کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10

موضوع: طنز کانون

  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Talking طنز کانون

    مثنوی سیّد و جوان کاری از sah
    دیدم جالبه گفتم بذارمش اینجا
    یا زهرا
    http://rahpouyan.com/oldforum/topic.asp?TOPIC_ID=6012
    ویرایش توسط سائل الزهرا : دوشنبه ۰۲ آبان ۹۰ در ساعت ۰۲:۵۴
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  2. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  3. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست

    Talking

    1)

    ديد سيد يك جواني را به راه
    سر به زير و سر به كار و سر به راه

    بچه اي مثبت ، كمالِ شخصيت
    كارهايش روي نظم و جديت

    اسم او در اول هر ليست بود
    نمره هايش هم هميشه بيست بود

    درس ميخواند او به هر جا ، خوب خوب
    توي خانه يا كه حتي توي جوب

    توي فاميل و در و همسايه ها
    بود الگوي تمام پايه ها

    الغرض سيد وُرا در راه ديد
    در صفِ آشيِ صبح گاه ديد

    گفت اي جانم چرا در مانده اي ؟
    تو مگر از مدرسه جا مانده اي ؟

    يا كه در خوابت هيولا ديده اي؟
    يا كه مجنوني و ليلا ديده اي؟

    آن جوانك گفت من افسرده ام
    در هياهوهاي دنيا مرده ام

    مثل مرواريد در گنج صدف
    شام و روزم گشته خيلي بي هدف

    در ميانِ آن سبيلان كلفت
    اندكي سيد تفكر كرد و گفت :

    آن كليد فقل گنجت پيش ماست
    هر چه ميخواهي نهان در ريش ماست

    شنبه شب با من بيا جايي باحال
    اسم آنجاهست « رهپوي وصال* »

    ********************
    2)

    آن جوانِ غصه ناك و منزوي
    شنبه آمد چارراهِ انجوي

    وارد مجلس شد و يك جا نشست
    مثل مادر مرده اي بي سرپرست

    ديد آخوندي سخنراني كناد
    روي منبر بس قشنگ و ناز و شاد

    از كسي پرسيد نام آن شهيد
    هم جوابش را بدين سان او شنيد :

    « او همانا سيد ما انجوي ست
    توي كار مخ زني خيلي قوي ست »

    قصه مي گويد كه بعد از ساعتي
    او برون شد از درونش پاپتي

    آنچنان مجلس به او حالي بداد
    كه به خود گفت اين چه حال است و چه باد ؟

    « آتش عشق است اين و نيست باد
    هر كه اين آتش ندارد نيست باد »

    « عشق شوري در نهاد او نهاد »
    او مريد و عشق كانون شد مراد

    ************************
    3)

    فصل سوم ، فصل دنگ و فنگ ماست
    فصل آغاز نبرد و جنگ ماست

    آن جوانِ سر به زير و سر به راه
    شد مريد انجوي – روحي فداه –

    عشق سید را به جانش می خرید
    سینه از شوق وصالش می درید

    گشته بود او جذب سید با یقین
    جمله ها می گفت در وصفش چنین :

    " حرف سید همچو حرف حق بُود
    منکر این جمله هم احمق بُود "

    شنبه ها تا جمعه ها هر شب به شب
    منتظر می شد که آید شنبه شب

    شنبه شب یکشنبه شب تا جمعه شب
    شنبه صبح و شنبه ظهر و شنبه شب

    آخر هر جمله ی او شنبه شب
    فکر هر روز و شب او شنبه شب

    آن جوان پنداشت اصلا اینچنین
    که ندارد هفته غیر از شنبه شب

    بعد از این او عشق قال و قیل شد
    تیپ او هم شامل تحویل شد

    ریش او همسان حاج عبدالرضا
    چفیه اش هم از کجا تا نا کجا

    در تمام سال غیر از یک دو ماه
    هر چه می پوشید رنگش بس سیاه

    دائما توی مد و تشبیه بود
    توی جیبش دائم التسبیح بود

    هفت سينش سيد و سوز و سفر
    سينه و سجاده و سنج و سحر

    درس و مشقش را که دیگر بیخیال
    آن جوان شد کلهم مجهول حال

    ************************
    4)
    هان تصور کرده ای قصه تمام ؟
    نه عزیزم ، های ، بنده با شمام

    گاو ما در فصل چارُم حامله است
    قصه ام در انتظار قابله است

    هر چه پیش آمد از اول تا کنون
    قوز بالا قوز می گردد کنون

    در یکی از شنبه شب های خدا
    بعدِ مجلس آن جوان، بی سر صدا

    آمد و هم پیش سید او نشست
    چشم هایش را ز خجلت او ببست

    ساعتی مِن مِن کنان و سرد گشت
    بعد کلی سرخ شد، هم زرد گشت

    عاقبت دل را به دریاها سپرد
    این سخن را گفت و در دم جان سپرد :

    « دختري را ديده ام چادر به سر
    برده او عقل و دل و جانم به در »

    ************************
    5)
    مادر این بچه ی ما تا شنید
    گوش او را تا بناگوشش کشید

    گفت من این بچه را ناورده مفت
    خشمناکان پیش سید رفت و گفت :

    .... .. . .. ...... ... .. . . . . .
    ...... ...... .. .. . . . .... .. ..

    بیت بالا را ببین سانسور شده
    گوش ما از فحش هاشان پر شده

    بعد از آن، سید جوان را پیش خواند
    هم نصیحت های بسیارش بخواند :

    راه و رسم زندگی اینها که نیست
    پس چه شد آن نمره های خوب و بیست

    یک جوان شیعه الگوی همه ست
    توی کار و نظم و درس و هر چه هست


    ترک افعالِ بدِ ماضی نما
    هم خدا هم مادرت راضی نما

    مرد باش و زندگی از سر بگیر
    بعد مردانه بیا و زن بگیر

    ************************

    6)
    آخر اين داستان خوش همچو جيغ
    مثل شوكت ، مثل نرگس ، زير تيغ

    « ما براي وصل كردن آمديم
    ني براي فصل كردن آمديم »

    آن جوان قصه ی ما خوب شد
    سمبل یک بچه ی محجوب شد

    با خدا هم ارتباطی خاص یافت
    هم شفا از حضرت عباس یافت

    عاقبت کارش شد و داماد گشت
    قلب ما و دوستان هم شاد گشت

    عقدشان را حضرت سید بخواند
    چونکه کاری داشت آنجا او نماند

    ما بخوردیم و ببردیم و همین
    قصه ما آخر آمد اینچنین

    **********************
    7)
    مولوی آمد شبی در خواب من
    گفت مردک این چه شعر است و سخن؟

    یادش آوردم حکایت های خویش
    قصه ی موسی و چوپانِ پریش

    دیگر او فکش بیفتاد و شکفت
    رو به این جانب بفرمود و بگفت :

    "هيچ ترتيبي و آدابي مجو
    هر چه مي خواهد دل تنگت بگو"
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  4. #3
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۹
    محل سکونت
    شهر راز...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,868
    امتیاز : 24,569
    سطح : 95
    Points: 24,569, Level: 95
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 781
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First Class1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,544
    تشکر شده 5,354 در 1,305 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض


    باحال بود
    کلی خندیدیم

  5. 4 کاربر از پست مفید بچه خوب تشکر کرده اند .


  6. #4
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-شهریور-۲۷
    محل سکونت
    دنياي غفلت!مزرعه آخرت!
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,331
    امتیاز : 50,432
    سطح : 100
    Points: 50,432, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 36.0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesVeteran50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,946
    تشکر شده 10,894 در 2,237 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    آره خيييلي جالب و زيبابود

    يني اين شعرو خودشون گفتن؟!!!

    چهههههههههههههه هنررررررررررمند!!!!!
    قالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّي اللهُ عليهِ وَآلِه:
    كسي كه در نوشته ای صلوات بر من را بنویسد، تا زماني كه نام من در آن نوشته باشد فرشتگان براي او استغفار مي كنند.
    الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ

    خوشا به حال کربلاییت....شش گوشه را طواف میکنی و عاشقی..
    کل یوم عاشورا یعنی هر روز تو و هر لحظه ات...
    و کل ارض کربلا یعنی دل تو ،یعنی هرجا تو باشی و دلت...دعایم کن...که محتاجم یا صاحب الزمان عج...

    الهي... هب لي كمال الانقطاع اليك و انرابصار قلوبنا بضياء نظرها اليك...
    اگر ميخواهيد که به
    کمال انقطاع الیک برسيد بايد از چیزایی که دوست دارید در راه خدا انفاق کنيد.


  7. 5 کاربر از پست مفید يگاااانه! تشکر کرده اند .


  8. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    محل سکونت
    شیرازو - تهرانو
    نوشته ها
    3,738
    امتیاز : 94,025
    سطح : 100
    Points: 94,025, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,141
    تشکر شده 13,870 در 3,320 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    Wink

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    1)

    در ميانِ آن سبيلان كلفت
    اندكي سيد تفكر كرد و گفت :

    آن كليد فقل گنجت پيش ماست
    هر چه ميخواهي نهان در ريش ماست

    شنبه شب با من بيا جايي باحال
    اسم آنجاهست « رهپوي وصال* »

    سلام
    همیشه از من باید مایه گذاشته شه!
    ساچمه میدونست من یه 3 سال بعد اینجا ظهور میکنم!
    یار من یوسف نیا اینجا کسی یعقوب نیست
    لحظه ای چشمانشان از دوریت مرطوب نیست
    ای گل زیبای من از غربتت اشکی نریز
    نازنین اینجا خدا هم پیششان محبوب نیست
    گرچه در هر جمعه ای زیبا دعایت می کنند
    بهترینم این دعا ها جنسشان مرغوب نیست





    وبلاگ هردمبیل، شخصی: http://prince-playful.blogfa.com/
    وبلاگ زخم دل، شخصی: http://prince-lonely.blogfa.com/
    وبلاگ خاطرات، شخصی: http://prince-rahpou.blogfa.com/

  9. 6 کاربر از پست مفید رهپوی وصال تشکر کرده اند .


  10. #6
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۰-آبان-۲۹
    محل سکونت
    شهر راز...
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,868
    امتیاز : 24,569
    سطح : 95
    Points: 24,569, Level: 95
    Level completed: 22%, Points required for next Level: 781
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation First Class1 year registered10000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,544
    تشکر شده 5,354 در 1,305 پست
    حالت من : Shad
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط يگاااانه! نمایش پست اصلی
    آره خيييلي جالب و زيبابود

    يني اين شعرو خودشون گفتن؟!!!

    چهههههههههههههه هنررررررررررمند!!!!!
    پ ن پ
    ...

  11. 2 کاربر از پست مفید بچه خوب تشکر کرده اند .


  12. #7
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-بهمن-۰۷
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    179
    امتیاز : 6,502
    سطح : 52
    Points: 6,502, Level: 52
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 2.0%
    افتخارات:
    Your first GroupVeteranCreated Album pictures5000 Experience Points
    تشکر کردن : 74
    تشکر شده 531 در 171 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض سقف خانه آقا سید انجوی نژاد دزدیدن

    آقا سید ببخشید تقصیر ما نیست مشکل از خبر جنوبه

  13. 7 کاربر از پست مفید mhz.designer تشکر کرده اند .


  14. #8
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۲۹
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    325
    امتیاز : 6,062
    سطح : 50
    Points: 6,062, Level: 50
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 88
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social1 year registered5000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,353
    تشکر شده 827 در 233 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    1)

    ديد سيد يك جواني را به راه
    سر به زير و سر به كار و سر به راه

    بچه اي مثبت ، كمالِ شخصيت
    كارهايش روي نظم و جديت

    اسم او در اول هر ليست بود
    نمره هايش هم هميشه بيست بود

    درس ميخواند او به هر جا ، خوب خوب
    توي خانه يا كه حتي توي جوب

    توي فاميل و در و همسايه ها
    بود الگوي تمام پايه ها

    الغرض سيد وُرا در راه ديد
    در صفِ آشيِ صبح گاه ديد

    گفت اي جانم چرا در مانده اي ؟
    تو مگر از مدرسه جا مانده اي ؟

    يا كه در خوابت هيولا ديده اي؟
    يا كه مجنوني و ليلا ديده اي؟

    آن جوانك گفت من افسرده ام
    در هياهوهاي دنيا مرده ام

    مثل مرواريد در گنج صدف
    شام و روزم گشته خيلي بي هدف

    در ميانِ آن سبيلان كلفت
    اندكي سيد تفكر كرد و گفت :

    آن كليد فقل گنجت پيش ماست
    هر چه ميخواهي نهان در ريش ماست

    شنبه شب با من بيا جايي باحال
    اسم آنجاهست « رهپوي وصال* »

    ********************
    2)

    آن جوانِ غصه ناك و منزوي
    شنبه آمد چارراهِ انجوي

    وارد مجلس شد و يك جا نشست
    مثل مادر مرده اي بي سرپرست

    ديد آخوندي سخنراني كناد
    روي منبر بس قشنگ و ناز و شاد

    از كسي پرسيد نام آن شهيد
    هم جوابش را بدين سان او شنيد :

    « او همانا سيد ما انجوي ست
    توي كار مخ زني خيلي قوي ست »

    قصه مي گويد كه بعد از ساعتي
    او برون شد از درونش پاپتي

    آنچنان مجلس به او حالي بداد
    كه به خود گفت اين چه حال است و چه باد ؟

    « آتش عشق است اين و نيست باد
    هر كه اين آتش ندارد نيست باد »

    « عشق شوري در نهاد او نهاد »
    او مريد و عشق كانون شد مراد

    ************************
    3)

    فصل سوم ، فصل دنگ و فنگ ماست
    فصل آغاز نبرد و جنگ ماست

    آن جوانِ سر به زير و سر به راه
    شد مريد انجوي – روحي فداه –

    عشق سید را به جانش می خرید
    سینه از شوق وصالش می درید

    گشته بود او جذب سید با یقین
    جمله ها می گفت در وصفش چنین :

    " حرف سید همچو حرف حق بُود
    منکر این جمله هم احمق بُود "

    شنبه ها تا جمعه ها هر شب به شب
    منتظر می شد که آید شنبه شب

    شنبه شب یکشنبه شب تا جمعه شب
    شنبه صبح و شنبه ظهر و شنبه شب

    آخر هر جمله ی او شنبه شب
    فکر هر روز و شب او شنبه شب

    آن جوان پنداشت اصلا اینچنین
    که ندارد هفته غیر از شنبه شب

    بعد از این او عشق قال و قیل شد
    تیپ او هم شامل تحویل شد

    ریش او همسان حاج عبدالرضا
    چفیه اش هم از کجا تا نا کجا

    در تمام سال غیر از یک دو ماه
    هر چه می پوشید رنگش بس سیاه

    دائما توی مد و تشبیه بود
    توی جیبش دائم التسبیح بود

    هفت سينش سيد و سوز و سفر
    سينه و سجاده و سنج و سحر

    درس و مشقش را که دیگر بیخیال
    آن جوان شد کلهم مجهول حال

    ************************
    4)
    هان تصور کرده ای قصه تمام ؟
    نه عزیزم ، های ، بنده با شمام

    گاو ما در فصل چارُم حامله است
    قصه ام در انتظار قابله است

    هر چه پیش آمد از اول تا کنون
    قوز بالا قوز می گردد کنون

    در یکی از شنبه شب های خدا
    بعدِ مجلس آن جوان، بی سر صدا

    آمد و هم پیش سید او نشست
    چشم هایش را ز خجلت او ببست

    ساعتی مِن مِن کنان و سرد گشت
    بعد کلی سرخ شد، هم زرد گشت

    عاقبت دل را به دریاها سپرد
    این سخن را گفت و در دم جان سپرد :

    « دختري را ديده ام چادر به سر
    برده او عقل و دل و جانم به در »

    ************************
    5)
    مادر این بچه ی ما تا شنید
    گوش او را تا بناگوشش کشید

    گفت من این بچه را ناورده مفت
    خشمناکان پیش سید رفت و گفت :

    .... .. . .. ...... ... .. . . . . .
    ...... ...... .. .. . . . .... .. ..

    بیت بالا را ببین سانسور شده
    گوش ما از فحش هاشان پر شده

    بعد از آن، سید جوان را پیش خواند
    هم نصیحت های بسیارش بخواند :

    راه و رسم زندگی اینها که نیست
    پس چه شد آن نمره های خوب و بیست

    یک جوان شیعه الگوی همه ست
    توی کار و نظم و درس و هر چه هست


    ترک افعالِ بدِ ماضی نما
    هم خدا هم مادرت راضی نما

    مرد باش و زندگی از سر بگیر
    بعد مردانه بیا و زن بگیر

    ************************

    6)
    آخر اين داستان خوش همچو جيغ
    مثل شوكت ، مثل نرگس ، زير تيغ

    « ما براي وصل كردن آمديم
    ني براي فصل كردن آمديم »

    آن جوان قصه ی ما خوب شد
    سمبل یک بچه ی محجوب شد

    با خدا هم ارتباطی خاص یافت
    هم شفا از حضرت عباس یافت

    عاقبت کارش شد و داماد گشت
    قلب ما و دوستان هم شاد گشت

    عقدشان را حضرت سید بخواند
    چونکه کاری داشت آنجا او نماند

    ما بخوردیم و ببردیم و همین
    قصه ما آخر آمد اینچنین

    **********************
    7)
    مولوی آمد شبی در خواب من
    گفت مردک این چه شعر است و سخن؟

    یادش آوردم حکایت های خویش
    قصه ی موسی و چوپانِ پریش

    دیگر او فکش بیفتاد و شکفت
    رو به این جانب بفرمود و بگفت :

    "هيچ ترتيبي و آدابي مجو
    هر چه مي خواهد دل تنگت بگو"
    مثنوی زیبایی سرودید بسی خرسند گردیدیم زبان حال تمام جوان های مجرد سرخوش کانون بود انشالله دست راست این جوان زیر سربقیه جوانان چشم انتظار

  15. 4 کاربر از پست مفید Opirus تشکر کرده اند .


  16. #9
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,580
    امتیاز : 123,049
    سطح : 100
    Points: 123,049, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,154
    تشکر شده 42,004 در 9,343 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 166 در 132 پست
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  17. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۲-خرداد-۱۹
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    3,574
    امتیاز : 12,950
    سطح : 74
    Points: 12,950, Level: 74
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 300
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social25000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 10,910
    تشکر شده 8,935 در 2,619 پست
    مخالفت
    14
    مخالفت شده 5 در 5 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط سائل الزهرا نمایش پست اصلی
    1)

    ديد سيد يك جواني را به راه
    سر به زير و سر به كار و سر به راه

    بچه اي مثبت ، كمالِ شخصيت
    كارهايش روي نظم و جديت

    اسم او در اول هر ليست بود
    نمره هايش هم هميشه بيست بود

    درس ميخواند او به هر جا ، خوب خوب
    توي خانه يا كه حتي توي جوب

    توي فاميل و در و همسايه ها
    بود الگوي تمام پايه ها

    الغرض سيد وُرا در راه ديد
    در صفِ آشيِ صبح گاه ديد

    گفت اي جانم چرا در مانده اي ؟
    تو مگر از مدرسه جا مانده اي ؟

    يا كه در خوابت هيولا ديده اي؟
    يا كه مجنوني و ليلا ديده اي؟

    آن جوانك گفت من افسرده ام
    در هياهوهاي دنيا مرده ام

    مثل مرواريد در گنج صدف
    شام و روزم گشته خيلي بي هدف

    در ميانِ آن سبيلان كلفت
    اندكي سيد تفكر كرد و گفت :

    آن كليد فقل گنجت پيش ماست
    هر چه ميخواهي نهان در ريش ماست

    شنبه شب با من بيا جايي باحال
    اسم آنجاهست « رهپوي وصال* »

    ********************
    2)

    آن جوانِ غصه ناك و منزوي
    شنبه آمد چارراهِ انجوي

    وارد مجلس شد و يك جا نشست
    مثل مادر مرده اي بي سرپرست

    ديد آخوندي سخنراني كناد
    روي منبر بس قشنگ و ناز و شاد

    از كسي پرسيد نام آن شهيد
    هم جوابش را بدين سان او شنيد :

    « او همانا سيد ما انجوي ست
    توي كار مخ زني خيلي قوي ست »

    قصه مي گويد كه بعد از ساعتي
    او برون شد از درونش پاپتي

    آنچنان مجلس به او حالي بداد
    كه به خود گفت اين چه حال است و چه باد ؟

    « آتش عشق است اين و نيست باد
    هر كه اين آتش ندارد نيست باد »

    « عشق شوري در نهاد او نهاد »
    او مريد و عشق كانون شد مراد

    ************************
    3)

    فصل سوم ، فصل دنگ و فنگ ماست
    فصل آغاز نبرد و جنگ ماست

    آن جوانِ سر به زير و سر به راه
    شد مريد انجوي – روحي فداه –

    عشق سید را به جانش می خرید
    سینه از شوق وصالش می درید

    گشته بود او جذب سید با یقین
    جمله ها می گفت در وصفش چنین :

    " حرف سید همچو حرف حق بُود
    منکر این جمله هم احمق بُود "

    شنبه ها تا جمعه ها هر شب به شب
    منتظر می شد که آید شنبه شب

    شنبه شب یکشنبه شب تا جمعه شب
    شنبه صبح و شنبه ظهر و شنبه شب

    آخر هر جمله ی او شنبه شب
    فکر هر روز و شب او شنبه شب

    آن جوان پنداشت اصلا اینچنین
    که ندارد هفته غیر از شنبه شب

    بعد از این او عشق قال و قیل شد
    تیپ او هم شامل تحویل شد

    ریش او همسان حاج عبدالرضا
    چفیه اش هم از کجا تا نا کجا

    در تمام سال غیر از یک دو ماه
    هر چه می پوشید رنگش بس سیاه

    دائما توی مد و تشبیه بود
    توی جیبش دائم التسبیح بود

    هفت سينش سيد و سوز و سفر
    سينه و سجاده و سنج و سحر

    درس و مشقش را که دیگر بیخیال
    آن جوان شد کلهم مجهول حال

    ************************
    4)
    هان تصور کرده ای قصه تمام ؟
    نه عزیزم ، های ، بنده با شمام

    گاو ما در فصل چارُم حامله است
    قصه ام در انتظار قابله است

    هر چه پیش آمد از اول تا کنون
    قوز بالا قوز می گردد کنون

    در یکی از شنبه شب های خدا
    بعدِ مجلس آن جوان، بی سر صدا

    آمد و هم پیش سید او نشست
    چشم هایش را ز خجلت او ببست

    ساعتی مِن مِن کنان و سرد گشت
    بعد کلی سرخ شد، هم زرد گشت

    عاقبت دل را به دریاها سپرد
    این سخن را گفت و در دم جان سپرد :

    « دختري را ديده ام چادر به سر
    برده او عقل و دل و جانم به در »

    ************************
    5)
    مادر این بچه ی ما تا شنید
    گوش او را تا بناگوشش کشید

    گفت من این بچه را ناورده مفت
    خشمناکان پیش سید رفت و گفت :

    .... .. . .. ...... ... .. . . . . .
    ...... ...... .. .. . . . .... .. ..

    بیت بالا را ببین سانسور شده
    گوش ما از فحش هاشان پر شده

    بعد از آن، سید جوان را پیش خواند
    هم نصیحت های بسیارش بخواند :

    راه و رسم زندگی اینها که نیست
    پس چه شد آن نمره های خوب و بیست

    یک جوان شیعه الگوی همه ست
    توی کار و نظم و درس و هر چه هست


    ترک افعالِ بدِ ماضی نما
    هم خدا هم مادرت راضی نما

    مرد باش و زندگی از سر بگیر
    بعد مردانه بیا و زن بگیر

    ************************

    6)
    آخر اين داستان خوش همچو جيغ
    مثل شوكت ، مثل نرگس ، زير تيغ

    « ما براي وصل كردن آمديم
    ني براي فصل كردن آمديم »

    آن جوان قصه ی ما خوب شد
    سمبل یک بچه ی محجوب شد

    با خدا هم ارتباطی خاص یافت
    هم شفا از حضرت عباس یافت

    عاقبت کارش شد و داماد گشت
    قلب ما و دوستان هم شاد گشت

    عقدشان را حضرت سید بخواند
    چونکه کاری داشت آنجا او نماند

    ما بخوردیم و ببردیم و همین
    قصه ما آخر آمد اینچنین

    **********************
    7)
    مولوی آمد شبی در خواب من
    گفت مردک این چه شعر است و سخن؟

    یادش آوردم حکایت های خویش
    قصه ی موسی و چوپانِ پریش

    دیگر او فکش بیفتاد و شکفت
    رو به این جانب بفرمود و بگفت :

    "هيچ ترتيبي و آدابي مجو
    هر چه مي خواهد دل تنگت بگو"

  18. 2 کاربر از پست مفید سفیر سکوت تشکر کرده اند .


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1