کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 2 از 12 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 60 , از مجموع 340
  1. #31
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + نجوا

    گفتی میاندار .............. دلم آتیش گرفت گفتم اینو بگم .
    یادی هم از مرحوم جعفر خلیلی بکنید ، اگه به عمرتون قد میده از این عزیزمون هم بگو اخوی ..........
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  2. #32
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + یه قطره اشک

    آش شور می شود گاهی آنقدر شور که چشمانم هم می سوزد عزیز
    سوزش از غمواژه هایی که شکل ترانه و ترنم نیستند شکستن آینه ای یا مرور خاطره ای پشتش نیست و فقط تلخ است آنقدر تلخ که جایی در جانت را می خلد به ناخن .خاطره ای که تنها یک کف دست بدخلقی همراه من است پس همان بهتر که در قاعده ی آن خاطره ها نروم

    کانون تمام احساسش بود گویی تمام درونش را منقلب کرده بود لبخندی تلخ بر لبانش و غم شیرینی در چشمانش موج می زد
    گویی انسانیت به یاد رفته را دوباره به یاد آورده بود.
    گوشه ای نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت رفتاری موقرانه داشت برخلاف اکثر دخترهایی که تا بحال دیده بودم عقل از تجزیه و تحلیلش عاجز می ماند و مدام بوق اشغال می زد.قابل هضم نبود جلوتر که رفتم بغضش را قورت داد و دستانش را مچاله کرد

    نمی دانم می دانی؟آنقدر گریه کرده بود که دیگر زانوانش بی حس بود دیگر نمی توانست بدنش را تحمل کند.
    نمی دانم برای چه؟؟تو می دانی؟

    گریه اش از چه بود مگرنه اینکه سه روزمهمان خداوند بود؟!پس خدایا گریه اش برای چه بود!؟؟گویی اشکهایش را مدتهاست نگه داشته و اکنون.....!؟. شاید هم به خاطر مرور همه ی روزهایی که بی تو گذرانده بود.یا شایداز پایان مهمانی دلگیر بود و یا.....!!! اما هر چه بود از جای کم نبود هر چه بود ازگرسنگی وبی آبی نبود از شلوغی و نبودن امکانات نبود . چه راحت بغضش را با گریه شکست. !

    اوچیزی نگفت بگذار من هم نگویم

    روی دلم نشسته غم تموم عالم

    حرفهای آخر آقا سید تو لحظات آخر درو دیوار دلش رو سوزوند
    اونایی که بهشون سخت گذشت دیگه راحت باشن.دیگه مزاحم ندارین. دیگه بچه شهرستانیها مزاحمتون نمیشن . راحت روی تختاتون بخوابینو غلت بزنید دیگه

    ته نوشت:دوباره خوندن و نوشتنش در اعتکاف 84حداقل واسه خودم تلنگری بود برای تمام ناشکریها,برای تمام ناسپاسیها تمام غفلتها و بی معرفتیها تمام............
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  3. #33
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + یه قطره اشک

    آقاسید خودمون

    با اینکه اصلا درس نخوانده ای و روز تعطیل است و دل خسته از شبگردی و تالارگردیِ دیشب و غم سردی وجودت را در کوچه های شب قبل به خواب می کشاند ولی دلت برای رفتن به کلاسش می تپد آرام و قرار نداری با خود می گویی این کلاس با تمام کلاسهای نرفته ی تو فرق می کند

    با چهره اي که حاکی از خستگی و امیدواری است وارد کلاس می شود بچه ها به احترامش تمام قد بلند می شوند. لحن آرام و شمرده ي حرف هايش گوياي انديشه هايي است كه با دقتي وسواس آميز به كلمات بدل مي شوند.با حوصله سوال ها را مي شنود، لختي تامل مي كند و با ظرافت به آن ها جواب مي دهد.جوابهایش کوتاه و قانع کننده است.دلم می خواهد باز هم بپرسم..آنقدر راحت از تشریفات زندگی است که چایش را با نی خودکاری در دستش هم می زند انگار نه انگار مدیر و استاد این مجموعه است !!!!

    جوری با بچه ها برخورد می کند و طوری به سوالهایشان پاسخ می دهد و طوری نظراتشان را می خواهد که گویی انگار نه انگار خطیب نمونه ی کشور است!!!
    طوری در زمان سوال پرسیدن و جواب دادن ضایعه می شوی که به جای اینکه حرفت را قورت بدهی دلت می خواهد مدام سوال بپرسی و باز ضایع شوی

    چه زود گذشت انگار همین دیروز بود برای اولین بار در کلاسش حاضر می شدی و بعد از اینکه اسمت در کلاس چندین مرتبه برای درس جواب دادن طنین انداز می شد با شیطنت می گفتی غائب.و خوشحال از اینکه باری دیگر از درس جواب دادن طفره رفتی و چه زود پشیمان شدی و عینک بی قیدی را از روی دماغت برداشتی!

    ته نوشت:کسی که دیوارش کوتاهترین دیوار برای چیدن لبخند رضایت من و توست !من و تویی که سالهاست لبخند روی صورتمان ماسیده و یک بار از خود نپرسیدیم چرا؟؟؟؟

    + یکی از خاطراتی بود، روزی که خوندمش کلی باهاش اشک ریختم .. نمدونم چرا..
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  4. #34
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + یه قطره اشک

    دلشاد خودمون

    می گفتند قراره بیاد شیراز .آخه این سری تمام بچه های یاس توی یک اتوبوس بودند.گویا جناب رایان مقدماتش رو فراهم کرده بودند.خیلی دلم می خواست ببینمش اما از طرفی هم زیاد راغب نبودم.

    تا اینکه اتوبوسمون حرکت کرد و من هم طاق طاقت قرارم با خاک یکسان می شد صبا خیلی باهاش صمیمی بود ازش که سوال کردم نشونم دادش.

    عجیب بر عکس اون چهره ای که تصور می کردم رو دیدم.خیلی آروم و ساده.نرم نرمک باور دیرپزم رو به تسلیم واداشتم.بعد از چند ساعتی دیدم به کنارم اومد و گفت شما فلانی هستی دیگه؟؟ گفتم آره بفرمایید.
    کنارم آروم نشست و باب صحبت رو باز کرد.از همه چی برام صحبت کرد و من مبهوت به حرفهاش گوش می دادم چقدر مهربون بود اون همون غول بیابونی بود که تو ذهنت مجسم کرده بودی؟؟

    یواش یواش با دیدن این صحنه نطقم باز شد وبه قول معروف پسرخاله شدیم و گرم صحبت.به طوری که نفهمیدیم چه موقع شب شد.

    شب بود و هوا بسیار سرد. من پتو نداشتم به خاطر همین هم نمی خواستم اون شب پیشم باشه چون مهمون بود و من خجالت زده ی اون.بهم گفت پتو داری؟؟عرق سردی رو پیشونیم نشست و گفتم نه.آخه من اصلا سردم نمیشه گفت خب پتوی من مال تو.چون منم اصلا سردم نیست
    قلبم رو به ریسمان تمنا گره زدم و گفتم نه باور کن سردم نیست.من تو خونه هم بدون تشک و پتو می خوابم.قبول کرد چیزی نگفت.نصف شب از شدت سرما بلند شدم دیدم تمام پتوش رو روی من انداخته و خودش کز کرده گوشه ی کنار پنجره.دستاش از شدت سرما کرخت و بی حس شده بود.به خودم کلی لعن و نفرین فرستادم که حالا خیالت راحت شد

    خاک تو سرم دختره یخ زده بود
    تا چند ماه خوابم نمی برد از درو دیوار دلم غم می بارید.من بعد فقط نگاش می کردم نمی دونستم چی باید بگم!!!

    ته نوشت:من بعد تصمیم گرفتم رو نوشته ها و کلمات هیچوقت قضاوت نکنم!دلای بعضیها مثل دل سیاه من نیست که تو یه جعبه جا بشه و لابه لای موج دریا گم بشه !
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  5. #35
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + amiroo

    سلام
    جز گریه کردن هنگام خوندن این مبحث چیزی دیگه فعلا ندارم برا ارائه
    الان اشک تو چشام جمع شده..............یادش بخیر
    یا شاهد کل نجوی و منتهی کل شکوی!
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  6. #36
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    اشاره : حنيف عزيز زيباتر توصيفش كرده است . از دل برآمده . يادش بخير امضايش _ يك آروي شيطون _ بود آن زمانها ، حنيف را مي گويم اخوي !

    ثبت شده حوالي يكهزار و سيصد و هشتاد و چهار شمسي توسط حضرت "يك آروي شيطون"

    و اما میاندارها ...
    من در هیئت ها از میاندارها خوشم می آید ولی گروهی دیگر را بیشتر دوست دارم . آنهایی که در پشت مردم پنهان می شوند و آرام سینه می زنند و آرام گریه میکنند . گویا شرم این دارند تا اشک و سینه شان را دیگران ببینند

    من یکی از اینها را در کانون خودمان می شناسم که همه میاندار ها قربانش می روند . در تدارکات میاندار همه است ولی در سینه زدن و گریه کردن پنهان ترین افراد !
    خدایا من عاشقش هستم !

    می خواهم او اولین کسی باشد که با من عقد اخوت می بندد
    خدایااااااااااااااااااااا ا

    موقع سلام همیشه دست بر سینه می گذارد و مقداری خم می شود . می گوید فلانی سلام . کوچیک شما هستم ! بعد آرام در آغوشت می گیرد . گویا تمام دنیا را بهت داده اند . دوست دارم پیشانی اش را ببوسم ولی نگاه چشمانش ...

    خدایا کاش همه ما مثل او بودیم . هیئت ما اگر هیئت شد بخاطر اخلاص و توکل امثال اوست . بخاطر گریه های پنهانی امثال اوست ...

    یک شب بعد از کارهایم رفتم بطرفش . هیچ کس نبود . نزدیک شدم . زمزمه ای می امد . نزدیک تر شدم . داشت زیارت عاشورا می خواند . روی خاک نشسته بود . باپیراهنی که بعد از کارهای زیاد خاکی و ژولیده شده بود ...
    ایستادم و نگاهش کردم . نگاه کردم . نگاه کردم ....
    خدایا نور اخلاص و ایمانش را بیشتر کن . بیشتر و بیشتر

    شب جمعه قبل از سفر کربلا را هیچگاه فراموش نمیکنم . تنها وقتی بود که سینه زدنش را دیدم .
    در صفوف اخر ایستاده بود . باز هم دور از چشم . پیراهنش را دراورده بود و تک پوشی سفید به تن داشت چشمانش را بسته بود. سرش پایین . با هر شوری که میزد اشک از صورتش به اطراف پراکنده میشد .

    خدایا سینه زنی به این با صفایی ندیده بودم !
    اما مانند او را هم دیده ام . بسختی به چشم می ایند .

    یاد خاطرات شهید همت می افتم که می گفتند هیچگاه در مراسم ها به چشم نمی امد . در حالیکه در میدان همیشه در چشم بود و میاندار!
    خدایا بر نور اخلاص و ایمانشان بیفزا

    فعلا همین
    اوفی . آخر یک جایی این عقدمو باز کردم
    شاید باز هم خدمت برسیم ...


    ته نوشت : يكم* ؛ آنچه آن بالا گذشت شرح احوال حاج علي اصغر حيدري فرد گل سر سبد و صفاي باطن جميع خادمين كانون بود اخوي .
    دوم ؛ سنم كه هيچ قدم هم قد نمي دهد نقلي كنم از آقا جعفر خليلي . بزرگترها دستي بالا بزنند لطفا .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  7. #37
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حسام دادجو

    يا لطيف
    كاردش مي زدي خونش بيرون نمي آمد . اكبر را مي گويم . محرم بود . پشت بي سيم اعلام كردند فلان جا صدا ندارد . بيست دقيقه اي از مجلس گذشته بود . اكبر فرياد زد :" سلمان ! صدا ندارن خواهرا " زد تخت پيشانيش و خونسردانه خنديد .

    يادش رفته بود سيم بكشد براي آنجا ! حالا بايد دو ساعت به قول كانونيها : يا الله " مي فرمودند تا سلمان خان با باند صوت و دسته اي سيم تشريف بياورند و صدايش را در اوردند !

    اسطوره خونسردي كانون رهپويان وصال؛ لوتي ترين ، خراباتي ترين و در عين حال ژيگول ترين مسوول واحد ، حضرت سلمان خان اسدي سر كنسول سابق واحد معزز صوت و نواي آقاي سيد گرامي !

    در احوالات ايشان مي فرمايند آن قديم قديمها موهايش را ژل زده بود . پيراهن زرد و شلوار جين سورمه اي اش از دور به چشم مي آمد . آمده بود تا ببيند چه خبر است و برود ! سالها گذشت و ماند و ندانست چه خبر است !

    تخصصشان هم در بي ميلي به امر دنيا است ! اهميت كه چه عرض كنم حتي تاملي هم نمي فرمودند . در دايره لغات معظم له كلمه" رفيق " و " آقا سيد " گنجانده شده بود و بس !

    شايعه شده در شب عروسي نتوانستند رفقا را رها نمايند و تا پاسي از شب در محضرشان فيض مي رساندند !
    پيش از ايشان انچه در واحد معزز صوت يافت مي شد حداكثرش چيزي در مايه هاي " اكو چنگ" بود اما با حضورشان موجودي به نام " مون تاربو " را رو نمودند كه دهان همه از تعجب همچنان باز است ! صداي بوق تريلي را هم مي دادند داخلش بوق زانتيا تحويل مي داد چه برسد به نواي آقا سيد زندگي ما كه قربانش بروم لطيف ترين لطيف هاست ! نخند بي ادب . جدي گفتم .

    با همه اين اوصاف صوتي _ منظورم خادمين واحد صوت است _ پاي صوت زنده مي شود ، پاي صوت غذا مي خورد ، پاي صوت مي خوابد ، پاي صوت سينه مي زند و پاي صوت گريه مي كند ! تكان خوردن شانه هايشان در حالي كه دستشان با پيچ هاي كم و زياد دستگاه بازي ميكند ، تكاند مي دهد اخوي . براي همين است كه " مون تاربو" ي كانون من و شما هميشه لكه دار است و ردي بر خود دارد اخوي !


    ته نوشت: يكم؛ سلمان شناخته نمي شود . تمام حرفهايش در دلش است اخوي .
    دوم ؛ حكمت آن قرآن هميشگي روي دستگاه صوت را كسي نمي داند ؟
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  8. #38
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + حنیف

    با آقا سلمان هم خیلی خاطره داریم . یادش بخیر اون اوایل تنها حامی راه انداختن پخش مستقیم اینترنتی بود .
    مون تاربو تقریبا همون آمپلی فایر قدیمی ها هست که قدرت تقسیم صوت و تنظیم صوتش خیلی بیشتره.یک میز مدیریتی هست برای بچه های صوت .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  9. #39
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + saba

    بنده ی خدا ! امروز با کمال خستگی برا اینکه خستگی بچه ها از تنشون در بیاد کلی بچه ها رو تو نمایشگاه خندوندن! ایشالله همیشه سالم باشن تا زنده ان !
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  10. #40
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + سید محمد انجوی


    سلام .

    بابا اهالی قلم !!!!!!!!!!!
    بابا قلم !!!!!!!!!!!!
    بابا مهر و محبت !!!!!!!
    بابا خاطره !!!!!!!!!!!!

    ................... قدر هم را بدانیم که همه دیر یا زود فقط ......... یک خاطره ایم .

    واقعا لذت بردم و ممنونم . تایپیک کامل شد کتابش می کنیم . منم فعلا شدیدا مشغولم .
    فراغت شد ما هم می نویسیم . البته درس پس میدیما .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  11. #41
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + مسافر دور

    یا فتاح
    سلام

    سرنوشت:ندارد

    واقع به تاریخ تابستان سنه یکهزار و سیصدو هشتاد و شش(احتمالا برج تیر):بیت الادمین(کلید دار) علیها السلام.

    در جواب زنگهای مکرر حضرتش به دست بوشی ایشان مسعود گشتیم.به خیال اینکه ایشان قصد توشیه یک پست و منصب چرب و پدرمادرداری به بنده کمترین هستند،یادم نیست به سر رفتم یا به پا(چقدر تو اهویی با اژانس رفتی)یادم می اید این اژانس بدبخت را هی بردم اینور هی بردم اونور،بلکن بتوانم یه شاخ گلی،علفی چیزی ابتیاع کنم،اخر اولین دیدار من با مقام شامخ و پر فتوح ایشان بود....پیدا نشد که نشد..

    خلاصه پیاده شدم،اینور و اونور درب.حول کردم،یه لحظه به مغزم زد همه زنگها را بزنمو در بروم،این کار را از کوچکی دوست داشتم ولی همیشه خدا عبدالناصر زنگ میزد(خوش به حالش قدش بلند بود)من فقط در میرفتم.
    مقابل بیت معظمشان یک باغچه بود(نیشم باز شد)اما هر چه چشم گذاشتم یک شاخه شبت یا ازین علف پیچکی ها هم پیدا نشد،یه درخت بود این هوا..زیر لب گفتم:د بی خیال شو تو همه تلاشت را کرده ای،به درک خب میخواستند در خانه شان یه دو تا گلی بوته ای چیزی میکاشتند ..

    درب که باز شد شمایل حضرتش با دو مهمان دیگر بر سایه در پدیدار شد.میخواهم طنز بنویسمش اما اصلن نمیشود شاید هم دلم نمی اید..همین حالا هم که با طنز مینویسمش خنده ام نمی گیرد،توصیفش با تو:یک نفر را ندیده ای و صدایت دو سال با صدایش رفیقست..

    قلبش هم مثل خودش بزرگ بود

    !!!درست مثل من که قلبم هم مثل خودم کوچکست.یک مرد کوچک در خانه اش داشت(سید محمد علی)داشتم فکر میکردم اگر تلویزیون اختراع نشده بود،حتمن خودش اختراع میکردذوق و سلیقه اش همه چیز میکشد ،عمو پوررنگ تا میزگردهای هنری

    میوه با مهربانی تام پوست میگرفت و در ظرف بچه ها میگذاشت،با چاقو قاچ نمیزد،دسته محبتش تیز بود...

    واقعن ازت مچکرم خدایا تلفنم قطع شد ..من بمیرم واس همه طرح پنجی ها..(خودکشی اخرین راه نیست قربونت برم،تو نارمک یه شعبه پوسیژ و کلاه گیس دیدم حراج زده بود،طرح پنجیهای مایل میتوانند از انجا ابتیاع کنند)
    ..همینجا ایشان را میبخشاییم و از ایشان متشکریم .

    حیف که نمیشود همه چیز را گفت..همین حالام معلوم التکلیفم.منتها با شوق میپذیرم،بعد از شهادتم روی سنگ قبرم بنویسید:دوست داشت با ارپی جی دشمن بمیرد،اما لیاقتش همان دمپایی همایونی ادمین سلام الله علیها بود
    ته نوشت:خدایش حفظ کند
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  12. #42
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + داداشی


    14و15 ساله بودم که میومدم کانون ، مسیرم برای رسیدن به کانون از
    (گیم کلوپ )سر خیابونمون رد میشد چون بچه ی فضولی بودم بعضی وقت ها حس پلی استیشنم میگرفت و میرفتم از 1 ساعت قبل از اینکه کانون شروع بشه فوتبال و کمبد و... بازی میکردم

    بعضی وقتها اینقدر بازی برام جذاب میشد که از خیر کانون هم میگذشتم و فقط به آخرای مراسم میرسیدم

    از آنجا که خانواده ام هم کانون میومدند ،بایستی خودمو برای برگشت به منزل به مسجد خیرات میرساندم که بگم آره من هم کانون بودم بعد با آنها برمیگشتم

    مادرم همیشه از صحبت های آقای انجوی میپرسید که ببینه خوب گوش دادم یا نه
    ، من هم سعی میکردم بعد از مجلس از دوستام بپرسم که سید چی گفت و چند تا لطیفه و قضیه ای که آقای انجوی گفته بود رو حفظ میکردم و میگفتم.

    یه شنبه حس بازی ام گرفت ، ورفتم گیم بازی کردن ، هی میگفتم خوب الان تمامش میکنم ، الان تمام میشه ....

    که یکباره دیدم ای وااای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ساعت 9:15 من دارم بازی میکنم و کانون 15 دقیقه دیگه تموم میشه ، سریع رفتم کانون تا رسیدم دیدم مراسم تمام شده همه دارن میرن خونه ، کسی رو هم نمیشناسم که بپرسم امشب چه خبر بوده !

    فهمیدم که امشب مادرم هم نیامده ، نفس راحتی کشیدم و برگشتم با خیال راحت به خونه، بین راه گفتم زنگ بزنم به چند تا از دوستام شاید رسیده باشن منزل و بپرسم چه خبر بوده کانون که دیدم هیچ کدومشون هم هنوز نرسیده بودند

    گفتم خوب اشکال نداره اگه مادرم ازم پرسید آقای انجوی چی گفته یه چند تا لطیفه ی ساختگی میسازم ومیگم ، نیومدن کانون که بفهمند دروغه یا راسته

    خلاصه وقتی رسیدم مادرم پرسید : چه خبر از امشب ؟
    آقا من هم شروع کردم وگفتن که: خیلی باحال بود ،آقای انجوی جوک میگفت و ما میخندیدیم ، خیلی آب وتاب دادمکه مادرم گفت حیف کاش میومدم مثل اینکه خیلی جالب بوده امشب ، من هم تایید کردم که آره !!!!

    اواسط هفته یکی از دوستان مادرم تماس گرفت و مادرم بهش گفت جای ما شنبه خالی بوده میگن خیلی مجلس خوبی بوده !!

    دوست مادرم با لحن تعجبی گفت کی گفته ؟

    شنبه کانون عزا بود ، یکی از بچه های کانون فوت کرده بود
    (مرحوم جعفر خلیلی) و ..........................

    خلاصه بعد از این قضیه دیگه بازی نتونست جلوی کانون اومدن من رو بگیره

    اوه ه ه ه
    سر به سرم نذار
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  13. #43
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + شیخ نمک

    اولن:سلام.

    ثانیاً: ما که تو بیات گویی نوبریمو شومام بیات شنویتون ملسه:عید همه مبارک.

    ثالثا:دم این سایتتون گرم که واس پیدا کردن یه اتاق، اعصاب هم اتاق به اتاق میشه.

    و رابعا:
    برای نوشتن باید دل و دماغ داشته باشی قد کوه دماوند مثل صاحب این خانه،از دل که بهره بسیط برده اند(خدا بیفزایدش)،دماغ را نمیدانم اما مهم هم همان دلست.معماریش استاد میخواد نه مهندس عمران.دماغ را هم که میشود بسپریش به یک یک میلیونی تا بینی شود.
    من که دل ندارم (اگر یادت مانده باشد یکجایی گفتمت نخ بستمشو دادمش هوا حالا که دلتنگش شدم نخ هست و دل نیست)اما راستش را بخواهی دماغ باعظمتی هست که مرا وسوسه میکند بنوشتن.

    قسمت اول:
    بگذریم،میخواهم حاشیه بر تاریخ کسی بنویسم که در تکاندن ملت تالاری،ملتی بی سبقه بود.البته در خشانت ایشان هم اسناد بسیار معتبری هست و هم احادیث فراوان..اما رفیق میخوام بگویم همه اش گریم است،من بدون گریم دیدمش،در گریه هم دیدمش....شرمم شد از ان صورت مهربان بپرسم دلشاد را کجا قایم کرده است؟تیزی و قمه تالاریش همه گریم بود..قمه محبتش تیز بود،می شکافتت..جراح قابلی بود،میدانست کجا را بشکافد...بگذریم که چاقویش را در بطن ما جا گذاشت.

    بی پیرایگی اش را که دیدم دلم برای مارمولک هفت خطی هایم گرفت...از خودم دلم گرفت

    سعادتی یافت تا ما را در شهریوری در مشهد زیارت کند(از دستش دلخور نشین از طرف همتون نایب الزیاره بود).

    هشت بهشت که پیاده شدم،پیرو همان سعادت مذکور در التزام هم به حسینیه شدیم .در حیاط حسینیه چند نفری با دست و پای مزین به گچ روی تخت دمر بودن..توی دلم گفتم سید که دل و مغز تلیت میکند،استخوان که نمیشکند..

    یادم هست که از بس آویزان من در این کوچه های اطراف حرم راه رفت،این پایش تاول زد،خب من که تقصیر نداشتم،کفشش یک شماره تنگش بود،پایش را میزد..دنیا برای مثل او تنگ است نه یک شماره هزار شماره..دلش را میزند.

    وقتی مهمانش شدم حالش را بهم زدم،مثل دنیا که دلش را میزند...تحملش بلند است که هر دوی ما را تحمل میکند.....
    مناعت طبعی داشت ولی وقتی ازدواج کرد از صد گرم کیک دریغش امد.....

    پیام اخلاقی:همه ادمها حسابی نیستند ممکنست بخاطر صد گرم کیک ابرویتان را روی نت نشت دهند.پس موقع ازدواج از صد گرم مناعت طبع دریغ نفرمایید..

    و اما
    رفیق شفیق:دلشاد
    دل من هم مثل همان کفشت است،منتها یک شماره نه هزار شماره تنگ تر.......

    پایان قسمت اول
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  14. #44
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + m114z14

    اولین جلسه ای که اومدم کانون آخرین جلسه اسفند 83 کانون بود که همه هم تو شور و حال مشهد رفتن بودن.

    خلاصه ما با یه دردسری چادر پوشیدیم و اومدیم . یه جایی اون وسط مسطا گیرمون اومد. بعد کلی استغفار و اینا گفتیم و با حال شرمندگی زانو در بغل نشستیم . خیلی هم سختمون بود. بس که سالها رو زمین ننشسته بودیم اونم از نوع جاتنگی وزانو در بغل و اونم به مدت طولانی خلاصه گریه اینا هم که خیلی طول کشید.

    موقع سخنرانی داشتم میگفتم من کجا و این بچه های خوب کجا. همون موقع آقا سید گفت غریبی؟!!! تازه اومدی ؟!!! عیب نداره قبوله !!! یه چی تو همین مایه ها !!! ما رو بگی خوشحال شدیم. اما نیست ناخاله بودیم و وصله نا جور از اون موقع به بعد همش دربدر شهرها و دیارهای مختلفیم .
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  15. #45
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    + عطر نماز

    پیرو پیشنهاد اقا سید مبنی بر کتاب شدن این مبحث از اونجایی که حقیر مسئول واحد انتشارات کانون از نوع خواهرانش هستم اعلام آمادگی می کنم که اگر همکاری بشه شرایط چاپ این مبحث به عنوان کتاب رو فراهم می کنم به فضل الهی.

    فقط اگر یکی از آیدی ها محبت بفرمایند خاطرات رو تو فایل ورد جمع آوری کنن به من برسونن به همراه نام اصلی صاحب خاطره و همچنین اقا سید هم تعدادی خاطرات کانونیشون رو بفرمایند، بقیه کاراش با حقیر.

    اگه بقیه عزیزان هم همکاری کنند و خاطرات شون رو بگن که فبها المراد
    خلاصه یا علیش رو ما گفتیم...
    موفق و پیروز
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  16. #46
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    منتقل کردن پستها از تالار قبلی تموم شد
    جناب دادجو و بقیه دوستان بسم الله .. برگردونید دوستان اهل قلم و خوش نوشتمون رو

    و آقایِ آقاسید آقا !

    درسته شما دائم المشغولید ! هنوز بعد 5 سال گذشتن از این مبحث فراغت لازمه حاصل نشده ؟!
    بیاید درستونو پس بدید خب !

    عطرنماز عزیز تا اینجاش که آماده س من دارمشون ، دوستان ادامه بدن کامل شه ایشالا بدیم خدمتتون - باران هم هس -
    + میگم انتشارات نیرو نمیخواد
    ویرایش توسط دردونه : جمعه ۱۹ آبان ۹۱ در ساعت ۱۸:۳۱
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  17. #47
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۱۹
    نوشته ها
    876
    امتیاز : 13,523
    سطح : 75
    Points: 13,523, Level: 75
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,773
    تشکر شده 5,289 در 911 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 14 در 13 پست

    پیش فرض

    سلام
    ممنونم از زحمات شما ،
    ما كه ديگه پير شديم و دست و پامون مي لرزه
    منتظر حضور دوستان مي مانيم .

  18. 6 کاربر از پست مفید حسام دادجو تشکر کرده اند .


  19. #48
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,486 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    سلام
    برمیگرده به رمضان سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار!
    روزی غیر از شنبه بودساعت هشت شب وارد حسینیه شدم خلوته بود تا به حال حسینیه رو خالی از آدم ندیده بودم بهم تماس گرفته بودن بیا کمک !
    نمیدونم کی بود و فامیلیش چیه! وارد حسینیه شدم از هیچ کس خبری نبود از پشت ساختمون کارگران حسیسنیه جدید یکی رو دیدم فردی با شلوار گرم که تمیز نمیومد یه تی شرت کارگری هم برش بود تو تاریکی صورتی نسبتا سفیدی داشت با اون ریش هاش!
    یه چند تا بیل دستش بود و یه چند تا کلنگ هم رو دوشش فکر نمیکردم ایرانی باشه گفتم ببخشید نمیدونین این بچه های تدارکات کجا دارن کار میکنن!
    با یه لبخند گفت بیا دنبال من!!!
    گفتن نه بچه های حسینیه رو میگم عضو کانون هستن قرار بوده بیان اینجا بهم تماس گرفتن!!!
    گفت میدونم بیا تا بریم پیششون!
    رفتیم زیر زمین حسینیه جدید پر از خاک و گل بود یه عده کار میکردن فکر کردم کارگر افغانی ان دارن شبی کار میکنن!!!
    گفت لباس اوردی گفتم نه گفت حاج مومن برو یه لباس بده به این!!!
    اومدیم بالا تو اتاق تدارکات یه لباس که معلوم نبود مال کی بود و که انداخته بود سطل آشغال دادن به ما!!!
    ما هم نه سوسول بودیم و نه بد دل ،شدیم مثل خودشون پوشیدیم!کم حرف میزدم!
    رفتیم پایین برا کار کردن!روسمون کشیده شد دائم تو دلم به خودم فحش میدادم مگر بیکاری اومدی عملگی امشب زود بگذره دیگه نمیام!!!
    بچه ها با هم شوخی میکردن گاهی هم احوال منو میپرسیدن همون آدم اولی هم پای به پایمان کار میکرد میان ما بی ریش ها!!!
    ساعت 3:30 نیمه شب دیگه جون نداشتیم رفتیم بالا تو اتاق تدارکات!!!
    خیلی اتاق شلوغی بود جمع و جور کردیم و یه پتوی ساده ای انداختیم دور هم نشستیم !
    همه میخندیدن و شوخی میکردن و چون تازه وارد بودم با یه نفر دیگه اونم جدید بود ساکت نشسته بودیم یه گوشه !!!
    همون ادم ریشو گفت بچه ها ساکت ما دوتا رو آورد تو جمع خودشون و احوال پرسید و شام را درست کردیم و خوردیم!!!
    نماز رو خوندیم تو همون اتاق با یه پتو خوابیدیم یواشکی از یکی از بچه های هم سن و سال خودم پرسیدم مگر ای ریشو خونه و زندگی نداره اصلا چیکاره است!!!!!!!!!!!!؟

    گفت این مسئول تدارکات یعنی همون حاج اصغر معروف کانون!
    مانده بودم مسئول تدارکات و اینجا بین بچه ها!!!
    اونم کارگری!
    نمیدانم چی شد تصمیم نداشتم بیام ولی فردا شبش زودتر اومدم !!!!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  20. #49
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
    جنسيت
    خواهر
    سن
    -1982
    نوشته ها
    4,615
    امتیاز : 63,643
    سطح : 100
    Points: 63,643, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry50000 Experience Points
    تشکر کردن : 3,636
    تشکر شده 22,208 در 4,038 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    98
    مخالفت شده 22 در 19 پست

    پیش فرض

    گردن ما از مو هم باریک تر
    چشم
    فقط فایل ورد بهم بدید بدم واسه ویراستاری.
    کامل شد خبرم کنید
    احساس سوختن به تماشا نمی شود/الهی هیچ کس اتش نگیرد تا که نداند چه می کشم.


    عطر نماز


  21. #50
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۵
    محل سکونت
    قم
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1983
    نوشته ها
    982
    امتیاز : 20,040
    سطح : 89
    Points: 20,040, Level: 89
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 310
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialCreated Album picturesTagger Second Class10000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 1,675
    تشکر شده 4,752 در 916 پست
    نوشته های وبلاگ
    6
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 7 در 6 پست

    پیش فرض

    چه خوبه این خاطرات ، روح آدم حال میاد
    ما سینه زدیم و بی صدا باریدند
    از هر چه که دم زدیم آنها دیدند
    ما مدعیان صف اول بودیم
    از آخر مجلس شهدا را چیدند
    ««السلام علیک حین تقوم و حین تقعد ، السلام علیک بجوامع السلام»»
    ((الـــــــــــــــــــهی تول من امری ما انـــــــــــــــــــت اهله))
    WwW.HamBahsi.Ir


  22. #51
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,486 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    دوباره سلام
    رمضان سال هزار و سیصد هشتاد و چهار!
    شب قدر بود قسمت خواهران و برادران رو عوض کرده بودن اتاقی بود بنام نوار خانه امانی فاطمةالزهرا کنار اتاق تدارکات این دستش بود زیاد رفت و آمد هر وقت هم میدیدمش چند نوجوون کم و سن و سال دور و برش بودن دغدغه هاش زیاد و سرش شلوغ دم به دم هم با بی سیم مکالمه میکرد!ولی با این همه شلوغی کارش حواسش به دور و برش بود کسی نبود بیاد پیشش تحویلش نگیره با همه خودمونی بود!طرز مدیریتش چکشی بود آنی بیست تا را دور خودش جمع میکرد آنی بیست ها را میفرستاد سراغ کاری!!!جذبه ای خاصی داشت موقع کار با جدیت دستور میداد همه نیروهاش هم به گوش بودن میدونستن وقتی چیزی میگه به صلاحه و موقع استراحت و دور هم بودن هم باهاشون رفیق بود !
    همیشه یه پسر شهید همراهیش میکرد و دست راستش بود با هم جور بودن سنی هم نداشت ولی از کوچکی مسئولیت بهش داه بود منظورم پسر شهید بادرام است!!!!همیشه بهش میگفتن ای نوجوون ها رو دور خودت جمع نکن میگفت اینا هم بهتر کار میکنن و هم با ای کار ماندگار میشن!!!حالا همونا پایه های ثابت کانونن!بعد یه مدت دیدمش گفتم فلانی برا واحدتون فلان کار بکنین بد نیس، گفت خودت بیا و انجام بده!!!!جذبش بالا بود برخوردش جوری بود که سنت چندین ساله کانون رو شکستیم از واحد تدارکات انتقالی گرفتیم رفتیم به انتظامات!!!همه تعجب بودن از همه واحد ها میرفتن تدارکات کسی از تدارکات بره انتظامات تعجب آور بود.:-|
    جوری کار کرده بود که هر وقت کار برا کانون پیش میومد با یه پیام همه رو جمع میکرد، منصب مرام و معرفتش تو کانون برا همه مشخص شده در کنارش هم برا خودش دویی بلالی بود با وجودش تو جلسه ها جلسه ای شاد بود ولی وای اگر جدی میشد به آقا سید هم تیکه مینداخت!!!خیلی چیزا رو به بچه مذهبی آموزش داد پیگیر خانواده بچه ها بود از نظرشغل و درس.
    بهترین خاطراتم تو سفرای مشهده.یادمه یه سال بدلیل مصدومیتی که برا میون دار اصلی پیش اومده بوده شد میون دار کنار آقا سید وسط سینه زنی با آقا سید قاطی کرد کل مجلس رو بهم ریخت تو فیلم هم مشهوده!کلا برادران هادیان تو کانون چمپره زدن کسی نیس نشناستشون.
    ما که با علی شون سروکار داشتیم!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  23. #52
    مدیر کانون
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    2,473
    امتیاز : 59,457
    سطح : 100
    Points: 59,457, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album picturesCreated Blog entry
    تشکر کردن : 16,436
    تشکر شده 36,909 در 2,461 پست
    حالت من : Khoshhal
    نوشته های وبلاگ
    8
    مخالفت
    35
    مخالفت شده 46 در 32 پست

    پیش فرض

    شکر خدا بچه ها قلم فوق العاده ای دارن . خیلیای دیگه هم تو تالار ضاحب قلمند
    چه قشنگه فکر و قلممون در جهت همدلی و این تایپیکای محبت افزا / ایشالا همه بنویسن
    مشکوووووووووووووووووورررر ررررررررررر
    ما را به جبر هم که شده سربراه کن
    خیری ندیده ایم ازین اختیارها


    ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد




  24. #53
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,656 در 1,703 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام

    یادش به خیر مجلس شب جمعه های کانون مجتمع امام خامنه ای (فلکه گاز ) یکی از بیاد ماندنی ترین خاطراتم تو کل زندگیم بود

    برا اولین بار تو یه جلسه عزاداری گریه کردم چه گریه ای کردم دلم لک زده برا اون گریه های بی ریا !!

    یه شب جمعه که همراه داداشم اومدیم دیدم جلو در یه عکس گذاشتن از داداشم سوال کردم گفت مرحوم جعفر خلیلی بوده

    آخ که چه مجلسی بود اون شب یادش به خیر

    کاش کانون مراسم احیا رو دوباره برگزار کنه شک ندارم که به شدت استقبال میشه !!!



  25. #54
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,656 در 1,703 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دردونه نمایش پست اصلی
    + حسام دادجو

    پيش از ايشان انچه در واحد معزز صوت يافت مي شد حداكثرش چيزي در مايه هاي " اكو چنگ" بود اما با حضورشان موجودي به نام " مون تاربو " را رو نمودند كه دهان همه از تعجب همچنان باز است ! صداي بوق تريلي را هم مي دادند داخلش بوق زانتيا تحويل مي داد چه برسد به نواي آقا سيد زندگي ما كه قربانش بروم لطيف ترين لطيف هاست ! نخند بي ادب . جدي گفتم .
    خیلیییییییییی با حال بود



  26. 8 کاربر از پست مفید نردبانی تا خدا تشکر کرده اند .


  27. #55
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,486 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    با کسب اجازه!
    رمضان هزار و سیصد هشتاد و چهار شبهای قدر !
    روال همیشه قبل از شروع مراسم کارها انجام شده بود و جلوی اتاق تدارکات جمع بودیم شخصی از دور امد یه فلاکس درب و داغون دستش بود اومد بینمون سلام و علیک کرد!
    تعدادی لیوان یه بار مصرف و قند برداشت و رفت!به بچه ها گفتم ای کی بود ؟!این قدر معتاده که اینجا هم دست از سر فلاکسش بر نمیداره!
    بچه ها گفتم اقای زعفرانی چایی دار آقا سیده!موقع سخنرانی و مداحی چایی و آب جوش به سخنران و مداحین میده!
    جلسه ای شنبه بعد از ماه رمضون دوباره همو اقای زعفرانی با همون فلاکس داغون اومد و سلام و علیک کرد تقریبا دیگه سلام و علیکی آشنا بودیم کشیدم کنار و یه پیشنهاد داد گفتم چی ؟! من ! کارش چیه چه کار باید بکنی ؟!
    یه توضیح مختصری داد و گفت باید مسئول حراست تاییدت کنه اون موقع شیخ شیرازی بودن و کارشون خیلی درست!
    ایشون هم که فهمیدن که چه پسر با کمالاتی هستم(آیکون از خود راضی بودن) سریعا اوکی را دادن!!!
    بعد خوشحال آقای زعفرانی که همه چیز جوره گفت بنده کار دارم شما اولین جلسه کاریتون رو شروع کنید!!!شاخ که خوبه دم هم میخواستم در بیارم از تعجب !و این بود که آقای زعفرانی ول کرد و رفت! و من مانده ام تهنای تهنا با یک فلاسک و لیوان و قند و یک منبر و آقا سید!
    با هزار بد بختی با استرس رفتیم کنار منبر وسایل رو گذاشتیم نشستیم اقا سید با سرعت نور وارد مجلس شدن و به روی منبر تشریف بردن !به خودم میگفتم چقدر آقا سید اومدن نزدیک من !!!
    سخنرانی را شروع کردن و بنده اولین چایی رو ریختم یه چندتا قند هم ریختم مراحل چایی شیرین کردن شروع شد هنوز شروع نکردن صلوات دادن و دست از اون بالا اویزان و داشتن به پایین نگاه میکردن نگاهشون کردم تازه فهمیدم من برا چه کاری اومدم اینجا سریع چایی را که نمیدونم شیرین شده یا نه بهشون دادم اون شب با استرس خاصی گذشت و همش به خودم میگفتم بیاد پایین کارم تمومه .اومدن پایین کارم تموم نشد!!!
    از این به بعد سعی در گفتن احوالات اقا سید دارم چون در مراسمات نزدیکترین شخص یه ایشون همان واحد فلاکس است که این واحد توسط بچه های تدارکات نامگذاری شد و به واحدی خود مختار تبدیل شد!!!
    ادامه دارد.....!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  28. #56
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-بهمن-۱۹
    نوشته ها
    876
    امتیاز : 13,523
    سطح : 75
    Points: 13,523, Level: 75
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,773
    تشکر شده 5,289 در 911 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 14 در 13 پست

    پیش فرض

    ^
    سلام
    پس بگو کی آقامون رو چیز خورش کرده بود ،
    اتفاقا از همین سال ها طرفدار آقای ایکس شد
    نفوذی !


  29. #57
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,808
    امتیاز : 36,482
    سطح : 100
    Points: 36,482, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupVeteranCreated Album pictures25000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,578
    تشکر شده 8,656 در 1,703 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    سلام

    یعنی میشه از خاطرات گفت یادی از اعتکاف نکرد ؟؟

    یاد ایامی که دل پاکی داشتیم !!

    مسجد الرسول به التماس کردن به بابا گذاشت برم از 1 هفته قبلش دل تو دلم نبود انگار کل دنیا رو میخواستن بهم بدن

    همراه داداشم وارد مسجد شدم یادم نمیره یکی از دوستای داداشم بهم یه چفیه داد گفت این برا تو فقط قول بده برا من دعا کنی !!

    واییی که اون سال چه روضه ای خوندن نمیدونم کسی یادش هست یا نه با هزار تا قسم دادن بچه ها رو بلند کردن چقدر مجلس صفا داشت

    آخرشم رفتم برا مدرسم گواهی گرفتم راستی آخر شیطنت بودم اونم از نوع وهشطناک (عمق شیطنت ) روز اول خیلی آروم نشسته بودم

    روز آخر کلا از سر کله همه بالا میرفتم از ریختن آب یخ روی سر داداشم وقتی که خواب بود !!! تا ورداشتن مهر دوست داداشم

    بنده خدا 2 دقیقه داشت تو رکوع ذکر می گفت !!!

    ای خدا چقدر روز های خوبی بود !!!
    ویرایش توسط نردبانی تا خدا : یکشنبه ۲۱ آبان ۹۱ در ساعت ۰۱:۲۲



  30. #58
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-دی-۱۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    3,130
    امتیاز : 24,425
    سطح : 95
    Points: 24,425, Level: 95
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 925
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album picturesTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 13,506
    تشکر شده 15,176 در 2,895 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 14 در 14 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دردونه نمایش پست اصلی
    + شیخ نمک

    یادم هست که از بس آویزان من در این کوچه های اطراف حرم راه رفت،این پایش تاول زد،خب من که تقصیر نداشتم،کفشش یک شماره تنگش بود،پایش را میزد..دنیا برای مثل او تنگ است نه یک شماره هزار شماره..دلش را میزند.



    ...


  31. #59
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۲۷
    محل سکونت
    زمين
    نوشته ها
    2,534
    امتیاز : 63,430
    سطح : 100
    Points: 63,430, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social50000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکر کردن : 18,799
    تشکر شده 11,752 در 2,257 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یا حسین


    اگر اشتباه نکنم تاسوعای سال 90 بود!
    بیرون از حسینیه کار داشتیم، خیلی دلم میخواس موقع روضه ی حضرت اباالفضل علیه السلام داخل باشم و استفاده کنم و یه دل سیر ...
    دقیقا موقع روضه شد که بهم گفتن میتونی بری داخل!
    منم خوشحاااااااااااااااااال و شاکر !
    اما تا اومدم برم داخل خواهران انتظامات در رو بستند و شانس من گفتند ظرفیت پر شده نمیتونید برید داخل!
    من هم که بسته شدن در به این بزرگی رو به چشم دیدم، یه آن قلبم شکست و فکر کردم آقا در رو به روم بستن و نگذاشتن برم مجلسشون!
    همون پشت در نشستم ولی اینقدر حال خوشی بهم دست داد که بهم ثابت شد صاحب مجلس به گوشه و کنار و داخل و خارج از مجلسشون هم نظر دارن!
    زیاد دیدم دلهایی که بیرون از مجلس گره خورده اما
    از اینجا، از این تریبون که یقین دارم آقا سید هم این نوشته ها رو میخونن یک بار دیگه (قبلا نو مبحث واحد صوت انتقاد کردم)از واحد صوت تقاضا داریم به باندهای بیرون از مجلس(باند رو سر مدرسه) برا ماه محرم اهمیت ویژه ای قائل باشن!
    خدای نکرده باعث ریزش نیروی کادرمون نشه که باید جوابگو باشیم!
    یا علی!




  32. #60
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,486 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط حسام دادجو نمایش پست اصلی
    ^
    سلام
    پس بگو کی آقامون رو چیز خورش کرده بود ،
    اتفاقا از همین سال ها طرفدار آقای ایکس شد
    نفوذی !
    از زمان تاسیس واحد ،واحد معروف به واحد پیش مرگون شد و چیز خوردن شدن ایشون برمیگرده به زمان اهل موتور یاماها 100خاندان بزرگ حاج احد پاریابی که دو ترکه مینشستن و تو خیابان های دروازه و کل مشیر فلافل میزدن!!!
    شجره طیبیه هس برادرررررررر!
    تازه واحد پیش مرگون اولین اقدام این بود که وسیله های رسیدن به آقا سید رو عوض کنه که وسیله همون فلاسک خودمونه! با توجه به قدرت این واحد که برا شخص اول مملکت نه ببخشید کانون فعالیت میکنه کسی حرات مخالفت نداشت و دو تا فلاسک ناب خریدیم البته بعد از قرنی!:)

    ادامه دارد.........!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  33. 8 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 12 نخستنخست 1234 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1