کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 340
  1. #1
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض 13 سالی که خاطره شد ..

    توضیحات من : تالار قبلی یه اتاقی داشت بنام ده سالی که خاطره شد جناب دادجو راه انداخته بودن و یکی از بی نظیرترین مبحثای تالار بود ؛ هم اشک داشت هم خنده ! خود مبحث کلی خاطره انگیز بود برام :) - خاطرات بچه ها و قدیمی تر ها از کانون

    تو فضای الان تالار برای همدلی + ابراز محبت بچه ها نسبت بهم و کانون و شیطنت هاشون ، جای همچین مبحثی خالیه !

    پستای قبل رو انتقال میدم اینجا و ایشالا بهمون روال ادامه ش بدید تا بمونه همه اینا برامون

    - بارالها میشه این مبحثه رو خرابش نکنن ؟!


    توضیحات جناب دادجو در تالار قبل : من و تو و ما و شما از كانون رهپويان وصال خوشمان مي ايد . اگر هم بدمان بيايد حتما به همت آنهاييكه اين كانون را اداره مي كنند غبطه مي خوريم .

    10 سال گذشته است از اين شجره طيبه ! با خوبيها و شيطنتها و خنده ها و اشك هايش ! خاطره ها مانده در اين ده سال . با خود گفتم در اين روزهايي كه همه ليست انتخاباتشان را مي بندند و كانون رهپويان در صدد بازافريني حرفهاي 10 ساله اش است بنشينيم و با هم بگوييم از آنچه كه در اين مدت بر سر من و شما رفت .

    باشد كه خاطرات شيرين و تلخش را مرور كنيم و عبرت بگيريم !
    جناب دادجو بسم الله ..

    توضیحات آقاسید : سلام .
    بابا اهالی قلم !!!!!!!!!!!
    بابا قلم !!!!!!!!!!!!
    بابا مهر و محبت !!!!!!!
    بابا خاطره !!!!!!!!!!!!

    ................... قدر هم را بدانیم که همه دیر یا زود فقط ......... یک خاطره ایم .

    واقعا لذت بردم و ممنونم . تایپیک کامل شد کتابش می کنیم . منم فعلا شدیدا مشغولم .
    فراغت شد ما هم می نویسیم . البته درس پس میدیما .

    * ایشالا کاملش کنید تا کتابش کنن
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  2. #2
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    سالش به خاطرم نيست .صوت الحسين بودند بچه ها، كه آمد در گوشم گفت امشب مي خواهند عملش كنند. گفت نماز بخوانيم و برويم بيمارستان . پالوده خوران بود آنجا . جاي شما خالي !
    بنده خدا را برده بودند اطاق عمل، آنوقت حضرات پشت در پالوده مي خوردند و نيششان باز بود . راستش همديگر را سرگرم مي كردند تا كسي راز غم دلش لو نرود.

    آمد بيرون . به هوش بود . او هم نيشش باز بود و مي گفت :هنوز كه زنده ايم ! كور خواندين ! باز هم شانس نياوردين تا از ما ناني به دست آوريد ! بدن لاغر و نخيفش روي تخت به اندازه كافي زجر آور بود چه برسد كه هزارتا چيز هم به او آويزان باشد ! از همه بدتر ساكشني بود كه تا داخل معده اش رفته بود . حسابي اذيتش مي كرد .

    بساط شوخي و خنده به راه بود ! اين وسط آسيد محمد صادق هم داخل كلمن آب را مي گشت كه خداي نكرده چيز خورش نكنند !!
    كم كم همه رفتند . من بودم و اكبر . با هزار بدبختي لباسش را عوض كرد . ساكشن را كه كشيدند بيرون، حالش به هم خورد . خلط بالا آورد و ريخت روي زمين . نگرانش شديم . كمي بعد كه آرام گرفت و ما دلشوره حالش را داشتيم

    ناگهان سرش را برگرداند و گفت : بيا اين دستمال را بردار و زمين را پاك كن . نمي خواهم پرستار ها اذيت بشوند . اينقدر مقيد بود كه حتي به پدر و مادرش هم نگفته بود آقا سيد زندگي ما !! وقتي كه برديمش خانه پدرش -در حالي كه بغض در گلويش بود- به ما ميگفت : شما كه از ما هم به او محرم تريد !! زندگيش همين است اخوي .

    ته نوشت : گفتم اغازش با ياد سرور مهربان ما باشد . شايد بر دل افتد . منتظر شما هستم.
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  3. #3
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + s - a - h

    یادش به خیر سال 42 بود. من و شعبان بی مخ میخواستیم بریم پیش سرهنگ نصیری ... آخ ببخشید اینجا مال کانونه !

    هوالعزیز
    سالش به خاطرم نیست. یادش به خیر یکی از همین شنبه ها بود. وارد حسینه شدیم. نشستیم یک جا و سخنرانی شنیدیم و گریه کردیم و سینه زدیم. و مجلس تمام شد.
    بله اخوی ! عجب خاطره ای گفتم.

    ممباب تشویق بود که ادامه بدهید . لذت می بریم
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  4. #4
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,546
    امتیاز : 67,568
    سطح : 100
    Points: 67,568, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,108
    تشکر شده 22,655 در 4,097 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    واقعا عالیه
    جناب دادجو و مابقی اهل قلم بسم الله
    ما هم بلکم نوشتیم...
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟


  5. #5
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    ظاهرش هر بني بشري را به خود جلب مي كرد ! نه اينكه بروي بغلش كني و از اين چيزها !! نه . منظور اينست كه باعث مي شد نگاهش كني و ابروانت را بالا بيندازي و ابراز تعجب بكني .

    در ان زمانها كه به پيتزا مي گفتند كش لقمه ، كوله پشتي اش روي كولش بود و انچه كه هميشه از او آويزان بود آب معدني بود !
    شعارش هم اين بود :آروي آب معدني مي نوشد !* مبدع rv بود . مخفف رهپويان وصال . جماعت ناصر سايه اش را با تير كمان مي زدند . مي گفتند سايت را هم خودش راه انداخت . منظورم همان سايتي است كه به جاي تالار گفتمان امروزي چيزي داشت به نام دفتر يادبود . و ملت مي امدند و اظهار نظركي مي كردند و مي رفتند .

    داستان سايت بماند بر دوش حضرت رهرو و جناب حنيف.

    با هوش بود و اهل بزرگ نمايي و تا حدودي مورد نفرت بعضي ها . آخر بزرگتر از اطرافش فكر مي كرد . القابش هم در امتدادش بود . " علي لاف ؛ علي چاخان و در نهايت info ي منفور !! " سر قضيه آن دخترك بهايي _ سارا _ بيشتر با او اشنا شدم . زنگ زد گفت بيا فلان جا كه محله اي تا حدودي بهايي نشين است .

    ديدم آستر كتش را به سبك كارآگاهان داده بالا و كله اش را تا نوك دماغ داده پايين. داخل ماشين بود . با اشاره سر به من فهماند كه بپرم داخل ماشين . بدون هيچ سلام و عليكي گفت شيشه ماشين را بده بالا. سرم را كه برگرداندم ديدم تفنگ بادي 5.5 را گرفته داخل دستش !! مي گفت دارند نگاهمان مي كنند . سريع ماشين را روشن كرد . راه افتاد داخل كوچه پس كوچه ها . از اين كوچه به آن كوچه تا به قول خودش گممان كنند . بساط خنده اي بود . خلاصه هر چه بود دلش پاك بود و اسباب خيرات بسياري شد . تهران بود تا همين اواخر و از هوشش استفاده مي كرد . شايع شده دارد مي ايد شيراز تا باز هم فيض برساند . چه فيضي شود اخوي .

    ته نوشت : شخصيتم با دست نوشته هايم فرق ميكند . در دل نگويي فلاني چه منافقي است .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  6. #6
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حنیف

    سلام
    جناب حسام شما که از ما کم پیداتری اخوی !

    چگونه آروی شدم ؟ (ذکر خاطرات گذشته هم برای خودمان شیرین است هم برای جدیدتر ها )

    سال 78 کانونی شدم . داستانش بماند برای بعد .
    شده بودم پایه ی جلسات هفتگی . هرکجا بودم باید خودم را برای نماز مغرب می رساندم مسجد خیرات . مثل آنهایی که آخوند رزمنده ندیده اند یک ساعت می نشستم نزدیک منبر و به آن سیدی که شبیه استاد فاطمی نیا حرف می زد زل می زدم . یک ساعت بعدش هم که مثل .... ( آخه دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید)
    فی المجموع 2 ساعت از یک شب را در مسجد خیرات بودم ولی گاهی همه ی شش شب بعد را به آن 2 ساعت قبل فکر می کردم و در انتظار 2 ساعت بعد ...

    پایه ی کانون شده بودم ولی هنوز چیزی کم داشت تا مرا پایه ی کادرش کند . تا اینکه اعتکاف 81؟ رسید . خیلی ها ان سال همراه کانون معتکف شدند ولی من با رفقای دانشگاه شیراز رفتیم مسجد دانشگاه . بعد از اعتکاف علم سایت رهپویان در اینترنت برافراشته شد ! و خیلی ها را هیجان زده کرد از جمله من . جزو اولین کسانی بودم که وبلاگ شخصی داشتم و تا ان زمان فکر می کردم بین بچه مذهبی ها فقط خودم به اینترنت اعتقاد دارم !
    وبلاگ بازمانده تنها هم که بالا رفته بود و دیگر تحمل این وضعیت برایم غیر قابل قبول شده بود .

    من باید عضو آروی شوم . هیچ راهی هم ندارد . والسلام
    پس از چندماه کلنجار رفتن بالاخره تصمیمم را گرفتم . عطر سیب واسطه شد تا با مسئول آروی ملاقاتی داشته باشم که در کمال ناباوری پس از چند ثانیه به آروی 91 ملقب شدم .
    روحش شاد
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  7. #7
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۱۹
    نوشته ها
    876
    امتیاز : 13,523
    سطح : 75
    Points: 13,523, Level: 75
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,773
    تشکر شده 5,289 در 911 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 14 در 13 پست

    پیش فرض

    سلام

    حقيقتا سپاسگزارم


  8. #8
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    ميان آلبوم عكسهاي قديمي آقا سيد زندگي ما، عكس بدون محاسن حنايي امروزي اش هميشه چشمك مي زند.
    به وسعت اسمش روحش بزرگ است و با مرام. مي گويند بلوك هاي سيماني حسينيه فعلي كانون بوي دست هاي او و دوستانش را مي دهد. يعني اينها خيمه عاشقي را بر پا كردند. سينه اش هميشه ستبر و سرش هميشه بالاست.

    البته نه آن زمانهايي كه مي رود وسط مياندارها. نديده ام لبخند از روي لبهايش كنار برود. به قول امروزي ها تلمبه روحيه است !

    پدرش كه بيمارستان بستري بود، رفته بوديم عيادت. بماند كه با چه فيلم بازاري تا يازده شب پيششان بوديم. قرار بود پرستار بيايد تا سرم ابوي گرامش را عوض كند. ديدم پريد روي تخت بغلي كه خالي بود و دراز كشيد. يكدفعه بي مقدمه مثل كودكان شير خواره سر سرم را كرد داخل دهانش و شروع كرد به مكيدن !! مي گفت اينجوري زودتر مي رسد !

    با رفقايش بيمارستان را گذاشته بودند روي سرشان. ابوي خوش چهره اش هم لبخند مي زد و به قول خودمان كيف مي كرد.
    جماعت پر بركت ناصر او را پدر معنوي خود مي دانند ! و به او مي گويند : بابايي !!
    وقتي بچه ها از همه چيز نا اميد مي شوند و كارها بر وفق مراد نيست ميروند سراغش ! آن موقع بايد بيايي و ببيني چه مي كند با دوستانش !

    حضراتي كه بچه مدرسه اي دبيرستان رهپويان وصال هستند بهتر است بدانند كه با يك اشاره آقا سيد زندگي ما ؛ او و رفقايش يك هفته اي منزلي را تبديل كردند به مدرسه شما . عزت نفسش كشته است مرا. به قول اكبر آن دنيا اگر قرار باشد از كانوني ها كسي يقه ما را بگيرد بي شك يكي از آنها روح الله است ! گفتم كه اسمش با مسماست. پشتيباني نامريي كانون رهپويان وصال ! راستي يادم رفت بگويم كه آن پيرمرد روحاني پدر جناب آقا روح الله جانبازي چند روز بعد پر كشيد. شاد كنيد روحش را.

    ته نوشت : حق مطلب وي ادا نشد و هيچ وقت هم نمي شود . . . حلال كنيد مرا .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  9. #9
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Community Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مهر-۰۲
    محل سکونت
    دیار عاشقان...
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    2,776
    امتیاز : 17,400
    سطح : 84
    Points: 17,400, Level: 84
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 450
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 28,626
    تشکر شده 10,771 در 2,503 پست
    حالت من : Ashegh
    مخالفت
    45
    مخالفت شده 3 در 3 پست

    پیش فرض

    جناب دردونه بهتر نیست یکی یکی بزارید برا شما بچه قدیمیها مطالب قدیم هست برا ما جدید هست وتا بخواهیم یکی یکی بخونیم طول می کشه طبیعتا سخت هست همشو به یکباره بخونیم
    هیچ چیز دردنیاقطعی نیست

    جزتو

    که فقط مال منی....

    پسرم




  10. #10
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    خاطراتش كه يكي دو تا نيست !! از دوازده شب گذشته بود. تابستان بود به گمانم. بچه هاي دانشگاه سيستان آمده بودند . كارش كه تمام شد گفت برويم برسانمت. خسته بود واز هم وارفته. از پرديس ارم كه آمديم پايين گرم صحبت بود .

    شنيده بودم كه بچه ها مي گفتند ساعت خوابش با نيمه شب شرعي شيراز تنظيم شده اما آنچنان رفته بود درون بحث كه داشتم كم مي آوردم . خانه شان زياد با منزل ما فاصله اي نداشت. سر كوچه كه رسيديم گفتم : بيايم درب منزل . قبول نكرد و رفت .

    فردا صبح كه از خواب بيدار شدم پيغامي روي موبايلم بود. " حاج احد رفته توي تير چراغ برق ! بي خيال ماشين. اداره برق پول تير شكسته شده اش را مي خواهد " از سر كوچه ما تا محل تصادف فقط هشت صد متر مي شد ! شرمنده افق شرعي نشده بود !!

    گلوله نمك كانوني ها دم دست ترين موجود براي تفريحات سالم حاج آقا به منظور تحبيب قلوب مومنين و مومنات است. از آن زرنگ هاي مشتي است كه نمي فهمي چگونه سرت را بريد و گذاشت روي سينه ات. روابط عمومي اش مافوق تصور بشر است و به قول قديميها سه سوته كله پاچه مهمانت مي شود ! تريبون و به بيان بعضي ها پيام هاي بازرگاني كانون رهپويان است.
    بعد از حضرت انجوي نژاد صدايش محبوب ترين و در عين حال مورد غيبت واقع شده ترين نواي واحد معزز صوت است. با آن كت و شلوار هميشه گي اش پس از مراسم هاي ويژه كانون از همه تشكر مي كند. از وزرات خانه بگير تا شهرداري و اتوبوس راني و اداره خط كشي خيابانها !

    بماند كه گاهي وزارت نيرو را وزارت آب و وزارت برق و وزارت گاز و اينها عنوان مي كند !! بزنم به تخته سوتي هايش عدد و شماره نمي شناسد كه .

    آن قديم قديمها راننده اختصاصي اقا سيدمان بود ! ماشين كه نداشت اخوي. ترك موتور هوندايش دو نفري از اين مدرسه به مدرسه بعدي مي رفتند. بي ادبي نباشد چاقش ايشان بود و لاغرش هم كه اظهر من الشمس است !! هنوز قيافه مظلوم و دوست داشتني اش آن زمان كه در كاروان مشهد عناصر ناصر چهار دست و پا كرده بودندش داخل ديگ آب مرغ و از پوست بادمچان تا پودر رختشويي از سر و كولش آويزان بود، از اذهان نرفته است. بچه خاك پاك خزانه تهران با آن صورت نوراني و جذاب و قد صد و شصت سانتي اش سالهاست كه دامن گير خيمه ارباب شده اخوي .


    ته نوشت : يكم. نوشتن از حاج احد پاريابي در اين مقال نگنجد . بايد بيايند و بنويسند نويسندگان. جان شما !
    دوم. شير پاك خورده اي پيدا شود از قديميهاي تالار هم بگويد لطفا. مرديم كه از تك خوري !
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  11. #11
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,546
    امتیاز : 67,568
    سطح : 100
    Points: 67,568, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,108
    تشکر شده 22,655 در 4,097 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    یادش بخیر اونشب که احدخان رفتن تو ستون :d
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟


  12. #12
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    اشاره : نيست متحجريم هر آنچه قديمي و خاك خورده باشد پذيراييم . محض تنوع هم كه باشد درگوشي هاي قديمي تالار را خريداريم.

    ثبت شده به تاريخ نهم اسفندماه يك هزار سيصد و هشتاد و سه شمسي
    صبح كه از خواب بيدار ميشود ساعت 8 بايد در كنفرانس شيعه شناسي صحبت كند.
    ساعت 9.30 در سمينار فناوري اطلاعات.
    ساعت 11 در همايش مداحان برگزيده كشور.
    ساعت 14 در جشنواره فيلم فجر .
    ساعت 15.30 در نخستين گردهمايي زنان فعال در عرصه روزنامه نگاري.
    ساعت 17 در جمع ملي پوشان عازم به مسابقات جام جهاني كشتي.
    ساعت 18 ديدار رسمي با سفير اسپانيا در تهران. سپس ديدار با وزير راه و ترابري .
    ساعت 19 حضور در هيات دولت.
    ساعت 21 مراسم شام با حضور نخبگان علمي.

    احتمالا بعدش جلسه ندارد. اين شايد برنامه كاري روزانه و شبانه يك مسئول در كشور ما باشد. اينكه اين همه حرف را از كجايش در مي آورد بحث مهمي است كه خب اصلا به من و تو ربطي ندارد. شايد من و تو هم اينكار ها را مي كنيم خودمان خبر نداريم .آن بالاي سايت سمت چپش ستوني وجود دارد كه اخرين پاسخها و مطالب خوانندگان تالار گفتمان را در آن مي زنند.

    بعضي مواقع ديده اي از همان بالايش تا پايين، همه نويسنده ها يك نفر هستند. آدم ياد آن مقام مسئول مي افتد. حتما نويسنده هم، كاره اي هست براي خودش كه اين همه مي نويسد. راستي اين بنده خدا از كجا مي آورد حرفهايش را !! اخوي من و تو به آدمي كه همه جا مي نويسد مي گوييم چقدر بيكار است.. توهين نمي كنم. خب حتما كار زيادي ندارد كه مي آيد اينجا پشت سر هم مي نويسد.

    دعا مي كنيم اگر مجرد است همسري مناسب گيرش بيايد تا سرگرم شود. اگر متاهل است بچه اي پاك و پاكيزه نصيبش شود تا گرم آن بچه شود. اگر هم كار ندارد قراردادي با اين مسئولين سايت ببندد به عنوان محافظ سايت از حملات احتمالي هكرها، استخدام گردد. از خداوند هم مي خواهيم مسئولي برايمان انتخاب كند كه زياد چيزي سرش نشود ! آخر همه اش بايد برود كنفرانس. خسته مي شود.
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  13. #13
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,656 در 1,703 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام

    نمیدونم از کجا شروع کنم

    از سال 76 همراه دادشم و پدرم میومدیم کانون از زیر زمین مسجد دانشگاه

    راستی خورشت قیمه هم مهمان ارباب بودیم آخ که هنوز مزه اش از ذهنم پاک نشده

    بگذریم اولین دیدار من با آروی ها مربوط میشه به سفر مشهد 79 آخ که چقدر کتک خوردم یادش به خیر

    چه جشن پتویی برام گرفتن ولی جنابان رهرو sah و ارور و حنیف یادشون هست 8 به 1

    همون جا ایدی rv67 رو بهم اعطا کردن

    راستی چقدر دلم برا اسماعیل حیدری تنگ شده !!!
    ویرایش توسط نردبانی تا خدا : جمعه ۱۹ آبان ۹۱ در ساعت ۰۱:۵۹



  14. #14
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + عطرسیب


    من وحنيف خيلي جريان داريم .
    بزار از اولش بگم .

    شب 8 محرم سال .... اون و دوستش من و داداشم رو آوردن كانون .

    چند سال بعد ما واسطه شديم حنيف رفت توي آر وي

    بعد چند مدت بعد اون منو دعوت كرد توي يه دفتري و بهم كار با نرم افزار adobe audition ياد داد و من رفتم توي صوت آروي .

    حالا ديگه يكي در ميون هم باشه نوبت منه كه دوباره بيارمش توي گود . يه خواب هايي ديدم براش ...........
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  15. #15
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,535
    امتیاز : 120,814
    سطح : 100
    Points: 120,814, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,008
    تشکر شده 41,924 در 9,302 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دردونه نمایش پست اصلی
    + حسام دادجو

    يا لطيف
    ميان آلبوم عكسهاي قديمي آقا سيد زندگي ما، عكس بدون محاسن حنايي امروزي اش هميشه چشمك مي زند.
    به وسعت اسمش روحش بزرگ است و با مرام. مي گويند بلوك هاي سيماني حسينيه فعلي كانون بوي دست هاي او و دوستانش را مي دهد. يعني اينها خيمه عاشقي را بر پا كردند. سينه اش هميشه ستبر و سرش هميشه بالاست.

    البته نه آن زمانهايي كه مي رود وسط مياندارها. نديده ام لبخند از روي لبهايش كنار برود. به قول امروزي ها تلمبه روحيه است !

    پدرش كه بيمارستان بستري بود، رفته بوديم عيادت. بماند كه با چه فيلم بازاري تا يازده شب پيششان بوديم. قرار بود پرستار بيايد تا سرم ابوي گرامش را عوض كند. ديدم پريد روي تخت بغلي كه خالي بود و دراز كشيد. يكدفعه بي مقدمه مثل كودكان شير خواره سر سرم را كرد داخل دهانش و شروع كرد به مكيدن !! مي گفت اينجوري زودتر مي رسد !

    با رفقايش بيمارستان را گذاشته بودند روي سرشان. ابوي خوش چهره اش هم لبخند مي زد و به قول خودمان كيف مي كرد.
    جماعت پر بركت ناصر او را پدر معنوي خود مي دانند ! و به او مي گويند : بابايي !!
    وقتي بچه ها از همه چيز نا اميد مي شوند و كارها بر وفق مراد نيست ميروند سراغش ! آن موقع بايد بيايي و ببيني چه مي كند با دوستانش !

    حضراتي كه بچه مدرسه اي دبيرستان رهپويان وصال هستند بهتر است بدانند كه با يك اشاره آقا سيد زندگي ما ؛ او و رفقايش يك هفته اي منزلي را تبديل كردند به مدرسه شما . عزت نفسش كشته است مرا. به قول اكبر آن دنيا اگر قرار باشد از كانوني ها كسي يقه ما را بگيرد بي شك يكي از آنها روح الله است ! گفتم كه اسمش با مسماست. پشتيباني نامريي كانون رهپويان وصال ! راستي يادم رفت بگويم كه آن پيرمرد روحاني پدر جناب آقا روح الله جانبازي چند روز بعد پر كشيد. شاد كنيد روحش را.

    ته نوشت : حق مطلب وي ادا نشد و هيچ وقت هم نمي شود . . . حلال كنيد مرا .
    مشتی واری کفتر میپرونه
    نامرد خیلی خشنم هست
    اونبار یه شیشه نوشابه رو خالی کرد رو ما
    یادش به خیر
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  16. 6 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  17. #16
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + مسافر دور

    سلام شعوری ترین شعریست که شعر شده...
    سر نوشت:
    شعور که ندارم اینجا مینویسم.همین

    وقتی سید کوچک بود

    (عنوان کتابیست که تازگی به دنیا امده..قابله اش هم ذوق له شده حضرت خودمان است...توصیه میکنم اگر گیرتان امد بگیرید و بخوانید..اگر هم نیامد نذری چیزی بدهید به شکرانه اش..رو حساب همون خط سرنبشت بالا یک تکه اش را اینجا تکه میکنم)

    وقتی سید کوچک بود

    تکه اول:
    سید در یک جایی نزدیک اسمان به دنیا امد،نمیدانم چه شد که ...شاید میوه ممنوعه را هم خورده بود وگرنه به زمین نمی افتاد دیگر...دنیا برایش عجیب بود یادم هست یکبار شنیدم که گفت:ادمها هم چه عجیبند !زندگی میکنند که بمیرند حالا چرا نمیخواهند بمیرند؟

    کره زمین را به خاطر طلایش دوست داشت..عاشق طلا بود..طلا که میگویم گنبد طلای مشهد را میگویم،گنبدش که نه،میگوید:زرین هشتم از اسمان هم پیداست..میگوید:اصلا مال اسمان بوده،شکسته و تکه اش بر زمین افتاده.وقتی میرود به مشهد یعنی دلش برای اسمان تنگ میشود..شونصد هزارتا بچه هم با خودش میبرد..میگوید که بچه ها پر دارند.. اخر کفترهای ایوان طلا را دیده است که جوجه هایشان را می اورند انجا ول میکنند ..میبردشان پرواز یادشان دهد.

    از کودکی شر زیاد میگفت(منذور من شعر بود منتها غلطگیرمان گم شده)یادم هست از همان اولها هم به جای اینکه مثل سید محمد علی بعضیها دستانش را زیر سرش قلاب کند و 25 ساعت از 24 ساعت جلوی تلویزیون بنشیند و اویزان در و دیوار شود،اویزان و قلاب دل و مغز این و ان میشد.

    میان نوشت:
    نرید بگویید نویسنده چه بیشعور است..خود حضرتش معترفست به قامت کوتاه شعور ناقصی که در او می زید)

    در جوانی (نه اینکه الان پیر است،منذورم در جوانی ترهایش است)رفت یک جزیره ای که نردبان اسمان را پیدا کند..مجنون شد و برگشت،راستش را بخواهی از اولش هم عقل درست و حسابی نداشت،یعنی درست از همان اولی که یک زمینی شد.

    دنیا بنظرش نمی اید شاید همینست که عینک میزند ..از دنیا که خسته میشود عینکش را برمیدارد.انوقت که میرود بالای منبر انوقت را میگویم،یک ریز حرف میزند،بند نمی اورد،مغز و دلش جوهر روانی دارد،اصلا این ادم روانی دارد...کم هم نمی اورد،کاغذ هم که مفت.خطاط خوبی هم که هست،اما مکث که میکند فکر میکنم حرفش یادش رفته اما نه یک چندکیلومغز و دل رنده و تلیت کرده ،دارد می اندیشد چه کند که خوب بپزد؟نمک زیاد میزند.میگویم شور میشود،میگوید:نمک که بزنی جواب میدهد..خوب میپزد..گوشت را باید نمک زد تا ترد شود..دل را باید نمکش داد..میگوید شیشک را که اب پز نمیکنند دوست دارد کبابت کند...................

    ته نوشت:حضرت خلاصه ام شرمنده است که خلاصه کردن نمیتواند..چون بدجمس هم میباشد باقی قصه را نمینویسد.به امید خداخلاص میشید از دستمون ...نیتهاتونو خالص کنین..به انداختن صدقه مداومت کنید..70 تا بلا رد میکنه.ما که یه دولت بلاییم.

    و سلام خلاصه ترین کلام خدا
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  18. #17
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    اشاره : در خصوص اين مطلب خون هر كسي بر گردن خودش است . نگارنده تضمين سلامتي خواننده را نمي دهد .

    از همان موقع هايي كه آقا سيد انجوي عزيز شخصا بلندگوي دستي را مي انداخت روي دوش مبارك و اسامي بچه ها را براي سوار شدن به اتوبوس كاروان مشهد صدا مي زد ، آسيد محمد صادق ما هم تنبان كردي اش را در آشپزخانه حسينيه چهارده معصوم مشهد پاي مبارك مي كرد و به سبك سامورايي ها با تكه پارچه اي سرش را مي بست و مي افتاد به جان قابلمه و يرنج و گوشت و سيب زميني و اين حرفها !

    اگر هم قرار بر توليد سالاد الويه بود كه ديگر نور علي نور مي شد ! چكمه شسته شده را بر پا نموده ، وارد قابلمه شده و با تركيبي از آنچه كه امروزيها مي گويند حركات موزون سيب زميني پخته شده را له مي فرمود !
    بهداشتي ترين غذاي عمرتان در كاروان هاي آن موقع سرو مي شد !

    در احوالات ايشان فرموده اند كه بر خلاف ريشه اش كه هميشه محكم و استوار در نوكري خيمه ارباب بوده ، ريش مبارك بنا به نام گذاري سال ها تغيير مي نمود ! يك روز اباريش كانون بود و روزي ديگر ته ريش داشت ! كله مبارك را هم عيد قربان تا عيد قربان بنا به سبك حاجيان مي داد زير تيغ ! و اما در باب چشم هايش ! چرا مي خنديد بي ادب ها !

    اگر در مقابلش ايستاديد و ديديد دائما پلك هايش باز و بسته مي شوند به گيرنده تان دست نزنيد مشكل حل ناشدني است . تصور كنيد از يك نقطه در عرض يك دقيقه 100 عكس گرفته ايد . اگر اين عكسها را در كنار هم قرار دهيد و در همان يك دقيقه به تمامي آنها بصورت فريم فريم نگاه كنيد چشمان شما مي شود مانند چشمان آقا سيد صادق ما.

    همه آنچه نقل شد يك طرف *، قربان آن لهجه لري اش بروم . از معدود حضرات هيات مديره كانون بوده و هستند كه در تالار گفتمان هم افاضه مي فرمايند. سفيدي صورتش خبر مي دهد از سر درون اخوي. با همان چشمانش هم قشنگ گريه مي كند . آخر يادگاري يك جاي باصفاست . خودت بگير . همه چيز را كه نبايد من بگويم . مدير اسبق حراست كانون رهپويان وصال آقا سيد محمد صادق حجازي مايه دل گرمي ماست . البته برخي مواقع كه درجه اش زياد تر مي شود آتش مي زند اخوي !


    ته نوشت : يكم. از جماعت محترمه بانوان تالار لطف نموده از هم سلك هاي قديمي شان نقلي كنند . بي انصافي است خالي بماند جايشان.
    دوم. از آقا روح الله جانبازي كمي بيشتر گفته ام . هرچند پاسخگوي مظلوميتش نيست. دوباره مطلب ايشان را ملاحظه بفرماييد لطفا.
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  19. #18
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف

    هر آن چه صفت در وصف بچه مثبت ها هست، در نقل او مي گنجد. آنقدر مورد احترام بوده و هست كه اصلا خاطره ي طنزي از او سراغ ندارم. شوخي نيست اخوي. قرار است از علي آقا بگوييم.

    اگر هسته ي اوليه كانون را در بدو تاسيس يك مثلث يا مربع يا هر چيز ديگري فرض كني، بي شك و بدون اغراق، ضلع ترديد ناپذيرش، چهره ي اخلاقي و صبور كانون فرهنگی رهپويان وصال «علي آقاي مدبري» است.

    كار فرهنگي را در زندگيش پياده مي كند نه اينكه تنها اهل شعار و قيل و قال باشد. سلام كردن و راه رفتنش، غذا خوردن و حرف زدنش و هر چه من و شما به راحتي از كنار آن مي گذريم، حكايت از دغدغه ي فرهنگي او دارد.
    از آنهاييست كه آقا سيد عزيز خودمان هم وقتي دلش مي گيرد، آغوش گرم و آرام كننده ي او را مامن خوبي براي خود مي داند.

    مي گويند در نقلي در محاجه با او گفته است: «علي جان! شما فقط باش، كاري هم نمي خواهد انجام دهي، حضورت مايه ي آرامش است.» مستند است كه نسل دوم كانوني ها، همگي ردي از استادي وي بر پيشاني دارند. در وصفش همين بس كه وقتي در دانشگاه شيراز با آن حجب و حيايش راه مي رود، از هر پنج نفر، سه نفر شاگرد اوست كه مي ايستند و اظهار ادب مي كنند. تخصصش در طرح و ايده ي بكر و تازه است. واحد معزز طرح و برنامه را هم خودش راه انداخت. با آن قدرت كلامش در يكجا نمي گنجد. به تبع سيد عزيزمان، ماركوپولوي دوم كانون است. سخت است شاگردي از استاد و همدم و برادر و مونس مهربان خود بگويد اخوي. ببخشيد مرا.

    ته نوشت: در آغوش دو دوست كانوني تا به حال با گريه آرام گرفته ام؛ يكي از آنها هماني است كه احوالاتش را خوانديد.
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  20. #19
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-مرداد-۰۹
    محل سکونت
    شهر راز ؛ دلت بسوخه
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,546
    امتیاز : 87,850
    سطح : 100
    Points: 87,850, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 41.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 7,651
    تشکر شده 14,813 در 3,173 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 29 در 4 پست

    پیش فرض

    این پست ها دقیقا زمان نمایشگاه دهساله کانون بود [ اواخر 86 ] و شور و هیجان اونموقع و ... ختم شد به انفجار فروردین ماه..
    اونموقع تازه داشتم از لابلای خط به خط نوشته ها کانون رو کشف می کردم!
    «الا و لایحمل هذا العَلَم الّا اهل البصر و الصّبر»

    طلحه و زبیر هم که باشی؛
    سیف الاسلام هم که گفته باشندت؛
    پیشانی ات هم اگر به سجده ی طولانی، پینه ی شتری بسته باشد؛
    به زور زری، یا به زر زوری، یا به فریب تزویری، یا به دنبال زنی شترسوار؛

    به روی امامت شمشیر خواهی کشید ..


    .
    .


  21. #20
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف

    اشاره: باز هم محض تنوع ...

    ثبت شده به تاريخ چهارم اسفند ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و سه شمسي

    آقا نمي شود . هر كاري مي كنيم نمي شود . به هر سازي كه بگويي رقصيديم باز هم نمي شود . كلاه سرشان گذاشتيم نشد . روسري سر خودمان كرديم نشد . با اخلاص بوديم نشد، شارلاتان شديم نشد ! نمي شود اقا نمي شود !

    كار فرهنگي و فكري جواب نمي دهد اينجا. داخل اين جعبه جادو ! اينترنت را مي گويم ! چه كنيم ؟ اين حرفها را من و تو زياد شنيده ايم و شايد هم زياد گفته باشيم ! هر از چند گاهي بعضي از ادمهايي كه احتمالا سرشان به تنشان مي ارزد، مي ايند و به قول خودماني ها درد دل مي كنند كه آقا نتوانستيم .

    من و تو هم مثل دايه هاي مهربان، آنها را دلداري مي دهيم كه : نه عزيزم ! مي شود ! جان خود پروردگار مي شود ! بيشتر تلاش كن ! قاقا لي لي برايشان مي خريم احتمالا ! خوب است نمي زنند در گوشمان اين بندگان خداوند!

    تا همين چند سال پيش اين دنياي مجازي نبود . نمي دانم دقيقا كجا ديدم كه آقايي گفته بود آن زمانها : ويدئو را بي خيال شويد ! برويد جلوي آمدن كامپيوتر را بگيريد ! خيلي خنده دار هست حرفش ! مگر نه ؟! استدلالش اين بود كه دنياي كامپيوتر دنياي اعداد است . چگونه مي توان تنها با اعداد منظور و مقصودمان را برسانيم به يكديگر ! از آن موقعها خيلي گذشته ! به اندازه 120 تا سي روز !

    امروز من وتو دلمان مي خواهد داخل اين دنياي مجازي تاثير گذار باشيم ! اما به قول معروف نمي شود ! شايد هم مي شود اما ما بلد نيستيم ! اينجا خيلي ها دلشان مي گيرد ! خيلي ها گريه مي كنند ! خيلي ها اشتباهي گريه مي كنند ! خيلي ها از روي صداقت گريه مي كنند ! خيلي ها هم عاشق مي شوند ! خيلي عاشق ها سرمست مي شوند ! خيلي عاشق ها ناكام مي شوند !

    اما كم پيش مي ايد كه اينجا كسي دانشمند شود ! اينجا كسي معلم شود ! اينجا كسي طلبه شود ! اينجا كسي آگاه شود ! راستي مگر از اينجا چه توقعي است ؟ مگر اينجا را براي سرگرمي ايجاد نكرده اند ؟ خب انسانيم ديگر ! نياز به تفريح داريم ! اين هم روشي است براي خودش ! مالكان اين سايت و يا اين تالار گفتمان هم براي همين اين را پديد اورده اند حتما ! كه من و تو نرويم جاهاي بد بد چيزهاي بد بدتر ببينيم در اين دنياي هزار رنگ ! اينجا بياييم كه جاي سالمي است با هم دعوا كنيم و يا اگر وقتي شد حرفي بزنيم و جكي بگوييم . درد دل هم بكنيم !

    اما حقيقتش را بخواهي اينجا همان احساسات هم جواب نمي دهد چه رسد به عقل ! آنهايي كه موفق شدند مانند آقاي انجوي شايد به آن دليل بوده كه در خارج اين دنياي مجازي، شخصيتشان وجود خارجي داشته اخوي ! پس زياده نبايد متوقع بود ! به همان اندازه كه اينجا ظرفيت دارد، دل به آن ببنديم بهتر است
    ! .... خيلي حرف زدم ! با هم حرف بزنيم بهتر است تا براي هم

    + تاریخ این حرفاتون 11 بهمن 86 هس که برا الان م خیلی بدرد میخوره ها
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  22. #21
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,615
    امتیاز : 63,643
    سطح : 100
    Points: 63,643, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,208 در 4,038 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    بسم الله

    یادش بخیر، اولین باری که اومدم شیراز سال 82 بود.

    با مامانم اومدیم و مهموون رایان بودیم.

    دلشاد هم بود. بعد از ما می رسید. برای اولین بار می خواستم ببینمش. قبلش خیلی با هم رابطه داشتیم ولی دریغ از یه عکس که واسه هم بفرستیم. اصلا هنوز مد نشده بود این حرفا.

    وقتی رسید خودشو ازم قایم می کرد. پشت یخچال گیرش اوردم و دیدمش.

    هی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

    یک هزارم و درصد هم احتمال نمی دادم که بشم ساکن این شهر

    من کجا، شیراز کجا، موافقت خانواده با ازدواج با غریبی کجا؟

    همش جزو محاللات بود که بخواد اتفاق بیفته.

    یادش بخیر ، نه نبخیر، شاید هم بخیر
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز


  23. #22
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,615
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,458
    تشکر شده 6,711 در 1,390 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دردونه نمایش پست اصلی
    + حسام دادجو

    يا لطيف

    هر آن چه صفت در وصف بچه مثبت ها هست، در نقل او مي گنجد. آنقدر مورد احترام بوده و هست كه اصلا خاطره ي طنزي از او سراغ ندارم. شوخي نيست اخوي. قرار است از علي آقا بگوييم.

    اگر هسته ي اوليه كانون را در بدو تاسيس يك مثلث يا مربع يا هر چيز ديگري فرض كني، بي شك و بدون اغراق، ضلع ترديد ناپذيرش، چهره ي اخلاقي و صبور كانون فرهنگی رهپويان وصال «علي آقاي مدبري» است.

    كار فرهنگي را در زندگيش پياده مي كند نه اينكه تنها اهل شعار و قيل و قال باشد. سلام كردن و راه رفتنش، غذا خوردن و حرف زدنش و هر چه من و شما به راحتي از كنار آن مي گذريم، حكايت از دغدغه ي فرهنگي او دارد.
    از آنهاييست كه آقا سيد عزيز خودمان هم وقتي دلش مي گيرد، آغوش گرم و آرام كننده ي او را مامن خوبي براي خود مي داند.

    مي گويند در نقلي در محاجه با او گفته است: «علي جان! شما فقط باش، كاري هم نمي خواهد انجام دهي، حضورت مايه ي آرامش است.» مستند است كه نسل دوم كانوني ها، همگي ردي از استادي وي بر پيشاني دارند. در وصفش همين بس كه وقتي در دانشگاه شيراز با آن حجب و حيايش راه مي رود، از هر پنج نفر، سه نفر شاگرد اوست كه مي ايستند و اظهار ادب مي كنند. تخصصش در طرح و ايده ي بكر و تازه است. واحد معزز طرح و برنامه را هم خودش راه انداخت. با آن قدرت كلامش در يكجا نمي گنجد. به تبع سيد عزيزمان، ماركوپولوي دوم كانون است. سخت است شاگردي از استاد و همدم و برادر و مونس مهربان خود بگويد اخوي. ببخشيد مرا.

    ته نوشت: در آغوش دو دوست كانوني تا به حال با گريه آرام گرفته ام؛ يكي از آنها هماني است كه احوالاتش را خوانديد.
    البته الان هم همینجوری هستند.....بنده شاگردی ایشون را کرده ام اگر چه شاگرد خوبی هم نبودم
    منم آقا ارزومه.....


  24. #23
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۵
    محل سکونت
    قم
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1983
    نوشته ها
    982
    امتیاز : 20,040
    سطح : 89
    Points: 20,040, Level: 89
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 310
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class10000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 1,675
    تشکر شده 4,752 در 916 پست
    نوشته های وبلاگ
    6
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دردونه نمایش پست اصلی
    + حسام دادجو

    يا لطيف
    سالش به خاطرم نيست .صوت الحسين بودند بچه ها، كه آمد در گوشم گفت امشب مي خواهند عملش كنند. گفت نماز بخوانيم و برويم بيمارستان . پالوده خوران بود آنجا . جاي شما خالي !
    بنده خدا را برده بودند اطاق عمل، آنوقت حضرات پشت در پالوده مي خوردند و نيششان باز بود . راستش همديگر را سرگرم مي كردند تا كسي راز غم دلش لو نرود.

    آمد بيرون . به هوش بود . او هم نيشش باز بود و مي گفت :هنوز كه زنده ايم ! كور خواندين ! باز هم شانس نياوردين تا از ما ناني به دست آوريد ! بدن لاغر و نخيفش روي تخت به اندازه كافي زجر آور بود چه برسد كه هزارتا چيز هم به او آويزان باشد ! از همه بدتر ساكشني بود كه تا داخل معده اش رفته بود . حسابي اذيتش مي كرد .

    بساط شوخي و خنده به راه بود ! اين وسط آسيد محمد صادق هم داخل كلمن آب را مي گشت كه خداي نكرده چيز خورش نكنند !!
    كم كم همه رفتند . من بودم و اكبر . با هزار بدبختي لباسش را عوض كرد . ساكشن را كه كشيدند بيرون، حالش به هم خورد . خلط بالا آورد و ريخت روي زمين . نگرانش شديم . كمي بعد كه آرام گرفت و ما دلشوره حالش را داشتيم

    ناگهان سرش را برگرداند و گفت : بيا اين دستمال را بردار و زمين را پاك كن . نمي خواهم پرستار ها اذيت بشوند . اينقدر مقيد بود كه حتي به پدر و مادرش هم نگفته بود آقا سيد زندگي ما !! وقتي كه برديمش خانه پدرش -در حالي كه بغض در گلويش بود- به ما ميگفت : شما كه از ما هم به او محرم تريد !! زندگيش همين است اخوي .

    ته نوشت : گفتم اغازش با ياد سرور مهربان ما باشد . شايد بر دل افتد . منتظر شما هستم.
    توی همون حالش یه جلسه طلاب بود اومد سخنرانی
    ما سینه زدیم و بی صدا باریدند
    از هر چه که دم زدیم آنها دیدند
    ما مدعیان صف اول بودیم
    از آخر مجلس شهدا را چیدند
    ««السلام علیک حین تقوم و حین تقعد ، السلام علیک بجوامع السلام»»
    ((الـــــــــــــــــــهی تول من امری ما انـــــــــــــــــــت اهله))
    WwW.HamBahsi.Ir

  25. 9 کاربر از پست مفید علی علوی تشکر کرده اند .


  26. #24
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۷-مهر-۲۷
    محل سکونت
    نمی دانم!!!
    نوشته ها
    2,986
    امتیاز : 58,037
    سطح : 100
    Points: 58,037, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 8.0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,936
    تشکر شده 13,510 در 2,650 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 1 بار در 1 پست

    پیش فرض

    +یادش بخیر... خاطرات وقتی خواننده خاموش بودم داره زنده میشه...









  27. #25
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,487 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    گفتگوی بی سیم مدیر کودتا با یکی از سربازان گمنام کودتای 91!!!

    مدیر کودتا: سلام اوضاع خط چطوره؟!
    دلتنگ: بد نیس اوضاع فعلا همه چیز ارومه من خیلی خوشحالم

    مدیر کودتا: یعنی چی ؟!مگر نگفتی دارن حمله میکنن!
    دلتنگ: آره یه چند تا پاتک زدن ولی ضد پاتک خوردن!!!این سری دیگه نمیذارم مثل احد بشه!!!تا آخر وایسادیم! رفتن نیرو هاشون رو بیارن!!!

    مدیر کودتا: خیلی حواست باشه !!!اوضاع رو برام شرح بده؟!
    دلتنگ:اوضاع بد نیس !!!فعلا ساکتن!!! یه چند تایی پاتک زدن ولی بچه ها قدرتمند وایسادن!!!!میگما تا کی قراره کودتا باشه!!!مگر قرار نشد قطعنامه صلح امضا کنین!!!

    مدیر کودتا: آره ولی اینا که من میبینم با شماها نمیسازن!!!! هیچ کی رو از خودشون نمیبینن!!!! هنوز قدیم و جدید بازی در میارن!!!میگن یه عده اومدن تالار رو بهم ریختن نمیگن ما نیومدیم اول باهاشون کنار بیاییم بعد بهشون راه نشون بدیم!!!
    دلتنگ: بابا چه عیبی داره حالا ما کوتاه میاییم بهشون میگیم !!!میگیم که زشته برا 13 ساله ها بینشون تفرقه باشه!!! یکی بیاد اینجا میگه اینا دارن همش بهم تیکه میندازن و دعوا میکنن بعد چجوری ما رو داخل خودشون راه میدن!!!بهشون بگو مگر کانون هم قدیم و جدید داره همه زیر یه علم سینه میزنن چرا اینجا قدیم جدید داره!!!بهشون بگو اگر کسی هم اشتباه کرد برا رضا خدا کار کنید با صبر بهش یاد بدید!!!

    مدیر کودتا:ایول حرفهای خوبی بود بهشون حتما میگم خدا کنه کنار بیان !!!!تو هم با بر و بچ صحبت کن تا روند کار رو عوض کنن!!!
    دلتنگ:من صحبت کردم میگن ما که کاری نداریم ما تا اومدیم تالار مثل غریبه ها بهمون برخورد کردن هی قدیم و جدید شد!!! بچه ها میگن ما خودمون از همون 13 ساله ها هسستیم .اگر اینجا نیودیم تو کانون مشغول کارهای دیگه بودیم!!!خلاصه بچه ها حرفی ندارن همشون راضی ان جو اروم بشه مثل کانون!!!میگن ما دشمنی به کسی نداریم اگر هم جایی اشتباه رفتیم بخشش از بزرگان است!!!!حلال کردن کار بنده های نیک خداست!!!و همشون دارن میگن اگر جایی بد رفتیم و اشتباه کردیم حلال کنید!!!خلاصه همه بچه های ما اماده امضای قطع نامه هستن!!!!پس مدیر کودتا ان شاالله حله !!!!خدا خودش کمک میکنه!!!

    مدیر کودتا:باشه دلتنگ خدا خودش درست میکنه همش حل میشه اینا هم اینقدر بد نیستن کوتاه میان!!!!تو اولین فرصت خبرت میدم!!!حواستون باشه!!!
    دلتنگ: چشم!!! زیر علم امام حسین هیچ وقت تفرفه و نفاق وجود نداره !!!حواسمون هست !!!خدا یارتون موفق باشید!!!!!


    شورای حل اختلاف::::لطفا به دید بد نگاهش نکنید هیچ نیت بحث برانگیزی درش نیس !!!زندگی زیباست !!!
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : جمعه ۱۹ آبان ۹۱ در ساعت ۱۶:۴۹
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  28. #26
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,615
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,458
    تشکر شده 6,711 در 1,390 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Wink

    چقدر دلم برای صفای کانون تنگ می شود
    منم آقا ارزومه.....


  29. #27
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,487 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    اگر آقا سید اجازه بدن و راضی باشن از 3 سالی که در خدمتشون بودم به عنوان فلاکس واحد براتون بگم!!!!
    فقط با اجازه ایشون میگم!!!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  30. 4 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  31. #28
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف

    هر كاري مي كرديم درست نمي شد . دستگاه خرد كن را مي گويم . كاروان عيد مشهد، قرار بر درست كردن سالاد الويه بود .
    منظورم همين چند سال اخير كه ديگر از چكمه و حركات موزون حضرت حجازي خبري نبود ، با آن خرد كن صنعتي همه چيز را بچه ها خرد مي كردند .

    كالباسها كه خرد شد، ناگهان از كار افتاد . تصور كن ساعت 5 عصر باشد و بايد به استعداد يك هزار و چهارصد سيب زميني را براي شام خرد كني ! نا اميد شده بودند همه . رنده هاي دستي را آوردند بيرون . ولي مگر در آن وقت كوتاه به اين آساني ها تمام مي شد .

    اذان مغرب را گفتند . راحت و آسوده گفت : " برويد نمازتان را بخوانيد . " تا وضو گرفتيم خودش هم آمد . نماز را كه خوانديم زودتر رفت . صدايش بلند شده بود . كار مي كرد آن دستگاه ! ... از بزرگ خاندان كه بخواهي صحبت كني به بزرگي اش نگاه مي كني و راحت تر حرف مي زني ! پس بگذار من هم راحت باشم با ايشان اخوي .

    پدر بزرگ كانون رهپويان وصال ، نفر اول جماعت معزز حاجي ها ! حاج آقا آسيد مجيد يزدگردي. در احوالات ايشان بيان نموده اند كه تخصصشان در گرفتن اتوبوس كاروان است. آنهم بدين طريق كه بي برو برگرد ده اتوبوس آخر از بيست و چهار ساعت تا چهل و هشت ساعت تاخير به مقصد مي رسند. انهم اگر شانس بياورند و وسط بيايان سرگردان نمانند . مدتهاي مديدي بانك كانون بودند. هر جا كه مي رفتند حاج احد به همين بهانه هم كه شده دست به سينه تا كمر دولا مي شد در مقابلشان .غيبت نشود چه نيكو هم حاج احد را صدا مي زنند . مي فرمايند : اح... _ به فتح الف و ح _ دالش را بي خيال مي شوند .

    نر م افزار وصال كربلا را كه ديده باشي در عكسهايش يك نفر هست كه به پهناي شخصيت و هيكلش در آن بين الحرمين عشاق، دستانش را به آسمان باز كرده؛ انگار حضرت پروردگار را در آغوش كشيده است. مصداق بارز " من زار الحسين (ع) بكربلا كمن زار الله في عرشه " است آن عكس . با آن سن و سال آنقدر دلشان جوان است كه وقتي ميان جمع جوانهاي كانون مي نشيند خودش باب شوخي را باز مي كند .
    مي گويند دست خيلي از برادرها را گذاشته در حناي خواهران آن ور ديوار ! حضرت ارباب نگهدارش باشد. مجردها بلندتر آمين بگويند .

    ته نوشت : حاجيها از اركان قدرت كانونند اخوي .از مثلث آنها يك نفرشان باقي مانده .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  32. #29
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حنیف

    دیده بان

    وقتی فریاد بلند آمین آخر کمرنگ میشه و بعد هم صدای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل ها خودشو قاطیه تذکرات اقای پاریابی گم می کنه اونوقت وقتشه . وقت چی ؟ یکی یکی حلقه ی اول دور اقا سیدی که کنار منبر روی زمین نشسته شکل میگیره . بعد حلقه ی دوم . سومی ها هم که دیگه باید واسه بهتر دیدن سرپا وایسن.

    یکی میخواد از آقا سید وقت بگیره واسه سخنرانی توی دانشگاش . یکی دیگه میخواد هم وقت سخنرانی بگیره و هم مفتکی بشینه بغل دستش و یک دل سیر براندازش کنه ! این یکی هم که پیرو مذاکرات قبلی از تهرون اومده واسه مذکرات فعلی . اون یکی هم که شعر مداحی رو از حفظ نشده و گیرداده می خواد از خود اقا سید بقیشو بپرسه و منم که تازه از راه رسیدم و طلب یک استخاره دارم .

    خلاصه شیر تو شیری هست این وسط و کله ی اقا سیده که مدام می چرخه و همه رو دید می زنه – گمانم اگر زمان جنگ دیده بان میشدعراقی ها خیلی تلفات می دادن – حالا توی این گیرو دار یک عده که سالهاست بچه ی کانون هستن و با آقا سید هم هیچ کاری ندارند و آدمای تو حلقه هم هیچ کاری باهاشون ندارن و آقا سید هم هیچ کاری باهاشون نداره ولی با این وجود توی اون حلقه ها نشسته یا ایستادند و اگر هم کسی صداشون می زنه و دور میشن سعی می کنن بزودی برگردند . البته حالاتشون فرق می کنه . یکی دورتر یکی نزدیک تر . یکی زودتر یکی دیرتر .

    ولی غرض ، ارائه ی گزارشی هست از نحوه ی هدفمندی چیدمان بچه های اصلی در اطراف اقا سید . بر گردیم به قبل از فریاد بلند آمین آخر . درست وسط سینه زنی . یک سوم جلوی حسینیه رو همین بچه ها تشکیل میدن که خیلی ها شون در حلقه ی اول میاندارهای اطراف اقا سید هستند . رابطه ی عاطفی قوی بین واعظ و مستمع هم طبیعتا چنین نتیجه ای خواهد داشت – چرا اینجوری می خونید ؟ مگر بنده گفتم کار بدیه ؟ خیلی هم خوبه . خیلی هم بچه های گلی هستن- مهم امایی هست که الان تایپ میشه :

    اما ... تک و توکی هم هستند که مثل همونا از بچه های قدیمی کانون هستن شاید هم قدیمی تر از بعضی جدیدتر ها. ولی قبل از فریاد بلند آمین آخر اغلب در یک سوم آخر حسینیه سینه می زنن و میانداری می کنن . بعد از فریاد بلند آمین آخر هم هیچ وقت به محدوده ی آقا سید نزدیک نمی شن و اگر هم نزدیک بشن در حد یک عرض سلام و ارادت . همین . چشم های تیز بین اینها مدام دید میزنه تا یک تازه وارد رو پیدا کنه و باهاش گرم بگیره و رفیق بشه یا از یک بچه هیئتی کم پیدا احوالپرسی کنه و ... شاید بخاطر همینه که همیشه هوای آخر حسینیه رو دارن و دوست دارن اونجا سینه بزنن .
    ساده بگم . گرچه تعدادشون زیاد نیست . ولی قد همه ی کادر کانون دوستشون دارم .

    بقول جناب دادجو ، ته نوشت : مثلث های کانون خادمین مستمعین اند . یکی هم بیاد و از صفای مخدومین بگه .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  33. #30
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف

    اشاره : از مياندارها خوشم مي آيد. ثبت شده به سال هزار و سيصد و هشتاد و سه شمسي!

    از بچگي مياندارها را دوست داشتم ! آدمهاي خوش سيمايي كه هميشه دلشان پر از سوز بوده ! با دمشان و با هق هق گر يه شان بعضي مواقع آتشي بر پا مي كنند در ميان جمع ! شنيده ام مي گويند مياندارها پرچم هيئت هستند ! بزرگ هيئت هستند ! الگوي بچه هيئتي ها هستند ! داخل هيئتهاي قديمي آن كس كه مياندار اصلي است، وقتي سينه زني شروع مي شود، خودش مي رود يكي يكي مياندارها را از ميان مردم مي كشد بيرون ! رسم قشنگي هست ! باعث اين مي شود كه خداي ناكرده نوكر امام حسين دچار عجب و خودبيني نشود ! راستي مگر در دستگاه حسين ابن علي (ع) غرور هم پيدا ميشود؟ نمي دانم ! اما شيطان قسم ياد كرده در هر جايي من و تو را راهنمايي كند !!!

    مياندارها آرامش خاصي دارند ! به قول دوستم ناظم جلسه هستند ! هميشه ديده ام در هيئت خودمان كه مياندارمان به جاي آنكه با صداي بلند از كسي در حين سينه زني درخواست كند كه بنشيند يا آرام با دست اشاره مي كند ! خيلي با احترام و با صلابت ! حتما قدرتش را از اربابش مي گيرد ! نوايش هم زيباست ! وقتي مي گويد حسين آرام از گوشه چشمش اشك پايين مي ريزد ! از اول جلسه قبل از سخنراني مي آيد گوشه هيئت 2 ركعت نماز مي خواند و بعد با جان دل به صحبتهاي آقا گوش ميدهد ! به قول خودمان از مديريتي آمدن بدش مي ايد ! مي گويد شور و شعورم را با هم مي خواهم ! ابوالفضل نگهدارش باشد.
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


صفحه 1 از 12 12311 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1