ، و بـه ايـن حـب كـمـال اداره مـلك مـلكـوت گـردد و اسـبـاب وصـول عـشـاق كـمـال مـطـلق شـود، ولى هـر كـس بـه حـسـب حـال و مـقـام خـود تـشـخـيـص كـمـال را چـيـزى دهـد و قـلب او مـتـوجـه آن گـردد: اهـل آخـرت تـشـخـيـص كـمـال را در مـقـامـات و درجـات آخـرت داده قـلوبـشـان مـتـوجـه آنـهـاسـت . و اهـل الله در جمال حق كمال و در كمال او جمال را يافته وجهت وجهى للذى فطر السموات والارض .(223)گـويـنـد، ولى مـع الله حـال (224)فـرمـايـنـد، و حـب وصـال و عـشـق جـمـال او را دارنـد. و اهـل دنـيـا چـون تـشـخـيـص داده انـد كـه كـمـال در لذايـذ دنـيـاسـت و جـمـال دنـيـا در چشم آنها زينت يافته ، فطرتا متوجه آن شدند وليكن با همه وصف ، چون تـوجـه فـطـرى و عـشـق ذاتـى بـه كمال مطلق متعلق است ، و ساير تعلقات عرضى و از قبيل خطا در تطبيق است ، هر چه انسان از ملك و ملكوت دارا شود و هر چه كمالات نفسانى يا كـنـوز دنـيـايـى يـا سـلطـنـت و ريـاسـت پيدا كند، اشتياقش   روزافزون گردد و آتش عشقش افـروخـتـه گـردد. مـثـلا نـفس صاحب شهوت هر چه مشتهيات براى او زيادتر گردد تعلق قلبش به مشتهيات ديگرى كه در دسترس او نيست بيشتر شود و آتش اشتياقش شعله ورتر گـردد، و هـمـيـن طور نفس   رياست طلب اگر قطرى را در زير پرچم اقتدار درآورد، متوجه قـطـر ديـگـر گـردد، و اگـر تـمـام كـره زمـيـن را در تـحـت سـلطـنـت درآورد، مـيـل آن كـنـد كه پرواز به كرات ديگر كند و آنها را متصرف شود. ولى بيچاره نمى داند فـطـرت چـيـز ديـگـر را طـلق است . تمام حركات جوهرى و طبيعى و ارادى و جميع توجهات قـلبـى و تمايلات نفسانى به جمال زيباى جميل على الاطلاق است و خود آنها نمى دانند، و ايـن مـحـبـت و اشـتـيـاق و عـشـق را، كـه بـراق مـعـراج و رفـرف وصول است ، در غير مورد خود صرف مى كنند و آن را تحديد و تقييد بيجا مى نمايند.
    بـالجـمـله ، از مـقصود اصلى خود دور افتاديم ، منظور اين است كه انسان چون قلبا متوجه به كمال مطلق است ، هر چه از زخارف دنيا را جمع آورى كند تعلق قلبش بيشتر مى شود. و چـون تشخيص داده كه دنيا و زخارف آن كمال است ، حرصش رو به ازدياد گذارد و عشقش افـزونـتـر شـود و احـتـيـاجـش بـه دنـيـا بـيـشـتـر گـردد. بـه عـكـس اهـل آخـرت ، كـه توجه آنها از دنيا سلب شود، و هر چه توجه به عالم عالم آخرت بيشتر كـنـنـد، مـيـل آنـهـا و تـوجـه قلبى آنها به اين عالم كمتر گردد، تا از تمام دنيا بى نياز شـونـد و غـنـى در قـلب آنها ظاهر گردد و عالم دنيا و زخارف آن را ناچيز شمارند چنانچه اهـل الله از هـر دو عـالم مـسـتغنى هستند و از هر دو نشئه وارسته اند، و احتياج آنها فقط به غنى على الاطلاق است و جلوه غنى بالذات صورت قلب آنها شده است . هنيئا لهم .(225)
    پـس مـضـمـون حـديـث شـريـف اشـاره تـوانـد بود به اينكه شرح داده شد كه مى فرمايد: كسى كه صبح و شام كند و دنيا بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خداوند فقر را بين دو چـشـمش . و كسى كه صبح و شام كند و آخرت بزرگترين هم او باشد، قرار دهد خداوند غنى را در قلب او.
    مـعـلوم اسـت كسى كه توجه قلبش به آخرت باشد، امور دنيا و كارهاى صعب او در نظرش حـقـيـر و سـهل شود، و اين دنيا را متصرم و متغير و عبورگاه خود و متجر و دارالتربيه خود دانـد و بـه هـيـچيك از سختى و خوشى آن اعتنا نكند، و احتياجات او كم گردد و افقارش به امـور دنـيـا و به مردم آن كم شود، بلكه به جايى رسد كه بى احتياج شود، پس   امورش جـمـع شـود و تـنظيم در كارش پيدا شود و غناى ذاتى و قلبى پيدا كند. پس ، هر چه به اين عالم به نظر عظمت و محبت نگاه كنى و قلبت علاقه مند به آن شود به حسب مراتب محبت ، احتياجات زياد شود و فقر در باطن و ظاهر تو نمايان شود، و امورت متشتت و درهم شود و قلبت متزلزل و غمناك و خائف شود، و امورت بر وفق دلخواه انجام نگيرد، و آرزو و حرصت روزافـزون گـردد و غـم و حـسـرت بـر تـو چـيره شود و ياءس و حيرت در دلت جايگزين گردد. چنانچه در حديث شريف به بعضى از اين معانى اشاره فرموده .
    روى فـى الكـافـى بـاسـنـاده عـن حـفـص بـن قـرط، عـن اءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال : من كثر اشتباكه بالدنيا، كان اءشد لحسرته عند فراقها.(226)
    و عـن ابـن اءبـى يـعـفـور قـال : سـمـعـت اءبـا عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، يـقـول : مـن تـعـلق قـلبـه بـالدنـيـا، تـعـلق قـلبـه بـثـلاث خصال : هم لايفنى ، و اءمل لايدرك ، و رجاء لا ينال .(227)يعنى كسى كه تعلق داشـتـه بـاشـد دلش بـه دنـيـا، تـعـلق پـيـدا كـنـد قـلبـش بـه سـه چـيـز: انـدوهـى بـى زوال ، و آرزويـى كـه بـه او رسـيـده نـشـود، و امـيـدى كـه بـه او نائل نشود.
    و اما اهل آخرت هر چه به دار كرامت حق نزديك شوند قلبشان مسرور و مطمئن شود، و از دنيا و مـافـيـهـا مـنـصـرف و گـريـزان و مـتـنـفـر گـردنـد. و اگـر خـداى تـعـالى بـراى آنـهـا آجـال مـعـيـنـه قـرار نـداده بـود، لحـظـه اى در ايـن دنيا نمى ماندند، چنانچه حضرت مولى المـوحـديـن مـى فـرمـايـد.(228)پـس آنـهـا در ايـن عـالم مـثـل اهـل ايـنـجا در رنج و تعب نيستند و در آخرت مستغرق بحار رحمت حق اند. جعلنا الله و اياكم منهم انشاءالله .(229)
    پـس اى عـزيـز، اكنون كه مفاسد اين علقه و محبت را متذكر شدى و دانستى كه انسان را اين مـحـبـت بـه هلاكت دچار مى كند و ايمان انسان را از دست او مى گيرد و دنيا و آخرت انسان را درهـم و آشـفـتـه مـى كـنـد. دامـن هـمـت بـه كـمـر زن و هـر قـدر تـوانـى بـسـتـگـى دل را از اين دنيا كم كن و ريشه محبت را سست كن ، و اين زندگى چند روزه را ناچيز شمار و اين نعمت هاى مشوب به نقمت و رنج و الم را حقير دان ، و از خداى تعالى توفيق بخواه كه تـو را كـمـك كـنـد و از ايـن رنـج و مـحـنـت خـلاصـى دهـد و دل تو را ماءنوس به درا كرامت خود كند. و ما عندالله خير و اءبقى .(230)
    الحديث السابع
    حديث هفتم
    بـالسند المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن محمد بن عيسى ، عن يونس ، عـن داود بـن فـرقـد قـال : اءبـوعـبـدالله ، عـليـه السـلام : الغـضـب مـفـتـاح كل شر.(231)
    ترجمه :
    داود پـسر فرقد گويد حضرت صادق ، عليه السلام ، گفت : خشم كليد همه شرهاست .
    شرح محقق كبير، احمد بن محمد، معروف به ابن مسكويه ،(232)در كتاب طهارة الاعراق ، كـه از كـتـب نـفـيـس كـم نظير است در نيكويى ترتيب و حسن بيان ، چيزى مى فرمايد كه حاصل ترجمه اش قريب به اين مضمون است :
    كلام ابن مسكويه در تعريف غضب : غضب در حقيقت عبارت است از حركتى است نفسانى كه به واسطه آن جوشش در خون قلب حادث شود براى شهوت انتقام پس وقتى كه اين حركت سـخـت شود آتش غضب را فروزان كند و برافروخته نمايد و متمكن كند جوشش خون قلب را در آن ، و پـر كـنـد شـريـانـهـا و دمـاغ را از يـك دود تـاريـك مضطربى كه به واسطه آن حـال عـقـل بـدو نـاچـيـز شـود و كـار او ضـعـيـف شـود. و مـثـل انـسـان در ايـن هـنـگـام ، چـنـانـچـه حـكـمـا گـويـنـد، مثل غارى شود كه در او آتش افروزند و پر گردد از شعله ، و محبوس و مختنق گردد در آن دود و اشـتـعـال آتـش ، و بـپـا خـيـزد نـفـيـر آن و بـلنـد شـود نـايـره و صـداى آن از شـدت اشـتـعـال ، پس سخت شود علاج آن و مشكل گردد خاموش   نمودن آن ، و چنان شود كه هر چه بـر وى افـكنند كه او را فرو نشاند، خود را نيز جزء آن شود و بر ماده آن افزايد و سبب ازديـاد شـود. پـس ، از ايـن سـبـب اسـت كـه انـسـان در ايـن حـال كـور شـود از رشـد و هـدايـت ، و كـر گـردد از مـوعـظـه و پـنـد، بـلكه موعظه در اين حـال سـبـب ازديـاد در غـضـب شود و مايه شعله و نايره آن گردد، و از براى اين شخص راه چاره اى در اين حال نيست .پس از آن فرمايد: و اما بقراط(233)گويد كه من از كـشـتى كه دچار بادها و طوفانهاى سخت شود و متلاطم كند آن را موجهاى دريا و بيندازد آن را در لجه هايى كه در آن كوههاى دريايى است اميدوارترم از شخص غضبناك برافروخته ، زيـرا كـه كـشـتـى را در ايـن حـال مـلاحـان بـا لطـايـف الحـيـل نـجـات دهـنـد، و امـا نـفـس وقـتى آتش غضبش شعله ور گرديد اميد حيله براى او نيست البـتـه ، زيـرا كـه هـر چـه حـيـله بـه خـرج بـرى ، از قـبـيـل مـواعظ و نصايح و هر چه با او فروتنى كنى و زارى نمايى ، بر شعله و مايه آن افزايد.انتهى .(234)
    فصل ، در بيان فوايد قوه غضبيه
    بدان كه قوه غضبيه يكى از نعم بزرگ الهى است كه به واسطه آن تعمير دنيا و آخرت شـود، و بـا آن حـفـظ بـقـاى شـخـص   و نـوع و نـظـام عـايـله گـردد، و مـدخـليـت عـظـيـم در تشكيل مدينه فاضله و نظام جامعه دارد. اگر اين قوه شريفه در حيوان نبود، از ناملايمات طـبـيـعـت دفـاع نـمـى كرد و دستخوش زوال و اضمحلال مى گرديد. و اگر در انسان نبود، علاوه بر اين ، از بسيارى از كمالات و ترقيات باز مى ماند. بلكه حد تفريط و نقص از حـال اعـتـدال نـيـز از مـذام اخـلاق و نـقايص   ملكات شمرده شود كه بر آن مفاسدى بسيار و معايبى بيشمار مترتب گردد، از قبيل ترس و ضعف و سستى و تنبلى و طمع و كم صبرى و قـلت ثـبـات ـ در مواردى كه لازم است ـ و راحت طلبى و خمودى و زير بار رفتن و انظلام و رضاى به رذايل و فضايح كه پيش آيد براى خود يا عايله اش و بى غيرتى و كم همتى . خداى تعالى در صفت مؤ منين فرمايد: اءشداء على الكفار رحماء بينهم .(235)
    اداره امـر بـه مـعـروف و نهى از منكر و اجراى حدود و تعزيرات و ساير سياسات دينيه و عقليه نشود جز در سايه قوه شريفه غضبيه ، پس آنها كه گمان كردند كشتن قوه غضب و خاموش كردن آن از كمالات و معارج نفس است ، خود خطائى بزرگ و خطيئه عظيمه اى كردند و از حـد كـمـال و مـقـام اعتدال غافل اند. بيچاره ها ندانند كه خداى تبارك و تعالى در جميع سـلسـله حـيـوانـات ايـن قـوه شـريـفه را عبث خلق نفرموده و در بنى آدم اين قوه را سرمايه زنـدگـانـى مـلكى و ملكوتى و مفتاح خيرات و بركات قرار داده . جهاد با اعداء دين و حفظ نظام عايله بشر و ذب از چان و مال و ناموس و ساير نواميسه الهيه ، و جهاد بانفس كه اعدا عـدو انـسـان اسـت ،(236)صـورت نـگـيـرد مگر به اين قوه شريفه . حفظ تجاوزات و تعديات و حدود و ثغور و دفع موذيات و مضرات از جامعه و شخص در زير پرچم اين قوه انجام گيرد. از اين جهت است كه حكما براى دفع خاموشى و خمودى آن علاجها قرار دادند. و بـراى بـيـدار كـردن و تـحـريـك نـمـودن آن مـعـالجـات عـلمـى و عـمـلى اسـت ، از قـبـيل اقدام در امور مهمه هايله ، و رفتن در ميدانهاى جنگ ، و در موقع خود جهاد با اعداى خدا. حتى از بعضى از متفلسفين منقول است كه در محلهاى خوفناك مى رفت و توقف مى كرد و نفس خـود را در مخاطرات عظيمه مى انداخت و سوار كشتى مى شد در موقع تلاطم دريا، تا آنكه نفسش از خوف نجات پيدا كند و از كسالت و سستى رهايى يابد.(237)در هر صورت ، در باطن ذات انسان و حيوان قوه غضبيه موجود و مودوع است ، الا آنكه در بعضى خاموش و افـسـرده اسـت ، مـثـل آتـشـى كـه زيـر خـاكـسـتـر بـاشـد. بـايـد اگـر انـسـان در خـود حـال خـامـوشـى و سـسـتـى و بـيـغـيـرتـى احـسـاس كـرد، بـا مـعـالجـه بـه ضـد از آن حـال بـيـرون آيـد و نفس را در حال اعتدال درآورد، كه آن شجاعت است كه از ملكات فاضله و صفات حسنه است . كه پس از اين اشاره اى به آن مى شود.
    فصل ، در بيان مذمت افراط (در) غضب
    چنانچه حال تفريط و نقص از اعتدال از صفات رذيله و موجب مفاسد بسيارى است ، كه شمه اى از آن را شـنـيـدى ، هـمـيـن طـور حـد افـراط و تـجـاوز از حـد اعـتـدال نيز از رذايل اخلاقى و موجب فسادهاى بيشمار است . كفايت مى كند در فساد آن حديث شـريـف كـافـى : عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : قـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : الغـضـب يـفـسـد الايـمـان كـمـا يـفـسـد الخـل العـسـل .(238)يـعـنـى از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، مـنـقـول است كه فرمود: رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، فرمود: غضب فاسد كند ايمان را، چنانچه فاسد كند سركه عسل را.
    چـه بـسـا بـاشـد كـه انـسـان غضب كند و از شدت آن از دين خدا، برگردد و نور ايمان را خاموش كند و ظلمت غضب و آتش آن ، عقايد حقه را بسوزاند، بلكه كفر جحودى پيدا كند و او را بـه هـلاكت ابدى رساند، و در وقتى تنبه پيدا كند كه پشيمانى سودى ندارد. و تواند بـود كـه هـمـين آتش غضب كه در قلب بروز كند ـ و آن جمره شيطان است ، چنانچه حضرت باقرالعلوم ، عليه السلام ، فرمايد: ان هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد فى قـلب ابـن آدم .(239)يـعـنـى هـمـانـا ايـن غـضـب بـرقه آتشى است از شيطان كه افـروخـتـه شـود در قـلب پـسـر آدم .ـ صـورتـش در آن عالم صورت آتش غضب الهى بـاشـد. چـنـانـچـه حـضـرت باقرالعلوم ، عليه السلام ، فرمايد در حديث شريف كافى : مـكتوب فى التوراة فيما ناجى الله ، عزوجل ، به موسى : يا موسى ، اءمسك غضبك عمن مـلكـتـك عـليـه اءكـف عـنـك غـضبى .(240)يعنى در تورات نوشته است ، در ضمن اسرارى كه خداى تعالى به موسى فرمود: اى موسى ، نگاه دار غضب خود را از كسى كه تـو را مـسـلط نـمـودم بـر او، تـا آنـكه نگه دارم از تو غضب خودم را.و بدان كه هيچ آتـشـى از آتـش غـضب الهى دردناكتر نيست . چنانچه در حديث وارد است كه از حضرت عيسى بـن مـريـم ، عـليـهـمـا السـلام ، حواريين او سؤ ال كردند: چه چيز از همه اشيا سختتر است فـرمـود سـخـتـترين اشيا غضب خداست . گفتند: به چه چيز حفظ كنيم خود را از آن ؟ فرمود: به آنكه غضب نكنيد.(241)
    پـس ، مـعـلوم شـد كـه غـضب خدا از هر چيز سخت تر و شديدتر است و آتش غضبش سوزنده تر است ، و صورت غضب در اين عالم صورت آتش غضب خداست در آن عالم . و چنانچه خود غـضـب از قـلب بـروز كـنـد، شـايـد آتـش   غـضـب الهـى ، كـه مـبـداء آن ، غـضـب و سـايـر رذايل قلبيه است ، از باطن قلب بروز كند و بر ظاهر سرايت كند و از مدارك ظاهره انسان ، از قبيل چشم و گوش و زبان و غير اينها، شعله هاى سخت دردناكش بيرون آيد. بلكه خود ايـن مـدارك ابـوابـى اسـت كـه بـه جـانـب آن جـهـنـم گـشـاده شـود، و آتـش جـهـنـم اعـمـال و دوزخ جـسـمـانـى آثـار بـر ظاهر بدن انسان احاطه كند و رو به باطن رود. پس ، انسان بين اين دو جهنم ، كه يكى از باطن قلب بروز كرده و نايره و شعله اش از طريق ام الدمـاغ بـه مـلك بـدن وارد گـردد، و ديـگـرى صـورت قـبـايـح اعـمـال و تـجـسـم افعال است و از ظاهر رو به باطن تصاعد كند، در فشار و عذاب است . و خداى تبارك و تعالى مى داند كه اين چه فشارى و چه زحمتى است غير از سوختن و گداختن . تـو گـمـان مى كنى احاطه جهنم مثل اين احاطه هاست كه تو تصور مى كنى ؟ احاطه اينجا فقط به سطح ظاهر است ، ولى احاطه آنجا به ظاهر و باطن و به سطوح و اعماق است . و اگـر خـداى نـخـواسـتـه صـورت غـضـب در انـسـان مـلكـه راسـخـه گـردد كـه فصل اخيرش صورت غضب گردد، در اين عالم نظير ندارد، زيرا كه سبعيت انسان را در اين حـال مـقـايـسـه بـا هـيـچـيـك از حـيـوانـات نـتـوان كـرد: هـمـان طـور كـه در جـانـب كـمـال احـدى از مـوجـودات هـم ترازوى اين اعجوبه دهر نيست ، در جانب نقص و اتصاف به صـفـات رذيـله و ملكات خسيسه نيز با او هيچيك از موجودات در ميزان مقايسه نيايد. اءولئك كـالانـعـام بـل هـم اءضـل (242)در شاءن او وارد شده ، فهى كالحجارة اءو اءشد قسوة (243)درباره قلوب قاسيه بشر نازل گرديده است .
    ايـنـهـا كـه شـنـيـدى شمه اى است از فساد اين نايره سوزناك غضب در صورتى كه از آن مـعـاصـى و مـفـاسـد ديـگـر بروز نكند ـ و خود آتش درونى ظلمانى در باطن درهم پيچيده و مـحـبـوس شـود و مـخـتـنـق شده اطفاء نور ايمان كند، چنانچه شعله مختنق به هم پيچيده و با دودهـاى ظـلمـانـى مـلتـوى شده نور را منطفى و خاموش نمايد ـ ولى خيلى بعيد است ، بلكه عـادتـا از جـمـله مـمـتـنـعـات اسـت ، كـه در حـال شـدت غـضـب و اشتعال نايره آن ، انسان از ساير معاصى بلكه موبقات و مهلكات نجات پيدا كند.
    چـه بـسـا بـه واسـطـه غـضب يك دقيقه شدت اشتعال اين جمره ملعونه شيطانى انسان به پـرتـگـاهـهـاى نـيـسـتـى و هـلاكـت افـتـد: سـب انـبـاو مـقـدسـات ، نـعـوذبـالله ، كـنـد، قـتل نفس مظلومه كند و هتك حرمات نمايد، و دنيا و آخرت خود را به باد فنا دهد. چنانچه در حـديـث شـريـف كـافـى اسـت : عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليه السلام ، فى حديث كان اءبى يـقـول : اءى شـى ء اءشـد مـن الغـضـب ؟ ان الرجـل ليـغـضـب فـيـقـتـل النـفس التى حرم الله و يقذف المحصنه .(244)يعنى حضرت صادق ، عليه السلام ، فرمود كه پدرم مى فرمود: چه چيز شديدتر است از غضب ؟ همانا مرد غضب مى كند، پس قتل نفسى را كه خدا حرام كرده مى كند، و افترا به زن محصنه مى زند.
    و بـيـشـتـر فـتـنـه هـاى بـزرگ و كـارهـاى فـجـيـع در اثـر غـضـب و اشـتـعـال آن واقـع شـده . انـسـان در حـال سـلامـت نـفـس بـايـد خـيـلى خـوفـنـاك بـاشـد از حـال غـضـبـنـاكـى خـود. و اگـر داراى ايـن آتش سوزان است ، در وقتى كه حالت سكونت از بـراى نـفـس   اسـت در صـدد عـلاج بـرآيـد و بـا تـفـكـر در مـبـادى آن و مـفـاسـد آن در حـال اشـتـداد و آثـار و مفاسد آن در آخر امر بلكه خود را نجات دهد. فكر كند قوه اى را كه خـداى تـعـالى بـراى حـفـظ نظام عالم و بقاى نوع و شخص و ترتيب نظام عايله و تمشيت بنى الانسان و حفظ حدود و حقوق مرحمت فرموده ، و در سايه آن بايد نظام ظاهر و باطن و عـالم غيب و شهادت اصلاح شود، اگر انسان در خلاف آن و بر ضد مطلوبات حق تعالى و خـلاف مـقـاصـد الهى صرف كند، چقدر خيانت كرده و مستحق چه ملامتها و عقوبتهايى است . و چـقـدر ظـلوم و جـهـول (245)اسـت كـه رد امـانـت حـق تـعـالى را نـكـرده ، سهل است ، او را صرف در راه عداوت و تحصيل غضب او كرده . معلوم است چنين شخصى امان از غـضـب الهـى نـدارد. پـس از آن تـفكر كند در مفاسد اخلاقى و اعمالى كه از غضب توليد شـود، و آثـار ايـن خـلق نـاهنجار است كه هر يك ممكن است انسان را تا ابد مبتلا كند: در دنيا گرفتار زحمت و بليه نمايد، و در آخرت گرفتار عذاب و عقاب .
    امـا مـفـاسـد اخـلاقـى ، مثل كينه بندگان خدا كه از اين خلق زاييده شود، بلكه گاهى منتهى شود به كينه انبيا و اوليا، بلكه كينه ذات مقدس واجب الوجود و ولى النعم ! و معلوم است قباحت و فساد آن چه قدر عظيم است . پناه مى برم به خداى تعالى از شر نفس سركش كه اگر عنانش لحظه اى گسيخته شود، انسان را به خاك مذلت مى نشاند و به هلاكت ابد مى كـشـاند. و مثل حسد، كه شمه اى از فضايح آن را در سابق شنيدى در شرح حديث پنجم ، و غير از اينها از مفاسد ديگر.
    و امـا مـفـاسـد اعـمـالى ، پـس مـحـصـور نـيـسـت . شـايـد در آن حـال رده اى گـويـد، يـا سـب انـبـيا و اوليا، نعوذبالله ، كند، با هتك حرمات الهيه و خرق نـوامـيـس مـحـتـرمـه نـمايد، با قتل نفوس زكيه كند، يا خانمان بيچاره اى را به خاك مذلت نـشـانـد و نـظـام عـايـله اى را مـخـتل كند، و كشف اسرار و هتك استار نمايد، و ديگر از مفاسد بـيـشـمـار كه در حال فوران اين آتش   ايمانسوز خانمان خراب كن انسان به آن مبتلا شود. پـس ايـن خـلق را مـى تـوان گـفـت ام امـراض نـفـسـانـيـه و كـليـد هـر شـر اسـت ، و در مـقـابـل آن كـظـم غيظ و فرونشاندن نايره غضب ، جوامع كلم و نقطه تمركز محاسن و مجمع كرامات است . چنانچه در حديث شريف كافى وارد است :
    عدة من اءصحابنا، عن احمد بن محمد بن خالد، باسناده عن اءبى عبدالله ، عليه السلام ، قـال سـمـعـت اءبـى يـقـول : اءتـى رسـول الله رجـل بـدوى ، فـقـال : انـى اءسـكـن البـاديـة ، فـعـلمـنـى جـوامـع الكـلام . فـقـال : امـرك اءن لا تـغـضـب ، فـاءعـاد عـليـه الاعـرابى المساءلة ثلاث مرات ، حتى رجع الرجـل الى نـفـسـه ، فـقـال : لا اءسـاءل عـن شـى ء بـعـد هـذا، مـا اءمـرنـى رسـول الله الا بـالخـيـر. قـال و كـان اءبـى يـقـول : اءى شـى ء اءشـد مـن الغـضـب ؟ ان الرجل ليغضب فيقتل النفس التى حرم الله و يقذف المحصنة .(246)
    يـعـنـى حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، فرمايد شنيدم پدرم مى فرمود مرد بيابان نـشـيـنـى خـدمـت رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، آمد، عرض كرد: من ساكن باديه هستم ، تـعـليـم فـرمـا مـرا جوامع كلم را، (يعنى چيزى كه كم لفظ و داراى معانى بسيار باشد.) پـس رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، فرمود: من امر مى كنم تو را كه غضب نكنى . پس شـخص   اعرابى پرسش خود را سه مرتبه تكرار كرد تا آنكه رجوع به نفس خود كرد و گـفـت بـعـد از اين سؤ ال نمى كنم از چيزى ، رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، امر نمى كـنـد مـرا مگر به خير.حضرت صادق ، عليه السلام ، فرمايد: پدرم مى فرمود: چه چيز سخت تر از غضب است ؟ همانا مرد غضب مى كند پس مى كشد كسى را كه خداوند خون آن را حرام كرده و افترا به محصنه مى بندد.
    پس از آنكه انسان عاقل در حال سكونت نفس و خاموشى غضب ملاحظه مفاسد آن و مصالح كظم غـيـظ را نمود، لازم است بر خود حتم كند كه كه با هر قيمتى است و با هر رنجى و زحمتى مـمـكـن اسـت ايـن آتـش سـوزان و نـايـره فـروزان را از قـلب خـود فـرو نـشـانـد و دل خـود را از ظـلمـت و كـدورت آن صـافـى نـمـايـد. و اين با قدرى اقدام و برخلاف نفس و خـواهـش آن رفـتـار نمودن و تدبر نمودن در عواقب امر و نصيحت نمودن نفس كارى است بس مـمـكن . چنانچه تمام اخلاق فاسده ملكات زشت را مى توان از ساحت نفس خارج كرد، و جميع محاسن و ملكات حسنه را مى توان در قلب وارد كرد و روح را با آن متحلى نمود.
    فصل ، در بيان علاج غضب در حالاشتعال آن
    از بـراى علاج غضب در حال اشتعال آن نيز علاج علمى و عملى است . اما علمى ، تفكر در اين امـور كـه ذكـر شـد، كـه آن نـيـز خـود از طـرق مـعـالجـات عـمـليـه اسـت در ايـن حال .
    امـا عـمـلى ، پـس عـمـده آن انـصـراف نـفـس اسـت در اول پـيـدايـش آن ، چـون ايـن قـوه مـثل آتش كم كم اشتعال پيدا مى كند و رو به اشتداد مى گذارد تا اينكه تنورش سوزان و نـايـره اش سـخـت فـروزان شـود و عـنـان را از دسـت انـسـان بـكـلى بـگـيـرد و نـور عـقـل و ايـمـان را خـامـوش كـنـد و چـراغ هـدايـت را يـكـسره منطفى نمايد و انسان را بيچاره و ذليل كند. بايد انسان ملتفت باشد تا، اشتعال آن زياد نشده و نايره آن شدت پيدا نكرده ، خـود را بـه وسـايلى منصرف كند: يا به رفتن از آن محلى كه اسباب غضب در آنجا فراهم شـده و يـا بـه تـغيير حال : اگر نشسته است برخيزد، و اگر ايستاده است بنشيند، يا به ذكـر خـداى تـعـالى اشـتـغـال پـيـدا كـنـد ـ بـلكـه بـعـضـى ذكـر خـدا را در حـال غـضـب واجـب دانـنـد،(247)و يـا مشغول كارهاى ديگر شود. در هر صورت ، ابتداى ظهور آن خيلى سهل است جلوگيرى از آن . و اين دو نتيجه دارد:
    يـكـى آنـكـه در آن حـال نـفـس را سـاكـن كند و شعله غضب را فرو نشاند. و ديگر آنكه سبب مـعـالجـه اسـاسـى نـفـس شـود. اگـر چـنـدى انـسـان مـواظـب حـال خـود بـاشـد و بـا نـفـس چـنـيـن مـعـامـله كـنـد، بـكـلى حال تغيير پيدا مى كند و رو به اعتدال مى گذارد. و به بعض اين معانى اشاره فرموده در احـاديـث شـريـفـه كـافـى بـاسـنـاده عـن اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ، قال : ان هذا الغضب جمرة من الشيطان توقد فى قلب ابن آدم . و ان اءحدكم اذا غضب احمرت عـيـنـاه و انـتـفـخـت اءوداجـه و دخـل الشـيطان فيه ، فاذا خاف اءحدكم ذلك من نفسه ، فليلزم الارض ، فان رجز الشيطان ليذهب عنه عند ذلك .(248)
    يـعـنـى حـضـرت بـاقر العلوم ، عليه السلام ، فرمود: همانا اين غضب برقه آتشى از شيطان است كه در قلب پسر آدم افروخته شود. و همانا يكى از شماها وقتى خشمناك شود، چـشـمان او سرخ شود و رگهاى گرده او باد كند، و شيطان در او وارد شود. پس وقتى كه تـرسـيـد يـكـى از شما آن را از خودش ، به زمين بچسبد و ملازم آن شود، زيرا كه پليدى شيطان از او برود در اين هنگام .
    و بـاسـنـاد عـن مـيـسـر قـال : ذكـر الغـضـب عـنـد اءبـى جـعـفـر، عـليـه السـلام ، فـقـال : ان الرجـل ليـغـضـب فـمـا يـرضـى اءبـدا حـتـى يـدخـل النـار. فـاءيما رجل غضب على قوم و هو قائم فليجلس من فوره ذلك ، فانه سيذهب عنه رجز الشيطان ، و اءيما رجل غضب على ذى رحم فليدن منه فليمسه ، فان الرحم اذا مست سـكـنـت .(249)راوى گـويد: ذكر شد غضب خدمت حضرت باقر، عليه السلام ، پس فـرمـود: هـمـانـا مـرد غـضـب مـى كـنـد، پـس راضـى نـشـود هـرگـز تـا داخل آتش شود. (يعنى غضب او فروننشيند تا او را به آتش جهنم كشاند.) پس هر مردى كه غـضـب كـرد بـر قومى و حال آنكه ايستاده است ، فورا بنشيند كه همانا بزودى برود از او وسـوسـه شـيطان . و هر مردى كه غضب كند بر خويشاوندان خود، نزديك او رود و او را مس كند، زيرا كه رحم وقتى ممسوس شد به مثل خود، ساكن شود.
    و از ايـن حـديـث شـريـف دو عـلاج عـلمـى اسـتـفـاده شـود بـراى حـال ظهور غضب : يكى عمومى كه آن نشستن و تغيير وضع دادن است چنانچه در حديث ديگر اسـت كـه اگـر نـشـسـتـه بـود و غـضـب كـرد بـرخـيـزد.(250)و از طـرق عـامـه مـنـقـول اسـت كـه پـيغمبر خدا، صلى الله عليه و آله ، وقتى غضب مى فرمود، اگر ايستاده بود مى نشست ، و اگر نشسته بود به پشت مى خوابيد، غضبش ساكن مى شد.(251) و ديگر علاج خصوصى راجع به ارحام كه اگر رحمى غضب كرد بر رحم خود، او را مس كند غضبش مى نشيند. اينها معالجه شخص غضبناك از خودش .
    و امـا ديـگـران اگـر بـخـواهـنـد عـلاج او را كـنـنـد در حال ظهور غضب ، اگر در اول امر باشد به يك نحوى از انحناى علمى و عملى كه ذكر شد مـى تـوان او را عـلاج كـرد ولى اگـر شـدت كـرد و اشـتـعـال پـيـدا نـمـود، نـصـايـح بـرخـلاف نـتـيـجـه دهـد. و عـلاج آن بـسـيـار در ايـن حـال مـشـكـل است ، مگر به تخويف كسى كه از او حشمت برد. زيرا كه ظهور براى كسانى بـشـود كـه انـسـان خـود را بـر آنـهـا غـالب و چـيـره بـبـيـنـد يـا لااقل قوه خود را آن متساوى يابد و اما بر كسانى كه نفس حس غلبه آنها را كند غضب ظهور پـيـدا نـكـنـد، بـلكـه غـليـان و جـوشـش خـون قـلب مـوجـب يـك اشتعال باطنى گردد، آن در باطن مختنق شود و محبوس گردد و حزن در قلب توليد شود. پـس عـلاج حـال شـدت غـضـب و فـوران آن كـارى اسـت بـس   دشـوار و مشكل . نعوذبالله منه .
    فصل ، در بيان علاج غضب است به قلع اسباب آن
    از مـعـالجـات اساسى غضب قلع ماده آن است به برطرف كردن اسباب مهيجه آن . و آن امور بسيارى است كه ما بعضى از آن را كه مناسب با اين اوراق است ذكر مى كنيم .
    يـكـى از آنـهـا حـب نـفـس اسـت كـه از آن حـب مال و جاه و شرف و حب نفوذ اراده و بسط قدرت تـوليـد شـود، و اينها نوعا اسباب هيجان آتش غضب شود. زيرا كه انسان داراى اين محبتها بـه ايـن امـور خـيـلى اهـمـيـت دهـد و مـوقـعـيت اينها در قلبش بزرگ است ، و اگر فى الجمله مـزاحـمـتـى در يـكـى از ايـنـهـا بـرايـش پـيـش آمـد كـنـد، و يـا احـتـمـال مـزاحـمت دهد، بى موقع غضب كند و جوش و خروش نمايد، و متملك نفس خود نشود، و طـمـع و حـرص و سـايـر مـفـسـدات كـه از حـب نـفـس و جـاه در دل پـيـدا شـده عـنـان را از دسـت او بـگـيـرد و كـارهـاى نـفـس را از جـاده عـقـل و شرع خارج كند. ولى اگر حبش شديد نباشد، به امور اهميت كم دهد، و سكونت نفس و طـماءنينه حاصله از ترك حب جاه و شرف و ساير شعبات آن نگذارد نفس برخلاف رويه و عـدالت قـدمـى گـذارد. و انـسـان بـى تـكـلف و زحـمـت در مـقـابـل نـامـلايمات بردبارى كند و عنان صبرش گسيخته نشود و بى موقع و بى اندازه غـضـب نـكـنـد. و اگـر حب دنيا از دلش بيخ كن شود و قلع اين ماده فاسده بكلى شود، تمام مفاسد نيز از قلب هجرت كند و تمام محاسن اخلاقى در مملكت روح وارد گردد.
    و سـبـب ديـگـر از مـهيجات غضب آن است كه انسان غضب و مفاسد حاصله از آن را، كه از اعظم قـبـايـح و نـقـايـص و رذايـل اسـت ، بـه واسـطـه جـهـل و نـادانـى كـمـال گـمـان كـنـد و از مـحـاسـن شـمـرد. چـنـانـچـه بـعـضـى از جـهـال آنـها را جوانمردى و شجاعت و شهامت و بزرگى دانند و از خود تعريفها و توصيفها كـنـنـد كـه مـا چنين و چنان كرديم ، و شجاعت را،كه از اعظم صفات مؤ منين و از صفات حسنه است ، اشتباه به اين رذيله مهلكه كردند.
    اكـنـون بايد دانست كه شجاعت غير از آن است و موجبات و مبادى آثار و خواص آن غير از اين رذيـله اسـت . مـبـداء شـجـاعـت قـوت نـفـس و طـمـاءنـيـنـه آن و اعتدال و ايمان و قلت مبالات به زخارف دنيا و پست و بلند آن است . اما غضب از ضعف نفس و تـزلزل آن و سـستى ايمان و عدم اعتدال مزاج روح و محبت دنيا و اهميت دادن به آن و خوف از دسـت رفـتـن لذايـذ نـفـسـانيه است . و لهذا اين رذيله در زنها بيشتر از مردها، و در مريضها بيشتر از صحيحها، و در بچه ها بيشتر از بزرگها، و در پيرها از جوانها بيشتر است . و شـجـاعـت عـكـس آن اسـت . و كـسـانى كه داراى رذايل اخلاقى هستند زودتر غضبناك شوند از كـسـانـى كـه فـضـايـل مـآبـنـد، چنانچه مى بينيم بخيل زودتر و شديدتر غضب كند اگر معترض مال و منالش شوند از غير او.
    ايـنـهـا راجع به مبادى و موجبات شجاعت و غضب . و اما در آثار نيز مختلفند. شخص غضبناك در حـال شـدت و فـوران غـضـب مـثـل ديـوانـه هـا عـنـان عـقـلش گـسـيـخـتـه شـده مـثـل حـيـوانـات درنـده بـدون مـلاحـظـه عـواقـب امـور و بـدون رويـه و حـكـم عـقـل تـهـاجم كند و افعال و اطوار زشت و قبيح از او صادر شود، متملك زبان و دست و پا و سـايـر اعضاى خود نيست : چشم و لب و دهن را به طورى زشت و بدتركيب كند كه اگر در آن حـال آيـيـنـه بـه دسـت او دهـنـد از زشـتـى صـورت خـود خـجـل و شـرمـسار گردد. بعضى از صاحبان اين رذيله به حيوانات بى شعور، بلكه به جـمـادات ، غـضـب كـنـنـد، هوا و زمين و برف و باد و باران و ساير حوادث را سب كنند اگر خـلاف مطلوبات آنها جريان پيدا كند. گاهى بر قلم و كتاب و كاسه و كوزه و غضب كنند، آنـهـا را درهـم شـكـنـنـد يا پاره كنند. اما شخص شجاع در جميع اين امور به خلاف آن است . كارهايش از روى رويه و ميزان عقل و طماءنينه نفس (است ).
    در موقع خود غضب مى كند و در موقع خود حلم و بردبارى كند، و هر چيز او را حركت ندهد و بـه غـضـب نـيـاورد. و در مـوقـع غـضـب بـه انـدازه غـضـب كـنـد و بـا تـمـيـز و عـقـل انـتـقام كشد. مى فهمد از كه انتقام كشد و به چه اندازه و به چه كيفيت انتقام كند، و از كـه عـفـو و اغـمـاض نـمـايـد. در وقـت غـضب عنان عقلش در دستش است و به حرفهاى زشت و اعـمـال نـاهـنـجـار مـبـادرت نـكـنـد. و كـارهـايـش هـمـه از روى مـيـزان عقل و شرع و عدل و انصاف است ، به طورى اقدام كند كه در آخر كار پشيمان نشود.
    پـس ، انـسـان آگـاه نـبـايـد بـى اين خلق ، كه يكى از اوصاف انبيا و اوليا و مؤ منين و از فـضـايـل كـمـالات نـفـسـانـيـه اسـت ، و ديـگـرى ، كه از صفات شيطان و وسوسه خناس و رذايـل نـفـسـانـيـه و نـقـايـص قـلبـيـه اسـت ، فـرق نـگـذارد و در اشتباه بيفتد. ولى حجاب جـهـل و نـادانى و حجاب حب دنيا و نفس چشم و گوش انسان را مى بندد و انسان را بيچاره و هلاك مى كند.
    و اسباب ديگرى براى غضب ذكر كرده اند مثل عجب و افتخار و كبر و مراء و لجاج و مزاح و غـيـر آن كـه تـفـصـيـل هـر يـك مـوجـب طـول مـقـام و مـقـال و مـلالت حـال گـردد. و شـايد بيشتر يا تمام آنها به اين دو مبداء و مطلب كه ذكر كرديم برگشت كند، يا به واسطه و يا بلاواسطه . والحمدلله .
    الحديث الثامن
    حديث هشتم
    بـسـنـدى المتصل الى محمد بن يعقوب عن على بن ابراهيم ، عن اءبيه ، عن النوفلى ، عن السـكـونـى ، عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : قـال رسـول الله صـلى الله عـليـه و آله : مـن كـان فـى قـلبـه حـبـة مـن خردل من عصبية ، بعثه الله يوم القيامة مع اءعراب الجاهلية .(252)
    ترجمه :
    سـكـونـى از حـضـرت صـادق ، عـليـه السـلام ، نـقـل كـند كه فرمود: فرمود رسول خدا، صلى الله عليه و آله ،: كسى كه بوده باشد در دل او دانه خردلى از عصبيت ، برانگيزاند خدا او را روز قيامت با عربها جاهليت .
    شـرح خـردل را در فـرس قديم اسپندان گويند، و در فارسى اين زمان خـردل گـويـنـد. و آن دوايـى اسـت مـعـروف كـه خـواص بـسيار دارد، و از آن مشمع سازند.(253)
    و عـصـبـى كـسـى است كه حمايت كند خويشاوندان خود را در ظلم . و عصبة اقـربـاء از جـانـب پـدر است ، زيرا كه آنها احاطه كنند به او و او شديد شود به واسطه آنـها. و عصبيت و تعصب حمايت كردن و مدافعه نمودن است . اينها كه ذكر شد كلمات اهل لغت بود.
    فـقـير گويد: عصبيت يكى از اخلاق باطنه نفسانيه است كه آثار آن مدافعه كردن و حمايت نـمـودن از خـويـشاوندان و مطلق متعلقان است ، چه تعلق دينى و مذهبى و مسلكى باشد، يا تـعـلق وطـنـى و آب و خاكى يا غير آن ، مثل تعلق شغلى و استاد و شاگردى و جز اينها. و ايـن از اخـلاق فـاسـده و مـلكات رذيله اى است كه منشاء بسيارى از مفاسد اخلاقى و اعمالى گـردد. و خـود آن فـى نـفـسـه مـذموم است گرچه براى حق باشد، يا در امر دينى باشد و مـنـظور اظهار حق نباشد، بلكه منظور غلبه خود يا هم مسلك خود يا بستگان خود باشد. اما اظـهـار حق و ترويج حقيقت و اثبات مطالب حقه و حمايت براى آن يا عصبيت نيست ، يا عصبيت مذمومه نيست . ميزان در امتياز اغراض و مقاصد و قدم نفس و شيطان و حق و رحمان است . و به عـبـارت ديـگـر، انـسـان در عـصـبـيتهايى كه مى كشد و حمايتهايى كه مى كند از بستگان و مـتـعـلقـان خـود، يـا نـظـرش مـحـض اظـهـار حـق و امـاتـه بـاطـل اسـت ، ايـن عـصـبـيـت مـمـدوحـه و حـمـايـت از جـانـب حق و حقيقت است و از بهترين صفات كـمـال انـسـانـى و خـلق انـبيا و اوليا است ، و علامت آن آن است كه حق با هر طرف هست از آن طـرف حـمـايت كند گرچه از متعلقان او نباشد، بلكه از دشمنان او باشد. چنين شخصى از حـمايت كنندگان حماى حقيقت و در زمره طرفداران فضيلت و حاميان مدينه فاضله به شمار آيد و عضو صالح جامعه و مصلح مفاسد جمعيت است . و اگر نفسيت و قوميت او را تحريك كرد كـه اگـر بـاطـلى هـم از خـويـشـاوندان و منسوبان خود ببيند با آنها همراهى كند و از آنها حـمـايت كند، چنين شخصى داراى ملكه خبيثه عصبيت جاهليت است ، و از اعضاى فاسده جامعه و مـفـسـد اخـلاط صـالحـه اسـت ، و در زمـره اعـراب جـاهـليت به شمار رود ـ و آنها يك دسته از عـربـهـاى بـيـابان نشين بودند قبل از اسلام در زمان غلبه ظلمت و جهالت و نادانى ، و در آنـهـا ايـن خـلق زشت و ملكه ناهنجار كمال قوت را داشته . بلكه در مطلق عرب ـ الا كسانى كـه بـه نـور هـدايـت مـهـتـدي هستند ـ اين خلق بيشتر است از ساير طوايف . چنانچه در حديث شريف از حضرت امير، عليه السلام ، منقول است كه خداوند تعالى عذاب كند شش طايفه را به شش چيز: عرب را به عصبيت ، و دهقانان را به كبر، و اميران را به ستم ، و فقيهان را به حسد، و تاجران را به خيانت ، و اهل رستاق را به نادانى .(254)
    فصل ، در بيان مفاسد عصبيت است
    از احاديث شريفه اهل بيت عصمت و طهارت استفاده شود كه خلق عصبيت از مهلكات و موبقات و مـوجـب سوء عاقبت و خروج از ايمان است ، و آن از ذمائم اخلاق شيطان است . كافى بسنده الصـحـيـح عـن اءبـى عبدالله ، عليه السلام ، قال : من تعصب اءو تعصب له فقد خلع ربق الايـمـان من عنقه .(255)يعنى كسى كه عصبيت كشد يا عصبيت كشيده شود، گشاده شـود ريـسمان ايمان از گردن او.يعنى از ايمان بيرون رود و سرخود گردد. و لابد متعصب له براى رضايت داشتن او به عمل متعصب با او در جزا شريك است ، چنانچه در حديث است كه كسى كه راضى باشد به كار قومى ، از آنها به شمار آيد،(256)و الا اگر راضى نباشد و منزجر باشد از خلق آنها مشمول حديث شريف نيست .
    و عـن اءبـى عـبـدالله ، عـليـه السـلام ، قـال : مـن تـعـصـب ، عـصـبـه الله بـعـصـابة من النـار.(257)يـعـنـى فـرمود حضرت صادق ، عليه السلام : كسى كه عصبيت كشد، ببندد خدا بر سر او سرپيچى از آتش .
    و عـن عـلى بـن الحـسـيـن ، عـليـهـمـا السـلام ، قـال : لم يـدخـل الجـنـة حـمـيـة غـيـر حـمـيـة حـمـزة بـن عـبـدالمـطـلب ، و ذلك حـيـن اءسـلم غضبا للنبى .(258)يـعـنـى جـنـاب عـلى بـن الحـسـيـن ، عـليـهـمـا السـلام ، فـرمـود: داخل نشده است به بهشت حميتى مگر حميت حمزة بن عبدالمطلب ، و آن در وقتى بود كه اسلام آورد بـراى غـضـبـى كـه كـرد براى حمايت پيغمبر، صلى الله عليه و آله ، و قضيه اسلام حضرت حمزه به چند طور نقل شده است (259)كه از مقصد ما خارج است .
    بـالجمله ، معلوم است كه ايمان ، كه عبارت است از نور الهى و از خلعتهاى غيبيه ذات مقدس حـق جـل و عـلاسـت بـر بـنـدگـان خـاص و مـخـلصـان درگـاه و مـخـصـوصـا مـحـفـل انـس ، مـنـافـات دارد بـا چـنـيـن خـلقـى كـه حـق و حـقـيـقـت را پايمال كند و راستى و درستى را زير پاى جهل و نادانى نهد. البته آيينه قلب اگر به زنـگـار خـودخـواهى و خويشاوند پرستى و عصبيت بيموقع جاهليت محجوب شود، در او جلوه نـور ايـمـان نـشود و خلوتگاه خاص ذوالجلال تعالى نشود. قلب كسى مورد تجليات نور ايمان و معرفت گردد و گردن كسى بسته حبل متين و عروه وثيق ايمان و گروگان حقايق و معارف است كه پايبند قواعد دينيه و ذمه او رهين قوانين عقليه باشد، و متحرك به تحريك عـقـل و شـرع گـردد و هـيـچـيـك از عـادات و اخـلاق و مـاءنـوسـات وجـود او را نـلرزانـد و مايل از راه مستقيم نكند. وقتى انسان دعوى اسلام و ايمان مى تواند نمايد كه تسليم حقايق و خـاضـع بـراى آنـها باشد و مقاصد خود را هر چه بزرگ است فانى در مقاصد ولينعمت خـود كـنـد و خـود و اراده خـود را فـداى اراده مولاى حقيقى كند. البته چنين شخصى از عصبيت جـاهـليـت عـارى و بـرى گـردد، و وجـهـه قـلبـش به سوى حقايق متوجه و پرده هاى ضخيم جـهـل و عـصـبيت چشم او را نگيرد، و در مقام اجراى حق و اظهار كلمه حقيقت پاى بر فرق تمام تـعـلقـات و ارتـبـاطـات نـهد و تمام خويشاونديها و عادات را در پيشگاه مقصد ولى النعم قـربـان كـنـد، و اگـر عـصـبـيـت اسلاميت با عصبيت جاهليت تعارض كند، عصبيت اسلاميت و حق خواهى را مقدم دارد.
    انـسان عارف به حقايق مى داند كه تمام عصبه ها و ارتباطات و تعلقات يك امور عرضيه زايـله اى اسـت ، مـگـر ارتـبـاط بـيـن خـالق و مـخـلوق و عـصـبـه حقيقيه كه آن امر ذاتى غير قـابل زوال است كه از تمام ارتباطها محكمتر و از جميع حسب و نسبها بالاتر است . در حديث وارد اسـت كـه رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، فـرمـود: كـل حسب و نسب منقطع يوم القيامه الا حسبى و نسبى .(260)يعنى تمام حسبها و نـسبها پاره گردد و به آخر رسد روز قيامت مگر حسب و نسب من .معلوم است حسب و نسب آن حـضـرت روحـانـى و بـاقـى اسـت و از تـمـام عـصبيت هاى جاهليت دور است . آن حسب و نسب روحانى در آن عالم ظهورش بيشتر و كمالش هويداتر است . اين ارتباطهاى جسمانى ملكى ، كـه از روى عـادات بـشـريـه اسـت ، به اندك چيزى منقطع شود، و هيچيك از آنها در عوالم ديـگـر ارزشـى نـدارد، مـگـر ارتـباط در تحت نظام ملكوتى الهى باشد و در سايه ميزان قواعد شرعيه و عقليه باشد كه ديگر آن انفصام و انقطاع ندارد.
    فصل ، در بيان صورت ملكوتيه عصبيت
    در شـرح بـعـضى از احاديث سالقه گذشت كه ميزان در صورتهاى ملكوتى و برزخى و قـيامتى ملكات و قوت آن است ، و آن عالم محل بروز سلطان نفس (است )، و ملك بدن تعصى از آن نـكند. ممكن است در آن عالم انسان به صورت حيوانات يا به صورت شيطان محشور شـود. و در ايـن حـديـث شريف كه ما به شرح آن پرداختيم كه مى فرمايد: كسى كه در دلش حـبـه خـردلى عـصبيت باشد، برانگيزاند خداوند او را با اعراب جاهليت .تواند اشاره به آن معنى كه ذكر شد باشد.
    انسان داراى اين رذيله وقتى از اين عالم منتقل شد، شايد خود را يكى از اعراب جاهليت ببيند كه نه ايمان به خداى تعالى دارد، نه به رسالت و نبوت معتقد است ، و به هر صورت كه صورت آن طايفه است خود را محشور ببيند، و خود نيز نفهمد كه در دنيا اظهار عقيده حقه مى كرده و در سلك امت رسول خاتم ، صلى الله عليه و آله ، منسلك بوده . چنانچه در حديث وارد اسـت كه اهل جهنم اسم رسول الله ، صلى الله عليه و آله ، را فراموش كنند و خود را نـتـوانـنـد مـعـرفـى كـنـنـد، مـگـر بـعـد از آنـكـه اراده حـق تـعـالى بـه خـلاص آنـها تعلق گـيـرد.(261)و چـون ايـن خـلق بـه حـسـب بعضى احاديث از خواص شيطان است ، شايد اعـراب جاهليت و انسان داراى عصبيت جاهليت به صورت شيطان محشور گردد. كافى فى الصحيح عن اءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال ان الملائكة كانوا يحسبون اءن ابليس منهم ، و كـان فـى عـلم الله اءنـه ليـس مـنـهـم ، فـاسـتـخـرج مـا فى نفسه بالحمية و العصب ، فقال : خلقتنى من نار و خلقته من طين .(262)يعنى همانا ملائكه گمان مى كردند كـه شـيطان از آنهاست ، و در علم خدا چنين بود كه او از آنها نيست . پس خارج كرد آنچه در نـفـسـش بـود بـه حـمـيـت و عـصبيت ، پس گفت : مرا خلق كردى از آتش و آدم را خلق كردى از گل .
    پـس اى عـزيـز، بـدان كـكـه ايـن خـلق خـبـيـث از شـيـطـان اسـت ، و اغلوطه آن ملعون و قياس بـاطـل غـلطـش به واسطه اين حجاب غليظ بود. اين حجاب كليه حقايق را از نظر مى برد، بلكه تمام رذايل را محاسن جلوه مى دهد و تمام محاسن غير را رذيله نمايش دهد، و معلوم است كـار انـسـانـى كه جميع اشيا را بر غير واقعيت خود ببيند به كجا منتهى شود. و علاوه بر آنـكـه خـود ايـن رذيـله مـوجـب هـلاك انـسـان اسـت ، مـنـشـاء بـسـيـارى از رذايل نفسانى و مفاسد اخلاقى و اعمالى شود كه ذكر آنها موجب ملالت است .
    پـس ، انـسـان عـاقل كه اين مفاسد را از اين خلق فاسد فهميده و به شهادت صادق مصدوق رسـول اكـرم و اهـل بين معظمش ، صلوات الله عليهم اءجمعين ، اذعان كرد كه اين ملكه انسان را بـه هـلاكـت مـى كـشـاند و اهل آتش مى كند، بايد در صدد علاج نفس برآيد، و اگر خداى نخواسته در دل او از اين خلق به قدر خردلى هست ، خود را از آن پاك و پاكيزه كند كه در وقـت مـهـاجـرت از ايـن عـالم و انـتـقـال بـه عـالم آخـرت و رسـيـدن اجـل مـقـدر پـاك بـاشـد و بـا نـفـس صـافـى مـنـتـقـل شـود. و بـايـد بـدانـد انـسـان كـه مـجـال بـسـيـار كـم اسـت و وقـت تـنـگ اسـت ، زيـرا كـه انـسـان نـمـى دانـد چـه وقـت روز ارتحال اوست .
    اى نـفـس خـبـيـث نـويـسـنـده ، شـايـد در هـمـيـن حـال كـه مـشـغـول نـوشـتـنـى ، اجـل مـقـدر بـرسـد و تـو را بـا ايـن هـمـه رذايـل اخـلاقـى منتقل كند به عالمى كه بازگشت ندارد.
    اى عـزيـز، اى مـطـالعـه كـنـنـده ايـن اوراق ، عـبـرت كـن از حـال ايـن نـويـسـنـده كـه اكـنـون در زيـر خـاك و در عـالم ديـگـر گـرفـتـار اعمال زشت و اخلاق ناهنجار خويش است ، و تا فرصت داشت به بطالت و هوى و هوس عمر عـزيـز را گـذرانـد و آن سـرمـايـه الهـى را ضـايـع و بـاطـل كـرد، تـو مـلتـفـت خـود بـاش كـه نـيـز روزى مـثـل مـايـى و خـودت نـمـى دانـى آن چـه روز اسـت ، شـايـد الان كـه مشغول قرائتى باشد. اگر تعللى كنى ، فرصت از دست مى رود. اى برادر من ، اين امور را تـعـويـق نـيـنـداز كـه تـعـويـق انـداخـتـنى نيست . چه قدر آدمهاى صحيح و سالم با موت ناگهانى از اين دنيا رفتند و ندانيم عاقبت آنها چيست ؟ پس فرصت را از دست مده و يك دم را غـنـيـمـت شـمـار كـه كـار خـيـلى اهميت دارد و سفر خيلى خطرناك است . دستت از اين عالم ، كه مـزرعـه آخـرت اسـت ، اگـر كـوتـاه شـد، ديـگـر كـار گذشته است و اصلاح مفاسد نفس را نـتـوانـى كـرد، جـز حـسـرت و حـيـرت و عـذاب و مذلت نتيجه نبرى . اولياى خدا آنى راحت نـبـودنـد و از فـكـر اين سفر پر خوف و خطر بيرون نمى رفتند. حالات على بن الحسين ، عـليـهـمـا السـلام ، امـام معصوم ، حيرت انگيز است . ناله هاى اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، ولى مطلق ، بهت آور است . چه شده است كه ما اين طور غافليم ؟ كى به ما اطمينان داده جز شـيـطـان كـه كارهاى ما را از امروز به فردا مى اندازد. مى خواهد اصحاب و انصار خود را زيـاد كـنـد و مـا را با خلق خود و در زمره خود و اتباع خود محشور كند. هميشه آن ملعون امور آخـرت را در نـظـر مـا سـهـل و آسـان جـلوه دهـد و ما را با وعده رحمت خدا و شفاعت شـافعين از ياد خدا و اطاعت او غافل كند. ولى افسوس كه اين اشتهاى كاذب است و از دامهاى مكر و حيله آن ملعون است .
    رحـمـت خـدا الان بـه تـو احـاطـه كـرده : رحـمـت صـحـت و سـلامـت و حـيـات و امـنـيـت و هـدايت و عقل و فرصت و راهنمايى اصلاح نفس . در هزاران رحمت گوناگون حق تعالى غوطه ورى و اسـتـفـاده از آنـها نمى كنى و اطاعت شيطان مى كنى . اگر از اين رحمتها در اين عالم استفاده نـكـنـى ، بـدان كـه در آن عـالم نـيز بى بهره هستى از رحمتهاى بى تناهى حق و از شفاعت شـفـيـعـان نـيـز مـحروم مانى . جلوه شفاعت شافعان در اين عالم هدايت آنهاست ، و در آن عالم باطن هدايت شفاعت است . تو از هدايت اگر بى بهره شدى ، از شفاعت بى بهره اى ، و به هـر قـدر هـدايـت شـدى ، شـفـاعـت شـوى . شـفـاعـت رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، مـثـل رحـمـت حق مطلق است ، محل قابل بايد از او استفاده كند. اگر خداى نخواسته شيطان با ايـن وسـايـل ايـمان را از چنگ تو ربود، ديگر قابليت رحمت و شفاعت نخواهى داشت . بلى ، رحـمـت حق سرشار است در دو دنيا، تو اگر طالب رحمتى ، چرا از اين رحمتهاى پياپى كه در اين عالم مرحمت فرموده و بذر رحمتهاى عوالم ديگر است برخوردار نمى شوى . اين همه انـبـيا و اوليا خدا تو را دعوت كردند به خوان نعمت و مهمانخانه الهى ، نپذيرفتى و با يك وسوسه خناس و القاء شيطانى همه را كنار گذاشتى .
    مـحـكـمـات كـتـاب خـدا و مـتـواتـرات احـاديـث انـبـيـا و اوليـا و ضـروريـات عقول عقلا و براهين قطعيه حكما را فداى خطرات شيطانى و هواهاى نفسانى كردى . اى واى به حال من و تو از اين غفلت و كورى و كرى و جهالت !
    فصل ، در عصبيت هاى اهل علم است
    يـكى از عصبيتهاى جاهليت ايستادگى در مطالب علميه است و حمايت كردن از حرفى است كه از خـودش يـا مـعـلمـش يـا شـيـخـش صـادر شـده ، نـه بـراى اظـهـار حـق و ابـطـال بـاطـل . مـعـلوم اسـت ايـن عـصبيت از جهاتى زشت تر و از حيثياتى نارواتر است از سـايـر عـصـبـيـتـها: يكى از جهت متعصب . زيرا كه اهل علم ، كه بايد مربى بنى نوع بشر باشد و شاخه شجره نبوت و ولايت است و به وخامت امور مطلع و عواقب اخلاق فاسده را مى دانـد، اگـر خـداى نـخـواسـتـه خـود عـصـبـيـت جـاهليت داشته باشد و متصف به صفات رذيله شيطانيه باشد، حجت بر او تمامتر و مورد مؤ اخذه بيشتر واقع گردد.
    كـسـى كـه خـود را مـعـرفـى كـنـد بـه ايـنـكـه چـراغ هـدايـت مـردم و شـمـع مـحـفـل انـس و راهـنـمـاى سـعـادت و مـعـرف طـرق آخـرت اسـت ، اگـر خـداى نـخـواسـتـه عـامـل بـه قـول خـود نـبـاشـد و بـاطـنـش بـا ظـاهـر مـخـالف بـاشـد، در زمـره اهـل ريـا و نـفـاق بـه حـسـاب آيـد و از عـلمـاى سـوء و عـالم بـلا عـمـل اسـت كـه جـزاى آن بـزرگـتـر و عـذاب آن اليـمـتـر اسـت ، و مـثـل آنـهـا را در قـرآن كـريـم ذكـر فـرمـوده : بـئس مـثـل القـوم الذيـن كـذبوا بايات الله و الله لا يهدى القوم الظالمين .(263)پس ، بـر اهـل عـلم خيلى لازم است كه اين مقامات را حفظ كنند و خود را كاملا از اين مفاسد پاك كنند تـا هـم اصـلاح آنـهـا شود و هم اصلاح جامعه را كرده وعظ آنها مؤ ثر گردد و پند آنها در قـلوب مـوقـعـيـت پـيـدا كـنـد. فـسـاد عـالم مـوجـب فساد امت شود، و معلوم است فسادى كه ماده فـسـادهـاى ديـگـر شـود و خـطيئه اى كه خطيآت ديگر زايد، بالاتر و بزرگتر است پيش ولى النعم از فساد جزئى غير متعددى .
    و يـكـى ديـگـر (از) جـهـات قـبـاحـت و وقـاحـت ايـن خـلق در اهل علم از ناحيه خود علم است . زيرا كه اين عصبيت خيانت به علم و حق ناشناسى از آن است ، و كـسـى كـه حـامـل بـار ايـن امـانـت گـرديد و مخلع به اين خلعت شد، بايد حفظ حرمت آن را بـنـمـايد و آن را صحيح و سالم به صاحبش تحويل دهد، و اگر تعصب جاهليت كند، البته خيانت به آن كرده و ظلم و تعدى نموده ، و اين خود خطيئه عظيمه اى است .
    و يـكـى ديـگـر از جـهـات قـبـاحـت آن از نـاحـيه طرف است . زيرا كه طرف آن در مباحث علمى اهـل عـلم اسـت ، و او از ودايـع الهـيـه و حـفـظ حـرمتش لازم و هتك آن از حرمات الهيه و موبقات عـظـيـمـه اسـت . و عـصـبـيـتـهـاى بـى مـوقـع گـاه بـاعـث شـود كـه انسان مبتلا به هتك حرمت اهل علم شود. پناه مى برم به خداى تعالى از اين خطيئه بزرگ .
    و يـكـى ديگر از ناحيه متعصب له است ، كه استاد و شيخ انسان است ، كه البته موجب عقوق شود. زيرا كه مشايخ عظام و اساطين كرام ، نضرالله وجوههم ،(264)طرفدارى حق را مـايـل و از بـاطـل گـريزان ، و سخط كنند بر كسى كه براى عصبيت جاهليت حق كشى كند و تـرويـج بـاطـل كـنـد. و البـتـه عقوق روحانى بالاتر است از عقوق جسمانى ، و حق ولادت روحانيه بالاتر است از حق ولادت جسمانيه .
    پـس بـر اهـل علم ، زادهم الله شرفا و عظمة ، لازم و حتم است كه خود را از مفاسد اخلاقى و اعمالى مبرا نمايند، و به حليه اعمال حسنه و اخلاق كريمه مزين نمايند، و خود را از منصب شـريـفـى كـه حـق تـعالى به آنها مرحمت فرموده منخلع ننمايند، كه خسران آن را جز خداى تعالى كسى نداند. والسلام .
    الحديث التاسع
    حديث نهم
    بـالسـنـد المـتـصـل الى ثـقه الاسلام محمد بن يعقوب الكلينى ، عن محمد بن يحيى ، عن اءحـمـد بن محمد بن عيسى ، عن محمد بن سنان ، عن عون القلانسى ، عن ابن اءبى يعفور، عن اءبى عبدالله ، عليه السلام ، قال : من لقى المسلمين بوجهين و لسانين ، جاء القيامة و له لسانان من نار.(265)
    ترجمه :
    حـضرت صادق ، سلام الله عليه ، فرمود: كسى كه ديدار كند مسلمانان را به دو رو و دو زبان ، بيايد روز قيامت و حال اينكه از براى اوست دو زبان آتشى .
    شـرح مـعـنـى دورويـى بـيـن مـسـلمـانـان آن اسـت كـه انـسـان ظـاهـر حال و صورت ظاهرش را به آنها طورى نمايش   دهد كه باطن قلب و سريره اش به خلاف اوسـت . مـثـلا در ظـاهـر نـمـايـش دهـد كـه من از اهل مودت و محبت شما هستم و با شما صميميت و خـلوص دارم ، و در بـاطـن به خلاف آن باشد، و در نزد آنها معامله دوستى و محبت كند، و در غياب آنها غير آن باشد.
    و مـعنى دو زبانى آن است كه با هر كس ملاقات كند از او تعريف كند و مدح نمايد يا اظهار دوستى و چاپلوسى كند، و در غياب او به تكذيب او و غيبتش قيام كند.
    بـنـابـرايـن تـفـسـير، صفت اول نفاق عملى است ، و صفت دوم نفاق قولى است . و شايد كه حـديـث شـريف اشاره باشد به صفت زشت نفاق ، و چون اين دو صفت از اظهر صفات و اخص خـواص مـنـافـقـان اسـت ، بـه ذكـر آنـهـا بـالخـصـوص   پـرداخـتـه . و نـفـاق يـكـى از رذايـل نـفـسانيه و ملكات خبيثه است كه اينها آثار آن است ، و از براى آن درجات و مراتبى است . و ما انشاءالله در ضمن چند فصل به ذكر مراتب و مفاسد آن و علاج آن به قدر مقدور مى پردازيم .
    فصل ، در بيان مراتب نفاق است
    بدان كه از براى نفاق و دورويى ، مثل ساير اوصاف و ملكات خبيثه يا شريفه ، درجات و مراتبى است در جانب شدت و ضعف . هر يك از اوصاف رذيله را كه انسان در صدد علاج آن بـرنـيـايـد و پـيـروى از آن نـمـايـد، رو بـه اشـتـداد گـذارد. و مـراتـب شـدت رذايـل چـون شـدت فـضـايـل غـيـر مـتـنـاهـى اسـت . انـسـان اگـر نـفـس امـاره را بـه حـال خـود واگذار كند، به واسطه تمايل ذاتى آن به فساد و ناملايمات عاجله نفسانيه و مـسـاعـدت شـيـطـان و وسـواس خـنـاس مـيـل بـه فـسـاد كـنـد، و رذايـل آن در هـر روز رو به اشتداد و زيادت گذارد تا آنجا رسد كه آن رذيله اى كه از آن پيروى كرده صورت جوهريه نفس و فصل اخير آن گردد و تمام مملكت ظاهر و باطن در حكم آن در آيد.
    پـس ، اگر آن رذيله رذيله شيطانيه باشد، همچون نفاق و دورويى كه از خواص آن ملعون اسـت ـ چـنـانـچـه قرآن شريف از آن خبر داده بقوله : و قاسمعما انى لكما لمن الناصحين .(266)قـسـم خـورد از بـراى حضرت آدم و حوا، سلام الله عليهما، كه من از پند دهندگان شما هستم .با آنكه به خلاف آن بود ـ مملكت تسليم شيطان شود، و صورت اخيره نفس و باطن ذات و جوهر آن صورت شيطان گردد، و صورت ظاهر آن نيز در آن دنيا مـمـكـن اسـت صـورت شـيـطـان بـاشـد، گـرچـه در ايـن جـا بـه صـورت و شكل انسانى است .
    پـس ، اگـر انـسـان از ايـن صفت جلوگيرى نكند و نفس را سرخود كند، به اندك زمان چنان مـهـار گـسيخته شود كه تمام همت و همش را مصروف اين رذيله كند، و با هر كس ملاقات كند بـا دورويـى و دو زبـانى ملاقات كند، و خلط و آميزش با كسى نكند جز آنكه آلوده باشد بـه كـدورت دورنـگـى و نـفاق ، و جز منافع شخصى و خودخواهى و خودپرستى چيزى در نظرش نباشد، و صداقت و صميميت و همت و مردانگى را بكلى زير پا نهد و در تمام كارها و حـركـات و سـكـنـات دو رنـگـى را بـه كـار برد، و از هيچ گونه فساد و قباحت و وقاحت پرهيز نكند. چنين شخصى از زمره بشريت و انسانيت دور و با شياطين محشور است .
    ايـنـهـا كـه گـفته شد به حسب مراتب شدت و ضعف در خود جوهر نفاق بود، و نيز به حسب مـتعلق فساد آن فرق دارد. زيرا كه گاهى نفاق كند در دين خدا، و گاهى در ملكات حسنه و فـضـايـل اخـلاق ، و گـاهـى در اعـمـال صـالحـه و مـناسك الهيه ، و گاهى در امور عاديه و مـتـعـارفـات عـرفـيـه . و هـمـيـن طـور گـاهـى نـفـاق كـنـد بـا رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، و ائمه هدى ، عليهم السلام ، و گاهى با اوليا و علما و مـؤ مـنـيـن ، و گـاهـى بـا مـسـلمـانـان و سـايـر بـنـدگـان خـدا از ملل ديگر.
    البـتـه ايـنـهـا كـه ذكـر شـد در زشـتـى و وقاحت و قباحت فرق دارند، گرچه تمام آنها در اصل خباثت و زشتى شركت دارند و شاخ و برگ يك شجره خبيثه هستند.
    فصل : صورت ملكوتى نفاق
    نـفـاق و دورويـى عـلاوه بر آنكه خود صفتى است بسيار قبيح و زشت كه انسان شرافتمند هـيـچـگـاه متصف به آن نيست و داراى اين صفت از جامعه انسانيت خارج ، بلكه با هيچ حيوانى نـيـز شـبـيـه نـيـسـت ، و مـايـه رسـوايـى و سـرشـكـسـتـگـى در ايـن عـالم پـيـش اقـران و امـثال است ، ذلت و عذاب اليم در آخرت است ، و به طورى كه در حديث شريف ذكر فرموده صـورتـش در آن عـالم آن اسـت كـه انـسـان بـا دو زبـان از آتـش مـحـشـور گردد، و اسباب رسـوايـى او پـيـش خـلق خـدا و سـرافـكندگى او در محضر انبياء مرسلين و ملائكه مقربين گـردد. و شـدت عـذابش نيز از اين روايت مستفاد شود، زيرا كه اگر جوهر بدن جوهر آتش شد، احساس شديدتر و الم بيشتر گردد. پناه مى برم به خدا از شدت آن .
    و در حـديـث ديگر وارد است كه رسول خدا، صلى الله عليه و آله ، فرمود: مى آيد روز قـيـامت آدم دورو، در صورتى يكى از دو زبانش از پشت سرش خارج شده و يكى از آنها از پـيـش رويـش ، و هـر دو زبان آتش گرفته و تمام جسدش را آتش زده اند. پس از آن گفته شـود ايـن اسـت كـسـى كه در دنيا دورو بود و دو زبان بود، معروف شود با اين روز قيامت .(267)و مشمول آيه شريفه است كه مى فرمايد: و يقطعون ما اءمرالله به اءن يوصل و يفسدون فى الارض اءولئك لهم اللعنة ولهم سوء الدار.(268)سر منشاء بـسـيارى از مفاسد و مهالك است كه هر يك دنيا و آخرت انسان را ممكن است به باد فنا دهد، از قـبـيـل تـفـتـيـن نـمـودن ، كـه بـه نـص قـرآن كـريـم از قتل نفس بزرگتر است ،(269)و مثل نميمه ، كه حضرت باقر، عليه السلام ، فرمايد: محرمة الجنة على القتاتين المشائين بالنميمة .(270)يعنى حرام است بهشت بر سـخـن چـيـنـهـايـى كـه كـارشـان آن بـاشـد كـه راه رونـد در نـمـيمه و سخن چينى .، و مـثل غيبت ، كه شديدتر است از زنا به فرموده پيغمبر،(271)صلى الله عليه و آله ، و مثل ايذاء مؤ من و سب او و هتك ستر و كشف سر او، و غير اينها كه هر يك از آنها براى هلاكت انسان سببى مستقل است .
    و بـدان كـه داخـل اسـت در نـفاق و دورويى كنايات و اشارات و غمز و لمزهايى كه بعضى نسبت به بعضى دارند، با آنكه در مقابل آنها اظهار دوستى و صميميت كنند. و انسان بايد خيلى مواظبت از حال خود كند و در اطوار و اعمال خود دقيق شود كه مكايد نفس و دامهاى شيطان خـيـلى دقـيـق اسـت و كـمـتـر شخصى مى تواند از آن نجات پيدا كند. ممكن است انسان با يك اشـاره در غـيـر مـوقع يا يك كنايه بيجا از اهل دورويى و دوزبانى به شمار آيد. و شايد انـسـان تـا آخـر عـمر مبتلاى به اين رذيله باشد و خود را صحيح و سالم و پاك و پاكيزه پـنـدارد. پـس ، انسان بايد مثل طبيب دلسوز حاذقى و پرستار شفيق مطلعى از حالات نفس و اعمال و اطوار خود مواظبت كند، و هيچ گاه از مراقبت كوتاهى نكند و بداند كه هيچ مرضى از امراض قلبيه مستورتر نيست و در عين حال كشنده تر نيست ، و هيچ پرستارى نبايد شفيقتر و دلسوزتر از انسان به خودش باشد.
    فصل ، در علاج نفاق است
    بـدان كـه عـلاج ايـن خـطـيـئه بـزرگ و نقص عظيم دو چيز است : يكى تفكر در مفاسدى كه مـتـرتـب بـر ايـن رذيـله اسـت : چه در اين دنيا كه اگر انسان به اين صفت معرفى شد، از انـظـار مـردم مـى افـتـد و رسـواى خـاص و عـام مـى شـود و بـى آبـرو پـيـش   همه اقران و امـثـال مـى گـردد و از مـجـالس خـود طـردش كـنـنـد و از مـحافل انس باز ماند، و از كسب كمالات و رسيدن به مقاصد باز ماند. و انسان با شرف و وجـدان بـايـد خـود را از ايـن نـنـگ شرف سوز پاك كند كه گرفتار اين ذلتها و خواريها نگردد. و چه در عالم ديگر كه عالم كشف اسرار است ، و هر چه را در اين عالم از نظر مردم پـوشـانـيد در آن جا نتواند مستور كرد. و در آن جا مشوة الخلقة با دو زبان از آتش محشور گردد و با منافقان و شياطين معذب شود.
    پـس ، انـسـان عـاقل كه اين مفاسد را ديد و از براى اين خلق جز زشتى و پليدى نتيجه اى نـديـد، بـر خـود حـتـم و لازم كـنـد كـه ايـن صـفـت را از خـود دور كند، و وارد شود در مرحله عـمـل كـه طـريـقـه ديـگـر عـلاج نـفـس اسـت و آن چـنـان اسـت كـه انـسـان مـدتـى بـا كـمـال دقـت مـواظـبـت كـنـد از حـركـات و سـكـنـات خـود و كـامـلا مـداقـه در اعـمـال خـويـش كـنـد، و بـرخـلاف خـواهـش و آرزوى نـفـس اقـدام كـنـد و مـجـاهـده نـمـايـد، و اعـمـال و اقـوال خـود را در ظـاهـر و بـاطـن خـوب كـند و تظاهرات و تدليسات را عملا كنار گذارد، و از خداى متعال در خلال اين احوال توفيق طلب كند كه او را بر نفس اماره و هواهاى آن مـسـلط كـنـد و در ايـن اقـدام و عـلاج بـا او هـمـراهـى فـرمـايـد. خـداونـد تبارك و تعالى فـضـل و رحـمـتش بر بندگان بى پايان است ، و هر كس به سوى او و اصلاح خود قدمى بـردارد، بـا او مـسـاعـدت فـرمـايـد و از او دسـتـگـيـرى نـمـايـد. و اگـر چـنـدى بـديـن حـال بـاشـد، امـيـد اسـت كـه نـفـس صـفـا پـيـدا كـنـد و كـدورت نـفـاق و دورويـى از او زايـل گـردد و آيـيـنـه قلب و باطنش از اين رذيله پاك و پاكيزه گردد و مورد الطاف حق و رحـمـت ولى النـعمه حقيقى گردد، زيرا كه مبرهن است و به تجربه نيز پيوسته است كه نـفـس تـا در ايـن عـالم اسـت از اعـمـال و افـعـال صـادره از خـود مـنـفـعـل مـى گـردد، چـه اعـمـال صـالحـه و چـه فـاسـده ، در هـر يـك از اعـمـال در نـفـس اثـرى حـاصل شود: اگر عمل نيكو و صالح است ، اثر نورانى كمالى ، و اگـر بـه خـلاف آن اسـت ، اثـر ظـلمـانـى نـاقـص در آن حـاصـل شـود تـا يـكـسـره قـلب يا نورانى شود يا ظلمانى و منسلك در سلك سعدا شود يا اشـقـيـا. پس ، تا در اين دار عمل و منزل زراعت هستيم ، با اختيار خود مى توانيم قلب را به سـعـادت يـا شـقـاوت كـشـانـيـم و رهـيـن اعـمـال و افـعـال خـود هـسـتـيـم . فـمـن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره .(272)
    فصل ، در بيان بعض اقسام نفاق است
    بـدان اى عـزيـز، كـه يـكـى از مـراتـب نـفـاق و دورويـى و دوزبـانـى نـفـاق بـا خـداونـد مـتعال و دورويى كردن با مالك الملوك و ولى النعم است ، كه ما در اين عالم مبتلاى به آن هستيم و از آن غافليم ، و پرده هاى ضخيم جهل و نادانى و حجابهاى ظلمانى خودخواهى و حب دنيا و نفس به طورى آن را به ما مستور كرده كه بعيد است تا پس از كشف سراير و رفع حـجـب و كـوچ كـردن از عالم طبيعت و رخت بستن از دار غرور و نشئه غفلت انگيز تنبه بر آن پـيـدا كـنـيـم . اكـنـون بـه خـواب غـفلت فرو رفته و سكر طبيعت و مستى هواى و هوس ما را گرفته و تمام زشتيها و اخلاق و اعمال و اطوار فاسده را در نظر ما خوب و زيبا جلوه مى دهد. يك وقت هم كه از خواب بيدار شويم و از اين مستى و سرگرمى به خود آييم ، كار از دسـت رفـتـه و در زمـره مـنـافـقـان و دورو و دوزبـان محشور شده با دو زبان از آتش يا دو صورت مشوة زشت محشور شويم ، و هر چه فرياد كنيم : رب ارجعون ،(273)كلا جواب داد.
    و ايـن دورويـى چـنان است كه من و تو در تمام مدت عمر اظهار كلمه توحيد و دعوى اسلام و ايمان ، بلكه محبت و محبوبيت ، مى كنيم ، هر كدام هر قدر اشتها داريم دعوى مى كنيم : اگر از عـامـه خـلق و عـوام هـسـتـيـم ، دعـوى اسـلام و ايـمـان يـا زهـد و خـلوص كـنـيـم و اگـر از اهـل عـلم و فـقـاهـت هـسـتـيـم دعـوى كـمـال اخـلاص و ولايـت و خـلافـت رسـول كـنـيـم ، و مـتـشـبـث مـى شـويـم بـه قـول مـنـقـول از رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله : اللهـم ارحـم خـلفـائى (274)و قـول صـاحـب الامـر، روحـى له الفـداء: انـهـم حـجـتـى ،(275)و سـايـر اقـوال مـنـقـوله از ائمـه هـدى ، سـلام الله عـليـهـم ، در شـاءن عـلمـا و فـقـهـا.و اگر از اهـل علوم عقليه هستيم ، دعوى ايمان حقيقى برهانى و خود را صاحب علم اليقين و عين اليقين و حـق اليـقـيـن دانـيم . ديگر مردم را ناقص العلم و الايمان شماريم ، و آيات قرآنى و احاديث شـريـفـه را در شـاءن خـود فـرو خـوانـيـم . و اگـر از اهـل عـرفـان و تـصـوفيم ، دعوى معارف و جذبه و محبت و فناء فى الله و بقاء باالله و ولايت امر، و هر چه از اين مقوله الفاظ جالب در نظر آيد مى نماييم . و همين طور هر طايفه اى از مـا بـه زبـان قـال و ظهور حال دعوى مرتبه اى از براى خود كند و نمايش حقيقتى از حقايق رايجه را دهد. پس ، اگر اين ظاهر با باطن موافق شد و اين علن با سر مطابق افتاد و در اين دعوى صادق و مصدق بود، هنيئا له و لارباب النعيم نعيمهم .(276)و الا اگر مـثـل نـويـسـنـده روسـيـاه زشـت مـشـوه الخـلقـه باشد، بداند كه از زمره منافقان و در سلك دورويـان و دوزبـانـان اسـت ، و به علاج خود قيام كند و تا فرصت از دست نرفته براى حال بدبختى خود و روز ذلت و ظلمت خود فكرى نمايد.
    اى عـزيـز مـدعـى اسـلام ، در حـديـث شـريـف كـافـى از حـضـرت رسـول ، صـلى الله عـليـه و آله ، مـنـقول است : المسلم من سلم المسلمون من يده و لسانه .(277)مـسـلمـان كسى است كه مسلمانان سالم باشند از دست و زبان او.چه شـده اسـت كـه مـن و تـو بـه هـرانـدازه كـه قـدرت داشـتـه بـاشـيـم و دستمان برسد آزار زيـردسـتـان را روا مـى داريـم و از ايـذا و ظـلم بـه آنـهـا مضايقه نداريم ، و اگر با دست نـتـوانـسـتـيـم آزارشـان كـنـيـم ، بـا تـيـغ زبـان در حـضـور آنـهـا، و وگـرنـه در غـيـاب اشـتغال به كشف اسرار و هتك استار آنها پيدا مى كنيم و به تهمت و غيبتشان مى پردازيم . پـس ، مـا كـه مـسـلمـان از دست و زبانمان سالم نيستند، دعوى اسلاميتمان مخالف با حقيقت و قلبمان مخالف با علنمان است ، پس در زمره منافقان و دورويانيم .
    اى مدعى ايمان و خضوع قلب ، در بارگاه ذوالجلال اگر تو به كلمه توحيد ايمان دارى و قلبت يكى پرست و يكى طلب است و الوهيت را جز براى ذات خداى تعالى ثابت ندانى ، اگـر قـلبـت مـوافـق بـا ظـاهـر است و باطنت موافق با دعويت است ، چه شده است كه براى اهل دنيا اين قدر قلبت خاضع است ؟ چرا پرستش آنها را مى كنى ؟ جز اين است كه آنها را مؤ ثر در اين عالم مى دانى و اراده آنها را نافذ و زر و زور را مؤ ثر مى دانى ؟ چيزى را كه كاركن در اين عالم نمى دانى اراده حق تعالى است . پيش تمام اسباب ظاهرى خاضعى ، و از مـؤ ثـر حـقـيـقـى و مـسـبـب جـمـيـع اسـبـاب غـافـل ـ بـا هـمـه حـال دعـوى ايـمان به كلمه توحيد مى كنى ! پس ، تو نيز از زمره مؤ منان خارج و در سلك منافقان و دوزبانان محشورى .
    و اى مـدعى زهد و اخلاص ، اگر تو مخلص هستى و براى خدا و دار كرامت او زهد از مشتهيات دنـيـا مـى كـنـى ، چـه شـده اسـت كـه از مـدح و ثـنـاى مـردم ، كـه فـلان اهـل صـلاح و سـداد اسـت ، ايـن قـدر خـوشـحـال مـى شـوى و در دل غنج و دلال مى كنى ، و براى همنشينى با اهل دنيا و زخارف آن جان مى دهى ، و از فقرا و مـسـاكـيـن فـرار مى كنى ؟ پس ، بدان كه اين زهد و اخلاص حقيقى نيست . زهد از دنيا براى دنـيـاسـت ، و قـلبـت خـالص از بـراى حـق نـيـسـت ، و در دعـواى خود كاذبى و از دورويان و منافقانى .
    و اى مـدعـى ولايـت از جـانـب ولى الله و خـلافـت از جـانـب رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله ، اگـر مـطـابـق حديث شريف احتجاج هستى صائنا لنـفـسـه ، حـافظا لدينه ، مخالفا على هواه ، مطيعا لامره مولاه .(278)و اگر برگ شـاخـه ولايـت و رسـالتـى و مـايـل بـه دنـيـا نـيـسـتـى ، و مـايـل بـه قـرب سـلاطـيـن و اشـراف و منزجر از مجالست با فقرا نيستى ، اسمت مطابق با مـسمى و از حجج الهيه در بين مردم هستى ، و الا در زمره علماء سوء و در زمره منافقان ، و از طـوايـف ديـگر كه ذكر شد حالت بدتر و عملت زشت تر و روزگارت تباهتر است ، زيرا كه حجت بر علما تمامتر است .
    و اى مـدعـى حكمت الهى و علم به حقايق و مبداء و معاد، اگر عالم به حقايق و ربط اسباب و مـسـبـبـاتـى ، و اگـر راسـتـى عـالم بـه صـور بـرزخـيـه و احـوال بـهـشت و دوزخى ، بايد آرام داشته باشى و تمام اوقات خود را صرف تعمير عالم باقى نمايى و از اين عالم و مشتهيات آن فرار كنى . تو مى دانى كه چه مصيبتها در پيش اسـت و چه ظلمتها و عذابهاى طاقت فرسايى در جلو است ، پس چرا از حجاب الفاظ و مفاهيم قـدمـى بـيـرون نـگـذاشـتـى و ادله و بـراهـيـن حـكـيـمـه در دلت بـه قـدر بال مگسى تاءثير نكرده ؟ پس با اين حال بدان كه از زمره مؤ منين و حكما خارج و در صف منافقان محشورى .
    و واى به حال كسى كه صرف عمر و همت در علوم مابعدالطبيعه كرده و سكر طبيعت نگذاشت لااقل يكى از حقايق در قلب او وارد شود.
    اى مـدعـى مـعـرفـت و جـذبـه و سـلوك و مـحـبـت و فـنـا، تـو اگـر بـراسـتـى اهـل الله و اصـحـاب قـلوب و اهـل سـابـقـه حـسـنـايـى ، هـنـيـئا لك ! ولى اين قدر شطحيات (279)و تلوينات (280)و دعويهاى جزاف ، كه از حب نفس و وسوسه شيطان كشف مـى كـنـد، مـخـالف بـا مـحـبـت و جـذبه است : ان اءوليائى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى .(281)تـو اگـر از اوليـاى حق و محبين و مجذوبينى ، خداوند مى داند، به مردم اين قـدر اظـهـار مـقـام و مـرتـبـت مكن ، و اين قدر قلوب ضعيفه بندگان خدا را از خالق خود به مـخـلوق مـتوجه مكن و خانه خدا را غضب مكن . بدان كه اين بندگان خدا عزيزند و قلوب آنها پـرقيمت است ، بايد صرف محبت خدا شود، اين قدر با خانه خدا بازى مكن و به ناموس او دست رازى مكن : فان للبيت ربا.(282)پس اگر در دعوى خود صادق نيستى ، در زمره دورويـان و اهـل نـفـاقـى . بـگـذرم ، و بـيـش از ايـن طول كلام سزاوار من روسياه نيست .
    اى نـفـس لئيـم نـويـسـنـده كـه اظـهـار مـى كـنى بايد فكرى براى روز سياه كرد و از اين بدبختى بايد خود را نجات داد، اگر راست مى گويى و قلبت با زبانت همراه است و سر و علنت موافق است ، چرا اين قدر غافلى و قلبت سياه و شهوات نفسانيه بر تو غالب است و هـيـچ در فـكـر سـفـر پـر خـطـر مـرگ نـيـسـتـى . عـمـرت گـذشـت و دست از هوى و هوس   بـرنـداشـتـى ، عـمـرى را در شـهـوت و غـفـلت و شـقـاوت گـذرانـدى . عـنـقـريـب اجـل مـى رسـد و پايبند و گرفتار اعمال و اخلاق زشت و ناهنجار خودى . تو خود واعظ غير مـتـعـظـى و در زمـره مـنـافـقـان و دورويـانـى ، و بـيـم آن اسـت كـه اگـر بـه ايـن حال بگذرى ، با دو زبان از آتش و دو صورت از آتش محشور شوى .
    خـداونـدا، مـا را از ايـن خـواب طـولانـى بـيـدار كـن ، و از مـسـتـى و بـيخودى هشيار فرما، و دل مـا را بـه نـور ايمان صفا بده ، و به حال ما ترحم فرما، ما مرد اين ميدان نيستيم ، تو خود ما را دستگيرى نما و از چنگال شيطان و هواى نفس نجات بده . بحق اءوليائك محمد و آله الطاهرين ، صلوات الله عليهم اجمعين .
    الحديث العاشر
    حديث دهم
    بـالاسـنـاد المـتـصـلة الى رئيـس المـحـدثـين ، محمد بن يعقوب ، رضوان الله عليه ، عن الحسين بن محمد، عن معلى بن محمد، عن الوشاء عن عاصم بن حميد، عن اءبى حمزة ، عن يحيى بـن عـقـيـل قـال : قـال اءمـيرالمؤ منين ، عليه السلام : انما (انى ن خ ) اءخاف عليكم اثنتين : اتـبـاع الهـوى ، و طـول الامـل . امـا اتـبـاع الهـوى فـانـه يـصـدعـن الحـق و اءمـا طول الامل ، فينسى (فانه ينسى ن خ ) الاخرة .(283)
    ترجمه :
    يـحـيى بن عقيل گفت فرمود اميرالمؤ منين عليه السلام : همانا نترسم من بر شما مگر دو چيز را: پيروى هوى ، و درازى اميد. اما پيروى هوى ، پس همانا او باز مى دارد از حق ، و اما درازى اميد، پس از ياد مى برد آخرت را.
    شـرح هـوى بـه حـسـب لغت دوست داشتن و اشتهاست ، و فرقى در متعلق نكند، خواه چيز خوب ممدوحى باشد يا زشت مذمومى . ولى غالب استعمالات آن در مشتهيات مذمومه است : يـا بـراى آنـكـه غالبا نفس مايل است نه به هوس رانى و شهوات مذمومه ، يا براى آنكه بـه حـسـب مـقـتـضـا طـبـيـعـت نـفـس مـايـل اسـت بـه شهوات باطله و هواهاى نفسانيه اگر مهار عـقـل و شـرع نـبـاشـد. و امـا احـتـمـال حـقـيـقـت شـرعـيـه (284)چـنـانـچـه بـعـضى محققين فرمودند،(285)بعيد است .
    و صد از شى ء به معناى منع و اعراض و صرف از آن آمده و همه مناسب است . ولى اين جا به معنى منع و صرف است ، زيرا كه صد به معناى اعراض ، لازم اسـت . مـا انـشـاءالله در ضـمـن دو مـقـام بـه ذكـر فـسـاد ايـن دو خـصـلت و كـيـفـيـت مـنـع اول از حق ، و از ياد بردن دوم آخرت را مى پردازيم . و از خدا توفيق مى طلبيم .
    مـــقـــام اول : در ذم اتـــبـــاع هـــواى نـــفـــس و در آن چـنـدفصل است
    فـــصـــل ، در بـــيـــان آنـــكـــه انـــســـان در ابـــتـــداء امـــر حـيـوابالفعل است
    بـدان كـه نـفـس انـسـانـى گرچه به يك معنى ، كه اكنون ذكر آن از مقصود ما خارج است ، مـفـطـور بـر تـوحـيـد بـلكـه جـمـيـع عـقـايـد حـقـه اسـت ولى از اول ولادت آن در ايـن نـشـئه و قـدم گـذاشـتن در اين عالم ، با تمايلات نفسانيه و شهوات حـيـوانـيـه نـشـو و نـمـا كـنـد، مگر كسى كه مؤ يد من عندالله باشد و حافظ قدسى داشته بـاشـد. و آن چـون از نـوادر وجـود اسـت ، جـزو حـسـاب مـا نـيـايـد، مـا مـتـعـرض حال نوع هستيم .
    و در مـقام خود مبرهن است كه انسان در اول پيدايش ، پس از طى منازلى ، حيوان ضعيفى است كـه جـز بـه قـابـليـت انسانيت امتيازى از ساير حيوانات ندارد. و آن قابليت ميزان انسانيت فعليه نيست .
    پـس ، انـسـان حـيـوانى بالفعل است در ابتداى ورود در اين عالم ، و در تحت هيچ ميزان جز شريعت حيوانات ، كه اداره شهوت و غضب است ، نيست . و چون اين اعجوبه دهر ذات جامع يا قـابـل جـمـعـى اسـت ، از ايـن جـهـت بـراى اداره آن دو قـوه صـفـات شـيـطـانـى را از قـبـيـل كـذب و خـديعه و نفاق و نميمه و ساير شيطنتهاى ديگر نيز به كار مى برد، و با هـمـيـن سـه قـوه ، كـه اصـول مـفسدات و مهلكات است ، ترقى كند، و اينها نيز در او نمو و تـرقـى روز افـزون نـمـايـند. و اگر در تحت تاءثير مربى و معلمى واقع نشود، پس از رسـيـدن بـه حـد رشد و بلوغ يك حيوان عجيب و غريبى شود كه در هر يك از شئون مذكوره گـوى سـبقت از ساير حيوانات و شياطين ببرد، و از همه قويتر و كاملتر در مقام حيوانيت و شـيـطـنت شود. و اگر بر همين حال روزگار بر او بگذرد، و جز تبعيت هواى نفس در شئون ثـلاثـه نـكـنـد، هـيـچـيـك از مـعـارف الهـيـه و اخـلاق فـاضـله و اعمال صالحه در او بروز نكند، بلكه جميع انوار فطريه او نيز خاموش گردد.
    پـس ، تـمـام مراتب حق كه از اين سه مقام كه ذكر شد، يعنى معارف الهيه و اخلاق و ملكات فـاضـله و اعـمـال صـالحـه ، خـارج نـيـسـت ، زيـر پـاى هـواهـاى نـفـسـانـيـه پايمال گردد، و متابعت از تمايلات نفسانيه و ملايمات حيوانيه نگذارد در او حق به هيچيك از مـراتـب جـلوه كـنـد، و كـدورت و ظـلمـت هـواى نـفـس تـمـام انـوار عـقـل و ايـمـان را خـامـوش كـند، و ولادت ثانويه ، كه ولادت انسانيه است ، از براى او رخ ندهد، و در همان حال بماند و ممنوع و مصدود از حق و حقيقت شود تا آنكه از اين عالم با همين حـال رحلت كند. و در آن عالم ، كه كشف سريره شود، خود را جز حيوان يا شيطانى نيابد، و از انـسـان و انـسـانـيـت اصـلا يـادى نـكـنـد، و در آن حال در ظلمتها و عذابها و وحشتهاى بى پايان بماند تا خداى تعالى چه خواهد.
    پـس ، ايـن حـال تـبـعـيـت كـامـل اسـت از هـواى نـفـس ، كـه مـنـع كامل كند از حق . و از اينجا مى توان فهميد كه ميزان بازماندن از حق متابعت هواى نفس است ، و مـقـدار بـازمـانـدن نـيـز مـتقدر شود به مقدار تبعيت . مثلا اگر به واسطه تعليم انبيا و تـربـيـت عـلمـا و مـربـيـان ، مـمـلكـت انـسـانـيـت ايـن انـسـان كـذايـى ، كـه در اول ولادت بـا آن سـه قـوه هـمـاغـوش بـود و بـا تـرقـى و تـكـامـل او آنها نيز ترقى و تكامل مى كردند، در تحت تاءثير تربيت واقع شد، و كم كم تسليم قوه مربيه انبيا و اوليا، عليهم السلام ، گرديد، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آنـكه قوه كامله انسانيه ، كه در او به طريق استعداد و قابليت وديعه گذاشته شده بود، فـعـليـت پـيـدا كندو ظهور نمايد و تمام شئون و قواى مملكت برگردد به شاءن انسانيت . شـيـطـان ايـمـان آورد بـه دسـتـش ، چـنـانـچـه در دسـت رسـول اكـرم ، صـلى الله عـليـه و آله ، ايـمـان آورد، فـرمـود: ان شـيـطـانى آمن بيدى .(286)
    شـيـطـان من به دست من ايمان آورد.و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود، به طورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان پيماى راه آخرت شود و ابـدا سـرخـودى نـكـنـد و چـمـوشـى نـنـمايد. و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عـدل و شـرع ، عـدالت در مـمـلكـت بـروز كـنـد و حـكـومـت عـادله حـقـه تشكيل شود كه كاركن در آن و حكمفرماى در آن حق و قوانين حقه باشد، و قدمى برخلاف حق در آن گذاشته نشود و بكلى از باطل و جور عارى و برى گردد.
    پـس ، هـمـان طـور كـه مـيـزان در منع حق و صد آن اتباع هواى نفس است ، ميزان در جلب حق و پـيـدايـش آن مـتـابـعـت شـرع و عـقـل اسـت . و بـيـن ايـن دو مـنـزل ، كـه يـكـى مـتـابـعـت كـامـله هـواى نـفـس اسـت و ديـگـرى مـتـابـعـت مـتـلقـه كـامـله عقل است ، منازل غير متناهيه است ، به طورى كه هر قدمى كه به تبعيت هواى نفس برداشته شـود، بـه هـمـان انـدازه مـنـع از حـق كـنـد و حـجـاب از حـقـيـقـت شـود و از انـوار كـمـال انـسـانـيـت و اسـرار وجـود آدمـيـت مـحـجوب گردد، و به عكس ، هر قدمى كه برخلاف ميل نفس و هواى آن بردارد، به همان اندازه رفع حجاب شود و نور حق در مملكت جلوه كند.
    فصل ، در ذم اتباع هوى است
    خداوند تبارك و تعالى در ذم اتباع نفس و هواى آن مى فرمايد: و لا تتبع الهوى فيضلك عـن سبيل الله .(287)پيروى هواى نفس مكن كه گمراه كند ترا از راه خدا.و در آيه ديگر فرمايد: و من اءضل ممن اتبع هواه بغير هدى من الله .(288)كيست گمراهتر از كسى كه پيروى هواى خود كند بى راهنمايى از خدا.
    و در كـافـى شـريـف سـنـد بـه حـضـرت بـاقـر، عـليـه السـلام ، رسـانـد: قـال : قـال رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله : يـقـول الله عـزوجـل : و عـزتـى و جـلالى و عـظـمتى و كبريائى و نورى و علوى و ارتفاع مـكـانى لا يؤ ثر عبد هواه على هواى الا شتت عليه اءمره و لبست عليه دنياه و شغلت قلبه بها، و لم اوته منها الا ما قدرت له . و عزتى و جلالى و عظمتى و نورى و علوى و ارتفاع مـكـانـى لا يـؤ ثـر عـبـد هـواى على هواه الا استحفظته ملائكتى و كفلت السموات و الارضين رزقه ، و كنت له من وراء تجارة كل تاجر و اءتته الدنيا و هى راغمة .(289)
    پـيـغـمـبـر، صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ، فـرمـود: خـداى عزوجل مى فرمايد: قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و علو و ارتفاع مكانتم كه اختيار نـكـنـد بـنـده اى هـواى خودش را بر هواى من ، مگر آنكه به تفرقه اندازد كارش را و درهم نـمـايـم دنـيـايـش را و مـشـغـول فـرمـايـم بـه دنـيـا قـلبـش را، و حـال آنـكـه نـدهـم بـه او از آن مـگـر آنـچـه مـقـدر فـرمـودم بـراى او. و بـه عـزت و جلال و عظمت و نور و بزرگى و رفعت و مكانتم قسم است كه اختيار نكند بنده هواى مرا بر هـواى خـود، مـگـر آنـكـه مـلائكـه مـن حـفـظ كـنـنـد او را، و مـتـكـفـل شوند آسمانها و زمينها روزى او را، و مى باشم من از براى او از دنباله تجارت هر تاجر. (يعنى من براى او تجارت كنم و روزى او رسانم ) و بيايد او را دنيا در صورتى كـه مـنـقـاد و ذليـل اوسـت .يـعـنـى بـا آنـكـه قـلبـش از او مـنـصـرف اسـت بـاز به او اقبال كند، پس خوار و ذليل پيش او باشد.
    و ايـن حـديـث شـريـف از مـحـكـمـات احـاديـث اسـت كـه مـضـمـومنش شهادت دهد كه از جستجوشمه زلال علم خداى تبارك و تعالى است ، گو كه به حسب سند مرمى به ضعف باشد. ما اكنون در صدد شرح آن نيستيم .
    و از حضرت مولى اميرالمؤ منين ، عليه السلام ، جز اين حديث كه ما به شرح آن پرداختيم ، مـنـقـول اسـت كـه فـرمـود:اءن اءخـوف مـا اءخـاف عـليـكـم اثـنـتـان : اتـبـاع الهـوى ....(290)يـعـنـى هـمـانـا ترسناكتر چيزى كه بر شما مى ترسم ، دو چيز است .... بـقـيه فرموده مطابق حديث ابن عقيل است . و از جناب صادق ، سلام الله عليه ، در كافى شريف حديث شده كه فرمود: احذروا اءهوائكم كما تحذرون اءعداءكم ، فليس شى ء اءعـدى للرجـال مـن اتباع اءهوائهم و حصائد اءلسنتهم .(291)بترسيد هواهاى خـودتـان را هـمان طور كه مى ترسيد از دشمنان خويش ، پس نيست چيزى دشمنتر از براى مـردم از مـتابعت هواهاى خود، و چيده هاى زبانهاى آنها.يعنى از آنچه زبان آنها براى آنها تحصيل كند.
    اى عزيز، بدان كه خواهش و تمناى نفس منتهى نشود به جايى و به آخر نرسد اشتهاى آن ، اگـر انـسـان يـك قدم دنبال آن بردارد، مجبور شود پس از آن چند قدم بردارد، و اگر با يكى از هواهاى آن همراهى كند، ناچار شود با چندين تمناى آن همراهى كند. اگر يك در به روى خـواهـش نفس باز كنى ، لابدى كه درهاى بسيارى به روى آن باز كنى . يك وقت به واسـطـه يـك مـتـابـعـت نفس به چندين مفاسد و از آن به هزاران مهالك مبتلا شوى ، تا آنكه خـداى نـخـواسـتـه در دم آخـر جميع راه حق را بر تو منسد كند، چنانچه خداى تعالى در نص كـتـاب كريم از آن خبر داده است .(292)و البته اميرمؤ منان و ولى امر و مولا و مرشد و مـتـكـفـل هـدايـت و راهـنـمـاى عـايله انسانيت از اين خوف دارد و ترسناك است . بلكه روح مكرم رسول اكرم و ائمه هدى ، صلى الله عليه و آله و عليهم اجمعين ، در اضطراب و وحشت است كـه مـبـادا بـرگـهـاى درخـت نبوت و ولايت ريخته شود و خزان گردد. حضرت مى فرمايد: تـنـاكـحـو تـنـاسـلوا، فـانـى اءبـاهـى بـكـم الامـم ولو بـالسـقـط.(293)يـعنى زنـاشـويـى كـنـيـد تـا فـرزنـد آوريد، پس همانا من فخر مى كنم به واسطه شما به امـتـهـاى ديـگر گرچه به بچه ساقط شده .و معلوم است كه انسان اگر در يك همچو راه خـوفناكى واقع شود كه بيم آن است كه انسان را به پرتگاه نيستى اندازد و اسباب عـقـوق والد حـقـيـقـى او، يعنى رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، شود و آن سرور، كه رحمة للعالمين است ، از انسان سخطناك شود، چه قدر بدبخت است و چه مصيبتها و گـرفـتـاريـهـا در پـس پـرده دارد. پـس ، اگـر بـا رسـول خـدا آشـنايى دارى و اگر محبت مولى اميرالمؤ منين را دارى و دوست اولاد طاهرين آنها هـسـتـى ، قـلب مـبـارك آنـهـا را از تـرس و اضـطـراب و تزلزل بيرون بياور.
    در آيـه شـريـفـه در سـوره هـود وارد اسـت : فـاسـتـقـم كـمـا امـرت و من تاب معك .(294)يـعـنـى اسـتـقـامـت كـن و بر جاى ايست آن طور كه ماءمورى ، با كسى كه تـوبـه كـرد بـا تـو.و در حـديـث وارد اسـت كـه جـنـاب رسـول الله ، صـلى الله عـليـه و آله ، فـرمـود: شـيـبـتـنـى سـورة هـود لمـكان هذه الايه (295)يـعـنـى پـيـر كـرد مـرا سوره هود، براى خاطر اين آيه .شيخ عارف كـامـل شـاه آبـادى ،(296)روحـى فـداه ، فـرمودند با اينكه اين آيه شريفه در سوره شـورى (297)نـيـز وارد اسـت ، ولى بـدون و مـن تاب معك ، جهت اينكه حضرت سـوره هود را اختصاص به ذكر دادند براى آن است كه خداى تعالى استقامت امت را نـيـز از آن بـزرگوار خواسته است و حضرت بيم آن داشت كه ماءموريت انجام نگيرد، و الا خـود آن بـزرگـوار اسـتـقـامـت داشـت . بـلكـه آن حـضـرت مـظـهـر اسـم حـكـيـم عدل است .
    پـس اى بـرادر من ، اگر تو خود را از متابعان آن حضرت مى دانى و مورد ماءموريت آن ذات مـقـدس ، بـيـا و نـگـذار آن بـزرگـوار در ايـن مـاءمـوريـت خجل و شرمسار شود به واسطه كار زشت و عمل ناهنجار تو. تو خود ملاحظه كن اگر اولاد يـا ساير بستگان تو كارهاى زشت نامناسب كنند كه با شئون تو مخالف باشد، چه قدر پـيـش مـردم خـجـل و سـرشـكـسـتـه مـى شـوى ، بـدان كـه رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، و امير المؤ منين ، عليه السلام ، پدر حقيقى امتند به نص خود آن بزرگوار كه فرمود: اءنا و على اءبوا هذه الامة .(298)يعنى من و عـلى دو پـدر ايـن امـتـيـم و اگر ما را در محضر ربوبيت حاضر كنند و حساب كشند در مـقـابـل روى آن بـزرگـواران و از مـا جـز زشـتـى و بـدى در نـامـه عمل نباشد، به آن بزرگوارها سخت مى گذرد و آنها در محضر حق تعالى و ملائكه و انبيا شـرمسار شوند. پس ، ما چه ظلمى بزرگ كرديم به آنها، و به چه مصيبتى مبتلا شديم و خداى تعالى با ما چه معامله خواهد كرد؟
    پـس ، ايـن انـسـان ظـلوم و جـهـول كـه بـه خـود ظـلم كنى و به اولياء نعم خود، كه جان و مـال و راحت خود را در راه هدايت تو فدا كردند. و با اشد مصيبتها و ابتلا كشته شدند و زن و فـرزند آنها اسير و دستگير شد ـ همه در راه هدايت و نجات تو، در عوض آنكه تشكر از زحـمـات آنها كنى و پاس مراحم آنها را نگاه دارى ، چنين ظلم فاحشى كنى و گمان كنى كه فـقـط ظـلم به نفس كردى . قدرى از خواب غفلت بيدار شو و پيش نفس خود خجلت بكش ، و بـگـذار آنـهـا را بـا هـمان ظلمهايى كه از اعداى دين ديدند، ديگر تو كه دعوى دوستى مى كنى به آنها ظلم مكن كه ظلم از دوست و مدعى دوستى ناگوارتر است و زشت تر.
    فصل ، در تعداد هواهاى نفسانيه است
    بايد دانست كه هواهاى نفسانى بسيار مختلف و گوناگون است به حسب مراتب و متعلقات . گـاهـى بـه قـدرى دقـيـق اسـت كـه انـسـان خـود نـيـز از آن غـافـل شـود كـه آن كيد شيطانى و هواى نفسانى است ، مگر آنكه او را تنبه دهند و از غفلت بيدار كنند. و با همه اختلاف تمامت آنها در سد راه حق و منع طريق خدا شركت دارند، گرچه در مـراتـب آن مـتفاوت اند: چنانچه اهل اهويه باطله و اتخاذ خدايان از طلا و غير آن ـ چنانچه خـداى تـعـالى از آنـهـا خـبـر دهد: اءفراءيت من اتخذ اءلهه هواه .(299)و ديگر آيـات شـريـفـه ـ بـه طـورى از خـدا بـازمـانـنـد. و اهـل مـتـابـعـت هـواهـاى نـفـسـانـى و اباطيل شيطانى در ساير عقايد باطله يا اخلاق فاسده ، طور ديگر از حق محجوب شوند. و اهـل مـعـاصـى كـبـيـره و صـغـيـره و مـوبـقـات و مهلكات ، به حسب درجات آن ، به نوعى از سـبـيـل حـق باز مانند. و اهل متابعت هواى نفس در مشتهيات نفسانيه مباحه و صرف همت و كثرت اشـتـغـال بـه آن ، نـوع ديـگـر از راه حـقـيـقـت بـازمـانـنـد. و اهل مناسك و اطاعات صوريه براى تعمير عالم آخرت و اداره مشتهيات نفسانيه و رسيدن به درجـات يـا خـوف از عـذاب و رهـايـى از دركـات ، بـه طـورى ديـگـر مـحـجـوب از حـق و سـبـيـل آن مـانند. و اصحاب تهذيب نفس و ارتياض آن براى ظهور قدرت نفس و رسيدن به جـنـت صـفـات ، بـه نـوعـى مـحـجـوب از حـق و از لقـاء آن هـسـتـنـد. و اهـل مـعـارف و سـلوك و جـذبـات و مـقـامـات عـارفـيـن ، كـه نـظـرى جـز لقـاء حـق و وصول به مقام قرب ندارند، نيز نوعى ديگر محجوب از حق و از تجليات خاص محروم اند چـون در آنـها نيز تلوين باقى و از خودى آثارى هست . پس از اين ، مراتب ديگرى است كه ذكر آن مناسب مقام نيست .
    پس ، هر يك از اهل مراتب مذكوره بايد تفتيش حال خود كنند و خود را از هواهاى نفسانيه پاك و پـاكـيـزه كـنـنـد تا از سبيل حق باز نمانند و از راه سلوك حقيقت گمراه نگردند، و ابواب رحـمـت و عـواطـف ، در هـر مـقـامـى هـسـتـنـد، بـه روى آنـها مفتوح گردد. والله ولى الهداية و التوفيق .
    مـــقـــام دوم : در بـــيـــان ذم طـــول امـــل اســـت و در آن دوفصل است
    فصل ، در بيان آنكه طول امل موجب نسيان آخرت است
    بـدان كـه اول مـنـزل از مـنـازل انـسـانـيـت مـنـزل يـقـظـه و بـيـدارى اسـت ، چـنـانـچه مشايخ اهـل سـلوك در مـنـازل سـالكـان بـيـان فـرمـوده انـد.(300)و از بـراى ايـن مـنـزل ، چـنـانـچـه شيخ عظيم الشاءن شاه آبادى ، دام ظله ، بيان فرمودند، ده بيت است كه اكنون در مقام تعداد آن نيستيم ، ولى آنچه اكنون لازم است بيان شود اين است كه انسان تا تـنبه پيدا نكند كه مسافر است و لازم است از براى او سير و داراى مقصد است و بايد به طـرف آن مـقـصـد نـاچـار حـركـت كـنـد و حـصـول مـقـصـد مـمـكـن اسـت ، عزم براى او حاصل نشود و داراى اراده نگردد. و هر يك از اين امور داراى بيان و شرحى است كه به ذكر آن اگر بپردازيم ، به طول انجامد.
    و بـايـد دانـسـت كه از موانع بزرگ اين تيقظ و بيدارى ، كه اسباب نسيان مقصد و نسيان لزوم سـيـر شـود و اراده و عـزم را در انـسـان مـى مـيـراند، آن است كه انسان گمان كند وقت بـراى سـيـر وسيع است ، اگر امروز حركت به طرف مقصد نكند، فردا مى كند، و اگر در ايـن مـاه سـفـر نـكـنـد، مـاه ديـگـر سـفـر مـى كـنـد. و ايـن حـال طـول امـل و درازى رجـا و ظـن بـقـا و امـيـد حـيـات و رجـاء سـعـه وقـت انـسـان را از اصل مقصد، كه آخرت است ، و لزوم سير به سوى او و لزوم اخذ رفيق و زاد طريق باز مى دارد، و انـسـان بكلى آخرت را فراموش مى كند و مقصد از ياد انسان مى رود. و خدا نكند كه انـسـان سـفـر دور و دراز پـر خطرى در پيش داشته باشد و وقت او تنگ باشد و عُده و عِده بـراى او خـيـلى لازم بـاشـد، و هـيـچ نـداشـتـه بـاشـد، و بـا هـمـه وصـف از يـاد اصـل مـقـصـد بـيـرون رود. و مـعـلوم اسـت اگـر ايـن نـسـيـان حـاصـل شد، هيچ در فكر زاد و توشه برنيايد و لوازم سفر را تهيه نكند، و ناچار وقتى سـفـر پـيـش آيد، بيچاره شود و در آن سفر افتاده و در بين راه هلاك گردد و راه به جايى نبرد.
    فصل : سفر پر خطر و ضرورت زاد و راحله
    پس اى عزيز، بدان كه يك سفر پر خطر لازمى در پيش است كه عُده و عِده آن و زاد و راحله آن عـلم و عـمـل نـافـع اسـت ، و وقـت سـفـر معلوم نيست چه وقت است ، ممكن است وقت خيلى تنگ بـاشـد و فـرصـت از دسـت بـرود. انـسـان نـمـى دانـد چـه وقـت كـوس رحـيـل مـى زنـنـد كـه بـايـد نـاچـار كـوچ كـنـد. ايـن طـول امـل كـه مـن و تـو داريـم ، كـه از حـب نـفـس و مكايد شيطان و شاهكارهاى آن ملعون است ، به طـورى مـا را از تـوجـه بـه عـالم آخـرت بـاز داشـتـه كـه در فكر هيچ كار نيفتيم . و اگر مـخـاطـرات سـيـر و مـوانع حركت داشته باشيم ، در صدد اصلاح آن به توبه و انابه و رجـوع بـه حـق بـرنـيـايـيـم و هـيـچ در صـدد جـمـع زاد و راحـله نـبـاشـيـم ، نـاگـاه اجـل مـوعـود در رسـد و مـا را بـى زاد و راحـله و بـى تـهـيـه سـفـر بـبـرد: نـه عمل صالحى داريم و نه عمل نافعى ، و مؤ نه آن عالم روى اين دو مطلب چرخ مى زند، و ما هـيـچـيـك را تـهـيـه نـكـرديـم . اگـر عـمـلى هـم كـرده بـاشـيـم ، خـالص و بـى غـل و غـش نـبـوده ، بـلكـه بـا هـزاران مـوانـع قـبـول بـه جـا آورديـم . و اگـر عـلمـى تـحـصـيـل نـمـوديـم ، عـلم بـيـحـاصـل و نـتـيـجـه بـوده كـه خـود يـا لغـو و بـاطـل اسـت و يـا از مـوانـع بـزرگ راه آخـرت اسـت . اگـر ايـن عـلم و عـمـل مـا نـافـع بـود، در مـا كـه سـالهـاى سـال اسـت دنـبـال آن هـسـتـيـم بـايـد تـاءثـيـر واضـحـى كـرده بـاشد و در اخلاق و اطوار ما تفاوتى حاصل شده باشد، چه شده است كه علم و عمل چهل پنجاه ساله ما در قلوب ما اثر ضد بخشيده و دلهاى ما را از سنگ خارا سخت تر كرده ؟ از نماز كه معراج مؤ منان است ما را چه حاصل شده ؟ كو آن خوف و خشيتى كه لازم علم است ؟ اگر خداى نخواسته با اين حال كه هستيم ما را كوچ دهند، خسارتهاى بزرگى و حسرتهاى بسيارى در پيش داريم كه زايل شدنى نيست .
    پـس ، نسيان آخرت از امورى است كه اگر ولى الله اعظم ، اميرالمؤ منين ، سلام الله عليه ، بر ما بترسد از آن و از موجب آن ، كه طول امل است ، حق است ، زيرا كه او مى داند اين چه سـفـر پـر خـطـرى اسـت . و انـسـانـى كـه بـايـد آنـى راحـتـى نـداشـتـه بـاشـد و در هـر حـال مـشـغـول جـمـع زاد و راحـله باشد و دقيقه اى ننشيند، اگر نسيان كرد آن عالم را و به خـواب رفـت و نـفـهـميد كه چنين عالمى هم هست و چنين سيرى هم در پيش است ، چه به سر او خـواهـد آمـد و بـه چـه بـدبـخـتـيـهـايـى خـواهـد گـرفـتـار شـد. خـوب اسـت قـدرى در حال آن حضرت و حضرت رسول اكرم ، صلى الله عليه و آله ، كه اشرف خليقه و معصوم از خـطـا و نـسـيـان و لغـزش و طـغـيـان هـسـتـنـد، تـفـكـر كـنـيـم و بـفـهـمـيـم كـه مـا در چـه حـال هستيم و آنها در چه حال بودند. علم آنها به بزرگى سفر و خطر آن ، از آنها راحت را سلب كرده ، و جهل ما نسيان در ما ايجاد كرده . حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قـيـام در مـقـابـل حـق كـرد كـه قـدمـهـاى مـبـاركـش ورم كـرد و از طـرف ذات مـقـدس حـق جل و جلاله آيه نازل شد: طه# ما اءنزلنا عليك القرآن لتشقى .(301)(302)جـنـاب امـيرالمؤ منين ، عليه السلام ، كه حالات و عبادات و خوفش از حق تعالى معلوم است . پـس ، بـدان كه سفر خيلى پر خطر است ، و اين نسيان و فراموشى كه در ما است از مكايد نـفـس و شـيـطان است ، و اين اميدها و آمال طولانى و دراز از دامهاى بزرگ ابليس و از مكايد نـفـس اسـت . پس ، از اين خواب برخيز و تيقظ و تنبه پيدا كن . بدان كه مسافرى و داراى مـقـصـدى . مـقـصـد تـو عالم ديگر است و تو را از اين عالم خواهى نخواهى مى برند. اگر تـهـيـه سـفـر و زاد و راحـله آن را ديـدى ، در ايـن سفر درمانده نشوى و در اين سير بيچاره نشوى ، و الا فقير و بيچاره و بينوا گردى ، و خواهى رفت به سوى شقاوتى كه سعادت نـدارد، ذلتـى كه عزت ندارد، فقرى كه غنا دنبالش نيست ، عذابى كه راحت ندارد، آتشى كه خاموشى پيدا نكند، فشارى كه برطرف شدن ندارد، حزن و اندوهى كه خوشحالى در پى آن نيست ، حسرت و ندامتى كه آخر ندارد.
    اى عـزيـز بـبـيـن مـولا در دعاى كميل در مناجات با خداى تعالى چه عرض مى كند: اءنت تعلم ضعفى عن قليل من بلاء الدنيا و عقوباتها.تا آنكه مى گويد: و هذا ما لا تـقـوم له السموات و الارض .(303)اين چه عذابى است كه آسمانها و زمين طاقت آن را نـدارنـد و بـراى تـو تـهـيـه شـده و بـاز تنبه ندارى و روز بروز در نسيان و غفلت و خوابت افزوده مى شود.
    هـان ، اى دل غـافـل ! از خـواب بـرخـيـز و مـهـيـاى سـفـر آخـرت شـو ـ فـقـد نودى فيكم بـالرحـيـل .(304)صـداى رحـيـل و بـانـگ كـوچ بـلنـد اسـت . عمال حضرت عزرائيل در كارند و تو را در هر آن به سوى عالم آخرت سوق مى دهند و باز غافل و نادانى .
    اءللهم انى اءساءلك التجافى عن دار الغرور، و الانابة الى دار السرور و الاستعداد للموت قبل حلول الفوت .(305)
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  7. #7
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-خرداد-۱۳
    محل سکونت
    از فرش به عرش...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    54
    امتیاز : 2,873
    سطح : 32
    Points: 2,873, Level: 32
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 27
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 502
    تشکر شده 145 در 40 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یارئوف یارحیم

    سلام. لطفا صوت جلسه رو درصورت امکان زودتر بذارین.

    باتشکر
    بنده ی آنی که در بند آنی

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1