کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۶
    محل سکونت
    شهرراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1987
    نوشته ها
    2,984
    امتیاز : 26,241
    سطح : 96
    Points: 26,241, Level: 96
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranYour first Group50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 17,488
    تشکر شده 7,445 در 2,299 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض خاطرات محرم ازکودکی تا....

    سلام
    مسلما همه ی ما از بچگی تاحالا محرم ها برامون فرق داشته وهرکدوممون خاطراتی داریم اینجا باشه برای یادآوری وثبت خاطرات محرم




  2. 5 کاربر از پست مفید مسافرکوچولووووو تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۶
    محل سکونت
    شهرراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1987
    نوشته ها
    2,984
    امتیاز : 26,241
    سطح : 96
    Points: 26,241, Level: 96
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranYour first Group50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 17,488
    تشکر شده 7,445 در 2,299 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    یکی از دوستان میگفت قدیما وقتی مادرشون محرم ازشون سوال میکردن که غذا چی بپزن ایشون جواب میدادن که من که مهمان امام حسینم شماهرچی خودتون دوست دارید بخورید ودقیقا هروقت اینو میگفتن ازچندجا براشون نذری میاوردن وواقعا مهمان خوان کرم ارباب میشدن




  4. 5 کاربر از پست مفید مسافرکوچولووووو تشکر کرده اند .


  5. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۰
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    3,078
    امتیاز : 12,384
    سطح : 72
    Points: 12,384, Level: 72
    Level completed: 84%, Points required for next Level: 66
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entryVeteran
    تشکر کردن : 13,641
    تشکر شده 14,600 در 2,725 پست
    نوشته های وبلاگ
    13
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یادمه یه سالی (5-6 سالم بود) مامانم برام یه مانتو مشکی بلند،یه چیزی مث چادر عربی،و یه روسری کوچولوی مشکی دوختن،که شد اولین لباس مشکیم برا محرم!
    خیلی ذوقشو داشتم!
    یادش بخیر....
    از همه گر رها شوم،از تو رها نمی شوم
    تا تو زمین سجده ای،سر به هوا نمی شوم

    مهر تبار من تویی،سبز قرار من تویی
    دار و ندار من تویی
    ،اهل سخا نمی شوم

    زمزمه کن،بخوان مرا،مقصد من به انتها
    گر نکنی مرا فنا بر تو روا نمیشوم

    خیز و به دار خون مرا،در شب شاعرانه ای
    خانه خراب کن مرا،ای خود آشیانه ای

    من که هماره سجده را رو به ستاره کرده ام،
    بوسه به خاک می زنم،تا تو بر آستانه ای

    السلام علیک یا اباعبد الله الحسین.....

  6. 3 کاربر از پست مفید گلابی! تشکر کرده اند .


  7. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    كويت
    نوشته ها
    4,591
    امتیاز : 84,316
    سطح : 100
    Points: 84,316, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 7.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 19,400
    تشکر شده 14,896 در 3,947 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    يادم مياد 6"7 ساله بودم رفته بوديم حسينيه پاكستانى ها شبيه روز عاشورا درست كرده بودن

    يادم مياد وقتى كه وارد محوطه شديم از بس شلوغ بود و همه گريه جيغ مى كشيدن من از خانواده م جدا شم تو اون شلوغى
    يهو يه اسب سفيد و يال خونى و بدن پر نيزه اومد طرفم
    منم هميجور يه نفس جيغ و گريه نزديك بود سكته كنم از ترس اسب خونى و اونجورى ديدم يه چند نفرى دستمو گرفتنو كشيدن كنار و وقتى مامانم اينا اومدن
    كلى دعواشون كرن كه بچه زهرترك شده
    هيجوقت اين صحن و قيافه اسبه يادم نميره

    اين بود اولينى عاشقى منو امام حسين


    بعد اين پاكستانى ها عزاداريشو يه جوريه
    مثلا به سر هر زنجير يه چاقو يه تيغ كوچولو مى زارن بعد لخت ميشن و سينه مى زنن

    حالا بيا ببين چجورى خون ميريزه از بدنشون


    والله ما يكى دوبار بيشتر نرفتيم حسينيه شون
    غذاهاشونم تند در حد آتش سوزى

    البته هيجى خورشت سبزى كانون نميشه


    هر تپش قلبم میگه : کربلا ، کربلا ...

  8. 3 کاربر از پست مفید meshkat128_kosar تشکر کرده اند .


  9. #5
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۱۵
    محل سکونت
    در همین حوالی ها - شیراز
    نوشته ها
    1,390
    امتیاز : 14,646
    سطح : 78
    Points: 14,646, Level: 78
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 204
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 47,416
    تشکر شده 6,463 در 1,397 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حبیب
    جزء اولین خاطرت کودکی و دورانی که به قول بزرگترها دست چپ و راست را تونستم بشنایم این خاطره زیر می باشد .
    اون موقع که در دوران نونهالی و وکودکی بودیم ، و جنگ و اوضاع نابسامان اقتصادی بود ، منزل محترم ما در مکانی قرار داشت که در سرکوچه یه هئیت زنجیر زنی بود که تا قبل از این حادثه من و سایر دوستان برای تماشای آن به بالای درخت توتی میرفتیم و تا جایی که میتونستیم و سرمای هوا میگذاشت نگاه تکیه و زنجیر زنی پدر و سایر مردان محله می کردیم و حسابی خوش به حالمان می شد .
    تا اینکه دقیقا نیمدونم شب ششم و یا هفتم محرم بود که من به سرم میزنه و از درخت میام پایین و میرم زنجیر سنگین پدر ( اون موقع هیئت مذکور باید دو زنجیری ، عزاداری می کردن ) برداشتم و روی زمین می کشیدم و رفتم جلوی مداح و منتظر موندم که بخون و ممن هم شروع کنم زنجیر زنی
    آقا این مداح عزیز نامردی نکر و شعر حماسی و به قول ما با شوری خوند که باید تند و با گام بلند زنجیر میزدن ما هم که جو گیر اولین حرکت را با موفقیت انجام دادیم و رفتیم دومین را انجام بدیم و زنجیر را بلند کردیم و یه گام بلند و حرکت با تمام صورت روی زمین پهن شدیم و از قضا توی یه چاله آب

    آقا این مداحه گفت ، ای حسینیا کمک این طفل صغیر کنید و مرد و زن زدن زیر گریه ، آقا منو از تعجب و احساس سرشکستگی و اوضاع داغون ظاهری موندم چیه شده !!!!!
    بعدا مادرم گفت قبل از اینکه من بخورم زمین یه تکه روضه خونندن و با خوردن زمین من ، یه نوع تعزیه برای مردم تلقی شده .
    بعد از این جریان تا سال های متوالی منو کنا مداح میگذاشت و اونجا عزاداری می کردم .



    شايد چالاك ترين انسان نباشم،

    شايد بالا، بلندترين
    يا نيرومندترين نباشم،
    شايد بهترين و زيرك ترين نباشم،
    اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم
    و اين كار هنر خود بودن است.



  10. 4 کاربر از پست مفید penhan تشکر کرده اند .


  11. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۰۸
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1989
    نوشته ها
    3,760
    امتیاز : 67,140
    سطح : 100
    Points: 67,140, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,821
    تشکر شده 14,241 در 3,398 پست
    مخالفت
    16
    مخالفت شده 3 در 2 پست

    پیش فرض

    دیشب همش بغض داشتم جور بشه محرم بریم شمال.اومدم این مبحث دیدم دلم بیشتر گرفت...

  12. 3 کاربر از پست مفید مهاجر تشکر کرده اند .


  13. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۲۰
    نوشته ها
    317
    امتیاز : 8,904
    سطح : 63
    Points: 8,904, Level: 63
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 655
    تشکر شده 1,299 در 272 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    Smile

    سلام
    ما وقتی بچه بودیم ماه محرم می رفتیم حسینیه ام البنین و ما که از روضه چیزی نمی فهمیدیم تقریبا یه ده تایی از دخترای مدرسمون میومدن اونجا بعضی وقتا با هم خوب بودیم و بعضی وقتا با هم دعوامون می شد یادمه یه دختر لوسی هم بود که همیشه اسم پسرا رو میگفت و می گفت فلانی منو دوست داره از اون جایی که بیشتر این پسرا از فامیلای ما بودن من کلی بهم بر می خورد از دختره بدم می یومد.(حسادت خواهرانه بود هر کدوم از این پسرا جای داداش بزرگه من بودن) خیلی کم می رفتم حسینیه. یه بار رفتیم عزا داری زن های عرب تو محلمون اتفاقا اون شب شب حضرت قاسم بود و به قولی شب عروسی قاسم اونا هم حنا تزئین کرده بودن و چراغا رو خاموش کردن و کل می زدن اومدم خونه به مامانم گفتم مامان عروسی بود ولی عروس و داماد نداشتن و تو تاریکی هم کل می زدن برام جالب بود. اون اولایی هم که می یومدم کانون دهه محرم تو خونمون مجلس داشتیم همیشه با بابام در حال کل کل بودیم سر کانون اومدن ما. مجلس خودمون خیلی دیر شروع می شد یعنی ما هم به کانون می رسیدیم هم به خونه ولی بابام گیر می دادن و ما هم با هر ترفندی بود راضیشون می کردیم و به کار خودمون اداوپمه می دادیم.
    یاد بچگی هامون به خیر اگه دعوا می کردیم کینه تو دلمون نبود.
    خدایا به حق امام حسین صفای دل کودکانه رو از ما دور نکن.
    كتاب يك غذاست؛ ... يك نوشيدنى روح است و چنانچه مقوّى باشد، روح را تقويت مى كند. ما كه سفارش مى كنيم از اين نوشيدنى بخوريد، نوع نوشيدنى را معين نكرده ايم. بايد مواظب باشيم كه مبادا نوشيدنى مسموم، خطرناك، فاسد، گنديده و مضر با رنگ آميزي هاى خيلى خوب، دست مردم داده شود..




  14. 2 کاربر از پست مفید سحر تشکر کرده اند .


  15. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۲۶
    محل سکونت
    شهرراز
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1987
    نوشته ها
    2,984
    امتیاز : 26,241
    سطح : 96
    Points: 26,241, Level: 96
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 109
    Overall activity: 9.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranYour first Group50000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 17,488
    تشکر شده 7,445 در 2,299 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    ما که وقتی بچه بودیم میرفتیم مراسم نمیدونستیم روضه چیه وچرا بقیه دارن گریه میکنن ماهم چندتا دختر بچه بودیم برا اینکه جلوبزرگترا کم نیاریم روسری یا چادرمونو عین اونا میکشیدیم رو صورتمون بعدم با تف (البته بی ادبی شد ببخشید )دور چشمامونو خیس میکردیم با رو گونه هامون که یعنی ماهم گریه کردیم
    یادش به خیر دورانی بود اون موقع ها همیشه مارو به خاطر حجابمون تشویق میکردن تو روضه ها که میرفتیم




  16. کاربر روبرو از پست مفید مسافرکوچولووووو تشکر کرده است .


  17. #9
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    ما وقتی بچه بودیم منتظر بودیم صدای طبل بیاد بعد زنجیر به دست میدوییدیم تا هیءت آخرین نفر می ایستادیم زنجیر میزدیم یکی در میون

    بعدشم کلی ذوق میکردیم که همه نگاهمون میکنن
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است


  18. 3 کاربر از پست مفید امیر حرم تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1