کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 34
  1. #1
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض داستان دنباله دا

    به نام خدا

    هر شب هشت قسمت روی سایت می آید قبلا یکی از برادر ها این کار را کرده ولی متاسفانه


    ادامه پیدا نکردمن گفتم با اجازه ایشان وهمه بزگتر ها این کار را ادامه بدهم


    مبارزه با دشمن خدا

    توضیح: سلام دوستان، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است. نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است.


    مقدمه نویسنده:

    این داستان و رخدادهای آن براساس حقیقت و واقعیت می باشند … و بنده هیچ گونه مسئولیت و تاثیری در این وقایع نداشته … و نقشی جز روایتگری آنها ندارم …با تشکر و احترام

    سید طاها ایمانی


    قسمت اول داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سر هفت شیعه، بهشت را واجب می کند

    اکثر مسلمانان کشور من، سنی هستن و به علت رابطه بسیار نزدیکی که دولت ما با عربستان داره ، جامعه دینی ما توسط علما و مفتی های عربستانی مدیریت میشه …
    عربستان و تفکراتش نفوذ بسیار زیادی در بین مردم و علی الخصوص جوان ها پیدا کرده تا جایی که میشه گفت در حال حاضر، بیشتر مردم کشور من، وهابی هستند .


    من هم در یک خانواده بزرگ با تفکرات سیاسی و وهابی بزرگ شدم … و مهمترین این تفکرات …”بذر تنفر از شیعیان و علی الخصوص ایران بود” ..


    من توی تمام جلسات مبلغ های عربستانی شرکت می کردم … و این تنفر در من تا حدی جدی شده بود که برعکس تمام اعضای خانواده ام، به جای رفتن به دانشگاه، تصمیم گرفتم به عربستان برم .. .

    می خواستم اونجا به صورت تخصصی روی شیعه و ایران مطالعه کنم تا دشمنانم رو بهتر بشناسم و بتونم همه شون رو نابود کنم … ” کسی که سر هفت شیعه رو از بدن جدا کنه، بهشت بر اون واجب میشه ” ..


    تصمیمم روز به روز محکم تر می شد تا جایی که بالاخره شب تولد 16 سالگیم از پدرم خواستم به جای کادوی تولد، بهم اجازه بده تا برای نابودی دشمنان خدا به عربستان برم و ..

    پدرم هم با خوشحالی، پیشانی منو بوسید … و مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم ..

    سفری برای نابودی دشمنان خدا

    قسمت دوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا:
    ایران یا عربستان؟ مساله این بود

    .
    در حال آماده سازی مقدمات بودیم … با مدارس عربستان ارتباط برقرار کردیم … و یکی از بزرگ ترین مبلغ ها، نامه تایید و سفارش برای من نوشت ..
    .
    پدر و مادرم و بقیه اعضای خانواده می خواستن برای بدرقه من به فرودگاه بیان … اما من بهشون اجازه ندادم و گفتم: من شاید 16 سال بیشتر ندارم اما از امروز باید به خاطر خدا محکم باشم و مبارزه کنم. مبارزه برای خدا راحت نیست و باید تنها برم تا به تنهایی و سختی عادت کنم .. .
    اشتیاق حرکت باعث شد که خیلی زودتر از خانه خارج بشم … تنها، توی فرودگاه و سالن انتظار، نشسته بودم که جوانی کنار من نشست و سر صحبت باز شد ..
    .
    وقتی از نیت سفرم مطلع شد با یک چهره جدی گفت: خوب تو که این همه راه می خوای به خاطر خدا هجرت کنی، چرا به ایران نمیری؟ برای مبارزه و نابود کردن یک مردم، هیچ چیز مثل این نیست که بین خودشون زندگی کنی و از نزدیک باهاشون آشنا بشی … اشتباهات و نقاط ضعف و قوت شون رو ببینی و ….
    .
    تمام طول پرواز تا عربستان، مدام حرف های اون جوان توی ذهنم تکرار می شد … این مسیر خیلی سخت تر بود … اما هر چی بیشتر فکر می کردم، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که این کار درست تره … من تمام این مسیر سخت رو به خاطر خدا انتخاب کرده بودم و از اینکه در مسیر سخت تری قدم بزارم اصلا نمی ترسیدم ..
    هواپیما که در خاک عربستان نشست، من تصمیم خودم رو گرفته بودم … “من باید به ایران میومدم ” … اما چطور؟

    قسمت سوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: قلمرو دشمن


    بعد از گرفتن پذیرش و ورود به یکی از حوزه های علمیه عربستان، تمام فکرم شده بود که چطور به ایران برم که خانواده ام، هم متوجه نشن؟ ..
    .
    سه ماه تمام، شبانه روزی و خستگی ناپذیر، وقتم رو روی یادگیری زبان فارسی و تسلطم روی عربی گذاشتم … و همزمان روی ایران، حوزه های علمیه اهل سنت و شیعه و تاریخچه هاشون مطالعه می کردم … تا اینکه بالاخره یه ایده به ذهنم رسید … .
    با وجود ترس شدید از شیعیان و ایران … از طرف کشورم به حوزه های علمیه اهل سنت درخواست پذیرش دادم تا بالاخره یکی از اونها درخواستم رو قبول کرد ..
    .
    به اسم تجدید دیدار با خانواده، مرخصی گرفتم … وسایلم رو جمع کردم و برای آخرین بار به دیدار خانه خدا رفتم … دوری برام سخت بود اما گفتم: خدایا! من به خاطر تو جانم رو کف دستم گرفتم و به راهی دارم وارد میشم که … .
    .
    به کشورم برگشتم … از ترس خانواده، تا زمان گرفتن تاییده و ویزای تحصیلی جرات نمی کردم به خونه برگردم … شب ها کنار مسجد می خوابیدم و چون مجبور بودم پولم رو برای خرید بلیط نگهدارم ، روزها رو روزه می گرفتم … .
    .
    بالاخره روز موعود فرا رسید … وقتی هواپیما توی فرودگاه امام خمینی نشست، احساس سربازی رو داشتم که یک تنه و با شجاعت تمام به خطوط مقدم دشمن حمله کرده … هزاران تصویر از مقابل چشم هام رد می شد … حتی برای سخت ترین مرگ ها، خودم رو آماده کرده بودم … .
    .
    هر چیزی رو تصور می کردم؛ جز اینکه در راهی قدم گذاشته بودم که … سرنوشت من، دیگه توی دست های خودم نبود …

    قسمت چهارم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا:


    از بدو امر و پذیرش در ایران … سعی کردم با مردم ارتباط برقرار کنم … با اونها دوست می شدم و گرم می گرفتم و تمام نکات ریز و درشت رو یادداشت می کردم
    .
    کم کم داشت تفکرم در مورد ایرانی ها کمی نرم تر می شد … تا اینکه … یکی از شیعه هایی که باهاش ارتباط داشتم منو برای خوردن کله پاچه به مهمانی دعوت کرد … .
    وقتی رفتم با یک جشن تقریبا خصوصی و کوچک، مواجه شدم … عمر کشان بود و می خواستند کله پاچه عمر را بخورند … .
    .
    با دیدن آن، صحنه ها و شعرهایی که می خواندند، حالم بد شد … به بهانه های مختلف می خواستم از آنجا خارج بشم اما فایده ای نداشت … .
    آخر مجلس، آبگوشت رو آوردن و شروع کردند به خوردن … من هم از روی ترس که مبادا به هویتم پی ببرند، دست به غذا بردم … هر لقمه مانند تیغ هزارخار از گلویم پایین می رفت … .
    .
    تک تک دندان هایی را که روی آن لقمه ها می زدم را می شمردم … 346 بار هر دو فک من برای خوردن آن لقمه ها حرکت کرد … وقتی از مجلس خارج شدم، قسم خوردم … سر 346 شیعه را از بدن شان جدا خواهم کرد .

    قسمت پنجم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سرنوشت نامعلوم

    .
    دفتری را که محاسن شیعیان و مردم ایران را در آن نوشته بودم، آتش زدم … هر برگ آن را که می سوزاندم استغفار می کردم که چطور شیطان مرا گول زد و داشت کم کم دلم را نسبت به این کفار نجس نرم می کرد ..
    .
    برگ های دفتر که تمام شد، برای آخرین بار قسم خوردم … دیگر هرگز نسبت به شیعیان نرم نخواهم شد تا نسل آنها را نابود کنم و کودک های شان وهابی شوند؛ دست از مبارزه برنمی دارم ..
    .
    بعد از چند ماه، دوباره ساکم را جمع کردم و رفتم سمت ترمینال … حالا وقت این رسیده بود که کاملا بین آنها نفوذ کنم و درباره عقاید شیعیان مطالعه کنم … .
    از خوابگاه که بیرون زدم هنوز مقصدم را انتخاب نکرده بودم … مشهد یا قم؟ … خودم را به خدا سپردم ..
    .
    برای خرید بلیط اتوبوس، وقتی باجه دار مقصدم را پرسید با صلابت گفتم: قم یا مشهد، فرقی نداره. هر کدوم جا داره و زودتر حرکت می کنه … .
    حدود یک ساعت و نیم بعد، من توی اتوبوس نشسته بودم و در پی سرنوشت نامعلوم به سمت مشهد می آمدم …

    قسمت ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غریب و تنها در مشهد

    .
    بعد از رسیدن به مشهد، طبق اطلاعات و تحقیقاتی که در مورد بهترین حوزه های مشهد و قم کرده بودم؛ رفتم سراغ شون … .
    دو تای اول اصلا حاضر به پذیرشم نشدن … گفتن: بدون درخواست و تاییدیه پذیرش، اجازه ثبت نام ندارن …
    .
    راهی سومین حوزه شدم … .
    کشور غریب، شهر غریب، دیگه پول هم نداشتم که ماشین بگیرم … ساکم رو گرفتم دستم و پرسان پرسان راه افتادم … توی کوچه پس کوچه ها گم شدم … تا به خودم اومدم دیدم رسیدم به حرم … .
    خسته و گرسنه، با یه ساک … نه راه پس داشتم نه راه پیش … برای رسیدن به سومین حوزه، یا باید حرم رو دور میزدم یا از وسطش رد می شدم … .
    .
    نفرتم از شیعه ها به حدی شده بود که دلم نمی خواست حتی برای کوتاه کردن مسیر، از داخل حرم رد بشم … چند قدمی که رفتم یهو به خودم اومدم و گفتم: اینجا هم زمین خداست. چرا مسیرم رو دور کنم؟ اگر به موقع نرسم و پذیرش نشم چی؟ توی این شهر و کشور غریب، دستم به جایی میرسه؟ … .
    دل به دریا زدم و مدارک رو جدا کردم. ساکم رو به امانات دادم و وارد حرم شدم … .

    قسمت هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: تحت تعقیب


    .
    وارد حرم که شدم صدای اذان بلند شد … صفوف نماز یکی پس از دیگری تشکیل می شد … یه عده هم بیخیال از کنار صف ها رد می شدند … بی توجهی به نماز در ایران برام چیز تازه ای نبود … .
    نماز رو خوندم و راه افتادم … چشمم به یه صف طولانی داخل حرم افتاد … رفتم جلو و سوال کردم … غذای حضرت بود … آخرین غذایی که خورده بودم، صبحانه ای بود که در خوابگاه به طلبه ها داده بودند … .
    نه پولی برای غذا داشتم، نه غرورم اجازه می داد دستم رو جلوی شیعه ها دراز بکنم … اون هم اینکه غذای امام شیعه ها رو بخورم … .
    چند قدمی از خادم دور نشده بودم که یه جوان بی سیم دار، دنبالم دوید … دستش رو که گذاشت روی شونه ام، نفسم برید … پرسید: ایرانی هستید؟ … رنگم چنان پرید که گچ، اون طوری سفید نیست … زبانم هم کلا حرکت نمی کرد … .
    مشخص بود از حالتم تعجب کرده … با پاسپورت، بدون فیش غذا میدن … اینو گفت و رفت … .
    چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام … از وحشت، با سرعت هر چه تمام تر از حرم خارج شدم … .
    توی راه حوزه، حسابی خودم رو سرزنش می کردم که نزدیک بود خودت رو لو بدی … اگر بهت شک می کرد چی؟ … شاید اصلا بهت شک کرده بود … شاید الان هم تحت تعقیب باشی و …

    قسمت هشتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: خدایا! نجاتم بده

    .
    وقتی رسیدم به حوزه سوم، چند ساعت معطل شدم اما اونجا هم پذیرشم نکردن … .
    با خودم گفتم: آخه این چه غلطی بود که کردی … سرت رو پایین انداختی بدون آشنا و راه بلد اومدی کشور غریب؟ … تا همین جا هم زنده موندنت معجزه است … .
    گرسنگی، خستگی، ترس، وحشت، غربت، تنهایی، سرگردانی توی کشور دشمن، اون هم برای یه نوجوون 16 ساله … .
    .
    برگشتم حرم … یکم آب خوردم و به صورتم آب زدم … حالم که جا اومد، خسته و کوفته، زیر سایه یکی از صحن ها به دیوار تکیه دادم و به خدا گفتم: خدایا! خودت دیدی که من به خاطر تو این همه راه اومدم … اومدم با دشمنانت مبارزه کنم … همه عمر در ناز و نعمت و مرفه زندگی کردم … تمام اون راحتی و آسایش رو رها کردم و فقط به خاطر تو، تن به این سختی و آوارگی دادم … اما ضعیف و ناتوان و غریبم … نه جایی دارم نه پولی … وسط کشور دشمنان تو گیر کردم و هیچ پناهی ندارم … اگر از بودن من و مبارزه با دشمنانت راضی هستی کمکم کن … و الا منو برگردون عربستان و از محاصره این همه شیعه نجات بده …

  2. #2
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب دوم و هشت قسمت بعدی

    قسمت نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: مرگ در اتاق بازجویی


    خسته و گرسنه، با دل سوخته خوابم برد … که ناگهان یه خادم زد روی شونه ام … پسرجان! پاشو اینجا جای خواب نیست … .

    با اون گرسنگی و بدنی که از شدت خستگی درد می کرد، با وحشت از خواب پریدم … از حال خودم خارج شدم و سرش داد زدم: مگر زمین اینجا مال توئه که براش قانون گذاشتی؟ اینجا زمین خداست و منم بنده خدا … .
    یهو به خودم اومدم که سر یه خادم شیعه، توی یه کشور شیعه، توی حرم امام شیعه، داد زدم … .
    توی اون حال، اصلا حواسم نبود توی کشور خودم نیستم. یادم رفته بود اینجا دیگه برادرهای بزرگ ترم، نماینده مجلس و مشاور وزیر نیستند. اینجا دیگه خواهرم، استاد دانشگاه نیست … اینجا، فقط منم و من …
    وحشتم چند برابر شد اما سریع خودم رو کنترل کردم و خواستم فرار کنم که یه روحانی شیعه حدود 50 ساله دستم رو گرفت … دیگه پام شل شد و افتادم … مرگ جلوی چشمم بالا و پایین می رفت … .
    روحانیه با ناراحتی رو به خادم گفت: چه کردی با جوون مردم؟ … و اون مات و مبهوت که به خدا، من فقط صداش کردم … .
    آخر، زیر بغلم رو گرفتن و بردن داخل ساختمان های حرم … هر چه جلوتر می رفتیم، بدنم سردتر و بی حس تر می شد … .
    من رو برد داخل و گفت برام آب قند بیارن … جرات نمی کردم دست به آب قند بزنم … منتظر بودم کم کم سوال و جواب رو شروع کنن و کار بالا بگیره … .
    با خودم گفتم حتما از اون بی سیم به دسته تا حالا دنبالت بودن … بدتر از همه لحظه ای بود که چشم چرخوندم دیدم هر کس دور منه، یا روحانی شیعه است، یا بی سیم دستشه … .
    .
    چشم هام رو بستم و گفتم: آروم باش … دیگه بین تو و دیدار پیامبر، فاصله ای نیست … خدایا! برای شهادت آماده ام …

    قسمت دهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: فرار بزرگ

    چشم هام رو بسته بودم و توی حال خودم بودم با خدا صحبت می کردم که یکی زد روی شونه ام و دوباره با وحشت چشم هام رو باز کردم … .

    همون روحانیه بود … چنان آب گلوم با سر و صدا پایین رفت که خنده اش گرفت … با خنده گفت: نه به اون داد و بیداد، نه به این حال و احوال … مرد که اینقدر راحت، غش و ضعف نمی کنه … .
    بعد هم لیوان آب قند رو دوباره گذاشت جلوم … و رفت سر کارش … هیچ کس مراقبم نبود … فکر کردم یه نقشه ای کشیدن و یواشکی مراقبم هستن … .
    زیر چشمی مراقب بودم که در اولین فرصت فرار کنم … کم کم داشت شرایط برای فرار مهیا می شد … تمام شجاعت و جسارتم رو جمع کردم که صدای الله اکبر بلند شد … .
    خوشحال شدم و گفتم الان اینها بلند میشن برای نماز، منم از غفلت شون استفاده می کنم فرار می کنم … اما توهمی بیش نبود … .
    روحانیه که حاج آقا صداش می کردن، درست جایی ایستاد که اشراف کامل به در داشت … با ناراحتی به خدا گفتم: فقط یک بار می خواستم نمازم رو دیرتر بخونم … اما بعد استغفار کردم و به نماز ایستادم … .
    اومدم اقامه ببندم که حاجی گفت: نماز بی وضو؟ .
    پ.ن: طبق فتوای برخی از مفتی های عربستان، یک بار وضو گرفتن برای کل روز کافی است و حتی خوابیدن، آن وضو را باطل نمی کند

    قسمت یازدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به ایران خوش آمدی

    یه لبخندی زد ایستاد به نماز … بدون توجه به من … .

    در باز بود و به خوبی می دونستم بهترین فرصت برای فراره … اما پاهام به فرمان من نبود … .
    وضو گرفتم. ایستادم به نماز … نماز که تموم شد. دستم رو گرفت و برد غذاخوری حرم … غذاش رو گرفت و نصف کرد … نصفش رو با سهم ماست و سوپش داد به من … منم تقریبا دو روزی می شد که هیچی نخورده بودم … دیگه نفهمیدم چی دارم می خورم … غذای شیعه، غذای حضرت … .


    قبل از اینکه اون دست به غذاش بزنه، غذای من تموم شده بود … بشقابش رو به من تعارف کرد و گفت: بسم الله … فکر کردم منظورش اینه که بسم الله بگو و منم بی اختیار و نه چندان آهسته گفتم: بسم الله … نمی دونم به خاطر لهجه ام بود یا حالتم یا … ولی حاجی و اطرافیان با صدای بلند خنده شون گرفت … مونده بودم باید بخندم، بترسم یا تعجب کنم … .
    کم کم سر صحبت رو باز کرد … منم از هر تکه ماجرا یه تیکه هایی رو براش تعریف کردم و فقط گفتم که به خاطر خدا از کشورم و خانواده ام دل کندم و اومدم ایران تا به خاطر اسلام مبارزه کنم و حالا هم هیچ جا پذیرشم نکردن و میگن خلاف قانونه و باید برگردم کشورم و اجازه تحصیل و اقامت ندارم … .
    وقتی داشتم اینها رو می گفتم، تمام مدت سرش پایین بود و دونه های تسبیحش رو بالا و پایین می کرد … حرف های من که تمام شد، از جا بلند شد و رفت سمت قرآن و قرآن باز کرد … بعد اومد سمتم. دستش رو گذاشت روی شانه ام و گفت: به ایران خوش اومدی … .
    پ.ن: از قول برادرمون: در بین ما استخاره کردن وجود نداره و من برای اولین بار، اونجا بود که با این عمل مواجه شدم و اصلا مفهوم این حرکات رو درک نمی کردم … بعدها حاجی به من گفت؛ جواب استخاره، آیه ای از قرآن بود که خداوند به مومنین دستور میدن در راه خدا هجرت کنن

    قسمت دوازدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: مقر مخفی سپاه

    اون شب، حاجی با اصرار من رو برد خونه اش … هم جایی برای رفتن نداشتم، هم جرات رفتن به خونه یه روحانی شیعه رو نداشتم …

    در رو که باز کرد، یا الله گویان وارد خونه شد … از راهروی ورودی خانه رد شدیم و وارد حال که شدیم؛ یک شوک دیگه به من وارد شد … .
    عکس نسبتا بزرگی از آقای خامنه ای با امام خمینی، روی دیوار بود … فکر کردم گول خوردم و به جای خونه حاجی، منو آورده به مقر و مراکز مخفی سپاه یا روحانی ها و الانه که … .
    ناخودآگاه یه قدم چرخیدم سمت در که فرار کنم … که محکم پای حاجی رو لگد کردم و از ضرب من، خورد توی دیوار … .
    بدون اینکه چیزی به من بگه یا سوالی بکنه، خانمش رو صدا زد و رفت، لباسش رو عوض کرد … .
    اون شب تا صبح، با هر صدای کوچکی از خواب می پریدم و می نشستم … اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم، فردا با چه چیزی مواجه میشم … .
    فردا صبح، حاجی من رو با خودش برد و با ضمانت و تعهد خودش، من رو ثبت نام کرد … تنها فکری رو که نمی کردم این بود که من، شب رو توی خونه مدیر یکی از اون حوزه های علمیه ای خوابیده بودم که دیگه حتی خواب پذیرش در اونجا رو هم نمی دیدم …

    قسمت سیزدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: زندگی میان بهشت

    بدون اینکه من کاری بکنم، حاجی خودش پیگیر کارهای من شد … تاییده و مجوز تحصیل و اجازه اقامت از وزارت و … .

    روز موعود رسید … توی خوابگاه بهم کمد و تخت دادن … دلم می خواست از شدت خوشحالی گریه کنم … مدام از خدا تشکر می کردم … باور نمی کردم خدا چنین نصرت و پیروزی ای رو نصیب من کرده و کاری کرده که با دست خودشون، نابودشون کنم … .
    بیشتر از همه، زمانی شادی من چند برابر شد که فهمیدم وسط بهشت قرار گرفتم … توی خوابگاه پر از شیعیان مختلف، از کشورهای مختلف بود … امریکای شمالی و جنوبی، آفریقا، آسیا و اروپا … مسلمان و تازه مسلمان، و همه شیعه … هیچ چیز از این بهتر نمی شد … .
    بالافاصله یک برنامه هدف گذاری شده درست کردم … مرحله اول، نفوذ بین اقوام مختلف … مرحله دوم، شناسایی اخلاق، فرهنگ و تفکرات و نقاط قوت و ضعف تک تک شون بود … نقش و جایگاه اسلام بین اونها … میزان و درصد نفوذ شیعیان در بین حکومت و قدرت … مرحله سوم، شناسایی علت شیعه شدن تازه مسلمان ها … شیعیان از چه راهی اونها رو شست و شوی مغزی داده بودن؟ … و آخرین مرحله، پیدا کردن راهکارهای نابودی شیعه در هر فرهنگ و قوم و ملیت بود … .
    بالاخره ماموریت من شروع شد … مرحله اول، نفوذ … .
    همزمان باید مطالعاتم رو هم شروع می کردم … یک ماه دیرتر از بقیه اومده بودم … زمانم رو تقسیم کردم … سه ساعت می خوابیدم و بیست و یک ساعت، تلاش می کردم … دیگه هیچ چیز جلودار من نبود …

    قسمت چهاردهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: درست وسط هدف

    کم غذا می خوردم و بیشتر مطالعه می کردم … .

    بین بچه ها می چرخیدم و با اونها دوست می شدم … هر کاری از دستم برمیومد براشون می کردم … اگر کسی مریض می شد و تب می کرد تا صبح بیدار می موندم ازش مراقبت می کردم … سعی می کردم شاگرد اول باشم و توی درس ها به همه کمک کنم … برای بچه ها هم کلاس عربی و مکالمه میزاشتم … توی کارها و انجام کارهای خوابگاه پا به پای بچه ها کمک می کردم … چون هیچ کس از شستن توالت ها خوشش نمیومد، شیفت سرویس ها رو من برمی داشتم … .
    از طرف دیگه، همه می دونستن من نور چشمی حاجی هم هستم … همه اینها، دست به دست هم داده بود و من، کانون توجه و محبوب خوابگاه و رئیس طلبه ها شدم … .
    تمام ملیت ها حتی با وجود اختلافات عمیقی که گاهی بین خودشون هم بود، بهم احترام میزاشتن … و زمانی این نفوذ کامل شد که کار یکی از بچه ها به بیمارستان کشید … .
    ایام امتحانات بود و برنامه ها و حجم درس ها زیاد … هیچ کس نمی تونست برای مراقبت بره بیمارستان … از طرفی مراقبت ویژه و لگن گذاشتن و … توی اون شرایط درس و امتحان خودم رو هم باید می خوندم … .
    وقتی با این اوضاع، شاگرد اول شدم … کنترل کل بچه ها اومد دستم … اعتبار و محبوبیت، دست به دست هم داد … حتی بین اساتیدی که باهاشون درس نداشتم هم مشهور شده بودم … .
    دیگه اگر کسی، آب هم می خورد، من ازش خبر داشتم … توی یک ترم، اولین مرحله از ماموریتم به پایان رسید …

    قسمت پانزدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: فاطمیه

    دیگه هیچ چیز جلودارم نبود … شده بودم رئیس شیعه ها و از عمق دلم بهشون می خندیدم … به کسی اعتماد کرده بودن که قسم خورده بود با دستان خودش سر 346 شیعه رو می بره … .

    هر چی به فاطمیه نزدیک تر می شدیم، تصویر کله پاچه عمر بیشتر جلوی چشمم میومد و آتش خشمم داغ تر می شد … .


    بین بچه ها پیچید که امسال سخنران فاطمیه، آیت الله فاطمی نیاست … خیلی خوشحال بودن … وقتی میزان ارادت شون رو دیدم تصمیم قاطع گرفتم که باید برم، هم از نزدیک بیینمش و به صحبت هاش گوش کنم … و هم کامل بشناسمش … .
    با بچه ها رفتم و به هر زحمتی که بود توی آبدارخونه حسینیه مشغول شدم … .
    سخنرانی شب اول شروع شد … از سقیفه شروع کرد … هر لحظه منتظر بودم به خلفا اهانت کنه اما بحث عمیق و منطقی بود … حتی سر سوزن به کسی اهانت نکرد … بر اساس کتب شیعه و سنت حرف می زد … دقیقا خلاف حرف وهابی ها … .
    اگر چه نمی تونستم اونها رو قبول کنم اما مغزم پر از تناقض شده بود … تناقض ها و سوالاتی که ده شب، خواب رو از چشم هام گرفت … و این آغاز طوفان من بود …

    قسمت شانزدهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: آغاز یک پایان

    فاطمیه تمام شده بود اما ذهن من دیگه آرامش نداشت … توی سینه ام آتش روشن کرده بودن … .

    تمام کارهای ماموریتم رو کنار گذاشتم … غیر از ساعات درسی فقط توی کتابخونه بودم … حتی شب ها خواب درستی نداشتم … تمام کتب تاریخی شیعه و اهل سنت … فارسی و عربی رو زیر و رو کردم … هر چه بیشتر می خوندم و پیش می رفتم، شعله های این آتش بیشتر می شد … .
    کم کم کارم داشت به جنون می کشید … آخرین کتاب رو از شدت عصبانیت پرت کردم توی دیوار و از خوابگاه بیرون زدم … به بهانه حرم خوابگاه نرفتم … تا صبح توی خیابون ها راه رفتم و فکر کردم … .
    گریه ام گرفته بود … به خاطر اینکه به ایران اومده بودم عصبانی بودم و خودم رو سرزنش می کردم … بین زمین و آسمان، و حق و باطل گیر کرده بودم … .
    موضوع علی و خلفا و شیعه و سنت نبود … باور کشته شدن دختر پیامبر با چنین شان و جایگاهی در کتب شیعه و سنت، اون هم به دست خلیفه اول و دوم برام غیر ممکن بود … .

    یک لحظه عمل اونها رو توجیه می کردم و لحظه بعد … یادم میومد دشمن فاطمه زهرا، دشمن خداست … خدا … خدا … خدا … .
    آتش خانه فاطمه زهرا، به جان من افتاده بود … .

  3. #3
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب سوم و هشت قسمت بعدی

    قسمت هفدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: 3 بار بی هوش شدم

    دیگه هیچی برام مهم نبود … شبانه روز فقط مطالعه می کردم … هر کتابی که در مورد شیعه و اهل سنت و شبهات بود رو خوندم … مهم نبود نویسنده اش شیعه است یا سنی … و تمام مطالب رو با علمای عربستانی مناظره و مقایسه می کردم … .
    .
    آخر، یه روز رفتم پیش حاجی … بهش گفتم بزرگ ترین اساتید حوزه رو در بحث مناظره شیعه و سنی می خوام … هزار تا حرف و بهانه چیده بودم و برای انواع و اقسام جواب ها، خودم رو آماده کرده بودم … اما حاجی، بدون هیچ اما و اگری، و بدون در نظر گرفتن رده و جایگاه علمی من، فقط یه جمله گفت … همزمان مناظره می کنی؟ … .
    .
    دو روز بعد، با سه نفر از بزرگ ترین اساتید جلسه داشتم … هر کدوم دو ساعت … شش ساعت پشت سر هم …
    .
    با هر شکست، کلی کتاب و مطلب جدید ازشون می گرفتم و تا هفته بعد همه اش رو تموم می کردم … به حدی فشار درس و مطالعه و مناظرات زیاد شده بود که گاهی اوقات حتی فراموش می

    کردم غذا نخوردم … بچه ها همه نگرانم بودند … خلاف قانون کتابخونه برام غذا میاوردن اما آتشی که به جانم افتاده بود آرام نمی شد …

    از شدت فشاری که روم وارد شده بود 3 مرتبه از حال رفتم و کار به اومدن آمبولانس و سرم کشید … و از شانس بدم، دفعه آخر توی راه پله از حال رفتم … با مغز رفتم وسط کاشی ها و جانانه بخیه خوردم و دو شب هم به زور بیمارستان نگهم داشتن … .
    حاجی هم دستور داد دیگه بدون تاییدیه مسئول سالن غذا خوری، حق ورود به کتابخونه حوزه و امانت گرفتن کتاب رو ندارم … اما نمی دونست کسی حریف من نیست و کتابخونه حرم، خیلی بزرگ تره …

    قسمت هجدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: کاروان محرم

    تقرییا هفت ماه از فاطمیه گذشته بود … و من هفت ماه در چنین وضعیتی زندگی کرده بودم … حتی تمام مدت تعطیلات، جزء معدود طلبه هایی بودم که توی خوابگاه مونده بودم … .
    دیگه حاجی هم هر بار منو می دید به جای تعریف و تشویق، دعوام می کرد … شده بود مثل پدری که دلش می خواست یک کشیده آبدار به پسرش بزنه … حالت ها، توجه و نگرانیش برای من، منو یاد پدرم می انداخت و گاهی دلم شدید براش تنگ می شد … .
    .
    در میان این حال و هوای من، محرم هم از راه رسید … از یک طرف به شدت کنجکاو بودم شیعیان رو توی محرم از نزدیک ببینم … از طرف دیگه، فکر دیدن قمه زنی از نزدیک و فیلم هایی که دیده بودم به شدت منزجرم می کرد … این وسط هم می ترسیدم، شرکت نکردنم در این مراسم، باعث شک بقیه بشه .
    .
    بالاخره تصمیم گرفتم اصلا در مراسم محرم شرکت نکنم … هر چه باداباد … دو شب اول، خودم رو توی کتابخونه و به هوای مطالعه پنهان کردم و زیر چشمی همه رو زیر نظر گرفتم … موقعی که برمی گشتن یواشکی چکشون می کردم … همه سالم برمی گشتند و کسی زخمی و خونی مالی نبود … .
    .
    روز سوم، چند تا از بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره سخنرانی شب گذشته صحبت می کردند … سخنران درباره جریان های فکری و سیاسی حاضر در عاشورا صحبت کرده بود … خیلی از دست خودم عصبانی شدم … می تونستم کلی مطلب درباره عاشورا و امام حسین یاد بگیرم که به خاطر یه فکر احمقانه بر باد رفته بود …

    همون شب، لباس سیاه پوشیدم و راهی حسینیه شدم …

    قسمت نوزدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خون علی اصغر در میان قلبم جوشید

    هر شب یک سخنران و مداح … با غذای مختصر حسینیه … بدون خونریزی و قمه زنی … .
    با خیال راحت و آرامش می نشستم و مطالب رو گوش می کردم و تا شب بعد، در مورد موضوع توی منابع شیعه و سنت مطالعه می کردم … سوالاتی که برام مطرح می شد و موضوعات جانبی رو می نوشتم تا در اسرع وقت روشون کار کنم … بدون توجه به علت کارم اما دیگه سراغ منابع وهابی ها نمی رفتم … .
    .
    همه چیز به همین منوال بود تا شب سخنرانی درباره علی اصغر … اون شب، یک بار دیگه آرامشم طوفانی شد … خودم تازه عمو شده بودم … هر چی بالا و پایین می کردم و هر دلیلی که میاوردم … علی اصغر فقط شش ماهه بود … فقط شش ماه … .
    .
    حتی یک لحظه از فکر علی اصغر و حضرت ابالفضل خارج نمی شدم … من هم عمو بودم … فقط با دیدن عکس برادرزاده ام توی اینترنت، دلم برای دیدنش پر می کشید … این جنایتی بود که با هیچ چیز قابل توجیه نبود …

    اون شب، باز هم برای من شب وحشتناکی بود … بی رمق گوشه سالن نشسته بودم … هر لحظه که می گذشت … میان ضجه ها و اشک های شیعیان، حس می کردم فرشته مرگ داره جونم رو از تک تک سلول هام بیرون می کشه … این اولین احساس مشترک من با اونها بود … .
    اون شب، من جان می دادم … دیگران گریه می کردند …
    .
    قسمت بیستم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: در تقابل اندیشه ها
    .
    محرم تمام شد اما هیچ چیز برای من تمام نشده بود … تمام سخنرانی ها و سیرهای فکری – اعتقادی نهضت عاشورا، امام شناسی، جریان شناسی ها و … باب جدیدی رو دربرابر من باز کرد … .
    هر کتابی که درباره سیره امامان شیعه به دستم میومد رو می خوندم … و عجیب تر برام، فضایل اهل بیت و مطالبی بود که درباره اونها در کتب اهل سنت اومده بود … سخنرانی شیخ احمد حسون درباره امام حسین هم بهش اضافه شد … .
    کم کم مفاهیم جدیدی در زندگی من شکل می گرفت … مفاهیمی که با اطاعت کورکورانه ای که علمای وهابی می گفتند زمین تا آسمان فاصله داشت … دیدگاه و منظرم به آیات قرآن هم تغییر می کرد … .
    شروع کردم به مطالعه نهج البلاغه و احادیث امامان شیعه … اونها رو در کنار قرآن می گذاشتم … ساعت ها روی اونها فکر و تحقیق می کردم … گاهی رسیدن به یک جواب یا نتیجه، چند روز طول می کشید … .
    سردرگمی من روز به روز بیشتر می شد … در تقابل اندیشه ها گیر کرده بودم … و هیچ راه نجاتی نداشتم … کم کم بی حال و حوصله شدم … حوصله خودم رو هم نداشتم … کتاب هام رو جمع کردم … حس می کردم وسط اقیانوسی گیر افتادم و امواج هر دفعه منو به سمتی می کشه … من با عزم راسخی اومده بودم امادیگه نمی تونستم حتی یه قدم جلوترم رو ببینم … .
    من که روزی بیشتر از 3 ساعت نمی خوابیدم و سرسخت و پرتلاش بودم … من که هیچ چیز جلودارم نبود … حالا تمام روز رو از رختخواب بیرون نمیومدم … هیچ چیز برام جالب نبود و هیچ حسی برای تکان خوردن نداشتم … دیگه دلم نمی خواست حتی یه لحظه توی ایران بمونم … خبر افسردگیم همه جا پیچید … بچه ها هم هر کاری می کردن فایده نداشت … تا اینکه … .
    .
    اون صبح جمعه از راه رسید ..

    قسمت بیست و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: شفایم بده

    اون جمعه هم عین روزهای قبل، بعد از نماز صبح برگشتم توی تخت … پتو رو کشیدم روی سرم و سعی می کردم از هجوم اون همه فکرهای مختلف فرار کنم و بخوابم …
    .
    حدود ساعت پنج بود … چشم هام هنوز گرم نشده بود که یکی از بچه های افغانستان اومد سراغم و گفت: پاشو لباست رو عوض کن بریم بیرون … با ناراحتی گفتم: برو بزار بخوابم، حوصله ندارم

    خیلی محکم، چند بار دیگه هم اصرار کرد …دید فایده نداره به زور منو از تخت کشید بیرون … با چند تا دیگه از بچه ها ریختن سرم … هر چی دست و پا زدم و داد و بی داد کردم، به جایی نرسید … به زور من رو با خودشون بردن … .
    .
    چشم باز کردم دیدم رسیدیم به حرم … با عصبانیت دستم رو از دست شون کشیدم … می خواستم برگردم … دوباره جلوم رو گرفتن … .
    .
    حالم خراب بود … دیگه هیچی برام مهم نبود … سرشون داد زدم که … ولم کنید … چرا به زور منو کشوندید اینجا؟ … ولم کنید برم … من از روزی که پام رو گذاشتم اینجا به این روز افتادم … همه این بلاها از اینجا شروع شد … از همین نقطه … از همین حرم … اگر اون روز پام رو اینجا نگذاشته بودم و برمی گشتم، الان حالم این نبود … بیچاره ام کردید … دیوونه ام کردید … ولم کنید … .
    .
    امام رضا، دیوونه هایی مثل تو رو شفا میده … اینو گفت و دوباره دستم رو محکم گرفت …

    قسمت بیست و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: برایت ندبه می خوانم


    دیگه جون مبارزه کردن و درگیر شدن نداشتم … رفتیم توی حرم … یه گوشه خودمو ول کردم و تکیه دادم به دیوار … دعای ندبه شروع شد … .
    با حمد و ستایش خدا و نبوت پیامبر … شروع شد و ادامه پیدا کرد … پله پله جلو میومد و اهل بیت پیامبر و وارثان ایشون رو یکی یکی معرفی می کرد … .
    شروع شد … تمام مطالبی که خوندم … توحید خدا، همزمان با حمد الهی … سیره و وقایع زندگی پیامبر توی بخش نبوت … حضرت علی … فاطمه زهرا … .
    .
    با هر فراز، تمام مطالبی رو که خونده بودم مثل فیلم از مقابل چشمم عبور می کرد … نبوت پیامبر، وفات پیامبر، امام علی ، امام حسن ، امام حسین … .
    لحظه به لحظه و با عبور این مطالب … ذهنم داشت مطالب رو کنار هم می چید … از بین تناقض ها و درگیری ها و سردرگمی ها، جواب های صحیح رو پیدا می کرد … .
    .
    ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد … سنگینی عجیبی گلو و سینه ام رو پر کرده بود و هر لحظه فشارش بیشتر می شد … دقیقه ها با سرعت سپری می شدند … دیگه متوجه هیچ چیز نمی شدم … تمام صداهایی که توی سرم می پیچید، لحظه به لحظه آروم تر می شد … .
    .
    بچه ها بهم ریخته بودن و منو تکان می دادن … اونها رو می دیدم ولی صداشون در حد لب زدن بود … صدای قلبم و فرازهای آخر ندبه، تنهای صوتی بود که گوش هام می شنید و توی سرم می پیچید … .
    .
    کم کم فشار روی قلبم آروم تر شد … اونقدر آروم … که بدن بی حسم روی زمین افتاد


    قسمت بیست و سوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: نبرد بزرگ

    چشم هام رو باز کردم … زمان زیادی گذشته بود … هنوز سرم گیج و سنگین بود … دکتر و پرستار بالای سرم حرف می زدند اما صداشون رو خط در میون می شنیدم … یه کم اون طرف تر بچه ها ایستاده بودند … نگرانی توی صورت شون موج می زد … اما من آرام بودم … .
    .
    از بیمارستان برگشتیم خوابگاه … روی تخت دراز کشیدم … می تونستم همه حقایق رو جدای از دروغ ها و تناقض ها ببینم … هیچ چیز گنگ یا گیج کننده ای برام نبود … .
    گذشته ام رو می دیدم که غرق در اشتباه زندگی کرده بودم … تا مرز سقوط و هلاکت پیش رفته بودم … با یه نیت خدایی، توی لشگر شیطان ایستاده بودم و … .
    .
    باید انتخاب می کردم … این بار نه بدون فکر و کورکورانه … باید بین زندگی گذشته ام، خانواده، کشورم … و خدا … یکی رو انتخاب می کردم … .
    حس می کردم شیاطین به ستم هجوم آوردن … درونم جنگ عظیمی اتفاق افتاده بود … جنگی که لحظه لحظه شعله های آتشش سنگین تر می شد … .

    قسمت بیست و چهارم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: مرا قبول می کنی؟

    همین طور که غرق فکر بودم … همون طلبه افغانی جلو اومد و با شرمندگی حالم رو پرسید … نگاهش کردم اما قدرت حرف زدن نداشتم … وسط بزرگ ترین میدان جنگ تاریخ زندگیم گیر افتاده بودم … .
    یکم که نگاهم کرد گفت: حق داری جواب ندی … اصلا فکر نمی کردم این طوری بشه … حالت خراب بود و مدام بدتر می شدی … به اهل بیت توسل کردیم که فرجی بشه … دیشب خواب عجیبی دیدم … بهم گفتن فردا صبح، هر طور شده برای دعای ندبه ببریمت حرم … .
    .
    هیچ مرده ای قدرت تصرف در عالم وجود رو نداره … اهل بیت پیامبر، بعد از هزار و چهار صد سال، زنده بودند … .
    .
    بزرگ ترین نبرد زندگی من تمام شده بود … تازه مفهوم کربلا رو درک کردم … کربلا نبرد انسان ها نبود … کریلا نبرد حق و باطل بود … زمانی که به هر قیمتی باید در سپاه حق بایستی … تا آخرین نفس … .
    .
    من هم کربلایی شده بودم … به رسم شیعیان وضو گرفتم و از خوابگاه زدم بیرون … مثل حر، کفش هام رو گره زدم و انداختم گردنم … گریه کنان، تا حرم پیاده رفتم … جلوی درب حرم ایستادم و بلند صدا زدم: یابن رسول الله؛ دیر که نرسیدم؟ …

    من انتخابم رو کرده بودم … از روز اول ، انتخاب من … فقط خدا بود

  4. #4
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب چهارم و هشت قسمت بعدی .از برادران ودوستانی که اگر پی گیر هستنند که آیا ادامه بدهم یا نه در ضمن هر گونه انتقاد و پیشنهاد پذیرا هستم

    #قسمت بیست و پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خدا، هویت من است

    توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم ... هر قدم که نزدیک تر می شدم ... حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد ... تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد ... .


    به ضریح چسبیده بودم ... انگار تمام دنیا توی بغل من بود ... دیگه حس غریبی نبود ... شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود ... .

    در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم ... اشهد ان لا اله الا الله ... اشهد ان محمد رسول الله ... اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله ... .

    ناگهان کنار ضریح غوغایی شد ... همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن ... صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن ... .

    خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن ... اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن ... یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟



    سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه ... من عبدالله، سرباز 17ساله فاطمه زهرام ...

    #قسمت بیست و ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: عقیق یمنی

    وقتی این جمله رو گفتم ... یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود ... در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله ... انگشتر پسر شهیدمه ... دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد ... اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام ... .

    خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است ... هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله ... یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن ... تو دیر نرسیدی ... حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی ... و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری ... .

    این مسیری بود که انتخاب کرده بودم ... برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند ... زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم ... .

    در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه ... و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من ... .

    من هیچ ترس و وحشتی نداشتم ... خودم رو به خدا سپرده بودم ... در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت ... چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم ... چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم ... و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود ...


    #قسمت بیست و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: از حریمت دفاع می کنم

    دوباره لقمه هام رو می شمردم ... اما نه برای کشتن شیعیان ... این بار چون سر سفره امام زمان نشسته بودم ... چون بابت تک تک این لقمه ها مسئول بودم ...

    صبح و شبم شده بود درس خوندن، مطالعه و تحقیق کردن ... اگر یک روز کوتاهی می کردم ... یک وعده از غذام رو نمی خوردم ... اون سفره، سفره امام زمان بود ... می ترسیدم با نشستن سر سفره، حق امامم رو زیر پا بزارم ... .

    غیر از درس، مدام این فکر می کردم که چی کار باید انجام بدم ... از چه طریقی باید عمل کنم تا به بهترین نحو به اسلام و امامم خدمت کرده باشم؟ ... چطور می تونستم بهترین سرباز باشم؟ و ... .

    تمام مطالب و راهکارها رو می نوشتم و دونه دونه بررسی شون می کردم ... تا اینکه ... .

    خبر رسید داعش تهدید کرده به حرم حضرت زینب حمله می کنه و ... داغون شدم ... از شدت عصبانیت، شقیقه هام تیر می کشید ... مدام این فکر توی سرم تکرار می شد ... محاله تا من زنده باشم اجازه بدم کسی یک قدم به حریم اهل بیت پیامبر تعرض کنه ... .

    صبح، اول وقت رفتم واحد اداری، سراغ مسئول گذرنامه و ... خیلی جدی و محکم گفتم: پاسپورتم رو بدید می خوام برم ... پرسید: اجازه خروج گرفتی؟ بدون اجازه خروج، نمی تونم پاسپورتت رو تحویلت بدم ... .

    منم که خونم به جوش اومده بود با ناراحتی و جدیت بیشتر گفتم: من برای دفاع از اهل بیت، منتظر اجازه احدی نمیشم ... .

    با آرامش بیشتری دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: قانونه. دست من نیست ... بدون اجازه خروج، نمی تونم درخواست تحویل گذرنامه رو صادر کنم ... .

    من دو روز بیشتر صبر نمی کنم ... چه با اجازه، چه بی اجازه ... چه با گذرنامه، چه بی گذرنامه ... از اینجا میرم ... دو روز بیشتر وقت نداری ... .

    اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون ... .

    #قسمت بیست و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: ترمز بریده

    دو ساعت نشده بود که حاجی بهم زنگ زد ... با خنده و حالت خاصی گفت: سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی ...

    منم که حالم اصلا خوب نبود سلام کردم و گفتم: نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار ... .

    دوباره خندید و گفت: پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی ... نیای اجازه خروج بی اجازه خروج ...

    در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش ... پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟ ... .

    همون طور که سرش پایین بود پرسید: این داعشی ها از کجا اومدن؟ ... فکر کردم سر کارم گذاشته ... خیلی ناراحت شدم ... اومدم برم بیرون که ادامه داد ...

    کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و ... مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار حقیقت خواهی سر میدن ... یا از بیخ دلشون سیاه بوده ... یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، کر و کور و سیاهن ... باور کردن این مسیر درسته ... مغزهاشون بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست ... این جایگاه یه مبلغه ... می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت ... .

    منتظر جوابم نشد ... بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: انتخاب با خودته پسرم ..


    #قسمت بیست و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: جهاد من

    کشور من پر بود از مبلغ های وهابی و جوان هایی که با جون و دل، عقل و ایمان شون رو دست اونها می دادن ... .

    حق با حاجی بود ... باید مانع از پیوستن جوانان کشورم به داعش می شدم ... باید کاری می کردم که توی سپاه اسلام بجنگن، نه سپاه کفر ... .

    از اون روز، کلاس، جبهه نبرد من شد و قلم و کتاب ها، سلاحم ... باید پا به پای مجاهدان می جنگیدم ... زمان زیادی نبود ... یک لحظه غفلت و کوتاهی من و عقب موندنم، ممکن بود به قیمت گمراهی یک هموطنم و جان یک مسلمان دیگه تموم بشه ... .

    خستگی ناپذیر و بی وقفه کارم رو شروع کردم ... غذا و خوابم رو کمتر کردم و تلاشم رو چند برابر ... به خودم می گفتم: یه مجاهد ممکنه مجبور بشه چهل و هشت ساعت یا بیشتر، بدون خواب و استراحت یا با وجود مجروحیت، بی وقفه مبارزه کنه ... تو هم باید پا به پای اونها بجنگی ... .

    در مورد دفاع مقدس و شهدای ایران خیلی مطالعه کرده بودم ... خیلی ها رو می شناختم و توی خاطرات خونده بودم که چطور و در چه شرایط وحشتناکی ایستادگی کرده بودند ... اونها رو الگو قرار دادم و شروع کردم ... .


    اما فکرش رو هم نمی کردم که با آغاز این حرکت، نبرد سخت دیگه ای هم در انتظار من باشه ... هر لحظه، هجوم شیاطین رو حس می کردم ... هجمه و فشاری که روز به روز بیشتر می شد ... شبهه، تردید، خستگی، یأس، رخوت، تنبلی و ... از طرف دیگه ...

    #قسمت سی داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: امواج بلا

    کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد ... سنگ پشت سنگ ... اتفاق پشت اتفاق ... و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که می گرفتم قطع شد ... حدود 5 ماه ... بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده ... چند ماه با فقر زندگی کردم ... .

    تنها یک قدم با فقر مطلق فاصله داشتم ... غذا بر اساس تعداد و اسامی ثبت شده می رسید که اسمم از توی لیست هم خط خورد ... بچه هایی که از وضعم خبر داشتن، دور هم جمع شدن ... هر روز بخشی از غذاشون رو جدا می کردن و یواشکی کنار تختم میزاشتن ... با این وجود، بیشتر روزها رو روزه می گرفتم ... شخصیتم اجازه نمی داد احساس عجز و ناتوانی کنم ... .

    هر وقت فشار روم خیلی شدید می شد یاد سخن شهید آوینی می افتادم ... دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند و گرنه در صلح و آسایش و فراغت اهل دین بسیارند ... .

    به خودم می گفتم ... برای اینکه از فولاد سخت، چیز با ارزشی بسازن ... اول خوب ذوبش می کنن ... نرمش می کنن ... بعد میشه ستون یک ساختمان ... و خدا رو به خاطر تک تک اون فشارها و سختی ها شکر می کردم ... .

    کم کم دل دردهام شروع شد ... اوایل خفیف بود ... نه بیمه داشتم ... نه پولی برای ویزیت و آزمایش ... نه وقتی برای تلف کردن ... به هر چیز مثل خستگی، گرسنگی و ... فکر می کردم ... جز سرطان ...

    #قسمت سی و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: می خواهم بمانم

    درد شدید شده بود ... گاهی از شوک درد، می افتادم روی زمین ... آخر، صدای بچه ها در اومد ... زنگ زدن به حاجی و جریان رو گفتن ... حالش خرابه، بیمه نداره. حاضرم نمیشه ما ببریمش دکتر ... .

    حاجی سراسیمه خودش رو رسوند خوابگاه ... دقیقا هم زمانی رسید که من کف زمین از درد مچاله شده بودم ... بچه ها بلندم کردن ، گذاشتن توی ماشین ... .

    بستری شدم ... جواب آزمایش که اومد، سرطان بود ... زیاد پخش نشده بود اما بدترین قسمتش جای دیگه بود ... زده بود به کبد ... هر چند قسمت کوچکی از کبد درگیر شده بود اما سرعت رشدش بالا بود ... .

    شورا تشکیل شد ... گفتن باید برگردم ... یه نوجوان زیر 18 سال، توی یه کشور غریب، با این وضع بیماری و پذیرش خاص و شرایط کشور و خانواده ... اگر اتفاقی می افتاد، کار بدجور بالا می گرفت ... .

    وقتی بهم گفتن بهم ریختم ... مسکن که دردم رو آروم نمی کرد، اینم بهش اضافه شد ... گریه ام گرفت ... به حاجی گفتم: مگه نمی گفتی من پسرتم؟ پس چرا داری بیرونم می کنی؟ کدوم پدری، پسرش رو بیرون می کنه؟ ... .

    حاجی هم گریه اش گرفته بود ... پدرانه بغلم کرد ولی من آروم نمی شدم ... از بیمارستان زدم بیرون ... با اون حال رفتم حرم ...به صحن که رسیدم دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم ... درد داشتم ... دلم سوخته بود ... غریب و تنها بودم ... زدم زیر گریه ... .



    آقا جونم، اگه قراره بمیرم می خوام همین جا بمیرم ... تو رو خدا منو بیرون نکنید ... بگید منو بیرون نکنن ... اشک می ریختم و التماس می کردم ...


    #قسمت سی و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: یاابالفضل

    جواب آزمایش اومد، خوش خیم بود ... قول داده بودن اگر خوش خیم باشه توی ایران بمونم ... .


    روز عملم بچه ها کلاس رو تعطیل کردن و ختم امن یجیب گرفتن ... .

    دکتر سر تا سر شکمم رو باز کرد ... گفت تا جایی که می شده قسمت های سرطانی رو جدا کرده ... بقیه اش هم هنر شیمی درمانی بود ... .

    سرطان، شکم پاره، شیمی درمانی ... گاهی اونقدر فشار درد شدید می شد که به جای صدای نفس کشیدن، از گلوم صدای ناله و زوزه بلند می شد ... کم کم دهنم هم به خاطر شیمی درمانی خشک و زخم شد ... دیگه آب هم نمی تونستم بخورم ... .

    حالم که خیلی خراب می شد یکی از بچه های اهل نفس، برام مقتل و روضه کربلا می خوند ... لب های تشنه کودکان ... حضرت ابالفضل که دست ها و چشمش رو زدن ولی مشک رو رها نکرد ...

    به خودم گفتم: اقتدا کردن به حرف و ادعا نیست ... توی اون شرایط دوباره کارم رو شروع کردم ... بچه ها میومدن و درس ها مطالب اون روز رو بهم یاد می دادن ... باهاشون مباحثه می کردم ... برام از کتابخونه و حرم کتاب میاوردن ... .

    با همه چیز کنار میومدم ... تا اینکه دکتر گفت نتیجه شیمی درمانی مساعد نیست و بدنم اون طور که باید به درمان جواب نداده و ... داره با همون سرعت قبل برمی گرده


    دلم خیلی سوخته بود ... این همه راه و تلاش ... حالا داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم در حالی که هیچ کاری برای خدا نکرده بودم ... از طرف دیگه خودم رو دلداری می دادم و می گفتم: مرگ تقدیر هر انسانه اما خدا رو شکر کن که در گمراهی نمیمیری. خدا رو شکر که با ولایت علی بن ابیطالب و عشق اهل بیت پیامبر محشور میشی ...

  5. #5
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب پنجم و هشت قسمت بعدی

    قسمت سی و سوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: برایم الرحمن بخوان

    فشار شیاطین سنگین تر شده بود ... مدام یاس و ناامیدی و درد با هم از هر طرف حمله می کرد ... ایمانم رو هدف گرفته بودند ... خدا کجاست؟ ... چرا این بلا و درد، سر منی اومده که با تمام وجود برای اسلام تلاش می کردم؟ ... چرا از روزی که شیعه شدم تمام این مشکلات شروع شد؟ ... چرا؟ ... چرا؟ ... چرا؟ ... .

    از هر طرف که رو می چرخوندم از یه طرف دیگه، حمله می کردن ... .

    روز آخر، حالم از هر روز خراب تر بود ... دیگه هیچ مسکنی دردم رو آروم نمی کرد ... حمله شیاطین هم سنگین تر شده بود و زجرم رو چند برابر می کرد ... .

    روز های آخر دائم حاجی پیشم بود ... به زحمت لب هام رو تکان دادم و گفتم: برام قرآن بخون ... الرحمن بخون ... از شدت درد و خشکی و زخم دهنم، صدا از گلوم خارج نمی شد ... .

    آخرین راهی بود که برای نجات از شر شیاطین به ذهنم می رسید ... فبای آلاء ربکما تکذبان ... فبای آلاء ربکما تکذبان ... آیا نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟ ...


    آخرین شوک درد، نفسم رو گرفت ... از شدت درد، نفسم بند اومد ... آخرین قطره های اشک از چشمم جاری شد ... امام زمان منو ببخش ... می خواستم سربازت باشم اما حالا کور ... .

    و زمان از حرکت ایستاد ...

    #قسمت سی و چهارم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: فرشته مرگ

    دیدم جوانی مقابلم ایستاده ... خوشرو ولی جدی ... دستش رو روی مچ پام گذاشت ... آرام دستش رو بالا میاورد ... با هر لمس دستش، فشار شدیدی بر بدنم وارد می شد ... خروج روح رو از بدنم حس می کردم ... اوج فشار زمانی بود که دست روی قلبم گذاشت ... هنوز الرحمن تمام نشده بود ... .

    حاجی بهم ریخته بود ... دکترها سعی می کردن احیام کنن ... و من گوشه ای ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم ... .

    وحشت و ترس از شب اول قبر و مواجهه با اعمالم یک طرف ... هنوز دلم از آرزوی بر باد رفته ام می سوخت ... .

    با حسرت به صورت خیس از اشکم نگاه می کردم ... با سوز تمام گفتم: منو ببخشید آقای من. زندگی من کوتاه تر از لیاقتم بود ...


    غرق در اندوهی بودم که قابل وصف نیست ... حسرت بود و حسرت ... .

    هنوز این جملات، کامل از میان ذهنم عبور نکرده بود که دیوار شکاف برداشت ... جوانی غرق نور به سمتم میومد ... خطاب به فرشته مرگ گفت: امر کردند؛ بماند ... .

    جمله تمام نشده ... با فشار و ضرب سنگینی از بالا توی بدنم پرت شدم ... .

    برگشت ... نفسش برگشت ... توی چشم های نیمه بازم دکتر رو می دیدم که با خستگی، نفس نفس می زد و این جمله تکرار می کرد ... برگشت ... ضربان و نفسش برگشت ...

    #قسمت سی و پنجم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: بالاخره مرخص شدم

    هر روز که می گذشت حالم بهتر می شد ... بدنم شیمی درمانی رو قبول کرده بود ... سخت بود اما دکتر از روند درمان خیلی راضی بود ... .

    چند هفته بعد از بیمارستان مرخص شدم ... هنوز استراحت مطلق بودم و نمی تونستم درست روی پا بایستم ... .

    منم از فرصت استفاده کردم و دوباه درس خوندن رو شروع کردم ... یه هفته بعد هم بلند شدم، رفتم سر کلاس ... بچه ها زیر بغلم رو می گرفتن ... لنگ می زدم ... چند قدم که می رفتم می ایستادم ... نفس تازه می کردم و راه می افتادم ... .

    کنار کلاس، روی موکت، پتو انداختم و دراز کشیدم ... بچه ها خوب درس می دادن ولی درس استاد یه چیز دیگه بود ... مخصوصا که لازم نبود با واسطه سوال کنم ...


    حاجی که فهمید بدجور دعوام کرد ... گفت: حق نداری بری سر کلاس، میرم برمی گردم سر کلاس نبینمت ... منم پتو رو بردم پشت در کلاس انداختم ... در رو باز گذاشتم و از لای در سرک می کشیدم ... استاد هر بار چشمش به من می افتاد یا سوال می پرسیدم، بدجور خنده اش می گرفت ...

    حاجی که برگشت با عصبانیت گفت: مگه من به تو نگفتم حق نداری بری سر کلاس؟ ... منم با خنده گفتم: من که اطاعت کردم. شما گفتی سر کلاس نه، نگفتی بیرون کلاسم نه ... .

    از حرف من، همه خنده شون گرفت ... حاجی هم به زحمت خودش رو کنترل می کرد ... از فردا هماهنگ کرد اساتید میومدن خوابگاه بهم درس می دادن ... هر چند، منم توی اولین فرصت که تونستم بدون کمک راه برم، دوباره رفتم سر کلاس ... دلم برای کتابخونه و بوی کتاب هاش تنگ شده بود ...

    پ.ن: ان شاء الله از قسمت آینده، ادامه خاطرات ایشون در برگشت به کشورشون هست ... التماس دعای مخصوص

    #قسمت سی و ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: من سرباز کوچک توئم

    بعد از دو سال برگشتم کشورم ... خدا چشم ها و گوش های همه رو بسته بود ... نمی دونم چطور؟ ولی هیچ کس متوجه نبود من در عربستان نشده بود ... .

    پدر و مادرم که بعد از دو سال من رو می دیدن، برام مهمانی بزرگی گرفتند و چند نفر از علمای وهابی رو هم دعوت کردن ... .

    نور چشمی شده بودم ... دور من جمع می شدند و مدام برام بزرگداشت می گرفتند ... من رو قهرمان، الگو و رهبر فکری آینده جوانان کشورم می دونستند ... نوجوانی که در 16 سالگی از همه چیز بریده بود و کشورش رو در راه خدا ترک کرده بود و حالا بعد از دو سال، موقتا برگشته بود ... .

    برای همین قرار شد برای اولین بار و در برابر جوانانی هم سن و سال خودم، منبر برم ... وارد مجلس که شدم، همه به احترام من بلند شدند ... همه با تحسین و شوق به من نگاه می کردند و یک صدا الله اکبر می گفتند ... سالن پر بود از جوانان و نوجوانان 15 سال به بالا ...


    مبلغ وهابی حدود 40 ساله ای قبل از من به منبر رفت ... چنان سخن می گفت که تمام جمع مسخ شده بودند ... و چون علم دین نداشتند هیچ کس متوجه تناقض ها و حرف های غلطی که به نام دین می زد؛ نمی شد ...
    ورد ... کار به جایی رسید که روی منبر، شروع به اهانت به حضرت علی و اهل بیت پیامبر کرد ... دیگه طاقت نداشتم و نتوانستم آرامشم رو حفظ کنم ... .


    #قسمت سی و هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: به قیمت جانم

    به خدا و اهل بیت پیامبر و حضرت زهرا توسل کردم ... خدایا! غلبه و نصرت از آن توست ... امروز، جوانان این مجلس به چشم قهرمان و الگوی خود به من نگاه می کنند ... کشته شدن در راه تو، پیامبر و اهل بیتش افتخار من است ... من سرباز کوچک توئم ... پس به من نصرتی عطا کن تا از پیامبر و اهل بیتش دفاع کنم ... .

    در دل، یاعلی گفتم و برخاستم ... از جا بلند شدم و خطاب بهش گفتم: من در حین صحبت های شما متوجه شدم که علم من بسیار اندکه و لیاقت سخنرانی در برابر علمای بزرگ رو ندارم ... اگر اجازه بدید به جای وقت سخنرانی خودم، من از شما سوال می کنم تا با پاسخ های شما به علم خودم و این جوانان اضافه بشه ... با خوشحالی تمام بهم اجازه داد ...

    یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم ... و شروع کردم به پرسیدن سوال ... سوالات رو یکی پس از دیگری از کتب معروف اهل سنت می پرسیدم ... طوری که پاسخ هر سوال، تاییدیه ولایت حضرت علی و تصدیق اهل بیت بود ... و با استفاده از علم منطق و فلسفه، اون رو بین تناقض های گفته های خودش گیر می انداختم ... .

    جو سنگینی بر سالن حاکم شده بود ... هر لحظه ضربان قلبم شدیدتر می شد تا جایی که حس می کردم قلبم توی شقیقه هام میزنه ... یک اشتباه به قیمت جان خودم یا حقانیت شیعه و اهل بیت پیامبر تمام می شد ...



    #قسمت سی و هشتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: حق با علی است

    کم کم، داشت خشم بر اون مبلغ وهابی غلبه می کرد ... در اوج بحث کنترلش رو از دست داد و فریاد زد: خفه شو کافر نجس، یعنی ام المومنین عایشه، دختر حضرت ابوبکر به اسلام خیانت کرده و حقانیت با علی است؟

    تا این کلام از دهانش خارج شد، من هم فریاد زدم: دهان نجست رو ببند ... به همسر پیامبر تهمت خیانت میزنی؟ ... تمام کلمات من از کتب علمای بزرگ اهل سنت بود ... کافر نجس هم تویی که به همسر پیامبر تهمت میزنی ... .

    با گفتن این جملات من، مبلغ وهابی به لکنت افتاد و داد زد: من کی به ام المومنین تهمت خیانت زدم؟ ... .

    جمله اش هنوز تمام نشده بود؛ دوباره فریاد زدم: همین الان جلوی این همه انسان گفتی همسر پیامبر یه خائنه ... .

    بعد هم رو به جمع کردم و گفتم: مگر شما نشنیدید که گفت ام المومنین بعد از پیامبر بر علی، خلیفه زمان شورش کرده و مگر نه اینکه حسین بن علی رو به جرم شورش بر خلیفه کشتند ... پس یا شورش بر خلیفه خیانت محسوب میشه که در این صورت، تو به ام المومنین تهمت خیانت زدی یا حق با علی و خاندان علی است ...

    پ.ن: به علت طولانی بودن مناظره و این بحث، تنها بخش پایانیش رو نوشتم

    #قسمت سی و نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سلام خدا بر صراط مستقیم

    نفس و زبانش بند آمده بود ... یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود ...

    قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم: بگیرید و این کافر نجس رو از خانه خدا بیرون کنید ... و به سمت منبر حمله کردم ... یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم ... .

    جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند ... .

    جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند ... رفتم سمت منبر ... چند لحظه چشم هام رو بستم ... دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله های منبر بالا رفتم ... .

    بسم الله الرحمن الرحیم ... سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت ... سلام و درود خدا بر مجاهدان و سربازان راه حق ... سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش، هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد ... سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه دهندگان ... و اما بعد ... .

    سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید ...

    #قسمت چهل داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: صدور حکم مرگ

    برگشتم خونه ... هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم داد زد: شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه، توی گوش عالم دین خدا می زنه؟ ... بعد هم رو به آسمان بلند گفت: خدایا! منو ببخش ... فکر می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم ... این نتیجه غرور منه .. .

    در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست ... بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل ... چند لحظه صبر کردم ... رفتم سمت پدرم و کنار مبل، پایین پاش نشستم ... .

    خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم ... هنوز نگاهش مملو از خشم و ناراحتی بود ... همون طور که سرم پایین بود گفتم: دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو باید بوسید ... نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم ... اون عالم نبود ... آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد ... .

    مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟ ... با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق ... .

    هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم ... .

    با خنده گفتم: خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا ... اینو که گفتم با عصبانیت گفت:می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن ... فکر کردی از پسشون برمیای؟ ... یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن ... .

    ولو شدم روی تخت ... می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون رو برده بود؛ بر بیام ... .

    چشم هام رو بستم و گفتم: خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی برنداشتم ... راضیم به رضای تو ... .

    خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم

  6. #6
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب ششم و آخرین قسمت .

    #قسمت چهل و یک داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غسل شهادت

    زمان و مکان جلسه رو اعلام کردن ... جلسه توی یه شهر دیگه بود و هیچ کسی از خانواده و آشنایان حق همراهی من رو نداشت ... راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود ... .

    از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه ... غسل شهادت کردم ... لباس سفید پوشیدم ... دست پدر و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم ... .

    ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم ...دنبال آدرس راه افتادم ... از هر کسی که سوال می کردم یه راهی رو نشونم می داد ... گم شده بودم ... نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم ... این سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد ... .


    خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم ... نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ ... نرفتنم به معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود ... اما چاره ای جز برگشتن نبود ... .

    توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید ... حسابی تعجب کردم ... .

    با اشتیاق فراوانی گفت: من از طلبه های مدرسه ... هستم و توی جلسه امروز هم بودم ... تعریف شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد ... جواب هاتون فوق العاده بود ... اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه و ... .


    مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی خیابون ها گیج می خوردم ... گفتم: برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید ... و اومدم برم که گفت: مگه شما آقای ... نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ ... من، امروز چند قدمی جایگاه شما، نشسته بودم ... اجازه می دید شاگرد شما بشم؟ ...


    #قسمت آخر داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: دست خدا، بالای تمام دست هاست

    وقتی رسیدم خونه دیدم یه عده ای دم در اجتماع کرده بودن ... تا منو دیدن با اشتیاق اومدن سمتم ... یه عده خم می شدن دستم رو ببوسن ... یه عده هم شونه ام رو می بوسیدن ... هنوز گیج بودم ... خدایا! اینجا چه خبره؟ ... .

    به هر زحمتی بود رفتم داخل ... کل خانواده اومده بودن ... پدرم هم یه گوشه نشسته بود ... با چشم های پر اشک، سرش رو پایین انداخته بود ... تا چشم خواهرزاده ام بهم افتاد؛ با ذوق صدا کرد: دایی جون اومد ... دایی جون اومد ... .

    حالت همه عجیب بود ... پدرم از جا بلند شد و در حالی که دونه های اشک یکی پس از دیگری از چشم هاش جاری بود و الحمدلله می گفت؛ اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید ... .

    مادرم و بقیه هم هر کدوم یه طور عجیبی بودن تا اینکه برادرم سکوت رو شکست ... از بس نگرانت بودم نتونستم نیام ... یواشکی اومدم داخل جلسه و رفتم یه گوشه ... فقط خدا می دونه چه حالی داشتم تا اینکه از دور دیدمت وارد شدی ... وقتی هم که رفتی پشت بلندگو داشتم سکته می کردم ... تا اینکه سوال و جواب ها شروع شد ... اصلا باورم نمی شد چنین عالم بزرگی شده باشی ... .

    بعد هم رو به بقیه ادامه داد ... خدا شاهده چنان جواب اونها رو محکم و قوی می داد که زبان شون بند اومده بود ... چنان با قرآن و حدیث، حرف می زد که ... نتیجه هم این شد که حکم عدم کفایت اون مبلغ رو اعلام کردن ... .



    برادرم پشت سر هم تعریف می کرد و من فقط به زحمت خودم رو کنترل می کردم ... از جمع عذرخواهی کردم. خستگی رو بهانه کردم و رفتم توی اتاق ... هنوز گیج و مبهوت بودم و درک شرایط برام سخت بود ...

    اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد ... و مدام این آیه قرآن در سرم تکرار می شد ... شما در راه خدا حرکت کنید، ما از فضل خود شما را حمایت می کنیم ... .

    اللهم لک الحمد و الحمد لله رب العالمین ... .

    لطفاًبا نظرتان مرا آگاه کنید که این پست را ادامه بدهم یا نه من الله توفیق

  7. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض



    به نام خدا


    با سلام به دوستان وبرادران عزیز دلم برای شما یک داستان دنباله دار دیگری انتخاب کردم به نام


    سرزمین زیبای من


  8. #8
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    این داستان و رخدادهای آن براساس حقیقت و واقعیت می باشند ... و بنده هیچ گونه مسئولیت و تاثیری در این وقایع نداشته ... و نقشی جز روایتگری آنها ندارم ...با تشکر و احترام


    سید طاها ایمانی




    #قسمت اول داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: سرزمین زیبای من

    استرالیا ... ششمین کشور بزرگ جهان ... با طبیعتی وسیع... از بیابان های خشک گرفته تا کوهستان های پوشیده از برف ...

    یکی از غول های اقتصادی جهان ... که رویای بسیاری از مهاجران به شمار می رود ... از همه رنگ ... از چینی گرفته تا عرب زبان ... مسیحی، یهودی، مسلمان، بودایی و ...

    در سرزمین زیبای من ... فقط کافی است ... با پشتکار و سخت کوشی فراوان ... تاس شانس خود را به زمین بیاندازی... عدد شانست، 4 یا بالاتر باشد ... سخت کوش و پر تلاش هم که باشی ...

    همه چیز به وفق مرادت سپری خواهد شد... آن وقت است که می توانی در کنار همه مردم ... شعار زنده باد ملکه، سر دهی ... هم نوا با سرود ملی بخوانی ... باشد تا استرالیای زیبا پیشرفت کند ... .


    این تصویر دنیا ... از سرزمین زیبای من است ... اما حقیقت به این زیبایی نیست ... حقیقت یعنی ... تو باید یک سفید پوست ثروتمند باشی ... یا یک سفید پوست تحصیل کرده که سیستم به تو

    نیاز داشته باشد ... یا سفید پوستی که در خدمت سیستم قرار بگیری ... هر چه هستی ... از هر جنس و نژادی ... فقط نباید سیاه باشی ... فقط نباید در یک خانواده بومی متولد شده باشی ...


    بومی سیاه استرالیا ... موجودی که ارزش آن از مدفوع سگ کمتر است ... موجودی که تا پنجاه سال پیش ... در قانون استرالیا ... انسان محسوب نمی شد ... .

    در هیچ سرشماری، نامی از او نمی بردند ... مهم نبود که هستی ... نام و سن تو چیست ... نامت فقط برای این بود که اربابت بتواند تو را با آن صدا کند ... شاید هم روزی ... ارباب سفیدت خواست تو را بکشد ... نامت را جایی ثبت نمی کردند ... مبادا حتی برای خط زدنش ... زحمت بلند کردن یک قلم را تحمل کنند ... سرزمین زیبای من ... .


    #قسمت دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: قانون سال۱۹۹۰


    سال 1967 ... پس از برگزاری یک رفراندوم بزرگ ... قانون ... بومی ها را به عنوان یک انسان پذیرفت ... ده سال طول کشید تا علیه تبعیض نژادی قانون تصویب شد ... و سال 1990 ... قانون اجازه استفاده از خدمات بهداشتی - پزشکی و تحصیل را به بومی ها داده شد ... هر چند ... تمام این قوانین فقط در کتاب قانون ثبت گردید ... .

    برابری و عدالت ... و حق انسان بودن ... رویایی بیشتر باقی نماند ... اما جرقه های معجزه، در زندگی سیاه من زده شد ... زندگی یک بومی سیاه استرالیایی ...


    سال 1990 ... من یه بچه شش ساله بودم ... و مثل تمام اعضای خانواده ... توی مزرعه کار می کردم ... با اینکه سنی نداشتم ... اما دست ها و زانوهای من همیشه از کار زیاد و زمین خوردن،

    زخم بود ... آب و غذای چندانی به ما نمی دادند ... توی اون هوای گرم... گاهی از پوست های سیاه ما بخار بلند می شد ... از شدت گرما، خشک می شد و می سوخت ... و من پا به پای

    خانواده و سایر کارگرها کار می کردم ... اگر چه طبق قانون، باید حقوق ما با سفید پوست ها برابر داده می شد ... اما حقوق همه ما روی هم، کفاف زندگی ساده بردگی ما رو نمی داد ...


    اون شب، مادرم کمی سیب زمینی با گیاه هایی که از کنار جاده کنده بود پخت ... برای خوردن شام آماده می شدیم که پدرم از در وارد شد ... برق خاصی توی چشم هاش می درخشید ... برقی که هنوز اون رو به خاطر دارم ... با شادی و وجد تمام به ما نگاه کرد ...


    - بث ... باورت نمیشه الان چی شنیدم ... طبق قانون، بچه ها از این به بعد می تونن درس بخونن ... .

    مادرم با بی حوصلگی و خستگی ... ودر حالی که زیر لب غرغر می کرد به کارش ادامه داد ... .

    - فکر کردم چه اتفاقی افتاده ... حالا نه که توی این بیست و چند سال ... چیزی عوض شده ... من و تو، هنوز مثل مدفوع سگ، سیاهیم ... هزار قانون دیگه هم بزارن هرگز شرایط عوض نمیشه ...

    چشم های پدرم هنوز می درخشید ... با اون چشم ها به ما خیره شده بود ... نه بث ... این بار دیگه نه ... این بار دیگه نه... .


    #قسمت سوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: آرزوی بزرگ

    پدرم همیشه آرزو داشت درس بخونه ... دلش می خواست رشد کنه و روزی بتونه از اون زندگی بردگی نجات پیدا کنه ... با تصویب قانون جدید، انگار روح تازه ای توی پدرم دمیده شده بود ... نه مادرم و نه هیچ کدام از همسایه ها ... امیدی به تغییر شرایط نداشتن ... اما پدرم تصمیمش رو گرفته بود ... می خواست به هر قیمتی شده ... حداقل یکی از بچه هاش درس بخونه ...و اولین قدم رو برداشت ... .


    اون شب وقتی به خونه برگشت غرق خون بود ... صورت سیاهش ورم کرده بود و پاره شده بود ... بدنش هم اوضاع خوبی نداشت ...

    اومد داخل و کنار خونه افتاد ... مادرم به ترس دوید بالای سرش ... در حالی که زیر بغل پدرم رو گرفته بود ... اشک بی امان از چشم هاش پایین می اومد ...


    - مگه نگفتی این بار دیگه درست میشه ... پس چرا به جای بیمارستان اومدی خونه؟ ... چرا با این وضع نرفتی پیش دکتر؟ ... بهت گفتم دست بردار ... بهت گفتم نرو ... بهت گفتم هیچی عوض نمیشه ... گریه می کرد و این جملات رو تکرار می کرد ... .


    من و سیندی هم گریه مون گرفته بود و بقیه به مادرکمک می کردن ... صبح، علی رغم اصرارهای زیاد مادرم ... پدرم با اون حالش راهی مزرعه شد ... نمی خواست صاحب مزرعه بیشتر از این، عصبانی بشه ... اما دست از آرزوش نکشید ... تا اینکه بعد از یکسال و نیم تلاش بی وقفه و کتک خوردن های زیاد ... اجازه درس خوندن یکی از بچه ها رو گرفت ... .


    خواهرها و برادرهای بزرگ ترم حاضر به درس خوندن نشدن ... گفتن سن شون برای شروع درس زیاده و بهتر کمک حال خانواده باشن تا سربارش ... و عرصه رو برای من و سیندی خالی کردن ...

    پدرم اون شب، با شوق تمام ... دست ما دو تا رو توی دست هاش گرفت... چند دقیقه فقط بهمون نگاه کرد ... .

    - کوین ... بهتره تو بری مدرسه ... تو پسری ... اولین بچه بومی توی این منطقه هستی که قراره بره مدرسه ... پس شرایط سختی رو پیش رو داری ... مطمئنم تحملش برای خواهرت سخت تره ...


    ولی پدرم اشتباه می کرد ... شرایط سختی نبود ... من رو داشت ... مستقیم می فرستاد وسط جهنم ... .

    #قسمت چهارم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: اولین روز مدرسه


    روز اول مدرسه ... مادرم با بهترین تکه های پارچه ای که داشتیم برام لباس درست کرد ... پدرم فقط تونست برام چند تا مداد و دفتر بخره ... اونها رو توی یه کیسه پارچه ای ریختیم ... و قبل از طلوع خورشید از خونه اومدیم بیرون ... پدرم با شوق تمام، چند کیلومتر ... من رو تا مدرسه کول کرد ... کسی حاضر نمی شد دو تا بومی سیاه رو تا شهر سوار کنه ...





    وارد دفتر مدرسه که شدیم ... پدرم در زد و سلام کنان وارد شد ... مدیر مدرسه نیم نگاهی کرد و بدون اینکه سرش رو درست بالا بیاره ... رو به یکی از اون مردها گفت ... آقای دنتون ... این بچه از امروز شاگرد شماست ... .

    پدرم با شادی نگاهی بهم کرد ... و دستش رو به نشانه قدرت تکان داد ... قوی باش کوین ... تو از پسش برمیای ... .


    دنبال معلم راه افتادم و وارد کلاس شدم ... همه با تعجب بهم نگاه می کردن ... تنها بچه سیاه ... توی یه مدرسه سفید ... معلم تمام مدت کلاس، حتی بهم نگاه هم نمی کرد ... .

    من دیرتر از بقیه سر کلاس اومده بودم ... اونها حروف الفبا رو یاد داشتن ... من هیچی نمی فهمیدم ... فقط نگاه می کردم ... خیلی دلم سوخته بود ... اما این تازه شروع ماجرا بود ...

    زنگ تفریح، چند تا از بچه ها ریختن سرم ... هی سیاه بو گندو ... کی به تو اجازه داده بیای اینجا؟ ... و تقریبا یه کتک حسابی خوردم ... من به کتک خوردن از بزرگ تر ها عادت کرده بودم و کتک خوردن از دست چند تا بچه، چندان درد نداشت ... اما بدترین قسمت ماجرا زمانی بود که ... مداد و دفترم رو انداختن توی توالت ... دویدم که اونها رو در بیارم ... اما روی من و وسایلم دستشویی کردن ... .


    دفترم خیس شده بود ... لباس های نو و و سایلم بوی ادرار گرفته بود ... دلم می خواست لهشون کنم اما یاد پدرم افتادم ... اینکه چقدر به خاطر مدرسه رفتنم کتک خورد و تحقیر شد ... چقدر دلش می خواست من درس بخونم ... و اون روز، تمام مسیر رو تا مدرسه ... سفارش کرده بود با هیچ کسی درگیر نشم... تا بهانه ای برای اخراجم از مدرسه نشه ...


    بدون اینکه کلمه ای بگم ... دست کردم و وسایلم رو از توی دستشویی در آوردم ... همون طور خیس، گذاشتم توی کیسه ... یه گوشه آویزون شون کردم و برگشتم توی کلاس ... .

    #داستان_سرزمین_زیبای_من



    #قسمت پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: روزهای من


    برگشتم سر کلاس ... در حالی که تمام بدنم بوی بدی می داد ... یکی از بچه ها با خنده از ته کلاس گفت ... عین اسمت بو گندویی ... ویزل ... و همه بهم خندیدن ... اولین بار که برای سرشماری و ثبت اسامی بومی ها به منطقه ما اومده بودن ... صاحب کارمون، اسم خانوادگی پدرم رو ویزل نوشته بود ...

    مدرسه که تعطیل شد ... رفتم توی دشتشویی ... خیلی آروم، دفتر و وسایلم رو شستم ... خیلی مراقب بودم که دفترم خراب تر از اینی که هست نشه ... لباس هام رو هم در آوردم و شستم و همون طور خیس تنم کردم ... رفتم توی آفتاب نشستم و منتظر پدرم شدم ... دلم نمی خواست توی اون وضع، من رو ببینه ... مطمئن بودم با دیدن اون وضع من، ناراحت میشه و قلبش می شکنه ... تا غروب آفتاب که پدرم از راه رسید ... لباس های منم توی تنم خشک شده بود ... .


    تا فردا صبح که خبر ورود من به مدرسه پخش شد ... یه عده از والدین برای اعتراض اومدن مدرسه ... اما به خاطر قانون نتونستن من رو از مدرسه بیرون کنن ... از اونجا بود که فشارها چند برابر شد ... می خواستن کاری کنن با پای خودم برم ...



    پدرم، هر روز، چند ساعت قبل از طلوع خورشید ... من رو تا مدرسه همراهی می کرد ... و شب ها بعد از تموم شدن کارش میومد دنبالم ... من بعد از تعطیل شدن مدرسه ... ساعت ها توی حیاط می نشستم ... درس می خوندم و مشق هام رو می نوشتم تا پدرم برسه ...


    هر سال، دفترها، برگه ها و کتاب های بچه های بزرگ تر رو ... آخر سال، از توی سطل های زباله در می آوردم ... حتی پاکت های بیسکوئیت یا هر چیزی رو که بشه روش نوشت رو جمع می کردم ...

    سرسختی، تلاش و نمراتم ... کم کم همه رو تحت تاثیر قرار داد ... علی رغم اینکه هنوز خیلی ها از من خوششون نمی اومد ... اما رفتار، هوش و استعدادم ... اهرم برتری من محسوب می شد ...یه عده با همون شیوه و رفتار قدیم باهام برخورد می کردن ... و تقریبا چند بار توی هفته کتک می خوردم ... و یه عده رفتار بهتری باهام داشتن ... گاهی باهام حرف می زدن ... اگر سوالی توی درس ها داشتن می پرسیدن ...


    قدرت بدنی من از بقیه بیشتر بود ... تقریبا توی مسابقات ورزشی، همیشه اول می شدم... مربی ورزش، تنها کسی بود هوام رو داشت ... همین هم باعث درگیری های بیشتر و حسادت های شدیدی می شد ... .

    و به هر طریقی که بود ... زمان به سرعت سپری می شد ...


    پ.ن: ویزل یعنی راسو ...


    #داستان_سرزمین_زیبای_من


    #قسمت ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: آزمایشگاه


    خودم تنهایی می رفتم و برمی گشتم ... همیشه مراقب رفتارم بودم و سعی می گردم با سفیدها قاطی نشم ... اما دیگه بزرگ شده بودم و بی توجهی کار سختی بود ... علی الخصوص که سارا واقعا دختر مهربان و زیبایی بود ... .




    توی گروه آزمایشگاه، عین همیشه تنها نشسته بودم ... تا وارد آزمایشگاه شد، سریع چند نفر براش جا باز کردن ... همه می دونستن چقدر پسرهای دبیرستان دارن به خاطرش تلفات میدن ... بی توجه به همه شون اومد سمت من و با لبخند ملیحی گفت ... کوین، می تونم کنار تو بشینم؟ ... برای چند لحظه نفسم بند اومد ... اصلا فکرش رو هم نمی کردم ... .

    سریع به خودم اومدم ... زیرچشمی، نگاهم توی کلاس چرخید ... چند نفر داشتن توی چشم هاشون، نقشه قتل من رو می کشیدن ... صورتم رو چرخوندم سمتش که بگم؛ نه ... دوباره چشمم که بهش خورد، زبونم بی اختیار گفت: حتما ... و دستم سریع تر از زبونم، کیفم رو از روی صندلی برداشت ... با همون لبخند تشکر کرد و نشست کنارم ...



    ضربان قلبم رو توی شقیقه هام حس می کردم ... به سارا که نگاه می کردم ناخودآگاه لبخند می زدم ... به چشم های بقیه که نگاه می کردم، خودم رو یه انسان مرده می دیدم ...

    کلاس تموم شد ... هیچ چیز از درس نفهمیده بودم ... فقط به این فکر می کردم چطور بعد از کلاس فرار کنم ... شاید بهتر بود فرار می کردم و چند روز آینده ، به هر بهانه ای شده بود؛ مدرسه نمی اومدم ... داشتم نقشه فرار می کشیدم که سارا بلند شد ... همون طور که وسایلش رو توی کیفش می گذاشت ... خطاب به من گفت ... نمیای سالن غذاخوری؟ ...

    مطمئن بودم می دونست من تا حالا پام رو توی سالن غذاخوری نذاشتم ... هیچ کدوم از بچه ها، از غذا خوردن کنار من خوششون نمی اومد ... .

    همزمان این افکار ... چند تا از پسرها داشتن به قصد من از جاشونبلند می شدن ... می شد همه چیز رو توی چشم هاشون خوند ...

    سارا بدون توجه به اونها، دوباره رو کرد به من ... امروز توی سالن، شیفت منه ... خوشحال میشم توی سرو غذا کمکم کنی ...

    یه نگاه به اونها کردم ... و ناخودآگاه گفتم ... حتما ... و سریع دنبالش از آزمایشگاه زدم بیرون ... .

    آنچه در آینده خواهید دید ... با عصبانیت گفت ... اون دست های کثیفت رو به غذای ما نزن ... و حمله کرد سمت من ...

    #داستان_سرزمین_زیبای_من

    #قسمت هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: دست های کثیف


    روپوش رو پوشیدم و دستکش دستم کردم ... همه با تعجب بهمون نگاه می کردن ... و سارا بدون توجه به اونها برام توضیح می داد باید چکار کنم ... کنارش ایستادم و مشغول کار شدم ... سنگینی نگاه ها رو حس می کردم ... یه بومی سیاه داشت به غذاشون دست می زد ...

    چند نفر با تردید و مکث، سینی شون رو بهم دادن ... بقیه هم از قسمت من صرف نظر کردن ... دلشون نمی خواست حتی با دستکش به ظرف هاشون دست بزنم ... هنوز دلهره داشتم که اون پسرها وارد غذاخوری شدن ...


    - هی سیاه ... کی به تو اجازه داده دست های کثیفت رو به غذای ما بزنی؟ ...

    - من بهش گفتم ... اگر غذا می خواید توی صف بایستید و الا از سالن برید بیرون ... ما خیلی کار داریم، سرمون شلوغه ...

    زیر چشمی یه نگاه به سارا انداختم ... یه نگاه به اونها ... خیلی محکم و جدی توی صورت اونها زل زده بود ...

    یکی شون با خنده طعنه آمیزی سمت من اومد و یقه ام رو کشید ... مثل اینکه دوباره کتک می خوای سیاه؟ ... هر چند با این رنگ پوستت، جای کتک ها استتار میشه ... و مشتش رو آورد بالا ... که یهو سارا هلش داد ... .

    - کیسه بکس می خوای برو سالن ورزشی ... اینجا غذاخوریه ...



    - همه اش تقصیر توئه ... تو وسط سالن غذا خوری کثافت ریختی ... حالا هم خودت رو قاطی نکن ... و هلش داد ...

    از ضرب دست اون، سارا تعادلش رو از دست داد ... و محکم خورد به میز فلزی غذا ... ساعدش پاره شد ... چشمم که به خون دستش افتاد دیگه نفهمیدم چی شد ... به خودم که اومدم ... ناظم و معلم ها داشتن ماها رو از هم جدا می کردن ...

    سارا رو بردن اتاق پرستاری دبیرستان ... ماها رو دفتر ... از در که رفتیم تو، مدیر محکم زد توی گوشم ... می دونستم بالاخره یه شری درست می کنی ... .

    تا اومدم یه چیزی بگم، سرم داد زد ... دهن کثیفت رو ببند ... و اونها شروع کردن به دروغ گفتن ... هر چی دلشون می خواست گفتن ... و کسی بهم اجازه دفاع کردن از خودم رو نمی داد ... حرف شون که تموم شد ... مدیر با عصبانیت به منشیش نگاه کرد ... زود باش ... سریع زنگ بزن پلیس بیاد... .

    #داستان_سرزمین_زیبای_من

    .

    #قسمت هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خشونت دبیرستانی


    با گفتن این جمله صورت اونها غرق شادی شد ... و نفس من بند اومد ... پلیس همیشه با بومی ها رفتار خشنی داشت ... مغزم دیگه کار نمی کرد ... گریه ام گرفته بود ...

    - غلط کردم آقای مدیر ... خواهش می کنم من رو ببخشید... قسم می خورم دیگه با کسی درگیر نشم ... هر اتفاقی هم که بیوفته دیگه با کسی درگیر نمیشم ... .

    التماس های من و پا در میانی منشی مدیر فایده ای نداشت... یه عده از بچه ها، دم دفتر جمع شده بودن ... با اومدن پلیس، تعدادشون بیشتر شد ... سارا هم تا اون موقع خودش رو رسوند ... اما توضیحات اون و دفاعش از من، هیچ فایده ای نداشت ... علی رغم اصرارهای اون بر بی گناهی من ... پلیس به جرم خشونت دبیرستانی و صدمه زدن به بقیه دانش آموزها ... من رو بازداشت کرد و به دست هام دستبتد زد ... .


    با تمام وجود گریه می کردم ... قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم ... 9 سال تمام، با وجود فشارها و دریایی از مشکلات به درسم ادامه داده بودم ... چهره پدرم و زجرهاش جلوی چشم هام بود ... درد و غم و تحقیر رو تا مغز استخوانم حس می کردم ...

    دو تا از پلیس ها دستم رو گرفتن ... و با خشونت از دفتر، دنبال خودشون بیرون کشیدن ... من هم با صورتی خیس از اشک فقط التماس می کردم ... دیگه نمی گفتم بی گناهم ... فقط التماس می کردم همین یه بار، من رو ببخشن و بهم رحم کنن ... .

    بچه ها توی راهرو جمع شده بودن ... با دیدن این صحنه، جو دبیرستان بهم ریخت ... یه عده از بچه ها رفتن سمت در خروجی و جلوی در ایستادن ... و دست هاشون رو توی هم گره کردن ... یه عده دیگه هم در حالی که با ریتم خاصی دست می زدن ... همزمان پاشون رو با همون ضرب، می کوبیدن کف سالن ... .

    همه تعجب کرده بودن ... چنان جا خورده بودم که اشک توی چشم هام خشک شد ...

    اول، تعدادشون زیاد نبود ... اما با اصرار پلیس برای خارج کردنم از دبیرستان ... یه عده دیگه هم اومدن جلو ... حالا دیگه حدود 50 نفر می شدن ... صدای محکم ضرب دست و پاشون کل فضا رو پر کرده بود ... هر چند، پلیس بالاخره من رو با خودش برد ... اما احساس عجیبی در من شکل گرفته بود ... احساسی که تا اون لحظه برام ناشناخته بود ...

  9. #9
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب دوم و هشت قسمت بعدی

    قسمت نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: برگرد کوین


    توی اداره پلیس به شدت با من برخورد می شد ... اما کسی برای شکایت نیومد ... و چون شاکی خصوصی نداشتم چند روز بعد ولم کردن ... .

    پدرم جلوی در منتظرم بود ... بدون اینکه چیزی ازم بپرسه با هم برگشتیم ... مادرم با دیدن من، گریه اش گرفت... من رو در آغوش گرفته بود ... هر چند لحظات و زمان سختی رو پشت سر گذاشته بودم اما سعی می کردم قوی و محکم باشم ...

    شب، بالاخره مهر سکوت هم شکست ... مادرم خیلی محکم توی چشم هام نگاه کرد ... .

    - کوین، دیگه حق نداری برگردی مدرسه ... آخر این همه زجر کشیدن و درس خوندن چیه؟ ... محاله بتونی بری دانشگاه... محاله جایی بتونی یه شغل درست و حسابی پیدا کنی... برگرد کوین ... الان بچه های هم سن تو دارن دنبال کار می گردن ... حتی اگر نخوای توی مزرعه کار کنی ... با این استعدادت حتما می تونی توی یه کارخونه، کار پیدا کنی ... .

    مادرم بی وقفه نصیحتم می کرد ... و پدرم ساکت بود ... هیچی نمی گفت ... چشم ازش برنداشتم ... اونقدر بهش نگاه کردم تا بالاخره حرف زد ... تو دیگه شانزده سالت شده ... من می خواستم زندگی خوبی داشته باشی اما انتخاب با توئه... اینکه ادامه بدی یا ولش کنی ...

    اون شب تا صبح خوابم نبرد ... غم، ترس، زجر و اندوهی رو که توی تمام این سال ها تحمل کرده بودم ... جلوی چشم هام رژه می رفت ... بی عدالتی و یاسی رو که بارها تا مغز استخوانم حس کرده بودم ...

    فردا صبح، با بقیه رفتم سر زمین ... مادرم خیلی خوشحال شده بود ... چند روز به همین منوال گذشت ...تا روز یکشنبه از راه رسید ... توی زمین، حسابی مشغول کار بودم که ... یهو سارا از پشت سر، صدام کرد ... .

    #قسمت دهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: نبرد برای زندگی

    سارا با چند تا از بچه ها اومده بودن ... با خوشحالی اومدن سمتم ... .

    - وای کوین ... بالاخره پیدات کردیم ... باورت نمیشه چقدر گشتیم ... یه نگاهی به اطراف کرد ... عجب مزرعه زیبائیه...

    کم کم حواس همه به ماها جمع شده بود ... بچه ها دورم رو گرفتت ... یه نگاهی به سارا کردم ... .

    - دستت چطوره؟ ...

    خندید ... از حال و روز تو خیلی بهتره ... چرا دیگه برنگشتی مدرسه؟ ... .

    سرم رو انداختم پایین ... اگر برای این اومدید ... وقتتون رو تلفکردید ... برگردید ... .

    - درسهای این چند روز رو بین خودمون تقسیم کردیم ... هر کدوم جزوه یه درس رو برات نوشتیم که عقب نمونی ... مکث کوتاهی کرد و کیفم رو داد دستم ... فکر نمی کردم اهل جا زدن باشی ... فکر می کردم محکم تر از این حرف هایی ... و رفت ...



    چند قدمی از ما دور نشده بود که یکی شون گفت ... ما همه پشتت ایستادیم ... اینقدر تهدیدشون کردیم که نزاشتیم ازت شکایت کنن ... سارا هم همین طور ... تهدیدشون کرد اگر ازت شکایت کنن ... ازشون شکایت می کنه ... دستش 3 تا بخیه خورده اما بی خیالش شد ... خیلی به خاطر اتفاقی که افتاد احساس گناه می کنه ... حس می کنه تقصیر اونه که این بلا سرت اومد ... برگرد پسر... تو تا اینجا اومدی ... به این راحتی جا نزن ...

    بچه ها که رفتن ... هنوز کیفم توی دستم بود ... توی همون حالت ایستاده بودم و فکر می کردم ... حرف هاشون درست بود ... من با این همه سختی، هر جور بود تا اونجا اومده بودم ... اما اونها نمی تونستن شرایط من رو درک کنن ... حقیقت این بود که هیچ آینده ای برای من وجود نداشت ... در حالی که اونها به راحتی می تونستن برن دانشگاه و آینده شون رو رقم بزنن ... فقط کافی بود واسش تلاش کنن ... ولی من باید برای هر قدم از زندگیم می جنگیدم ... جنگی که تا مغز استخوانم درد و زجرش رو حس می کردم ...

    قسمت یازدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: نسل آینده


    هر چند آینده ای مقابل چشم هام نبود اما با خودم گفتم ... اون روز که پات رو توی مدرسه گذاشتی ... حتی خودت هم فکر نمی کردی بتونی تا اینجا بیای ... حالا، امروز خیلی ها این امید رو پیدا کردن که بچه هاشون رو بفرستن مدرسه ... اگر اینجا عقب بکشی ... امید توی قلب های همه شون میمیره ... به خاطر نسل آینده و آدم هایی که امروز چشم هاشون به تو دوخته شده ... باید هر طور شده، حداقل از دبیرستان فارغ التحصیل بشی ... امروز تو تا دبیرستان رفتی... نسل بعد، شاید تا دانشگاه هم پیش برن ... و بعد از اون، شاید روزی برسه که بتونن برن سر کار ... اما اگر این امید بمیره چی؟ ...

    وسایلم رو جمع کردم و فردا صبح رفتم مدرسه ... تصمیمم رو گرفته بودم ... به هر طریقی شده و هر چقدر هم سخت...باید درسم رو تموم می کردم ... .

    وارد مدرسه که شدم از روی نگاه های بچه ها و واکنش هاشون می شد فهمید کدوم طرف من بودن ... کدوم بی طرف بودن ... بعضی ها با لبخند بهم نگاه می کردن ... بعضی ها با تایید سری تکان می دادن ... بعضی ها برام دست بلند می کردن ... یه عده هم بی تفاوت، حتی بهم نگاه نمی کردن ... یه گروه هم برای اعتراض به برگشتم تف می انداختن ...


    به همین منوال، زمان می گذشت ... و من به آخرین سال تحصیلی نزدیک می شدم ... همزمان تحصیل، دنبال کار می گشتم ... من اولین کسی بودم که توی اون منطقه فرصت درس خوندن رو داشتم ... دلم نمی خواست برگردم توی همون زمین و کارگری کنم ... حالا که تا اونجا پیش رفته بودم باید به نسل بعد از خودم تفاوت و تغییر رو نشون می دادم ... تا انگیزه ای برای رشد و تغییر اونها ایجاد کنم ... .


    ولی حقیقت این بود که هیچ چیز تغییر نکرده بود ... یه بومی سیاه، هنوز یه بومی سیاه بود ... شاید تنها جایی که حاضر می شد امثال ما رو قبول کنه، ارتش بود ... .

    من دنبال ایجاد تغییر در نسل آینده بودم ... اما هرگز فکر نمی کردم یه اتفاق باعث تغییر خودم بشه ... .

    قسمت دوازدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: سرنوشت


    نزدیک سال نو بود ... هر چند برای یه بومی سیاه، مفهومی به نام سال نو وجود نداشت ... اما مادرم همیشه به چشم فرصتی برای شاد بودن بهش نگاه می کرد ... خونه رو تمییز می کردیم ... و سعی می کردیم هر چند یه تغییر خیلی ساده ... اما بین هر سال مون یه تفاوت کوچیک ایجاد کنیم... خیلی ها به این خصلت ما می خندیدن ... اونها منتظر دلیلی برای شاد شدن بودن ... اما ما حتی در بدترین شرایط ... سعی می کردیم دلیلی برای شاد شدن بسازیم ... .

    ما توی خونه، نه پولی برای وسایل کریسمس داشتیم ... نه پولی برای خریدن هدیه و جشن گرفتن ... نه اعتقادی به مسیح ... مسیح هم از دید ما یه جوان سفید پوست بود ... و یکی از اهرم های فشار افرادی که سرزمین ما رو اشغال کرده بودن و ما رو به بند کشیده بودن ...


    مادرم و سیندی برای خرید از خونه خارج شدن ... ساعت به نیمه شب نزدیک می شد اما خبری از اونها نبود ... کم کم می شد نگرانی رو توی چشم ها و صورت همه مون دید ... پدرم دیگه طاقت نیاورد ... منم همین طور ... زدیم بیرون ... در روز که باز کردیم، کیم پشت در بود ... ایستاده بود پشت در و برای در زدن دل دل می کرد ... پدرم با دیدن چهره آشفته اون، رنگ از صورتش پرید ... .

    سخت ترین لحظات پیش روی ما بود ... زمانی که سفیدها مشغول جشن و شادی بودن ... ما توی قبرستان بومی ها خواهر کوچکم رو دفن می کردیم ... از خاک به خاک ... از خاکستر به خاکستر ... .

    مادرم خیلی آشفته بود و مدام گریه می کرد ... خیلی ها اون شب، جوان مستی که سیندی رو زیر کرده بود؛ دیده بودن ... می دونستن کیه اما برای پلیس چه اهمیتی داشت ... اونها حتی حاضر به شنیدن حرف ها و اعتراض پدرم نشدن ... و با بدرفتاری تمام، ما رو از اداره پلیس بیرون کردن ... .

    به همین راحتی، یه بومی سیاه دیگه ... به دست یه سفید پوست کشته شد ... هیچ کسی صدای ما رو نشنید ... هیچ کسی از حق ما دفاع نکرد ... اما اون شب، یه چیز توی من فرق کرد ... چیزی که سرنوشت رو جور دیگه ای رقم می زد ... .

    قسمت سیزدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: آغاز یک تغییر


    روح از چهره مادرم رفته بود .. بی حس، مثل مرده ها ... فقط نفس می کشید و کار می کرد ... نمی گذاشت هیچ کدوم بهش کمک کنیم ... من می ایستادم و نگاهش می کردم ... یه چیزی توی من فرق کرده بود ... برای اولین بار توی زندگیم یه هدف داشتم ... هدفی که باید براش می جنگیدم ...

    با تموم شدن تعطیلات برای برگشت به مدرسه حاضر شدم... مادرم اصلا راضی نبود ... این بار، نه به خاطر اینکه فکر می کرد کار بیهوده ای می کنم ... می ترسید از اینکه یه بچه دیگه اش رو هم از دست بده ... می ترسید چون من داشتم پا به دنیای سفیدها می گذاشتم ... دنیایی که همه توش سفید بودن ... و همون سفیدها قوانین رو وضع می کردن ... دنیایی که کاملا توش تنها بودم ... اما من تصمیمم رو گرفته بودم ... تصمیمی که اون زمان به خاطر پدر و مادرم، جرات به زبان آوردنش رو نداشتم ... ولی جز مرگ، چیزی نمی تونست مانع من بشه ... .

    برگشتم مدرسه ... و زمان باقی مونده رو با جدیت تمام، درس خوندم ... اونقدر تلاش کردم که بهترین امتیاز و معدل دبیرستان رو کسب کردم ... علی رغم تمام دشمنی ها، معدلم به حدی عالی شده بود که اگر یه سفیدپوست بودم... به راحتی می تونستم برای بهترین دانشگاه ها و رشته ها درخواست بدم ... همین کار رو هم کردم ... و به دانشکده حقوق درخواست دادم ... اما هیچ پاسخی به من داده نشد... .

    منم با سرسختی تمام ... خودم بلند شدم و رفتم سراغ شون ... من هیچ تصمیمی برای پذیرش شکست و عقب نشینی نداشتم ... کتک مفصلی هم از گارد دانشگاه خوردم ... حتی نتونستم پام رو داخل محیط دانشگاه بزارم ... چه برسه به ساختمان ها ...

    این بار با یه نقشه دقیق تر عمل کردم ... بدون اینکه کسی بفهمه من یه بومی سیاهم ... با دانشگاه تماس گرفتم و از رئیس دانشکده حقوق وقت ملاقات گرفتم ... اون روز، یه لباس مرتب پوشیدم ... و راهی دانشگاه شدم ... .


    قسمت چهاردهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: ملاقات غیرممکن


    گارد جلوی ورودی تا چشمش به من افتاد با عصبانیت اومد سمتم ... تو چه موجود زبان نفهمی هستی ... چند بار باید بهت بگم؟ ... نمی فهمی بهت میگم تو حق ورود به اینجا رو نداری؟ ...


    خیلی عادی و محکم توی چشم هاش نگاه کردم ... من از رئیس دانشکده حقوق وقت گرفتم ... می تونید تماس بگیرید و اسمم رو چک کنید ... اول باورش نشد ... اما من خیلی جدی بودم ... .

    - اگر تماس بگیرم و چنین چیزی نباشه ... مطمئن باش به جرم ایجاد اختلال به پلیس زنگ میزنم ... و از اونجا به بعد باید برای خودت قبر بکنی ...

    تماس گرفت ولی به حدی توی شوک و هیجان بود که اصلا حواسش نبود بگه من یه بومی سیاهم ... اونها تایید کردن و اون هم با تعجب تمام، فقط ورود من به دانشگاه رو نگاه می کرد ... حس آدمی رو داشتم که تونسته از بزرگ ترین دژ دشمن عبور کنه ... باورم نمی شد پام رو توی دانشگاه حقوق گذاشته بودم ... نه من باورم می شد، نه افرادی که از کنارشون رد می شدم و من رو توی اون فضا می دیدن ...

    وارد دفتر ریاست شدم ... چشم منشی که بهم افتاد، برق از سرش پرید ... خودم رو که معرفی کردم باورش نمی شد ...

    - کوین ویزل هستم ... قبلا از آقای رئیس وقت گرفته بودم ... .

    چند لحظه طول کشید تا به خودش اومد ... چند لحظه صبر کنید آقای ویزل ... باید حضورتون رو به ایشون اطلاع بدم و اجازه ورود بگیرم ... بلند شد و سریع رفت توی اتاق رئیس ... به دقیقه نرسیده بود که اومد بیرون ... .

    - متاسفم آقای ویزل ... ایشون شما رو نمی پذیرن ... .

    مکث کوتاهی کردم ... اما من از ایشون وقت گرفته بودم ... و قطعا اگر زمان آزاد نداشتن توی این ساعت به من اجازه ملاقات داده نمی شد ... و قبل از اینکه بخواد به خودش بیاد و جوابم رو بده رفتم سمت اتاق رئیس ... یه ضربه به در زدم و وارد شدم ... .

    با ورود من، سرش رو آورد بالا ... نگاهش خیلی سرد و جدی بود ... اما روحیه خودم رو حفظ کردم ...

    - سلام جناب رئیس ... کوین ویزل هستم و قبلا برای ملاقات شما توی این ساعت وقت گرفته بودم ... و دستم رو برای دست دادن جلو بردم ...

    بدون توجه به دست من، به منشی نگاه کرد ... از نگاهش آتش می بارید ... برید بیرون خانم و منتظر باشید صداتون کنم ... .

    قسمت پانزدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: جایی برای سگ ها


    دستم رو جمع کردم و نشستم روی مبل ... اون هیچ توجهی بهم نداشت ... مهم نبود ... دیده نشدن، ساده ترین نوع تحقیری بود که تمام این سال ها تحمل کرده بودم ... .

    - آقای رئیس ... من برای ثبت نام و شرکت در دانشگاه حقوق درخواست دادم ... اما علی رغم رتبه و معدل بالا، هیچ پاسخی به من داده نشد ... برای همین حضوری اومدم ...

    - بهتره برای شرکت توی یه رشته و دانشگاه دیگه درخواست بدی ... سرش رو آورد بالا ... هر چند بعید می دونم برای پذیرش شما جایی وجود داشته باشه ... .

    - اما فکر نمی کنم قانونی وجود داشته باشه که بگه .... یه بومی حق نداره وارد دانشگاه حقوق بشه ... .

    خیلی جدی توی چشم هام نگاه کرد ... اینجا جایی برای تو نیست ... اینجا جائیه که حقوق دانها، قاضی ها و سیاستمدارهای آینده این کشور رو آموزش میده ... بهتره حد و مرز خودت رو بشناسی و هر چه زودتر از اینجا خارج بشی...

    - طبق قانونی که تربیت شده های همین دانشگاه ها تصویبش کردن ... قانون بومی ها رو به عنوان یه انسان پذیرفته ... جالبه ... برای سگ یه سفیدپوست اینجا جا هست و می تونه همراه با صاحبش وارد بشه ... اما برای یه انسان جا نیست ... این حق منه که مثل بقیه اینجا درس بخونم ... چند لحظه مکث کردم ... نگران نباشید ... من قصد ندارم قاضی یا سیاستمدار بشم ... می خوام وکیل بشم و از انسان هایی دفاع کنم که کسی صداشون رو نمی شنوه ... .

    بدون اینکه حتی پلک بزنه، چند لحظه توی چشم هام زل زد ... از این فرصت پیش اومده جای دیگه ای استفاده کن ... توی سیستم استرالیا جایی برای تو نیست ... این آخرین شانسیه که بهت میدم ... قبل از اینکه به پلیس زنگ بزنم و تبدیل به آدمی بشی که کسی صداش رو نمی شنوه ... از اینجا برو بیرون ... .

    بلند شدم و رفتم سمت در ... مطمئن باشید آقای رئیس ... من کاری می کنم که صدای من شنیده بشه ... حتی اگر امروز، خودم نتونم وارد اینجا بشم ... به هر قیمتی شده راهی برای دیگران باز می کنم ... .

    این رو گفتم و از در خارج شدم ... این تصمیم من بود ... تصمیمی که حتی به قیمت جانم، باید عملی می شد ... .

    قسمت شانزدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: قاتل سریالی؟


    قانون مصوبه در مورد بومی ها رو روی یه تکه مقوا با خط خوانا نوشتم ...و یه پلاکارد پایه دار درست کردم ... مقوای دیگه ای رو با طناب به گردنم انداحتم ... در این سرزمین، قانون مدافع اشراف سفید است... شرافت و جایگاه سگ سفید پوست ها از یک انسان بیشتر است ...رفتم نشستم جلوی ورودی اصلی دانشگاه...

    تک و تنها ...بدون اینکه حتی لحظه ای از جام تکان بخورم ...حتی شب رو همونجا کنار خیابون و بدون هیچ زیرانداز و رو اندازی خوابیدم... روز اول کسی بهم کاری نداشت ....فکر می کردن خسته میشم خودم میرم ...اما همین که حس کردن دارم برای بقیه جلب توجه می کنم... گاردهای دانشگاه ریختن سرم و همه چیز رو داغون کردن ...بعد از یه کتک مفصل و به محض اینکه تونستم حرکت کنم ...دوباره تمام این مطالب رو نوشتم و رفتم جلوی دانشگاه...

    این بار، چهره و بدن کتک خورده ام هم بهش اضافه شده بود ...کم کم افراد می ایستادن و از دور بهم نگاه می کردن ...داشتم برای گسترش حرکت و ایجاد تعامل با بقیه برنامه ریزی می کردم که ...سر و کله چند تا ماشین پلیس ظاهر شد ...چنان با سرعت ظاهر شدن که انگار برای گرفتن یه قاتل سریالی اومدن ...

    در ماشین رو باز کردن با سرعت اومدن طرفم ... تا اومدم به خودم بیام، یکی شون با سرعت یقه ام رو گرفت و با شدت از روی زمین به سمت خودش کشید ... دومی از کنار به سمتم حمله کرد ... یه دستش رو دور گردنم حلقه کرد ... نمی تونستم به راحتی نفس بکشم ... اومدم دستم رو بالا بیارم گردنم رو آزاد کنم که نفر بعدی دستم رو گرفت ... و خلاف جهت تابوند ... و همزمان با هم، من رو محکم به کف پیاده رو کوبیدن ...

    همه چیز در زمان کوتاهی اتفاق افتاد ... از شدت درد، نفسم بند اومده بود ... هم گلوم به شدت تحت فشار بود ... هم دستم از شدت درد می سوخت و آتش گرفته بود ... دیگه هیچ چیز رو متوجه نمی شدم ... درد دستم شدیدتر از این بود که به مغزم اجازه بده به چیز دیگه ای فکر کنه ... .

    یکی شون، زانوش رو گذاشت پشت گردنم ... و تمام وزنش رو انداخت روی اون ... هنوز به خودم نیومده بودم که درد زجر آور دیگه ای تمام وجودم رو پر کرد ... اونها ... به اون دست نابود شده من ... توی همون حالت ... از پشت دستبند زدن ... و بلندم کردن ... .

    از شدت درد و ضربه ای که به سرم خورده بود ... دیگه هیچی نمی فهمیدم ... تصاویر و حرکت دیگران، تاریک و روشن می شد ... صداها گنگ و مبهم، کم کم به سمت خاموشی می رفت ... .

    من رو پرت کردن توی ماشین ... و این آخرین تصویر من بود... از شدت درد، از حال رفتم ...
    .

  10. #10
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب سوم و هشت قسمت بعدی

    قسمت هفدهم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من همه ما انسانیم


    چشم که باز کردم با همون شرایط توی بازداشتگاه بودم ... حتی دستبند رو از دستم باز نکرده بودن ... خون ابرو و پیشونیم، روی پلک و چشمم رو گرفته بود ... قدرتی برای حرکت کردن نداشتم ... دستم از شدت درد می سوخت و تیر می کشید ... حتی نمی تونستم انگشت های دستم رو تکان بدم ... به زحمت اونها رو حس می کردم ... با هر تکانی تا مغز استخوانم تیر می کشید و مغزم از کار می افتاد ... .

    زجرآورترین و دردناک ترین لحظات زندگیم رو تجربه می کردم... هیچ فریادرسی نبود ... هیچ کسی که به داد من برسه... یا حتی دست من رو باز کنه ...

    یه لحظه آرزو می کردم درجا بمیرم ... و لحظه بعد می گفتم ... نه کوین ... تو باید زنده بمونی ... تو یه جنگجو و مبارزی ... نباید تسلیم بشی... هدفت رو فراموش نکن ... هدفت رو ... .

    دو روز توی اون شرایط بودم تا بالاخره یه آمبولانس اومد ... با خشونت تمام، من رو از بازداشتگاه در آوردن و سوار آمبولانس کردن ...

    سرم یه شکستگی ساده بود ... اما وضع دستم فرق می کرد ... اصلا اوضاع خوبی نبود ... آسیبش خیلی شدید بود ... باید دستم عمل می شد ... اما با کدوم پول؟ ... با کدوم بیمه؟ ... دستم در حد رسیدگی های اولیه باقی موند ...

    از صحنه کتک خوردن من و پلاکاردهام فیلم و عکس گرفته بودن ... این فیلم ها و عکس ها به دست خبرگزاری های محلی رسیده بود ... و من به سوژه داغ رسانه ای تبدیل شدم ... .

    از بیمارستان که مرخص شدم ... جنبش ها و حرکت ها تازه داشت شکل می گرفت ... بومی هایی که به اعتراض شرایط موجود ... این اتفاق و اتفاقات شبیه این به خیابون اومده بودن ... و گروهی از دانشجوها که برای اعتراض به وضع اسفبار و غیر انسانی ما با اونها همراه شدن ... همه جلوی دانشگاه جمع شده بودن ...


    آروم روی زمین نشسته بودن و به گردن شون پلاکارد انداخته بودن ... همه ما انسانیم و حق برابر داریم ... مانع ورود بومی ها به دانشگاه نشوید ... .

    پدرم گریه می کرد ... می خواست من رو با خودش به خونه ببره اما این آخرین چیزی بود که من در اون لحظه می خواستم ... با اون وضع دستم ... در حالی که به شدت درد می کرد به اونها ملحق شدم ... .

    قسمت هجدهم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من تحقق یک رویا


    بالاخره موفق شدیم و دانشگاه مجبور به پذیرش من شد ... نبرد، استقامت و حرکت ما به پیروزی ختم شد ... برای من لحظات فوق العاده ای بود ... طعم شیرین پیروزی ... هر چند، چشمان پر از درد و غم پدر و مادرم، معنای دیگه ای داشت ...


    شهریه دانشگاه زیاد بود ... و از طرفی، من بودم و یه دست علیل ... دستم درد زیادی داشت ... به مرور حس می کردم داره خشک میشه و قدرت حرکتش رو از دست میده ... اما چه کار می تونستم بکنم؟ ... حقیقت این بود ... من دستم رو در سن 19 سالگی از دست داده بودم ... .

    یه عده از همسایه ها و مردم منطقه بومی نشین ما توی هزینه دانشگاه بهم کمک می کردن ... هر بار بهم نگاه می کردن می شد برق نگاه شون رو دید ... خودم هم باید برای مخارج، کار می کردم ... به سختی تونستم با اون وضع کار پیدا کنم ... جز کارگری و کار در مزرعه، اون هم با حقوق پایین تر ... کار دیگه ای برای یه بومی نبود ... اون هم با وضعی که من داشتم ...

    کار می کردم و درس می خوندم ... اساتید به شدت بهم سخت می گرفتن ... کوچک ترین اشتباهی که از من سر می زد به بدترین شکل ممکن جواب می گرفت ... اجازه استفاده از کتابخونه رو بهم نمی دادن ... هر چند، به مرور، سرسختی و اخلاقم ... یه بار دیگه، بقیه رو تحت تاثیر قرار داد ... چند نفری بودن که یواشکی از کتابخونه کتاب می گرفتن ... من قدرت خرید کتاب ها رو نداشتم و چاره ای جز این کار برام نمونده بود ... اما بازم توی دانشگاه جزء نفرات برتر بودم ... قسم خورده بودم به هر قیمتی شده موفق بشم ... و ثابت کنم یه بومی، نه تنها یه انسانه و حق زندگی کردن داره ... بلکه در هوش و توانایی هم با بقیه برابری می کنه ...


    دوران تحصیل و امتحانات تموم شد و ما فارغ التحصیل شدیم... گام بعدی پیش روی من، حضور در دادگاه به عنوان یه وکیل کارآموز بود ... برعکس دیگران، من رو به هیچ دفتر وکالتی معرفی نکردن ... من موندم و دوره وکلای تسخیری... وکیل هایی که به ندرت برای دفاع از موکل، به خودشون زحمت می دادن ... و من باید کار رو از اونها یاد می گرفتم ...


    هیچ وقت، هیچ چیز برای من ساده نبود ... باید برای به دست آرودن ساده ترین چیزها مبارزه می کردم ... چیزهایی که برای دیگران انجامش مثل آب خوردن بود ... برای من، رسیدن بهش مثل رویا می موند ... .

    قسمت نوزدهم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من میدان جنگ


    توی دفتر، من رو ندید می گرفتن ... کارم فقط پرینت گرفتن، کپی گرفتن و ... شده بود ... اجازه دست زدن و نگاه کردن به پرونده ها رو نداشتم ... حق دست زدن به یخچال و حتی شیر آب رو نداشتم ... من یه آشغال سیاه کثیف بودم و دلشون نمی خواست وسایل و خوراکی هاشون به گند کشیده بشه ... حتی باید از دستشویی خارج ساختمان استفاده می کردم ...

    دوره کارآموزی یکی از سخت ترین مراحل بود ... باید برای یادگرفتن هر چیزی، چندین برابر بقیه تلاش می کردم ... علی الخصوص توی دادگاه ... من فقط شاهد بودم و حق کوچک ترین اظهار نظری رو نداشتم ... اما تمام این سختی ها بازم هم برام قابل تحمل بود ... .

    چیزی که من رو زجر می داد ... مرگ عدالت در دادگاه بود ... حرف ها، صحنه ها و چیزهایی که می دیدم؛ لحظه به لحظه، قلب و باورهای من رو می کشت ... اونها برای دفاع از موکل شون تلاش چندانی نمی کردند ... دقیقا برعکس تمام فیلم ها ... وکیل های قهرمانی که از حقوق انسان های بی دفاع، دفاع می کنن ... .

    من احساس تک تک اونها رو درک می کردم ... من سه بار بی عدالتی رو تا مغز استخوانم حس کرده بودم ... دو بار بازداشت خودم و مرگ ناعادلانه خواهرم ... دیدن این صحنه ها بیشتر از هر چیزی قلبم رو آزار می داد ... و حس نفرت از اون دنیای سفید در من شکل می گرفت ...


    بالاخره دوره کارآموزی تمام شد ... بالاخره وکیل شده بودم ... نشان و مدرک وکالت رو دریافت کردم ... حس می کردم به زودی زندگیم وارد فاز جدیدی میشه ... اما به راحتی یه حرف، تمام اون افکار رو از بین برد ...

    - فکر می کنی با گرفتن مدرک و مجوز، کسی بهت رجوع می کنه؟ ... یا اصلا اگر کسی بهت رجوع کنه، دادستانی هست که باهات کنار بیاد؟ ... یا قاضی و هیئت منصفه ای که به حرفت توجه کنه؟ ...

    به زحمت یه جای کوچیک رو اجاره کردم ... یه حال چهار در پنج ... با یه اتاق کوچیک قد انباری ... میز و وسایلم رو توی حال گذاشتم ... و چون جایی نداشتم، شب ها توی انباری می خوابیدم ... .

    حق با اون بود ... خیلی تلاش کردم اما هیچ مراجعی در کار نبود ... ناچار شدم برای گذران زندگی و پرداخت اجاره دفتر، شب ها برم سر کار ... با اون وضع دستم، پیدا کردن کار شبانه وحشتناک سخت بود ... .

    فکر کنم من اولین و تنها وکیل دنیا بودم که ... شب ها، سطل زباله مردم رو خالی می کرد ... به هر حال، زندگی از ابتدا برای من میدان جنگ بود ... .


    قسمت بیستم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من وکیل کاغذی


    چندین ماه گذشت ... پرداخت اجاره اون دفتر کوچیک واقعا سخت شده بود ... با حقوقی که می گرفتم از پس زندگیم برنمی اومدم ... بعد از تمام اون سال ها و تلاش ها ... یاس و ناامیدی رو کم کم توی قلبم حس می کردم ... و بدتر از همه جرات گفتن این حرف ها رو به کسی نداشتم ... علی الخصوص مادرم که همیشه اعتقاد داشت، دارم عمرم رو تلف می کنم ... از یه طرف، برای رسیدن به اونجا دستم رو از دست داده بودم ... از یه طرف با برگشتم، امید توی قلب همه می میرد ... اما دیگه رسما به فکر پس دادن دفتر و برگشت پیش خانواده افتاده بودم که ... .

    یکی از بچه ها اون شب، داشت در مورد برادرش حرف می زد... سر کار دچار سانحه شده بود و کارفرما هم حاضر به پرداخت غرامت درمانی نشده بود ... اونها هم با یه وکیل تسخیری شکایت کرده بودن ... و حدس اینکه توی دادگاه هم شکست خورده بودن کار سختی نبود ...

    همین طور با ناراحتی داشت اتفاقات رو برای بچه ها تعریف می کرد ... خوب که حرف هاش رو زد ... شروع کردم در مورد پرونده سوال کردن ... خیلی متعجب، جواب سوال هام رو می داد ... آخر، حوصله اش سر رفت ...

    - این سوال ها چیه می پرسی کوین؟ ... چی توی سرته؟ ...

    چند لحظه بهش نگاه کردم ... یه بومی سیاه به یه مرد سفید ... عزمم رو جزم کردم ... ببین مرد ... با توجه به مدارکی که شما دارید، به راحتی میشه اجازه بازرسی از دفاتر رو گرفت ... بعد از ثبت اطلاعات بازرسی به طور رسمی و استناد به این قوانین ( ... ) ... میشه رای رو به نفع شما برگردوند ... حتی اگر اطلاعات دفاتر، قبل از بازرسی توش دست برده شده باشه ... بازم میشه همین کار رو کرد اما روند دادرسی سخت تر میشه ...

    رسما مات و مبهوت بهم نگاه می کرد ... چند لحظه طول کشید تا به خودش اومد ... تو اینها رو از کجا می دونی؟ ...

    ناخودآگاه خنده تلخی رو لب هام اومد ... من وکیلم ... البته... فقط روی کاغذ ...

    نگاهی متعجب و عمیقی بهم کرد ... نه مرد ... تو وکیلی ... از همین الان ... .


    قسمت بیست و یکم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من اولین پرونده


    فردا صبح با برادرش اومدن دفتر من ... اولین مراجع های من... و اولین پرونده من ... اونها که رفتن به زحمت خودم رو کنترل می کردم که گریه نکنم ... بعد از اون همه سال زجر و تلاش ... باورم نمی شد ... اولین پرونده ام رو گرفته بودم ... مثل یه آدم عادی ...


    سریع به خودم اومدم ... باید خیلی محکم پشت اونها می ایستادم و هر طور شده پرونده رو می بردم ... این اولین پرونده من بود ... اما ممکن بود آخرین پرونده من بشه ...

    دوباره تمام کتاب ها و مطالب رو ورق زدم ... هر قانونی که فکر می کردم ممکنه به درد پرونده بخوره رو از اول مرور کردم ... .

    اول از همه، خودم رو به عنوان وکیل پرونده به دادگاه، قاضی و دادستانی معرفی کردم ... قاضی با دیدن من، فقط چند لحظه بهم خیره شده بود ... باور اینکه یه بومی سیاه، وکیل پرونده شده باشه برای همه سخت بود ... اما طبق قانون، احدی نمی تونست مانع من بشه ... تنها ترس من از یه چیز بود ... من هنوز یه بومی سیاه بودم ... در یه جامعه نژادپرست سفید ... .

    بالاخره به هر زحمتی که بود اجازه بازرسی از دفتر رو گرفتم ... پلیس به دستور دادگاه موظف به همکاری شده بود ... احساس فوق العاده و غیرقابل وصفی بود ... پلیس های سفیدی که از حالت شون مشخص بود اصلا از من خوششون نمیاد ... من بالای سرشون ایستاده بودم و با نماینده دادستانی پرونده ها رو بررسی می کردیم ... تا دیروز، من زیردست و برده و همیشه محکوم بودم ... اما الان اونها مجبور بودن حداقل در ظاهر از لفظ آقا و قربان برای خطاب به من استفاده کنن ... اون لحظات حس یه ابرقهرمان رو داشتم ... .

    بهترین لحظه هم، زمانی بود که مدارک ثبت شده دست نخورده باقی مونده بود ... اونها حتی فکرش رو هم نمی کردن یه کارگر با یه وکیل سیاه، بتونن تا اونجا پیش برن ... برای همین بی خیال، زحمت از بین بردن و دست بردن توی قراردادها و اسناد ثبت شده رو یه خودشون نداده بودن ... این بزرگ ترین امتیاز برای پیروزی ما محسوب می شد ...


    بالاخره زمان دادگاه تعیین شد ... و روز دادرسی از راه رسید...


    قسمت بیست و دوم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من تیکه های استخوان


    روز دادگاه، هیجان غیر قابل وصفی داشتم ... اونقدر که به زحمت می تونستم برای چند دقیقه یه جا بشینم ... از یه طرف هم، برخورد افراد با من طوری بود که به این فشار اضافه می شد ... انگار همه شون مدام تکرار می کردن ... تو یه سیاه بومی هستی ... شکستت قطعیه ... به مدارک دل خوش نکن ...


    رفتم به صورت آب زدم ... چند تا نفس عمیق کشیدم و برگشتم ... داشتم به راهروی ورودی دادگاه نزدیک می شدم که ... یه صدایی رو کاملا واضح شنیدم ... .

    - شاید بهتر بود یه وکیل سفید می گرفتیم ... این اصلا از پس کار برمیاد؟ ... بعید می دونم کسی به حرفش توجه کنه... فکر می کنی برای عقب کشیدن و عوض کردن وکیل دیر شده باشه؟ ...

    این؟ ... وکیل سفید؟ ... نفسم بند اومد ... حس کردم یه چیزی توی وجودم شکست ... حس عجیبی داشتم ... اونها بدون من، حتی نتونسته بودن تا اینجا پیش بیان ... اون وقت ..." این اصلا از پس کار برمیاد؟ " ... " این؟ " ... باورم نمی شد چنین حرف هایی رو داشتم می شنیدم ... هیچ کسی جز من سیاه ... حاضر نشده بود با اون مبلغ ناچیز از حق اونها دفاع کنه اما حالا ... این جواب خیرخواهی و انسان دوستی من بود ... .

    به سرعت برق، تمام لطف های اندکی رو که سفیدها در حقم کرده بودن از جلوی چشم هام رد شد ... حس سگی رو داشتم که از روی ترحم ... هر بار یه تیکه استخوان جلوش انداخته باشن ... انسان دوستی؟ ... حتی موکل های من به چشم انسان ... و کسی که توانایی داره و قابل اعتماده ... بهم نگاه نمی کردن ... .

    لحظات سخت و وحشتناکی بود ... پشت به دیوار ایستادم و بهش تکیه دادم ... مغزم از کنترل خارج شده بود ... نمی تونستم افکاری رو که از ذهنم عبور می کرد، کنترل کنم ... تمام زجرهایی رو که از روز اول مدرسه تجربه کرده بودم ... دستی رو که توی 19سالگی از دست داده بودم ... هنوز درد داشت و حتی نمی تونستم برای شستن صورتم ازش استفاده کنم ... مرگ ناعادلانه خواهرم ... همه به سمتم هجوم آورده بود ... .

    دیگه حسم، حس آزادی طلبی و مبارزه برای عدالت نبود ... حسم، مبارزه برای دفاع از حق انسان های مظلوم ... که کسی صداشون رو نمی شنید؛ نبود ... حسی که من رو به سمت وکالت کشیده بود ... حالا داشت به تنفر از دنیای سفید تبدیل می شد ... حس انسایت که در قلبم می مرد ... .

     

    قسمت بیست و سوم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من یا مرگ یا پیروزی


    وارد راهروی دادگاه شدم ... اما نه برای دفاع از انسان های سفید ... باید پرونده رو برای اثبات برتری خودم پیروز می شدم ... باید به همه اونها ثابت می کردم که من با وجود همه تبعیض ها و دشمنی ها ... قدرت پیروزی و برتری رو دارم ... دیگه نه برای انسانیت ... که انسانیتی وجود نداشت... نه برای دفاع از اون دو تا سفید ... که با بی چشم و رویی دستم رو گاز گرفته بودن ... باید به خاطر دنیای بومی های سیاه و کسب برتری پیروز می شدم ...


    جلسه دادگاه شروع شد ... موضوع پرونده به حدی ساده بود که به راحتی می شد حتی توی یک یا دو جلسه تمومش کرد ... اما تا من می خواستم صحبت کنم، وکیل خوانده توی حرفم می پرید یا مرتب فریاد می زد ... اعتراض دارم آقای قاضی ... و با جمله وارده ... دهان من بسته می شد ... موکل هام به کل امیدشون رو از دست داده بودن ... و مدام با ناراحتی و عصبانیت، زیرچشمی بهم نگاه می کردن ... یاس و شکست توی صورت شون موج می زد ... .


    اومدم و توی جایگاه خودم نشستم ... وکیل خوانده پشت سر هم و بی وقفه حرف می زد ... حرف هاش که تموم شد، رفت و سر جاش نشست ... قاضی دادگاه رو به من کرد ... .

    - آقای ویزل ... حرفی برای گفتن ندارید؟ ...


    فقط بهش نگاه می کردم ... موکل هام شدید عصبی شده بودن ... .

    - آقای ویزل، با شمام ... حرفی برای گفتن ندارید؟ ... .

    از جا بلند شدم ... این آخرین شانس تمام زندگی من بود ... یا مرگ یا پیروزی ...

    - حرف آقای قاضی؟ ... آیا گوشی برای شنیدن حرف انسان های مظلوم هست؟ ... آیا کسی توی این کشور ... گوشی برای شنیدن داره؟ ...

    وکیل خوانده با عصبانیت از جا پرید ... اعتراض دارم آقای قاضی ... این حرف ها مال دادگاه نیست ... .

    - اعتراض وارده ... شما دارید توی صحن دادگاه اهانت می کنید ... .

    - من اهانت می کنم؟ ... و صدام رو بالا بردم ... من که هر بار دهنم رو باز کردم، اجازه صحبت بهم داده نشد؟ ... .


    قسمت بیست و چهارم :داستان دنباله دار سرزمین زیبای من نماینده عدالت



    - من اهانت می کنم؟ ... و صدام رو بالا بردم ... من که هر بار دهنم رو باز کردم، اجازه صحبت بهم داده نشد؟ ... همه شما خیلی خوب می دونید که تمام مدارک این پرونده به نفع موکل منه ... من قبلا همه شون رو به دادگاه تقدیم کرده بودم ... و امروز ما باید فقط برای تعیین جریمه و حق موکل من اینجا باشیم ... اما چرا به من ... حتی اجازه اعتراض به وکیل مقابلم، داده نمیشه؟ ...


    رو کردم به وکیل خوانده ... در حالی که شما، آقای وکیل ... هیچ گونه مدرکی جز بازی با کلمات به دادگاه ارائه نکردید ... آیا واقعا گوشی برای شنیدن صدای مظلوم هست؟ ... .

    این بار با خشم بیشتری فریاد زد ... من اعتراض دارم آقای قاضی ...

    پریدم وسط حرفش و فریاد زدم ... به چی اعتراض دارید آقای وکیل؟ ... به حرف های من؟ ... یا اینکه یه بومی سیاه جلوی شما ایستاده؟ ... کپ کرد ... سرجاش میخکوب شد ...

    - آقای ویزل ... به عنوان قاضی دادگاه به شما هشدار میدم... اگر به این حرف ها ادامه بدید ناچار میشم شما رو از دادگاه اخراج کنم ...

    - اون کسی که توی دادگاه داره اهانت می کنه، من نیستم ... دوباره چرخیدم سمت وکیل خوانده ... شما هستید ... شما هستید که به شعور انسان هایی اهانت می کنید که قوانین رو نصب کردن ... قوانینی که میگه هر انسانی حق داره از خودش دفاع کنه ... انسان ها با هم برابرن و به من اجازه میده که اینجا بایستم ...


    چرخیدم سمت قاضی ... فراموش نکنید که شما نماینده عدالت هستید ... نماینده ای که باید حرف مظلوم رو بشنوه ... و حق اون رو بگیره ... .

  11. #11
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا چهارم و هشت قسمت بعدی

    قسمت بیست و پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: استعداد سیاه



    وکیل مقابل در حالی که از شدت خشم چشم هاش می لرزید و صورتش سرخ شده بود، دوباره فریاد زد ... من اعتراض دارم آقای قاضی ... این حرف ها و شعارها جاش توی دادگاه نیست ...

    قبل از اینکه قاضی واکنشی نشون بده ... منم صدام رو بلندتر کردم ... باشه من رو از دادگاه اخراج کنید ... اصلا بندازید زندان ... و صدای اعتراض یه مظلوم رو در برابر عدالت خفه کنید ... آیا غیر از

    اینه که شما، آقای وکیل ... هیچ مدرکی در دفاع از موکل تون ندارید؟ ... .


    مکث کردم ... دیگه نفسم در نمی اومد ... برگشتم سمت میز خودم ... .

    - متاسفم ... اما نه برای خودم ... متاسفم برای انسان هایی که علی رغم پیشرفت تکنولوژی ... هنوز توی تعصبات کور خودشون گیر کردن ... انسان امروز، در آسمان سفر می کنه... اما با مغز خشکی که هنوز توی تفکرات عصر رنسانس گیر کرده ... .

    بدون توجه به فریادهای وکیل مقابل به حرفم ادامه می دادم ... قاضی با عصبانیت، چکشش رو چند بار روی میز کوبید ... سکوت کنید ... هر دوتون ساکت باشید ... و الا هر دوتون رو از دادگاه اخراج می کنم ... .

    سکوت عمیقی فضای دادگاه رو پر کرد ... اصلا حالم خوب نبود ولی معلوم بود حال وکیل مقابل از مال من بدتره ... با چنان نفرتی بهم نگاهمی کرد که اگر می تونست در جا من رو می کشت ... چشم هاش سرخ شده بود و داشت از حدقه بیرون می زد ... .

    - من بعد از بررسی مجدد شواهد و مدارک ... فردا صبح، ساعت 9 ، نتیجه نهایی رو اعلام می کنم ... وکیل هر دو طرف، فردا راس ساعت اعلام شده توی دفتر من باشن ... ختم دادرسی ... و سه بار چکشش رو روی میز کوبید ... .

    تا صبح خوابم نبرد ... چهره اونها ... چهره مایوس و ناامید موکل هام ... حرف ها و رفتارها... فشار و دردهای اون روز ... نابودن شدن تمام امیدها و آرزوهام ... تمام اون سالهای سخت ... همین طور که به پشت دراز کشیده بودم ... دانه های اشک، بی اختیار از چشمم پایین می اومد ... از خودم و سرنوشتم متنفر بودم ... چرا با اون همه استعداد باید سیاه متولد می شدم؟ ... چرا؟ ... چرا؟ ..


    قسمت بیست و ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: پرونده جنجالی


    فردا صبح، کلی قبل از ساعت 9 توی دادگاه حاضر بودم ... مثل آدمی که با پای خودش اومده بود و جلوی جوخه اعدام ایستاده بود ... منتظر بودم، هر لحظه قاضی ماشه رو بکشه ... اما سرنوشت جور دیگه ای رقم خورد ... قاضی رای پرونده رو به نفع ما صادر کرد ... فریادهای وکیل خوانده بی اثر بود ... ما پرونده رو برده بودیم ... و حالا فقط قرار بود روی مبالغ جریمه و مجازات خوانده بحث کنیم ...

    جلسه تمام شد ... وکیل خوانده با عصبانیت تمام، اتاق رو ترک کرد ... از جا بلند شدم ... قاضی با نگاه تحسین آمیزی بهم لبخند زد ... برای اولین بار توی عمرم، طعم پیروزی رو با همه وجود، حس می کردم ... دستش رو سمت من دراز کرد ... آقای ویزل ... کارتون خوب بود ...

    باورم نمی شد ... تمام بدنم می لرزید ... از در که بیرون رفتم دستم رو گرفتم به دیوار ... نمی تونستم روی پاهام بایستم ... هنوز باورم نمی شد و توی شوک بودم ... موکل هابا حالت خاصی بهم نگاه می کردن ... .

    - شکست خوردیم؟ ...


    دیگه نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ... نه، پیروز شدیم... ما بردیم ... برای اولین بار بود جلوی کسی گریه می کردم ... و این اولین بار، اشک شادی بود ... اصلا باورم نمی شد ... اگر خدایی وجود داشت ... این حتما یه معجزه بود ...

    خبر پیروزی پرونده من بین کارگرها پیچید ... مجبور بودم به کارم ادامه بدم ... همه با تعجب بهم نگاه می کردن ... یه وکیل سیاه، که زباله جمع می کرد ... کم کم توجهات بهم جلب شد ... از نگاه های عجیب و سراسر بهت اونها ... تا سوال های مختلف ... طبق قانون، برای پرسیدن سوال حقوقی باید بهم پول و حق مشاوره می دادن ... اما من پولی نمی گرفتم ... من برای پولدار شدن وکیل نشده بودم... .

    همین مساله و تسلطم روی قانون، به مرور باعث شهرت من شد ... تعداد پرونده هام زیاد شده بود ... هر چند، هیچ وقت، هیچ چیز برای من ساده نبود ... همیشه ضریب شکست من، چند برابر طرف مقابلم بود ... با هر پرونده فشار سختی روی من وارد می شد ... فشاری که بعدش حس می کردم یه سال از عمرم کم شد ...

    موکل ها هم اکثرا فقیر ... گاهی دستمزدم به اندازه خرید چند وعده غذا می شد ... اما من راضی بودم ... همه چیز روال عادی داشت ... تا اینکه ... اون پرونده جنجالی پیش اومد ...

    پلیس... یه نوجوان 17 ساله رو ... با شلیک 26 گلوله کشت... نام: محمد ... جرم: مشارکت در دزدی و حمل سلاح گرم ... .


    قسمت بیست و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: گلوله های یک تراژدی



    اون روز توی دفتر مشغول کار بودم که پدر و مادرش وارد شدن... خبر کشته شدن پسرشون رو توی اخبار دیده بودم ... .

    پسرشون به خاطر یه برنامه، تا نزدیک غروب توی مدرسه مونده بود ... داشته برمی گشته که پلیس به خاطر رنگ گندمی پوستش ... و کوله بزرگ دوشش ... و نزدیک بودن به محل جرم ، بهش شک می کنه ...


    اونها بلافاصله با ماشین جلوی اون می پیچن ... محمد به شدت وحشت زده میشه ... که ماشین دوم هم از پشت سر، راهش رو می بنده ... پلیس ها فریاد زنان از ماشین بیرون میان ... و در حالی که فریاد می زدن دست هات رو ببر بالا ... به سمت اون شلیک می کنن ...


    26 گلوله ... بدون لحظه ای مکث و تردید ... بدن محمد رو سوراخ سوراخ کرده بودن ... بچه وحشت زده ای که هرگز نفهمید چرا اون رو به گلوله بستن؟ ... .

    دوم از اشیای مسروقه توی وسایل محمد پیدا نشده بود ... طبق تصاویر پزشکی قانونی از جسد ... چند گلوله به زیر کتف و بغلش اصابت کرده بود ... این فقط در شرایطی می تونست اتفاق افتاده باشه که اون بچه ... به نشانه تسلیم دست هاش رو بالا برده باشه ... یعنی اونها، به کسی شلیک کرده بودن که تسلیم شده ... این چیزی بود که تمام شاهدهای صحنه به زبان آورده بودن ... .
    - اون بچه با وحشت و در حالی که می لرزید ... کوله اش رو انداخت و دستش رو بالا برد ... .


    هیچ کسی از اون پلیس ها سوالی نکرد ... هیچ کدوم توبیخ نشدن ... رئیس پلیس بدون ساده ترین کلمات عذرخواهی اعلام کرد ... هر روز انسان های زیادی در دنیا جان شون رو از دست میدن ... و کشته شدن محمد هم مثل اونها، فقط یه تراژدیه ... اما پلیس ها به اینکه ... اون بچه مسلح هست یا نه ... شک کردن ... و این عمل پلیس، صرفا دفاع از خود محسوب می شده ... و اونها هیچ اشتباهی مرتکب نشدن... .


    26 گلوله برای دفاع از خود ... حتی دیدن چهره پدر و مادرش هم تمام وجودم رو آتش می زد ... هیچ کسی بهتر از من، حس اونها رو درک نمی کرد ... .

    اونها حرف می زدن ... من حرف های اونها رو می نوشتم ... و زیرچشمی به دست علیل و دردناکم نگاه می کردم ... هر چند اونها هم سفیدپوست بودن ... اما قسم خوردم هر کاری از دستم برمیاد براشون انجام بدم ... .

    چند روزی می شد که مردم با شنیدن این خبر به خیابون اومده بودن ... از تحصن جلوی اداره پلیس گرفته تا تظاهرات خیابانی ... تظاهراتی که عموما باخشونت پلیس تمام می شد ... .



    قسمت بیست و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: در برابر عدالت


    هیچ پلیسی در این دادگاه حاضر نشد ... حتی زمانی که از اونها جهت پاسخ به سوالات، رسما درخواست قانونی کردم ... فقط یه وکیل ... به نمایندگی از همه اونها، اونجا حضور داشت ... و در نهایت ... دادگاه رای تبرعه اونها رو صادر کرد... و این عمل پلیس، صرفا دفاع از خود اعلام شد ... 26 گلوله برای دفاع در برابر یه آدم غیر مسلح ... .


    قاضی رای خودش رو اعلام کرد ... و سه مرتبه روی میز کوبید ... ختم دادرسی ... .


    مادر محمد با صدای بلند گریه می کرد ... پدرش می لرزید و اشک می ریخت ... و من، ناخودآگاه می خندیدم ... و سرم رو تکان می دادم ... اون قدر بلند که قاضی فکر کرد دارم دادگاه رو مسخره می کنم ...


    یه نفر داشت زنده زنده، قلبم رو از سینه ام بیرون می کشید ... سوزشش رو تا مغز استخوانم حس می کردم ... سریع وسایلم رو جمع کردم ... من باید اولین نفری باشم که با خبرنگارها حرف می زنه ... من باید صدای مظلومیت محمد و مرگ عدالت رو به گوش دنیا می رسوندم ...



    از در سالن دادگاه که خارج شدم ... چند نفر از گارد دادگاه دوره ام کردن ... آقای ویزل، شما باید با ما بیاید ... بعد از چند ساعت حبس شدن توی یه اتاق ... بالاخره یکی در رو باز کرد ... از شدت خشم، تمام بدنم می لرزید ... .


    - چه عجب ... اونقدر به در زدم و صدا کردم که گلوم داشت پاره می شد ... حداقل با یه فنجون قهوه می اومدید ...


    در رو بست و اومد سمتم ... شما حس شوخ طبعی جالبی دارید آقای ویزل ... حتی در چنین شرایطی ... نشست مقابلم ...

    - ولی من اینجام که در مورد مسائل جدی با هم صحبت کنم ... به پشتی تکیه داد ... یه راست میرم سر اصل مطلب ... شما حق ندارید در مورد این پرونده با هیچ شخصی یا هیچ خبرگزاری ای صحبت کنید ... این پرونده، از این لحظه محرمانه است ... اگر تخلف کنید به جرم افشای مدارک محرمانه، مجرم شناخته شده و به شدت مجازات می شید ...


    به زحمت می تونستم خودم رو کنترل کنم ... تمام بدنم می لرزید ... بدتر از همه، وقتی عصبی می شدم دستم به شدت درد می گرفت و می سوخت ... محکم توی چشم هاش زل زدم ... حتی اگر دهن من رو با تهدید ببندید ... با پدر و مادرش چکار می کنید؟ ...


    با پوزخند خاصی از جاش بلند شد ... اینجا کشور آزادیه آقای ویزل ... اونها هر چقدر که بخوان می تونن گریه کنن و با همسایه هاشون حرف بزنن ...


    قسمت بیست و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: مدال آزادی


    با پوزخند خاصی از جاش بلند شد ... اینجا کشور آزادیه آقای ویزل ... اونها هر چقدر که بخوان می تونن گریه کنن و با همسایه هاشون حرف بزنن ... مهم تیتر روزنامه های فرداست ... و از در اتاق خارج شد ... .


    حق با اون بود ... مهم تیتر روزنامه های فردا بود ... دادگاه، رای بی گناهی پلیس ها رو صادر کرد ... مدال شجاعت، در انتظار پلیس های قهرمان ...

    فردای روز دادگاه، مدام گوشی تلفن و موبایلم زنگ می خورد... اما حس جواب دادن به هیچ کدوم شون رو نداشتم ... چی می تونستم بگم؟ ... با شجاعت فریاد می زدم، محمد بی گناه کشته شد؟ ... یا اینکه مثل یا ترسو، حرف های اونها رو تایید می کردم ... اصلا کسی صدای من رو می شنید و اهمیت می داد؟ ... مهم یه جنجال بود ... یه جنجال که ذهن مردم بین شلوغ بازی های اون گم بشه ... و نفهمن دولت چکار می کنه ... .


    شب بود که صدای در بلند شد ... پدر محمد بود ... نمی تونستم توی چشم هاش نگاه کنم ... فکر می کردم الانه که ازم بخواد دوباره اقدام کنیم و به رای اعتراض کنیم ... یا با رسانه ها درباره حقیقت حرف بزنیم ... اما اون در عین دردی که توی چشم هاش موج می زد با آرامش بهم نگاه کرد ... .

    - آقای ویزل ... اومدم اینجا تا از زحمات شما تشکر کنم ... شما همه تلاش تون رو انجام دادید ... هم برای تشکر اومدم و هم اینکه بقیه حق وکالت شما رو پرداخت کنم ... .


    خیلی تعجب کرده بودم ... با شرمندگی سرم رو پایین انداختم ... نیازی نیست ... من توی این پرونده شکست خوردم ... و مثل یه ترسو، تمام روز رو اینجا قایم شدم ... .

    دستش رو گذاشت روی شونه ام ... نه پسرم ... زمانی که هیچ کسی حاضر نشد از حق ما دفاع کنه ... تو پشت سر ما ایستادی ... حداقل، مردم صدای مظلومیت محمد من رو شنیدن ... من از اول می دونستم شکست می خوریم ... یعنی مطمئن بودم ... .


    با شنیدن این جمله ... شوک شدیدی بهم وارد شد ... .


    داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: لکه های ننگ



    شنیدن این جمله ... شوک شدیدی بهم وارد شد ... پس چرا اینقدر تلاش کردید و مبارزه کردید؟ ... اونها هم پسر شما رو کشتن ... و هم شما رو مجبور کردن که هزینه دادگاه و دادرسی رو بپردازید ... اگر مطمئن بودید چرا شروع کردید؟ ... .

    سکوت سنگینی بین ما حاکم شد ... برای چند لحظه از پرسیدن این سوال شرمنده شدم ... با خودم گفتم ... شاید این حرف فقط یه دلگرمی برای خودش بود که درد کمتری رو حس کنه ... این چه سوالی بود که ... .

    - پسر من یه مسلمان بود ... نمی خواستم با ننگ دزدی و حمل سلاح گرم، دفنش کنم ... هر چقدر هم که اونها دروغ بگن ... خیلی ها شاهد بودن ... و الان همه می دونن پسر من، نه دزد بود، نه مسلح ... من از دینم دفاع کردم ... نه پسرم ... برای بچه ای که اون رو از دست دادم ... دیگه کاری از دست من برنمیاد ... اما نمی خواستم با نام پسر من ... دین خدا لکه دار بشه ... .


    پاسخش به شدت ذهنم رو بهم ریخت ... این جوابی نبود که انتظارش رو داشتم ... و جوابی نبود که برای من قابل درک یا قابل پذیرش باشه ... نمی خواستم قلبش رو بشکنم اما نمی تونستم این حرف رو بی جواب بگذارم ... اون داشت، زندگیش رو بر مبنای اعتقادات احمقانه ای می چید ... .


    - دین خدا لکه دار هست ... لکه های سیاه، وسط دنیای سفید ... یا لکه های سفید وسط دنیای سیاه ... این دنیا به حدی لکه داره که دیگه سیاه و سفیدش مشخص نیست ... هیچ عدالت و انسانیتی وجود نداره ... و خدا هم ... اگر وجود داشته باشه ... مثل یه تماشاچی فقط نگاه می کنه ... هر چند، خیلی ها میگن خدا بعد از خلق جهان، مرده ...

    پ.ن: دوستان عزیز ... یکی از اعتقادات رایج در کشورهای غربی، "مرگ خدا" است که کلیسا هم در رد اون داره خیلی تلاش می کنه ...

    این جمله رو تو داستان استنلی هم شنیده بودید





    قسمت سی و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: در اعماق اقیانوس


    چند لحظه سکوت کرد ... نگاه پر معنا و محبتی که قادر به درک عمق اون نبودم ... .


    - خدا به قوم حضرت موسی، نعمت های فراوان داد ... دریا رو پیش چشم اونها شکافت ... از آسمان برای اونها غذا فرستاد ... و اونها بدون اینکه ذره ای زحمت کشیده باشن از تمام اون نعمت های استفاده کردن ... زمانی که حضرت موسی، 40 روز به طور رفت ... اونها که رسما وجود خدا رو با چشم هاشون دیده بودن ... گوساله پرست شدن ... یه گوساله از طلا درست کردن و چون فقط از توش صدا در می اومد جلوش سجده کردن ... خدا باز هم اونها رو بخشید ... اما زمانی که بهشون گفت وارد این سرزمین بشید ... اونها خودشون رو کنار کشیدن و به حضرت موسی گفتن ... موسی، تو با خدات به جنگ اونها برو ... وقتی جنگ تموم شد بیا ما رو خبر کن ... می دونی چرا این طوری شد؟ ... .


    داستان عجیبی بود که هرگز نشنیده بودم ... سرم رو به علامت نه تکان دادم ... نمی دونم ... شاید احمق بودن ...

    تلخ، خندید ... اونها احمق نبودن ... انسان ها زمانی برای چیزی ارزش قائل میشن و به چشم نعمت بهش نگاه می کنن که براش زحمت کشیده باشن ... اونها هیچ زحمتی نکشیده بودن .. خدا بدون دریغ به اونها روزی داد ... خدا به جای اونها با دشمن اونها جنگید ... فرعون رو غرق کرد و اونها رو نجات داد ... حتی لازم نبود برای به دست آوردن غذاشون تلاش کنن ... اونها دیگه نعمت های خدا رو نمی دیدن ... مثل بچه یه خانواده پولدار که از فرط ثروت زیاد ... با 100 دلاری سیگار درست می کنه و آتیشش میزنه ... از دید اون، تک تک اون دلارها بی ارزشه چون از روز اول، بی حساب بهش دادن ... اما از دید یه آدم فقیر، تک تک اونها جواهره ... خدا به بشر نشان داد که ما باید برای نعمت ها سختی بکشیم ... بجنگیم و تلاش کنیم تا قدز اونها رو بدونیم ... آدمی که هر روز بدون مشکل، نفس می کشه ... هرگز به اون نفس ها و اکسیژن به چشم نعمت نگاه نمی کنه ... و هیچ وقت ارزش اونها رو نمی فهمه تا زمانی که اون نعمت رو از دست بده ... مثل اون ماهی که غرق در آبه و مفهوم دریا رو نمی فهمه ... .

    بعد از رفتن پدر محمد ... من ساعت ها روی اون حرف ها فکر می کردم ... شاید اولش عجیب بودن اما وقتی خوب بهشون فکر کردم دیگه عجیب نبودن ... ولی تک تکش حقیقت داشت ... .



    قسمت سی و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خدای من



    کم کم خدا برای من موضوعیت پیدا می کرد ... من اعتقادی به خدا نداشتم ... خدا از دید من، خدای کلیسا بود ... خدای انسان های سفید ... مرد سفیدی، که به ما می گفت ... زجر بکش تا درهای آسمان به روی تو باز بشه ... و من هر بار که این جملات رو می شنیدم ... توی دلم می گفتم ... خودت زجر بکش ... اگر راست میگی از آسمون بیا پایین و یه روز رو مثل یه بومی سیاه زندگی کن ... .

    زجر کشیدن برای کلیسا یه افتخار محسوب می شد ... درهای آسمان و تطهیر ... اما به جای حمایت از ما که قشر زجر کشیده بودیم ... از اشراف و ثروتمندان حمایت می کرد ... و اصلا شبیه انسان های زجر کشیده نبودن ...


    اینجا بود که تازه داستان من و خدا، داشت شکل می گرفت... من شروع به تحقیق کردم ... در جستجوی خدا، هر کتابی که به دستم می رسید؛ می خوندم ... عرفان ها و عقاید مختلف ... اونها رو کنار هم می گذاشتم و تمام ساعت های بی کاریم رو فکر می کردم ... قرآن، آخرین کتابی بود که خوندم ... .

    مجذوب تک تک اون کلمات شده بودم... اما چیزی که قلبم رو به حرکت در آورد، دیدن دو تا تصویر بود ... تصویری از حج ... انسان هایی با پارچه های سفید و یه شکل خودشون رو پوشانده بودن ... سفید و سیاه ... با پاهای برهنه دور خانه ای ساده می چرخیدند ... خانه ای که با پارچه سیاهی پوشیده شده بود ... توی اون لباس ها اصلا مشخص نمی شد کی ثروتمنده و کی فقیر ... این مصداق عملی برابری بود ... و تصویر دوم، تصویری بود که با همون پارچه های سفید ... سیاه و سفید، روی زمین ... و بی تکلف و تفاخر ... کنار هم غذا می خوردن ... .


    با دیدن این دو تصویر، قلبم از جا کنده شد ... ناخودآگاه با صدای بلند خندیدم ... خنده ای از سر حظ و شادی ... شاید این تصاویر برای یه انسان سفید، ساده بود ... اما برای من، نعمت محسوب می شد ... برای من که تمام زندگیم به خاطر بومی بودن، سیاه بودن و فقیر بودن ... تحقیر شده بودم ... و برای ساده ترین حقوق انسانیم زجر کشیده بودم ... .

    نعمت برابری ... خدایی که سفید و سیاه در برابرش، یکسان بودن ... بدون صلیب های طلا و جواهرنشان ... این خدا، قطعا خدای من بود ...

  12. #12
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب پنجم و هشت قسمت بعدی

    قسمت سی و سوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: داستان های اساطیر



    تحقیقاتم رو در مورد اسلام ادامه دادم ... شیعه، سنی، وهابی ... هر کدوم چندین فرقه و تفکر ... هر کدوم ادعای حقانیت داشت ... بعضی ها عقاید مشترک زیادی داشتن اما همدیگه رو کافر می دونستن ... بعضی از عقاید هم زمین تا آسمان با هم فاصله داشت ... به شدت گیج شده بودم ... نمی تونستم بفهمم چی درسته و باید کدوم رو بپذیرم ... کم کم شک و تردید هم داشت به ذهنم اضافه می شد ... اگر اسلام حقانیت داره پس چرا اینقدر فرقه فرقه است؟ ... از طرفی هجمه تفکرات منفی نسبت به اسلام هم در فضای مجازی روز به روز بیشتر می شد ... .

    خسته شدم ... چراغ رو خاموش کردم و روی تخت ولا شدم ...


    - شاید اصلا چیزی به اسم خدا وجود نداره ... شاید دارم الکی دنبال یه توهم و فکر واهی حرکت می کنم ... مگه میشه برای پرستش یه خدا، این همه تفکر و عقیده وجود داشته باشه؟ ... شاید تمام اینها ریشه در داستان های اساطیری گذشته داره ... خدایا! اصلا وجود داری؟ ... .

    بدون اینکه حواسم باشه ... کاملا ناخودآگاه ... ساعت ها توی تخت داشتم با خدایی حرف می زدم که ... فکر می کردم اصلا وجود نداره ... اما حقیقت این بود ... بعد از خوندن قرآن ... باور وجود خدا در من شکل گرفته بود ...

    همه چیز رو رها کردم و برگشتم سر زندگی خودم ... به خودم گفتم ... کوین بهتره تمام انرژیت رو بگذاری روی زنده موندن ... داری وقتت رو سر هیچی تلف می کنی ... اونهایی که دنبال دین و خدا راه میوفتن ... آدم های ضعیفی هستن که لازم دارن به چیزی اعتقاد داشته باشن ... تا توی وقت سختی، بدبختی هاشون رو گردن یکی دیگه بندازن ... و به جای تلاش، منتظر بشن یکی از راه برسه و مشکلات شون رو حل کنه ... فراموشش کن ...

    و فراموش کردم ... همه چیز رو ... و برگشتم سر زندگی عادیم ... نبرد با دنیای سفید برای بقا ... از یه طرف به مبارزه ام برای دفاع از انسان های مظلوم ادامه می دادم ... از طرف دیگه سعی می کردم بچه های بومی رو تشویق کنم ... گاهی ساعت ها و روزها از زمانم رو وقف می کردم ... بین بچه ها می رفتم و سعی می کردم انگیزه ای برای نجات از بردگی و بدبختی در بین اونها ایجاد کنم ... اونها باید ترس رو کنار می گذاشتن و برای رسیدن به حق شون مبارزه می کردن ... مبارزه تنها راه برای ساختن آینده و نجات از بدبختی بود ...


    قسمت سی و چهارم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: توهم آزادی


    کم کم تعداد افراد متقاضی برای درس خوندن زیاد می شد ... من با تمام وجود برای کمک به اونها تلاش می کردم ... پول و قدرتی برای حمایت از اونها نداشتم ... اما انگیزه من برای تغییر دنیای سیاه بردگی عصر بیست و یک ، خاموش شدنی نبود ... مبارزه ای تا آخرین نفس ...

    کار سختی بود اما تعداد ما داشت زیاد می شد ... حالا کم کم داشتیم وارد آمارها می شدیم ... از هر 1000 بومی استرالیایی، 40 نفر برای درس خوندن یا ادامه تحصیل اقدام می کرد ... شاید از نظر دنیای سفید، این تعداد خنده دار بود اما برای ما مفهوم امید به آینده رو داشت ... نعمتی رو که من با تمام وجودم حس می کردم، سفیدها حتی قادر به دیدن و درک کردنش نبودن ...

    سال 2008 ... یکی از مهمترین سال های زندگی من بود ... زمانی که برای اولین بار، یک نفر از ظلمی که در حق بومی ها روا شده بود ... عذرخواهی کرد ... زمانی که نخست وزیر رسما در برابر جامعه ایستاد و از ما پوزش خواست ...

    همون سال، اوباما ... اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا... در یک جامعه سرمایه داری به قدرت رسید ... اون شب، من از شدت خوشحالی گریه می کردم ... با خودم گفتم ... امروز، صدای آزادی در امریکا بلند شده ... فردا این صدا در سرزمین ماست، کوین ...

    نوری در قلب من تابیده بود ... نور امید و آینده روشن ... سرزمین زیبای متمدن من ... داشت گام هایی در مسیر انسانیت برمی داشت ... به زودی، دنیا به چشم دیگه ای به ما نگاه می کرد ... اما این توهمی بیش نبود ... هرگز چیزی تغییر نکرد ... سخنرانی نخست وزیر صرفا یک حرکت سیاسی برای آرام کردن حرکت بومی ها بود ... آی دنیا ... ما انسانهای متمدن و آزادی خواهی هستیم ... این تنها جلوه سخنان نخست وزیر بود ... .

    من گاهی به حرکت جهان فکر می کردم ... گاهی به شدت مایوس می شدم ... آیا حقیقتا راهی برای تغییر و اصلاح دنیا وجود داشت؟ ... ناامیدی چاره کار نبود ... من باید راهی برای نسل های آینده پیدا می کردم ... برای همین شروع به تحقیق کردم ... دقیق تمام اخبار جهان رو رصد می کردم ... توی شبکه های اجتماعی و اینترنت دنبال یافتن جوابی بودم... فراتر از مرزهای استرالیا ... .


    قسمت سی و پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: هدف بزرگ


    فقط یک راه برای نجات ما وجود داشت ... مبارزه ... یک جنبش علیه ظلم و نابرابری ... یک جنبش برای تحقق عدالت ...

    اما یک مبارزه ... آرمان، هدف، ایدئولوژی و شیوه مبارزه لازم داشت ... با رسیدن به این جواب ... حالا باید به سوال دیگه ای هم پاسخ می دادم ... بهترین روش و شیوه برای این جنبش چی بود؟ ... روشی که پاسخگوی قرن جدید باشه ... روشی که صد در صد به پیروزی ختم بشه ... برای یافتن تمام این پرسش ها شروع به مطالعه در مورد قیام ها، انقلاب ها و اصلاحات بزرگ اجتماعی و سیاسی جهان کردم ... علی الخصوص حرکت هایی که به جامعه سیاه و بومی مربوط می شد ...

    راه ها، شیوه ها و ایدئولوژی های فراوانی پیش پای من قرار گرفته بود ... راه هایی که گاهی بسیار به هم نزدیک می شد و گاهی بسیار دور ... بعضی از اونها تلفات انسانی زیادی داشت اما به خاطر سوء مدیریت در اوج رسیدن به پیروزی نابود شده بود ... یا یک تغییر جریان ساده، اون روز از بین برده بود ... .

    بعد از تحقیق زیاد ... فهمیدم جدای از ایدئولوژی، هدف و آرمان ... یک حرکت باید توسط یک رهبر قوی، محکم و غیرقابل تزلزل ... زیرک، دانا و تیزبین مدیریت بشه ... کسی که بتونه آینده نگری و وسعت دید داشته باشه ... تا موانع رو شناسایی کنه و بتونه توی بحران بهترین تصمیم رو بگیره و آینده حرکت رو نجات بده ... کسی که بتونه یک جریان قوی رو از صفر ایجاد کنه ... قدرت نفوذ فکری و اندیشه داشته باشه ... و نسبت بزرگ ترین دستاورد، کمترین تلقات رو داشته باشه ...

    فقط در چنین شرایطی می شد مانع از اشتباهات جنبش ها و حرکت های بزرگ گذشته شد ... علی الخصوص که در جامعه ما تفاوت نژاد بود ... تفاوتی که در یک جامعه طبقاتی و نژادپرستانه ... هرگز قابل حل نبود...

    فقط یک راه وجود داشت ... تغییر اندیشه دنیای سفید برای همراهی و شرکت در این حرکت ... دنیای سفید باید تساوی و برابری با ما رو قبول می کرد ... .

    اما چطور؟ ... آیا راهی برای تغییر افکار وجود داشت؟ ... غرق در میان این افکار و سوالات...ناگهان یاد قرآن افتادم ... قرآن و تصاویر حج ... این تنها راه بود ...

    قسمت سی و ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: قرآن انقلابی


    رفتم سراغ قرآن ... یک بار دیگه قرآن رو خوندم ... و بعد از اون دنبال جنبش های دینی در سراسر دنیا گشتم ... جنبش هایی که بر اساس تفکرات دینی اسلامی شکل گرفته بود ... حرکت های زیادی برضد تبعیض نژادی در دنیا اتفاق افتاده بود اما پیش از هر حرکتی باید فکرها درست می شد ... و تصاویر حج، تنها مصداق حقیقی اون بود ... بهترین راه این بود که برابری و عدالت قرآنی در جامعه سفید حاکم بشه ... اما چطوری؟ ...


    بین تمام انقلاب های دینی ... عظیم ترین و بزرگ ترین شون انقلاب ایران بود ... که به تغییر کل سیستم ختم شده بود ... انقلابی که عوضی های نژادپرست سفید ... مدام در مذمتش حرف می زدن ... همین عزمم رو جزم کرد ...

    از دو حال خارج نبود ... یا ایرانی ها موجوداتی بی نهایت شیطانی و پست تر از این نژادپرست های سرمایه دار بودن... یا انسانهایی مثل ما که بی گناه، محکوم به نابودی و فنا شده بودن ... در هر دو صورت ... از یک طرف، ایدئولوژی فکری قرآن می تونست تفکر نژاد پرستانه رو بین جامعه سفید از بین ببره ... و از طرف دیگه، انقلاب ایران که با شعار اسلام شروع شده بود ... می تونست الگویی برای انقلاب فکری و مبارزاتی مردم من باشه ... دو تیغه یک قیچی که فقط در کنار هم موفق می شد ...

    مطالبی که توی اینترنت پیدا می شد زیاد نبود ... یا در ضدیت بود یا به هدف و برنامه من کمکی نمی کرد ... کتاب ها هم همین طور ... یک جانبه و از بیرون به اسلام نگاه می کرد و قطعا با تفکر اسلامی ... و کلامی که در قرآن خونده بودم، همسو نبود ...

    با یک علامت سوال بزرگ مواجه شده بودم ... و تنها پاسخی که براش پیدا کردم این بود ... باید خودم به ایران می رفتم ... باید می رفتم و از نزدیک روی تفکرات و مبانی اسلام ... و ریشه های انقلاب ایران و مسیری که طی کرده بود؛ مطالعه می کردم ... هرچند، مردم ایران هم از نظر من انسان های سفید بودن اما یه انسان عاقل، حتی از دشمنش نکات مثبت رو یاد می گیره ... و در راه رسیدن به موفقیت ازش استفاده می کنه ... این یه قانونه ... داشته مثبت اون، کنار داشته های من ... یعنی سرعت رشد و پیروزی دو برابر من ...

    تحقیقات من درباره ایران و شیوه ای که بتونم اقامت موقت بگیرم شروع شد ... توی تحقیقاتم متوجه شدم ایران از کشورهای مختلف جهان، طلبه می پذیره ... افرادی که می تونن به ایران بیان و آزادانه در مورد اسلام درس بخونن و تحقیق کنن ... و چه چیز از این بهتر ... هر چه جلوتر می اومدم شانس های زندگیم بزرگ تر و بهتر از قبل می شد ... علی الخصوص که رهبر جنبش و انقلاب ایران ... یک روحانی و از قم بود ... منم برای پذیرش در ایران، درخواست دادم ... مقصد،

    قم ...


    قسمت سی و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: اسم بی ارزش


    از سفارت ایران با من تماس گرفتن ... گفتن موردی نداره اگر بخوام برای تحصیل به ایران برم ... اما مراکز حوزوی فقط پذیرش مسلمان دارن ... صرفا اشخاصی پذیرش میشن که مبلغ های آینده جهان اسلام هستن ... حتی اگر مایل باشم، می تونم برای آشنایی با اسلام، یه مدت مهمان اونها باشم ... اما به عنوان یه طلبه، نه ...

    چند روزی روی این پیشنهادات فکر کردم ... رهبر انقلاب ایران، طلبه بود ... رهبر فعلی ایران هم طلبه بود ... و هر دوی اونها به عنوان بزرگ ترین رهبرهای تاریخ جهان شناخته شده بودن ... علی الخصوص بعد از شورش و جنگ داخلی ایران در سال 2009 ... هیچ سیاستمداری نبود که قدرت فکری و مدیریتی رهبر ایران رو ... مستقیم یا غیر مستقیم ستایش نکنه ... شخصی که طبق گفته اونها، تمام معادلات پیچیده شون رو برای نابودی، از بین برده بود ... که اون هم طلبه بود ...

    خوب یا بد ... من تصمیمم رو گرفته بودم ... من باید و به هر قیمتی ... طلبه می شدم ... .

    من مسلمان شدم ... دین داشتن یا نداشتن از نظر من هیچ فرقی نمی کرد ... من قبلا هم مثلا مسیحی بودم ... حالا چه فرقی می کرد ... فقط اسم دین من عوض شده بود ... اسمی که از نظر من، کوچک ترین ارزشی نداشت ...

    وسایلم رو جمع کردم و دفترم رو پس دادم ... برگشتم خونه ... دیدار خداحافظی ... مادرم خیلی ناراحت بود و مدام گریه می کرد ... دوری من براش سخت بود ... می ترسید رفتنم باعث بشه بیشتر از قبل، رنج و سختی رو تحمل کنم... اما حرف پدرم، چیز دیگه ای بود ... من رو صدا زد بیرون ... روی بالکن ساده خونه چوبی مون ایستاده بود ... .


    - کوین ... هر چند تو ثابت کردی پسر دانایی هستی ... اما بهتر نیست به جای ایران به امریکا بری؟ ... من وضع بومی ها و سیاه پوست های اونجا رو نمی دونم ... اما شنیدم پر از سیاه پوست موفقه ... حتی رئیس جمهورشون هم سیاه پوسته ... اونجا شانس بیشتری برای زندگی کردن داری، حتی اگر بخوای برگردی هم ...

    تمام مدت که پدرم صحبت می کرد، من فقط گوش می دادم ... حقیقت این بود که من دنبال چیز دیگه ای به ایران می اومدم ... من به آینده ای نگاه می کردم که جرات به زبان آوردنش رو نداشتم ... چیزی که ممکن بود به قیمت جان من تموم بشه ... .


    قسمت سی و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: سرزمین عجایب


    هواپیما به زمین نشست ... واقعا برای من صحنه عجیبی بود ... زن هایی که تا چند لحظه قبل، با لباس های باز نشسته بودن، یهو عوض شدن ... خیلی از دیدن این صحنه تعجب کردم ... کوین، خودت رو آماده کن ... مثل اینکه قراره به زودی چیزهای عجیب زیادی ببینی ... .

    بعد از تحویل ساک و خروج از گمرک، اسم من رو از بلندگو صدا زدن ... رفتم اطلاعات فرودگاه... چند نفر با لباس روحانی به استقبال من اومده بودن ... رفتار اونها با من خیلی گرم و صمیمی بود ... این رفتارشون من رو می ترسوند ... چرا با من اینطوری برخورد می کنن؟ ...



    نفر اولی، دستش رو برای دست دادن با من بلند کرد ... با تمام وجود از این کار متنفر بودم ... به همون اندازه که یه سفید از دست دادن با ما بدش می اومد و کراهت داشت ... اما حالا هر کی به من می رسید می خواست باهام دست بده ...

    باز دست دادن قابل تحمل تر بود ... اومد طرفم باهام مصافحه کنه ... خدای من ... ناخودآگاه خودم رو جمع کردم و یه قدم رفتم عقب ... توی تصاویر و فیلم ها این رفتار رو دیده بودم ... ترجیح می دادم بمیرم اما یه سفید رو بغل نکنم ... .

    من توی استرالیا از حق موکل های سفید زیادی دفاع کرده بودم ... چون مظلوم واقع شده بودن ... اما حقیقت این بود که از اولین روز حضورم در دادگاه ... حس من نسبت به اونها ... به تنفر تبدیل شده بود و هرگز به صورت هیچ کدوم لبخند نزده بودم ... حالا هر بار که اینها با من صحبت می کردن بهم لبخند می زدن... و من گیج می شدم ... من که تا اون لحظه، از هیچ چیز، حتی مرگ نترسیده بودم ... از دیدن لبخندهای اونها می ترسیدم و نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم ... رفتار محبت آمیز از یک سفید؟ ..

    بالاخره به قم رسیدیم ... وارد محوطه که شدیم چشمم بین طلبه ها می دوید ... با دیدن اولین سیاه پوست قلبم آروم شد ... من توی اون دنیای سفید، تنها نبودم ...

    در زدیم و وارد اتاق نسبتا بزرگی شدیم ... همه عین هم لباس پوشیده بودن ... اصلا رده ها و درجه ها مشخص نبود ... آقای نسبتا مسنی با دیدن من از جاش بلند شد ... به طرف ما اومد و بهم سلام کرد ... دستش رو برای دست دادن بلند کرد و برای مصافحه کردن اومد طرفم ...

    گریه ام گرفته بود که روحانی کناری ... یواشکی با سر بهش اشاره کرد ... و اونم سریع، حالتش رو تغییر داد ... به خیر گذشت ...

    زیرچشمی حواسم به همه چیز بود ... غیر از اینکه من یه وکیل بودم که پایه درسیم، فلسفه و سیاست بود ... و همین من رو ریز بین و دقیق کرده بود ... ورود به دنیای جدید هم، این دقت رو چند برابر می کرد ...

    با این وجود، هنوز بین حالت ها و رفتارهای اونها گیج بودم که اون آقا رو بهم معرفی کردن ... رئیس اونجا بود ... تا حالا هیچ رئیسی جلوی پای من بلند نشده بود ... کم کم گیجی من، داشت به سرگیجه تبدیل می شد ... .



    قسمت سی و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خمینی


    نشستیم روی صندلی ها و جوانی برای ما شربت آورد ... یکی از آقایون همراه، کنارم و حاج آقای مقابلم ...

    - حتما خسته شدید... اول پرواز، بعد هم که تا اینجا توی ماشین بودید ... پیرمرد با لبخند با من حرف می زد و من از دیدن این رفتارها کلافه شده بودم ... روال اینه که قبل از ورود به خوابگاه ... دوستان تازه وارد میان و با هم گپی می زنیم ... حالا اگر شما خسته اید، می خواید برنامه رو به فردا موکول کنیم ... .

    سری تکان دادم ... نه این چیزها برای من خسته کنندخ نیست ... و توی دلم گفتم ... مگه من مثل تو یه پیرمردم؟... من آدمیم که با تلاش و سختی بزرگ شدم، این چیزها من رو خسته نمی کنه ... .

    دوباره لبخند زد ... من پرونده شما رو خوندم... اینطور که متوجه شدم شما برای طلبه شدن مسلمان شدید ...

    - اشکالی داره؟ .

    دوباره خندید ... نه ...اشکالی که نداره اما عموم افراد بعد از اینکه مسلمان میشن ... یه عده شون به خاطر علاقه به تبلیغ اسلام و آشنایی بیشتر، میان و طلبه میشن ... تا حالا مورد برعکس نداشتیم ...


    به زحمت خودم رو کنترل می کردم ... خنده هاشون شدید، من رو عصبی می کرد و ذهنم رو بهم می ریخت ... .

    - منم به خاطر طلبه بودن، مسلمان نشدم ... مسلمان شدم چون شرط پذیرش تون برای طلبه شدن، بود ...


    حالا اونها هم گیج شده بودن ... حس خوبی بود، دیگه نمی خندیدن ... می شد امواج متلاطم سوال های مختلف رو توی چهره شون دید ...


    - توضیح اینکه واقعا برای چی اینجام، اصلا کار راحتی نیست... من از اسلام هیچی نمی دونم ... اطلاعات من، در حد مطالعه سطحی از آیات قرآنه ... حتی علی رغم مطالعات زیادی که کردم، بین فرقه ها و تفکرات گیر کردم و قادر به تشخیص درست و غلط نیستم ... من فقط یه چیز رو فهمیدم ... فقط اسلام قادر به عوض کردن تفکر تبعیض نژادیه... منم برای همین اینجام ...

    سکوت عمیقی اتاق رو پر کرد ... چهره روحانی مسن به شدت جدی شده بود ... پس چرا بین این همه کشور، ایران رو انتخاب کردی؟ ... .

    محکم توی چشم هاش نگاه کردم ... چون باید خمینی بشم ...



    قسمت چهلم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: به سفیدی برف



    همون چهره جدی، به شدت توی فکر غرق شد ... اون روزها اصلا نمی تونستم حدس بزنم، داشت به چی فکر می کرد ... نمی شد عمق نگاهش رو درک کرد ... اما از خندیدن بهتر بود ... .

    من رو پذیرش کردن و راهی خوابگاه شدیم ... فضای بزرگ، ساده و تمییزی بود ... فقط ازشون درخواست کردم، من رو با سیاه پوست ها هم اتاق کنن ... برام فرقی نداشت از کدوم کشور باشه ... اما دلم نمی خواست حتی با یه گندم گون، توی یه اتاق باشم ...


    یکی از آقایون باهام اومد تا راه رو نشونم بده ... در اتاق رو که باز کردم بهت زده شدم ... تا وسط سرم سوخت ... با صدای در، یه جوان بی نهایت سفید ... با موهای قهوه ای روشن و چشم های عسلی ... جلوی پای من بلند شد ... .

    مثل میخ، جلوی در خشک شدم ... همراهم به فارسی چیزی بهش گفت ... جوان هم با لبخند جلو اومد و به انگلیسی شروع به سلام و خوش آمدگویی کرد ...


    چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام ... از شدت عصبانیت، چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد ... دستش رو که برای دست دادن جلو آورد، یه قدم رفتم عقب ... بدون توجه به ساکم، سریع دوییدم پایین ... من رفتم ... رفتم سراغ اون روحانی مسن ...

    - من از شما پرسیدم توی خوابگاه، طلبه سیاه پوست دارید؟... شما گفتید: بله ... و من ازتون خواستم، من رو توی اتاق اونها بگذارید ... حالا یه گندم گون هم، نه ... اصلا از این جوان، سفیدتر کسی وجود داشت که من رو باهاش توی یه اتاق بگذارید؟ ... .

    نگاه عمیقی بهم کرد ... فکر کردم می خوای خمینی بشی ... هیچ جوابی ندادم ... تو می خوای با فکر تبعیض نژادی مبارزه کنی و برای همین مسلمان شدی اما نمی تونی یه سفیدپوست رو تحمل کنی ... پس چطور می خوای این تفکر رو از بین ببری و به مردم یاد بدی، همه در برابر خدا، برابرن؟ ...


    خون، خونم رو می خورد ... از خشم، صدای سائیده شدن دندان هام بهم بلند شده بود ... یعنی من حق نداشتم، حتی شب ها رو با آرامش بخوابم؟ ...


    چند لحظه بهم نگاه کرد ... اگر نمی خوای می تونی برگردی استرالیا ... خمینی شدن به حرف و شعار ... و راحت و الکی نیست ... .


    چشم هام رو بستم ... نه می مونم ... این رو گفتم و برگشتم بالا ... .

  13. #13
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب ششم و هشت قسمت بعدی

    قسمت چهل و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: قلمرو


    خون، خونم رو می خورد ... داشتم از شدت عصبانیت دیوونه می شدم ... یعنی من حق نداشتم حداقل توی اتاق خودم آرامش داشته باشم؟ ... در رو باز کردم و رفتم تو ... حتی دلم نمی خواست بهش نگاه کنم ... .

    ساکم رو برده بود داخل ... چند لحظه زیرچشمی بهم نگاه کرد ... دوباره از جاش بلند شد و اومد سمتم ... سلام کرد و دستش رو برای دست دادن جلو آورد ... و اومد خودش رو معرفی کنه ...

    محکم توی چشم هاش نگاه کردم و پریدم وسط حرفش ... اصلا مهم نیست اسمت چیه یا از کدوم کشور سفید اینجایی ... بیا این مدتی رو که مجبوریم کنار هم باشیم، با هم مسالمت آمیز زندگی کنیم ... اتاق رو نصف می کنیم و هیچ کدوم حق نداریم از خط رد شیم ... و ساکم رو هل دادم سمت دیگه اتاق ...

    دستش رو که روی هوا خشک شده بود؛ جمع کرد ... مشخص بود از برخوردم جا خورده و ناراحت شده ... اما اصلا واسم مهم نبود ... تمام عمرم، مجبور شده بودم جلوی سفیدها خم بشم ... هم قبل از ورود به دانشگاه، هم بعد از اینکه وکیل شده بودم ... حتی از طرف موکل های سفیدم بهم اهانت شده بود و زجر کشیده بودم ... حالا این یکی بهش بربخوره یا نه، اصلا واسم مهم نبود ... چه کار می خواست بکنه؟ ... دیگه توی اتاق خودم، نمی خواستم برده یه سفید باشم ...

    هیچی نگفت و رفت سمت دیگه اتاق ... حس شیری رو داشتم که قلمرو خودش رو مشخص کرده ... و حس فوق العاده دیگه ای که قابل وصف نبود ... برای اولین بار داشتم حس قدرت رو تجربه می کردم ...

    کلاس های آموزش زبان فارسی شروع شد ... صبح ها تا ظهر کلاس بودیم و تمام بعد از ظهر رو تمرین می کردم ... اخبار گوش می کردم ... توی سایت های فارسی زبان می چرخیدم و کلمات رو در می آوردم ... سخت تلاش کردن، خصلت و عادت من شده بود ... تنها سختی اون زمان، هم اتاقی سفیدم بود ... شاید کاری به هم نداشتیم ... اما اگر یه سیاه پوست بود می تونستیم با هم دوست بشیم ... و اگر سوالی هم داشتم می تونستم ازش بپرسم... به هر حال، چاره ای نبود ... باید به این شرایط عادت می کردم ... .


    قسمت چهل و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: هادی



    تفاوت های رفتاری مسلمان ها با من خیلی زیاد بود ... کم کم رفتارشون با من، داشت تغییر می کرد ... با خودشون گرم می گرفتن و شوخی می کردن ... اما به من که می رسیدن حالت شون عوض می شد ... هر چند برام مهم نبود اما کنجکاویم تحریک شده بود ... .

    یه روز، هم اتاقیم رو بین یه گروه بیست، سی نفره دیدم ... مشخص بود خیلی جدی دارن با هم صحبت می کنن ... متوجه من که شدن، سکوت خاصی بین شون حاکم شد ... مشخص بود اصلا در زمان مناسبی نرسیدم ... بی توجه راهم رو کشیدم و رفتم ... در حالی که یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شده بود ... .

    به مرور زمان، این حالت ها داشت زیاد می شد ... بالاخره یکی از بچه های نیجریه اومد سراغم و من رو کشید یه گوشه ...

    - کوین، باید در مورد یه موضوع جدی باهات صحبت کنم ... بچه ها از دست رفتارهای تو صداشون در اومده ... شاید تفاوت فرهنگی بین ما خیلی زیاده اما همه یه خانواده ایم ... این درست نیست که اینطوری برخورد می کنی ... .

    - مگه من چطور برخورد می کنم؟ ... .

    - همین رفتار سرد و بی تفاوت ... یه طوری برخورد می کنی انگار ...

    تازه متوجه منظورش شده بودم ... مشکل من، مشکل منه ... مشکل بقیه، مشکل اونهاست ... نه من توی کار کسی دخالت می کنم، نه دوست دارم کسی توی کار من دخالت کنه ... برای بقیه چه سودی داره که به کارهای من اهمیت میدن؟ ...


    من توی چنین شرایطی بزرگ شده بودم ... جایی که مشکل هر نفر، مشکل خودش بود ... کسی، کاری به کار دیگران نداشت ... اما حالا ... .

    یهو یاد هم اتاقیم افتادم ... چند باری در کانون اجتماع بچه ها دیده بودمش ... .


    - این کار درستی نیست که خودمون رو از جمع جدا کنیم ... مسلمان ها با هم برادرن و برادر حق نداره نسبت به برادرش بی تفاوت باشه ..

    پریدم وسط حرفش ... و لابد کانون تمام این حرف ها شخصی به نام هادیه ...




    با شنیدن اسم هادی، حالت چهره اش عوض شد ...



    قسمت چهل و سوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: بردگی فکری



    با شنیدن اسم هادی، حالت چهره اش عوض شد ...اصلا فکرش رو هم نمی کردم اینقدر بین بچه ها محبوب باشه ...

    - اینقدر راحت در مورد بقیه قضاوت نکن ... هادی کسی بود که بچه ها رو در برابر رفتارهای تو آروم می کرد ... من از سر دوستی و برادری این حرف ها رو بهت گفتم ... .


    اینها رو گفت و رفت ... من هنوز متعجب بودم ... شب، توی اتاق... مدام حواسم به رفتارهای هادی بود ... گاهی به خودم می گفتم ...حتما دفاعش از من به خاطر ترحم و دلسوزی بوده ... ولی چند دقیقه بعد می گفتم ... نه کوین، تو چنان جسور و محکم برخورد کردی که جایی برای ترحم و دلسوزی نگذاشته ... پس چرا از من دفاع کرده؟ ... هیچ جوابی برای رفتار هادی پیدا نمی کردم ...

    آبان 89 ... توی اتاق بچه های نیجریه، با هم درس می خوندیم ... یهو یکی از بچه ها از در وارد شد و به زبان خودشون یه چیزی به همه گفت ... با صورتی غرق شادی و شعف، چشم هاشون برق می زد ... حالت شون واقعا خاص شده بود ... با تعجب نگاه شون می کردم که یهو حواسشون بهم جمع شد ... و یکی با ذوق و خوشحالی فراوانی گفت ... برنامه دیدار رهبره ... قراره بریم رهبر رو ببینیم ...

    رهبر؟ ... ناخودآگاه و از فرط تعجب، پوزخندی زدم ... یعنی به خاطر چنین چیزی اینقدر خوشحال بودن؟ ... دیدن یه پیرمرد سفید؟ ... هنوز غرق تعجب شنیدن این خبر بودم ... طول کشید تا متوجه تغییر حالت اونها بشم ... با حالت خاصی بهم نگاه می کردن ...



    - چرا اینطوری می خندی؟ ...


    - خنده دار نیست؟ ... برای دیدن یه مرد سفید اینطور شادی می کنید و بالا و پایین می پرید؟ ...

    حالت چهره هاشون کاملا عوض شد ... سکوت و جو خاصی توی اتاق حاکم شده بود ...


    - مگه خودت نگفتی انگیزه ات از اومدن به ایران ... این بود که می خواستی مثل امام خمینی و رهبر بشی؟ ...

    - چرا... من گفتم ... اما دلیلی برای شادی نمی بینم ... ممکنه شخصی یه ماشین خیلی خاص داشته باشه که منم اون رو بخوام اما دلیل نمیشه خودش هم خاص باشه ... این حالت شما خطرناک تر از بردگیه ... شماها دچار بردگی فکری شدید ... و الا چرا باید برای دیدن یه آدم سفید که حتی هموطن شما نیست، اینطور شادی کنید؟ ...

    قسمت چهل و چهارم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: پیشانی بند



    قبل از اینکه فرصت کنم دوباره دهانم رو باز کنم ... یکی از بچه های نیجر زد توی گوشم ... و قبل از اینکه به خودم بیام حمله کرد سمتم و یقه ام رو گرفت ... .

    - یه بار دیگه دهنت رو باز کنی و چنین اهانتی بکنی ... مطمئن باش به این راحتی تموم نمیشه ... .


    خشم و عصبانیت توی صورتش موج می زد ... محکم توی چشم هاش نگاه کردم ...

    - اگر این بردگی فکری نیست پس چیه؟ ... روح و فکر تو دیگه به خودت تعلق نداره ... مگه اون آدم سفید کیه که به خاطرش با هم نژاد خودت اینطوری برخورد می کنی؟ ...



    بقیه جلو اومدن و قبل از اینکه اتفاق دیگه ای بیوفته، من رو از توی دست هاش بیرون کشیدن ... بهشون که نگاه می کردم همه شون عصبانی بودن ... باورم نمی شد ... واقعا می خواستم از اون حالت نجات شون بدم اما چی می تونستم بگم؟ ... هر چند، اون لحظات، زمان خوبی برای ادامه صحبت نبود ... همه شون مثل یه بمب در حال انفجار بودن ... اگر کوچک ترین حرفی می زدم واقعا منفجر می شدن ... وسایلم رو جمع کردم و از اتاق بیرون زدم ...

    این حالت فقط مال بچه های نیجریه نبود ... کل خوابگاه غرق شادی شده بود ... دیگه واقعا نمی تونستم درک کنم ... اول فکر می کردم، خوی بردگی توی سیاه پوست ها از بردگی جسمی به بردگی فکری تغییر کرده ... اما سفیدپوست ها چی؟ ... حتی هادی سر از پا نمی شناخت ... به حدی خوشحال بود که خنده از روی لب هاش نمی رفت ... و مدام زیر لب با خودش زمزمه می کرد ... .

    اون شب، احدی توی خوابگاه نخوابید ... همه رفتن حمام ... مرتب ترین لباس هاشون رو می پوشیدن و عطر می زدن ... چنان به خودشون می رسیدن که هرگز اونها رو اینطوری ندیده بودم ... هادی هم همین طور ... .

    ساعت 3 صبح بود ... لباس شیری رنگ و شلوار کتانی پوشید ... روی شونه هاش چفیه انداخت ... و یه پیشونی بند قرمز "یا حسین" هم به پیشونیش بست ... .

    من توی تخت دراز کشیده بودم و بهش نگاه می کردم ... اونقدر از رفتارهای همه متعجب بودم که کم کم داشتم به یه علامت سوال و علامت تعجب زنده تبدیل می شدم ... هم دلم می خواست برم و همه چیز رو از نزدیک ببینم ... هم از زمان حضور من در ایران، زمان زیادی نگذشته بود و اصلا زبان بلد نبودم ... .

    پتو رو کشیدم روی سرم و چشم هام رو بستم ... .


    قسمت چهل و پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: عطر خمینی



    پتو رو کشیدم روی سرم و چشم هام رو بستم ... اما نمی تونستم بخوابم ... فکرها و سوال ها رهام نمی کرد ... چرا اینقدر همه شون خوشحالن؟ ... چرا باید ملاقات با رهبر ایران براشون خوشحال کننده باشه؟ ... اونها که حتی نمی تونن از نزدیک، باهاش ملاقات کنن ... دیدن شخصی که تا این حد باهاشون فاصله سنی داره، چرا اینقدر براشون با ارزشه؟ ... و ...

    دیگه نتونستم طاقت بیارم ... سریع از جا بلند شدم و لباسم رو عوض کردم و خودم رو بهشون رسوندم ...

    ساعت حدود 6 صبح بود ... پشت درهای شبستان منتظر بودیم ... به شدت خوابم می اومد ... برعکس اونها که از شدت اشتیاق، خواب از سرشون پریده بود ... من می تونستم ایستاده بخوابم ... بالاخره درها باز شد ... ازدحام وحشتناکی بود ... .


    یهو وسط اون ازدحام دیدم هادی داره میاد سمت من ... اومد کنارم ایستاد و خیلی با احتیاط سعی می کرد مراقبم باشه تا کسی بهم برخورد نکنه ... نمی تونستم رفتارش رو درک کنم اما حیقیقتا خوشحال شدم ... بعد از این همه سال، هنوز دستم مشکل داشت و حساس بود ... و با کوچک ترین تکان و ضربه ای به شدت درد می گرفت ... .


    ساعت 8 گذشته بود که بالاخره موفق شدیم وارد شبستان بشیم ... خسته، کلافه و بی حوصله شده بودم ... به شدت خودم رو سرزنش می کردم ... آخه چرا اومدی؟... این چه حماقتی بود؟ ... تو که حتی نمی فهمی چی میگن، چی رو می خواستی کشف کنی و بفهمی؟ ...

    بچه ها یه لحظه آرام و قرار نداشتن ... مدام شعر می خوندن ... شعار می دادن ... دیدن شون توی اون حالت واقعا عجیب بود ... اما اوج تعجب، زمان دیگه ای بود ... .

    حدود ساعت 10 ... آقای خامنه ای وارد شد ... جمعیت از جا کنده شد ... همه به پهنای صورت اشک می ریختن و یک صدا شعار می دادن ... من هیچی نمی فهمیدم ... فقط به هادی نگاه می کردم ... صورت و چهره هادی، مثل پیشونی بندش قرمز شده بود ... .


    کم کم، فضا آرام تر شد ... به حدی کنجکاو شده بودم که قدرت کنترلش رو نداشتم ... به اطرافم نگاه کردم ... غیر از هادی، هیچ کدوم رو نمی شناختم ... با تمام وجود می خواستم یه نفر، شعارها و حرف های بچه ها رو برام ترجمه کنه ... .

    خیلی آروم سر چرخوندم و به انگلیسی از بچه ها سوال کردم ... چی می گفتید؟ ... چه شعاری می دادید؟ ... اما هیچ کدوم انگلیسی بلد نبود یا توی اون شلوغی و التهاب، صدای من رو نمی شنید ...

    یهو هادی، خودش رو کشید کنارم ... این همه لشگر آماده به عشق رهبر آماده...صل علی محمد، عطر خمینی آمد ... ای رهبر آزاده، آماده ایم آماده ... خونی که در رگ ماست ... هدیه به رهبر ماست ...


    قسمت چهل و ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: فرزندان اسلام



    جملات و شعارهایی رو که می شنیدم باور نمی کردم ... اونها دروغگو نبودن ... غرق در حیرت، چشم از روی هادی چرخوندم و به رهبر ایران نگاه کردم ... چرا اونها می خوان جانشون رو به خاطر تو فدا کنن؟ ... هیچ کدوم شون که ایرانی نیستن ... تو با اونها چه کار کردی که اینطور به خاطرت اشک می ریزن؟ ... .

    چنان غرق در شوک و حیرت بودم که همه چیز رو فراموش کردم ... حتی اینکه با هادی به شدت مشکل داشتم ... تمام مدت سخنرانی، حرف ها رو خیلی آروم کنار گوشم ترجمه می کرد و من دقیق گوش می کردم ... مجذوب تک تک اون کلمات شده بودم ... اون مرد، نه تنها رهبر اندیشه ها و تفکر بود بلکه روح تک تک اونها رو رهبری می کرد ... سفید و سیاه ... از شرقی ترین کشورحاضر تا طلبه های امریکایی و کانادایی ...

    محو جملات بودم که ناگهان بغض گلوی هادی رو گرفت ... نه تنها هادی ... بغض همه شکست ... اشک و ناله فضای سالن رو پر کرد ... همه شون به شدت گریه می کردن ... چرخیدم سمت هادی ... چشم هاش رو با دستش گرفته بود و اشک می ریخت ... چند لحظه فقط نگاهش کردم ... از شدت تعجب و کنجکاوی، داشت جانم از بدنم خارج می شد... فضا، فضای دیگه ای بود ... چقدر گذشت؟ نمی دونم ... .

    هنوز چشم هاش خیس از اشک بود ... مثل سربندش سرخ شده بود ... صورت خیس و گر گرفته اش رو جلو آورد ...


    - طلاب و فضلای غیرایرانی بدانند که آنها در ایران اسلامی غریبه نیستند ... شما حتی مهمان هم نیستند ... بلکه صاحب خانه هستید ... شما فرزندان عزیز من هستید ... .




    دوباره بغض راه گلوش رو سد کرد ... بقیه هنوز به خودشون نیومده بودن ... سرم رو چرخوندم سمت جایگاه ... فقط به رهبر ایران نگاه می کردم ... من توی کشور خودم از نظر دولت، یه آشغالم که حق زندگی ندارم ... و تو کشورت رو با ما تقسیم می کنی؟... اصلا چرا باید کشور تو برای اینها مهم باشه که اینطور به خاطرش اشک بریزن؟ ... .


    من هرگز برای کشورم گریه نکرده بودم ... من هرگز برای هیچ سیاستمداری اشک نریخته بودم... و هرگز چنین صحنه هایی رو ندیده بودم ... من سیاستمدارهایی رو دیده بودم که قدرت تحریک و ایجاد هیجان در جمع رو داشتن ... اما من پایه تحصیلیم فلسفه و علوم سیاسی بود و به خوبی می دونستم ... این حالت، جو زدگی یا هیجان نبود ...

    فقط بهش نگاه می کردم ... یا تو فراتر از چیزی هستی که فکر می کردم ... یا چیزی داری که فراتر از داشته های هر سیاستمداریه ... چیزی که من باید پیداش کنم ... اونم هر چه سریع تر ... .


    قسمت چهل و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: کانون شرارت



    دوره زبان فارسی تموم شد ... ولی برای همه ما تازه واردها خوندن متن ها کار راحتی نبود ...بقیه پا به پای برنامه های آموزشی پیش می رفتن اما قضیه برای من فرق می کرد ... .

    سوالاتی که روز دیدار، توی ذهنم شکل گرفته بود ... امانم رو بریده بود و رهام نمی کرد ... باید می فهمیدم ... اصلا من به خاطر همین اومده بودم ... .

    شروع به مطالعه کردم ... هر مطلبی که پیرامون حکومت و رهبری جامعه دینی نوشته شده بود رو می خوندم ... گاهی خوندن یک صفحه کتاب به زبان فارسی ... یک ظهر تا شب طول می کشید ... گاهی حتی شام نمی خوردم تا خوابم نبره و بتونم شب رو تا طلوع، مطالعه کنم ... .

    و این نتیجه ای بود که پیدا کردم ... حکومت زمین به خدا تعلق داره ... و پیامبر و اهل بیتش، واسطه زمین و آسمان ... و ریسمان الهی هستن ... و در زمان غیبت آخرین امام ... حکومت در دست فقیه جامع الشرایط، امانته ... .

    حکومت الهی ... امت واحد ... مبارزه با استعمار، استکبار، سرمایه داری ... مبارزه با برده داری ... تلاش در جهت تحقق عدالت ...و ... همه اینها مفاهیم منطقی، سیاسی و حکومتی بود ... مفاهیمی که به راحتی می تونستم درک شون کنم... اما نکته دیگه ای هم بود ... عشق به خدا... عشق به پیامبر و اهل بیت رسول الله ...

    عشق از دید ما، ارتباط دو جنس بود ... و این مفهوم برام قابل فهم نبود ... اما موضوع ساده ای نبود که بشه از کنارش رد شد ... مرگ و کشته شدن در راه هدف، یه تفکر پذیرفته شده است ... انسان هایی هم بودند که به خاطر نجات همسر یا فرزند، جون شون رو از دست دادن ... اما عشق به خدا؟ ... و عجیب تر، ماجرای کربلا ...

    چه چیزی می تونست خطرناک تر از مردمی باشه که مفهوم عشق به خدا در بین اونهاست ... و به راحتی حاضرن جانشون رو در راه اون بدن... .

    خودشون رو یک امت واحد می دونن ... و هیچ مرزی برای این اعتقاد و فدای جان، وجود نداره ... .

    تازه می تونستم علت مبارزه حکومت های سرمایه داری رو با اسلام بفهمم ... و اینکه چرا همه شون با هم ایران رو هدف گرفته بودن ... شیوع این تفکر در بین جامعه غرب ... به معنای مرگ و نابودی اونها بود ... .

    مردمی که مرزهای فکری از بین اونها برداشته بشه ... و در قلب کشوری که متولد شده اند ... قلب خودشون برای جای دیگه ای ... و به فرمان شخص دیگه ای در تپش باشه ... .

    برای اونها، ایران تنها ... هیچ ترسی نداشت ... تفکر در حال شیوع، بمب زمان داری بود که ... برای نابودی اونها لحظه شماری می کرد ... .

    جواب ها راحت تر از چیزی بود که حدس می زدم ... حالا به خوبی می تونستم همه چیز رو ببینم ... حتی قدم های بعدی حکومت های سرمایه داری رو حدس بزنم ...


    وحشت بی پایان دنیای سرمایه داری و استعمارگر ... از اسلام ... و از حکومت ایران ... .



    قسمت چهل و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: صرف ساده


    تابستان سال 90 از راه رسید ... اکثر بچه ها به کشورهاشون برگشتن ... عده کمی هم توی خوابگاه موندن ... من و هادی هم جزء همین عده کم بودیم ... .

    قصد داشتم کل تابستان فقط عربی بخونم ... درس عربی واقعا برام سخت بود ... من توی هفت سالگی به راحتی می تونستم به زبان انگلیسی و زبان بومی ها صحبت کنم ... زبان فارسی رو به خوبی یاد گرفته بودم و صحبت می کردم اما عربی ... نمی دونم چرا اینقدر برام سخت شده بود ...


    هادی داشت نماز می خوند و من همچنان با کتاب عربی کلنجار می رفتم ... در فرهنگ زندگی من، نفر دوم بودن هیچ جایگاهی نداشت ... هر چه بیشتر تلاش می کردم، بیشتر شکست می خوردم ... واقعا خسته شده بودم ... صرف ساده رو پرت کردم و روی تخت ولو شدم ... سر چرخوندم، کتاب از خطی که خودم مشخص کرده بودم، رد شده بود ... گفتم ولش کن، وقتی توی اتاق نبود میرم برش می دارم ... و غرق افکار مختلف، چشم هام رو بستم ... .

    نمازش تموم شد ... تحرکش سمت دیگه اتاق، حواسم رو به خودش جلب کرد ... فکر کرد خوابم ... کتابم رو از روی زمین برداشت و ورق زد ... اصلا تکان نخوردم ... چند لحظه بهش نگاه کرد و گذاشت این طرف خط ... اونقدر این مدت، رفتارهای عجیب دیده بودم که دیگه از دیدن یه رفتار عجیب، تعجب نمی کردم ...

    چند روز از ماجرا گذشت ... بعد از خوردن شام برگشتم توی اتاق که دیدم یه دفتر روی تخت منه ... بازش که کردم ... آموزش قواعد عربی به زبان انگلیسی بود ... تمام مطالب رو با نکات ریز و تفاوت هاش برام توضیح داده بود ... جملات عربی و مثال ها رو نوشته بود و کامل شرح داده بود ... اول تعجب کردم اما بلافاصله به یاد هادی افتادم ... یعنی دلش به حال من سوخته؟ ... یا شاید ... به شدت عصبانی شده بودم ... این افکار مثل خوره، آرامش رو ازم گرفت ... .

    در رو باز کرد و اومد داخل ... تا چشمم بهش افتاد، دفتر رو پرت کردم سمتش ... کی از تو کمک خواسته بود که دخالت کردی؟ ... فکر کردی من یه آدم بدبختم که به کمکت احتیاج دارم؟ ... .

    توی شوک بود ... سریع به خودش اومد ... از حالتش مشخص بود خیلی ناراحت شده ... خودم رو برای یه درگیری حسابی آماده کرده بودم که ... خم شد و دفتر رو از روی زمین برداشت ... .

    - قصد بی احترامی نداشتم ... اگر رفتارم باعث سوء تفاهم شده، عذرمی خوام ... .

    و خیلی عادی رفت سمت خودش ...

  14. #14
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب هفتم و هشت قسمت بعدی

    قسمت چهل و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من نفوذی


    به شدت جا خوردم ... من برای یه دعوای حسابی آماده شده بودم ... ولی این رفتار هادی تمام معادلات ذهنی من رو بهم ریخت ... مشخص بود خیلی ناراحت شده اما به جای هر واکنشی فقط ازم عذرخواهی کرد ... .

    اون شب اصلا خوابم نبرد ... نیمه هشیار توی جای خودم دراز کشیده بودم که نیمه شب از جاش بلند شد ... رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت ... سجاده اش رو باز کرد و مشغول نمار شد ... می دونستم نماز صبح دو رکعت بیشتر نیست ... اما اون مدام، دو رکعت، دو رکعت ... پشت سر هم نماز می خوند ... من همون طور دراز کشیده بهش نگاه می کردم ... حالت عجیبی داشت ... نماز آخر، یه رکعت اما طولانی بود ... و اون خیلی آروم، بین نماز گریه می کرد ... .

    من شاید حدود یه سالی می شد که مسلمان شده بودم ... اما مسلمانی من فقط اسمی بود ... هرگز نماز نخونده بودم... توی مراسم عبادی و مذهبی مسلمان ها شرکت نکرده بودم ... و فقط روی هدف خودم تمرکز کرده بودم ... .


    اما اون شب، برای اولین بار توجهم جلب شده بود ... نمی فهمیدم چرا هادی، اون طور گریه می کنه ... اون حالت، حس عجیبی داشت ... حسی که من قادر به درک کردنش نبودم ... .

    از اون شب ... ناخودآگاه، هادی در کانون توجهم قرار گرفته بود ... هر طرف که می رفت ... یا هر رفتاری که می کرد ... به شدت کنجکاوی من تحریک می شد ...

    از پله ها می اومدم پایین ... می خواستم وارد حیاط بشم که متوجه حرف چند نفر از بچه ها شدم ... داشتن در مورد من با هادی حرف می زدن ... برای اولین بار دلم می خواست سر در بیارم دارن در مورد من به هادی چی میگن؟... .

    همون گوشه راهرو و توی زاویه ایستادم ... طوری که من رو نبینن ... و گوش هام رو تیز کردم ...


    - اصلا معلوم نیست این آدم کیه ... نه اهل نماز و روزه است... نه اخلاق و منشش مثل مسلمان هاست ... حتی رفتارش شبیه یه آدم عادی نیست ... باور کن اگر یه ذره اهل تظاهر بود یا خودش رو بین بچه ها جا می کرد ... می گفتم نفوذیه، اومده ببینه ایران چه خبره ... هر چند همین رفتارهاش هم بدجور ...

    هر کدوم یه چیزی می گفتن و حرفی می زدن ... و هادی فقط با چهره ای گرفته ... سرش رو پایین انداخته بود ...

    قسمت پنجاه داستان دنباله دار سرزمین زیبای من جاسوس استرالیا


    حالت و سکوت هادی روی اونها هم تاثیر گذاشت ...

    - این حرف ها غیبته ... کمتر گوشت برادرتون رو بخورید ...

    - غیبت چیه؟ ... اگر نفوذی باشه چی؟ ... کم از این آدم ها با اسم ها و عناوین مختلف ... خودشون رو جا کردن اینجا ... یا خواستن واردش بشن؟ ... کم از اینها وارد سیستم حوزه شدن و بقیه رو به انحراف کشیدن؟ ...

    سرش رو بالا آورد ... اگر نفوذی باشه غیبت نیست ... اما مطمئن باشید اگر سر سوزنی بهش شک کرده بودم ... خیلی جلوتر از اینکه صدای شما در بیاد اطلاع داده بودم ... اینکه شما هم نگران هستید جای شکر داره ... مثل شما، ایران برای منم خیلی مهمه ... من احساس همه تون رو درک می کنم ولی می تونم قسم بخورم ... کوین چنین آدمی نیست... .

    چهره هاشون هنوز گرفته بود اما مشخص بود دارن حرف هادی رو توی ذهن شون بالا و پایین می کنن ... هر چند دیگه می فهمیدم چرا برای این جماعت غیرایرانی... اینقدر ایران و جاسوس نبودن من مهمه... اما باز هم درک کردن حسی که در قلب هاشون داشتن ... و امت واحد بودنشون برام سخت بود ... .

    - در مورد بقیه مسائلی هم که گفتید ... باید شرایط شخص مقابل رو در نظر بگیرید ... این جوان، تازه یه ساله مسلمان شده ... شرایط فکری و ذهنیش، شرایط و فرهنگی که توش زندگی کرده ... باید به اینها هم نگاه کنبد ... شما با اخلاق اسلامی باهاش برخورد کنید... من و شما موظفیم با رفتارو عمل و حرف مون به شیوه صحیح تبلیغ کنیم ... بقیه اش با خداست ...

    حرف های هادی برام عجیب بود ... چطور می تونست حس و زجر من رو درک کنه؟ ... این حرف ها همه اش شعار بود ... اون یه پسر سفید و بور بود ... از تک تک وسایلش مشخص بود، هرگز طعم فقر رو نچشیده ... در حالی که من با کار توی مزرعه بزرگ شده بودم ... روز و شب، کارگری کرده بودم تا خرج تحصیل و زندگیم رو بدم ...


    هر چند مطمئن بودم، اون توان درک زجری که کشیدم رو نداره ... اما این برخوردش باعث شد برای یه سفید پوست احترام قائل بشم ... اون سعی داشت من رو درک کنه ... و احساس و فکرش نسبت به من تحقیر و کوچیک کردنم نبود... .

    چند روز گذشت ... من دوباره داشتم عربی می خوندم ... حالا که نظر و فکر هادی رو فهمیده بودم ... به شدت از اینکه دفتر رو بهش برگردونده بودم متاسف شدم ... بدتر از همه، با اون شیوه ای که بهش پس داده بودم ... برام سخت بود برم و دفتر رو ازش بگیرم ...

    داشت سمت خودش اصول می خوند ... منم زیرچشمی بهش نگاه می کردم که ... یهو متوجه نگاه من شد و سرش رو آورد بالا ... .


    قسمت پنجاه و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من غرور



    زیرچشمی داشتم بهش نگاه می کردم و توی ذهن خودم کلنجار می رفتم تا یه راه حلی پیدا کنم ... که یهو متوجه نگاه من شد و سرش رو آورد بالا ... مکث کوتاهی کرد ... مشکلی پیش اومده؟ ...

    بدجور هول شدم و گفتم نه ... و همزمان سرم رو در رد سوالش تکان دادم ... اعصابم خورد شده بود ... لعنت به تو کوین ... بهترین فرصت بود ... چرا مثل آدم بهش نگفتی؟ ... داشتم به خودم فحش می دادم که پرید وسط افکارم ...

    - منم اوایل خیلی با عربی مشکل داشتم ... خندید ... فارسی یاد گرفتن خیلی راحت تر بود ...

    - نخند ... سفیدها که بهم لبخند می زنن خوشم نمیاد ... هیچ سفیدی بدون طمع، خوش برخوردی نمی کنه ...

    جا خورد ولی سریع خنده اش رو جمع کرد ... سرش رو انداخت پایین ... چند لحظه در سکوت مطلق گذشت ...

    - اگر توی درسی به کمک احتیاج داشتی ... باعث افتخار منه اگر ازم بپرسی ...


    - افتخار؟ ... یعنی از کمک کردن به بقیه خوشحال میشی؟... منتظر جوابش نشدم ... پوزخندی زدم و گفتم ... هر چند ... چرا نباید خوشحال بشی؟ ... اونها توی مشکل گیر کردن و تو مثل یه ابرقهرمان به کمک شون میری ... اونی که به خاطر ضعفش تحقیر میشه، تو نیستی ... طرف مقابله ...

    - مایه افتخاره منه که به یکی از بنده های خدا خدمت کنم...

    همون طور که سرش پایین بود، این جمله رو گفت و دوباره مشغول کتاب خوندن شد ... ولی معلوم بود حواسش جای دیگه است ... به چی فکر می کرد؛ نمی دونم ... اما من چند دقیقه بعد شروع کردم به خودم فحش دادن ... و خودم رو سرزنش می کردم که چطور چنین موقعیت خوبی رو به خاطر یه لحظه غرور احمقانه از دست داده بودم ... می تونستم بدون کوچیک کردن خودم ... دوباره دفتر رو ازش بگیرم ... اما ...

    همین طور که می گذشت، لحظه به لحظه اعصابم خوردتر می شد ... اونقدر که اصلا حواسم نبود و فحش آخر رو بلند... به زبون آوردم ...

    - لعنت به توی احمق ...


    سرش رو آورد بالا و با تعجب بهم خیره شد ... با دست بهش اشاره کردم و گفتم ... با تو نبودم ... و بلند شدم از اتاق زدم بیرون ... .


    قسمت پنجاه و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من شرم


    تابستان تموم شد ... بچه ها تقریبا برگشته بودن ... به زودی سال تحصیلی جدید شروع می شد ... و من هنوز با عربی گلاویز بودم ... تنها پیشرفت من، معدود جملاتی بود که بین من و هادی رد و بدل شده بود ... و ناخواسته سکوت بین ما شکست ...


    توی تمام درس ها کارم خوب بود ... هر چند درس خوندن به یه زبان دیگه ... و با اصطلاحات زیاد، سخت بود ... اما مثل عربی نبود ... رسما توش به بن بست رسیده بودم ... دیگه فایده نداشت ... دلم رو زدم به دریا و رفتم سراغ هادی ... .

    - اون دفتری که اون دفعه بهم دادی ...

    نگذاشت جمله ام تموم شه ... سریع از جاش بلند شد ... صبر کن الان میارم ... بدون اینکه چیزی بگه در یک چشم به هم زدن، دفتر رو بهم داد ... عذاب وجدان گرفتم اما نتونستم ازش تشکر یا عذرخواهی کنم ... دفتر رو گرفتم و رفتم ...

    واقعا کمک بزرگی بود اما کلی سوال جدید برام پیش اومد ... دیگه هیچ چاره ای نداشتم ... .

    داشت قلمش رو می تراشید ... یکی از تفریحاتش خطاطی بود ... من با سبک های خطاطی ایرانی آشنا نبودم اما شنیده بودم می تونه به تمام سبک ها بنویسه ... یه کم زیر چشمی بهش نگاه کردم ... عزمم رو جزم کردم ... از جا بلند شدم و از خط رفتم اون طرف ... با تعجب سرش رو آورد بالا و بهم نگاه کرد ... نگاهش خیلی خاص شده بود ... .

    - من جزوه رو خوندم ... ولی کلی سوال دارم ... مکث کوتاهی کردم ... مگه نگفتی کمک به دیگران مایه افتخار توئه؟ ...

    خنده اش گرفت اما سریع جمعش کرد ... دستی به صورتش کشید ... و وسایل خطاطی رو کنار گذاشت ... شرمنده، خنده ام ناخودآگاه بود ...

    با دقت و جدیت به سوال هام جواب می داد ... تمرین ها رو نگاه می کرد و اشتباهاتم رو تصحیح می کرد ... تدرسیش عالی بود ... ولی هر لحظه ای که می گذشت واقعا برام سخت بود ... شدید احساس حقارت می کردم ... حقارتی که این بار مسئولش خودم بودم ... من از خودم خجالت می کشیدم ... و از رفتاری که در گذشته با هادی داشتم ... .



    قسمت پنجاه و سوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من دنیای بدون مرز



    کم کم داشتم فراموش می کردم ... خطی رو که خودم وسط اتاق کشیدم از بین رفته بود ... رفتار هادی، اون خط رو از توی سرم پاک کرد ... .




    هر چه می گذشت، احساس صمیمیت در وجود من شکل می گرفت ... اون صبورانه با من برخورد می کرد ... با بزرگواری اشتباهاتم رو ندید می گرفت ... و با همه متواضع بود ... حالا می تونستم بین مفهوم صبور بودن با زجر کشیدن و تحمل کردن ... تفاوت قائل بشم ... مفاهیمی چون بزرگواری و تواضع برام جدید و غریب بود ... برای همین بارها اونها رو با ترحم اشتباه گرفته بودم ... سدهایی که زندگی گذشته ام در من ساخته بود، یکی یکی می شکست ... و در میان مخروبه درون من ... داشت دنیای جدیدی شکل می گرفت ...

    با گذر زمان، حسرت درون من بیشتر می شد ... این بار، نه حسرتی به خاطر دردها و کمبودها ... این حس که ای کاش، از اول در چنین فرهنگ و شرایطی زندگی کرده بودم ... این حس غریب صمیمیت ...

    دوستی من با هادی، داشت من رو وارد دنیای جدیدی از مفاهیم می کرد ... اون کتاب های مختلفی به زبان فارسی بهم می داد ... خنده دار ترین و عجیب ترین بخش، زمانی بود که بهم کتاب داستان داد ... داستان های کوتاه اسلامی ... و بعد از اون، سرگذشت شهدا ... من، کاملا با مفهوم شهادت بیگانه بودم اما توی اون سرگذشت ها می تونستم بفهمم ... چرا بعد از قرن ها، هنوز عاشورا بین مسلمان ها زنده است ... و علت وحشت دنیای سرمایه داری رو بهتر درک می کردم ...

    کار به جایی رسیده بود که تمام کارهای هادی برام جالب شده بود ... و ناخودآگاه داشتم ازش تقلید می کردم ... تغییر رفتار من شروع شد ... تغییری که باعث شد بچه ها دوباره بیان سمتم و کم کم دورم رو بگیرن ... اول از همه بچه های افغانستان، من رو پذیرفتن ... هر چند، هنوز نقص زیادی داشتم ... تا اینکه ... آخرین مرز بین ما هم، اون روز شکست ... .

    هادی کلا آدم خوش خوراکی بود ... اون روز هم دیرتر از همه برای غذا رسید ... غذا هم قرمه سبزی ... وسط روز چیزی خورده بودم و اشتهای چندانی نداشتم ...

    هادی در مدتی که من نصف غذام رو بخورم، غذاش تموم شده بود ... یه نگاهی به من که داشتم بساط غذام رو جمع می کردم انداخت ... و در حالی که چشم هاش برق می زد گفت ... بقیه اش رو نمی خوری؟ ... سری تکان دادم و گفتم ... نه ... برق چشم هاش بیشتر شد ... من بخورم؟ ... بدجور تعجب کردم ... مثل برق گرفته ها سری تکان دادم ... اشکالی نداره ولی ... .

    با خوشحالی ظرف رو برداشت و شروع به خوردن کرد ... من مبهوت بهش نگاه می کردم ... در گذشته اگر فقط دستم به ظرف غذای یه سفید پوست می خورد ... چنان با من برخورد می کرد که انگار آشغال بهش خورده ... حتی یه بار ... یکی شون برای اعتراض، کل غذاش رو پاشید توی صورتم ... حالا هادی داشت، ته مونده غذای من رو می خورد ... .


    قسمت پنجاه و چهار داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: رسم بندگی


    حال عجیبی داشتم ... حسی که قابل وصف نبود ... چیزی درون من شکسته شده بود ... از درون می سوختم ... روحم درد می کرد ... و اشک بی اختیار از چشم هام پایین می اومد ... .

    تمام سال های زندگیم از جلوی چشمم عبور می کرد ... تمام باورهام نسبت به دنیا و انسان هایی که توش زندگی می کردن فروریخته بود ... احساس سرگشتگی عجیبی داشتم ...تمام عمر از درون حس حقارت می کردم ... هر چه این حس و تنفرم از رنگ پوستم بیشتر می شد ... از دنیا و انسان هایی که توی اون زندگی می کردن ... بیشتر متنفر می شدم ... .

    هر چه این حس حقارت بیشتر می شد ... بیشتر دلم می خواست به همه ثابت کنم ... من از همه شما بهتر و برترم ... اما به یک باره این حس در من شکست... برای اولین بار ... قلبم به روی خدا باز شد ...برای اولین بار ... حس می کردم منم یک انسانم ...برای اولین بار ... دیگه هیچ رنگی رو حس نمی کردم ... وجودم رنگ خدا گرفته بود ...


    یه گوشه خلوت پیدا کردم ... ساعت ها ... بی اختیار گریه می کردم ... از عمق وجودم خدا رو حس کرده بودم ... .

    شب ... بلند شدم و وضو گرفتم ... در حالی که کنترلی در برابر اشک هام نداشتم ... به رسم بندگی ... سرم رو پایین انداختم ... و رفتم توی صف نماز ایستادم ... بچه ها همه از دیدن من، جا خوردن ... اون نماز ... اولین نماز من بود ...


    برای من، دیگه بندگی، بردگی نبود ... من با قلبم خدا رو پذیرفتم ... قلبی که عمری حس حقارت می کرد ... خدا به اون ارزش بخشیده بود ... اون رو بزرگ کرده بود ... اون رو برابرکرده بود ... و در یک صف قرار داده بود ...حالا دیگه از خم کردن سرم خجالت نمی کشیدم ...


    بندگی و تعظیم کردن ... شرم آور نبود ... من بزرگ شده بودم ... همون طور که هادی در قلب من بزرگ شده بود ...


    قسمت پنجاه و پنج داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: گرمای عشق


    رفتم توی صف نماز ایستادم ... همه بچه ها با تعجب بهم نگاه می کردن ... بی توجه به همه شون ... اولین نماز من شروع شد ... .

    از لحظه ای که دستم رو به آسمان بلند کردم ... روی گوشم گذاشتم ... و الله اکبر گفتم ... دوباره اشک مثل سیلابی از چشمم فرو ریخت ... اولین رکوع من ... و اولین سجده های من ... .

    نماز به سلام رسید ...الله اکبر ... الله اکبر ... الله اکبر... با هر الله اکبر ... قلبم آرام می شد ... با هر الله اکبر ... وجودم سکوت عمیقی می کرد ... .

    آرامش عجیبی بر قلبم حاکم شده بود ... چنان قدرتی رو احساس می کردم ... که هرگز، تجربه اش نکرده بودم ... بی اختیار رفتم سجده ... بی توجه به همه ... در سکوت و آرامش قلبم ... اشک می ریختم ... از درون احساس عزت و قدرت می کردم ... .

    با صدای اقامه امام جماعت به خودم اومدم ... سر از سجده که برداشتم ... دست آشنایی به سمتم بلند شد ... قبول باشه ...

    تازه متوجه هادی شدم ... تمام مدت کنار من بود ... اونم چشم هاش مثل من سرخ شده بود... لبخند شیرینی تمام صورتم رو پر کرد ... دستم رو به سمتش بلند کردم و دستش رو گرفتم ... دستش رو بلند کرد ... بوسید و به پیشانیش زد... .

    امام جماعت ... الله اکبر گفت ... و نماز عشاء شروع شد ...

    اون شب تا صبح خوابم نبرد ... حس گرمای عجیبی قلب و وجودم رو پر کرده بود ... آرامشی که هرگز تجربه نکرده بودم ... حس می کردم بین من و خدا ... یه پرده نازک انداختن ... فقط کافیه دستم رو بلند کنم و اون رو کنار بزنم ...

    حس آرامش، وجودم رو پر کرد ... تمام زخم های درونم آرام گرفته بود ... و رفتار و زندگیم رو تحت شعاع خودش قرار داد ...

    تازه مفهوم خیلی از حرف ها رو می فهمیدم ... حرف هایی که به همه شون پوزخند زده بودم ... خدا رو میشه با عقل ثابت کرد ... اما با عقل نمیشه درک کرد و شناخت ... در وادی معرفت، عقل ها سرگردانند ...

    تازه مفهوم عشق و محبت به خدا رو درک می کردم ... دیگه مسلمان ها و اشک هاشون برای خدا، پیامبر و اهل بیت برام عجیب نبود ... این حس محبت در وجود من هم شکل گرفته بود و داشت شدت پیدا می کرد ...

    من با عقل دنبال اسلام اومده بودم ... با عقل، برتری و نیاز مردم رو به تفکرات اسلام و قرآن، سنجیده بودم ... اما این عقل ... با وجود تمام شناخت دقیقی که بهم داده بود ... یک سال و نیم، بین من و حقیقت ایستاد ... و من فهمیدم ... فهمیدم که با عقل باید مسیر صحیح رو به مردم نشون داد... اما تبعیت و قرار گرفتن در این مسیر، کار عقل نیست ... چه بسیار افرادی که با عقل شون به شناخت حقیقت رسیدند ... ولی نفس و درون شون مانع از پذیرش حقیقت شد ... .

    به رسم استاد و شاگردی ... دو زانو نشستم جلوی هادی و ازش خواستم استادم بشه ... هادی بدجور خجالت کشید ...

    - چی کار می کنی کوین؟ ... اینطوری نکن ...

    - بهم یاد بده هادی ... مسلمان بودن و بنده بودن رو بهم یاد بده ... توهم مثل من تازه مسلمان بودی اما حتی اساتید تو رو تحسین می کنن ... استاد من باش ...


    قسمت پنجاه وشش داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: اسم کربلایی من


    خیلی خجالت کشید ... سرش رو انداخت پایین ... من چیزی بلد نیستم ... فقط سعی کردم به چیزهایی که یاد گرفتم عمل کنم ... .

    بلند شد و از توی وسایلش یه دفترچه در آورد ... نشست کنارم ...

    - من این روش رو بعد از خوندن چهل حدیث امام خمینی پیدا کردم ... .

    دفترش سه بخش بود ... اول، کمبودها، نواقص و اشتباهاتی که باید اصلاح می شد ... دوم، خصلت ها و نکات مثبتی که باید ایجاد می شد ... سوم، بررسی علل و موانعی که مانع اون برای رسیدن به اونها می شد ... به طور خلاصه ... بخش اول، نقد خودش بود ... دومی، برنامه اصلاحی ... و سومی، نقد عملکردش ... .

    - من هر نکته اخلاقی ای رو که توی احادیث بهش برخوردم ... یا توی رفتار دیگران دیدم رو یادداشت کردم ... و چهله گرفتم... اوایل سخته و مانع زیادی ایجاد میشه ... اما به مرور این چهله گرفتن ها عادی شد ... فقط نباید از شکست بترسی...

    خندیدم ... من مرد روزهای سختم ... از انجام کارهای سخت نمی ترسم ...

    چند لحظه با لبخند بهم نگاه کرد ... خنده ام گرفت ... چی شده؟ ... چرا اینطوری بهم نگاه می کنی؟ ...

    دوباره خندید ... حیف این لبخند نبود، همیشه غضب کرده بودی؟ ... همیشه بخند ... و زد روی شونه ام و بلند شد ... .

    یهو یه چیزی به ذهنم رسید ... هادی، تو از کی اسمت رو عوض کردی؟ ... منم یه اسم اسلامی می خوام ... .

    حالتش عجیب شد ... تا حالا اونطوری ندیده بودمش ... بدون اینکه جواب سوال اولم رو بده ... یهو خندید و گفت ... یه اسم عالی برات سراغ دارم ... امیدوارم خوشت بیاد ... .

    حسابی کنجکاویم تحریک شد ... هم اینکه چرا جواب سوالم رو نداد و حالت چهره اش اونطوری شد ... هم سر اسم ... .

    - پیشنهادت چیه؟ ...

    - جون ... [حرف ج را با فتحه بخوانید]

    - جون؟ ... من تا حالا چنین اسمی رو بین بچه ها نشنیده بودم ... .

    - اسم غلام سیاه پوست امام حسینه ... این غلام، بدن بدبویی داشته و به خاطر همین همیشه خجالت می کشیده ... و همه مسخره اش می کردن ... توی صحرای کربلا ... وقتی امام حسین، اون رو آزاد می کنه و بهش میگه می تونی بری ... به خاطر عشقش به امام، حاضر به ترک اونجا نمیشه ... و میگه ... به خدا سوگند، از شما جدا نمیشم تا اینکه خون سیاهم با خون شما، در آمیزه و پیوند بخوره ... امام هم در حقش دعا می کنن ... الان هم یکی از 72 تن شهید کربلاست... تو وجه اشتراک زیادی با جون داری ... .

    سرم رو انداختم پایین ... هم سیاهم ... هم مفهوم فامیلم میشه راسو ... .

    - ناراحت شدی؟ ... .

    سرم رو آوردم بالا ... چشم هاش نگران شده بود ... نه ... اتفاقا برای اولین بار خوشحالم ... از اینکه یه عمر همه راسو و بدبو صدام کردن ..

  15. #15
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    شما دوستان رهپویانی که گل سرسبد هستید را نمی گم خودم می گم وخجالت میکشم از مسلمانیم که فقط شناسنامه هستیم

  16. #16
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب هشتم و هشت قسمت بعدی

    قسمت پنجاه وهفت داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: والسابقون




    با تمام وجود برای شناخت اسلام تلاش می کردم ... می خواستم اسلام رو با همه ابعادش بشناسم ... یه دفتر برداشتم ... و مثل هادی شروع کردم به حلاجی خودم ...

    هر کلاس و جلسه ای که گیرم می اومد می رفتم ... تمام مطالب اخلاقی و عقیدتی و ... همه رو از هم جدا می کردم و مرتب می کردم ... شب ها هم از هادی می خواستم برام حرف بزنه ... و هر

    چیزی که از اخلاق و معارف بلده بهم یاد بده ... هادی به شدت از رفتار و منش اهل بیت الگو برداری کرده بود ... و استاد عملی سیره شده بود ... هر چند خودش متواضعانه لقب استاد رو قبول

    نمی کرد ... .


    کم کم رقابت شیرینی هم بین ما شروع شد ... والسابقون شده بودیم ... به قول هادی، آدم زرنگ کسیه که در کسب رضای خدا از بقیه سبقت می گیره ... منم برای ورود به این رقابت ... پا

    گذاشتم جای پاش ... سر جمع کردن و پهن کردن سفره ... شستن ظرف ها ... کمک به بقیه ... تمییز کردن اتاق ... و ... .


    خوبی همه اش این بود که با یه بسم الله و قربت الی الله ... مسابقه خوب بودن می شد ... چشم باز کردم ... دیدم یه آدم جدید شدم ... کمال همنشین در من اثر کرد ... .

    دوستی من و هادی خیلی قوی شده بود ... تا جایی که روز عید غدیر با هم دست برادری دادیم ... و این پیمانی بود که هرگز گسسته نمی شد ... تازه بعد از عقد اخوت بود که همه چیز رو در مورد

    هادی فهمیدم ...


    باورم نمی شد ... حدسم در مورد بچه پولدار بودنش درست بود ... اما تا زمانی که عکس های خانوادگی شون رو بهم نشون نداده بود ... باور نمی کردم ... اون پسر یکی از بزرگ ترین سیاست

    مدارهای جهان بود ... اولش که گفت ... فکر کردم شوخی می کنه ... اما حقیقت داشت ...



    قسمت آخر داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: دنیا از آن توست



    هادی پسر یکی از بزرگ ترین سیاستمدارهای جهان بود ... به راحتی به 10 زبان زنده دنیا حرف می زد ... و به کشورهای زیادی سفر کرده بود ... .


    بعد از مسلمان شدن و چندین سال تقیه ... همه چیز لو میره ... پدرش خیلی سعی می کنه تا اون رو منصرف کنه... حتی به شدت پسرش رو تحت فشار می گذاره ... اما هادی، محکم می

    ایسته و حاضر به تغییر مسیر نمیشه ... پدرش، هم با یه پاسپورت، هویت جدید و رایزنی محرمانه با دولت وقت ایران ... مخفیانه، پسرش رو به اینجا می فرسته ... هادی از سخت ترین لحظاتش

    هم با خنده حرف می زد ...



    بهش گفتم ... چرا همین جا ... توی ایران نمی مونی؟ ...

    نگاه عمیقی بهم کرد ... شاید پدرم برای مخفی کردن مسلمان شدن من و حفظ موقعیت سیاسیش ... من رو به ایران فرستاد ... اما من شرمنده خدام ... پدر من جزء افرادیه که علیه اسلام

    فعالیت و برنامه ریزی می کنه ... برای حفظ جان پسرش به ایران اعتماد می کنه ... اما به خاطر منافع سیاسی، این حقیقت رو نادیده می گیره ...



    وظیفه من اینه که برگردم ... حتی اگر به معنی این باشه که حکم مرگم رو... پدر خودم صادر کنه ... .


    اون می خندید ... اما خنده هاش پر از درد بود ... گذشتن از تمام اون جلال و عظمت ... و دنبال حق حرکت کردن ... نمی دونستم چی باید بهش بگم؟ ... .


    ناخودآگاه خنده ام گرفت ... یه چیزی رو می دونی؟ ... اسم من، مناسب منه ... اما اسم تو نیست ... باید اسمت رو میزاشتی سلمان ... یا ... هادی سلمان ... .

    - هادی سلمان؟ ... بلند خندید ... این اسم دیگه کامل عربیه ... ولی من برای عرب بودن، زیادی بورم ... .


    تازه می فهمیدم ... چرا روز اول ... من رو کنار هادی قرار دادن... حقیقت این بود ... هر دوی ما مسیر سخت و غیر قابل تصوری رو پیش رو داشتیم ... مسیر و هدفی که ... قیمتش، جان ما بود ...

    من با هدف دیگه ای به ایران اومدم ... اما هدف بزرگ تر و با ارزش تری در من شکل گرفت ... امروز، هدف من ... نه قیام برای نجات بومی ها ... که نجات استرالیاست ... .

    من این بار، می خوام حسینی بشم ...

    برای خمینی شدن باید حسینی شد ... .

    وسایلم رو جمع کردم و اومدم بیرون ... گریه ام گرفته بود ... قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم

  17. #17
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    به نام خدا


    با سلام به دوستان وبرادران عزیز دلم برای شما یک داستان دنباله دار دیگری انتخاب کردم به نام

    رویای نیمه شب

    نویسنده: مظفر سالاری

  18. #18
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب اول و هر شب شش قسمت


    قسمت ۱ کتاب رویای نیمه شب




    از چند پله سنگی پایین رفت. فقط همین. و در کمتر از یک ماه. ماجرایی را از سر گذراندم که زندگی ام را زیرورو کرد. گاهی فکر میکنم شاید آن ماجرا را به خواب دیده ام یا رؤیای بیش نبوده. اسمی

    جز معجزه نمیتوانم روی آن بگذارم. گاهی واقعیت آنقدر عجیب و باورنکردنی است که آدم راگیج می کند. وقتی برمی گردم و به گذشته ام فکر میکنم پایین رفتن از آن چند پله را سرآغاز آن ماجرای

    پدربزرگم میگوید: «بله، ماجرای عجیبی بود، اما باید باورش کرد. زندگی، آسمان و زمین هم آنقدر عجیبند که گاهی شبیه یک خواب شیرین به نظر می آیند. آفریدگار هستی را که باور کردی، ایمان

    خواهی داشت که هر کاری از دست او برمی آید.»

    همه چیز از یک تصمیم به ظاهربی اهمیت شروع شد. نمی دانم چه شد که پدربزرگ این تصمیم را گرفت. ناگهان آمد و گفت: «هاشم! باید با من بیایی پایین.» و من ناچار با او رفتم پایین. بعد از آن

    بود که فهمیدم چطور





    قسمت۲ کتاب رویای نیمه شب


    پیش آمدی کوچک می تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد. خدای مهربان، زیبای فراوانی به من داده بود. پدربزرگ که خودش هنوزاز زیبایی بهرہ ای دارد، گاهی می گفت: «تو باید در مغازه،

    کنارم بنشینی ودر راه انداختن مشتریها کمک کارم باشی؛ نه آن که در کارگاه وقت گذرانی کني .)) می گفت: «من دیگر ناتوان و کند ذهن شده ام. تو باید کارها را به دست گیری تا مطمئن شوم

    بعد از من از عهده اداره کارگاه و مغازه برمی آیی.» در جوابش می گفتم: «اجازه بده زرگری را طوری یاد بگیرم که دست کم در شهر حله، کسی به استادی من نباشد. اگر در کارم مهارت کامل

    نداشته باشم، شاگردان و مشتریها روی حرفم حسابی بازنمی کنند.» با تحسین به طرح ها و ساخته هایم نگاه میکرد و می گفت: «توهمین حالا هم استادی و خبر نداری.» میگفتم: «نمیخواهم

    برای ثروت و موقعیت شما به من احترام بگذارند. آرزویم این است که همه مردم حله و عراق، غبطه شما را بخورند و بگویند: این ابونعیم عجب نوه ای تربیت کرده!» به حرفهایم می خندید و در


    آغوشم می کشید. گاهی هم آه می کشید. اشک در چشمانش حلقه می زد و می گفت: «وقتی پدر خدابیامرزت در جوانی از دنیا رفت. دیگر فکر نمیکردم امیدی به زندگی داشته باشم. خدا مرا

    ببخشد! چقدر کفر می گفتم و از خدا گله و شکایت می کردم؛ کسب و کار را به شاگردان سپرده بودم وتوی مغازه و کارگاه، بند نمی شدم. بیشتر وقتم را در حمام «ابوراجح» میگذراندم. اگر

    دلداریهای ابورجح نبود، کسب و کار از دست رفته بود و دق کرده بودم. مادرت به اصرار پدرش، دوباره ازدواج







    قسمت۳ کتاب رویای نیمه شب


    کرد و به کوفه رفت. شوهربی مروتش حاضر نشد تو را بپذیرد. سرپرستی تورا که چهارساله بودی به من سپردند. نگهداری از یک بچه کوچک که پدرو مادری نداشت، برایم سخت بود. «ام حباب»

    برایت مادری کرد. من هم از فکر و خیال بیرون آمدم و به تو مشغول شدم. خدا را شکر انگار دوباره پدرانت را به من دادند.»


    با آن که این قصه را بارها از او شنیده بودم، بازگوش میدادم.
    - ابوراجح می گفت: ( ھاشم ، تنہا یادگار فرزند توست. سعی کن او را به ثمر برسازی» میگفت: «از پیشانی نوه ات می خوانم که آنچه را از پدرش امید داشتی، در او خواهی دید.»
    ابورجح را دوست داشتم. صاحب حمام بزرگ و زیبای شهر حله بود. از همان خردسالی هروقت پدربزرگ مرا به مغازه میبرد، به حمام میرفت تا ابوراجح را ببینم و با ماهیهای قرمزی که در حوضی

    وسط رختکن بود، بازی کنم. بعدها او دختر کوچولويش ((ريحانه)) را گه گاه با خود به حمام می آورد. دست ریحانه را می گرفتم و با هم در بازار وکاروانسراها پرسه میزدیم و گشت و گذار می کردیم.

    ریحانه که شش ساله شد، دیگرابورجح او را به حمام نیاورد.

    از آن پس فقط گاهی اورا میدیدم. با ظرف غذا به مغازۀ ما می آمد رویش را تنگ می گرفت و به من می گفت: "هاشم! برو این را به پدرم بده."
    بعد هم زود می رفت. دوست نداشت به حمام مردانه برود. سالها بود او را ندیده بودم. یک بار که پدربزرگ شاد و سرحال بود، گفت: "هاشم! تو دیگر بزرگ شده ای. باید به فکر ازدواج باشی،

    میخواهم تا زنده ام، دامادی ات را ببینم. اگر خدا عمری داد و بچه هایت را دیدم، چه بهتر! بعد از آن دیگر هیچ آرزوی ندارم.»




    قسمت۴ کتاب رویای نیمه شب


    نمیدانم چرا در آن لحظه، یک دفعه به یاد ریحانه افتادم.
    یک روز که پدربزرگم از حمام ابورجح برمی گشت، از پله های کارگاه بالا آمد و بدون مقدمه گفت: «حیف که این ابوراجح، شیعه است، وگرنه دخترش ریحانه را برایت خواستگاری می کردم.»
    با شنیدن نام ریحانه، قلبم به تپش افتاد. تعجب کردم. فکر نمیکردم هم بازی دوره کودکی، حالا برایم مهم باشد. خودم را بی تفاوت نشان دادم و پرسیدم: «چی شد به فکر ریحانه افتادید؟» روی

    چهارپایه ای نشست و با دستمال سفید و ابریشمی عرق از سرو رویش پاک کرد.

    - شنیده ام دخترش حافظ قرآن است و به زنها قرآن و احکام یاد می دهد. چقدر خوب است که همسر آدم، چنین کمالاتی داشته باشد!
    برخاست تا از پله ها پایین برود. دو-سه قدمی رفت وپا سست کرد. دستش را به یکی از ستونهای کارگاه تکیه داد و گفت: «این ابوراجح فقط دو عیب دارد و بزرگی گفته: در بزرگواری یک مرد همین

    بس که عیب هایش را بشود شمرد.» بارها این مطلب را گفته بود. پیشدستی کردم و گفت: «میدانم. اول آن که شیعه ای متعصب است و دوم این که چهره زیبایی ندارد.»

    آفرین همین دوتاست. اگرتمام ثروتم را نزدش امانت بگذارم. اطمینان دارم سرسوزنی در آن خیانت نمی کند. اهل عبادت و مطالعه است. خوش اخلاقی و خوش صحبت است. همیشه برای کمکی

    آماده است، اما افسوسی همان طور که گفتی، بهره ای







    قسمت۵ کتاب رویای نیمه شب


    از زیبایی ندارد و مانند دیگرشیعیان، گمراه است. خدا هدایتش کند! چقدر دلم میخواهد با گمراهی از دنیا نرود و عاقبت به خیرشود!

    این جا بود که با تصمیمی ناگهانی صورت به طرفم چرخاند. برگشت. دستهایش را روی میزستون کرد و طوری که شاگردها نشنوند، گفت: «یک حمامی اگر زیبا هم نبود نبود، ولی یک زرگر باید زیبا

    باشد تا وقتی جنسی را جلوی مشتری گذاشت، رغبت کنند بخرند.» داشته یاقوقی را میان گردنبند گران قیمتی کار می گذاشت. دستش را روی گردنبند گذاشت. چشمهای درشت و درخشانش را

    کاملا گشوده بود. گفت. «بلند شوبرویم پایین از امروز باید توی مغازه کار کی.» کاغذهای لوله شدهای را که روی آنها طرح هایی برای زیورآلات ظریف و گران قیمت کشیده بودم، از روی طاقچه

    برداشته و روی میز باز کردم.

    - پدربزرگ! خودت قضاوت کن. خوب ببین طراحی و ساخت اینها مهمتراست یا فروشندگی و با خانمها سروکله زدن؟

    با خونسردی کاغذها را دوباره لوله کرد. آنها را به طرف بزرگ ترین شاگردش، که برای خودش استادی زبردست بود، انداخت. شاگرد لوله کاغذ را در هوا گرفت. نعمان! تو از این به بعد آنچه را هاشم

    طراحی می کند. میسازی باید چنان کارکنی که نتواند اشکال و ایرادی بگیرد. نعمان کاغذهارا بوسید و گفت: «اطاعت می کنم استاد!»

    سری از روی تأسف تکان دادم. پدربزرگ به من خیره شده بود «پس اجازه بدهید این یکی را تمام کنم آن وقت...»





    قسمت۶ کتاب رویای نیمه شب





    باز دستش را روی گردنبند گذاشت.

    - همین حالا.

    لحنش آرام اما نافذ بود. نمی توانستم به چشم هایش نگاه کنم. برخاستم پیشبند را از دور کمرم باز کردم. آن را روی چهارپایه ام انداختم و میان نگاه متعجب و کنجکاوشاگردان، پشت سرپدربزرگ،

    از پله ها پایین رفتم.

  19. #19
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب دوم و هر شب شش قسمت


    قسمت۷ کتاب رویای نیمه شب

    و چند روزی بود که از کوره و بوته و چکش و سوهان و کارگاه دور شده بودم. داشتم به فروشندگی عادت می کردم. زرگری ابونعیم، زیباترین سردر را در تمامی بازار بزرگ حله داشت. دیوارها و سقف

    مغازه، آینه کاری شده بود. من و پدربزرگ و دو فروشنده ی دیگر میان قفسه های شیشه دار و جعبه های آینه می نشستیم و انواع جواهرات و زیورآلات را که یا ساخت خودمان بود و یا از شهرها و

    کشورهای دیگر آمده بود، به مشتریها عرضه می کردیم. ردیف قفسه ها تا نزدیک سقف ادامه داشت. ردیف های بالایی چنان شیب ملایی داشتند که مشتری ها می توانستند گرانبهاترین آویزها و

    گردنبندها را روی مخمل های سبز و قرمز کفشان ببینند.

    آن روز صبح، تازه در را باز کرده بودیم. آجرهای فرشی جلوی مغازه، آب پاشی شده بود. دو بازرگان هندی، با قرار قبلی آمده بودند تا چند دانه مروارید درشت را به ما نشان دهند. پدربزرگ داشت با

    ذره بین، مرواریدها را معاینه می کرد و سر قیمت، چانه می زد. سالها بود که آن دو برایان مروارید می آوردند. عطرتندی که به خود می زدند، برایمان آشنا بود. یکی




    قسمت۸ کتاب رویای نیمه شب


    از فروشنده ها برایشان قهوه و شیرینی آورد. پدربزرگ با اصرار تخفیف می خواست. بازرگانهای هندی می خندیدند و با حرکات قشنگی که به سر و گردن و عمامه شان میدادند، می گفتند:

    «نایی نایی.»

    صبح ها، بازار خلوت بود. هر وقت مشتری نبود، روی الگوهایی که طراحی کرده بودم کار می کردم. یکی از دارالحکومه خبرآورده بود که خانواده حاکم قصد دارند همین روزها، برای خرید به مغازهٔ ما

    بیایند. می خواستم زیباترین طرح هایم را به آنها نشان دهم. مطمئن بودم می پسندند. یکی از طرح هایم انگشتری بود که نگینی از الماس داشت. دو اژدهای دهان گشوده، آن نگین را به دندان

    گرفته بودند. این انگشتر تنها زیبنده دختران و همسر حاکم بود.

    بازرگانان هندی دینارهایی را که از پدربزرگ گرفتند، بوسیدند و توی کیسه ای چرمی ریختند. دستها را جلوی صورت روی هم گذاشتند وتعظيم کردند و رفتند. پدربزرگ با خوشحالی دستهایش را به

    هم مالید و باز با ذره بین به مرواریدها نگاه کرد. این بار زیر لب آواز هم می خواند. یکی از فروشنده ها که حسابداری هم می کرد، دفتر بزرگش را باز کرد و شرح خرید را نوشت.

    دو زن که صورت خود را پوشانده بودند و تنہا چشمهایشان پیدا بود، وارد مغازه شدند. دقیقه ای به قفسه ها و جعبه های آینه نگاه کردند. از جنس چادرشان معلوم بود که ثروتمند نیستند. بیشتر به

    گوشواره ها نگاه میکردند. بهشان می آمد که یکی مادر باشد و دیگری دختر. مشتری دیگری در مغازه نبود. اشکالی نمی دیدیم که تا دلشان می خواست جواهرات



    قسمت۹ کتاب رویای نیمه شب


    را تماشا کنند. احساس می کردم آن که دختر به نظر میرسید، گاهی به طراحی ام نیم نگاهی می انداخت. زن به پدربزرگم نزدیک شد. سلام کرد و گفت: «ما آشنا هستیم، صبح اول وقت که مغازه

    خلوت است آمده ایم تا جنس خوبی بگیریم و بروبم.))

    پدربزرگ با دستپاچگی ساختگی، مرواریدها را توی پیاله ای بلوری گذاشت و گفت: «معذرت می خواهم بانو من و مغازه ام در خدمت شما هستیم.»

    خیلی از مشتریها خود را آشنا معرفی می کردند تا تخفیف بگیرند. پوزخندی زدم و به کارم ادامه دادم. آشنا به نظر نمی رسیدند. حسابدار، پیالهٔ مرواریدها را برداشت وتوی صندوق بزرگ آهنی

    گذاشت و درش را قفل زد. روی صندوق، تشک کوچکی بود. حسابدار روی آن نشست. پدربزرگ از زن پرسید: «اهل حله اید؟»

    زن سری تکان داد و خیلی آهسته خندید. - من همسرابورجح حمامی هستم. هر دو خشکمان زد. پدربزرگ به سرفه افتاد و با خنده گفت: «به به! چشم ما روشن! خیلی خوش آمدید! چرا

    خبرنکردید که تشریف می آورید؟ چرا از همان اول، خودتان را معرفی نکردید تا ما با احترام از شما استقبال کنیم؟ خجالتمان دادید. یادی نشده باشد؟ خواهش می کنم دربارهٔ رفتار ما چیزی به

    دوست و برادرم ابورجح نگویید!»

    - این قدر شرمنده مان نکنید.

    - باور کنید دست و پایم را گم کردم. دارم خواب می بینم که همسر ابوراجح به مغازه ما آمده اند! ممنونم که ما را قابل دانسته اید. لابد



    قسمت۱۰ کتاب رویای نیمه شب


    آن خانم رشید و باوقار، ریحانه خانم هستند. درست حدس زدم؟

    مادر اندکی به طرف دخترش چرخید و گفت: «بله.»

    ریحانه آهسته سلام کرد و سرش را پایان انداخت . باورم نمیشد آن قدر بزرگ شده باشد.

    علی السلام دخترم! عجب قدی کشیده ای خداحفظت کند! انگار همین دیروز بود که دست در دست هاشم، سراسیمه وارد مغانی شدید و گفتید: «مرد کوتوله شعبده بازی گفته اگر سکه ای

    بدهیم، شتری را توی شیشه می کند.»

    پدربزرگ خندید. نگاه شرم آگین من و ریحانه لحظه ای به هم گره خورد.

    - این هم هاشم است. می بینید که او هم برای خودش مردی شده. خدا پدرش را رحمت کند؛ گاهی خیال می کنم پدرش این جا نشسته و کاغذ، سیاه می کند. با آن خدابیامرز مونمی زند. اگر

    یک ساعت نبینمش، دلتنگ می شوم؛ ببینید چطور مثل دخترها خجالتی است و قرمز می شود؛ او دلش میخواست آن بالا توی کارگاه بنشیند و جواهرسازی کند، ولی من نگذاشت . دلم

    میخواست پیش خودم، کنار خودم باشد. این طوری خیالم راحت است.

    به مادر ریحانه سلام کردم. جواب سلامم را داد و به پدربزرگ گفت: واقعا که بچه ها زودتراز بوته کدو بزرگ می شوند. خدا برای شما نگهش دارد و سایۀ شمار را از سر او و ما کوتاه نکند!»

    پدربزرگ با دستمال ابریشمی، اشکش را پاک کرد.

    -بله راست گفتید. همان طور که سایه ها در غروب قد

    قسمت۱۱ کتاب رویای نیمه شب

    می کشند، این بچه ها هم زود بزرگ می شوند. بعد ازدواج می کنند و دنبال زندگی شان میروند. انگار ساعتی پیش بود که آن حلوا فروش دوره گرد، دست هاشم را گرفته بود و به دنبال خودش

    می کشید ومی آورد. ریحانه همراهشان میدوید و گریه می کرد. مردکی آمد و گفت: «این پسربچه به اندازه یک درهم از من حلوا گرفته و با خواهرش خورده. حالا که پول را می خواهم، میگوید برو از

    ابونعيم بگیر» خیال می کرد هاشم و ریحانه از این بچه های بی سروپا هستند که در عمرشان حلوا نخورده اند.

    مادر ریحانه آهسته خندید و گفت: «امان از دست این بچه ها! پس بی خود نبود که ریحانه، هر روز صبح، پایش را توی یک کفش می کرد که می خواهم بروم با هاشم بازی کنم.»

    من هم بی صدا خندیدم. این بار مواظب بودم به ریحانه نگاه نکنم تا مبادا باز نگاهمان به هم بیفتد. - میدانید به آن مردک حلوافروش چه گفتم؟ گفتم: «همه ظرف حلوایت را چند می فروشی؟»

    گفت: «اگر همه را بخرید. پنج درهم.» پولش را دادم و گفت: «برو این حلوا را بین بچه های دست فروش قسمت کن و دعاگوی این مشتریهای کوچولو باش !»

    پدربزرگی از ته دل خندید.

    -باید بودید و قیافه اش را می دیدید. همین طور چارشاخ مانده بود. بعد هم تعظيم كنان راهش را کشید و رفت.

    برایم جالب بود که پدربزرگ همه چیز را به آن روشنی به یاد داشته باشد.


    قسمت۱۲ کتاب رویای نیمه شب

    - این پسر خیلی بازیگوش بود. حالا هم خیلی یک دندگی می کند. مراعات من پیرمرد را نمی کند. مثل دخترها خجالتی است. دلش می خواهد یا توی زیرزمین با کوره و بوته ور برود و یا آن بالا

    بنشیند و گوشواره و النگو بسازد. به زور دستش را گرفتم و آوردمش کنار خودم. ببینید هنوز هم این کاغذها را سیاه می کند. هر روز با این طرح ها مخم را می خورد. ابورجح خیلی نصیحتش می

    کند، اما کوگوش شنوا!

    احساس کرد زیاد حرف زده است.

    - ببخشید! آدم، پیر که می شود، به زبانش استراحت نمی دهد. آن قدرازدیدن شما خوشحال شدم که نمی دانم دارم چه می گویم. خدایا تورا سپاس!

    مادر ریحانه به گوشوارهای اشاره کرد.

    - آمده ایم گوشوارهای برای ریحانه بگیریم. البته او با قناعت آشناست و برای زینت آلات له له نمی زند، اما ما هم وظیفه ای داریم. آن جفت گوشواره ارزان را بیرون آوردم و روی مخملی صورق که

    حاشیه ای گلدوزی شده داشت، گذاشتم. حال خودم را نمی فهمیدم. گیج شده بودم. باور نمیکردم که پس از سالها باز ریحانه را می بینم، انگار عزیزترین کسم از سفری دور و طولانی برگشته بود.

    می خواستم رفتاری پسندیده و متین داشته باشم اما نمیتوانستم. نگاهم این طرف و آن طرف می پرید. میترسیدم ریحانه و پدربزرگ متوجه اوضاعم شده باشند. مادر ریحانه گوشواره ها را

    برداشت تا به دخترش نشان دهد. خاطره های کودکی به ذهنم هجوم آورده

  20. #20
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب سوم و هر شب شش قسمت

    قسمت۱۳ کتاب رویای نیمه شب

    بود. روزگاری با ریحانه هم بازی بودم و حالا پسندیده نبود که حتی نگاهش کنم. دیگرآن کودکان دیروز نبودیم. گذشت زمان با آنچه در چنته داشت، بین ما دیواری نامرئی کشیده بود. پدربزرگ با

    اخمی دلپذیر دستش را دراز کرد. مادر ریحانه گوشواره ها را کف دست او گذاشت.

    - نه خانم، این اصلاً در شأن ریحانه عزیزما نیست. کسی که حافظ قرآن است و احکام و تفسیر می داند، باید گوشواره ای از بهشت به گوش کند. اما متأسفانه چنین گوشوارهای نداریم، ولی

    بگذارید ببینم کدام یک از گوشواره هایی که داریم، برای دخترم برازنده است.

    پدربزرگ از پشت قفسه ها بیرون آمد و به گوشواره ای زیبا و گرانبها که من طراحی کرده و ساخته بودم، اشاره کرد. خوشحال شدم که آن را برای ریحانه انتخاب کرده بود؛ هرچند بعید میدیدم که

    مادرش زیربار قیمت آن برود. گوشواره را بیرون آوردم و به پدربزرگ دادم.

    - طراحی و ساخت این گوشواره، کارهاشم است. حرف ندارد! مادر ریحانه گوشواره ها را گرفت وورانداز کرد.

    - واقعاً قشنگند، ولی ما چیزی ارزان قیمت می خواهیم پدربزرگ به جای اولش برگشت.

    - اجازه بفرمایید! من میخواهم نظر ریحانه خانم را بدانم. توچه می گویی دخترم؟ خیلی ساکتی.

    کنجکاوانه به ریحانه نگاه کردم تا ببینم چه میگوید. شبحی از صورتش را درنوردیدم. همان ریحانه روزگار گذشته بود. از وقتی آمده بود، به جعبه آیینه کنارش نگاه میکرد. انگار جواهرات مغازه برایش جذابیتی نداشتند.

    قسمت۱۴ کتاب رویای نیمه شب

    دستش را باز کرد و دو دیناری را که در آن بود نشان داد.

    - شما مثل همیشه مهربانید، اما فکر میکنم این دو سکه به اندازه کافی گویا باشند.

    آهنگ صدایش آشنا، اما غمگین بود. پدربزرگ خندید و گفت: «چه نکته سنج و حاضرجواب!»

    مادر ریحانه گوشواره ها را روی مخمل گذاشت. با نگاهش گوشواره های قبلی را جست وجو کرد. پدربزرگ گوشواره های گرانبها را توی جعبه کوچکی که آسترو جلدش مخمل قرمز بود، گذاشت.

    جعبه را به طرف مادر ریحانه سُراند.

    - از قضا قیمت این گوشواره ها دو دینار است.

    در دلم به پدربزرگ آفرین گفتم: از خدا میخواستم که ريحانه صاحب آن گوشوارهها شود. قیمت واقعی اش ده دینار بود. یک هفته روی آن زحمت کشیده بودم. چهار زن وارد مغازه شدند. پدربزرگ،

    آنها را به دو فروشنده دیگر حواله داد. مادر ریحانه جعبه را به طرف پدربزرگم برگرداند.

    - می دانم که قیمتش خیلی بیشتر از این هاست. نمی توانیم اینها را ببریم.

    پدربزرگ ابروها را درهم فرو برد. جعبه را به جای اولش برگرداند.

    - به خدا قسم، باید ببریدش! این گوشواره از روز اول برای ریحانه ساخته شده. شما آن دو دینار را بدهید و بروید. من خودم می دانم و ابورجح بالاخره من و او پس از سی سال دوستی، خرده

    حساب های با هم داریم.

    پدربزرگ با زبانی که داشت، هرطور بود آنها را راضی کرد گوشواره را

    قسمت۱۵ کتاب رویای نیمه شب

    بردارند و ببرند. وقتی ريحانه دوديناري را روی پارچهٔ گلدوزیش گذاشت، مادرش گفت: «این دستمزد گلیم هایی است که دخترم بافته . حلال و پاک است.»

    پدربزرگ سکه ها را برداشت و بوسید. آنها را در دست من گذاشت.

    - این سکه های بابرکت را باید به هاشم بدهم تا او هم دستمزدی برای کارش گرفته باشد.

    باز هم شبحی از چهرهٔ ریحانه را درنوردیدم. همان ریحانهٔ گذشته بود، اما چیزی در او تغییر کرده بود که قلبم را درهم می فشرد. آن چیز مرموز باعث می شد دیگر نتوانم مثل گذشته به او نگاه کنم

    و بگویم و بخندم. از همه مهمترهمان حالت تب آلود وغمگینی چشمهایش بود، انگار از بستربیماری برخاسته بود. در عین حال، از زیبایی اش که با حُجب و حیا درآمیخته بود، تعجب کردم.

    آنها خداحافظی کردند و رفتند. نگاه آخر ریحانه چنان شوری به دلم انداخت که حس کردم قلبم را به یک باره کَند و با خود برد. تصمیم گرفتم به یاد آن دیدار، آن دو سکه را برای همیشه نگه دارم.

    پدربزرگ آهی کشید و گفت: «کار خدا را ببین! چه کسی باور میکند این دختر زیبا و برازنده، فرزند ابوراجح حمامی باشد؟!»

    قسمت۱۶ کتاب رویای نیمه شب

    به بهانه ای از مغازه بیرون آمدم. بعد از رفتن ریحانه و مادرش، دست و دلم به کار نمیرفت. پدربزرگ سری جنباند و گفت: «زود برگرد!» پا را که از مغازه بیرون گذاشتم، گفت: «سلام مرا به ابوراجح

    برسان!» نگاهش که کردم، پوزخندی تحویلم داد.

    بازار شلوغ شده بود. صداها و بوها احاطه ام کردند. در آن بازار بزرگ و پر رفت وآمد، کسی احساس تنہابی نمی کرد. سمسارها، کنار کاروانسرا، جنس هایی را که به تازگی رسیده بود جار می

    زدند. گدای کوری شعر می خواند و عابران را دعا می کرد. ستونهای مایل آفتاب، از نورگیرها و کناره های سقف، روی بساط دست فروش ها و اجناسی که مغازه دارها به در و دیوار آویزان کرده بودند،

    افتاده بود. گرد و غبار در ستونهای نورمیچرخید و بالا می رفت. از کنار کاروانسرا که می گذشته، ردیفی از شتران غبارآلود و خسته را دیدم. حمال ها مشغول زمین گذاشتن بار آنها بودند. در

    قسمتی که مغازه های عطاری و ادویه فروشی بود، بوی قهوه، فلفل، کندرومشک، دماغ را قلقلک می داد. بازرگانان، خدمتکارها، غلامان، کنیزان و زنان و


    قسمت۱۷ کتاب رویای نیمه شب


    مردان با اسب و الاغ و زنبیل های خرید در رفت وآمد بودند. دوست داشتم مثل همیشه خودم را با دیدنیهای بازار سرگرم کنم، اما نمیتوانستم پیرمردی با شتر برای قهوه خانه آب می برد. در آن قهوه

    خانه، آب انبه و شیرینی نارگیلی میفروختند که خیلی دوست داشتم. هر روز سری به آن جا میزدم. آن روز هیچ میلی به شیرینی و شربت نداشتم. سقایی که مشکی بزرگ بر پشت داشت، آب

    خوری مسی اش را به طرف رهگذرها می گرفت. تشنه ام بود بی اختیار از کنار سقا گذشتم. پسر بچه ای پشت سر مادرش گریه می کرد و مادربی توجه به گریه او، زنبیل سنگینی برسر داشت و

    تند تند می رفت. دلم میخواست به همه کمک کنم. می خواستم هرچه را آن بچه برایش گریه میکرد، بخرم و زنبیل را تا در خانه شان برای آن زن ببرم. قبلاً به این چیزها توجه نمی کردم. می

    فهمیدم که حال دیگری دارم.

    بازار، پس از هر چهل قدم، پله ای کوتاه می خورد و پایین میرفت. حمام ابورجح میان یک دوراهی بود. فاصله اش تا مغازه پدربزرگم صد قدم بیشتر نبود. آهسته قدم برمی داشتم. گاهی از پشت

    سر تنه می خوردم. پارچه فروش ها پارچه های رنگارنگ را یکی یکی جلوی خود می گرفتند و از آن تعریف می کردند. بیشتر مشتری آنها زن بودند. گوشه ای دیگر مارگیری معرکه گرفته بود. با

    چوبی، مار کبرایی را از جعبه بیرون میکشید. ماردیگری را دور گردن انداخته بود. دو شُحنه دستها را برقبضه شمشیرهایشان تکیه داده و کنار نیم دایرهٔ تماشاگران ایستاده بودند. چشمی به معرکه

    داشتند و چشمی به بازار.

    قسمت۱۸ کتاب رویای نیمه شب

    در آن چند دقیقه، برمن چه گذشته بود. دلم درهم کشیده شده بود. سکه ها را در دست می فشردم. آن دو سکه شاید روزهای را با او گذرانده بودند. بارها لمسشان کرده بود. انگار هنوز گرمی

    دستهایش را در خود داشتند. سکه ها قلبی داشتند که می تپید. هیچ وقت دیگر دیدن ریحانه چنین تأثیری بر من نگذاشته بود. می خواستم بخندم. می خواستم گریه کنم و اشک بریزم.

    میخواستم بدوم تا همه، هراسان، خود را کنار بکشند. می خواستم در انباری تنگ و تاریک مغازه ای پنهان شوم یا به پشت بام بازاربروم و فریاد بکشم.

    دوزن از کنارم گذشتند. برخود لرزیدم که شاید ریحانه و مادرش باشند، اما آنها نبودند. به راه افتادم. هنوز در بازار بودند؟ نه. زود آمده بودند که به شلوغی برنخورند. کنیزی با دیدنم خندید. شاید از

    حالت چهره ام به آنچه بر من میگذشت، پی برده بود. ریحانه شاید حالا داشت گلیم می بافت. شاید هم داشت به زنها درس میداد. تنها امیدم آن بود که آنچه برمن می گذشت بر او هم بگذرد. آیا

    گوشواره ای که ساخته بودم، برایش همان معنایی را داشت که سکه ها برای من؟ گوشواره را به گوش کرده بود؟ معنای خندهٔ کنیزک چه بود؟ این سؤالها فکرم را مشغول کرده بود. نگران بودم

    ابوراجح هم متوجه حالاتم شود و مجبور شوم همه چیز را به او بگویم. به یاد حرف پدربزرگ افتادم که می گفت: «حیف که ابوراجح شیعه است، وگرنه دخترش را برایت خواستگاری می کردم.» اگر

    راهی بود میتوانستم پدربزرگ را راضی کنم که ریحانه را برایم خواستگاری کند. سیاه تنومندی به من تنه زد. پیرمرد دستفروشی، طبق تخم مرغ جلویش گذاشته بود. ریسه های سیراز دیوار بالای

    سرش آویزان بود. تنه که خوردم نزدیک بود پایم را روی تخم مرغ ها بگذارم. فرش فروشی که آن سوی بازار روی قالیها و گلیم هایش لمیده بود

  21. #21
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب چهارم و هر شب شش قسمت


    قسمت۱۹
    کتاب رویای نیمه شب

    و قلیان می کشید، با دیدن این صحنه، خنده اش گرفت. وقتی مرا شناخت، دستش را روی عمامه اش گذاشت و مختصرتعظیمی کرد. سعی کردم حواسم را بیشتر جمع کنم.

    به حمام رسیده بودم. اگر پدربزرگ هم راضی می شد، ابوراجح هرگز اجازه نمی داد. شیعه متعصبی بود. آرزو کردم کاش خدای مهربان هر چه زودتر او را به راه راست هدایت میکرد! آن وقت دیگر

    هیچ مانعی در میان نبود. ولی چطور چنین چیزی ممکن بود؟ تعصب ابوراجح از روی آگاهی و مطالعه بود. در اوقات فراغتش کتاب می خواند و یادداشت برمی داشت. ریحانه در خانهٔ او تربیت شده

    بود. لابد او هم مانند پدرش متعصب بود.

    به دوراهی رسیدم. یک طرف، بازار با وسعت و هیاهو و شلوغی اش ادامه پیدا می کرد. طرف دیگر، کوچه تنگ و مارپیچی بود با خانه های دوطبقه و سه طبقه. حمام ابوراجح میان این دوراهی جا

    خوش کرده بود. معلوم نمی شد جزئی از بازار است یا قسمتی از کوچه. در دو طرف در حمام، حوله ای آویزان بود. وارد حمام که می شدی، پس از راهرویی کوتاه، از چند پله پایین می رفتی و به

    رختکن بزرگ و زیبایی می رسیدی. دو سوی رختکن، سکویی بود با ردیفی از گنجه های چوبی. مشتری ها لباس خود را توی آنها می گذاشتند. میان رختکن، حوض بزرگی بود با فوارهای سنگی،

    از صحن حمام که بیرون می آمدی، نرسیده به رختکن، ابوراجح حوله ای روی دوشت می انداخت. پاهای خود را در پاشویه سنگی حوض، آب می کشیدی و سبک بال بالای سکو می رفتی تا خود

    را خشک کنی و لباس بپوشی. سقف رختکن، بلند و گنبدی بود. آن بالا نورگیرهایی از سنگ مرمرنازک کار گذاشته بودند که از آنها نور آفتاب نفوذ می کرد و در آب حوض می افتاد. نورگیرها تمام

    فضای

    قسمت۲۰ کتاب رویای نیمه شب

    رختکن را روشن می کردند. حمام ابوراجح را یک معمار ایرانی ساخته بود. پس از پله های ورودی، پرده ای گل دار آویخته بود. کنارش اتاقکی چوبی بود که ابوراجح ویا شاگردش توی آن می

    نشستند و از مشتریها پول میگرفتند. چیزی که همان لحظهٔ اول جلب نظرمی کرد، دو قوی زیبای شناور در حوض آب بود. یک بازرگان اندلسی آنها را برای ابوراجح آورده بود. در حله، قوی دیگری نبود.

    خیلی ها به حمام می آمدند تا قوها را ببینند. تنی هم به آب می زدند و نظافت می کردند. ابوراجح آنها را دوست داشت و به خوبی ازشان نگهداری می کرد.


    ابوراحج بالای سگو نشسته بود و با چند مشتری که لباس پوشیده بودند حرف می زد.

    قسمت۲۱ کتاب رویای نیمه شب

    با دیدن من برخاست و به سویم آمد. پس از اسلام و احوال پرسی، دستم را گرفت و مرا نزد آنهایی برد که بالای سکو بودند. آنها هم به احترام من برخاستند. وقتی نشستیم، ابوراجح از من و

    پدربزرگم تعریف و تمجید کرد. در جواب گفتم: «همهٔ بزرگواری ها درشما جمع است.»

    حکایت شیرینی را که با آمدن من، نیمه تمام گذاشته بود به پایان برد. مشتری ها برخاستند. هر کدام سکه ای روی پیش خوان اتاقک چویی گذاشتند و رفتند. با اشاره ابوراجح، خدمتکار جوانش

    «مسرور»، ظرفی انگور آورد. مسروراز کودکی آن جا کار میکرد. ظرف انگور را که جلویم گذاشت، از حالت چهره اش فهمیدم که مثل همیشه از دیدم بیزار است. از همان کودکی، وقتی دیده بود که

    ریحانه به من علاقه دارد، کینه ام را به دل گرفته بود. مجبور بود در حمام بماند. نمی توانست در گشت و گذارها و بازیهای من وریحانه، همراهی مان کند. ابوراجح دستم را گرفت و گفت: «گرفته ای!

    طوری شده؟»

    دستپاچه شدم. گفتم: «در مقابل شما مثل یک تُنگ بلورم ، بایک نگاه، هرچه را در ذهن و دلم می گذرد می بینید.»

    قسمت۲۲ کتاب رویای نیمه شب


    دستم را فشرد و خندید.

    - ابونعیم هم هروقت ناراحت و غمگین بود می آمد پیش من.

    به چهره مهربانش نگاه کردم. چطور میتوانستم بگویم که ناراحتی ام به خود او مربوط میشود. چهره اش مثل همیشه زرد بود و موی تُنُک و پراکنده ای داشت. لبخند که میزد، دندانهای زرد و بلندش

    بیرون می افتاد. عجیب بود که با آن چهره زرد و لاغر نجابت و مهربانی در چشم هایش موج میزد! چشمهایش همان حالت چشم های ریحانه را داشت. سالها پیش پدربزرگ گفته بود: «هیچ کس

    باور نمی کند که ریحانه به آن زیبایی، فرزند چنین پدری باشد؛ مگر اینکه به چشم های ابورجح دقت کند.»

    از صحن حمام صدای ریزش آب و گفت وگوی نامفهوم مشتریها می آمد. مسرور با حوله ای، به استقبال مردی رفت که داشت از صحن بیرون می آمد. آن مرد، حوله را به دور خود پیچید و پاهایش را

    در حوض زد. قوها به آن طرف حوض رفتند. روی سکوی مقابل، سه نفر خود را خشک می کردند ولباس میپوشیدند. دونفرآماده می شدند وارد صحن حمام شوند. مسرور حولهٔ هرکس را که می

    گرفت، جایی می گذاشت تا وقت خودش روی دوش صاحبش بیندازد. اولین و آخرین نگاه مشتری ها به قوها بود.

    می خواستم آن قدر شجاع باشم که آنچه را در دلم بود به ابورجح بگویم. می دانست که با آرامش به حرفهایم گوش می دهد، اما نمیدانستم چرا باید چیزی به نام مذهب، بین مافاصله بیندازد. اگر

    چنین فاصله ای نبود، چقدر احساس خوشبختی می کردم و حرف زدن درباره ریحانه و آینده، راحت بود. برای این که زیاد ساکت نمانده باشم، گفتم: «در راه نزدیک بود تخم مرغ های دستفروشی را

    لگد کنم.»


    قسمت۲۳کتاب رویای نیمه شب

    ابوراجح گفت: «ذهن و دلت این جا نیست. کجاست؟ نمی دانم. باید کاری کنی که نزد صاحبش برگردد.»

    - فروشنده ای که شاهد این صحنه بود، خنده اش گرفت. کنیزکی هم به من خندید. تا حالا این جوری گیج نبوده ام.

    ابورجح دستش را جلوی دهانش گرفت و از ته دل خندید.

    - خدا به دادت برسد، فرزند! این چیزهایی که تومی گویی، نشانهٔ آدم های شوریده و عاشق است. لابد ماهرویی با تیرنگاهی تورا به دام عشق خود مبتلا کرده و خبرنداری

    مسرور دست زیر چانه گذاشته و داخل اتاقک چوی نشسته بود تا از آنها که می خواستند بروند، پول بگیرد. میدانستم کنجکاواست بداند چه می گوییم.

    - درست فهمیدی ابورجح نمی دانم آنچه بر سرم آمده، عشق است یا یک بلای دیگر تا مدتی پیش با خیال راحت توی کارگاه مشغول کار بودم. آنقدر پدربزرگ اصرار کرد تا بالاخره آمدم پایین و

    کناردستش، مشغول فروشندگی شدم. می گفت: «زرگر باید خوش قیافه باشد تا مشتری به خرید رغبت کند. بفرما! این هم نتیجه اش!»

    - فروشنده نباید بدترکیب و ژولیده و بداخلاق باشد، اما زیبایی فراوان هم آسیبهایی دارد. این درست نیست که مشتری، به جای اینکه با خیال راحت به فکر خرید جنس مورد نیازش باشد، تحت

    تأثیر زیبای فروشنده قرار گیرد و کلاه سرش برود؛ مخصوصاً در شغل زرگری که بیشتر مشتری ها زن هستند. من

    قسمت۲۴ کتاب رویای نیمه شب



    و مسرور از این جهت خیالان راحت است؛ نه زیباییم و نه با زنها سروکارداریم.

    بازخندید. گفتم: «اگر کسی به عشق من گرفتار میشد، طبیعی بود، اما حالا این من هستم که گرفتار شده ام. همیشه سعی میکردم مراقب نگاهم باشم. پدربزرگم می گوید: «تو مثل دختران

    عفیف، باحیا هستی و مقابل زن ها، چشم بلند نمی کنی.» باور کنید که عشق، گاهی ناخواسته به خانهٔ دل پا میگذارد. دو نگاه به هم گره میخورد و آنچه نباید بشود می شود.» فاصلهٔ ما با

    مسرور زیاد نبود. می توانست صدای ما را بشنود. ابوراجح سری تکان داد و بازویم را فشرد. سعی میکرد دیگران را درک کند. زود قضاوت نمی کرد. گفت: «عشق برای یک زندگی مشترک، خوب

    است، ولى اگر ازدواج و زندگی مشترکی در کار نباشد، باعث اضطراب و ناراحتی می شود. اگر پرهیزکار باشیم می توانیم مشکل عشق را درمان کنیم. تو باید یکی از دو کار را انجام دهی. ببین

    اگرآن دختر برای زندگی باتومناسب است، با او ازدواج کن. اگر مناسب نیست، ازش دوری کن تا فراموشش کنی.»

    - مگر می شود؟

    - اگر مدتی او را نبینی و از خدایاری بخواهی، فراموشش می کنی. هرچیزی دوا و درمانی دارد. دوای عشق های بی فایده و آزاردهنده، همین است که گفتم.

    - اما ابوراجح! او کاملاً برای من مناسب است. اگر شما هم میدانستید او کیست می گفتید که همسری بهتر از او گیرم نمی آید.

    - عشق این طوری است. چشم آدم را از دیدن عیب های



  22. #22
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    به نام خدا

    الوعده وفا شب پنجم و هر شب شش قسمت

    قسمت۲۵ کتاب رویای نیمه شب

    معشوق، کور می کند و خوبی هایش را هزار برابر جلوه میدهد.

    - پدربزرگم هم مطمئن است که او می تواند مناسب ترین همسر برایم باشد.

    - ابونعیم انسان با تجربه ای است. نمی فهمم پس چرا اینطور درمانده ای؟ تو که او را دوست داری، پدربزرگت هم که موافق است. می ماند این که از او خواستگاری کنی.

    به قوها خیره شدم. آن ها مشکلات آدم ها را نداشتند. باید حقیقت را می گفتم.

    -او و خانوادهاش شیعه اند.

    ابوراجح جا خورد و ساکت ماند. پس از دقیقه ای برخاست و از سکو پایین رفت. نمیدانستم اگر می فهمید درباره که حرف میزم، چه عکس العملی نشان میداد. کنار حوضی نشست. دستش را به

    آب زد. قوها به طرفش رفتند. آنها را نوازش کرد. بدون آنکه به من نگاه کند، گفت: «زیاد پیش می آید که به خواستگار جواب رد می دهند. در این صورت، چاره ای جز صبرنیست.»

    ظرف انگور را کنار گذاشتم و ایستادم. حرف هایمان به جای حساسی رسیده بود. در راه حمام، پیش بینی کرده بودم که ابوراجح چنین توصیه ای می کند. مسرور ترجیح داده بود در اتاقک بماند و از

    ماجرا سردربیاورد. گوش تیز کرده بود و خود را به شمردن سکه ها سرگرم نشان میداد. بعید نبود حدس زده باشد دربارهٔ ریحانه صحبت می کنم.

    به لبهٔ سکو نزدیک شدم. صدا در فضای زیرگنبد می پیچید. آهسته گفتم: «از سالها قبل متوجه فاصله هایی شده ام که میان شیعیان و دیگر


    قسمت۲۶ کتاب رویای نیمه شب


    مسلمانان است. چرا وقتی همه مسلمانیم و خدا و پیامبر و کتابمان یکی است، باز هم باید فاصله های بین ما باشد؟»

    ابوراجح سربرگرداند. با لبخند به من نگاه کرد و گفت: «سؤال خیلی مهمی است.»

    برخاست وآمد لبهٔ سکونشست.

    - و مهمتر این است که جواب درستی برایش پیدا کنی.

    کنارش نشستم.

    - شما به هردرمانده ای کمک می کنید. به من هم کمک کنید تا بفهمم.

    - البته فاصله هایی هست، اما نه آنقدر که تبلیغ می کنند و نشان می دهند. بین دو دوست صمیمی هم تفاوت ها و فاصله هایی هست. طبیعی است. این تفاوت ها و فاصله ها مانع دوستی

    شان نمی شود. هرکس چهره ورنگی دارد و به کاری مشغول است و توی خانهٔ خودش زندگی می کند. آگاهی و هوش دو برادر ممکن است با هم فرق داشته باشد. ایمان و پرهیزگاری آدم ها

    یکسان نیست. مشکل از جای دیگری است. حکومت، شخص پلیدی مثل «مرجان صغیر» را حاکم این شهر قرار داده که دشمن فرزندان پیامبر و شیعیان است. سیاه چال های دارالحکومه پر است از

    شیعیان بی گناه. شهری که اکثریت ساکنانش شیعه اند، چنین وضعی دارد. قبل از این، شیعه و سنی با هم در صلح و صفا زندگی می کردیم؛ حالا می خواهند کاری کنند که یکی مثل توفکر کند

    من دشمنت


    قسمت۲۷ کتاب رویای نیمه شب


    هستم، برخوردی که با ما دارند، با کافران و بیگانگان ندارند. هزاران یهودی را به این شهر کوچ داده اند تا برتری جمعیت ما را کاهش دهند. جان ومال ما را حلال میدانند. به ما نسبتهای ناروا می

    دهند. عالمان بزرگ ما مانند سیدبن طاووس و علامهٔ حلی، با ادب و استدلال، به این شبهه ها و تهمتها جواب می دهند، اما آنها به حقیقت کاری ندارند. باز هم به توطئه هایشان ادامه میدهند.

    دولت عباسی بیش از هر وقت دیگر ضعیف شده. به جای آن که به ریشه های این ضعف بپردازند، ما را سرکوب می کنند تا مبادا شورش کنیم، به جای آن که دست ازبی عدالتی و خوشگذرانی

    بردارند، به ستم و جنایت بیشترپناه میبرند. دارند از درون می پوسند و مراقب تهدیدهای خیالی اند. می بینی که ماشیعیان از این فاصله هاواین بی عدالتیها بیشتر رنج می بریم تا شما.

    - من اینها را قبول دارم، ولی مدتهاست سؤالی توی ذهنم وول میخورد که شما شیعیان باید به آن جواب بدهید. شاید در این صورت، مشکل حل شود.

    - با کمال میل سؤالت را میشنوم و اگر پاسخش را بدانم می گویم.

    - در زمان پیامبر این همه مذهب های جورواجور نبود. حالا چرا هست؟ شاید حکومت و مرجان صغیرمی خواهند کاری کنند که همه دوباره یکی شویم.

    - خیلی دوست دارم در این باره حرف بزنیم تا حقیقت روشن



    قسمت۲۸ کتاب رویای نیمه شب



    شود، ولی شنیده ام که دارالحکومه مرا زیرنظردارد و از ساده ترین حرفهایی که میزم، ناراضی است. این جا رفت وآمد زیاد است. خبرچین ها همه جا هستند. باید در خلوت صحبت کنیم.

    به مسرور نگاه کردم. حالا داشت با قاشق چوبی از توی دو کیسه، سدر وحنا برمی داشت و در کاسه های کوچک می ریخت.

    - یعنی چه کسی خبرمی برد؟

    - نمی دانم. ممکن است کسانی با ظاهر مشتری بیایند و بروند و به نقل از من، حرف های نامربوطی بزنند. کسی که از خدا نمیترسد، هر کاری می کند!

    مشتری محترمی با سرتراشیده و ریش خضاب کرده از صحن بیرون آمد. ابوراجح سه حوله گل دار و اعلا را به او داد تا دور کمر ببندد و روی شانه و سرش بیندازد. شانه وبازوهای او را مالش داد و از

    شیشه ای که در آن مشک بود، کمی به ریش حنای رنگش مالید. مسرور ظرف انگور را مرتب کرد و جلویش گذاشت. کمک کرد لباس بپوشد.

    فکری ناراحت کننده، ذهنم را به خود مشغول کرد. شاید ابوراجح می خواست ریحانه را به مسرور بدهد. لابد اگرمسرور ریحانه را خواستگاری می کرد، جواب رد نمیشنید. از کودکی نزدش کار کرده

    بود و ابوراجح به او احتیاج داشت. بارها دیده بودم که مسرور، مانند شیعیان، با دستهای افتاده نماز می خواند. ابورجح ترجیح میداد دخترش را به مسرور بدهد تا روزی که ضعف و پیری او را از پا می

    انداخت، دامادش حمام را اداره کند و نوه هایش بعدها وارث حمام شوند. همه چیز علیه من بود. انگار زمین و آسمان دست به دست هم داده بودند تا ریحانه را از من بگیرند.


    قسمت۲۹ کتاب رویای نیمه شب


    آن مشتری محترم، موقع رفتن، مدتی از نزدیک به قوها نگاه کرد و انعام خوبی به مسرور داد. مسرور با خوش حالی کفشهای او را جلوی پایش جفت کرد. چند قدمی هم همراهی اش کرد و

    برگشت. شنیده بودم پدربزرگ زمین گیری دارد. ابوراجح هوای آن پیرازکارافتاده را هم داشت و کمکهایی به او میکرد. گاهی در نبود مسرور ریحانه و همسرش را به خانه شان می فرستاد تا آنجا را

    خوب تمیز کنند. یک بار هم شاهد بودم که نیمی از غذایی را که ریحانه آورده بود، کنار گذاشت تا مسرور به خانه ببرد. شک نداشتم مسرور در انتظارروزی بود که ریحانه را بانوی خانه اش ببیند.

    مسرور ظرف انگور را دوباره آورد و جلوی من گذاشت. سعی کرد لبخند بزند. از بازی روزگار حیرت کردم. روزی ریحانه، همبازی من بود و مسرور به من حسادت می کرد و حالا مسرور ریحانه را در

    چنگ خود می دید و من به اوغبطه می خوردم.

    ابوراجح آمد کنارم نشست. مسرور ظرفهای سدر و حنا را روی طبقی چید تا در دسترس مشتری ها باشد. ابوراجح بوی مشک میداد. برای اولین بار از بوی آن بدم آمد. نمیتوانستم مثل گذشته،

    ابوراجح را دوست داشته باشم. می خواستم از آن جا بروم. احساس کردم بیگانه ام. بوی حمام که همیشه برایم لذت بخش بود، حالا سنگین و خفه کننده شده بود. شاید مسرور ریحانه را

    خواستگاری کرده بود و من خبرنداشتم. آن گوشواره را شاید برای عروسی خریده بودند. مسرور با دیدن آن گوشواره، خوشحال میشد و ریحانه برایش زیباتر به نظر میرسید. هرگز هم ریحانه نمی

    گفت که آن را من ساخته ام. اگر هم می گفت، چه اهمیتی برای مسرور داشت. شاید هم به ریش من و پدربزرگم می خندید.


    قسمت۳۰ کتاب رویای نیمه شب


    قوها از هم فاصله گرفته بودند. یکی با نوکش پرهایش را مرتب می کرد و دیگری بی حرکت بود و موج های آرامی که از ریزش فواره درست می شد، او را به کندی دور خودش می چرخاند.

    ابوراجح گوشهٔ بینی ام را خاراند. به خود آمدم و هرطور بود لبخند زدم.

    - هاشم جان! خودت را به فکر و خیال نسپار به خدا توکل کن! شاید همسری که در طالع توست، همین است. شاید هم دیگری است. اگر همین است که به او خواهی رسید. اگردیگری است، دعا

    می کنم بارها از این یکی بهتر باشد و در کنارش سعادتمند شوی. کسی با موقعیت تو حتی میتواند دختر حاکم را خواستگاری کند.

    قوی که به جفتش پشت کرده بود، به دانه های انگوری که در پاشویه بود نوک میزد. برای پس زدن افکاری که آزارم می داد، سعی کردم منطقی فکر کنم. من ثروتمند وزیبا بودم. چرا باید خودم را آن

    قدر کوچک و ضعیف نشان میدادم که دختریک حمامی بتواند به آن راحتی مرا به بازی بگیرد؟ مسرور بیشتر از من، به درد ابوراجح می خورد. اگر ریحانه دلش میخواست با مسرور زندگی کند، باید می پذیرفتم که لیاقت او همین است. با تلخی سعی کردم به خودم بقبولانم که ریحانه و مادرش تنها به این قصد به مغازه ما آمده بودند که تخفیف خوبی بگیرند. حدس آنها درست بود. با دادن دو

    دینار هشت دینار تخفیف گرفته بودند. خودشان هم باور نمیکردند. دست در جیب بردم و دینارها را لمس کردم. دیگرتپشی در خود نداشتند و سرد و خشک بودند. دوست داشتم آنها را بیرون بیاورم

    و در حوض بیندازم. آن

    وقت ابوراجح با تعجب می پرسید که این کار چه معنای دارد و من در حال



  23. #23
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب ششم و هر شب شش قسمت


    قسمت۳۱ کتاب رویای نیمه شب

    رفتن، نگاهی به عقب می انداختم و می گفت: «بهتراست بروی و معنایش را از دخترت بپرسی .»

    سکه ها را در مشت فشردم و برخاستم، می خواستم از آن محیط مرطوب و خفه کننده فرار کنم. شاید اگر کنار فرات می رفتم قدری شنا می کردم، حالم بهتر میشد.

    ابوراجح دستم را گرفت و گفت: «باید فردا بیایی تا در اتاق کناری بنشینیم وصحبت کنیم.»

    به چشم های مهربانش نگاه کردم. از آن همه خیال های عجیب و غربی که به دل راه داده بودم، خجالت کشیدم. چطور توانسته بودم دربارهٔ ریحانه آن طور خیال بافی کنم؟

    چهره نجیب و شرمگین او را به یاد آوردم که مثل فرشته ها، بی آلایش بود. ناگهان صدای گام های سنگین از راهرو حمام به گوش رسید.

    مردی در لباس سربازان دارالحکومه، پردهٔ ورودی را به یکباره کنار زد و گفت: «جناب

    وزیر تشریف فرما میشوند. برای ادای احترام آماده باشید!»


    قسمت۳۲ کتاب رویای نیمه شب

    وزیر مردی لاغراندام با ریشی دراز بود. عبایی نازک با حاشیه ای طلادوزی شده بر دوش داشت. روی یکی از پله های سکونشست. پس از نگاهی به اطراف، به قوها خیره شد. مسرور ظرف انگور را

    تعارف کرد. وزیر با پشت دست اشاره کرد که دور شود. سعی میکرد کمتر به ابوراجح نگاه کند.

    - حمام قشنگی داری، ابوراجح!

    ابوراجح به علامت احترام، سرش را پایین آورد و گفت: «لباستان را بکنید. برای استحمام وارد صحن حمام شوید تا سقف زیبای آن جا را هم ببینید. هم فال است و هم تماشا!»

    وزیراز ابوراجح روبرگرداند.

    - فرصت نیست. از این جا می گذشتم، گفتم بیایم و این دو پرندهٔ زیبا را ببینم.

    باز به قوها نگاه کرد. چشم های کوچک و تندی داشت.

    - همان گونه اند که تعریفشان را شنیدم. انگار پرنده هایی


    قسمت۳۳ کتاب رویای نیمه شب


    بهشتی اند که از بد حادثه، از حمام توسردرآورده اند. بیچاره ها! بدون رغبت خندید و متوجه من شد.

    - این جوان زیبا کیست؟ مانند شاهزادگان ایرانی است!

    ابوراجح خواست مرا معرفی کند. وزیر اشاره کرد ساکت بماند.

    - خودش زبان دارد. می خواهم صدایش را بشنوم.

    گفتم: «من هاشم هستم. ابونعیم زرگر پدربزرگ من است.»

    - ابونعیم هنوز زنده است؟

    باز با بی حالی خندید و دو دندان نیش بلندش را نشان داد. معلوم بود آدمی است که از قدرتش لذت می برد و حاضراست دست به هر کاری بزند.

    - بله، خدا را شکر!

    - شنیدهام زرگر قابلی هستی. این جا چه می کنی؟ این حمام جای مناسبی برای جوان زیبایی چون تو نیست. با پدربزرگت می آمدی بہتربود.

    دل به دریا زدم و با خنده گفتم: «شما هم با حاکم نیامده اید.»

    بلند خندید. صدای خندهاش زیر گنبد پیچید.

    -از جسارتت خوشم آمد! من جرئت نمی کنم تنها به این جا بیایم. برای همین با نگهبان ها آمده ام. هرکجا ابوراجح باشدُ جای خطرناکی است!

    به ابورجح نگاه کرد تا او چیزی بگوید. ابوراجح که می دانست وزیر دنبال بهانه ای است، ساکت ماند. وزیرپوزخندی زد و به من گفت: «به هر حال، دیدن توواین قوهای زیبا را به فال نیک می گیرم.»

    رو کرد به ابوراجح .


    قسمت۳۴ کتاب رویای نیمه شب

    - هرچند خداوند از زیبایی به تونصیبی نداده، اما سلیقهٔ خوبی به تو بخشیده. حمامی به این زیبایی! قوهایی به این قشنگی! مشتری هایی با این حسن و ملاحت و حاضرجوای!

    ابوراجح گفت: «اجازه بدهید بگویم شربتی خنک برایتان بیاورند.»

    - لازم نیست. میترسم مسمومم کنی!

    به قوها اشاره کرد.

    - فکر نمی کنم در تمام بین النهرین چنین پرنده هایی باشد. در خلوت سرای حاکم، حوضی است از سنگ یشم که هنرمندان چینی، نقش هایی از گل برآن تراشیده اند.

    این قوها سزاوار آن حوضند. دیروز نزد حاکم بودم. از تو سخن به میان آمد. به گوش حاکم رسیده که از او و حکومت بدگویی میکنی. مبادا راست باشد! یکی گفت


    در حوض حمام ابوراجح چنین پرندگانی شنا می کنند.


    چنان آنها را توصیف کرد که حاکم به من گفت اگر چنین زیبا و تماشایی اند، ترتیبی بده که به حوض یشم کوچ کنند.


    با لبخندی دندانهایش را بیرون ریخت.

    - چه سخن نغزی! «به حوض یشم کوچ کنند.» حال برتومنت نهاده ام و با پای خویش به دیدارت آمده ام تا پیشنهاد کنم برای رفع کدورت هم که شده، آنها را به حاکم تقدیم کنی.

    ابوراجح کنار حوضی نشست. قوها به طرفش رفتند. گفت: «اینها همدم منند. بهشان عادت کرده ام. مشتریها هم به این دوقوعلاقه دارند. کسب و کارم را رونق داده اند.»

    قسمت۳۵ کتاب رویای نیمه شب

    وزیربا بی حوصلگی گفت: «آدم بی ملاحظه ای هستی! خوب است دست از لجاجت برداری و عاقبت اندیش باشی! شاید دیگر فرصتی به این خوبی گیرت نیاید. به نظر من یا آنها را به حاکم هدیه

    بده و یا بهایش را بگیر»

    - چرا به بازرگانان سفارش نمی دهید که چند جفت از این پرنده را برایتان بیاورند؟

    نشانه های خشم در چهرهٔ وزیر نمایان شد.

    - ابله نباش ابوراجح! کمی بیندیش مرد! این کار چند ماه طول می کشد. حاکم دوست دارد همین امروز این پرنده ها را در حوض خلوت سرایش ببیند و از گناهان توچشم پوشی کند.

    توبه همان کسی که اینها را آورده بگوتا بار دیگر هم برایت بیاورد. صبر حاکم اندک است.

    سربازی که در مدخل صحن حمام ایستاده بود، مردی را که می خواست وارد رختکن شود به صحن برگرداند. ابورجح قوها را به میان حوض راند و ایستاد.

    - اگر گناهی کرده ام از خدای مهربان میخواهم مرا ببخشد!

    رو کرد به وزیر.

    - بسیار خوب. قبول کردم. نه می خواهم حاکم از تودلگیر شود و نه این که برمن سخت بگیرد. قوهایم را به مرجان صغیر هدیه می دهم.

    وزیربا خرسندی سری تکان داد: «مرد زیرکی هستی!»

    - وقتی من از قوهایم می گذارم، جا دارد حاکم هم هدیه ای درخور مقام و بخشندگی اش به من بدهد.


    قسمت۳۶ کتاب رویای نیمه شب


    وزیرانگشتش را به طرف ابوراجح گرفت.

    - این که می شود معامله. حاکم خوشش نمی آید.

    - مطمئنم تو با زبان چرب و نرمی که داری می توانی راضی اش کنی!

    - مواظب حرف زدنت باش! بگوچه می خواهی؟

    - دو تن از دوستانم، بی گناه به سیاه چال افتاده اند. آزادشان کنید.

    وزیر چشمان ریزش را از هم دراند. تلاش کرد خشم خود را بروز ندهد. برخاست.

    - بهتر بود خودم نمی آمدم و سرباز خشنی می فرستادم تا قوها را مصادره کند و آنها را در دارالحکومه به من تحویل بدهد. جان ومال شما هیچ ارزشی ندارد!

    - من که حرف بدی نزدم. سعی کنید آرام باشید. این فقط یک پیشنهاد بود.

    - دیگرچه می خواستی بگویی! با وقاحت تمام ادعا می کنی که دو تن از دوستانت را بی گناه به سیاه چال انداخته ایم. می دانی اگر نتوانی این ادعا را ثابت کنی، خودت هم باید

    به آنها ملحق شوی؟ بگذریم از این که در حال حاضر هم سزاوار سیاه چال هستی. از اینها که بگذریم، جوابت منفی است. حاکم از گناهشان نمی گذرد.

    - دلیلی برگناهکار و مجرم بودنشان وجود ندارد. همه می دانند که بدون محاکمه، راهی سیاه چال شده اند.



  24. #24
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    دست یاری

    برای ادامه دادن یا ندادن

    اینگونه داستانهای دنباله دار

    انتخاب با شما

    ما را برای بهتر کار کردن برای شما یاری کنید

    من الله توفیق


  25. #25
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض



    به نام خدا

    الوعده وفا شب هفتم و هر شب شش قسمت



    قسمت۳۷
    کتاب رویای نیمه شب


    وزیر خود را به ابورجح رساند و سیلی محکمی به صورتش زد. صدای لی در فضای زی گنبد پیچید. ابورجح که بنیه ضعیفی داشت، تلوتلوخورد وی زمین افتاد.

    - دهانت را ببند، بوزینهٔ بدریخت! ما هر کسی را که احساسی کنیم برای حکومت، خطرناک است به سیاه چال می اندازیم. تو اگر عقری را اینجا ببینی، صبرمی کنی تا نیش بزند؟

    به ابوراجح کمک کردم تا برخیزد.

    - کاشی به این جا نمی آمدم! راست گفته اند که زبان تلخ و گزنده ای داری؛ مثل عقرب.

    ابوراجح با بی باکی گفت: «اگرسرباز خشنی میفرستادی تا این دو پرنده را به زور از من بگیرد و ببرد، بدترو زشت تراز این نمیتوانست رفتار کند! حالا که این طورشد، من قوهایم را

    نه هدیه می دهم و نه میفروشم. من گفته ام و می گویم که رفتار شما با شیعیان، بدتراز رفتاری است که با غیرمسلمانان و کافران دارید و می بینی که راست گفته ام!»

    وزیربه سوی پرده رفت و آن را چنگ زد.

    - قوهایت باشد برای خودت. با این وضعی که به وجود آوردی، اگر آنها را در دارالحکومه ببینم به یاد تو می افتم و من هرگز نمی خواهم تو را به یاد بیاورم. به راستی که وجود توشوم است!

    اوراجح خونی را که ازبینی اش راه افتاده بود، با دستمال پاک کرد وگفت: «مثل باجگیران به حمامم آمدی. با تکبرحرف زدی. بی دلیل عصبانی شدی. مثل دیوانگان به من

    حمله کردی. می خواستی پرندگانی را که دوستشان دارم و به کسب و کارم رونق می دهد، با تهدید از من بگیری، از همه بدتر مقابل


    #قسمت۳۸ کتاب رویای نیمه شب


    حاضران تحقیرم کردی، کتکم زدی. هنوز هم طلبکاری! اگر ذرهای انصاف داشته باشی، می توانی قضاوت کی که وجود چه کسی شوم است!»

    چشمهای وزیر از خشم دو دوازد. فکری به خاطرش رسید. بر خود مسلط شد. با صدایی که میلرزید، گفت: «می بینم که از جان خودت گذشته ای! راست می گویی. من شوم هستم.

    پس بدان تا این حمام را برسرت خراب نکنم، رهایت نخواهم کرد.»

    - از توو آن دارالحکومه به خدا پناه میبرم! انگار به روزی که باید جوابگوی اعمالتان باشید ایمان ندارید. این قدرت و مقام زودگذروفازی، شما را فریفته. پس هرچه می خواهید بکنید!

    وزیرسرجنباند.

    - تعجب میکنم که چرا آمدنم را غنیمت نشمردی. میتوانستی با گشاده رویی، دل از این دو پرنده بکنی و مرا شاد و خشنود روانه کنی. به نفعت بود.

    ابوراجح دستمال خونی را نشان داد.

    - همین قصد را داشتم، اشتباهم این بود که کلمهٔ حقی بر زبان آوردم. حالا هم که طوری نشده. در این میان، من یک سیلی خورده ام. این که نباید سبب کدورت خاطر شما بشود؛

    قوها را بردارید و ببرید. دو-سه روزی دلتنگ می شوم. خودم را به این تسکین میدهم که قوهایم زندگی بهتری دارند و غرق در ناز و نعمتند.

    وزیر قبل از آنکه در پس پرده ناپدید شود، گفت: «امروز به هم ریخته ام! قوها پیش خودت بماند تا ببینم تصمیمم چه خواهد بود.»



    #قسمت۳۹ کتاب رویای نیمه شب



    از آنچه در آن چند دقیقه پیش آمد، بهت زده بودم. ابوراجح دست و صورت خود را شست و آب کشید. او را به اتاقی که در راهرو بود، بردم تا استراحت کند. به بالش که تکیه داد، گفت:

    «کارمن دیگرتمام است. اگر خیلی خوش شانس باشم به سیاه چال می افتم. فکر نکنم این وزیربی کفایت، دست از سرم بردارد. مرد کینه توزی است.»


    پنجرهٔ اتاق به حیاط خلوت باز بود. سجادهٔ ابوراجح کنار پنجره پهن بود. کتابهایش توی طاقچه، کنار هم چیده شده بود. مسرور ظرف انگور را آورد، جلوابوراجح گذاشت و رفت.


    ابوراجح به شوخی گفت: «صحنه قشنگی نبود. نمیخواستم پس از مدتها که به دیدنم آمدی، شاهد آن باشی، اما فایده اش این بود که برای چند دقیقه، عشق و عاشقی را از یادت برد.»

    ابوراجح خندید و من هم بی اختیار به خنده افتادم.

    - اگر پدربزرگ بیچاره ات بفهمد این جا چه اتفاقی افتاد، دیگر نمی گذارد پیش من بیایی.

    باز هم خندیدیم. انگار که هیچ اتفاق نیفتاده بود. ابوراجح خوشه ای انگورتعارف کرد و گفت: «بگیرو بخور که قسمت وروزی خودمان است.»

    آن را گرفتم و با لذت مشغول خوردن شدم. مسرور سرک کشید تا ببیند چه خبر است. نمی توانست باور کند که می خندیم. با دیدن چشمهای گردشدهٔ او باز به خنده افتادیم.



    قسمت۴۰ کتاب رویای نیمه شب



    پدربزرگ چند بار به دارالحکومه فراخوانده شده بود تا بهترین نمونه های جواهرات و زینت آلات را به خانواده حاکم عرضه کند و بفروشد. اولین بار بود که خانوادهٔ حاکم قرار بود به


    مغازه بیایند، همه چیز را از نزدیک ببینند و آنچه را می خواستند همان جا انتخاب کنند. پدربزرگ دستور داد علاوه بر مغازه، کارگاه وزیرزمین را هم مرتب کنند. بعید نبود

    خانمها هوس کنند به کارگاه و زیرزمین هم


    سرک بکشند.

    دو محافظ سیاه پوست وارد مغازه شدند. بی حرف و حدیثی به کارگاه و زیرزمین رفتند و همه جا را پاییدند وتوی صندوق ها و گنجه ها را گشتند تا مطمئن شوند چیز مشکوکی


    وجود ندارد. قوسی شمشیر زیر رداهایشان معلوم بود. خانمها که آمدند، محافظ ها بیرون ایستادند تا مراقب اوضاع باشند.

    خانم ها بیست نفری می شدند. همسر وزیر و همسران کارپردازان دارالحکومه هم بودند. حاکم چند دختر داشت. جز کوچک ترین آن ها، بقیه ازدواج کرده بودند.


    آن ها هم بودند. خانم ها عقب تر از



    همسر حاکم ایستادند و احترام گذاشتند. دختران حاکم، بدون توجه به مادر، با قیل و قال، به



    صفحۀ۴1 کتاب رویای نیمه شب



    جواهرات و زینت آلات اشاره می کردند و درباره زیبایی و ارزش هر کدام نظر می دادند. جز سه زن خدمتکار دیگر خانم ها صورتشان را با حریر نازکی پوشاندہ بودند.


    تنها چشمشان پیدا بود. دو تا از زرگرها پایین آمده بودند و با شربت و شیرینی پذیرایی می کردند.


    احساسی کردم کوچک ترین دختر حاکم را قبلاً دیده ام. در این دو هفته گذشته، چند بار به مغازه آمده بود و جواهرات گرانبهایی خریده بود. پدربزرگ میگفت لابد دختر بازرگانی


    ثروتمند است. با دیدن یکی از زن های خدمتکار، مطمئن شدم که آن مشتری ثروتمند، همان دختر حاکم است. هر بار تنها با همان خدمتکار آمده بود. با خودم گفتم:


    «با علاقه ای که این دختر به طلا و جواهرات دارد،



    بیچاره مردی که همسرش خواهد شد!» به خودم جواب دادم: «زیاد هم بد نیست. با این همه طلا و جواهری که دارد، شوهرش می تواند خود را مرد ثروتمندی بداند.»




    میدانستم نامش «قنواء» است. تمام جوانان حله این را می دانستند. مشهور بود که دختر ماجراجویی است. گاهی به طور ناشناسی در بازار و کوچه ها و محله ها پرسه میزد.


    حتی شنیده بودم


    چند بار خود را به شکل پسرها درآورده و در بازار دستفروشی و شعبده بازی کرده است.



    لوله های کاغذ را باز کردم و طرح هایم را به همسر حاکم نشان دادم. قنواء کنارش ایستاده بود و پوزخند زنان به توضیحات من گوش میداد.

    خواهرانش از پشت سر و گردن می کشیدند. همان طور که فکرش را می کردم، طرح انگشتری که در آن دو اژدها، نگینی از الماس را به دندان گرفته بودند.


    توجهشان را جلب کرد. قنواء به من چشم دوخت و گفت: «من یک سری کامل از این مدل را


    میخواهم، خیلی زیبا و ظریف، و خیلی زود.»





    قسمت۴۲ کتاب رویای نیمه شب


    شبحی از لبخندش را دیدم داشت از موقعیت خودش لذت میبرد. معلوم بود مادر و خواهرانش خیلی دوستش دارند. بیش از حد به او میدان داده بودند.


    خیال می کرد می تواند صاحب هر چیزی که


    بخواهد بشود. حسابداری سفارش ها را تند و تند یادداشت می کرد.

    به او گفتم چنین بنویسد: «یک سری کامل، شامل انگشتر، النگو، گردنبند، بازوبند، کمربند، موگیر و خلخال، از مدل دو اژدها.»

    بیرون مغازه، محافظ ها به مشتری ها می گفتند یا بروند و یا دور بایستند و منتظر بمانند تا خرید خانم های دارالحکومه تمام شود.


    بالأخر، پس از ساعتی خانم ها از مغازه دل کندند و برای رفتن حاضر شدند. به اندازه فروش یک هفتهٔ مان، خرید کرده و یا سفارش داده بودند.


    همسر حاکم به پدربزرگ گفت: «پس فردا هاشم را به دارالحکومه بفرستید تا بهای آنچه را خریدیم پرداخت شود.»


    پدربزرگ همراه با تعظیم، سیاهه ای از آنچه را خریده بودند به او داد و گفت: «هرطور میل شماست؛ اما اگر اجازه بدهید، خودم به دارالحکومه بیایم .»


    زنها می خواستند از مغازه بیرون بروند که قنواء با اشاره، چیزی را به مادرش یادآوری کرد. مادرش گفت:


    «یکی را بفرستید تا جواهرات و اشیای گرانبها و تزیینی دارالحکومه را صیقل دهد و آنهایی را که تعمیر می خواهد مرمت کند.»

    پدربزرگ گفت: «اگر صلاح می دانید جواهرات را بدهید خدمتکاری بیاورد. ما این جا همهٔ مواد و ابزارهای لازم را برای صیقل و تعمیرداریم.»

    -حمل آن همه جواهرات به بیرون از دارالحکومه هم مشکل است و هم خلاف احتیاط، کسی را که میفرستید باید از








  26. #26
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض




    به نام خدا

    الوعده وفا شب هشتم و هر شب شش قسمت




    قسمت۴۳
    کتاب رویای نیمه شب



    پدربزرگ فکری کرد و گفت. «نعمان برای این کار مناسب است. او جلا دهنده ها را خوب می شناسد و در مرمت و تعمیر، استاد است.»

    قنواء گفت: «بهتر است هاشم را بفرستید. چهره اشراف زادگان را دارد.»

    مادرش مرا وارانداز کرد و از پدربزرگ پرسید: «کارش چطور است ؟»

    پدربزرگ از زیر چفیه، پشت گوشش را خاراند و گفت. «در کارهای زرگری مهارت خوبی دارد. زیباترین کارهایی که خریدید، از طرح ها و یا

    ساخته های اوست، اما دوست ندارم از من دور شود. هاشم هنوز خیلی جوان

    است؛ آداب دارالحکومه را به خوبی نمیداند. اجازه دهید نعمان در خدمت شما باشد.»

    قنواء پشت چشم نازک کرد و گفت: «این قدرحرفتان را تکرار نکنید! از طرح های این جوان خوشم آمد. میخواهم اگر فرصت کردم، چگونگی طراحی کردنش را ببینم. او را در دارالحکومه خواهیم دید.»

    مادرش راه افتاد تا از مغازه بیرون برود.

    - اتاقی را به عنوان کارگاه برایش در نظر میگیریم. دستمزدش پس از پایان کار پرداخت می شود.

    قنواء قبل از رفتن، آهسته به من گفت: «آنچه را سفارش دادم باید آن جا بسازی دوست دارم کار کردنت را ببینم.»

    گفتم: «ساختن آنها به یک کارگاه مجهز نیاز دارد.»

    قنواء شانه ای بالا انداخت. هرچه لازم است، برایت آماده می شود.

    زنها که رفتند، پدربزرگ به من گفت: «حق باتوبود. نباید تو را از کارگاه



    قسمت۴۴ کتاب رویای نیمه شب


    به فروشگاه می آوردم.» اما من کنجکاو شده بودم دارالحکومه را از نزدیک ببینم.


    قسمت۴۵ کتاب رویای نیمه شب


    اتاقم در طبقهٔ دوم خانه مان بود. آن جا را به سلیقه خودم آراسته بودم. چند تا از طراحی هایم، یادگارهایی از پدرم واشیای ظریفی که در سفرها خریده بودم، به در و دیوار آویزان کرده بودم. همان

    جا می خوابیدم. تختم کنار پنجره بود و شبها به آسمان نگاه می کردم تا به خواب می رفتم. پیش از آن که ریحانه را در مغازه ببینم، احساسی خوشبختی می کردم. خسته از کار روز، در بسترم

    دراز می کشیدم و راضی از زندگی بی دغدغه ام، خود را به سفرهایی که خواب برایم تدارک میدید، می سپردم. گاهی ساعتی پس از شام، پدربزرگ با دو پیاله جوشانده آرام بخش که ام حباب

    آماده می کرد به اتاقم می آمد. چند دقیقه ای را به گفت وگو می گذراندیم. میگفتیم و می خندیدیم و برای آینده نقشه می کشیدیم.

    آن شب هم مثل چند شب قبل، آرام و قرار نداشت. تا دیروقت خواب به چشمم نیامد. از پنجره به حرکت آرام شاخه های نخل، زیرابرهای تیره، چشم دوختم و تا سحربه آینده ی سرانجامم فکر

    کردم. هیچ راهی در مقابلم نمی دیدم. هرسوبن بست بود. بین من وریحانه دیواری بود که هیچ دریچه ای


    قسمت۴۶ کتاب رویای نیمه شب


    در آن باز نمی شد.

    بارها در دل ساکت و سنگین شب، صحنه آمدن ریحانه و مادرش را به مغازه مرور کردم. میخواستم از معمای عشق سردرآورم. چه اتفاقی می افتاد که یک نگاه یا یک لبخند می توانست قلابی

    شود و انسانی آزاد را به دام اندازد؟ میان خواب و بیداری سعی میکردم بدانم چه چیزی از وجود ریحانه مرا آن طور به هم ریخته بود، شبحی از چهره اش؟ نگاهش که لحظه ای به نگاهم تلاقی کرده

    بود؟ سکوت و وقارش؟ آهنگ صدایش؟ همه اینها؟ هیچ کدام شان؟ همه اینها بود و هیچ کدامشان نبود.

    امیدوار بودم پس از چند روز فراموشش کنم، ولی نتوانستم. مثل صیدی بودم که هر چه بیشتر تلاش میکردم، بیشتر گرفتار حلقه های دام می شدم. گیج و ناامید در بسترم نشستم و چنگ در

    موهایم زدم. باید در ظلمتی که دوره ام کرده بود، راهی به روشنایی می گشودم. در آن بیچارگی، این تنها چاره بود؛ ولی چگونه؟

    تصمیم گرفتم صبح فردا، سراغ ریحانه و مادرش بروم و هر چه را در دل داشتم، به آنها بگویم. ساعتی بعد تصمیم گرفتم سراغ ابوراجح بروم و با فریاد بگویم: «آن مشتری که علاوه برگوشواره، دل مرا

    هم با خود برد. دخترتوبود.»

    وقتی فکر و خیالم پس از جست و جوی کوره راهی، باز به بن بستی صخره مانند برمیخوردند. خود را روی بالش می انداختم و به خواب التماس می کردم بیاید و مرا با خود به سرزمین رویاها ببرد.

    در آن شب ها، خواب، خرگوشی گریزپا بود که هر چه سر در پی اش می گذاشتم، بیشتر از من می گریخت.

    دلم می خواست او را در خواب ببینم و بگویم: «تمام خاطره های گذشتۀ


    قسمت۴۷ کتاب رویای نیمه شب



    ما با یک نگاه تو، در ذهن و دلم به رقصی درآمده اند.» آرزو داشتم در خواب با او، کنار پل فرات قدم بزنم ودرد دل کنم. در خواب هم آرامش نداشتم. او را می دیدم، اما همراه با مسرور که از من دور

    می شدند.


    شبی خواب دیدم مسرور گوشواره های ریحانه را کند و از بالای پل، میان رود انداخت. من که دزدانه مراقبشان بودم، در آب شیرجه رفتم تا گوشواره ها را پیدا کنم. بر بستر رود، پیداشان کردم، ولی


    چنان بزرگ شده بودند که با زحمت توانستم آن ها را از جا بکنم و به سطح آب بیاورم. به پل نگاه کردم. هیچ کس آن جا نبود. سنگینی گوشواره ها مرا به زیر اب می کشید. به پشت سر که نگاه


    کردم، ريحانه و مسرور را در قایق پرازانگور دیدم. هر چه دست و پا می زدم و شنا می کردم، قایق از من دورترودورتر می شد.

    صبح به کندی از پله ها پایین رفتم. پدربزرگ در حیاط، روی تخت چوبی منتظرم نشسته بود. نزدیک که شدم. ایستاد. شانه هایم را گرفت و خیره نگاهم کرد.


    -چی شده هاشم؟ چرا رنگ پریده و بی حالی؟ چرا نیامدی صبحانه بخوری؟

    گیج و منگ بودم. نمی توانستم روی پا بایستم. روی تخت نشستم.

    -نمی دانم. دیشب بی خوابی به سرم زده بود. وقتی هم به خواب رفتم، باز خواب های پریشان دیدم. دیگر وقتی شب می شود، وحشت می کنم.

    -بهتر است امروز در خانه بمانی و استراحت کنی. فردا باید به دارالحکومه بروی. با این حال و قیافه که نمیتوانی بروی.

    خدمتکارمان را که پیرزن مهربانی بود، صدازد.


    قسمت۴۸ کتاب رویای نیمه شب



    -ام حباب!

    ام حباب از آن طرف حیاط، سرش را از اتاقی بیرون آورد.

    - بله آقا.

    - این بچه، مریض احوال است. امروز در خانه میماند. باید حسابی تیمارش کنی، ظهر که آمدم، باید صحیح و سالم تحویلم بدهی .

    - خیالتان راحت باشد آقا.


    رو کرد به من و گفت: «این حالتها برایم آشناست. نگران کننده است. به ریحانه علاقه پیدا کرده ای. درست است؟ حدس زده بودم. حالا چه باید کرد؟ هيچ راه حلى براى ازدواج توبا اوبه فكرم نمی


    رسد. گرفتاریمان که یکی - دوتا نیست! از رفتار دیروز قنواء هم برمی آمد که شوهرآینده اش را پیدا کرده.»

    نتوانست جلوی تعجبم را بگیرم.

    - چه می گوی پدربزرگ؟

    کنارم نشست و دست روی شانه ام گذاشت.

    -تو آنقدر خام و آنقدر ریحانه، ذهن و دلت را پر کرده که متوجه اطرافت نیستی!

    ایستادم. سرم گیج رفت.

    -اگر این طور است به دارالحکومه نمیروم.

    مرا سرجايم نشاند و خودش برخاست.

    -زود تصمیم نگیر. فکرش را که می کنم می بینم این طوری بد هم نیست. به نفع توست که قنواء را به ریحانه ترجیح دهی.






  27. #27
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب نهم و هر شب شش قسمت



    قسمت۴۹ کتاب رویای نیمه شب


    مرجان صغیر ناصبی است. با شیعیان دشمنی میکند. اما وصلت با او افتخار بزرگی است. اگر پایت به دارالحکومه باز شود، خیلی زود ریحانه را فراموش می کنی. یعنی

    در واقع چارۀ دیگری نداری.سرم را میان دست ها گرفتم.

    -نه پدربزرگ، نه.

    -آرام باش پسرم!

    -شما از ثروتمندان این شهرید. به فکرآینده ام هستید، ولی نمی توانید چیزی را که می خواهم به من بدهید.

    ضعف و ناامیدی، اشکم را راه انداخت. چند قطره ای روی پیراهنم چکید. کنارم نشست و در آغوشم گرفت.

    - جوانک ديوانه! نمیدانستم این قدر به آن دخترک فتنه انگیز علاقه پیدا کرده ای. تقصیر من است که از کارگاه بیرونت کشیدم. اگر همان جا مانده بودی، این همه گرفتاری پیشی نمی آمد.

    ام حباب که چاق و قدبلند بود، سراسیمه ونفسی زنان پیش آمد.

    -خودم این قصاب از خدا بی خبر را خفه می کنم. گوشت دیشبش فاسد بوده و این طفلک مادرمرده مسموم شده.

    از غبغب آویزان و لرزانش خنده ام گرفت. لبخندم را که دید، نفس راحتی کشید و گفت: «آه! خدا را شکر! پس حالت خیلی هم بد نیست. مرا بگوکه می خواستم این


    قصاب بیچاره را خفه کنم. خدا از تقصیراتم بگذرد!»

    پدربزرگ که نمی دانست باید چه کند، به ام حباب گفت: «برو جوشانده ای چیزی برایش بیاور. دیشب هم غذای درستی نخورد.»





    قسمت۵۰ کتاب رویای نیمه شب


    رو به من گفت: «باید فکر کنم ببینم چه می شود کرد. تو امروز را فقط استراحت کن.»

    -من شب و روز دارم فکر می کنم. هیچ راهی نیست.

    قبل از رفتن گفت: «باید به خدا توکل کنیم. کلید هر قفل بسته ای دست اوست.»

    روی تخت دراز کشیدم. ام حباب خیلی زود برایم معجونی مقوی آورد. باخوردنش تا حدی حالم جا آمد. همه آنچه را اتفاق افتاده بود، برایش تعریف کردم. خیلی دلش برایم سوخت.

    از کودکی بزرگم کرده بود. علاقۀ فراوانی به من داشت. اشکش را پاک کرد و آب دماغش را گرفت. گفتم که ریحانه به خانم ها قرآن و احکام یاد می دهد.


    نشانی خانه اش را دادم. خواهش کردم برود و خبری از او



    برایم بیاورد. دو دیناری را که در جیم بود بیرون آوردم و به طرفش گرفتم . خیلی بهش برخورد.

    - من تو را تر و خشک می کردم؛ حالا سکه هایت را به رخم می کشی؟

    می دانستم همین را می گوید. سکه ها را توی جیبم گذاشتم. باز دراز کشیدم.

    سازد.

    - مرا ببخش ام حباب! تو به اندازۀ خودت گرفتاری داری.

    گناه تو چیست که من به این روز و حال افتاده ام؟

    گوشه تخت نشست و زانویش را مالی لش داد. داشت سبک سنگین می کرد.

    - باشد. فردا شاید رفتم. البته شاید. امروز که حالم تعریفی ندارد. این درد زانو امانم را بریده.


    قسمت۵۱ کتاب رویای نیمه شب


    از او رو برگرداندم.

    -خجالت بکش بچه! حیف از تو نیست که عاشق دختریک حمامی شده ای!

    -همین امروز باید بروی. تو که او را ندیده ای. وقتی او را ببینی، نظرات عوض می شود.

    - من فقط این را می دانم که هیچ دختری در حله، حتی لیاقت خدمتکاری تو را ندارد.

    -نمیتوانم صبر کنم باید خبری از او برایم بیاوری، اگر واقعا دوستم داری، همین حالا باید راه بیفتی.

    -حرفش را هم نزن. نباید به من پیرزن، زور بگویی، نمی دانم این عشق و عاشقی دیگرچه زهرماری است که شما جوانهای ابله را اینطور مریض و بیچاره می کند.

    خوش به حال خودم که در زندگی ام خبری از این چیزها نبود!


    شوهر خدابیامرزم را دوست داشتم. او هم مرا دوست داشت، ولی وقتی به سفر میرفت، هیچ کدام دق مرگ نمی شدیم.

    ایستادم. وانمود کردم چشمهایم سیاهی می رود.

    - راست می گویی. نباید تو را به زحمت بیندازم. تو که عاشق نشدی، من شدم. چشمم کور خودم میروم. اگر شب شد و نیامدم نگران نشوید.

    بال بال زنان گفت: «بگیربنشین بچه! من نمیتوانم جواب غرولندهای آن پیرمرد بداخلاق را بدهم. هرچه بادا باد! میروم، اما اگر این دخترک بلا به جان گرفته


    را همان جا خفه کردم، ناراحت نشو!»





    قسمت۵۲ کتاب رویای نیمه شب



    از خوشحالی میخواستم پرواز کنم.

    - درباره اش این طور صحبت نکن. روزی به همین خانه میآید و در کارها به تو کمک می کند. آنوقت آنقدر از او خوشت می آید که دیگریک روز هم نمیتوانی بدون اوسرکنى.

    - به همین خیال باش! چطور ممکن است یکی مثل ابوراجح دخترش را به یکی مثل تو که شیعه نیستی بدهد؟

    این را گفت و رفت تا آماده شود. وقتی با زنبیل خرید بیرون میرفت. گفت: «از جایت تکان نخور صبحانه ات را تا ته بخور بعد خوب استراحت کن


    تا هوایی به مخ معیوبت بخورد و خون به مغزت برسد.»



    پا را که از در خانه بیرون گذاشت، گفت: «خوب فکرکن و ببین جواب خدا را چه باید بدهی. من بیچاره با این پاهای دردمند تا آن طرف بازاربروم و برگردم که چی؟ هیچی!»

    - یادت باشد. نباید بفهمد توکی هستی.

    - فکرنکن من وقتم را به خاطر حرف زدن با او تلف می کنم باید زود برگردم ناهار را آماده کنم، بیکار که نیستم.

    هنوز از پیچ کوچه نگذشته بود که از خانه بیرون زدم. نمی توانست در خانه تاب بياورم. باید ابوراجح را میدیدم.



    قسمت۵۳ کتاب رویای نیمه شب


    ابورجح نبود. قوها روی آب بی حرکت بودند. مسرور توی اتاقک چوبی، داشت سکه ها را میشمرد. پرسیدم: «ابور اجح کجاست؟»

    شانه بالا انداخت. وانمود کرد اگر شمردن سکه ها را قطع کند، شماره شان از دستش درمی رود. صبر کردم کارش را تمام کند. ابوراجح که نبود،


    حمام انگار تاریک بود و روح نداشت. آخرین سکه را شمرد. با بی میلی به من نگاه کرد و ساکت ماند.


    – حالا بگو ابوراجح کجاست؟

    سکه ها را با خونسردی توی کیسه ای چرمی ریخت و در صندوقچهٔ کنارش گذاشت.

    - به من نگفت کجا میرود.

    لبۀ سکو نشستم.

    -پس صبر می کنم تا بازگردد.

    -شاید برای عبادت به مقام حضرت مهدی رفته باشد.

    خواستم بروم که گفت: «اینجا نیایی بهتر است.»





    قسمت۵۴ کتاب رویای نیمه شب


    به او نزديک شدم.

    - چرا؟ طوری شده؟

    -می دانی ابوراجح تحت نظر است :

    - از کجا می دانی؟

    نتوانست به چشمهایم نگاه کند. نگاهش را متوجه مردی کرد که روی سکو به فرزندش لباس میپوشاند.

    - خودت که بودی و دیدی وزیر با او چطور برخورد کرد. دارالحکومه از ابوراجع خوشش نمی آید. به نفع توست که از او کناره بگیری.


    خود او هم راضی نیست که تو خودت را بی جهت گرفتار کنی.



    -پس چرا تو اینجا مانده ای؟

    -قضیۀ من فرق می کند. همه می دانند سال هاست شاگرد هستم. در هر شرایطی باید در حمام را باز نگه دارم. این سفارش خود ابوراجخ است.

    کنار پرده گفتم: «از این که به فکرمن هستی و نصیحتم کردی ممنونم، اما به نظرم جا داشت در مقابل وزیر از ابوراجح دفاع می کردی. هرچه باشد او ولی نعمت توست.))

    • این خواست ابوراجح است که من دخالتی توی این کارها نداشته باشم. فرض کنیم او را گرفتند و به سیاه چال بردند، بهتر است من هم با او زندانی شوم یا اینجا بمانم و حمام را
    • اداره کنم؟


    از حمام بیرون آمدم. از راه کوچه پس کوچه ها به سمت مقام حضرت مهدی شروع به دویدن کردم. شیعیان معتقد بودند که آخرین پیشوای





  28. #28
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب دهم و هر شب شش قسمت



    قسمت۵۵
    کتاب رویای نیمه شب


    آنها به فرمان خدا از دید مردم پنهان شده و هروقت خدا بخواهد، ظهور می کند. قبرستان شیعیان، کنار آن مقام بود. معروف بود که پیشوای آنها در آن جا

    خود را نشان داده است. پدربزرگی میگفت:



    «چطور ممکن است یک انسان، صدها سال عمر کند؟» از زمان ناپدید شدن پیشوای آن ها، نزدیکی به پانصد سال میگذشت.


    از ابوراجح در تعجب بودم که باور داشت هنوز آن پیشوا زنده است.

    مقام، مسجد ساده ای بود . می گفتند مرجان صغیر تصمیم دارد آن جا را خراب کند. وارد مقام شدم. چند نفری مشغول عبادت بودند.


    یکی با اشک روان، برای آزادی کسانی که در سیاه چال های مرجان صغیربودند، دعا می کرد.


    ابوراجح آن جا نبود. وارد قبرستان که شدم، او را دیدم. کنار قبری نشسته بود و قرآن می خواند. پیش رفتم و کنارش نشستم،


    با دیدنم لبخند زد. چشمهایش قرمزشده بود. معلوم بود که پیش از این، در مقام، مشغول رازو نیاز بوده است. فاتحه ای خواندم. جای خلوت و خوی بود.


    - این جا چه می کنی هاشم؟ چرا رنگ پریده ای؟

    - حالم خوش نبود. پدربزرگ گفت که در خانه بمانم واستراحت کنم. او که رفت، نتوانستم در خانه بند شوم. خیلی دلم گرفته بود. با خودم گفتم بیایم کمی با شما حرف بزنم

    - حالا چطوری؟

    -خیلی بهترم. دیشب خوام نمی برد. همه اش به فکر آن دختر شیعه ام. از وقتی گرفتارش شدم، برنامهٔ هر شبم همین است.

    شب که می شود، وحشت می کنم. کاش می شد شب ها را



    قسمت۵۶ کتاب رویای نیمه شب



    مثل دانه های پلاسیده و تیرۀ یک خوشه انگور می کندم و دور میریختم!

    خندید.

    -داری کم کم شاعر می شوی!

    گفتم: «چطور می توانید بخندید؟ با این اوضاع و احوالی که دارم، به زودی از دست می روم. دارم نابود می شوم. نمی توانم غذا بخورم.


    دست و دلم به کار نمی رود. چه کسی باید به داد من برسد؟»

    باز خندید.

    - خدا به دادت برسد!

    - شاید نمی خواهید کمکم کنید؟ فکر کنم به خاطر این که شیعه نیستم، از من بیزارید.

    - چه می گویی هاشم!

    یعنی خیلی برایتمان مهم نیست که من چه می کشم.

    سری به تأسف تکان داد.

    - من تو را مثل فرزند خودم، ریحانه، دوست دارم. چه فرق می کند؟ امروز در این مکان مقدس، برای تو هم دعا کردم.

    با شنیدن نام ریحانه، چشمانم سیاهی رفت. پرسیدم: «ريحانه خانم چطور است؟»

    - مدتی پیش به یک بیماری ناشناخته مبتلا شد. بی حال و بی رمق بود. بستری هم شد. دیگر نگذاشتم گلیم ببافد. یک هفته ای است که حالش بهتر است.

    - خدارا شکر! یاد دورۀ کودکی بخیر! هنوز ازدواج نکرده؟



    قسمت۵۷ کتاب رویای نیمه شب


    -هنوز نه.

    دل به دریا زده بودم.

    - شنیده ام حافظ قرآن است و به خانم ها، احکام و تفسیر یاد می دهد. شما برای تربیتش خیلی زحمت کشیده اید.


    چنین دختری لابد خواستگاران زیادی هم داد. خدا حفظش کند! آن وقت ها که خیلی مهربان بود.


    پلک زدم تا اشک در چشمانم جمع نشود.

    -حق با توست. خواستگاران زیادی دارد. مسرور هم در این باره با من حرف زده.

    نزدیک بود بیهوش شوم. به دیواره کوتاه قبر تکیه دادم تا روی زمین پهن نشوم.

    - مسرور؟ چه جوابی داده اید؟

    - ریحانه می گوید در خواب، شوهر آینده اش را به او نشان داده اند. می گوید تنها به خواستگاری او جواب مثبت می دهد.

    نفس راحتی کشیدم.

    • چه جالب که در خواب، همسر آیندۀ کسی را معرفی کنند! خدا شانسی بدهد!


    - البته هنوز موضوع خواستگاری مسرور را به او نگفته ام. بعید نیست که خواب مسرور را دیده باشد، ولی رویش نمی شود بگوید.

    دلم به هم فشرده شد. انگار قبرستان با همه قبرها و نخل های اطرافش، دور سرم چرخید.



    قسمت۵۸ کتاب رویای نیمه شب



    -هرچه مادرش اصرار کرد بگوید، نگفت. شاید هم او را نمی شناسد. تنها گفته که آن جوان، دست او را در دست داشته و من هم هر دو را در آغوش داشته ام،

    در حالی که جوان و زیبا بوده ام. نمی



    دانم چنین خوابی رویای صادق است یا نه. به هر حال، یک سال به او فرصت دادم


    تا خوابش تعبیر شود. اگر خبری نشد، باید با خواستگار مناسبی ازدواج کند.




    - اوچه می گوید؟

    - گفت اگر خوابش درست باشد و خدا بخواهد، آن جوان در این یک سال به خواستگاری اش می آید.

    - عجب قصه ای است! از آن یک سال، چقدر باقی مانده؟

    - دو - سه هفته.

    نم دهانم خشک شد. همه چیز علیه من بود. آرزو کردم کاش یازده ماه سی روز باقی مانده بود! در این صورت، مدتی خیالم راحت بود. تردید
    نداشتم آن که ریحانه به خواب دیده بود، من نبودم. او


    چطور میتوانست به ازدواج با یک جوان غیرشیعه، امید داشته باشد!

    دیگر چیزی نپرسیدم. میترسیدم ابوراجح از رازی که در دل داشتم بویی ببرد. تنها امیدم آن بود که در آن لحظه، ام حباب پیش ریحانه باشد و بتواند


    خبرهای جالبی برایم بیاورد. برای آن که موضوع


    صحبت را عوض کنم، پرسیدم: «صاحب این قبر کیست؟»

    آهی کشید و گفت: «اسماعیل هرقلی»

    -اسمش به نظرم آشنا نیست.

    -دوسال پیش از دنیا رفت. این مرد، قصۀ عجیب و شیرینی




    قسمت۵۹ کتاب رویای نیمه شب


    دارد. می خواهی برایت تعریف کنم؟

    ترجیح میدادم از ریحانه حرف بزند، اما کنجکاو شده بودم قصه را بشنوم. لابد قصه اش مهم بود که ابوراجح کنار قبرش نشسته بود و قرآن می خواند.


    در سایهٔ نخل ها نشسته بودیم. خورشید


    میرفت که از بالای شاخه ها، خود را به ما نشان دهد. افسوس خوردم که چرا لقمه ای صبحانه نخورده ام! ضعف کرده بودم.



    #قسمت۶۰ کتاب رویای نیمه شب



    من این ماجرا را از خود اسماعیل هرقلی شنیدم. خدا او را بیامرزد! مرد زحمتکش و درست کاری بود. این ماجرا به قدری مشهور است که بسیاری از مردم حله و بغداد،


    آن را به یاد دارند. پدربزرگت هم باید آن را شنیده باشد.


    - یادم نمی آید چیزی در این باره به من گفته باشد.

    - زمانی که اسماعیل جوان بود، دملی در ران پای چپش بیرون می آید، به بزرگی کف دست. ھر سال، فصل بهار این دُمل می ترکیده


    و مرتب از آن چرک و خون می آمده. فکرش را بکن. بیچاره دیگر


    نمی توانسته به کار و زندگی اش برسد. می دانی که روستای «هرقل» نزدیک حله است. اسماعیل آن جا زندگی می کرده.

    -بله، می دانم کجاست. در سفر دوسال پیش، کاروان ما کنار آن روستا منزل کرد.

    -اسماعیل به حله می آید. می رود پیش «سیدبن طاووس». جراحت پایش را نشان می دهد. سیدبن طاووس از علمای

  29. #29
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب یازدهم و هر شب شش قسمت


    قسمت۶۱
    کتاب رویای نیمه شب



    بزرگ ما بوده.

    -چیزهایی از بزرگواری و دانش او شنیده ام.

    -سید، جراحان حله را حاضر می کند تا دمل را معاینه و معالجه کنند. آنها می گویند دمل، روی رگ حساسی قرار گرفته و علاج آن تنها در بریدن و برداشتن است.

    سید می گوید اگر چارۀ دیگری ندارد



    این کار را بکنید. می گویند: امکان زیادی دارد موقع جراحی، به آن رگ حساس صدمه بخورد و اسماعیل بمیرد. سید، اسماعیل را به بغداد میبرد.

    آن جا هم دمل را به زبده ترین جراحان آن


    شهرنشان می دهد. آنها همان حرف جراحان حله را میزنند. سید می خواسته به حله برگردد. اسماعیل می گوید حالا که تا بغداد آمده ام، بہتراست


    به زیارت تربت امامان سامرا بروم. در سامرا،



    مرقد امام علی النقی و امام حسن عسکری را که امامان دهم و یازدهم ما هستند، زیارت می کند. بعد به «سرداب مقدس» می رود و امام زمان را نزد

    خدا، شفیع خود قرار می دهد تا از آن



    گرفتاری نجات پیدا کند.

    - سرداب مقدس کجاست؟

    - محلی است که امام زمان از آن جا ناپدید شد و غیبت خود با شروع کرد. بسیاری، در آن سرداب، خدمت آن حضرت رسیده اند.

    اسماعیل چند روزی را سامرا می ماند. در آن مدت، کارش راز و نیاز



    با پروردگار و توسل به امامان بوده. روز پنج شنبه ای، بیرون شهر، در دجله غسل می کند. لباس پاکیزه ای می پوشد تا برای آخرین بار به زیارت قبر امامان




    قسمت۶۲ کتاب رویای نیمه شب


    و سرداب مقدس برود. وقتی به حصار شهر می رسد. چهار اسب سوار در مقابل خود می بیند. سه نفرشان جوان و چهارمی، یک پیرمرد بوده.


    یکی از مردان جوان، هیبت و وقار بیشتری داشته. آن


    ها به او سلام می کنند. فکر می کند که آنها از بزرگان و دامداران آن ناحیه اند. مردی که وقار و هیبت فراوانی داشته از او میپرسد:


    «فردا باز می گردی؟» اسماعیل جواب می دهد. «بله، فردا به حله


    برمی گردم.» آن مرد میگوید: «پیش بیا تا آن چیزی که تو را به رنج و درد مبتلا کرده ببینم.» اسماعیل مایل نبوده


    که آن مرد به دمل پایش دست بزند. میترسیده دوباره خون و



    چرک بیرون بیاید و


    لباسش را آلوده کند و او نتواند با خیال راحت به زیارت برود. با این حال، تحت تأثیر هیبت آن مرد قرار می گیرد و پیش می رود.


    آن مرد، روی اسب خم می شود. دست راستش را



    روی شانهٔ اسماعیل تکیه می دهد، دست دیگرش را روی زخم میگذارد و فشار می دهد. اسماعیل اندکی احساس درد می کند.

    بعد آن مرد روی اسب راست می نشیند.



    پیرمردی که همراه آنها بوده می گوید: «رستگار شدی، اسماعیل !» تعجب می کند اسم او را از کجا می دانند.


    پیرمرد می گوید: «ایشان امام زمان تو هستند.» اسماعیل


    هیجان زده و خوش حال پیش می رود و پای امامش را میبوسد. آن حضرت

    اسب خود را به حرکت درمی آورد. اسماعیل هم دوان دوان با آنها حرکت می کند. امام به او می فرماید: «برگرد!»


    اسماعیل که سر از پا نمی شناخته، میگوید: «حالا که شما را دیده ام،




    قسمت۶۳ کتاب رویای نیمه شب



    رهایتان نمی کنم.» امام می فرماید: «مصلحت در آن است که برگردی.» اسماعیل باز می گوید: «از شما جدا نمی شوم.»


    در این موقع آن پیرمرد میگوید: «اسماعیل؛ شرم



    نمی کنی؟ امام زمانت دو بار به تو دستور بازگشت دادند.» اسماعیل به خود می آید و ناچار می ایستد.


    حضرت با اصحاب خود میروند و ناپدید می شوند. اسماعیل که به خاطر



    جدا ماندن از امام خود غمگین و متحیر بوده، ساعتی همان جا می نشیند و اشک می ریزد. حالش که بهتر میشود،


    به سامرا بازمی گردد. به حرم می رود. خادمان حرم وقتی



    حال او را دگرگون میبینند، می پرسند: «چه اتفاق افتاده؟» اسماعیل ماجرا را تعریف میکند. خادمان به او می گویند:

    «پایت را نشان بده تا ببینیم.» اسماعیل پای چپش را نشان


    می دهد. می بیند هیچ نشانی از دمل و جراحت روی آن نیست. فکر می کند که شاید آن دمل، روی پای دیگرش بوده.


    آن پایش راهم نشان می دهد. هیچ اثری از آن نمی بیند.


    در این موقع مردم می ریزند و لباس هایش را تکه تکه می کنند و به عنوان تبرک با خود میبرند.


    چطور می توانستم چنین چیزی را باور کنم! گفتم: «ماجرای غریبی است!»



    ابوراجح ادامه داد: «اسماعیل به بغداد می رود. سیدبن طاووس پس از شنیدن ماجرای شفا یافتن اسماعیل و بعد از دیدن پای او بیهوش میشود.

    به هوش که می آید، جراحان


    بغداد راجمع می کند و با نشان دادن اسماعیل،می گوید: «خوب است جراحت پای این جوان را معالجه کنید.» آنها




    قسمت۶۴ کتاب رویای نیمه شب



    میگویند: «همان طور که قبلا گفتیم جز بریدن چاره ای نیست و اگر آن را ببریم، او خواهد مرد.» سید میپرسد


    «اگر جراحت بریده شود و اسماعیل نمیرد، چه مدت طول میکشد تا


    جای آن بهبود پیدا کند؟» آنها می گویند: «دست کم دو ماه طول می کشد، اما جای بریدگی، گود می ماند و روی آن، مو نمی روید.»

    سید می پرسد: «از دفعهٔ قبل که جراحت را


    معاینه کردید چند روز می گذرد؟» می گویند: (( ۱۰ روز.)) سید پای اسماعیل را به جراحان نشان میدهد. دهان آنها از حیرت بازمی ماند.

    یکی از آنها فریاد میزند. «این کار حضرت

    مسیح است!» سید می گوید: «ما خودمان بهتر می دانیم این کار کدام بزرگواراست.» اسماعیل که به حله برگشت،

    مردم دسته دسته به عیادتش رفتند و پایش را دیدند. من


    هم دیدم و جای دست شفابخش حضرت را بوسیدم .»

    گفتم: «باورش سخت است! چطور ممکن است یک نفرصدها سال عمر کند و هنوز جوان باشد؟» ابور اجح برخاست. آفتابه آبی را که همراه داشت،


    روی قبرخالی کرد.


    -مگر نمیدانی که حضرت نوح حدود هزار سال عمر کرد و حضرت خضروعیسی هنوز زنده اند؟ شاید آن پیرمرد همراه امام، همان خضر بوده.

    آیا در توان خداوند نیست که به



    انسانی چنین عمر بلندی بدهد و او را جوان نگه دارد؟ مگر در بهشت، همه برای همیشه جوان و سالم نمی مانند؟ خدای بزرگ به هر کاری تواناست.



    ساکت ماندم. جوابی نداشتم تا نزدیکی های بازار با هم قدم زدیم. به سه راه که رسیدیم، او به طرف حمام رفت و من راهم را به سوی خانه کج کردم.




    قسمت۶۵ کتاب رویای نیمه شب



    باید هر چه زودتر بر می گشتم. حرف های ابوراجح پریشانم کرده بود. امیدوار بودم لااقل ام حباب خبرهای خوبی برایم بیاورد.


    قسمت۶۶ کتاب رویای نیمه شب




    خودم را روی تخت انداختم. خسته شده بودم. دست و پایم می لرزید. ام حباب هنوز نیامده بود. حال عجیبی داشتم. فضای درندشت حیاط،

    برایم تنگی می کرد. دیوارها بلندتر و


    نزدیک تر از همیشه بودند. نمی توانستم منتظر امِّ حباب بمانم.صحبت با ابوراجح برایم قوت قلبی نشده بود. در هم ریخته بودم. چطور می شد

    باور کرد شیعیان چنان پیشوای مهربانی داشته باشند که زمان بر او اثر نکند و کارهای پیامبرانه ازش سربزند؟


    باورش سخت بود! ابوراجح آدم دروغگویی نبود. آیا اسماعیل هرقلی دملی ساختگی روی پایش



    نقش زده بود و بعد با پاک کردن آن، ادعا کرده بود که امام زمان اوراشفا داده است؟ ولی جراحان حله و بغداد، با همراهی

    سيدبن طاووس اورا معاينه کرده بودند. اگر دروغ بود،


    رسوا میشد. هرچه بود ابوراجح چنان پیشوایشان را باور داشت که انگار با او زندگی می کرد.

    صدایی شنیدم. فکر کردم ام حباب پشت در است. از جا جستم و در را باز کردم. فقیری ژنده پوش بود. از چشمهای گوداافتاده اش

    که دو دو می زد معلوم بود چند روزی است



    غذای درست و حسابی نخورده. با تصمیمی ناگهانی دو






  30. #30
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    به نام خدا


    الوعده وفا شب دوازدهم و هر شب شش قسمت





    قسمت۶۷ کتاب رویای نیمه شب


    دیناری را که ته جیبم بود، بیرون آوردم و در دستش گذاشتم. فکر می کردم از خوش حالی فریاد میزند و به دست و پایم می افتد.

    بدون تعجب، به سکه ها نگاه کرد و لبخند زد. گفتم: «ای برادر

    دعایم کن! من بیچاره کسی را دوست دارم که هیچ راهی برای رسیدن به او نیست.»

    گفت: «معلوم است گره سختی به کارت افتاده. کمتر کسی حاضر است دو دینار به یک فقیر غریب بدهد.

    می خواهی سکه هایت را پس بگیری و به جای آن درهمی بدهی؟»


    راست می گفت. غریب بود. او را ندیده بودم. گفتم:«این سکه ها خیلی برایم عزیزند بهتراست آن ھا را به خدا هدیه بدهم.»

    باز لبخندی زد و گفت: «امیدوارم خداوند از توقبول کند! شنیده ام که گاهی خدابنده اش را به بالایی گرفتار می کند تا به خود نزدیکش کند.»

    بعد از رفتن آن فقیر، در را بستم و همان جا، پشت در ایستادم. چگونه توانسته بودم از آن سکه ها بگذرم؟ مگر تصمیم نداشتم برای همیشه


    نگه شان دارم؟شاید حس کرده بودم وجودشان

    شکنجه ام میدهد و مرتب ریحانه را به یادم می آورد. از خودم پرسیدم: «آیا آن مرد، یک فقیر واقعی بود یا سرو وضع ساختگی اش گولم زد؟»

    شیطان را لعنت کردم. صداقتی در چهره اش بود که


    باعث شد کمکش کنم. دینارها برای من فقط یادگار بودند. برای او می توانستند شروع یک زندگی دوباره باشند.

    هنوز دل تنگی ام باقی بود. زیرلب گفتم: «ای پیرزن تنبل! تا توبرگردی، جانم به لب میرسد.» باز خودم را روی تخت انداختم.

    از گرسنگی بی تاب بودم و اراده ای که سری به آشپزخانه بزنم، در



    خودم نمیدیدم امانم نمود که ام حباب از در وارد شود و همان و همان کنار دراز او پرس وجو کنم.




    قسمت۶۸ کتاب رویای نیمه شب



    سایبان بالای تخت، از تابش آفتاب جلوگیری می کرد، ولی همان سایبان بر من فشار می آورد، انگار لحافی سنگین رویم افتاده بود.


    از حال خودم ترسیدم. خیلی نگران کننده بود. داشتم از روزنه

    امید و ساحل زندگی، فاصله می گرفتم. فریاد زدم: «خدایا، کمکم کن!»

    بعد آرامتر گفتم: «خدایا، اگر آن جوان واقعا وجود دارد و اسماعیل هرقلی را شفا داده، تو را به جانش قسم می دهم مرا هم از این شکنجه و عذاب نجات بده !


    من که به فکر ریحانه نبودم. این تو

    بودی که او را ناگهان با آن همه ملاحت و زیبایی نشانم دادی و کارم را ساختی، پس خودت هم او را به من برسان! او که خیلی خوب است.


    مگر دوست داشتن خوبی، بد است؟ خدایا، می شود

    آن جوانی را که در خواب دیده، من باشم! آیا منتظراست به خواستگاری اش بروم؟ آیا در آن نگاه عجیبش، چنین خواهشی بود که مرا چون شمعی گداخت و آب کرد؟»

    پیشانی ام را به دیواره تخت کوبیدم. با خود گفتم: «ای دیوانه! دلت را به این خیال های بچه گانه خوش نکن. چطور امکان دارد او خواب جوانی غیرشیعه


    را دیده باشد و خواستگاریش را انتظار

    بکشد؟ تو شبانه روز به او فکر می کنی و او به یاد مسروریا جوانی دیگر از شیعیان است که چگونه پس از ازدواجشان، سعادت و خوشبختی را به کامش بریزد. بی چاره!

    ریحانه چند سالی است تو


    را ندیده، آن وقت چطور تو را به شکل جوانی برازنده به خواب دیده؟ اگر تو را به خواب دیده بود، صبر می کرد به خواستگاری اش بروی و گنجینه ای


    از زیباترین جواهرات را به پایش بریزی، نه آن که


    تصمیم بگیرد با دو دینار، گوشواره ای ارزان بخرد. گیرم که تو را به خواب دیده باشد، فایده اش چیست وقتی ابوراجح هرگز حاضر نمی شود

    دخترگلش را به یک سنی بدهد؟»





    قسمت۶۹ کتاب رویای نیمه شب


    کلید در قفل به حرکت درآمد. صدای نفس زدن هایی آشنا را شنیدم. در بر پاشنه چرخید. ام حباب بود. با خوش حالی از جا پریدم و جلو رفتم،


    زنبیلش را که زمین گذاشته بود، برداشتم وداخل خانه


    آوردم. انتظار داشته میان نفس زدن هایش غرولند کند. خیلی آرام آمد وروی تخت نشست. سخت توی فکر بود. مقابلش روی زمین، کنار زنبیل نشستم.

    -خیلی دیر کردی ام حباب. فکر نکردی من اینجا منتظرم؟ گفتم شاید سر راه به بغداد رفته ای!

    لبخندی مهربانانه زد و گفت: «به سلیقه ات آفرین می گویم! فکر نمی کردم چنین جواهری در حله باشد. مهرش به دلم نشست.»

    خوشحال شدم. گفتم: «تعریف کن ام حباب. همه چیز را مو به مو برایم بگو.»

    به چهره ام دقیق شد.

    -چرا رنگت زرد شده؟ صبحانه خوردی؟ نخوردی؟

    خم شد و چند دانه انبه از توی زنبیل برداشت.

    - خدایا جواب ابونعیم را چه بدهم؟ اول برایت شربت انبه درست می کنم و در آن شیرهٔ خرما می ریزم. یک کاسه از آن که خوردی و جان گرفتی و حالت جا آمد،

    سر صبر می نشینیم و حرف میزنیم.



    انبه ها را از چنگش درآوردم وتوی زنبیل انداختم.

    - کارى نکن که ديوانه شوم و سربه بیابان بگذارم!

    چشمهایش گرد شد.

    - پناه بر خدا!





    قسمت۷۰ کتاب رویای نیمه شب



    -تا همه چیز را موبه مو برایم تعریف نکنی، مطمئن باش لب به چیزی نمی زنم.

    اخم کرد و سری به تاسف تکان داد.

    -از قضا موقعی به خانه شان رسیدم که داشت به زن ها درس می داد. خانۀ کوچکی دارند. همه در بزرگترین اتاق خانه نشسته بودند.


    ريحانه با صدایی آرام برایشان صحبت می کرد. وارد اتاق شدم

    و گوشه ای نشستم. به من لبخند زد و گفت: «خوش آمدید!» خیال می کردی آن اتاق که با گليم فرش شده بود، از نور چهرهٔ او روشن است.

    آیه ای از قرآن را توضیح داد. بعد به سؤالها جواب داد.


    دست آخر با صدایی قشنگ و غمگین، قسمتی از شهادت نامه حسین بن علی را خواند که صدای زن ها به گریه بلند شد.

    سنگ هم بود گریه اش میگرفت. من هم بی اختیار اشک ریختم.


    ساکت شد و زانوهایش را مالید. گفتم: «همین ؟ بعد چه شد؟»

    گفت: «کاش می توانستم هر روز بروم. خیلی چیزها یاد گرفتم، باور نمیکردم دختری به آن جوانی، آن قدر باسواد باشد! هیچ هم اهل قیافه گرفتن وگنده دماغى نیست.

    نگاه مهربانش را بین همه


    تقسیم می کرد. چقدر دل ربا و شیرین بود!»

    بازساکت شد و مالیدن زانوهایش را از سر گرفت.

    - با او صحبت نکردی؟

    -نکند انتظار داشتی همان جا برایت خواستگاری اش می کردم؟

    -نه ولی …




    قسمت۷۱ کتاب رویای نیمه شب


    - مجلس که تمام شد و زن ها رفتند، من از جایم تکان خوردم. او و زنی که بعد فهمیدم مادرش است، آمدند کنارم نشستند.

    با مهربانی احوالم را پرسیدند. گفتم: ((از دو محله بالاتر کوبیده ام و


    آمده ام تا سرپیری، چیزی یاد بگیرم. حیف که راهم دور است، وگرنه هر روز می آمدم.» ریحانه خودش رفت و برایم خرما و شربت آورد.

    ساکت ماند و باز به چهره ام خیره شد. پرسیدم: «دوباره چه شد؟ چرا مثل کسانی که جن دیده اند، نگاهم می کنی؟»

    - باور کن اگر ریحانه قسمت تو باشد، بهترین مادرزن دنیا را داری. به هر حال ریحانه، دست پروردهٔ اوست. چنان با من گرم گرفته بودند که انگار سال هاست با هم رفت وآمد داریم.


    بعد مادرش از من چیزی پرسید که به فکر افتادم مخم را به کار بیندازم.

    ساکت ماند. به کاری که کرده بود لبخند زد و زانوهایش را مالش داد. با دستپاچگی پرسیدم: «بگوچه گفت؟

    چرا هربار که دو جمله حرف میزنی این قدر زانوهایت را می مالی ؟))


    - صبرداشته باشی بچه! یک سال آن جا نبوده ام که انتظار داری تا شب این جا بنشینم و حرف بزنم. داشتم چی می گفتم؟

    -مادرش چیزی پرسید که مجبور شدی کله ات را به کار بیندازی.

    -پرسید: «خانه تان کجاست؟ شاید روزی گذرمان افتاد و توانستیم به شما سری بزنیم.» گفتم: «باید نام ابونعیم زرگر را





    قسمت۷۲ کتاب رویای نیمه شب



    شنیده باشید ۰۰۰"

    فریاد زدم: "ام حباب! قرار نبود خودت را معرفی کنی. یک بار هم که مخت را به کار انداختی، همه چیز را خراب کردی."

    عاقل اندرسفیه، چشم غره ام رفت.

    -دندان به جگربگیرا گوش کن بعد حرف بزن! گفتم: «لابد نام ابونعيم زرگر را شنیده اید.» چشمهای ریحانه درخشید. مادرش گفت «بله، اورامی شناسیم.» گفتم:

    «ما همسایهٔ آنها هستیم.» آن


    وقت ريحانه گوشواره هایی را که گوشش بود، از زیر خرمن موهای بلندش نشان داد و گفت: «این گوشواره ها را از مغازه آنها خریده ایم.»

    بازساکت شد و لبخند زیرکانه ای زد. از کوره دررفتم.

    -منظورت را از این ادا و اطوارها نمی فهمم. چرا باز ساکت شدی؟

    زانوهایش را مالید.

    - تو واقعاً خنگی! به حرفی که ریحانه زد، دقت نکردی؟

    - کدام حرفش ؟

    - ریحانه دخترباسوادی است. از روی حساب و کتاب حرف می زند. نگفت این گوشواره را از مغازه ابونعيم خریده ایم. گفت: از مغازهٔ آنها خریده ایم. می دانی این یعنی چه؟

    سردرنیاوردم.

    -نه نمیدانم.

    - یعنی مغازه ابونعيم وهاشم.








صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1