کاربری
کاربر گرامی به خوش آمدید . اگر این نخستین بازدید شما از سایت است , لطفا ثبت نام کنید:
صفحه 3 از 12 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 90 , از مجموع 340
  1. #61
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,615
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,458
    تشکر شده 6,711 در 1,390 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    Unhappy

    یادش به خیر.....هر کدام از خاطرات را می خوام بنویسم گریم میگیره.....
    سال 1382 تابستان.منزل اقا سید
    با جمعی از بچه ها هر از گاهی از نبودن اقای انجوی در شیراز سو ئ استفاده میکردیم و با اجازه خانمشون میرفتیم پیش ایشون .از نماز مغرب میرفتیم تا فردا حدودای ظهر برمیگشتیم منزلمان.پدر حقیر که خداوند حفظشون کنه به بنده خیلی اجازه این کار را نمی دادند و می گفتند شب باید منزل باشی با هزار تا دردسر میرفتیم اونجا....
    از خونشون معنویت میبارید نمی تونم توصیفش کنم البته حاج خانم می گفتند در این منزل خیلی ادمها نماز شب خوندند...
    بعد از یک شام مختصری که خودمان درست میکردیم می نشستیم پای صحبت های حاج خانم واقعا لذت میبردیم بعد تا صبح هم کتاب . دعا...مشغول بودیم دیگه....بنده چون کمتر از دیگران میتونستم برم کمترین خواب را اونجا میکردم کلی کتاب میخوندم یادمه یه بار حاج خانم اینقدر دعوام کردند گفتند خب کتاب میدم ببری چه خبرته...ولی اونجا کتاب خوندن یه حال دیگه داشت...از خونه که میومدیم بیرون همون حالی را داشتیم که از اعتکاف میومدیم بیرون....
    بابت همه چیز ممنون...الحمدلله
    منم آقا ارزومه.....


  2. #62
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,615
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,458
    تشکر شده 6,711 در 1,390 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    مشهد مقدس سال 1381

    خاموشی زدند تا همه استراحتی بکنند و نیمه شب به حرم بروند...از خستگی چشمانش باز نمیشد .نشسته به خواب رفته بود هوا سرد بود گشتم یک پتو رویش انداختم.چشمانم گرم شده و خوابم برد. یک دفعه از خواب پریدم نگاه ساعت کردم انشب مسول بیداریه بچه ها بودم هنوز مانده بود نگاه کردم دیدم نیست...بلند شدم ببینم کجا رفته هر چه گشتم پیدایش نکردم .رفتم وضو بگیرم یک دفعه انجا دیدمش تی به دست مشغول شستن دستشویی ها بود زیر لب ذکر میگفت و تمیز میکرد...بهش گفتم برو بخواب خسته ای.گفت نه کار دارم....
    واقعا خداوند به بعضی از بنده های مخلصش چقدر توان خدمت میده
    منم آقا ارزومه.....


  3. #63
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,487 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    +محرم سال هزار و سیصد و هشتاد و جهار
    محرم شروع شد مراسمات سنگین دوتا فلاسک داشتیم یکی دیگه هم قرض میکردیم یکی چایی بود یکی آب جوش و دیگری هم شیر داغ که با عسل قاطی میکردیم برا تقویت.یه بطری اب هم همراه میبردیم!
    جای ما داخل گودصوت بود با یه تیر دو نشان مبزدم رو دست بچه های صوت هم نگاه میکردم !بهترین دوران خدمت ام به درگاه اهل بیت این بود به یمن این خدمت تمام سخنرانی ها رو گوش میدادم !جاهایی بود که حواسم پرت سخنرانی میشد یادم میرفت چایی را خنک کنم، داغ میدادم بالا آقا سید هم میخوردن و زیر لب چیزهایی میگفت ولی هیچ وقت نشد بهمون اعتراضی کنن!
    اولین شبی که این اتفاق میفتاد شب حضرت زینب(س) بود کیپ تا کیپ جمعیت نشسته بود سخنرانی شروع شد با سخنرانی مردم رو به گریه انداخت و وارد روضه شد. یه روضه سبک خوندن ،سینه زنی شروع شد عجب مجلسی بود این شبها خود آقای زعفرانی برا کمک امده بود. اون هوای آقا سید را داشت و من مداحان و میون دارها را شارژ میکردم .جالب این بود که میون دارها ذوق مرگ شده بودن با این کار!
    روضه اخر شروع شد روضه عمه سادات .میدونستیم امکان دارد چه اتفاقی بیفتد و منتظرش بودیم!
    روضه خون آقا سید بود مجلس ارام و قرار نداشت هر دو فقط به اقا سید نگاه میکردیم دستانش به لرزه افتاد ، چایی را باید زیاد شیرین میکردیم فشارشون نیفته !!!
    دکتر کنار دستمون نشسته بود و نگاهش به صورت آقا سید دوخته و منتظر بود، روضه عمه ساداته مگرمیشه خوند حال خرابی درش نبود مخصوصا اگر سادات باشی. دیگر رنگش هم پریده بود گاهگداری نفس کم میاورد اسپری تنفس را از دکتر میگرفت و میزد و یه قلوپ چایی!!!
    ادامه داد:
    او میکشید و من میکشیدم...........................او خنجر از کین من از حسین دل
    او میبرید و من میبریدم ...............................او از حسین سر من از حسین دل

    مجلس رو هوا بود کار به لطمه زدن رسیده بود بدن آقا سید به لرزه افتاد داشت سرش گیج میرفت نشست و از هوش رفت بچه های میون دار دور و برش گرفتنش، دکتر بالای سرش رفت هوش نداشت سیاهی چشمش دیگه پیدا نبود دکتر اشاره کرد که باید ببریمش اول جلسه داخل همان گود صوت روی دست بردنش!
    مجلس ارام نداشت روضه خون شده بود گریه بچه ها و مستمعین هر دقیقه دل ها را بیشتر آتیش میزد آقای پاریابی میکروفن را برداشت ختم جلسه را اعلام کرد ولی کسی از سر جایش تکان نخورد منتظر صدای آقا سید بودن میخواستن با صدای هق هق شان دعای شهادت را بخوانند عده ای نگران بودن به سختی خودشان را آرام کردن و دور صوت حلقه زدن بچه های میون دار برا امدن هوا محوطه را خالی کردن کاری از دست کسی بر نمیومد فقط دکتر مشغول بود چشمان آقا سید را که باز میکرد فقط سفیدی معلوم بود یه سرم بهشون وصل کردن و دستگاه اکسیژن !!!!حسینیه تقریبا خلوت شد هنوز هوشی نداشتن یادمه به هر کس نگاه میکردم اروم آروم زمزمه میکرد نگرانی درشون مشهود بود مستمعین کامل حسینیه را تخلیه کردن فقط هیئت مدیره بودن و یه چند تا میون دارها و ما!! همه داشتن به صورت رنگ پریده آقا سید نگاه میکردن که یک چشمش را باز کرد و یه نگاهی انداخت به دور و برش آنی دوباره پلکش افتاد!!!
    از این حرکت خنده مان گرفت یه امید خاصی برگشت تو دل بچه ها ،دیگه سکوت حکم فرما نبود بهجت مجلس ارباب برگشت بین بچه ها!!!
    یه چند دقیقه بعد اقا سید به هوش اومد چشمانش را باز کرد یه نگاهی به همه انداخت و یه لبخندی زد !مانده ام که اون لحظه چهره کی را دید خنده اش گرفت !هنوز بی حال بودن ،یه کم مایل نشستن برداشت و به سمت بچه ها شروع کرد به خاطره گفتن روحیه همه را عوض کرد !!!خاطره هاشون الان خودش خاطره ای است میگفت و همه میخندیدن !!!!
    ویرایش توسط دلتنگ خدا : سه شنبه ۲۳ آبان ۹۱ در ساعت ۱۵:۴۴
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...


  4. #64
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۵
    نوشته ها
    238
    امتیاز : 3,905
    سطح : 39
    Points: 3,905, Level: 39
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class1 year registeredCreated Album pictures1000 Experience Points
    تشکر کردن : 42
    تشکر شده 452 در 156 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نمیدونم باید از چی یا از کجا شروع کنم آخه اونقدرام قدیمی نیستم اما بعضی وقتها چیز هایی تو زهنم میاد که جیگرم آتیش میگیره

    میخوام از کسی بگم که با همه فرق داشت و هیچ کس هم درست نشناختش الان دیگه خیلی کم کانون میاد اما........

    خلاصه این بنده خدا هم فروتن بود هم متواضع فقط تو کار خیلی جدی بود.
    خیلی ها مخالفش بودن 6 سال مسءول یکی از واحدها بود با خون دل کار کرد از خونه و زندگیش برا کانون و واحد گذاشت بدون اینکه ادعایی داشته باشه وقتی به من زنگ میزد میرفتم پیشش میفهمیدم چه خبره تازه خیلی وقت ها صاحب کارش بهش گیر میداد که چرا میری کانون
    اما اون عشقش چیز دیگه ای بود و باید میومد واسه اهل بیت نوکری میکرد

    بس که اذیتش کردن چند بار رفت پیش آقا سید و استعفا داد اما آقا سید قبول نکرد باز با همون عشق به کارهاش ادامه داد به نیروهاش اعتماد داشت به همه حتی بچه ها با همه خوب بود کینه ای هم نبود

    تو اعتکاف خیلی اذیت میشد تا این اواخر حضورش دیگه هر سال یکیمون همراش بودیم که کمتر اذیت بشه

    تا اتفاقی می افتاد همه بر علیهش بودن و ...........

    مدیریتی داشت عجیب من که خیلی چیز هارو ازش یاد گرفتم

    ادامه دارد

    وقتی بیاید همه جا گلستان می شود
    او می آید


  5. #65
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۳-آبان-۱۸
    محل سکونت
    شيراز
    سن
    -1984
    نوشته ها
    603
    امتیاز : 14,867
    سطح : 79
    Points: 14,867, Level: 79
    Level completed: 4%, Points required for next Level: 483
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 713
    تشکر شده 1,370 در 447 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    چقدر خوب
    التماس دعا
    خاطره ما هم ...
    امام علی(ع):به هنگامه فتنه ها همچون بچه شترباش که نه پشتی دارد تا سواری دهد ونه سینه ای برای شیر دادن

  6. 4 کاربر از پست مفید منتظر 284 تشکر کرده اند .


  7. #66
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-تیر-۲۵
    نوشته ها
    238
    امتیاز : 3,905
    سطح : 39
    Points: 3,905, Level: 39
    Level completed: 70%, Points required for next Level: 45
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class1 year registeredCreated Album pictures1000 Experience Points
    تشکر کردن : 42
    تشکر شده 452 در 156 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ادامه...........

    خلاصه این بنده خدا هر کاری که میتونست کرد و از هیچ کاری دریغ نکرد

    حتی یک دفعه یادمه تو جلسه ای بودیم ازش پرسیدن چند ساله کانونی هستی با این که از اول با کانون بود گفت: چند سال بیشتر نیست در حد 2 یا 3 سال که همه تعجب کردن و آقای ایکس گفت که ایشون از اول با کانون بودن

    و یا وقتی که تازه 3 روز بودعقد کرده بود که امد کانون جلسه وقت برگشتن با موتور تصادف کرد و پاش شکست ولی بازم بیشتر از قبل حضور داشت حتی هنوزم پلاتین تو پاش هست و داره اذیتش میکنه

    ولی دست روزگار چیز دیگری نوشته بود تا آخر این بنده خدا بعد از اعتکاف 2 سال پیش استعفا داد و پزیرفته شد
    و اون با سکوتی بالا تر از فریاد رفت و فقط خاطراتش برایمان به جا ماند

    الانم فقط شاید بعضی وقت ها بیاد و بره
    پس بدانیم که چه خواسته چه نا خواسته دلی را شکستیم تا به خودمان آمدیم دلش را به دست آوریم

    شاید فردا دیر باشد

    وقتی بیاید همه جا گلستان می شود
    او می آید


  8. #67
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۸
    محل سکونت
    من در خانه مان زندگی می کنم
    نوشته ها
    843
    امتیاز : 9,069
    سطح : 64
    Points: 9,069, Level: 64
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 281
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 431
    تشکر شده 2,808 در 775 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    توی پنج یا شش سالی که کانون بودم متاسفانه هیچ خاطره خوبی ندارم ......یا انقدر کم هستند که کنار خاطرات بد محو شدن .... و خیلی طول کشید که تفکراتم رو بتونم عاری از تغییراتی که درون کانون برام ایجاد کرده بودن برگردونم ...( فقط نظر شخصی منه .....معنیش قضاوت در باره کانون نیست )
    ویرایش توسط خورشید خانم : سه شنبه ۲۳ آبان ۹۱ در ساعت ۱۴:۴۹
    پست ها به نشانه اعتراض به مدیریت تالار و عدم احترام به زمان و اعتقادات کاربر ان ، شخصا حذف گردید



    ]


    روباه گفت: نمی تونم بات بازی کنم چون هنوز اهلیم نکردن.
    شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
    روباه گفت: یه چیزی که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.
    شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
    روباه گفت: خوب معلومه. تو الان واسه من یه پسر بچه هستی مثل صد هزار پسر بچه*ی دیگه. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوی ما به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میون همه ی عالم، موجود یگانه ای میشی و من واسه تو.
    شازده کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که به گمونم منو اهلی کرده باشه.

  9. 7 کاربر از پست مفید خورشید خانم تشکر کرده اند .


  10. #68
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-شهریور-۲۶
    نوشته ها
    530
    امتیاز : 8,679
    سطح : 62
    Points: 8,679, Level: 62
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,202
    تشکر شده 4,600 در 521 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    چه خبره اینجا
    خاطرات بسیار جالبی دارید
    خاطره خیلی دارم ولی نه قلمم خوبه ونه تایپم سریع ،
    ولی روحیه گرفتم و اگر فراغتی شد میگم
    ولی میخواستم یه چیزی بگم ،یه زمانی اوایل که اومده بودم کانون ،بعضی از بچه ها طوری از خاطرات گذشته حرف میزدند که ادم احساس غربت میکرد
    احساس میکرد تو اون جمع بیگانه هست
    پس خدای نکرده یه جوری از گذشته نگیم که تازه واردها احساس بدی داشته باشن
    تازه واردها هم دقت کنند که ملاک قدیمی وجدید بودن نیست ،ملاک اینه که از کنار هم بودن لذت ببریم ودر کنارهم خاطرات خوشی را داشته باشیم
    یاعلی


  11. #69
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۳
    نوشته ها
    4,047
    امتیاز : 60,957
    سطح : 100
    Points: 60,957, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Album pictures50000 Experience PointsCreated Blog entry
    تشکر کردن : 6,945
    تشکر شده 17,656 در 3,829 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    8
    مخالفت شده 34 در 16 پست

    پیش فرض

    جناب رحمت هم قلمتون خوبه هم فراغت پیدا میشه برا تایپ!
    بنویسین
    کلن من عاشق اینجور چیزام که همدلی رو زیاد میکنه و مارو برمیگردونه عقب و کلی حال و انرژی میگیریم.
    بنویسین برا نسل سوم و چهارم کانون ، ( حتی دوم ) برا آینده ی امثال مبینایی که بدونن کانون چی بود و چی شد و چی گذشت درش و خیلی های دیگه ..
    همینطوری نشسته ایم که ان شاء الله خوب می شویم ، این دهه نشد دهه بعدی .

    تمامش کن ! لباس خفت گناه را دور بینداز و لباس دیگری را بر تن کن . « من آدم شنبه نیستم، امروز یکشنبه است ! »
    تکان بخور و کلاً [ عوض شو ] ! پوستین را وارونه کن .
    .
    .
    .. انقلاب ..


  12. #70
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۹-آذر-۲۸
    محل سکونت
    من در خانه مان زندگی می کنم
    نوشته ها
    843
    امتیاز : 9,069
    سطح : 64
    Points: 9,069, Level: 64
    Level completed: 7%, Points required for next Level: 281
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 431
    تشکر شده 2,808 در 775 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    ببخشید .....من دوست دارم یه چیزی بگم .....نمی دونم جاش هست یا نه .....ولی الان چند نفر فکر می کنند من نفوذیم ؟؟؟؟؟؟

    نخندید .....دقیقا تالار قبلی که من طبق عادت همیشگیم رک و بدون سانسور احساس و اعتقاداتم رو بیان می کنم ....یکی از ای دی های قدیمی اعلام کرد که من یه عامل نفوذیم و از بقیه خواسته بود مراقب باشن .......و توی مبحث دیگه ای هم در مورد لغات فارسی و عربی باز یکی دیگه از قدیمی ها فرمودند که من با هدف از قبل مشخصی اومدم .........اینها یکی از خاطرات زیبای من از تالار و جو کانون بود

    خواستم بنویسم که اگه خواستن دوباره در مورد من قضاوت کنن ...بدونن قبلا انجام شده

    به هر حال محیط کانون قابل احترام و اهداف اصلی مقدس

    جهت یاد آوری (آیدی های قدیمی من ....آبنبات تلخه و ماهی )
    ویرایش توسط خورشید خانم : سه شنبه ۲۳ آبان ۹۱ در ساعت ۱۶:۵۵
    پست ها به نشانه اعتراض به مدیریت تالار و عدم احترام به زمان و اعتقادات کاربر ان ، شخصا حذف گردید



    ]


    روباه گفت: نمی تونم بات بازی کنم چون هنوز اهلیم نکردن.
    شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چی؟
    روباه گفت: یه چیزی که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردنه.
    شازده کوچولو گفت: ایجاد علاقه کردن؟
    روباه گفت: خوب معلومه. تو الان واسه من یه پسر بچه هستی مثل صد هزار پسر بچه*ی دیگه. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یه روباهم مثل صد هزار روباه دیگه. اما اگه منو اهلی کردی هر دوی ما به هم احتیاج پیدا می کنیم. تو واسه من میون همه ی عالم، موجود یگانه ای میشی و من واسه تو.
    شازده کوچولو گفت: کم کم داره دستگیرم میشه. یه گلی هست که به گمونم منو اهلی کرده باشه.


  13. #71
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۸-بهمن-۲۷
    محل سکونت
    عازم میکده کرببلا می باشیم ؛
    نوشته ها
    6,390
    امتیاز : 46,696
    سطح : 100
    Points: 46,696, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger Second Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 8,117
    تشکر شده 23,677 در 5,471 پست
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 5 در 4 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط خورشید خانم نمایش پست اصلی
    ببخشید .....من دوست دارم یه چیزی بگم .....نمی دونم جاش هست یا نه .....ولی الان چند نفر فکر می کنند من نفوذیم ؟؟؟؟؟؟

    نخندید .....دقیقا تالار قبلی که من طبق عادت همیشگیم رک و بدون سانسور احساس و اعتقاداتم رو بیان می کنم ....یکی از ای دی های قدیمی اعلام کرد که من یه عامل نفوذیم و از بقیه خواسته بود مراقب باشن .......و توی مبحث دیگه ای هم در مورد لغات فارسی و عربی باز یکی دیگه از قدیمی ها فرمودند که من با هدف از قبل مشخصی اومدم .........اینها یکی از خاطرات زیبای من از تالار و جو کانون بود

    خواستم بنویسم که اگه خواستن دوباره در مورد من قضاوت کنن ...بدونن قبلا انجام شده

    به هر حال محیط کانون قابل احترام و اهداف اصلی مقدس

    نه باباااااااااااااااااااا . جمعه که اومدی می فهمی اینجوری نیست . بخاطر دیدار ها و ارتباط های کم بوده .
    * لااقل نظر منو می دونی

  14. 6 کاربر از پست مفید مشكات نياز تشکر کرده اند .


  15. #72
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,535
    امتیاز : 120,814
    سطح : 100
    Points: 120,814, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,008
    تشکر شده 41,924 در 9,302 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط دلتنگ خدا نمایش پست اصلی
    با کسب اجازه!
    رمضان هزار و سیصد هشتاد و چهار شبهای قدر !
    روال همیشه قبل از شروع مراسم کارها انجام شده بود و جلوی اتاق تدارکات جمع بودیم شخصی از دور امد یه فلاکس درب و داغون دستش بود اومد بینمون سلام و علیک کرد!
    تعدادی لیوان یه بار مصرف و قند برداشت و رفت!به بچه ها گفتم ای کی بود ؟!این قدر معتاده که اینجا هم دست از سر فلاکسش بر نمیداره!
    بچه ها گفتم اقای زعفرانی چایی دار آقا سیده!موقع سخنرانی و مداحی چایی و آب جوش به سخنران و مداحین میده!
    جلسه ای شنبه بعد از ماه رمضون دوباره همو اقای زعفرانی با همون فلاکس داغون اومد و سلام و علیک کرد تقریبا دیگه سلام و علیکی آشنا بودیم کشیدم کنار و یه پیشنهاد داد گفتم چی ؟! من ! کارش چیه چه کار باید بکنی ؟!
    یه توضیح مختصری داد و گفت باید مسئول حراست تاییدت کنه اون موقع شیخ شیرازی بودن و کارشون خیلی درست!
    ایشون هم که فهمیدن که چه پسر با کمالاتی هستم(آیکون از خود راضی بودن) سریعا اوکی را دادن!!!
    بعد خوشحال آقای زعفرانی که همه چیز جوره گفت بنده کار دارم شما اولین جلسه کاریتون رو شروع کنید!!!شاخ که خوبه دم هم میخواستم در بیارم از تعجب !و این بود که آقای زعفرانی ول کرد و رفت! و من مانده ام تهنای تهنا با یک فلاسک و لیوان و قند و یک منبر و آقا سید!
    با هزار بد بختی با استرس رفتیم کنار منبر وسایل رو گذاشتیم نشستیم اقا سید با سرعت نور وارد مجلس شدن و به روی منبر تشریف بردن !به خودم میگفتم چقدر آقا سید اومدن نزدیک من !!!
    سخنرانی را شروع کردن و بنده اولین چایی رو ریختم یه چندتا قند هم ریختم مراحل چایی شیرین کردن شروع شد هنوز شروع نکردن صلوات دادن و دست از اون بالا اویزان و داشتن به پایین نگاه میکردن نگاهشون کردم تازه فهمیدم من برا چه کاری اومدم اینجا سریع چایی را که نمیدونم شیرین شده یا نه بهشون دادم اون شب با استرس خاصی گذشت و همش به خودم میگفتم بیاد پایین کارم تمومه .اومدن پایین کارم تموم نشد!!!
    از این به بعد سعی در گفتن احوالات اقا سید دارم چون در مراسمات نزدیکترین شخص یه ایشون همان واحد فلاکس است که این واحد توسط بچه های تدارکات نامگذاری شد و به واحدی خود مختار تبدیل شد!!!
    ادامه دارد.....!
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  16. 9 کاربر از پست مفید سائل الزهرا تشکر کرده اند .


  17. #73
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    5,515
    امتیاز : 46,718
    سطح : 100
    Points: 46,718, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 47.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class50000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 5,807
    تشکر شده 17,821 در 4,429 پست
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 34 در 27 پست

    پیش فرض

    ما بیشتر آرزو ها داریم تا خاطره....

    سابقه ضعیفه.

  18. 2 کاربر از پست مفید mamad13 تشکر کرده اند .


  19. #74
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,535
    امتیاز : 120,814
    سطح : 100
    Points: 120,814, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,008
    تشکر شده 41,924 در 9,302 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    آقا شما خاطره بزنین ما عکساشو میزنیم
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .





  20. #75
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-فروردین-۲۷
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    5,012
    امتیاز : 37,268
    سطح : 100
    Points: 37,268, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.8%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 26,479
    تشکر شده 28,971 در 4,723 پست
    نوشته های وبلاگ
    3
    مخالفت
    3
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یادش به خیر اون موقع ها ! انتظاماتی ها وقتی میخواستن یه تذکری هم بدن ! حتی اگه دست رو شونه هات میذاشتن آدم حس آرامش بهش دست میداد ( نه الان که وقتی میزنن رو شونه هات شوک می شی از شدت ضربه !) و دوست داشتی حرفشونو گوش بدی و تو هم به همه ی مجلس ارامش رو هدیه بدی ( نه الان که دوست داری با رفتاراشون مقابله کنی و جبهه بگیری !! )
    اون موقع ها اکثرا و الان برخیشون !!
    :|
    ویرایش توسط setarevatan : جمعه ۲۶ آبان ۹۱ در ساعت ۱۲:۴۳
    .
    .
    .



    در هوس دیدن شش گوشه ، دلم تاب ندارد ! نگهم خواب ندارد ........
    قلمم گوشه ی دفتر ، غزل ناب ندارد

    همه گویند : به انگشت اشاره
    مگر این عاشق دیوانه ی دلسوخته ارباب ندارد ؟

    تو كجایی ؟ شده ام باز هوایی ...
    چه شود جمعه این هفته بیایی ؟ ..........


    اللهم عجل لولیک الفرج والعافیـه والنصر واجعلنا من خیر اعوانه و انصاره

  21. 7 کاربر از پست مفید setarevatan تشکر کرده اند .


  22. #76
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,546
    امتیاز : 67,568
    سطح : 100
    Points: 67,568, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,108
    تشکر شده 22,655 در 4,097 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    محرم چند سال پیش، همچین شبی ( شب حضرت علی اصغر ع)، شب سال تحویل، مداحی حاج مهدی اکبری....
    روضه حضرت علی اصغر خوندن و بعد هم مراسم سال تحویل
    واژه "تلذی" - حالتی که لب های ماهی هنگامی که آب بیرون اورده میشه پیدا میکنه - از روضه اون شب هنوز یادمه
    یادش بخیر....
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟


  23. #77
    مدیر سایت
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    4,546
    امتیاز : 67,568
    سطح : 100
    Points: 67,568, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second ClassVeteranTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 9,108
    تشکر شده 22,655 در 4,097 پست
    حالت من : Khonsard
    مخالفت
    77
    مخالفت شده 110 در 89 پست

    پیش فرض

    .
    حق دار که خودش حق داره. دیگه چه دلیلی داره بازم حق به حق دار برسه؟

  24. #78
    دیگه صاحب خونه هستن مدال ها:
    Posting Award

    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۴-خرداد-۱۴
    محل سکونت
    زیر سایه ی حضرت احمد بن موسی، شاهِ چراغ (ع)
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    4,542
    امتیاز : 91,197
    سطح : 100
    Points: 91,197, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteranCreated Blog entryTagger First Class50000 Experience Points
    تشکر کردن : 30,454
    تشکر شده 30,156 در 4,479 پست
    حالت من : Sepasgozar
    نوشته های وبلاگ
    11
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 4 در 4 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط afra نمایش پست اصلی
    قالی دعاکه می بافد،دست های بی منتش ،نخ التماس همه را به چله ،گره می زند.لای نذر های قران و صلواتش ،همه را هوا می دهد و بالا می کشد.خیری که نداشتی،همه زحماتت را روی دیوارش دایورت کرده ای.آبشار ،معرفتش هم مثل اسمش متعالیست،نردبان ترین رفیق عالمست،خوب می شود با اودل کشید تا اسمان.دست دلت متعالی میشود و رزقِ چینشِ ستاره می یابد.نگاهش که میکنی، یاد سیاه نوشتهای خودت می افتی و دلت برای معصومیت مفقودالاثری که جنازه اش هم در تو پیدا نشد می گیرد،حزنت دم می کشد و اشکت سر می رود ...
    رفیق: دست به دیوارتیم.باز هم گره کن ما را به هر چه دعا وخوبیست..
    به نام خدا

    سلام
    داشتم می خوندم که یهو وسطش رسیدم به اسم خودم !!!!!!!!! این شکلی شدم:

    ممنونم افرا جان ولی به قول معروف: من این همه نیستم!!!!


    خطاب به خودم از طرف همه:
    مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان!



    اللّهمّ احفظ قائدنا الامام الخامنه ای ...

    جهت سلامتی امام خامنه ای (حفظه الله) صلوات

    - - - - - - - - - - - - - -
    √ بچه شیعه باید ...

    قطـره هـای آبـشــاری .. ! : طبیبِ دل


  25. #79
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-شهریور-۲۶
    نوشته ها
    530
    امتیاز : 8,679
    سطح : 62
    Points: 8,679, Level: 62
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,202
    تشکر شده 4,600 در 521 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    یه زمانی یادم نیست چه سالی بود،از جلو شش امام زاده استانه اتوبوس ها برا مشهد حرکت میکرد ،ما موندیم اتوبوس اخری که اقاسید هم با همون میومدن
    تازه شده بودیم مثلا کادر ،تو راه حاج اقا حالشون خیلی بد بود ،از این اتوبوس های ایران پیما بود ،حاج اقا خوابیدن رو صندلی یه تیکه آخر،جلو بادگرم موتور
    ویه 2-3 پتو کشیدیم روشون ،نصفه شب از خواب بیدار شدم دیدمدارن میلرزن ،هرچی پتو میکشیدن روشون فایده نداشت،خلاصه تا اومدیم مشهد همه حواس بچه ها به حاج اقا بود
    عجب سفری بود ،البته توراه خیلی هم میگفتیم ومیخندیدم .......
    یاعلی


  26. #80
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آبان-۲۷
    محل سکونت
    جسم در زمین روح در آسمان
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1992
    نوشته ها
    1,809
    امتیاز : 9,149
    سطح : 64
    Points: 9,149, Level: 64
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 201
    Overall activity: 58.0%
    افتخارات:
    SocialRecommendation Second Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 768
    تشکر شده 3,474 در 1,088 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    آخرین سفر کادر :

    آخرین سفر کادر بود که رفتیم مشهد یادمه که فقط چند تا از بچه های انتظامات بودیم که جناب کورسو به من گفتن حواست به کارای انتظاماتی باشه

    خلاصه ما هم چند تا از بچه هارو مامور کردیم که حواسشون به حسینیه باشه اسکانمون حسینیه حضرت علی اصغر بود همون شب سردار قاسمی هم اومده بود سخنرانی عجب سخنرانی کرد همه مات سخنرانی بودن

    بعدشم مداحی شروع شد یادمه یک سینه زنی شد دیدنی و اون شب مرتضی هم بیهوش شد

    خلاصه بعدش رفتیم حسینیه بچه ها همه خسته بودن همه خوابیدیم طبق زمان بندی که کرده بودم نوبت خودم ساعت 5 صبح بود که بیدار شم حواسم باشه

    بچه ها بیدارم کردند من بودم و یکی دیگه از بچه ها

    در حسینیه بسته بود

    بعد از چند دقیقه در زدن اون بنده خدا رفت در رو باز کرد دید یکی از خادم های حرم هست جا خرد من سریع رفتم دم در دیدم خادم امام رضا ع یک صبحانه حرم بهمون داد و خداحافظی کردو رفت
    ما هم مونده بودیم چیکار کنیم خلاصه بدون اینکه کسی بیدار بشه بچه های انتظامات رو بیدار کردیم و با هم رفتیم تو راهرو و زدیمش به بدن.........

    با اینکه سهم هر کدوممون یک لقمه بیشتر نشد ولی خیلی مزه داد...

    یادش بخیر
    ای که حاجت طلبی از ارباب........پرچم شاه بسوی حرم عباس ع است



  27. #81
    عضو جامعه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-آذر-۰۱
    محل سکونت
    خودومم نمیدونم!!!!!
    نوشته ها
    368
    امتیاز : 4,887
    سطح : 44
    Points: 4,887, Level: 44
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 63
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Social5000 Experience PointsVeteran
    تشکر کردن : 731
    تشکر شده 1,066 در 256 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط mamad.gh نمایش پست اصلی

    در حسینیه بسته بود

    بعد از چند دقیقه در زدن اون بنده خدا رفت در رو باز کرد دید یکی از خادم های حرم هست جا خرد من سریع رفتم دم در دیدم خادم امام رضا ع یک صبحانه حرم بهمون داد و خداحافظی کردو رفت
    ما هم مونده بودیم چیکار کنیم خلاصه بدون اینکه کسی بیدار بشه بچه های انتظامات رو بیدار کردیم و با هم رفتیم تو راهرو و زدیمش به بدن.........

    با اینکه سهم هر کدوممون یک لقمه بیشتر نشد ولی خیلی مزه داد...
    میگم کاکو خوب شد نگفتی امام رضا اومد دم در بهمون صبحونه داد!!!!!!!!!!!!!!
    برای ما هم هاااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا ...
    یعنی داغونما ... له له هستم !

  28. 4 کاربر از پست مفید آقوی همساده تشکر کرده اند .


  29. #82
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,487 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    سلام
    خاطره ای که شاید برای همه باشد میگوییم و دلم میخواهد گریه کنم!
    دلت میگیرد از دنیا، ازهمه کس ناکس،از رفیق و نارفیق،از همه کسائی که توقع نداری،خلاصه از همه......!
    بغض میکنم و ناه زندگی را ندارم به خود میگوییم چیکار کنم از خود درگیری در بیام!
    یادم میاد که جایی هست برا ما دیوانگان،جایی که وقتی دیگر امیدی نیس باید رفت اونجا ،حسینیه!
    شنبه هست همین که وارد آقایی میشوی دل رو به سفیدی میبرد قدم قدم زنان به گلدسته های حسینیه مینگری و زمان در ذهن تداعی روز های سخت را میکند وارد میشوی همه باهات جورن ولی خنده ی تلخی نصیبشان میکنی از دلت که خبر ندارن
    خسته از دنیا،بریده وارد حسینیه میشوم و نگاهی به دیوار و در که بوی دنیا نمیدهد جایم را پیدا کرده ام اینجا جای من است ، و دل باز رو به سفیدی میرود ولی درصدش کم است.
    ذکر یا ستار العیوب ذکر لب شده بی خود از خود اشک ز چشمانم روانه شده و باز فکر این همه دلگیری دق ام میدهد بخدا بسمه تا به کی بکشم و سیر نشوم.
    آقا به سر منبر میرود و لب به سخن.عقل به سخن می اید میگوید گور این همه فکر را کردن زندگی را عشق است ولـــــــــــــــــــــی مگر میشود دل که هنوز گرفته است به این چیزها ول نمیشود!
    ذکر العفو شروع میشود و لب به به سخن اید و ذکر گویان از خدا گوید از بیچارگی روز جزا گوید از امیدی که من هرگز نداشتم از آشنایی که هیچ وقت نشناختم
    دلم گرفت که چرا تا به الان غریب بودم و اسیر این دنیا را حریص بودم در گذرها گیج بودم ذکر ارباب شروع شد!
    به تن کندم این رخت دنیایی رو ،زجا برخاستم از این زمین و زمان را ، از خستگی دنیا به تن زدم تا بریزد این گناهان را!شعری گفت و دلم گرفت :
    گفت به چه ای سائل محکم میزنی بر سر و سینه ات
    گفت دارم زغبار دل گرد گیری میکنم

    دستم را به کمر کس انداختم من ،کینه و نفاق را دور انداختم من ، بی کسی آقا را دیدم و بی کسی را دور انداختم من،آن چنان بر سر و سینه زدم غبار را دور انداختم من!
    تا کمر خم شدم پیش رویت ارباب دلم شاد شد بدنم ز ناخوشی کمیاب شد دوباره خم شدم تا بفهمم به غیر از تو برا کسی خم نشوم !
    شور گرفتم تا نمک زندگی ام شوی شور دنیا مرا بی عمل و بی کام کرد.شور گرفت تا بفهمم که نفس نفس زدن برا دنیا حرامست!شور گرفت و تا به خود ایم از بی شعوری زندگی و بندگی!
    دگر ناه نبود نشستیم دو قطره اشک ز حسین کار خودش را کرد زدنیا آزادم کرد:
    گر بنگری رخ یار دیوانه ای دیوانه دیوانه ای دیوانه
    من حسرت به دل مانده ام جانانه ای جانانه جانانه ای جانانه
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  30. 7 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  31. #83
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یادش بخیر اون اوایل که تازه اومده بودیم حسینیه شهید آقایی دیوارش از گونی بود سقفش هم برزنت...
    وقتی بارون میومد خیلی سخت میشد... خیلی سرد بود
    ولی جمع خیلی صمیمی بود یادش بخیر واقعا

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir



  32. #84
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۵-بهمن-۲۵
    محل سکونت
    دلم کربلاست
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    1,615
    امتیاز : 12,413
    سطح : 72
    Points: 12,413, Level: 72
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 37
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran25000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکر کردن : 4,458
    تشکر شده 6,711 در 1,390 پست
    مخالفت
    1
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    محرم 1383
    دخترك كوچک رابغل کردم و بوسیدم در گوشش گفتم با ورود تو به صحنه همه گریه می کنند نترس عزیزم من همینجا حواسم هست ....
    دخترک ارام. وارد صحنه تیاتر شد پاهای کوچکش میلرزید ارام ارام قدم بر میداشت صدای نی با پاهای دختر همراه شد همه اشک میریختند و ناله میکردند....
    نگاهم به دختر بود که یکدفعه صدایی مرا مثل برق از جا بلند كرد اتيش اتيش
    يكي از دكورهاي صحنه تياتر كه با يونوليت بود به خاطر برخورد با شمع یکدفعه اتش گرفته بود .خودم را به فاطمه کوچولو که نقش حضرت رقیه س را بازی میکرد رساندم بغلش کردم و از در پشتی خارج شدم سیمها شروع به جرقه زدن کرده بود مسولین سالن را خبر کردم سریع اتش را خاموش کردند دست 2 نفر از دوستانم سوخته بود....همه خواهران داخل سالن را ارام کردیم ولی سکوت فقط چند لحظه بود یکدفعه نی زن شروع به زدن نی کرد کربلا کربلا نینوا نینوا....همه گریه میکردند و من هنوز مبهوت دخترک ....
    اونجا فهمیدم ترسیدن دختر سه ساله یعنی چی?.....
    منم آقا ارزومه.....


  33. #85
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,637 در 1,015 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    بچه بودیم بزرگ شدیم بقیش برای بعد ...

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  34. #86
    داره خودمونی میشه
    تاریخ عضویت
    ۱۳۸۶-شهریور-۲۶
    نوشته ها
    530
    امتیاز : 8,679
    سطح : 62
    Points: 8,679, Level: 62
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 71
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکر کردن : 4,202
    تشکر شده 4,600 در 521 پست
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    سلام
    زمانی که مسجد خیرات بودیم ،یه شب اقا سید اومدن وگفتن که یه بانی پیدا شده وقراره که زمینشو در اختیارمون بذاره(حاج جلایر)
    رفتیم زمینو دیدیم (حسینیه فعلی)یه زمین بایر وپرازخار ،اقاسید گفتن 2هفته وقت داریداینجا رو اماده کنید
    هرچی گفتیم 2هفته خیلی کمه ،گفتند نه باید اماده بشه
    لودر اومد زمینو صاف کرد وکامیون کامیون ناخاله رفت بیرون تا زمین صاف شد واونجا رو اسفالت کردن(همه این کارا 24 ساعته انجام میشدوبچه ها همه جوره پای کاربودند)
    بعد داربست زده شد وبرزنت کشیدن رو درابست ها که خودش کلی خاطره داره وبالاخره به هر زوری بود حسینیه اماده شد واومدیم مسجد خیرات تا کارای اونجا رو بکنیم
    شنبه ای که اخرین جلسه تو مسجد خیرات بود عجب جلسه ای شد خیلی باحال .بچه ها یه جورایی با مسجد اخت شده بودند ورفتن از اونجا براشون سخت
    ولی خب جمعیت کانون زیاد شده بود ونیازمند یه محیط بزرگ تر
    شب اخر کارارو انجام دادیم و وسایلو جمع کردیم و از فرداش همه بچه ها مستقر شدن حسینیه
    من با جناب مجرد سرخوش اون موقع تو صوت بودیم و از فرداش بود که رو داربست ها آویزون بودیم
    یادمه شب آخرشام ساندویچ همبر خوردیم و خاطرات مسجد رو باهم مرور میکردیم
    یاعلی
    ادامه دارد


  35. #87
    عضو قدیمی
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-مرداد-۰۴
    محل سکونت
    شیراز
    جنسيت
    برادر
    نوشته ها
    1,553
    امتیاز : 14,121
    سطح : 77
    Points: 14,121, Level: 77
    Level completed: 18%, Points required for next Level: 329
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Recommendation Second Class1 year registeredTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکر کردن : 1,427
    تشکر شده 2,637 در 1,015 پست
    مخالفت
    0
    مخالفت شده 0 در 0 پست

    پیش فرض

    یادش بخیر

    آخرين منزل ، روياروى شماست و مرگ پشت سرتان . و با آواز خود شما را به پيش * مى راند. سبكبار شويد تا برسيد. زيرا آنان كه از پيش رفته اند چشم به راه شما واپس * ماندگان اند.



  36. کاربر روبرو از پست مفید دوست خدا تشکر کرده است .


  37. #88
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۴۸-دی-۱۱
    محل سکونت
    شیرازووو ، فلکه گازوو ، کوچه درازووو ، در بازووو
    جنسيت
    برادر
    سن
    -1993
    نوشته ها
    11,535
    امتیاز : 120,814
    سطح : 100
    Points: 120,814, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation First ClassVeteranCreated Album pictures
    تشکر کردن : 35,008
    تشکر شده 41,924 در 9,302 پست
    نوشته های وبلاگ
    1
    مخالفت
    206
    مخالفت شده 164 در 130 پست

    پیش فرض

    نوشته اصلی توسط rahmat نمایش پست اصلی
    سلام
    زمانی که مسجد خیرات بودیم ،یه شب اقا سید اومدن وگفتن که یه بانی پیدا شده وقراره که زمینشو در اختیارمون بذاره(حاج جلایر)
    رفتیم زمینو دیدیم (حسینیه فعلی)یه زمین بایر وپرازخار ،اقاسید گفتن 2هفته وقت داریداینجا رو اماده کنید
    هرچی گفتیم 2هفته خیلی کمه ،گفتند نه باید اماده بشه
    لودر اومد زمینو صاف کرد وکامیون کامیون ناخاله رفت بیرون تا زمین صاف شد واونجا رو اسفالت کردن(همه این کارا 24 ساعته انجام میشدوبچه ها همه جوره پای کاربودند)
    بعد داربست زده شد وبرزنت کشیدن رو درابست ها که خودش کلی خاطره داره وبالاخره به هر زوری بود حسینیه اماده شد واومدیم مسجد خیرات تا کارای اونجا رو بکنیم
    شنبه ای که اخرین جلسه تو مسجد خیرات بود عجب جلسه ای شد خیلی باحال .بچه ها یه جورایی با مسجد اخت شده بودند ورفتن از اونجا براشون سخت
    ولی خب جمعیت کانون زیاد شده بود ونیازمند یه محیط بزرگ تر
    شب اخر کارارو انجام دادیم و وسایلو جمع کردیم و از فرداش همه بچه ها مستقر شدن حسینیه
    من با جناب مجرد سرخوش اون موقع تو صوت بودیم و از فرداش بود که رو داربست ها آویزون بودیم
    یادمه شب آخرشام ساندویچ همبر خوردیم و خاطرات مسجد رو باهم مرور میکردیم
    یاعلی
    ادامه دارد






    بازدید سید علی اصغر دستغیب از روند ساخت حسینیه

    عکاس : s-a-h

    مثل اینکه چند سال بعد از خاطره جناب رحمته

    ویرایش توسط admin2 : چهارشنبه ۰۸ آذر ۹۱ در ساعت ۱۷:۴۷
    مختار: خدایا بهشتت را نمیخواهم ، فقط آنقدر به من فرصت بده تا دستم دوباره به قبضه شمشیرم برسد ؛
    آنوقت اگر خواستی به دوزخم بفرستی ... بفرست .






  38. #89
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-خرداد-۱۰
    محل سکونت
    آسمان
    نوشته ها
    6,114
    امتیاز : 33,145
    سطح : 100
    Points: 33,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 11.0%
    افتخارات:
    SocialYour first GroupRecommendation Second ClassCreated Album pictures50000 Experience Points
    تشکر کردن : 15,329
    تشکر شده 26,487 در 5,447 پست
    حالت من : Sepasgozar
    مخالفت
    2
    مخالفت شده 6 در 5 پست

    پیش فرض

    ^^^
    این عکس های حسینیه جدیده برادر !!!!
    میخواهی قالب کنی!
    آباد شد کسی که ز گریه خراب شد.............. خوشبحال آنکه پیش تو بد حال می شود...


    بـــرو ای گــــدای مــســکــیـــن در خـــانــه ی حــســیــن زن ...............کــــه پــســــر هــمـــان کــنـد کـــه پــدرش هــمـیشــه مـیـکـــرد

    هــمـــه روح وجــــان و تـــن را بــدهــم بـــه نـــام اربــــابــــــ...............کــــه اگــــر حــســیـــن نــبـــاشـــد تــــن و جــــان مـــن چـــه ارزد ...

  39. 5 کاربر از پست مفید دلتنگ خدا تشکر کرده اند .


  40. #90
    دیگه صاحب خونه هستن
    تاریخ عضویت
    ۱۳۹۱-فروردین-۰۸
    جنسيت
    خواهر
    نوشته ها
    8,266
    امتیاز : 30,353
    سطح : 100
    Points: 30,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    افتخارات:
    Created Album pictures50000 Experience PointsTagger Second ClassOverdriveRecommendation First Class
    تشکر کردن : 23,402
    تشکر شده 24,890 در 6,078 پست
    حالت من : Vaaaaay
    مخالفت
    13
    مخالفت شده 2 در 2 پست

    پیش فرض

    یادش بخیر اونوقتا اون اولا وقتی تو مسجد خیرات بودیم مراسم های جشن رو تو کوچه بغل مسجد برگزار میکردن عجب لذتی داشت کل کوچه رو میبستن واقعا شلوغ میشد خیلی هم خوش میگذشت....


    یادش بخیر

    حجابت را محکم نگه دار...
    نگاه نکن که اگر حجاب و فکر درست داشته باشی مسخره ات میکنند
    آنها شیطان هستند.
    شما به حضرت زهرا سلام الله علیها نگاه کن که چگونه زیست و خودش را حفظ کرد.
    وصیت نامه شهید سیدمحمدناصرعلوی

    به خواهرش



    ahaad.ir



صفحه 3 از 12 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
درباره ما

جامعه مجازی رهپویان به عنوان شبکه اجتماعی اعضاء کانون فرهنگی رهپویان وصال از سال 1381 و به عنوان یکی از قدیمی ترین تالارهای گفتمان فضای وب فارسی مشغول به فعالیت می باشد. تمامی تلاش دست اندرکاران مجموعه، فراهم آوردن محیطی سالم، مفید و آموزنده برای کاربران گرامی می باشد بدیهی است مطالب درج شده نظرات کانون رهپویان وصال نبوده و نظرات رسمی در سایت رهپویان وصال درج می گردد.

ارسال پیام به مدیر سایت
session بارگذاری مجدد کد امنیتی مندرج در تصویر را وارد کنید:
شادی روح 14 شهید کانون فرهنگی رهپویان وصال صلوات

Content Relevant URLs by vBSEO 3.6.1