کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 34 , از مجموع 34
  1. #31
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    دوستان باید ببخشند که چند روزی نتوانستم به وعده خودم عمل کنم حلال کنید




    الوعده وفا شب سیزدهم و هر شب شش قسمت


    قسمت۷۳ کتاب رویای نیمه شب



    - منظور؟

    - او این جوری به تو اشاره کرد.

    - خوب حالا این یعنی چه؟

    -یعنی این که او هم به تو علاقه دارد.

    زنبیل را که در آن گوشت و سبزیجات هم بود کنار زدم.

    -تورا خدا اینقدر آسمان و ریسمان به هم نباف! هیچ وقت این حرف سادۀ او، این معنایی را که تو می گویی نمی دهد.

    -پس چه معنایی می دهد جناب عقل کل؟

    -چون می داند من نوه ابونعیم هستم و در مغازه اش کار می کنم، گفته «مغازه ی آن ها». حالا بگو بعد چه شد؟

    با دلخوری واخم زانوهایش را مالید.

    -خیلی خوب. شاید هم حق با تو باشد. خواهش می کنم ادامه بده !

    هم چنان با دلخوری، لب و لوچه اش را ورچید.

    - من گفتم: «عجب گوشواره خوشگلی است! آفرین به أبونعيم ودست و پنجه اشی!» آن وقت مادر ریحانه گفت: «این را نوه اش هاشم ساخته.» من به ریحانه نگاه می کردم.

    اسم تورا که شنید. گونه هایش قرمزشد و سرش را پایین انداخت.

    -راست بگو ام حباب! تو داری این ها را برای دل خوشی من می گویی.

    حرفم را نشنیده گرفت.

    -من پرسیدم: «هاشم همان جوان زیبا و خوش قد و قامت



    قسمت۷۴ تاب رویای نیمه شب



    است؟» کاش بودی و می دیدی که ریحانه چه جور به من نگاه کرد. مادرش گفت: «بله، همان است.»

    -ام حباب

    -باور کن از نگاه ریحانه فهمیدم حال و روز او بدتر از توست.

    ازش پرسیدم: «حالت خوش نیست دخترم؟» مادرش گفت: «دو هفته ای به شدت بیمار و بستری بوده.»

    -این را خودم می دانستم. ابوراجح به من گفت. وقتی به مغازه آمد، حدس زدم که ناخوش احوال بوده.

    -ما زن ها این چیزها را خوب می فهمیم. تو حالی ات نیست.

    نمیتوانستم حرفهایش را باور کنم. برای دل دارای دادن به من، حاضربود حرفهای ساده را آب و تاب بدهد.

    - کاش این طور بود که تو می گویی!

    - بعد من حرفی زدم که نباید می زدم. خدا مرا ببخشد! حرفی زدم که آن دخترک پاک و معصوم، دیگر خواب و خوراک نخواهد داشت. در قصه گویی استاد بود.

    چه شبها که با قصه هایش به خواب رفته بودم! ساکت ماندم تا حرفش را بزند.

    - گفتم: «خبردارید دختر حاکم، او را پسندیده و به مغازه شان رفت وآمد می کند؟ همسر حاکم از هاشم دعوت کرده به دارالحکومه برود و طلا و جواهراتی را که آن جاست،

    صیقل بدهد.» کاش این حرف را نمی زدم؛ یک دفعه دیدم چیزی توی صورت به آن قشنگی، خاموش شد. با صدای لرزان گفت:





    #قسمت۷۵ کتاب رویای نیمه شب


    «برایش آرزوی خوشبختی می کنیم! من و او در کودکی، هم بازی بودیم. حالا او جوان ثروتمند و متشخصی است. قنواء شوهری بہترازاو گیرش نمی آید.»

    فریاد زدم: «از این حرفش معلوم است ذره ای هم به من فکر نمی کند.»

    - اشتباه می کنی هاشم. باید بودی و موقعی که خداحافظی می کردم، می دیدی اش، نمی توانست درست راه برود. حال و روز تو را پیدا کرده بود.


    چند قدم بدرقه ام کرد. شاید می خواست چیزی


    دربارهٔ توبپرسد که رویش نشد. خیلی با حیاست!

    - بس است اما حباب! از زحماتی که کشیدی ممنونم. صحبت معمولی و ساده ای با هم داشته اید. برداشت تو از این حرف ها، ساختهٔ فکر و خیال خودت است.

    نمیتوانم باور کنم. انتظار نداشته


    باش عقلم را دست تو بدهم. کاشکی خودم آن جا بودم و از نزدیک می دیدم!

    -تو یکی صحبت از عقل نکن که خنده ام می گیرد. فعلا که عقل نداشته ات را داده ای دست دلت!

    - کاش دربارهٔ قنواء چیزی نمی گفتی!

    ام حباب برخاست. با زنبیل به طرف آشپزخانه راه افتاد.

    -خوب کردم که گفتم. او هم باید زجری را که تو می کشی بکشد. می روم برایت غذا و شربت درست کنم. باید برای فردا آماده شوی.

    با بدجنسی خندید.

    - قنواء منتظراست.



    قسمت۷۶کتاب رویای نیمه شب


    از همان موقع می دانستم چه شب وحشتناکی را پیش رو دارم. باز در بستر دراز می کشیدم و حرف های ام حباب و ریحانه را هزار معنا می کردم

    و تا سحر، در بیم و امید، دست و پا می زدم.




    قسمت۷۷ کتاب رویای نیمه شب



    دارالحکومه میان باغی سرسبز و خرم بود. دو نگهبان قدبلند و سیاه چرده بیرون از در چوبی و بزرگ باغ، نگهبانی می دادند.

    میان آن دو، مرد میان سال و کوتاه و چاقی روی چهارپایه ای نشسته


    بود. اسمش «سندی» بود. شکم بزرگ و برآمده ای داشت که توی ذوق می زد. انگارخمره ای کوتاه را بغل کرده بود.

    سالها بود که روی آن چهارپایه می نشست. نزدیک شدم وسلام کردم. جوابم را نداد.

    با گردش انگشتان کوتاهش اشاره کرد که چه می خواهم. خیلی خلاصه آنچه را اتفاق افتاده بود برایش گفتم. با اکراه برخاست.

    از بس عرق کرده بود، لباسش به پشتش چسبیده بود. آن را از


    بدنش جدا کرد و لنگان لنگان به طرف دررفت. روی در که بست های فلزی و گل میخ های درشتی داشت، دریاچهٔ کوچکی بود.

    حلقه روی دریچه را سه بار کوبید. دریچه باز شد. توانستم قسمتی از


    صورت یک نگهبان خ رواب آلود را ببینم.

    - در را باز کن. این جوان، زرگراست. این طور که می گوید قرار است برای همسرودختر حاکم، چیزهایی بسازد.

    به این ترتیب بود که زبانه ای فلزی به خشکی از میان چفت هایی




    قسمت۷۸ کتاب رویای نیمه شب


    گذشت. در بر پاشنه چرخید و دارالحکومه به رویم آغوش باز کرد. لحظهٔ رؤیایی فرا رسیده بود و من می توانست ایوانها و سرسراهایش را ببینم.

    از کودکی آرزو داشتم که از نزدیک دارالحکومه و آدم


    هایش را ببینم. پدربزرگ می گفت: «اگرچه دارالحکومه حله، مانند قصرهای افسانه ای هزارویک شب نیست،

    ولی آن قدر زیبا هست که آدم را به یاد قصرهای بغداد بیندازد.»

    سندی با گوشه چفیه، عرق پشت گردن و طوق غبغبش را خشک کرد. بیخ گوشم آهسته غرید: «کارت را خوب انجام بده تا انعام خوبی بگیری.

    آن وقت سکه ای هم به من خواهی داد.» دهانش بوی سنگ پای حمام می داد. خودش میدانست،

    چون مشغول جویدن چند برگ نعنا بود. آب سبزرنگی میان دندانهای پوسیده و لب تیره اش نمایان بود. وقتی با دست به داخل روانه ام می کرد،


    لبخندی زد که نه زیبا بود و نه دوستانه. دربا همان سروصدا بسته شد. باغ در نگاه اول، بسیار زیبا بود. درختان بلند وتنومند با چترهای بزرگی از شاخه وبرگ،

    از تابش آفتاب به زمین جلوگیری می کردند. حله و اطراف آن، پراز نخلستان بود، ولی در باغ دارالحکومه تنها چند نخل، در میان انواع درختان دیگر دیده می شد.

    راهی که از میان درختان به طرف ساختمان دارالحکومه می رفت، سنگ


    فرش بود. خدمتکاری که مرا همراهی می کرد، انگار گنگ بود. با اشاره دست، راهنمایی ام می کرد. بعد از پایان سنگ فرش به آب نمای زیبایی رسیدیم.

    آب زلالی وارد حوض های کوچک و بزرگ می شد وتوی جویی می ریخت که میان درختان ناپدید میشد.

    بلندی و اندازه حوض ها فرق داشت. بعضی توی بعضی دیگر بودند. بزرگترین حوض چند اردک داشت. تصویرلرزان ایوان ورودی، توی


    حوض ها افتاده بود. کنار آب نما، چند نفری روی پله ها نشسته بودند و حرف می زدند. چند

  2. #32
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    به نام خدا

    الوعده وفا شب چهاردهم و هر شب شش قسمت


    قسمت۷۹ کتاب رویای نیمه شب


    نفر دیگر هم در گوشه و کنار باغ، روی تختهای چوبی لمیده بودند. گاهی صدای خنده شان به گوش میرسید. خدمتکار اشاره کرد منتظرش بمانم تا برگردد.

    دو نگهبان، دو طرف ورودی ساختمان



    ایستاده بودند. چند نگهبان هم دراطراف قدم می زدند تا کسی دزدانه از پشت پنجره ها به داخل سرک نکشد. از آن جا که ایستاده بودم،

    صدای ضعیف موسیقی و آواز زن جوانی به گوش میرسید.

    با داروهایی که ام حباب به من خورانده بود، شب را به خلاف انتظارم، راحت خوابیده بودم. دلم میخواست دارالحکومه و شکوه آن، چنان تحت تأثیرم قرار دهد

    که یاد ریحانه کمتر به سراغم بیاید و


    آزارم دهد. فایده ای نداشت. دور از ریحانه، دارالحکومه برایم جلوه ای نداشت. حاضر بودم از همان جا برگردم وبه فقیرانه ترین خانه های حله بروم،

    به شرط آن که بتوانم از پشت دیواریا روزنه ای،


    صدای او را بشنوم. چیزی که همچنان عذابم می داد و در خاطرم جست وخیزمی کرد آن بود که کمتر از یک ماه دیگر ریحانه باید برای ازدواج آماده میشد.


    این واقعیت که مسرور از او خواستگاری کرده


    بود، برایم شکنجه ای دیگر بود. آرزو کردم ای کاش ریحانه، دختر حاکم بود و موقعی که آن انگشتر مخصوص را برایش می ساختم، کنارم مینشست و به کارکردنم نگاه می کرد.

    در آن لحظه ها که منتظر برگشتن خدمتکار بودم، به این فکر میکردم که آیا ممکن بود روزی را ببینم که مشغول کار باشم،

    ریحانه برایم غذای دست بخت خودش را بیاورد، ساعتی کنارم بنشیند تا با


    هم غذا بخوریم و از هر دری حرف بزنیم؟ توی همین فکرو خیال ها بودم که صدای قدمهایی را از طرف ایوان شنیدم. مردی هراسان، چفیه اش را در دست داشت و



    قسمت۸۰ کتاب رویای نیمه شب



    خدمتکاری درشت اندام، با خشونت او را به جلو میراند. آنها که روی پله ها لم داده بودند، وحشت زده راست نشستند.

    - گم شو! تا امثال شما نوکیسه ها به سیاه چال نیفتید، حرف حساب حالی تان نمی شود.


    خدمتکار با یک پس گردنی، مرد را از پله ها به پایین هل داد. مرد سعی کرد خود را کنترل کند، ولی نتوانست. پایین پله ها زمین خورد.

    دقیقه ای طول کشید تا دوباره اوضاع عادی شود. کسی که از


    همه به من نزدیک تر بود، سراپایم را وارانداز کرد و گفت: «بهتراست راحت بنشینی. تاتورا به داخل بخوانند، خیلی طول میکشد. من خودم ساعتی است

    انتظار می کشم و هنوز خبری نيست.»


    تک وتوک مگس های سمج آن جا رهایمان نمی کردند. معلوم نبود برای چه آن همه آب و سبزه و درخت را ول کرده بودند و به ما می چسبیدند.

    پرسیدم: «برای چه به دارالحکومه آمده اید؟»

    کیسه ای پر از سکه را از میان شالی که به کمر بسته بود بیرون آورد. سکه ها را به صدا درآورد.

    - معلوم أست. آمده ام مالیات بدهم. می بینی؟ برای دادن مالیات هم باید انتظار بکشی، لاتید صاحب دیوان هنوز از خواب ناز بیدار نشده. تواین جا آشنا داری؟

    - نه.

    - اما من با خوانسالارآشنایی دارم. شاید بتواند از صاحب دیوان برایم تخفیفی بگیرد. اگر برای دادن مالیات آمده ای، می توانم سفارش تورا هم بکنم.





    قسمت۸۱ کتاب رویای نیمه شب



    - نه، متشکرم!

    مرد لب ورچید و نگاهش را متوجه آب نما کرد. باز صدای گام هایی روی سنگ فرش شنیده شد. همه گردن کشیدند تا صاحب صدا را ببینند.

    همان خدمتکار بود. با عجله به طرفم آمد. پس از تعظیم


    گفت: «ببخشید که معطل شدید! لطفا با من بیایید!»

    مردی که می خواست مالیات بدهد با تعجب به من نگاه کرد و کیسه پولش را برگرداند سرجایش. به طرف ایوان به راه افتادم. تپش قلیم را احساس می کردم.

    نمی توانستم حدس بزنم داخل دارالحکومه چه شکلی است و چه ماجراهایی انتظارم را میکشد.

    پدربزرگ سفارش های زیادی کرده بود که چطور رفتار کنم و حرف بزنم. از هیجان، همه شان فراموشم شده بود. از ایوان گذشتیم وارد راهرویی شدیم

    و به سرسرایی زیبا رسیدیم. از آن جا حیاطی


    بسیار بزرگ و ساختمانهای دوطبقه و سه طبقهٔ اطراف آن پیدا بود. خدمتکار سعی می کرد از من جلوترراه نرود. برای همین مرتب با حرکت دست،

    راهنمایی ام می کرد. از چند پله پایین رفتیم. از


    عرض حیاط گذشتیم. حیاط هم آبنمایی بزرگ داشت. چند اردک و غاز و پلیکان در آن، زیر سایه درختان شنا می کردند.

    اطراف آب نما، باغچه هایی بود پوشیده از بوته های گل و درختانی کوتاه، اما


    پربرگ. وارد سرسرایی دیگرشدیم. چند نفری روی تختی چوبی، مشغول کارهای دفتری و چک و چانه بودند.

    به پله هایی رسیدیم که نگهبانی کنار آن ایستاده بود و زنی جوان، انتظار مرا می کشید.


    خدمتکار به من تعظیم کرد و رفت. زن که معلوم بود یکی از خدمتکاران مخصوص خانوادهٔ حاکم است، به من لبخند زد.

    - من «امینه» هستم! خدمتکار مخصوص بانویم قنواء.





    قسمت۸۲ کتاب رویای نیمه شب


    اشاره کرد از پله ها بالا برویم. او را به یاد آوردم. با خانم ها برای خرید به مغازه آمده بود. کنار هم از پله ها بالا رفتیم و از طبقه دوم سردرآوردیم.

    از ردیف ستونهای سنگی که جلویشان نرده ای


    چوبی و منبت کاری شده بود، گذشتیم. کنار آن نرده ها می توانستی تمام حیاط را ببینی، حیاط از آن بالا زیباتربود.

    میان سرسرای بزرگ و روشن که سقفی بلند و پرنقش و نگار داشت، به دری چوبی رسیدیم. امینه در را باز کرد و گفت:

    «این جا محل کار شماست. ترتیی داده خواهد شد که هر روز بدون مزاحمت



    نگهبانها به این جا بیایید و کارتان را انجام دهید.» پشت سرش وارد شدم. اتاق بزرگ و دلپذیری بود. دو پنجره بزرگ و محرابی شکل به طرف باغ داشت.

    کف اتاق و سکوی گوشه آن، پوشیده از فرش


    بود. جلوی پنجره ها پرده هایی گرانبها آویزان بود. پرده ها را کنار زد. قسمتی از باغ، نیمی از شهر، رودخانه فرات و پل روی آن، به چشم آمد.

    پنجره ها را گشود تا هوای اتاق عوض شود.



    امینه وقتی دید همه چیز مرتب است، تعظیم کرد و رفت. به طرف سکو رفتم، کنار بالش ها وزیراندازهایی از خز، ظرفهای پراز انگور و انار و انبه چیده شده بود.


    اتاق شباهتی به کارگاه نداشت. حق


    با پدربزرگم بود. قنواء و خانوادهاش نقشه هایی برایم داشتند، وگرنه باید اتاق کوچک در گوشه ای از طبقهٔ پایین در اختیارم میگذاشتند.

    اتاقی که در آن ایستاده بودم، برای پذیرایی از میهمانان مهم


    و نزدیکان حاکم مناسب بود.

    ساعتی گذشت. خبری نشد. گاهی کنار پنجره می ایستادم و گاهی لبهٔ سکو می نشستم. یکی - دوبار تصمیم گرفتم بروم و از امینه یا دیگری بپرسم

    که کی و چگونه باید کارم را شروع





    قسمت۸۳ کتاب رویای نیمه شب


    کنم. چند خنجر و شمشیروسپر جواهرنشان به دیوار آویزان بود. یکی از خنجرها را برداشتم. آن را از شال حریری که به کمربسته بودم،

    گذراندم. جلوی آینه ای سنگی که توی طاقچه ای، در دل


    دیوار، کار گذاشته شده بود ایستادم. چرخیدم و خودم را تماشا کردم. خنجر را از غلافش بیرون کشیدم. تیغه ای ظریف و درخشان داشت.

    نگین های روی دسته و غلافش خیلی خوب کار گذاشته


    شده بود. فکر کردم شاید قراراست کارم را با با جلا دادن آن سلاح ها شروع کنم. خنجر را در هوا چرخاندم و حواله دشمن فرصی کردم.


    این کار را بارها تکرار کردم. با این تصور که زندانی هستم و


    می خواهم فرار کنم، به پشت در رفتم. با حرکتی ناگهانی آن را باز کردم. از آنچه در مقابلم دیدم خشکم زد.



    قسمت آخرما: حرف دل


    سلام به شما که تا اینجا این داستان زیبا را دنبال کرده اید. خداقوت می گویم و امیدوارم لذت برده باشید. همان طور که از اول هم گفته بودیم از این به بعد داستان را به دلیل اینکه حق چاپ کتاب

    محفوظ است، نمی توانیم ادامه دهیم. البته هدف اصلی ما آشناییمان با کتابهای خوب است و اینکه کتاب را از منبع اصلی آن بخوانیم. این کتاب 284 صفحه دارد و تازه از این به بعد فراز و نشیبهای


    اصلی داستان شروع می شود.



    نمایشهایی که قنواء بازی می کند تا به خواسته اش برسد و هاشم را بدست آورد.

    بدجنسی های مسرور

    درد و رنج های ریحانه و ابوراجح

    اضافه شدن جوان زیبایی به نام عماد به داستان

    انتقام وزیر از ابوراجح

    ماجرای امینه خدمتکار قنواء

    و معجزه ای که در این داستان اتفاق می افتد و واقعی است ... .



  3. #33
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۴-آذر-۰۵
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    549
    امتیاز : 3,472
    سطح : 36
    Points: 3,472, Level: 36
    Level completed: 82%, Points required for next Level: 28
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکر کردن : 240
    تشکر شده 317 در 191 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    دست یاری

    برای ادامه دادن یا ندادن

    اینگونه داستانهای دنباله دار

    انتخاب با شما

    ما را برای بهتر کار کردن برای شما یاری کنید

    خب امیدوارم که همیشه موفق وپیروز باشید چون از طرف مخاطب برای ادامه دادن یا ندادن پیغامی دریافت نشد دیگر این کار را ادامه نمدهیم وانشاالله در زمینه دیگر فعالیت می کنیم من الله توفیق

    غلام ال یاسین

  4. کاربر روبرو از پست مفید غلام ال یاسین تشکر کرده است .


  5. #34
    عضو جديد
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۵-مهر-۰۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1
    امتیاز : 17
    سطح : 1
    Points: 17, Level: 1
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 33
    Overall activity: 5.0%
    تشکر کردن : 0
    تشکر شده 0 در 0 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض سلام و تشكر 🌹

    سلام خسته نباشين
    من دوروزه با سايت شما اشنا شدم ممنونم از قصه هاي كه ميگذارين واقعا جالب و قشنگه خواستم تشكري كرده باشم و اگه ممكنه قصه هاشم و ريحانه رو ادامه اش بزاريد ممنونم
    اجرتون با سيدالشهداء.

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1